<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرداد سپندار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fardads</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:48:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1951077/avatar/Gg0ufQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرداد سپندار</title>
            <link>https://virgool.io/@Fardads</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر زندگی: چگونه با خلاقیت و انگیزه به بهترین خود تبدیل شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-gmgtwbv5upzi</link>
                <description>همواره در دنیای پر هیاهوی امروزی، هنر زندگی می‌تواند به یکی از پر رمز و رازترین موضوعات تبدیل شود. اما بهترین نکته این است که هنر زندگی هیچ گاه مختص به هنرمندان و نویسندگان نیست، بلکه همه ما می‌توانیم با خلاقیت و انگیزه به بهترین خود تبدیل شویم.از نقاشی یک قطعه کاغذ با رنگ‌های جذاب، گرفته تا پیدا کردن لذت در مهارت‌های جدید مثل پختن غذاهای خاص و متفاوت، هنر زندگی در هر لحظه می‌تواند به ما احساس تازگی و انگیزه بدهد. مهم ترین چیز در اینجا این است که هنر زندگی نیازی به هزینه‌های زیاد و وقت زیاد ندارد، بلکه کافیست به ذهن باز بپردازیم و با نگاهی دقیق به اطرافمان، زندگی را با لبخندی بر لب تجربه کنیم.در این جهان پر هیاهو و شلوغ، هنر زندگی یک نقطه آرامش و ارتباط با دنیای درونی ماست. همان‌طور که هنرمندان با قلم، براش و رنگ‌ها آثار زیبا می‌آفرینند، ما هم می‌توانیم با تخیل و ابتکار هنرمندی برای خودمان در زندگی پدید آوریم.امروزه، ما معمولاً در مهارت‌های روزمره و بیرونی فرو می‌ریزیم و به فراموشی سپرده می‌شویم که درون هر یک از ما نیز دنیایی پر از رنگ‌ها و خلاقیت وجود دارد که منتظر است کشف شود. هنر زندگی به ما می‌آموزد که چگونه در هر لحظه، لبخندی روشن بر لب بیاوریم و از زیبایی‌های کوچک زندگی لذت ببریم.زمانی که به هنر زندگی پرداخته و خلاقیت خود را در کنار هم ترکیب می‌کنیم، روزهای رنگارنگی در انتظارمان است. ممکن است یک قطعه‌ی نقاشی ساده، روح ما را با احساس آرامش و شگفتی پر کند و یا یک غذای خوشمزه که با انگیزه و عشق آماده کرده‌ایم، لحظاتی از شادی را به ما هدیه دهد.هنر زندگی به ما یادآوری می‌کند که تلاش در پیش‌بردن آرزوها و ایده‌هایمان، به هیچ وجه بی‌ثمر نخواهد بود. این نگاه به دیگران و دنیای اطرافمان، ما را به مسائل اجتماعی و فرهنگی نزدیک‌تر می‌کند و باعث می‌شود که از تجربیات و دانش دیگران بهره‌برداریم و در انعکاس اهمیت تلاش و پشتکار، یک صفحه‌ی جدید از زندگی را روشن کنیم.با تماشای آثار هنرمندان بزرگ تاریخ، متوجه می‌شویم که آنها همیشه توانسته‌اند از هنر زندگی به عنوان منبع الهام و الگوی خود بهره ببرند. ما هم می‌توانیم با ایجاد ارتباط با ذهن خلاق خود و شناخت عمیق‌تر از خودمان، هنرمندان خود در دنیای کوچک‌تر زندگی شویم.پس بیایید با قلم عشق و رنگ‌های شادی، آثار زیبای هنر زندگی را در هر روز زندگی خود خلق کنیم. به یاد داشته باشیم که هنر زندگی نه تنها در آثار بلکه در کوچک‌ترین اعمال روزانه‌مان نیز مختصر شده و هر لحظه می‌تواند تبدیل به یک شاهکار زندگی شود.</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 10:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول محرمانۀ کوکاکولا برای ثروت‌اندوزی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/fardad-sepandar-i4w1g86i1jgn</link>
                <description>کوکاکولا، اپل و بسیاری از شرکت‌های ابرثروتمند دیگر کالایی را می‌فروشند که دیگران ساخته‌اند«برون‌سپاری» رمز موفقیت اقتصادی در دنیای امروز تجارت بین‌المللی است.  مسیری که شرکت‌های چندملیتی هیچ ابایی از افراط در آن ندارند، طوری که گاهی  به نظر می‌رسد جز «گواهی‌نامه» و برچسب برندشان هیچ چیز دیگری برای فروش  ندارند. فهم منطق برون‌سپاری برای درک نابرابری فزاینده و شرایط دشواری که  تأمین‌کنندگان جهان سومی این شرکت‌ها در آن گیر افتاده‌اند ضروری است.  بارتو المور با بررسی تاریخی برآمدن امپراتوری کوکاکولا نشان می‌دهد چطور  برون‌سپاری این شرکت را به هزینۀ فقر دیگران، ثروتمند کرد.بارتو جی. المور، کتاب شهروند کوک — کوکاکولا و اپل نقاط اشتراک  بسیاری دارند. درست است که یکی از آن‌ها تولیدکنندۀ نوشیدنی‌های غیرالکلی و  دیگری عرضه‌کنندۀ محصولات رایانه‌ای است، اما در سال‌های اخیر هر دو از  راهبردهای کسب‌وکارِ مشابهی برای دستیابی به سودهای کلان پیروی کرده‌اند.  