<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه نادری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Faezehshath</link>
        <description>راوی کوچک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:11:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2877427/avatar/LJsJCW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائزه نادری</title>
            <link>https://virgool.io/@Faezehshath</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پراید مادرشوهر، پژو پارس پدرشوهر</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%BE%DA%98%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-q8bv014sb0e2</link>
                <description>پراید از مترو بهتر بود؛ لااقل دستگیره داشت تا هروقت گرمت شد شیشه را بکشی پایین. شاه‌پسر اوایل آشنایی‌مان گفته بود گواهینامه دارم؛ اما رانندگی دوست ندارم. مادرش یک پراید داشت. یک پراید سفید 96 که شاه‌پسر گهگداری با آن میامد انتشارات و موقع برگشت، من را تا یکجایی می‌رساند. من می‌رفتم جنوب شرق و او می‌رفت شمال شهر. ما همکار بودیم و دلباخته. بین خودمان بماند رانندگی‌اش افتضاح بود. توی مسیر من دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دادم و لبخند می‌زدم. مردها چرا انقدر در تشخیص لبخندهای واقعی از تصنعی کم‌هوش هستند؟برای ایرادگرفتن هنوز یخم آب نشده بود. همیشه یا یکی به ما می‌زد، یا یکی به ما می‌مالید، یا یکی یک‌جور خسارتی وارد می‌کرد و دستمان را می‌گذاشت توی پوست گردو. من خیلی دوست داشتم رانندگی یاد بگیرم تا بنشینم پشت فرمان با دست راست دور پلیسی بزنم؛ آرنج چپم را بگذارم لبه پنجره و آدامس بجوم. آن بخش آدامس بجومش برای این بود که نشان دهم چقدر در رانندگی بی‌خیالم. چقدر می‌شود و این امکان وجود دارد که یک نفر خوب رانندگی کند. البته که شاه‌پسر نیازی به جویدن آدامس نداشت. اعتماد به نفسش آن‌قدر بود که وقتی گرومپی به ما می‌زدند یک ای بابای شل بگوید؛ ماشین را خاموش کند و رو به من کند که: «بشین من ببینم چی شده»جمعه روزی قرار بود بیاید دنبال من تا برویم ناهار بخوریم. مامان گفت زیاد گرم نگیر. زیاد گرم نگرفتم یعنی نشد که زیاد گرم بگیرم. رفته بودیم سمت بام سوهانک و داشتیم از خاکی جاده بالا می‌رفتیم که احساس کردم افتادیم. دیدید توی شهربازی وقتی از روی یک سطح شیب‌دار یا عمودی به سمت پایین میایید دلتان می‌ریزد؟ دلم ریخت. یحتمل دل شاه‌پسر هم ریخت. اول جاده خاکی چرخ عقب ماشین سمت راننده افتاد توی جوب کنار جاده.هر دو یخ کردیم. نشد گرم بگیریم. شاه‌پسر سریع پیاده شد. پشت‌بندش از ماشین بیرون آمدم و هم‌زمان با ماشین‌هایی که راننده‌هایشان نگاه چرخ می‌کردند، ما هم نگاه چرخ کردیم. لاستیک توی جوب بود و دلیلی نداشت جز اینکه شاه‌پسر رانندگی دوست ندارد. (شما بخوانید رانندگی‌اش افتضاح است.) هنوز به چه کنم چه کنم نیفتاده بودیم که دو سه تنومند محلی آمدند و با سلام‌صلوات ماشین را هل دادند به جلو و شاه‌پسر هم پایش را فشار داد روی گاز. ماشین درآمد و سوار شدم.هیچ دلم نمی‌خواست خاطره اولین ناهار نیمچه رسمی‌مان را برای مامان و بابا تعریف کنم. رفتم کلاس رانندگی اسم نوشتم. سه ماه بعد شاه‌پسر با خانواده‌شان آمدند خانه ما برای غلامی. شیرینی خوردیم و قرار عقد گذاشتیم. سال 1401 ماشین عقدمان پراید مادرشوهرم بود. وام عروسی را که گرفتیم یک کوئیک اسم نوشتیم. من گواهینامه گرفتم و بعد از دو سال رانندگی بی‌وقفه، همسرم به رانندگی علاقه مند شد. (بخوانید رانندگی‌اش بهتر شد.) تا ماشین را تحویل بدهند می‌خواستیم عروسی کنیم. پدرشوهرم پژو پارس داشت. تیز بود و نرم. روز عروسی پرشیا را دادیم گل بزنند. عروسی تمام شد. مهمان‌ها خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند. خسته بودم. وسایلم را جمع کردم و آمدم دم در سالن و توی محوطه دنبال همسرم گشتم. از دور اشاره کرد برو داخل. لب‌هایم شبیه لبخند برعکس شد. پنگوئنی برگشتم تو. کارگرها داشتند روی میزها را جمع و جور میکردند. نشستن با ژپون روی صندلی‌های مهمان سخت بود. حوصله‌ام سر رفت. وسایل را گذاشتم و دوباره رفتم بیرون. همسرم گفت: «عزیزم بابا سوییچ رو برده و شوهر محبوبه رفته ازش بگیره. ده دقیقه دیگه میرسه. برو داخل بشین خسته نشی.»یک ربع بعد سوار پرشیا شدیم. به خانواده گفته بودیم ما عروس‌کشان نداریم. یکی از دوستانم که با خواهر، دایی، زندایی و پسردایی (فقط خودش و خواهرش دعوت بودند) آمده بود پشت سرمان راه افتادند به بوق‌زدن. سر چهارراه پیچیدیم به چپ و پشت چراغ‌قرمز ماندند. کمی دور زدیم و به خیالمان عروسی خوب تمام شده و باید برویم خانه و چمدان ببندیم که یک پرشیا با سرعت زیاد، مالید به در سمت شاگرد. همسرم عصبانی شد. من عصبانی شدم و ترسیدم.همسرم گفت: «سفت بشین.» نمی‌دانستم با لباس عروسی چطور سفت بنشینم. نمی‌دانستیم چقدر خسارت خورده‌ایم و فقط گاز می‌دادیم تا به پرشیا برسیم. امام علی جنوب خلوت بود. یک خروجی را رفتیم بالا و دوباره وارد امام علی شدیم. هر دو تشنه‌ به‌ خون راننده‌اش بودیم. پرشیا را گم کردیم. مثل بنز می‌رفت. همین‌طور پا روی پدال گاز بود و سکوت. تا یک‌جا دیدیم یک پرشیا قبل از یک خروجی ایستاده و راننده‌اش پیاده شده. پسری داشت ساییدگی‌های احتمالی روی ماشینش را چک می‌کرد.ما را که دید جا خورد. توقع داشت گمش کرده باشیم. پسر قدبلند پشت بازودار گردن نگیر. همسرم داد می‌زد و او همسرم را آرام می‌کرد. شب بود. فلش گوشی را روشن کردند و انداختند روی در. ماشین خسارت خورده بود؛ اما پسر زیر بار نمی‌رفت. همسرم گفت: «زنگ می‌زنم پلیس بیاد.» آه کش داری کشیدم و خودم را جمع‌وجور کردم. صدا زدم: «محمدرضا!» همسرم آمد دم پنجره. گفتم: «شماره‌اش رو بگیر بریم. مامانم اینا منتظرن خونه‌مون.»محمدرضا نشست پشت فرمان. یک‌جور خوشحالی غرورانگیزی داشت. شب عروسی‌مان بود. محمدرضا پسر را گیر انداخته بود. به هیچ‌کس نگفتیم آن شب چه اتفاقی برایمان افتاد تا چند ماه بعد. همیشه وقتی مادرم تعریف می‌کرد روز عروسی به یک پسربچه زده‌اند و پسرعموی پدرم کل مراسم توی بازداشتگاه مانده تا پدرم با مادرم عروسی کند برایم عجیب بود. اما زندگی هیچ‌وقت دست از عجیب بودن برنمی‌دارد. مخصوصاً اگر خیلی برایش برنامه ریخته باشی.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 14:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای من یک پژو است</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DA%98%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-glufhgzzuwio</link>
                <description>چند روز پیش زیر پل سیدخندان یک پژو تاکسی زردرنگ دیدم و گریه کردم. توی مسیر دانشکده بودم که اشک‌ها تندوتند قل می‌خوردند روی گونه‌ام و نمی‌خواستم همسرم چیزی بفهمد. حوصله توضیح نداشتم. دزدی‌گرگی لابه‌لای خاراندن نمایشی صورتم اشک‌ها را به اطراف هل دادم و بلافاصله برای طیب خاطر از پنهان ماندن گریة ناشتا صدای رادیو را زیاد کردم.پدرم یک راننده‌تاکسی است. یک مرد لاغراندام کشیده که دهه چهل بدنیا آمده و من هنوز در جواب به پرسش بی رحمانه شغل پدر می‌گویم: «توی کار پوشاک هستن» و به خیالم دروغ هم نگفته‌ام چون یک روز یک بابایی گفت زمان خطی نیست و گذشته و حال و آینده همزمان هستند و من چقدر آن انسان پریشان خاطر را دوست داشتم.پدرم پیراهن‌دوز بود که پراید خرید. پیراهن‌دوزی نمی‌صرفید. با همان پراید سفید کارکرده مدتی توی آژانسی در گمرک مشغول بود. من در آن بازه زمانی به هم‌کلاسی‌های دبیرستانم می‌گفتم پدرم در راسته دوچرخه‌فروش‌های گمرک کار می‌کند. دروغ هم نگفته بودم آژانس توی راسته دوچرخه‌فروش‌ها بود که به خیالم از کار توی صنف پوشاک هم باکلاس‌تر به نظر می‌رسید. همه فکر می‌کردند پدرم مغازه دوچرخه‌فروشی دارد. خیلی می‌چسبید.آژانس بعد از مدتی کمیسیون‌ها را زیاد کرد. بابا گفت آژانس نمی‌صرفد و تاکسی خرید و شد آقا و نوکر خودش. قبل از ازدواج من، او بود که صبح‌ها من را سوار تاکسی‌اش می‌کرد و تا دانشکده می‌رساند. از میدان قیام تا شریعتی. از خانه تا دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبائی. از سال نود و شش تا هزار و چهارصد و دو.صبح‌ها می‌نشستم صندلی شاگرد و نزدیک پل سیدخندان که می‌شدیم بابا با لحنی آرام می‌پرسید: مسافر بزنم؟ اگر حال‌وحوصله داشتم و وقت هم تنگ نشده بود سرم را بالا و پایین می‌کردم که یعنی بزن. بعد بلافاصله می‌چرخیدم عقب و با بی‌حالی تصنعی کوله‌پشتی‌ام را برمی‌داشتم. این بی‌حالی وقتی بیشتر می‌شد که داشتیم داستان کوتاه «تابستان جان است» محمد صالح علا را برای بار چهلم گوش می‌دادیم که بابا عاشق آن بود و من نمی‌خواستم خلوتمان را بدهم دست غریبه‌ها.بابا بدون اینکه سرش را بچرخاند سمت من، می‌گفت: «پات خسته میشه» و من می‌فهمیدم که یعنی بذار کیفت همون عقب بمونه چیزیش نمیشه. من گوشم بدهکار نبود و کوله را می‌گذاشتم بین پاهایم کف تاکسی. وقتی قرار می‌شد مسافر بزند آرام‌تر می‌رفت و از بغل حرکت می‌کرد. بابا مسافر که می‌دید شیشه را می‌داد پایین و سرعت را کمتر می‌کرد؛ تک بوق نرمی می‌زد و به دهان آنها خیره می‌شد. خیلی‌هایشان صدا نداشتند و باید باتوجه‌به مسیر پیشرو و از روی نوع چرخش زبان و فرم حرکت لب‌ها حدس می‌زدی که می‌خواهند کجا بروند.مسافرهای زیر پل سیدخندان مسیرهای کوتاهی داشتند و زود پیاده می‌شدند. اکثرشان آهار کرده و شق‌ورق بودند و عطرهای گران می‌زدند. بابا هر بار قبل از گرفتن کرایه به مسافرها می‌گفت: «بفرمایید» یا «باشه» که به معنی تعارف احترام‌آمیز بود. آنها هم با لحنی رسمی می‌گفتند ممنون بفرمایید آقا.بعضی‌هایشان کرایه را کارت به کارت می‌کردند و بعضی‌هایشان نقدی می‌پرداختند. بابا هرچه می‌گرفت می‌داد به من. من قبول نمی‌کردم؛ اما او اصرار می‌کرد که برای تو مسافر زده‌ام. من پنج‌هزاری‌ها و ده‌هزاری‌ها را دسته می‌کردم و می‌گذاشتم توی کیفم. اصلاً دوست نداشتم بابا یک قران یک قران پول دربیاورد و بعد به من بدهد.تاکسی بابا اغلب اوقات نیاز به تعمیر داشت. یا خودش می‌گفت یا مثلاً توی مسیر یک‌ساعته‌مان بوی سوختگی می‌زد بالا و بابا غصه می‌خورد و کم‌حرف می‌شد. توی مسیر وقتی مسافرها هم بودند و ماشین ریپ می‌زد از خجالت آب می‌شدم. گرچه به بابا سپرده بودم به روی خودش نیاورد که با هم نسبتی داریم؛ اما ربطی نداشت، از خجالت بابا من هم خجالت می‌کشیدم.تاکسی یا تعمیرگاه بود یا نیاز به تعمیر داشت. هیچ‌وقت نبود که ماشین بی‌عیب باشد و او را فکری نکند. هر بار بابا لنگ‌لنگان تاکسی را به مقصد می‌رساند از او تشکر می‌کردم و هربار جلوی در دانشکده وقتی پیاده شدم و در را می‌بستم داد می‌زد: پول نمیخوای؟ می‌مردم و زنده می‌شدم که نکند کسی بشنود و بفهمد پدر من راننده‌تاکسی است.چند روز پیش ناخواسته دیدم با یکی از بازیگرهای نقش‌های فرعی صداوسیما عکس انداخته. توی عکس داشت لبخند می‌زد. خوشحال بود. به روی خودم نیاوردم و سریع از گالری بیرون آمدم. نمی‌دانم چرا شرمنده شدم. احساس کردم اینکه بابا با یک چیز به این کوچکی انقدر خوشحال شده بد است. یعنی نباید خوشحال میشده. بعد با خودم فکر کردم کجایش بد است؟ اینکه غصه بخوری خوب است؟ اینکه پیر شوی و تلخ باشی خوب است؟پژو تاکسی زرد برای من یعنی بابا که هربار از خانه بیرون رفت ‌و برگشت خسته‌تر شد. بابای من یک پژو است. دقیق‌تر بگویم بابای من یک پژو تاکسی زردرنگ است. من باور دارم وسایل هر انسانی شبیه اوست. مثلا کیف من شبیه من است چون چهار سال با من زندگی کرده. بابای من شبیه یک پژو تاکسی زرد رنگ است که خیلی کار کرده. یک جاهاییش دیگر هیچ‌وقت درست نمی‌شود. مثل سوختگی دست چپش یا جای زخم روی دست راستش. حالا فرقی ندارد کجا، زیر پل سیدخندان یا مولوی، شهرک غرب یا افسریه من هرکجا پژو تاکسی زردرنگ ببینم یاد بابا می‌افتم. اینکه گریه می‌کنم یا نه بسته به حال آن روزم دارد.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 21:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای سین. کاف</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81-artzhkgwfkbn</link>
                <description>سین کاف، یکی از دوستان صمیمی من، بوی برگ نارنج می‌دهد. از آن برگ‌ نارنج‌ها که تند وتیز و تر و‌ تازه است و اگر ناغافل نوک انگشت اشاره‌ات به آن برگ‌های سبز بخورد تا همه‌جایت بوی نارنج نگیرد ول‌کن نیست.سین هیچ‌وقت ول‌کن نیست حتی وقتی می‌گوید ول کرده‌ام و دیگر فکرش را نمی‌کنم و تمام شد و رفت، باز فکر میکند و باز غصه می‌خورد و باز دور میشود؛ او شبیه یک نارنج گرد و تازه در کنج یک حیاط قدیمی منتظر است؛ باد سرظهر می‌پیچد کنج حیاط و شاخه‌های نارنج‌ها تکان می‌خورد. بوی نارنج و آفتاب درهم می‌آمیزند و باد آن‌ها را تا کوچه می‌برد؛ که سین اگر ول کند دیگر سین نیست و برگ نارنج‌ نیست‌. او دوست دارد کسی بیاید، کسی که مهربان است، قدبلند است، مثل برادرش، خوش‌قیافه‌ است، مثل خودش و به دل می‌نشیند مثل آقای «ر» و «بلک‌من» و «محسن» و «آقای کتابفروش.» و آن «خواستگار مداح» که داشت یادم می‌رفت از او هم نام ببرم. بیاید برگ‌هایش را نوازش کند، همانطور که محسن نوازش کرد و آقای کتابفروش و آن خواستگاری که مداح بود و چقدر سین از قشنگی خنده‌هایش تعریف کرد و من گفته بودم او مناسب تو نیست عزیزکم.از طعم دوستانه‌ی نارنج‌هایش مزه کند و اهلی بشود همانطور که آقای کتابفروش اهلی شد. او را ببیند همانطور که آنروز برای آقای ر یک پیتزا خرید و فرستاد و آقای ر پیتزا را خورد و با او مهربان‌تر شد اما هیچ‌وقت پا پیش نگذاشت برای آنکه بگوید: دوستت دارم. سین با تمام عطر افسون‌کننده و گرمای تند و تیزش اما یک اخطار دارد همیشه که اگر بیش از حد از آن نارنج‌ها بخوری، مزه کنی، با برگ هایش مانوس شوی و با چشم‌های کاملا بسته با عطر نارنج‌ها برقصی و بالا بروی، اتفاق خوبی نمی‌افتد‌. سین در اوج خواستن می‌گوید که نمی‌خواهد. دل‌درد می‌گیری حتی ممکن است با یک جعبه شیرینی و یک دسته‌گل بزرگ برای خواستگاری به خانه‌شان رفته باشی و در طول یکسال با هم کلی خاطره ساخته باشید و فکر کرده باشی او قشنگترین و هنرمندترین دختر کره‌زمین است اما او نه بگوید و همه‌چیز در اوج زیبایی زیر خاک برود.سین اندازه‌اش خوب است مثل خیلی چیزهای دیگر این جهان و خیلی از انسان‌های کره‌زمین و اگر زیاد از آن نارنج‌ها بخوری دل‌درد می‌گیری. همیشه فاصله‌ام را با بهترین دوستم حفظ میکنم. دستم را روی رگبرگ‌هایش می‌کشم، عطرش را می‌بویم اما یادم نمی‌رود که آن روز ظهر در ۱۰ سالگی وقتی توی حیاط خانه عمو حبیب نارنج‌ زیاد خورده بودم و چقدر مزه داد و کیف کردم و مادرم فهمید و گفت نباید این کار را می‌کردی، دل‌درد گرفتم و دیگر هیچ‌وقت هوس نکردم نارنج‌های آن حیاط را مزه مزه کنم. همه‌چیز باید به اندازه باشد.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 12:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراضات ضدصهیونیستی دانشجویان آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%B6%D8%AF%D8%B5%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-dopzfxcc68yo</link>