اپل از اوایل دهۀ ۲۰۰۰ تاکنون نمونۀ کاملی از سیاست ادغام عمودی محسوب می‌شود و با برون‌سپاری کل عملیات تولید و تأمین مواد اولیه، در  مقام فروشنده، با عرضۀ موادی که واسطه‌هایش استخراج، پردازش و مونتاژ کرده  بودند، کسب درآمد کرده است. نتیجۀ این روش به‌دست‌آوردن حجم عظیمی از ثروت  بوده است. چنانکه شرکت از سال ۲۰۱۳ به عنوان دومین شرکت سودساز در جهان  شناخته می‌شود و بخش عمده‌ای از این پول را از فروش گوشی‌های آیفونی تأمین  می‌کند که با نیروی کار و منابع ارزان چینی تولید می‌شوند. درست یک سال بعد  از این زمان نیز اپل جایگاه کوکاکولا به عنوان ارزشمندترین برند جهانی را  تصاحب کرد.بررسی عملکرد دیگر شرکت‌های برتر نیز داستانی مشابه را بازگو می‌کند.  مایکروسافت به‌عنوان چهارمین شرکت سودساز در فهرست سال ۲۰۱۲ مجله فورچون،  بخش عمده‌ای از درآمد خود را از فروش نرم‌افزار به دست می‌آورد (گونه‌ای  تمرکز بر اطلاعات) در حالی که سرمایه‌گذاری در سخت‌افزارهای گران قیمت [و  مورد نیاز برای اجرای این نرم‌افزارها] را بر عهدۀ دیگر شرکت‌ها گذاشته  است. البته اقدام سال‌های اخیر مایکروسافت در توسعۀ مایکروسافت سرفیس (در  واکنش به آیپد شرکت اپل) و نیز تملیک [ناموفق] نوکیا در سال ۲۰۱۳، نوعی  گسست آزمون‌نشده از سنت قدیمی شرکت در تکیه بر فرایند ادغام عمودی را نشان  می‌دهد. با این حال، مایکروسافت در بیشتر تاریخ خود، از نرم‌افزارها به  عنوان گاو شیرده بهره گرفته است. گوگل نیز به‌عنوان غول دیگری از عصر  دیجیتال (هجدهمین شرکت در فهرست سال ۲۰۱۲)، بیشترین میزان سود را نه از  تولید بلکه از توزیع و ارائه ابزارها کسب کرده است. این شرکت کسب‌وکار  «تحویل تبلیغات مرتبط و مقرون‌به‌صرفه» را در پیش گرفته و به همین طریق  میزان قابل‌توجهی از درآمد را از طریق شرکت‌هایی کسب می‌کند که محصولات خود  را با استفاده از خدمات آنلاین گوگل تبلیغ می‌کنند.در  صنعت فست‌فود‌های زنجیره‌ای، مک‌دونالد (سیزدهمین شرکت در فهرست سال ۲۰۱۲)  راهی یافته است که بدون تولید همبرگر، پول‌سازی کند. شرکت درآمد زیادی را  با واسپاری دارایی  به شعبه‌هایی به دست می‌آورد که بخش عمدۀ سرمایۀ مورد نیاز برای ساخت و  نگهداری رستوران‌ها را تأمین می‌کنند. دیگر شرکت‌های برتر و فروشندۀ حق  امتیاز در صنعت غذایی نیز از همین رویه بهره می‌برند.شرکت‌های بانکداری و سرمایه‌گذاری نقطۀ اوج شیوۀ سرمایه‌داری کوکاکولایی  هستند و تقریباً بدون هیچ سرمایه‌گذاری‌ای در املاک، کارخانه‌ها و تجهیزات،  سود سرشاری را از تجارت کالاها و دیگر محصولات تولیدی دیگران به جیب  می‌زنند. این مؤسسات نیز در میان پول‌سازترین‌ها در جهان قرار می‌گیرند و  در کنار هم بیشترین مزایا را از سبک سرمایه‌گذاری مبتنی بر برند امروزی به  دست می‌آورند.البته بسیاری از مجریان، یعنی آن شرکت‌هایی که  ماشین‌آلات و زیرساخت مورد نیاز در اقتصاد قرن بیستم را فراهم آورده‌اند،  عملکرد چندان مناسبی نداشته‌اند. شرکت‌های ادغام‌شدۀ عمودی، همچون فولاد  ایالات متحده و جنرال موتورز، به عنوان غول‌های صنعتی نیمۀ نخست سدۀ بیستم،  در دهۀ ابتدایی هزارۀ جدید با بحران جدی مواجه بوده‌اند. چنانکه جنرال  موتورز تنها با کمک مالی دولت اوباما در سال ۲۰۰۸ جان سالم به در برد و  شرکت فولاد هم به یکی از زیان‌‌آورترین شرکت‌ها در بازار ایالات ‌متحده بدل  شده ‌است. از میان مشکلات پرشماری که این شرکت‌ها با آن رویارو بوده‌اند،  یکی از جدی‌ترین‌ موارد، سرمایه‌گذاری عظیم در زیرساخت تولید در مقیاس بزرگ  بوده که بخش زیادی از درآمدها را صرف خود ساخته است. شرکت‌های مورد اشاره  از اساس فاقد انعطاف‌پذیری در طرف تأمین (تقاضا) بودند که اگر این قابلیت  را داشتند، می‌توانستند سرمایه‌گذاری‌های زیان‌ده را کنار بگذارند. ادغام و  تملیک این شرکت‌ها را از نوسانات بازار در امان نگاه نداشته، بلکه در واقع  بیشتر به مانعی بدل شده است که توانایی سازگاری با شرایط متفاوت فرهنگی،  سیاسی و زیست‌محیطی را در فضای تولید جهانی‌شدۀ قرن بیست‌و‌یکمی محدود  می‌کند.در این میان، برخی از شرکت‌های بزرگ خلاف این روند عمل کردند. کمپانی‌هایی مانند «اِکسون» و «چِورون»  ،  با سرمایه‌های ثابت سنگین در صنایع استخراجی، دو شرکت بسیار سودآور ایالات  ‌متحده در سال ۲۰۱۲ بودند؛ اما این امر عمدتاً به موقعیت الیگوپولیک این  چنین کمپانی‌هایی مرتبط است که برخی از مهم‌ترین منابع طبیعی جهان را تحت  کنترل دارند. با‌این‌حال، تنها زمان نشان خواهد داد که به طور مثال، «بیگ  اویل» با سرمایه‌گذاری‌ عظیم زیرساختی از انعطاف‌پذیری کافی برای تحول  منطبق با ساختار تأمین انرژی، در شرایط و زمانه‌ای که تکیه جهانی بر  سوخت‌های فسیلی کنار گذارده شود، برخوردار خواهد بود یا خیر. در واقع  انعطاف‌پذیری از جمله نقاط قوت این صنعت به شمار نمی‌رود و قمار روی نفت  ممکن است در طولانی‌مدت هزینه‌زا از کار درآید.