                <description>تصویر جلد روزنامه رسالت 8 اردیبهشت 1403به عکس‌ها نگاه میکنم و تیتر اخبار را میخوانم. «ندای آزادی؛ اعتراضات ضد صهیونیستی در 200 دانشگاه آمریکا با خشونت پلیس و سرکوب بی‌سابقه دانشجویان و اساتید مواجه شد»؛ تصاویر پلیس‌هایی که جلوی اعتراض دانشجوها قد علم کرده‌اند.تیتر دیگری که می‌گوید: «سرکوب خشن دانشجویان حامی فلسطین در دانشگاه‌های آمریکا اوج گرفته است»؛ تصاویر دختران هم سن و سال من در جایی دور که با هواپیما همین حالا اگر راه بیفتم، بیش از ده ساعت راه دارم؛ و دورم، خیلی دور. تیترها زیادند دلم میخواهد همه‌شان را تند تند بخوانم و بخوانم و بخوانم؛ «گسترش اعتراضات ضد اسرائیلی به سراسر آمریکا» و تیتر هم‌میهن: «تسخیر دانشگاه» قلبم به تپش می‌افتد. چیزی در خونم جریان پیدا میکند که نمیدانم چیست. حسرت جاماندن یا تشویقِ همراهی. برای منی که سالهاست بی‌رمق به اطرافم نگاه می‌کنم و حرف نهایی فلاسفه که «هیچ خبری نیست» را آویزه گوشم کرده‌ام، این اخبار هیچِ هیچ هم نیستند و دلم و روحم، دارد یک طوری میشود انگار.تصویر جلد روزنامه وطن امروز 8 اردیبهشت 1403دانشجوهایی بی‌شباهت به ظاهر من، جهان اولی، لابد در ناز و نعمت و به دور از ترس‌های همیشگی خاورمیانه‌ای، با آینده، خوشحال و اینجا در این عکس‌های تاریخی، با چفیه و مشت و داد و هوار و نمیدانم به چه زبانی جز انگلیسی و عربی؛ اما مشترک و هم‌صدا برای یک آرمان، راه می‌افتند و توی دلشان حتما چیزی لرزیده و عکسی یا فیلمی شاید چند ثانیه‌ای قلبشان را به درد درآورده که فریاد آزادی سر میدهند و باکی ندارند که اخراج شوند. چقدر یک انسان میتواند از همه‌چیز چشم بپوشد و یک گور پدرِ هرچه که دارم، به خودش بگوید و برود برای تجمع؟ من نمیدانم کجای این قصه هستم. من که اینجا ایستاده‌‌ام و دلم با دانشجوی موقرمزی است که خدا میداند چندبار عکسهای کودکان بی‌پناه غزه را شب توی تختش و روز توی حیاط دانشکده‌اش بالا و پایین کرده؛ و در نهایت با خودش فکر کرده که خیلی زود باید کوله‌ام را بردارم و راه بیفتم تا چیزی بگویم تا کاری بکنم تا خفه نشود دادهای آن بچه که گریه میکند ولی صدایش درنمیاید و هرکس باید بشنود هم کر شده و «صم بکم عمی فهم لایرجعون» اند انگار، و میرود و کارش را میکند و در نهایت میداند قرار است خودش برای خودش دست بزند؛ برای کاری که کرده و حتما که بازداشت میشود؛ و سوال اینجاست، به چه فکر میکند وقتی روی چمن‌ها افتاده؟ به آن کودک؟ به آن پدر؟ به آن مادر؟ به چه؟ و اصلا میخواهم بدانم، من کجای این قصه هستم؟ من هستم اصلا؟ آیا وجود دارم؟</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 15:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهرِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-sbmomdcwunes</link>
                <description>جنوب‌شهرمهتاب گفت آدمها بیش از حد خودشون رو خسته میکنن، درحالی که میشه راحتتر گرفت. نگاهش به آفتاب بود که این را گفت. بیربط دویدم توی حرفش: کاش روح هم مثل جسم بود مهتاب. نگاهم کرد. چیزی نگفت.مثل دختربچه‌ای چهار پنج ساله شده بودم. آسیب‌پذیر و دست تنها و حالا هم که بی‌هوا حرف مهتاب را قطع کرده بودم. گفتم: مثل جسم که هروقت بخوای بتونی بالا بیاری هرچی که خوردی رو. شبیه پریناز ایزدیار تو فیلم قرار ملاقات، مثلا دست کنی توی گلوت و هرچی دیدی، شنیدی، هرجا رفتی، هرچی که لمسش کردی، مثل یک رودخونه‌ی بلازده از گلوت بیرون بریزه و تموم بشه این رنج‌های نصفه نیمه که یک روز خوشحالم و یک روز پریشون و حیرون.یک انسان چقدر میتونه تحمل داشته باشه؟ گوشه لبش بالا رفت.همیشه بدون تعجب از حرفهای هفل هشت و کج و کوله‌ام، لبخند یواشی میزد و نفسی تازه می‌گرفت. سرش را به سمت آفتاب چرخاند. من برای همین دوست داشتم با او حرف بزنم و عمیق‌ترین خواسته‌هایم را فاش کنم. او می‌شنید، نگاه می‌کرد، نمی‌خواست نصیحتم کند، از چیزی تعجب نمی‌کرد، دلش نمی‌سوخت و تها سرش را به سمت نوری می‌چرخاند و لااقل برای چند لحظه‌ای سکوت میکرد. درست شبیهِ خود زندگی. انگار مهتاب مادر زندگی بود. نه، اصلا خواهر زندگی. مهتاب برای من خواهر زندگی بود. هزاران و میلیون‌ها سال داشت و انگار  انقدر آدم دیده بود که حالا برای حرفهای تکراری من بجای ابرو لب بالا ببرد و لبخندی از سر دانستن بزند.گفت: روح هم میتونه بالا بیاره. کافیه بخوای. البته قبول دارم که گاهی خواستن کافی نیست، باید بشه.با چشمهایی گرد شده پرسیدم: بشه؟ خودش میشه؟ اصلا یعنی چی، بشه؟ گفت وقتش که برسه میفهمی. عجله نکن. الان تلاش زیاد کردن‌‌های تو، حکم دست و پا زدن داخل یه حوضچه رو داره. نجاتت نمیده، میبرتت کف و بعدم نمیفهمی چجوری مردی. اونم نه توی اقیانوس، تو یه حوضچه. تموم میشه. حالام باید کم‌کم برم اگه کاری نداری. با چند نفر امروز قرار دارم.چیزی نگفتم. ترسیدم حالا که فرصت شده بعد از دو سه سال دوباره بتوانم حرفهایم را جمع و جور کنم و کلمه درست کنم، سرم را از غار تنگ و نمورم بیرون بیاورم و مهتاب را ببینم، گند بزنم و چرت بگویم و مهتاب فکرم را قطع کرد: شنیدی؟ یا میخوای اینم بالا بیاری؟ سر تکان دادم که آره، شنیدم؛و گوشه لبم بالا رفت. </description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 09:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور میتوانم خودم را کور کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-e7kadqnpslrl</link>
                <description>کاش یک روز بیاید و برود و من بنشینم و پاشم و راه بروم و بخوابم و کیک پرتقال بخورم و موهایم را با صبر شانه بزنم و بروم کنار پنجره و درخت‌ها را نگاه کنم و کور باشم.باد میزند توی صورتم و خورشید سر ساعت غروب میکند و آسمان و زمین یادشان نمیرود چه باید بکنند و من کور نمیشوم.من در حالتِ ندانم کاری، مانده‌ام در شهری گرم و تاپاله‌ای از آرزوهای متعفن که بوی بدش هر روز بالا میزند.کاش میتوانستم خوشبین باشم و واقعیت‌ها را مچاله کنم و به سطل زباله بیندازم. اما سطل زباله‌ای نیست.چطور نبینم؛شهری که نمی‌خندد،یا اگر به خنده، تصنعش کورم میکند؛جلوی چشمانم سیاه و چروک میشود و برای بار هزارم، خسته‌تر از آنم که نگران شوم.و حیران نگاه میکنم.خورشید هست اما می‌سوزاند. دوستی امروز پرسید: دیدنی‌های آمریکا کجاست؟میدانستم.اسم‌ کشورهای آمریکا؟می‌دانستم. آمریکای جنوبی؟ می‌دانستم. من همه را خوانده‌ام و همه را از برم و لیلی امروز گفت که اگر پول نداری، برو.اما چرا کسی از من نمی‌پرسد دیدنی‌هایی که من می‌بینم کجاست؟من چه را می‌بینم؟ (دوباره بخوانید)وام بگیر و برو.بروم؟من مالِ جنوب شهرم آخر.مالِ شلوغی‌ها و ملال و گرما، وقتی کارگری با بوی تیز از عرق میدود سمت من، اسلحه‌اش را درمیاورد، روی شقیقه‌ام میگذارد و می‌گوید ببین.بی‌رحمم اگر نبینم.بر این نتایج باید خندید یا گریست؟می‌آیم، میروم، می‌نشینم کنار پنجره اتوبوس. شیشه پایین است. خروارها آرزو کف آسفالت دارند از گرما می‌سوزند و صاحبانشان ناپدید شده‌اند. نمیدانم کجا اما جای اسلحه روی سرم تیر میکشد.زل میزنم به خیابان‌های بی‌جان. مردمِ سردرگم. ببین، ببین، ببین.خیابان مصطفی خمینی، چهارراه سیروس، مولوی؛ببین مردانی که برای یک لقمه نان سگ‌دو میزنند و گیجِ پول درآوردن اند تا نمیرند.سکندری میخورم در دیدنم. گیج و بدمست از آلودگی‌ها.دیدن یا ندیدن به چه درد میخورد؟ وقتی سطلی برای کثافت‌ها نباشد، چرا مغز من؟در نهایتباز همگریه میکنم و باد هست؛تا بقول احسان عبدی‌پور،اشک شور را اینور آنور کند، دلم را کمی آرامو دیگر فکر نکنمکه بند ناف ما را با غم بریده‌‌اند.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 23:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندازه‌ی یک چایِ کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-uldaj8vc3smk</link>