محل نگهداری فرمول کوکا کولاالبته «کوکا» همیشه  به راهبرد کسب‌وکاری که آن را «سرمایه‌داری کوکاکولا» می‌نامم، پایبند  نبوده است. ورود شرکت به عرصۀ مالکیت و بهره‌برداری از شرکت‌های قهوه،  فناوری‌های تصفیۀ آب، بسته‌بندی، و مراکز بازیافت خصوصی، اغلب مصرف بسیار  زیاد منابع را توسط شرکت به اثبات می‌رساند. چراکه حضور مستقیم در این  صنایع اغلب سود کافی را برای تضمین ادامه سرمایه‌گذاری به همراه  نداشته‌اند.به طور مثال شرکت‌ توزیع و پخش محصولات کوکا را در نظر بگیرید. این کمپانی که در سال ۱۹۸۶ ایجاد شد، پیوسته درآمد  پایینی را به همراه آورده که در طول سالیان به بدهی انباشته قابل توجهی  انجامیده است. مجلۀ فورچون در سال ۲۰۰۶، شرکت پخش کوکاکولا را با بیش از  ۱.۱ میلیارد دلار زیان در میان ۱۰ شرکت زیان‌ده در فهرست ۵۰۰ شرکت خود قرار  داد. کوکا تا حدودی به سبب همین درآمد پایین در سال ۲۰۱۳ برون‌سپاری  فعالیت‌های مرتبط با آن را آغاز کرد. ظاهراً ابرشرکت آمریکایی بار دیگر این  درس‌ را آموختند که واگذاری دشواری‌های تولید به دیگران گزینۀ مطلوبی است.البته  کوکاکولا با وجود حضور مستقیم در صنعت بسته‌بندی و دیگر صنایع مرتبط،  موفقیت خود را تا حدود زیادی مدیون توانایی‌اش در پیداکردن شرکای دولتی و  خصوصی بوده است. شرکایی که بخش بزرگی از هزینه‌های پشتیبانی از سیستم‌های  فن‌آورانۀ مورد نیاز برای تولید کالاهای ارزان جهت عرضه در بازارهای مصرفی  کم‌بها را تأمین کرده‌اند. در واقع کوکا بهترین عملکرد خود را زمانی به ثبت  رسانده که کمترین کار را مستقیماً بر عهده داشته است.درست به همین دلیل است که مخفی نگاه داشتن فرمول کوکاکولا راهبردی بسیار  بااهمیت بوده است. این شرکت به عنوان کسب‌وکاری که سیستم تولید اختصاصی خود  را ندارد، مجبور بوده شرکای تجاری‌اش را متقاعد سازد که همکاری برای آن‌ها  ارزشمند به شمار می‌رود. به این ترتیب فرمول مخفی صرفاً ترفند بازاریابی  هوشمندانه‌ای بوده  است که برای جذب مشتریان طراحی شده و کوکا با تکیه بر  آن تولیدکنندگان و توزیع‌کنندگان را به کار برای خود واداشته است. در واقع  شرکت باید شرکای خود را به این یقین می‌رساند که برای بقا به «محصول واقعی»۸ نیاز دارند. چیزی که اهمیتش کمتر از متقاعد کردن مردم به این نبوده که  کوکاکولا کلید خوشبختی است. اما به‌طور طبیعی این هراس همواره در کوکاکولا  وجود داشته که مانند آن صحنۀ اثرگذار جادوگر شهر اُز به ناگاه پرده بیفتد و  حقیقت شرکت آشکار ‌شود: کسب‌وکاری که ابزار تولید محصول یا ارائۀ خوشبختی  مورد ادعای خودش را ندارد.کوکاکولا امروزه سخت تلاش می‌کند تا خود  را همچون شهروندی جهانی جا بزند که توانایی برپاکردن زیرساخت‌ها را نیز  دارا است. اما برای طرح محتاطانه این ادعا که سودآورترین شرکت‌های امروزی  در سال‌های آینده نیز ارائه‌دهندگان اصلی خدمات عمومی باقی خواهند ماند،  باید تاریخ را نادیده بگیریم. هواداران محدوسازی دولت پیوسته تأکید می‌کنند  که صنایع خصوصی باید وظایف خاصی مانند شبکه‌های آبرسانی شهری را که اکنون  توسط دولت راه‌اندازی و نگهداری می‌شود، بر عهده گیرند. آن‌ها مدعی هستند  که کسب‌وکارها می‌توانند این سیستم‌ها را به طور کارآمدی راه‌اندازی کنند و  هزینه‌های عمومی را کاهش دهند. اما تاریخچه سلطۀ کوکاکولا نشان می‌دهد که  برخی از سودسازترین تجارت‌های دوران ما دقیقاً به این دلیل موفق بوده‌اند  که در پروژه‌های زیرساختی و پرهزینه سرمایه‌گذاری نکرده‌اند. کوکا و دیگر  شرکت‌های تولیدکنندۀ کالاهای مصرفی کم‌بها در نهایت طراح تقدیر خود  نبوده‌اند، بلکه وابسته به زیرساخت‌های ارائه‌شده توسط دیگران هستند و  بسیار بیشتر از توسعه‌دهندگان محصولات فناورانۀ مرتبط با رفاه عمومی، از  برنامه‌های پشتیبانی دولتی برخوردار شده‌اند. در مجموع کوکا همیشه بیش از  خدمتی که به عرصه عمومی ارائه کرده، منابع عمومی دریافت کرده است. این شرکت  بیشتر نوعی مصرف‌کننده است تا تولیدکننده و در کسب سود از طریق بسته‌بندی و  ارائه دوباره منابع عمومی در قالب محصولات تولیدیِ ظاهراً تازه مهارت  ویژه‌ای دارد.برخی ممکن است بگویند که با در نظر گرفتن سود مالی توزیع‌شده از طریق  امپراتوری تجاری کوکاکولا در جامعه این شرکت باید امکان جذب سرمایۀ عمومی  را داشته باشد. کوکاکولا مدعی است که تنها در سال ۲۰۰۶ حدود ۱۱ میلیارد  دلار برای خرید مواد اولیه از چندین تأمین‌کننده مستقل در سراسر جهان هزینه  کرده ‌است. به علاوه به گزارش خود شرکت، در سال ۲۰۱۳ بیش از ۷۰۰،۰۰۰ نفر  درآمدشان را با فروش کوکا تأمین کرده‌اند (هرچند تنها بخشی از این افراد،  رقمی کمتر از ۱۵ درصد، به طور رسمی در فهرست پرداختی رسمی کوکاکولا قرار  داشته‌اند). از سوی دیگر کسب‌وکار کوکا بیش از ۲.۸ میلیارد دلار مالیات بر  درآمد پرداخت کرده است.اما آن شیوه از سیاست‌‌گذاری عمومی که گسترش  امپراتوری کوکاکولا را بر این مبنا تشویق می‌کند که این شرکت محرک فعالیت  اقتصادی است، در محاسبۀ هزینه‌های ناشی از این رشد بر محیط‌زیست و سلامت  انسان‌ها ناکام می‌ماند و نمی‌تواند سرمایه‌گذاری مورد نیاز برای خلق چنین  سودی را به‌درستی ارزیابی کند. حقیقت این است که کوکاکولا یکی از عوامل  اصلی اپیدمی چاقی در ایالات‌ متحده است. این بحران سالانه هزینه‌ای پزشکی  بالغ بر ۱۴۷ میلیارد دلار برای آمریکایی‌ها در پی دارد، حال آنکه شرکت در  برابر پذیرش مالیاتیِ بخشی از این هزینه‌ها نیز مقاومت کرده است. به  شیوه‌ای مشابه، کوکاکولا مجموعه‌ای از برنامه‌های بازیافت زبالۀ شهری را  برای دور نگاه داشتن زباله‌های محصولات خود از معابر عمومی به اجرا درآورده  تا از مجازات‌های مرتبط با آلودگی زیست‌محیطی در اغلب کشورهای جهان دوری  کند. اما با توجه به اینکه هزینۀ مدیریت پسماندِ جامد در جهان، تنها در سال  ۲۰۱۲ به ۲۰۵ میلیارد دلار می‌رسد، یارانه‌های پنهان شهرداری‌ها زمینۀ  صرفه‌جویی قابل توجه کوکا در این زمینه را فراهم آورده است. بدون شک اگر  تنها بخشی از این هزینه‌ها به قیمت نوشیدنی شرکت اِعمال می‌شد، یک شیشه  نوشابه هرگز با چنین بهای اندکی قابل عرضه نبود.در مجموع، مهم است که جوامع پیش از سرازیرکردن بخشی از ارزشمندترین  سرمایه‌های طبیعی و مالی خود برای توسعۀ کسب‌وکارهایی که به این شیوه  پول‌سازی می‌کنند، به جنبه‌های پایداریِ زیست‌محیطی در راه و رسمِ  «سرمایه‌داری کوکاکولایی» توجه بیشتری کنند. ممکن است صورت‌‌حساب‌های مالی  پرسود کوکاکولا این تصور را پدید آورد که توسعۀ پایدار به همین سادگی در  دسترس شرکت قرار دارد و با برخی جرح و تعدیل‌های جزئی می‌توان کسب‌وکار  شرکت را در سال‌های آینده به تجارتی «دوستدار محیط زیست» تبدیل کرد و  مجموعه‌ای ساخت که واقعاً «با عدالت اجتماعی سازگار» باشد. اما تاریخچۀ این  شرکت از مشکلی اساسی‌ در این سیستم تجاری حکایت دارد: اینکه کوکا نتیجۀ  گرایش به ولخرجی و بی‌مبالاتی است. در مدتی بیش از صد سال، این شرکت ثبات  خود را به لحاظ اقتصادی و زیست‌محیطی حفظ کرده، زیرا زنجیره‌های تأمین  ناپایداری که رشد این کمپانی را به پیش برده‌اند، هرگز از فعالیت باز  نایستاده‌اند. در واقع صورت‌های مالی جذاب کوکا در تحلیل نهایی پیامد  زیاده‌روی است. کوکاکولا از همان ابتدا برای تولید کالاهای مصرفیِ ارزانِ  خود در حجم زیاد، به تولیدات مازاد و موجود در انبارهای تامین‌کنندگانِ  ناکام متکی بوده است. این شرکت زمانی شکوفا می‌شد که تأمین‌کنندگان شبیه  «بساز بفروش‌ها» عمل می‌کردند، چراکه تنها در چنین وضعیتی بود که کوکا  می‌توانست مواد اولیه را با پایین‌ترین قیمت تهیه کند و در نتیجه حجم فروش  خود را در قیمت‌های پایین افزایش دهد. توسعۀ پایدار، به معنای واقعی کلمه،  از دید کوکاکولا امری ناپذیرفتنی است، چرا که کسب‌وکار این شرکت اساساً  برای دسترسی فزاینده به سود بیشتری طراحی شده که از انبارهای عظیم‌تر کالا  تا بازارهای مصرفی بزرگتر را در بر می‌گیرد.کوکاکولا در تاریخ ۱۲۸ سالۀ خود تغییرات بسیاری را تجربه کرده است که حتی  فرمول پنهانی و مقدس آن را نیز در امان نگذاشته است. اما با وجود  بسته‌بندی‌های تازه و کاربرد شیرین‌کننده‌های جدید، سیستم شرکت برای کسب  درآمد همچون گذشته بر جای مانده است. در واقع جنبۀ تغییرناپذیر کوکاکولا نه  دستورالعمل شیرین‌کردن محصولات، بلکه روش مالی‌اش برای سودآوری بوده است.  مدیران کوکاکولا علی‌رغم تفاوت زیستی و فیزیکی دنیای امروز با «عصر طلایی»،  هرگز تعهد خود برای توسعۀ دائمی را که در ابتدا توسط بنیانگذاران قرن  نوزدهمی آن پایه‌گذاری شد، به چالش نکشیده‌اند. در پایان قرن بیستم،  نشانه‌هایی واضح وجود داشت که جهان بیش از این به نوشابه نیاز ندارد.  