                <description>آن تابلو که برای تو خریدم، زیباترینم.ما عاشق چای‌خوردن‌های طولانی در کوتاه‌ترین روزهای سال بودیم. بی‌محابا، بدون برنامه‌های مهندسی روی کاغذ.دست می‌بردیم به سمت سرنوشت، صبر می‌‌تازید تا گردنمان را توی مشت‌های لطیفش شقه کند، ما کم نمی‌آوردیم. به مو می‌رسید، پاره می‌شد، گره می‌زدیم. تو می‌گفتی: بیا، دیر می‌شود، غصه نخور‌. می‌آمدم، دیر نمی‌شد، غصه را نمی‌دانم‌.چای را به یاد چایخانه‌ای در بغداد می‌خوردم. به یاد باد‌های خنک شب‌های سواحل لاذقیه‌ وقتی موسیقیِ عربی پیچ می‌خورد توی هوا و ماه شبِ چهارده خیلی نزدیک بود. تو نگاه می‌کردی به من و دست‌هایت از همیشه گرم‌تر بود. چقدر چای‌ خوردن‌ها کش می‌آمد تا امتداد برق چمشانت و گوشه‌ی لب‌هایت وقتی می‌خندیدی. یادت هست؟ من خوب یادم مانده‌. چای خوردن‌هایی به یاد مردی دست‌فروش در قهوه‌خانه‌ای در دمشق که گفته بود قوت غالبم چای و حسرت است و گریه کرده بود. من یک تسبیحِ دانه‌درشت پیش او به امانت دارم.به یاد آن زنِ عربِ تکیه‌داده به صندلی چرمِ کافه‌ای در بیروت که شب‌های درازش را با چای‌های تلخ ابومحمد سر می‌کرد و شب در صدایش می‌درخشید و چه طنین خوشی داشت صدای خواندنش.من عاشق چای خوردن‌های کنار تو ام. چای‌هایی کوتاه که طولانی‌ترین لحظه‌های زندگیِ کوچکم می‌شوند. به یاد تمام روزهایی که نزیستم و خورشید منتظر ماند تا طلوع کنم. می‌آیم، دیر نمی‌شود، غصه را نمی‌دانم. </description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 19:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده‌ها را کنار می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-atyvw4q6gg2m</link>
                <description>پر از خالیپیچیده‌ام، سردرگمملایه‌ها را کنار میزنمراهرویی طولانیانباشه از لایه، که همچون پرده کنار میروندپرده‌ها را کنار می‌زنمپرده های سنگین و چرک مردههیچ وقت فکر نمیکردم امروز هورمون‌ها مرا اینچنین از پا بیندازند و ناامیدم کننداز خودمو صبرم و طاقتمبریده‌امصدبار عجله کردم و صدبار چوب خوردمصدایم به خودم برمی‌گردد_همیشه همینطور بوده_هیچ نمیدانم باد قایقم را به کجا می‌برد و نکند هیچ وقت پاهای منتظرم به هیچ ساحلی نرسند و گرمای هیچ شنی را احساس نکنندپاهای بیچاره‌ی مندلم می‌تپدحالاگرومپ گرومپ قلبم را توی دهانم می‌شنومهر روز میدوم و هر روز می‌اندیشم که کجا هستم و هیچکس نیست که جوابی بدهدمن تنهاترین دختر این جهانمراه میروم پرده‌ها را کنار میزنمتلی از پرده‌ها پشت سرم شکم می‌تپانند روی همباد میآیدپارو میزنمتوی راهرویی طولانیپرده‌های آماس کردهچرک‌مرده و منِ کم‌طاقتپارو می‌زنمنمیدانمناامیدم خسته‌امآواره‌امنخ‌هایم دارند کنده میشوندهیچکس نباید بفهمد چقدر شکسته‌امو بند زده‌ام و بند زده‌ام و بند زده‌ام...</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 19:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستِ بانو گرمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%87-sgaomgzj6tzj</link>
                <description>دریای شمال 1402پیرمرد با پشت دست‌هایش حسابی رفیق شده. دو تا از‌ رگ‌های دست چپش سر یک تقاطع از هم جدا می شوند؛ درست مثل حرف ایکس. آرام رگ باریک‌تر را نوازش می‌کند. بارون نمی‌اومد مثل تو فیلما، آفتاب پهن شده بود وسط آسفالت. یه عرق گیر و یه شلوار کردی اما خدای جذابیت بودم. اون موقع ها زلف‌ها رو قشنگ باد تکون میداد. الان هوا هم دیگه میگه بسه. تو حال خودم بودم‌. اما با خش‌خش چادرش چیکار باس میکردم؟ چادرش از پشت با زمین عشق بازی می‌کرد. صدای عشق بازیش منو یاد صدای دریا می‌انداخت. لب ساحل. دست تو دست بانو. بچه‌هامون زیاد دور نمیشن، چون دریا مواجه. چون من زود نگران میشم. دست بانو گرمه. صدای دریا می‌پیچه لای صدای بانو. صدای دریا غلط می‌کنه. بانو با اشاره به من میگه دست‌هام چرا یخه. نمی‌دونم. تو رویا که همه چی نباس کامل باشه. میگم تو گرمش کن. تسبیح چوبی ام رو پیچیدم دور مچم. صاف وایسادم‌. ایده‌ی عرق گیر و شلوار کردی با هم رو کی اول بار زایید؟ آرام با انگشت اشاره، رگ باریک تر را دنبال می‌کند تا بالا.بالاتر زیر انگشت وسطی چیزی حک شده. اسمش رو هیچ وقت نفهمیدم. اما می‌دونستم بچه جوادیه نیست. آفتاب اون روز قشنگ‌ترین آفتاب همه عمرم بود. باد هم همسو بود. از پشت با چشم تعقیبش می‌کردم. هوهوی باد و گوشه چادرش جنگ داشتن. باد اسلحه کشید. گُل بود که پخش شد تو کوچه. آب دهنم رو قورت دادم. دامن بلند سفید لَخت و جوراب شلواری سفید‌. پیراهنِ گل‌دار و فکر ساحل‌. بچه ها دور نمیشن. زلف‌هام رو با دست انداختم پشت گوش. الان میرم لباس می‌پوشم جلدی میام. نمی تونستم برم. کجا می‌رفتم؟ اگه تو راه کوچه کسی اذیتش می‌کرد چی؟ کسی زر زیادی می‌زد؟ آخه من زود نگران میشم.پیرمرد میگوید اینجا، زیر این انگشت بدقواره نوشته‌ام: ابتلاء. درست بالای رگی که باریک‌تر است.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 14:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیرون</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-j3jxiwfjforf</link>
                <description>رعنا رفت قهوه سفارش دهد و من در این فاصله آسمان را نگاه کردم.بیرون تصور رفتن از این خانه به آن خانه، از این جهان به آن جهان، آن‌قدر می‌گردیم تا جایی را پیدا کنیم. خانه‌ای که آنجا بتوانی از پوست خودت شیرجه بزنی بیرون و دیگر آواره نیستی. من بیرون را دوست دارم. مثل فیلم «من دیگر در این جهان احساس خانه بودن نمی‌کنم» میکن بلیر. مرضیه گفت، می‌گذارمش توی لیست فیلم‌هایی که ندیده‌ام، می‌بینمش. کمدی سیاه پسندم است.ابراهیم در این جهان احساس خانه بودن نکردن، شبیه داستان همه انبیاست اما مرا به یاد ابراهیم نبی (ع) می‌اندازد. خلیل‌الله شدن پوست کلفت می‌خواهد از تنهایی جانت را درخطر می‌بینی ولی دم نمی‌زنی و هیچ‌جا جز آنجا خانه‌ات نمی‌شود. بهشت.خواب توی خواب از روی پله‌ها شناور می‌شوم به پایین و سه چهارتا پله را روی هوا نرم‌نرم می‌پرم و چیزی‌ام نمی‌شود. تدخین همین احساس را دارد، کم و بیشش با خودت. یا کافئین‌هایی که سرپا می‌کندت از جان به در بردن از این جهانی که احساس خانه بودنش را به سگ نمی‌دهد.کافئین بیرون از خواب، جسم نمی‌گذارد توی هوا برقصم و مثل پر جابجا بشوم. از این خانه به آن خانه، آن‌قدر می‌گردیم تا جایی را پیدا کنیم و سیگاری بگیرانیم. سیگارها کمک‌کننده اند. اخیرا حلقه اشتیرنرخوانی با رفقای علاقه‌مند به فلسفه، کمی مرا بیرون برد اما هنوز هم کم است. آخر فیلم دختر معتاد به قرص‌های افسردگی، نور می‌بیند و می‌خواهد بزند بیرون. خیلی وقت است می‌خواهم بزنم بیرون و مثل پر توی هوا شناور شوم. کافئین‌ها گاهی کمک‌کننده‌اند برای بیرون آمدن. می‌گفت: آدمیزاد باید به چیزی بچسبد تا رها شود.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 11:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت برف می‌بارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-x8hkxug1yz5w</link>
                <description>یکی از همین شب‌های زمستانگفت برف می‌بارد. برف را باد می‌برد. دیر بیدار شدم. شب شده بود. نگاهِ برف‌ها کردم. فکر کردم احتمالا از آن شب‌هایی است که رویاها می‌خواهند خودشان را آویزان کنند داخل جمجمه‌ام و من مدام فکر کنم و رویاها مدام به درونم دست‌درازی کنند.برف را نگاه می‌کنم و ذهنم مثل قورباغه‌ای نارس مدام می‌پرد و مدام قورقور می‌کند. اینطرف و آنطرف. قسط‌های کتاب‌هایی که خریده‌ام مانده‌‌. آزاده گفت ما روزانه‌ها هم، برای سنوات ترم شش باید پول بدهیم. دیروز سرترم برایم باز نشد و چشمم به سایت گلستان خشک شد‌. برف می‌بارد و قورباغه می‌پرد. آزمون شهری مانده و اگر تا آخر اسفند قبول نشوم گرفتن گواهینامه می‌افتد برای سال بعد. برف می‌بارد و هوا سفید شده. من باید چه کار کنم؟رویاها از آن سمت خیابان شُل‌شُل راه می‌افتند دنبال اخم‌های ناخودآگاه تنهایی‌ام و می‌خواهند مدام صدایم کنند و من مدام می‌خواهم نشنیده‌ بگیرم‌شان. چه کارِ رویاها دارم؟ برف را کیلویی چند می‌فروشند؟ هوا سفید شده و تمرکزم همچون حشره‌ای نادان می‌چرخد و روی زباله‌ها می‌نشیند و شیره آن‌ها را می‌مکد. قورباغه، حشره، زباله و برف. برف چرا می‌بارد؟برف چرا زیباست؟من چرا نمی‌توانم از زندگی کام بگیرم؟</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 12:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قاعده‌ی دو ردیف، خواب‌آور</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%88%D8%B1-xdfi3zwm97vb</link>
                <description> من توی مغازه‌ام، اَلَک‌ می‌فروشم و چیزهای خوب دیگر.مشتری‌هایی دارم که از سرزمین‌های دور می‌آیند، از کوه‌های فند¹ و خواب‌های ساعت سه.به قاعده‌ی دو ردیف، خواب آور،‌ چیده‌ام روی قفسه‌های فلزی. هر شب یکی هم برای خودم برمی‌دارم؛ تا تخریب بیشتر حافظه‌ام؛ تا فراموشی کامل دست‌های مردانه‌اش؛ تا بازیابی کامل سلامتی‌ام‌. تو آن شب، با آن شال آبی نخ کش شده‌ات_که نمیدانم چرا اینقدر آشنا بود_ آمدی اینجا و از من جوهر لیمو و کش سه سانتی و روبان خریدی؛ می‌شود دو هزار و ششصد. صد تومن‌اش را بعدا می‌آورم. باشد بعدا بیاورید مهم نیست.من، اَلَک‌ می‌فروشم تا حافظه‌ی آدمها صاف و ساده شود. تو میگویی: خانم! برای صاف کردن خون هم الک می‌فروشید؟ می‌خندم. خون از چیزی که تویش خزیده مگر صاف می‌شود دخترجان؟ موهایت را می‌ بری زیر شال. ترسیده‌ای. یعنی خون هیچ وقت صاف نمی‌شود‌ خانم؟ می‌گویم از‌ چه می‌خواهی صافش کنی دخترم؟ صدایت وسعت سالن‌های تئاتر را دارد؛ می‌لرزد اما دوست داشتنی است. نمی‌دانم کجا شنفته بودمش. میگویی: از یک جفت دست‌های مردانه که دیشب توی خواب دیدم خانم! ساعت سه بود گمانم. فکر کنم قرار است خون ناجوری توی رگ‌هایم پمپاژ شود. نگاهت می‌کنم. اثر قرص‌هایم این ساعت کمرنگ میشود‌. یادم هست. شال آبی رنگم دیروز گیر‌ کرد به میله‌ی فلزی ایوان خانه مادربزرگ. آویزانش کرده بودم تا دوباره موهایم را با کش ببندم. با کش نه با روبان. همان روبانی که قبل از حادثه، از یک مغازه‌ی خیلی خیلی دور باید می خریدم‌اش. رفتی، خریدی، آمدی و فکر کردی همه‌چیز تمام شده، تمام می‌شود، اما همین‌که من را دیدی و با خودت حرف زدی یعنی تو، یعنی ما، دیوانه شده‌ایم به گمانم. تکمله: ۱_ سید رضی میگوید: فند کوهی است که از دیگر کوه‌ها ممتاز و جدا افتاده باشد.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 10:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حروم منم</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%85-i4l9225pj0ry</link>
                <description>پیرزن انگشت اشاره‌اش سمتِ من است. لبش تکان تکان میخورد اما صدایی نیست. آب را هورت می‌کشم، پایین نمیرود. سرم را می‌آورم بیرون و تف اش میکنم روی آسفالت. مامان از توی آینه ماشین حواسش به من است، «حروم نکن پاش پول رفته.» سر تکان میدهم که خب.تایپ می‌کنم: جوابت چیه؟ کی قراره نجاتم بده از این استیصال؟! خسته ام... خسته‌ام! چیزی نمی‌گوید. آنلاین نیست. شیشه ماشین را کمی بالا می‌کشم. نوک بینی‌ام یخ کرده. پیرزن با انگشتِ اشاره من را نشان میدهد. دهانم را پاک می‌کنم. حروم منم. بابا گاز میدهد. پیرزن جا میماند توی پیاده رو.سربرمیگردانم سمت راست. خیابانِ رستگاری ششم. زیرِ پل، یک کارتن خواب دارد از غمِ جهان فارغ میشود. پیرزن آنجا هم هست. بالای سرش ایستاده و  دارد موهایش را شانه میزند. موهای سفیدِ تاب دار. پشتش به من است اما صدایش را دارم: «لیلی سر خویش شانه می‌کرد، مجنون دُر اشک، دانه میکرد... .»توی دست انداز، آن ته مانده آب هم می‌ریزد روی زانوهایم. حروم منم. رستگاری ششم را رد میکنیم. خیابان بعدی را می‌پیچیم داخل. چند تا رستگاری داریم مگر که این ششُمی اش بود؟! رستگاری چیست؟ چه کسی چه شود میگوییم رستگار‌ شد؟! پیرزن را دوباره جا میگذاریم. بیچاره مدام جا می‌ماند. سر بر میگردانم سمت چپ. پیرزن آنجاست و اینبار دارد لبخند میزند. از آن لبخندها که باید حداقل شصت سالی تجربه داشته باشی از زندگی و بعد بزنی. از آن لبخندهای «زندگی همینه دیگه!»انگشتش را آورده پایین. جلوی پایش خیس است. جایِ پایِ آب. یکنفر آب را تف کرده روی آسفالت. پیرزن میخندد، ولی خیلی وقت است، آب از گلویش پایین نرفته انگار. چه دوگانگیِ عجیبی. در بطری را می‌بندم. شیشه را تا انتها بالا می‌کشم. او نوشته: «تو.»</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 10:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اواخر زمستانِ اوایلِ بیست و پنج‌سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-aqhzmllfiecq</link>
                <description>کتابخانه دانشکده علوم اجتماعی من و آفتابِ اواخر زمستان، به گمانم دوست شده‌ایم. دست و رویم را با آفتاب می‌شویم و به هیچ فکر می‌کنم. دقیقا هیچ. نمیدانم چه شد و چه انتخابی مرا رساند به این هیچ. اما میدانم رسیدم. آفتاب کشیده شد روی پوستِ بیجانم و آفتاب، آفتاب‌تر شد. من در اوایلِ بیست و پنج‌ سالگی، راه میر‌وم و این خوب است. اینکه پاهایم هنوز جان دارند من را کمی امیدوار می‌کند. چون جان چیز خوبی‌ست و آدمها چیزهای خوب را دوست دارند. حتی وقتی ننه دو سه روز قبل از سکته کردنش گفت «الهی برم زیرِ ماشین و از این زندگی راحت‌ شم»، تهِ دلش که نمیخواست سه روز بعد، آنطور روی تخت بیمارستان بیفتد و آن طور جانش_ جانِ عزیزش_ گزگز شود و تیر بکشد‌. (ننه جهان خانم سکته مغزی کرد و ده ماه بعد در اردیبهشت سال ۱۴۰۰ از دنیا رفت) ننه درحالیکه دندان مصنوعی نداشت، لاغر شده بود و هوش و حواسش پیش خودش نبود، از ما پرسید: «من خوب میشم؟» این را با مظلومیت خاصی پرسید و من آنجا بود که فهمیدم آدمها چقدر جانشان را دوست دارند و چقدر در تلاش‌اند آن را حفظ کنند. من اینجام. توی کتابخانه. امروز بیست و نهمین روز بهمن ۱۴۰۲ بود. اواخر زمستان. آمده‌ام اینجا پایان‌نامه بنویسم. با خود فکر می‌کنم وای عجب حرکت مهمی! چقدر خوب و چقدر عالی! و بعد به فکر خودم می‌خندم. پایان‌نامه دیگر چه مسخره‌بازی ایست؟ (اجازه بدهید برای سلامت روان خودتان هم که شده از همه این دعواهای توی مغزم مطلع نشوید) اما مهم این است که من هستم، دانشجوها هستند، آفتاب هست، و میتوانم تا قبل از‌ آنکه نیست شوم از اینجا، کمی توی لبتابِ کوچکم گشت بزنم و کمی خودم را از پشت میز کش و قوس بدهم و دانشجوها را نگاه کنم و پرتقال بخورم. جانِ بیست و پنج سالگی شاید همین کش و قوس دادن‌ها و نفس کشیدن‌های توی کتابخانه باشد اصلا. شاید هم همین هیچ‌های گردن کلفتِ احمقانه. نمیدانم؛ امّا میدانم تا اینجا از اینکه هستم و وجود دارم و آفتابِ زمستان دارد روی پوستم دست می‌کشد کمی خوشحالم. حتی اگر دائما،‌ یک هیچِ کله‌خراب، مغزم را ورز بدهد و کلافه‌ام کند.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 20:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان خون و توپ</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%BE-egljrsa8mz3v</link>
                <description>در خاوری که میانه‌ی ماست، پس و پیشِ خون و جنگ و توپ قرار گرفتن قوتی روزانه است؛ جنگی که اگر خون نچکاند و گلوله‌ای در نکند هم، ماشه‌ها بی‌اختیار کشیده می‌شوند تا دمِ در اتاقِ خواب‌‌مان، هرروز، هر ثانیه و این جدال همیشگی جای تعجب ندارد؛ مبارزه‌ای تا بی‌نهایت در اثنای انتخاب آنکه کدام سیب شیرین‌تر است و کدام گندم بیشتر سیرمان خواهد کرد، تا روزی که آفتاب بیاید، که اگر آفتاب نیاید، شاید باید اندیشه‌ای کرد و ابری کنار زد.جهانی‌شدن همه‌جای جهان لِنگ دراز کرده و لنگر انداخته. در آفریقای جنوبی، در آمریکای لاتین، در استرالیا، در خاوری که به قول دوستی، میانه‌ی ماست؛ در خاورميانه. ما راه می‌رویم و نشانه‌هایی از مدیا بر ما می‌بارد، چونان که ابر می‌بارد و آفتاب می‌رود. گاهی هم باران خوب است. مدیا و رسانه‌های اجتماعی فضا و زمان را درمی‌نوردند و از رمان‌ها و فیلم‌هایی که روزگاری تنها پناه انسان‌ها برای تخیل‌ورزی و شبیه‌پنداری با دیگران بودند، رسمیت‌زدایی می‌کنند و جهانی‌شدن را دانه‌به‌دانه در سینه‌ها فرو می‌کنند. رسانه امروز همه‌ی هویت ماست و همه‌ی هویتی که قصد ساختنش را داریم هم، زیر چنگال‌های دراز و سیاهش فشار می‌دهد و ما فکر می‌کنیم آن اگزیستانسیال تلخِ کامویی که بیخِ ریش سوژه‌ی پست‌مدرن‌مان را چسبیده، اضافه می‌شود بر عقب ماندگی‌های خودمان، بر دور بودن‌مان از پله‌ی اول هرم مازلو، بر قیمت دلار و دود و تورم، و فکر می‌کنیم: شاید شباهت با دیگرانِ جهان اولی بیشتر برایمان آورده داشته باشد که نان توی خون‌زدن و برساختِ اندیشه.