بدن‌ها با مصرف زیاد شیرین‌کننده فربه شده بود، محل‌های دفن زباله مملو از  شیشه‌های  محصولات کوکا بود و کارخانه‌های بسته‌بندی با توجه به توان برخی  کشورها در استخراج آب، دیگر به این منبع طبیعی دسترسی کافی نداشتند. با این  حال، شعار «بیشتر و بیشتر» همچنان ادامه یافت و به جای درمان علل رشد  ناپایدار کسب‌وکار، پیشنهاداتی برای اصلاحات محدود و متمرکز ارائه شد. در  طرح‌های مرتبط با مسئولیت اجتماعی و شرکتی از تعهد برای جمع‌آوری و بازیافت  زباله‌های کوکا، به عنوان راه‌حل مشکلات کسب‌وکار سخن گفته می‌شد، حال  آنکه هیچ نشانی از تصدیق وابستگی بلندمدت کمپانی به استفادۀ بیش از حد  منابع برای تولید بیش از حد محصول، به عنوان شرط امکان شرکت‌های مبتنی بر  بازاریابی انبوه در کار نبود.از همین رو است که در طراحی اقتصادی پایدار برای قرن بیست‌ویکم توجه به  تاریخ اهمیت دارد. نگاه به گذشته ما را بر آن می‌دارد که با شرایط خاص  زمانی در عصر شرکت‌های مبتنی بر شیوۀ بازاریابی کلان در اواخر قرن نوزدهم  مواجه شویم و این پرسش را مطرح سازیم که آیا اصول اولیه حاکمیت شرکتی در آن  عصر، در شرایط زیست‌محیطی، سیاسی و اقتصادی امروز قابل اجرا هستند؟ به  راستی چرا شهروندان باید در شرکت‌هایی سرمایه‌گذاری کنند که تعهد قرن  نوزدهمی برای رشد مداوم را در سدۀ بیست‌ویکم همچنان ادامه داده‌اند؛ آن هم  در جهانی که با محدودیت‌های زیست‌شناختی و زیست‌محیطی بسیار، ناشی از گسترش  بی‌رحمانه و دائمی حجم فروش رویارو است؟کوکاکولا و شرکای تجاری آن  برای حل مشکل پایداری و انطباق با شرایط قرن بیست‌و‌یکم دوران بسیار سختی  پیش رو خواهند داشت. اما این برند مشهور با وجود شعارهای فراوان، هرگز در  این گونه طراحی و مهندسی موفق نبوده است. کوکاکولا به سیستم‌های بازیافت،  خط لوله‌های دولتی و مزارع یارانه‌ای (ساخته‌شده با پول مالیات‌دهندگان)  وابسته است، در حالی که مدعی است بیش از مصرف منابع عمومی در حال تولید  است. در عصر مسئولیت اجتماعی-شرکتی، «همشهری کوکا» از ما می‌خواهد از منابع  عمومی و ارزشمند خود دست بکشیم، با این ادعا که فناوری برتر شرکت و  هوشمندی تجاری آن، نیازهای جهان را تأمین خواهد کرد. شرکت مدعی است که اگر  آب مصرفی خود را به من بدهید، در مقابل شغل، ثروت و خوشبختی را به شما  خواهم داد. اما آیا این معامله به سود ما است؟ تاریخچۀ کوکاکولا از منفی  بودن پاسخ حکایت دارد. ما مشتریان، منابع و نبوغ مورد نیاز برای ساختن  آینده‌ای روشن‌تر را در اختیار داریم؛ البته اگر با دقت بیشتری از  ارزشمندترین سرمایۀ طبیعی خود پاسداری کنیم. ما باید کسانی باشیم که هزینۀ  استفاده از منابع عمومی را تعیین می‌کنند، نه آن‌ها که صورت‌حساب‌  زباله‌های شرکتی را می‌پذیرند. باید اهمیت این آگاهی را دریابیم که  بازخوانی و فراخوانی تاریخ شهروندی نخستین گام به سوی توسعۀ پایدار است.  چرا که مسئولیت شهروندی به‌راستی فرهنگ وابستگی شرکتی را به چالش می‌کشد و  ایمان به قدرت شهروندان حقیقی برای رویارویی با مسائل جمعی را به ارمغان  می‌آورد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را بارتو جی. المور نوشته و  بخش نتیجه‌گیری کتاب شهروند کوک: ساخت سرمایه‌داری کوکاکولایی (Citizen  Coke: The Making of Coca-Cola Capitalism) است</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 11:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر سوگ‌هايمان به پايان نرسد چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/fardad-sepandar-sa0uvfkyg7el</link>
                <description>معمولاً از آدم‌ها خواسته می‌شود تا تلاش کنند که به سوگ پایان دهند، اما پائولین باس می‌گوید شاید این  کار ناممکن باشد
فروید عزاداری را فرایندی می‌داند که منجر به انفکاک سوگواران از کسی  می‌شود که از دنیا رفته است. از نظر او، سوگ نوعی خاتمه است. اما پائولین  باس، جامعه‌شناسی که چهل سال است دربارۀ سوگ کار می‌کند، معتقد است این  مفهوم‌پردازی از سوگ گمراه‌کننده است، چون در موارد بسیاری سوگ هیچگاه به  خاتمه نمی‌رسد و سال‌های سال باقی می‌ماند. کتاب جدید او، افسانۀ خاتمه،  تلاشی برای توضیح‌دادن این نظریه در شرایط امروزی جهان است.مِگ برنارد، نیویورک‌تایمز  —  در اواخر ماه مه، وقتی برای بار اول پاولین باس را دیدم، مینیاپولیس  در آستانۀ بازگشایی بود. باسِ ۸۷ساله موهای طلایی کوتاهی دارد، عینکی با  فریم بزرگ زده و ساعت اپل به مچ چپش بسته است. او در سرسرای ساختمان به  استقبالم می‌آید، با کنجکاوی دستش را دراز می‌کند و می‌پرسد «دست می‌دهی؟  جرئتش را داری؟» و دست می‌دهیم.آپارتمانش روشن است و دو پنجره دارد  که نور را به داخل می‌تاباند. کتابخانه‌اش پر است از آثار جامعه‌شناسی،  روان‌شناسی و تاریخ، بخشی از آن به آثار زیگموند فروید و بخش دیگر به شهر  خودش، نیوگلاروس در ایالت ویسکانسین، اختصاص دارد. از پنجره رود  می‌سی‌سی‌پی نمایان است که، با گذر از مرکز شهر، از زیر پل‌ها عبور می‌کند.