‌ما چقدر می‌توانیم شبیه دیگران شویم؟ریتزر در کتاب مبانی نظریه‌ی جامعه‌شناختی معاصر و ریشه‌های کلاسیک آن، آنجا که دارد شعبات مک‌دونالد را دانه‌به‌دانه در اقصا نقاط کره می‌شمارد، برایشان کروکی می‌کشد و فکر می‌کند همه‌ی فرهنگ‌ها به مرور زمان شبیه هم می‌شوند چون هم‌آغوش اند و آغوش‌شان بر قلب‌هایشان تاثیر می‌گذارد، پرانتزی باز می‌کند و می‌گوید درست است که بر پاردایم همگرایی فرهنگی تمرکز دارد و می‌اندیشد که فرهنگ‌ها به مرور زمان تا حد قابل توجهی به یکدیگر شباهت پیدا می‌کنند اما قائل به محوشدن کامل فرهنگ‌های محلی هم نیست. منظورش احتمالا این است که فرهنگ‌ها دست روی شانه‌های یکدیگر می‌اندازند و رنگ همدیگر را می‌گیرند اما کاملا شبیه هم نمی‌شوند. مثل آنکه بگوییم: ما اینستاگرام داریم و زیاد هم در آن وقت می‌چکانیم اما گاهی نقد اینستاگرام هم می‌کنیم، گاهی در خود اینستاگرام بجای عکس، تصویر یک متن را می‌گذاریم و می‌نویسیم که سرمایه‌داری بد است و اینستاگرام نماد سرمایه‌داری است و چرا ویدئوی ناخن‌های فرنچ‌شده بیشتر از دفاع پایان‌نامه‌ی فلانی لایک میخورد که داورش بهمان جامعه‌شناس چپ مشهور است؟ اما اینستاگرام داریم و زیاد هم در آن... .ما کجاییم؟ ما انسان‌هایی که شایگان میگفت درحال گذاریم و هنوز هم درحال گذاریم و خدا می‌داند تا کی درحال گذاریم، کجاییم حالا و با چه داریم جنگ می‌کنیم؟ اصلا می‌جنگیم یا توهم مبارزه دامن‌مان را گرفته است؟ ما در کجای این جهانیم؟جنگ فضایی باومن، جامعه‌شناس معاصر می‌گوید جهانی‌شدن یک «جنگ فضایی« است و تحرک مهم‌ترین و تفاوت‌گذارترین عامل در قشربندی اجتماعی در جهان امروز. فرض کنید انسانی درخاورمیانه بخواهد آزادانه در سراسر کره حرکت (تحرک) کند، در این میان برای خود معنا خلق کند، نسبتا آزادانه در فضا شناور باشد و هنگامی که باید درجایی فرود آید، خود را در فضاهای محصورشده و تحت‌کنترل از دیگران جدا کند، تا از بازندگان جنگ فضایی در امان بماند. او یک جنگنده در میدان جهانی‌شدن است. بازندگان از نگاه باومن انسان‌هایی‌اند که تحرک ندارند، آنها تنزّل مقام می‌یابند و به سرزمین‌هایی عاری از معنا و حتی عاری از قابلیت ارائه‌ی معنا محدود می‌شوند. بازنده‌های جنگ فضایی احساس می‌کنند در سرزمین وطنی‌شان زندانی‌اند، امید چندانی به حرکت از آنجا ندارند و احتمالا به واسطه عدم تحرک خودشان و دید نخبگانی که آزادند به اراده‌ی خود حرکت کنند، احساس تحقیر می‌کنند. احساس پوچی می‌کنند. احساس غم و افسردگی می‌کنند. در نتيجه سرزمین‌ها به میدان‌های جنگی تبدیل می‌شوند که در آنجا بازندگان و برندگان جنگ فضایی در منازعه‌ای نابرابر با هم مواجه می‌شوند. باومن همه اینها را گفت اما نگفت انسان‌هایی که می‌روند تا آفتاب را ببینند، انسان‌هایی که در میانه‌ی زندگی‌شان فکر می‌کنند بازنده‌اند یا اگر بمانند، بازنده‌اند، و برای خلق معنا باید هجرت کنند و به شکوفه‌ها، به باران سلام دوستان‌شان را  برسانند، آنجا که پایشان را در خاک کشوری دیگر در این جهان می‌فشارند آیا، احساس آزادی می‌کنند؟ آیا قرآن و حافظ نمی‌گذارند سرسفره هفت‌سین‌شان دیگر؟ آیا اصلا سفره‌ای برای هفت‌سین می‌اندازند وقتی سال شمسی نو می‌شود و ننه‌سرما به خواب فرو می‌رود؟ اصلا یادشان مانده ننه سرما کیست و مادرشان وقتی داشت ماهی گلی را از توی لگن قرمز بازارچه انتخاب می‌کرد چطور به حباب‌ها خیره مانده بود؟ باومن نگفته بود.شاید بهتر این است که برای گرفتن پاسخ به سراغ یان ندروین پیترس برویم که پارادایم‌هایی دربارهٔ جنبه‌های فرهنگی جهانی‌شدن را نظریه‌پردازی کرده بود.پارادایم تمایزگرایی فرهنگیطرفداران این پارادایم می‌گویند فرهنگ‌ها زره به تن کرده‌اند و هرچقدر هم پای انسانی خاورميانه‌ای (مثلا) فرو برود در خاک کشوری در جایی دوردست، فرهنگ‌ها در هم نمی‌غلتند و نیزه‌ها و رایحه‌ها در تن‌ها و ارواح فرهنگ‌ها فرو نمی‌روند. هرچقدر هم شعبات مک‌دونالد را بیاورید بگذارید در میادین شهر، استارباکس و ماهواره و تی‌شرت‌هایی با نمادهایی که نمی‌دانیم چیست، در لیست دشمن‌شناسی‌تان ردیف کنید، هرچقدر بگویید آهای مردم! بچه‌هایمان از دست رفتند، فرهنگ‌مان، دین‌مان، سنت و اسطوره و حماسه‌هایمان زیر خروارها خاک مدفون شدند و غرب آمد و تاخت و ویران کرد، نچ! توی کتشان نمیرود که نمی‌رود. مدعیان این پارادایم می‌گویند: فرهنگ‌ها از‌هم متمایز اند، همانطور ‌که تمدن‌ها از ابتدا متمایز بودند‌ و هستند و خواهند بود و تفاوت‌های ماندگاری درون و میان فرهنگ‌ها لانه کرده است.تفاوت‌های عمیق فرهنگ آ و فرهنگ ب، جهانی‌شدن، دوفرهنگی‌ شدن، میان‌فرهنگی شدن، چندفرهنگی شدن، فرافرهنگی‌ شدن را رخصت نمی‌دهد اصلا. جهانی‌شدن اگر هم رخ بدهد تنها در سطح رخ می‌دهد و پرده‌ی هسته‌ی فرهنگ‌ها عمدتا بی‌خط و خش باقی خواهد ماند.پسر نوجوانی که می‌جنگد تا زنده بماند، اگر خواست برود آفتاب ببیند، اگر پایش رسید و رفت و خورد و نوشید و رقصید، شب موقع خواب یادش هست که کیست که از کجا آمده است و آن انسان معلق به کجا تعلق دارد؟ اگر در فرهنگ غربی جهانی می‌شود و کارت عضویت دهکده جهانی را به سینه‌اش می‌کوبد، آن انسانِ بدنبال معنا در هزاران کیلومتر آن‌طرف‌ترِ خانه‌‌ی پدری احتمالا همچنان سفره‌ی یلدا می‌اندازد و چشم‌هایش را می‌بندد تا برای حافظ فاتحه بخواند و فالی بگیرد. که میشود هویت‌ملی در هویت‌جهانی هم‌خواب نشود و اگر شد کودکی هرگز زاییده نشود. ریتزر عقیده داشت.مساله حجاب عینک‌‌مان را جابجا کنیم؛ فرهنگ‌ها می‌توانند در هم نغلتند و رنگ هم را نگیرند؟ برخی نظریه‌پردازان غربی مانند خانم کریستوا می‌گویند بله می‌شود و حتی بالاتر، می‌شود تازید و مقاومت کرد. مثلا آنها حجاب را سمبلی از تعلق به ارزش‌های سنتی و درهمان حال نشانه‌ای از مقاومت دربرابر ارزش‌های مدرن غربی می‌خوانند. برخی از آنها می‌اندیشند که پوشش زنان مسلمان نه واکنشی به گریز آنها از ارزش‌های جهان‌وطنی و مقاومت دربرابر ارزش‌های غربی، بلکه شیوه‌ای برای حفظ استقلال و هویت‌یابی و همزمان فاصله گیری از نظم پدرسالار در محیط خانوادگی خودشان است. مثلا فکر کنید بشود با حجاب گذاشتن، با خانه‌تکانی برای عید نوروز و درعین‌حال غفلت از درخت برپا کردن برای کریسمس مقاومت و هویت‌یابی کرد؛ با شاهنامه خواندن در کشور میزبان با فرهنگ‌ آنها جنگید و اصلا صبر کنید! آیا چنین امری امکان خواهد داشت؟ مگر ما در کشور خودمان با ابزار حجاب سر نکردن با گفتمان قدرت مبارزه نمی‌کنیم؟برای گرفتن پاسخ نیم‌نگاهی می‌‌اندازیم به پارادایم بعدی.همگرایی فرهنگیپارادایم همگرایی فرهنگی می‌گوید همسانی‌ فزاینده‌ای در سراسر جهان درحال وقوع است و گربه‌ی سرمایه‌داری را از هر ارتفاعی که پرتاپ کنی تا به زمین، با چنگال‌هایش فرود می‌آید. همه در همه‌جا دارند شبیه هم می‌شوند، مرکزیت رسانه و مدیا سلایق را شبیه هم می‌کند و سلایقِ شبیه هم را سرمایه‌داری در اتاق‌فکرهای مخوف خود برمی‌سازد. انسانی که کوکاکولا می‌خورد، با انسانی که دوغ محلی می‌خورد نگاه ش فرق دارد. آدمی که موبایل هوشمند دارد با انسانی که حتی نمی‌داند اسمارت‌فون چیست، زمین تا کره ماه فرق دارد. این پارادایم مبتنی بر ایده‌ی جهانی‌شدن است. همه‌چیز دارد جهانی می‌شود و تریلی جهانی‌شدن از جاده فرهنگی همه‌ی کشورها عبور می‌کند. هانتینگتون در پارادایم قبلی می‌گفت: فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به رغم جهانی ‌شدن هم، تداوم پیدا می‌کنند و موزاییک‌ مجزّای هر فرهنگ در جهان هسته خود را محفوظ نگاه می‌دارند اما طرفداران پارادایم همگرایی فرهنگی، فرهنگ‌ها را بی‌دفاع و زره متصور می‌شوند. فرهنگ‌هایی که هرقدر هم سنت داشته باشند، عرف و منزلت و ریشه داشته باشند دربرابر طوفان مدرنیته، سرمایه‌داری و غربی‌شدن امکان تغییرشکل دارند.در جهانی پر از نیزه، رایحه‌، مدیا و شعباتی از مک‌دونالد، فرهنگ‌ها گاه از بیخ و بن تغییر می‌کنند و درهم می‌شکنند. در این پارادایم فکری فرهنگی کلماتی به گوش ما آشنا می‌رسد و مدعیان به آن توجه دارند همانند امپریالیسم فرهنگی، سرمایه‌داری جهانی، غربی‌شدن، امریکایی‌شدن و مک‌دونالدی شدن. یک انسان خاورمیانه‌ای همانقدر در مسیر جهانی‌شدن قرار گرفته است که یک افغانستانی، یک برزیلی، یک مالزیایی. او بسته به نگاهی که به جهان دارد، اهداف و خواسته‌هایی که از زندگی دارد، ارزش‌ها و معنایی که برای جهانش متصور است، دیدگاهش به پیرامون و جهان خود متفاوت است‌. شاید انسانی با هویت ملیِ محکم احساس خفگی کند در جهانی که زورش زیاد است و معناهایش دنباله‌دارند و دست‌نیافتنی، و بخواهد که آفتاب بیاید، بخواهد که مقاوم باشد و مبارزه کند اما انسانی با هویت ملی ضعیف و بی‌ریشه در سنت‌ها و اسطوره‌ها و حماسه‌ها، احساس آزادی کند در نسبت با گفتمان قدرت. همه‌چیز در مبحث جهانی‌شدن بسته به جایگاه مشخص هر انسان است در وضعیت کلی او؛ اگر لنز نگاه پارادایمی‌مان را جابجا کنیم، حرف‌ها برای گفتن و حرف‌ها برای شنیدن بسیار است.۲۰ اسفند ۱۴۰۱این یادداشت را برای نشریه‌ای نوشته بودم که اسمش را خاطرم نیست اما آقای طالقانی نامی سفارشش کرده بود بنویسم‌. خدایش حفظ کناد.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 18:37:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشت پشتِ مشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%B4%D8%AA-cyfzody6tiea</link>
                <description>من خودم را در خودم دیدم. بارها، شب‌ها، صبح‌ها، وقت‌هایی که آنقدر مشت خورده بودم که نایی نداشتم تا گریه کنم.تلوتلوکنان خونِ بینی‌ام را بالا می‌کشیدم، به جایی خیره می‌ماندم و با خود می‌گفتم: اشکالی ندارد. حتما آمدیم مشت بخوریم تا سر حد مرگ و بعد پرتاب شویم زیر لحد.من در تهِ خودم بودم. در انتهای عریانیِ واقعیت خویش. این متن ناامیدانه نیست، حقیقت است. هیچ‌کس آنجا نبود. وقتی مشت پشت مشت میخوردم و در خون خود می‌غلتیدم و انعکاس صدایم به خودم برمیگشت، کسی نبود بگوید: خَرَت به چند؟ و کسی نبود چون هرکسی به نحوی در خون خود می‌غلتید و هیچ‌کس به واقع آن دیگری را کاملا درک نخواهد کرد.من آنجا بودم که خودم را دیدم. نشسته بودم کنجی خموش. بوی خون راه باز کرده بود اطراف تنم. هم شب بود و هم صبح. هم می‌خندیدم و هم گریه می‌کردم. هم می‌دانستم و هم نمی‌دانستم. هم زنده بودم و هم مرده بودم و باد پرده‌ را می‌رقصاند و مادر کیک می‌پخت. آنجا همه جاست. هرجایی که میروم، میخندم، نگاه میکنم و با سکوت تمام حرف‌هایم را می‌زنم.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 23:58:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشای شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-zxfoasexwdrr</link>
                <description>من فکر میکنم از تفریحات یک مطالعات‌فرهنگی‌خوان، تماشای شهر است_بی‌وقفه. وقتی میگویم شهر، دقیقا منظورم خود شهر است. دو سال اول کارشناسی خواندنم، از دانشکده‌ علوم‌اجتماعی تا خانه‌‌، این مترو بهارستان بود که مرا به اتوبوس‌های سر کوچه‌مان وصل میکرد. پیشتر مترو امام خمینی را نمی‌شناختم. بعدها یک روز که مریم از کرج آمده بود خانه‌ی عمه‌اش و عمه‌اش همسایه ما بود (و هست) گفت فائزه این اتوبوس‌ها را سوار شو، دم خانه‌تان است، میبردت مترو امام و زودتر میرسی. نمیدانم چرا این کرجی‌ها انقدر خوب تهران را یاد میگیرند؛ معهذا دو سال هم  میرفتم مترو امام و از آنجا، اتوبوس‌های سعدی را سوار میشدم و این اتوبوس‌های عزیز، امین حضور و خیابان ری را برعکس حرکت همه‌ی ماشین‌ها طی می‌کردند تا مرا به خانه برسانند. فکر کن! تعمدا می‌گویم مرا. من عاشق برعکسِ حرکتِ ماشین‌های خیابان رفتن ام_ با اتوبوس. زل میزنم به آدمهای پشت فرمان. آه که چقدر آدمها را دوست دارم. شاید بعدها نام کاربری‌ام را به یک مترو و اتوبوس‌سوار خبره و کارکشته تغییر دادم. من شش سال است که با مترو و اتوبوس از دانشگاه به خانه برمیگردم و بحث فقط برگشتن نیست، بحث دیدن و تماشای شهر و مردمان محلات فرودست جنوب‌شهر است. وقتی اتوبوس خلاف جهت ماشین‌ها حرکت می‌کند، چهره راننده‌ها و آدم‌های توی ماشین‌ها را نگاه می‌کنم. یک سرک کشیدن سرخوشانه از سر خستگی. گاهی بی‌آنکه چیز غمگینی دیده باشم گریه میکنم و یواش جوری که خانمی که روبرویم نشسته متوجه نشود، به بهانه صاف کردن روسری اشک‌ها را هل می‌دهم به کنار. چرا گریه میکنم؟ چون زندگی آدمها برایم جالب است و همین که اصلا میگویم زندگی، همین کلمه برایم شوق دارد و گریه همیشه پشت چشمانم منتظر یک بهانه است برای شبیخون. مردم بیرون انگار حواسشان اینجا نیست. مرا نمی‌بینند. با خودم فکر میکنم کسی که رانندگی میکند حضور تمام و کمالش در شهر مشکوک است. رانندگی میکند و کسی را می‌ماند که نصف روانش را به شهر داده و نصف روانش وقفِ جای دیگری است. کجایش را نمیدانم‌. وقتی میگویم شهر منظورم همین چیزهاست. همین پر دادن خیال، همین نمیدانم کجاها همین حالِ خوشِ چاووشی که توی گوشم بی‌وقفه میخواند و من سعی میکنم داستان آدمهای شهر را در خیالم، با متن موسیقی تطبیق دهم. شهر برای یک آدمِ رویاپرداز یک دانشگاه مجانی‌ است. راه میروی، نگاه میکنی و حظ میبری. شاید بخواهم بگویم: واقعا شهر و آدمهایش را دوست دارم و واقعا تماشای شهر برای یک دانشجوی علوم اجتماعی از اوجب واجبات است.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 13:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاهی که نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tpy3mxpb34gq</link>
                <description>کلاس‌ دانشجویان کارشناسی/ دانشکده علوم‌اجتماعی علامه طباطبائی/ 1398حدود سه ماه پیش، به من گفته شد که راجع به مدرک گرایی در دانشگاه ها چیزکی بنویسم. دستم خالی نبود. می دانستم که اوضاع قمر در عقرب تر از آنی ست که آمارها می گویند و این خود قدم بزرگی در نوشتن بود. می دانستم که بوروکراسی و ساختارهای دانشگاهی و دیوان سالارانه و علمی دانشگاهی را در کشور بوجود آورده ایم اما مطمئن بودم که جای جماعت دانشگاهی به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی در کشورمان خالی ست. اما بعد، مثلا حدود یک هفته پس از دریافت دستور، کمی ترسیدم و نگران شدم که مبادا در حق مفقود شده‌ی علوم انسانی و اجتماعی در ایران اجحاف کنم، اگر راجع به آنها قلمی نرانم. و بعدتر، بدلایل مختلفی همچون میل زیادم به کمال گرایی، بر آن شدم که ابتدا از فلسفه وجودی خود دانشگاه ها شروع کنم. اینکه دانشگاه چیست و چراست و چه باید باشد؛ بهترین گزینه‌ی در دسترسم، دریدا بود. به سراغ ژاک دریدا_فیلسوف معاصر_ رفتم که در سخنرانی ای که در دانشگاه کورنل نیویورک کرده بود، توجهش را بر اصل جهت کافی لایب نیتس قرار داده بود و درمورد دانشگاه ها چیزهای خوبی گفته بود. او می توانست کمی تا قسمتی از میل به کمال گرایی ام را ارضا کند. دریدا در آن سخنرانی گفته بود: &quot;دانشگاه نامی بوده که جامعه به گونه ای [بدنه‌ی اضافی] داده است، بدنه ای که همزمان خواسته است خود را در فضایی بیرونی تفسیر کند و درعین حال تنگ نظرانه خود را فقط برای خویشتن نگاه دارد، خود را رها کند و در عین حال کنترل نماید.&quot;اما نه تنها میل به کمال گرایی ام ارضا نشد، بلکه سوالی نیز در ذهنم بوجود آمد که آیا این دوگانه برای جامعه ایران هم صادق است یا نه و آیا نمی توان گفت که این دوگانه هم اکنون برای ما ایرانی ها به یک گانه ای(یگانه) تبدیل شده است که گویی دانشگاه را به جزیره ای ساکت میان آشوبهای امواج زمانه بدل کرده است؟ این پرسش مرا به یاد مطلبی از ناصر فکوهی انداخت که روزنامه ایران آنرا نخستین بار در سال نود وچهار منتشر کرده بود و بعدها در کنار دیگر مقالات فکوهی، در کتابی تحت عنوان &quot;دانشگاهی که بود&quot; منتشر شد. فکوهی در آنجا یک سرنخ خوب داده بود: دانشگاه های علوم انسانی و اجتماعی، غائب های بزرگ جامعه ما هستند. نمی دانم خود فکوهی پس از گفتن این جمله چه حالی پیدا کرده است اما من که کلافه شدم‌.