این نما گرچه زیباست، مزیت اصلی آپارتمان به شمار نمی‌رود؛ مزیت اصلی این  آپارتمان آسانسورهای آن است. باس، استاد بازنشستۀ علوم اجتماعی خانواده  -‌رشته‌ای که به مطالعۀ خانواده و روابط صمیمی می‌پردازد‌-، هفت سال پیش  این محل را انتخاب کرد، یعنی زمانی که وخامت حال همسرش باعث شده بود  بالارفتن از پله‌های ساختمان‌های اطرافِ دانشگاه مینسوتا، محل تدریس باس،  برایش سخت شود. وخامت حال همسرش تدریجی بود. از سال ۲۰۰۰ مجبور شد عصا به  دست بگیرد. سال قبل، روماتیسم مفصلی او را در ۸۸سالگی از پا انداخت. مشکلات  عروقی منجر به زخم‌هایی لاعلاج در پاهایش شده بود.علی‌رغم بیماری  همسرش، آن‌ها روال عادی زندگی را ادامه دادند، از مهمانی‌های سرگرم‌کننده  گرفته تا رانندگی و تئاتر. تا اینکه پارسال با شروع همه‌گیری کرونا در  آپارتمانشان محبوس شدند. از آن موقع، تنها مهمانشان پرستاران بودند. بعد از  رفتن آن‌ها، باس مسئول مراقبت از همسرش بود، پانسمان‌هایش را عوض می‌کرد و  داروهایش را به او می‌داد.باس دربارۀ سختی مراقبت و کشمکش‌های  هیجانی‌اش می‌گوید «آرام‌آرام به‌سراغت می‌آیند». او طیفی از احساسات  متناقض را تجربه ‌کرد: قدردانی بابت وقتی که با هم سپری کرده بودند، سوگ  به‌خاطر ازدست‌دادن ضرب‌آهنگ قبلی‌شان و اضطراب بابت مرگ اجتناب‌ناپذیر  همسرش. علاوه بر این‌ها، راجع به نقش خودش در این رابطه هم گیج شده بود،  قبلاً فقط همسر او بود ولی الان مراقبش هم شده بود.بیماری طولانی همسرش باعث شد زندگی او شبیه به موضوعی شود که زندگی  حرفه‌ای‌اش را صرف مطالعۀ آن کرده بود. حدود پنجاه سال قبل، دانشجوی دکترای  رشتۀ مطالعات رشد کودک و خانواده در دانشگاه ویسکانسین در مدیسون بود. او  راجع به خانواده‌هایی تحقیق می‌کرد که، دست‌کم، یکی از اعضایشان به‌‌لحاظ  فیزیکی یا روانی غایب بودند. در مطالعات اولیه‌اش، در دهۀ ۱۹۷۰، بر  خانواده‌هایی تمرکز کرد که در آن‌ها پدر خانواده بسیار پرمشغله بود و  نمی‌توانست با فرزندانش وقت بگذراند. بعد، به همسران آن دسته از خلبان‌های  جنگی پرداخت که در طول جنگ ویتنام مفقود شده بودند. دستۀ اول پدرانی بودند  که به‌لحاظ فیزیکی حاضر ولی به‌لحاظ روانی غایب بودند، درحالی‌که خلبان‌های  جنگنده برعکس بودند. هرکدام از این موقعیت‌ها اعضای خانواده را در نوعی  برزخ قرار می‌داد، احساس سوگی ماندگار به‌خاطر فقدان چیزی که چیستی آن  ناشناخته است.گاهی دامنۀ این فقدان نسبتاً آشکار است، مثل زمانی که مرگ همراه با پیکر و  گواهی فوت است، ولی در فقدان‌هایی که باس مطالعه می‌کرد چنین قطعیتی وجود  نداشت. در بیشتر موارد پیکری در کار نبود، بنابراین مراسمی برای عزاداری  نیز وجود نداشت. این فقدان‌ها، به‌جای اینکه با رویداد خاصی ختم شوند،  معمولاً چند سال ادامه می‌یابند و هرروز عمیق‌تر می‌شوند، به گونه‌ای که  سوگواران به آن پی نمی‌برند. آیا می‌توان چنین تجربیاتی را فقدان در نظر  گرفت؟ باس با مشاهدۀ اینکه خانواده‌ها چطور راجع به اعضای گمشده‌شان صحبت  می‌کنند اصطلاحی را ابداع کرد که به غیبت ناآشکار و معمولاً  نادیده‌گرفته‌شده در زندگی آن‌ها اشاره دارد: «فقدان مبهم».باس،  طی چند دهۀ بعد، به مطالعه و درمان خانواده‌های بیماران آلزایمری و  خویشاوندان کسانی پرداخت که، پس از فجایع طبیعی یا حمله به ساختمان مرکز  تجارت جهانی در یازده سپتامبر، بدنشان هرگز پیدا نشده بود. این فقدان‌ها در  معنای سنتی کلمه بدون «خاتمه»بودند، نوعی احساس تناقص -‌هم‌زمانی حضور و غیبت‌- که به نقطه‌ای پایانی  نمی‌رسید. آیا می‌توان به عزای کسی نشست که بدنش حاضر ولی ذهنش غایب است یا  مرگش تأیید نشده؟ آیا می‌توان برای آیندۀ متوقف‌شده سوگواری کرد؟باس معتقد است فقدان مبهم مفهومی جامع است و طیفی متشکل از فقدان‌های متوسط  تا شدید را دربر می‌گیرد که ما چنین تصوری از آن‌ها نداریم. این مفهوم  می‌تواند به‌ شکل‌های مختلف و غالباً روزمره‌ای درآید: پدر یا مادری الکلی،  که وقتی مست‌ نیست آدم دیگری می‌شود؛ همسر قبلی‌تان، که اگرچه از هم طلاق‌  گرفته‌اید ولی رابطه‌تان با او هنوز تمام نشده است؛ عزیزی که به‌خاطر  مهاجرت دیگر با او تماس ندارید؛ یا فرزندی که سرپرستی‌اش را از خود سلب  کرده‌اید.