اینکه دانشگاه چه بود و چه باید می بود، محل بحث نداشت، اما همه‌ی گره پرونده اینجا بود: &quot;دانشگاهی که نیست&quot; پس ما کجا بودیم؟! جایی که درس می خواندیم، کجا بود؟! اصلا ما خود چه بودیم؟! می دانستم همه مان آمده ایم دانشگاه علوم انسانی و اجتماعی، تا علوم انسانی و اجتماعی بخوانیم. اما از طرفی می دانستم که گولمان زده اند. فکوهی قبل تر نوشته بود: &quot;علوم اجتماعی در کشور ما بیمار است و آسیب شناسی این بیماری باید به دست خود دست اندر کاران آن، انجام شود.&quot; سکانس تلخ فیلم، ابتدایش بود: ما گرد شده بودیم تا برای یک بیمار دعای شفا بخوانیم، خواسته یا ناخواسته! آن هم نه یک سال، نه دو سال، قرار بود چهار سال یا حتی بیشتر، در یک اتاق تاریک، از بوی بدِ یک زخم باز، چرکین و متعفن تنفس کنیم‌. البته بیمارغریبه هم نبود؛ کارگرمان بود که از روی پشت بام افتاده بود و خانواده اش(دست اندرکاران و نخبگان حاکم) هم او را رها کرده بودند و تنها دورادور تلفنی حالش را می پرسیدند. گول خورده بودیم. به ما نگفته بودند با یک مریض طرفیم و وظیفه‌ی سنگینی در پیش داریم؛ ما باید جورِ تاریخ معوج علم، دانشگاه و رشته ای را می کشیدیم که خود برایش دندان تیز کرده بودیم‌. حتما می گویید این دوران نقاهت چه هنگام به سر می رسد و مریض چه وقت بلند میشود، دست و رویش را می شورد و با ما دست می دهد و می گوید: بخاطر تمام سالهایی که برایم وقت گذاشته ای ممنونم؛ حالا که خوب شده ام، می توانم تا پایان عمرت، به تو و هم نسلانت خدمت کنم.اما اینکه مریض چه وقت سرپا می شود، به ما هم بستگی دارد. ما بالای سرش نشسته ایم و ما هستیم که داریم برای پیکر نیمه جانش دعا می خوانیم. هر چه هست در ندای &quot;امن یجیب&quot; ما پنهان شده. اما حق می دهم که نگران آینده‌ی پشت آن درهای مریض خانه هم شوید. ممکن است هرلحظه شما نیاز مالی پیدا کنید، ورشکست شوید و یا از این حجم از مراقبت و ملازمت، برنجید. شما هم انسان هستید و انسانها هم باید برای ادامه‌ی زیست شان، طبق قرار و مدارهایی، پول دربیاورند و به ما گفته اند که یکی از مطمئن ترین راه ها برای پول درآوردن، درس خواندن است. با این همه پشت آن درهای آن مریض خانه، چه چیزی انتظارمان را می کشد؟ اصلا این مریض خانه با آن فضای پشت در، ارتباطی هم دارد؟ نکند پشت درهای مریض خانه هم مریض خانه ای دیگر باشد؟! واهمه دارم که بگویم نه. اما دانشجو جماعت باید سرنترس داشته باشد؛ پس می گویم: نه. خیلی واضح است که ما، نه علم تولید می کنیم، نه علم را مترقی می کنیم، نه با آن فضای پشت آن درها ارتباطی داریم. پشت آن درها هم اوضاع خیلی خوش بو و سالم نیست. می دانید؟ قضیه عمیقا گریه دار است. آمارها میگویند فرصت پیدا کردن شغل مرتبط با رشته خانمها ، زیر پانزده درصد است. ما خانمها_فعلا_مظلوم، مهجور، و درحاشیه خواهیم ماند. آقا هستید؟ صبر کنید! آمارها می گویند فعلا با لفظ آقای دکتر و آقای جامعه شناس و آقای مددکار سر کنید تا ببینیم چه می شود! کوزه ایی پیدا کنید و مدرک هایتان را بگذارید لبش. فعلا شغل مرتبط، نداریم‌.نمی دانم با خودتان چه فکری خواهید کرد و نمی دانم با خودتان مجبورید چه فکری بکنید. همه‌ی ما مجبوریم با خودمان فکرهایی بکنیم‌‌. این که از ابتدا نیامدید بالای سر این مریض و از ابتدا دلتان نسوخت را کاری ندارم. بروید و در فکر‌کوزه‌ای باشید. اما شمایی که آمدید و وقت گذاشتید و نشستید بالای سر این زخم باز، سالها وقف شدید و نگران آینده تان هستید، شما هم خواهی نخواهی باید در فکر کوزه ای باشید! این زخم، حالا حالاها باز است و تضمینی برای آینده وجود ندارد.نشریه دانشجویی مدارا/ فائزه نادری/ کارشناسی جامعه شناسی/ 1398منابع:_دریدا، ژاک(۱۳۹۵)، &quot;ایده‌ی دانشگاه&quot;، ترجمه‌: میثم سفید خوش، نشر حکمت._فکوهی،ناصر(۱۳۹۶)، &quot;دانشگاهی که بود&quot;، نشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 17:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-pq5qj4fjaca1</link>
                <description>درک دایره‌ای بودن زمان در تکرار شدن‌های پی‌درپی، اتفاقاتی پیچ‌درپیچدر تعبیرشدن‌ خواب‌های کهنه، وقتی اصلا خوابی ندیده‌ام و تعبیر می‌شود. بخاطر آوردن حال، در هاله‌ای از ابهامات قدیمی، وقتی مادربزرگ می‌گوید: چقدر شبیه منی و نمی داند تو خود او هستی در زمان و مکانی دیگر. انگار کسی بودی که قبلا تمام این مسیر را حفظ است، اما حالا یادش رفته و کنار جدول دارد سیگار می‌کشد و چای می‌خورد تا چیزی را فراموش کند که دوباره می‌خواهد اتفاق بیفتد. درک کش‌آمدنِ وجود، در آب بینی یک حیوان چروکیده وقتی از ته دل می‌خندی و فکر می‌کنی خنده‌دار نیست، وقتی صمیمی می‌شوی اما می‌دانی صادق نیستی. درک مضحک بودن تاریخ در کلیت یک بازی. یک ماهی که دورِ داخلِ تُنگ می‌گردد و خرده نان می‌خورد و یادش نیست تازه خورده و تازه و تازه و تازه. زمان چرخ می‌خورد، مثل نایلونی سیاه تاب‌تاب می‌خورد توی هوا و هرجا باد بزند، می‌رود و دو دستی می‌چسبد. انگار خودش خواسته. می‌رود سرکوچه، انتهای جایی که یک مرد را می‌بینی و بطور اتفاقی با او ازدواج می‌کنی. انگار خودت خواسته‌ای. می‌رود دانشگاه. می‌رود توی سن پنجاه. می‌رود توی سن پنج. در پنج سالگی شبیه پنجاه سالگی‌ات هستی: همنشینی زمان‌ها دست در دست هم با خواب‌هایی عجیب شبیه آینده‌‌ات. در پنجاه سالگی خواب‌های پنج سالگی تعبیر می‌شود، تو یادت نیست، شاید هم هست. همه چیز در هم پیچ می‌خورد و تاب می‌خورد و می‌آمیزد. زمان دایره‌ای ست که در همه‌چیز غلت می‌زند و مغزها و تاریخ و اتفاقات دور هم چیده می‌شوند.زمان همه‌چیز است، زمان جهان است، زمان انسان است، زمان خداست.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 22:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنوب‌شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@Faezehshath/%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%B1-qrzn36qzuhct</link>
                <description>از داخل اتوبوسی که از بهارستان به شوش میرفت.چه کسی گفته زمان خطی است وقتی من می‌نشینم روی صندلی‌های پلاستیکی اتوبوس‌های شوش_بهارستان و یک نفر مشت میزند زیر چشمم و من سرم را بالا میاورم که مرد است یا زن و خون جلوی چشمانم را میگیرد و او هر که هست دیگر نیست و من او را نمی‌بینم. کارگرهای بازار ساکن شوش و هرندی، زن‌هایی با البسه کهنه و بوی ترش کثیفی و ماندگی سوار میشوند و من دوباره مشت میخورم. بخدا قسم آنها هر روز توی اتوبوس و توی این محله‌های فرودست جنوب‌شهر من را زیر بار مشت و لگد می‌گیرند و گردنم را می‌شکنند و پایم را قلم می‌کنند و می‌خواهند که چشم‌هایم را از توی کاسه دربیاورند اما من باید ببینم و نباید کسی کمکم کند. سر برمی‌گردانم و بیرون را نگاه میکنم. اتوبوس سر چهارراه سیروس توقفکی کرده از ازدحام موتورهای سیکلتی که توی آن کتاب «تهی‌دستان شهری» در دانشکده میخواندیم و فصلی به نامشان بود «موتورسواران معیشتی». و من بوی این خون‌ها را خیلی سال است که میشناسم. اتوبوس راه می افتد. چهارراه مولوی را هم رد میکند و به انبار گندم میرسد. میرود میرسد. مردم سوار می‌شوند و کتک‌کاری‌هایشان را همه‌جا با خودشان می‌کشانند و اتوبوس که به ایستگاه میرسد فکر می‌کنند که رسیده‌اند و باید پیاده شوند و به جایی بروند که تا فردا صبح که می‌خواهند به سرکار برگردند، چیزکی بخورند و چرتکی بزنند و شاید فردایش هم یک مشتی بصورت نحیف من.</description>
                <category>فائزه نادری</category>
                <author>فائزه نادری</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 17:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>