مفهوم‌پردازی‌های فرویدی از سوگْ عزاداری را فرایندی می‌داند که منجر به انفکاک می‌شود و نوعی خاتمه است. باس این مفهوم‌پردازی را مدلی گمراه‌کننده  می‌داند و معتقد است، به‌طرز خطرناکی، محدود به برداشت آمریکایی‌ها از  خودشان است. او در کتابش، افسانۀ خاتمه: فقدان مبهم در عصر همه‌گیری جهانی و تغییر۴،  که این ماه به چاپ رسید می‌نویسد ایالات‌متحده جایی است که در آن سخن‌گفتن  از خودکفایی و عقلانیت امتیاز محسوب می‌شود. مدل خطی «پنج مرحلۀ سوگ»، که  الیزابت کوبلر‌راس آن را ارائه کرد، همچنان مدل محبوبی برای فکرکردن به این  موضوع است. براساس این مدل، اگر به‌اندازۀ کافی تلاش کنیم و قدم‌های مشخصی  را برداریم، می‌توانیم در بازۀ زمانی معقولی با فقدان کنار بیاییم. ولی  باس معتقد است بسیاری از فقدان‌ها از چنین مدل‌هایی پیروی نمی‌کنند و اتکای  ما به این مدل‌ها امکان کنارآمدن با فقدان را به ما نمی‌دهد.در  مقابل، فقدان مبهم اصطلاحی است که به ماهیت نامشخص زخم‌های هیجانی اذعان  می‌کند. وقتی اصطلاحی برای این نوع از فقدان وجود داشته باشد، آدم‌ها  می‌توانند با آن ارتباط بگیرند. باس می‌گوید «وقتی این را با کسی در میان  می‌گذاری، در عرض پنج دقیقه، او هم به نمونه‌ای که در زندگی خودش وجود دارد  اشاره می‌کند».شاید به همین خاطر باشد که در دو سال گذاشته و در خلال همه‌گیری کرونا، قتل  جُرج فلوید، و حملۀ ششم ژانویه به کنگرۀ آمریکا محققان و روزنامه‌نگاران  مجدداً به کار باس علاقۀ پیدا کرده‌اند. در زمانه‌ای که جامعۀ جهانی سرشار  از سؤال دربارۀ سوگِ مربوط به این حال و فضاست، او و همفکرانش توجهشان را  از خانواده فراتر برده‌اند و به سؤالاتی دربارۀ سوگ اجتماعی می‌پردازند.این تأثیر یک‌باره به وجود نیامده است. پس از اینکه کتاب معروف او با عنوان فقدان مبهم: یادگیری زندگی با سوگ حل‌نشده در سال ۱۹۹۹ به چاپ رسید، محققان زیادی کار او را ادامه دادند و  مقاله‌هایی را از دریچۀ نظریۀ او دربارۀ تبعید، فرزندخواندگی و ضربۀ مغزی  به نگارش درآوردند. امروزه محققان جوان به‌دنبال این هستند که آیا مسائل  اجتماعی و سیاسی فوری، ازجمله فقدان دنیایی که می‌شناسیم در اثر تغییرات  اقلیمی، یا سرکوب غم ناشی از تحمل خشونت نژادی، را هم می‌توان در چارچوب  نظریۀ او درک کرد؟ این نشان می‌دهد تأثیر و گسترۀ مفهوم فقدانِ مبهم،  به‌عنوان ابزاری برای درک چرایی و چگونگی سوگ، رو به افزایش است.باس  از راهنمایی محققان جوان و از اینکه می‌بیند نظریه‌اش را به شیوه‌های  نوآورانه و معمولاً غافل‌گیرکننده‌ای به کار می‌برند لذت می‌برد. او  می‌گوید «برایم مثل یک دسته‌گل رز است. از اینکه نظریه‌ام مفید است احساس  خوبی دارم».افسانۀ خاتمه، تاحدی در پاسخ به سؤالاتی که این روزها شکل  گرفته‌اند، نگاه جامعی به ناآرامی‌های نژادی و همه‌گیری کرونا می‌افکند و  این باور را رد می‌کند که سوگ نقطۀ پایان مشخصی دارد. از برخی جهات، این  کتاب شاهدی است بر مسیرهای جدیدی که محققانِ دیگر او را به‌سمت آن‌ها‌  هدایت کرده‌اند، به‌خصوص دربارۀ مسئلۀ نژاد. باس می‌نویسد «اندیشیدن به آن  روز یادبودِ سرنوشت‌ساز که جرج فلوید در شهر ما، یعنی مینیاپولیس، کشته شد  به‌علاوۀ سؤالات زیادی که از سراسر جهان برایم می‌آید باعث شده ایده‌هایم  را دربارۀ فقدان مبهم گسترش دهم. فقدان مبهم می‌تواند برای یک نفر، یک  خانواده، اجتماع محلی یا جامعۀ جهانی اتفاق بیفتد».افسانۀ خاتمه همچنین تلاشی است برای درک فجایع هم‌زمانی که در زندگی شخصی‌اش و در دنیا  در حال رخ‌دادن بود. باس می‌گوید «این اولین باری است که مفهوم فقدان مبهم  را به‌علت همه‌گیری کرونا به سطح بالاتری، یعنی جامعه، تعمیم داده‌ام». باس  می‌کوشد تا فقدان‌هایی را توصیف کند که جامعه همیشه به رسمیت نمی‌شناسد.  او با این کار می‌تواند به ما کمک کند تا، به‌همراه یکدیگر، دوباره به  چیستی فقدان‌ بیندیشیم.باس از خردی بهره می‌برد که حاصل یک عمر تمرکز روی یک ایده است. رفتارش  آرام و متفکرانه است. در طول صحبتمان، کلماتش را با دقت انتخاب می‌کند، و  هنگامی‌که به‌دنبال بهترین ترکیب‌بندی می‌گردد، از پنجره به بیرون خیره  می‌شود. شاید ماهیت کارش غمگین باشد، ولی سریع می‌خندد و به لذت‌های کوچک  توجه می‌کند، مثلاً در روز تولدش خوشحال بود که می‌خواهد بستنی وانیلی با  تکه‌های شکلات بخورد. آثار زیادی از او منتشر شده است -هشت کتاب، بیش از صد  مقاله و فصل کتابِ داوری‌شده، هزاران ارجاع در طول حدود ۴۴ سال-  بااین‌حال، هنگام پاسخ به سؤالات من از آرشیوی منظم شاهد می‌آورد و  به‌آسانی حکایت‌ها و استدلال‌های چند دهه پیش را شرح می‌داد.پدر  باس کشاورزی مستأجر و مادرش خانه‌دار بود. او در نیوگلاروس بزرگ شد،  روستایی در ویسکانسین که بیشترِ ساکنین آن را مهاجرین سوئیسی ازجمله پدرش  تشکیل می‌دادند. پدرش در دهۀ ۱۹۲۰ به آمریکا آمده بود تا در زمینۀ کشاورزی  تحصیل کند و قصد داشت پس‌ازآن به سوئیس برگردد تا ازدواج کند، ولی ناگهان  رکود بزرگ از راه رسید و اینجا گیر افتاد.سرانجام، پدر باس ازدواج  کرد و، در کنار پرورش گاو شیرده و کشاورزی، تشکیل خانواده داد. دل‌تنگ  خانه‌اش شده بود، ولی مطمئن نبود بتواند برگردد. باس فهمید که پدرش گاهی  فاصله می‌گرفت، مخصوصاً وقتی نامه‌ای از سوئیس برایش می‌آمد. او در کتابش  که در سال ۱۹۹۹ چاپ شد می‌نویسد «غم غربت به بخش محوریِ فرهنگ خانوادگی ما  بدل شد. اشتیاق به اعضای دورازدسترس خانواده به‌قدری رایج بود که من در  سنین کودکی در مورد این فقدانِ بی‌نام و مالیخولیایی که هیچ‌گاه از بین  نمی‌رفت کنجکاو شدم. این حس همواره در کنارم بود».در سال ۱۹۵۲، باس تحصیلات دانشگاهی‌اش را در مدیسون شروع کرد. در آن زمان  کم پیش می‌آمد که دختری در روستایشان پس از دبیرستان هم درس بخواند.  بیشترشان پس از دانش‌آموختگی ازدواج می‌کردند و باس هم در ۱۹سالگی، وقتی  دانشجو بود، ازدواج کرد، ولی مشتاق بود فراتر از زمین‌های کشاورزی جنوب  ویسکانسین را هم بشناسد، جایی که تفریحات آخر هفته به ماهی سوخاری و رقص  پولکا خلاصه می‌شد.پس از مقطع کارشناسی، وارد رشتۀ مطالعات رشد  کودک و خانواده در مقطع کارشناسی ارشد شد و پایان‌نامه‌اش را دربارۀ  نقش‌های فرهنگی در بین اعضای سه نسل از زنان آمریکایی‌سوئیسی‌ و آمیش در  شهرش نوشت. باس از این «تحقیق دوستانه و غیررسمی»۶ به وجد آمده بود، تحقیقی که در آن اطلاعات اولیۀ به‌دست‌آمده از دل  ساعت‌ها گفت‌وگو تبدیل به داده می‌شدند. او مسیر علمی‌ای را پیش گرفت که در  مرز رشته‌های مختلف و در حیطۀ نسبتاً ناشناختۀ علوم اجتماعی خانواده قرار  داشت.در اوایل دهۀ ۱۹۷۰، وقتی دانشجوی دکترا بود، نظریه‌ای را مطرح  کرد که اکنون به آن شناخته می‌شود. او که دعوت شده بود تا یک جلسۀ  روان‌پزشکی را در درمانگاه خانواده‌درمانی دانشگاه نظاره کند، به گفتۀ  خودش، «متوجه شد که پدران همواره از بودن در آنجا عصبانی بودند و می‌گفتند  کارهای بچه‌ها به مادرها مربوط می‌شود. من چرا اینجا هستم؟». این پدرها، که  خیلی‌هایشان کار شرکتی داشتند، به‌قدری سرشان شلوغ بود که نمی‌توانستند به  بزرگ‌کردن بچه‌ها کمک کنند. او نام این پدیده را «غیبت روان‌شناختی پدر در  خانواده‌های سالم» گذاشت، ولی استادی که درس نظریه را به او تدریس می‌کرد  تشویقش کرد تا بزرگ‌تر فکر کند. باس می‌گوید اکنون که به گذشته فکر می‌کند  می‌بیند که می‌توانسته تا یک دهۀ بعد فقط راجع به پدران بنویسد، ولی با  راهنمایی استادش به مفهوم وسیع‌تری رسید: فقدان مبهم.دوری پدر باس از خانوادۀ اروپایی‌اش و غیبت هیجانی‌ او در خانوادۀ  آمریکایی‌اش منشأ نظریۀ باس بود. او حالا می‌داند که پدرش سوگ ادامه‌داری  را تجربه می‌کرده که علت آن مرگ کسی نبود، ولی خودِ باس آن زمان احساس  ابهام داشت؛ فقدان مبهم بود. نظریه‌پردازی دربارۀ این نوع از فقدان به باس،  همکارانش، و مردم عادی کمک می‌کند تا بتوانند سوگ‌هایی را که منشأ و  ویژگی‌های نامشخصی دارند درک کنند.باس طی ۴۵ سال بعد، به‌عنوان  پژوهشگر و درمانگر، با هزاران خانواده‌ای کار کرد که پویایی‌های مشابهی  داشتند. زیاد پیش می‌آمد که با او تماس بگیرند تا برای درمان فوری کسانی  اقدام کند که خویشاوندانشان بر اثر یک فاجعه مفقود شده بودند. در همان  زمان، در حال کنارآمدن با تراژدی‌های شخصی‌اش هم بود -‌مرگ هم‌زمان پدر،  مادر و خواهرش.باس دریافت که فقدان مبهم می‌تواند به چیزی منجر شود که او نامش را «سوگ منجمد» می‌گذارد، یعنی وقتی آدم‌ها در غم خود ݣݣݣگیر ݢݢمی‌کنند. فقدان مبهم می‌تواند به «سوگ محروم» هم منتهی شود، اصطلاحی که مشاوری به نام کِنِث جی دݩݦُکا ابداع کرد و برای  توصیف موقعیتی استفاده می‌شود که دیگران فقدانی مهم در زندگی‌تان را مشروع  یا لایق حمایت نمی‌دانند. به همین دلیل، کار او از تحقیقات سنتی دربارۀ  سوگ فاصله می‌گیرد، تحقیقاتی که سوگ را چیزی می‌دانند که باید بر آن غلبه  شود. کتاب ماتم و مالیخولیا نوشتۀ فروید، که اولین بار در سال ۱۹۱۷ به چاپ رسید، انفکاک از فرد  فوت‌شده را واکنش سوگ مناسب می‌دانست و درمانگرانی که از این مدل پیروی  می‌کردند به مراجعینشان می‌گفتند فردی را که از دست داده‌اند رها کنند.  تمرکز این شیوه بر این بود که به مراجعان کمک شود تا به‌دنبال «خاتمه»  باشند، که نقطۀ پایانیِ سوگ است.باس، با رد مدل‌های خطی برای سوگ، شش دستورالعمل نامتوالی را برای تحمل سوگ  پیشنهاد می‌کند: یافتن معنا در فقدان؛ غلبه بر میل خود برای کنترل  مسئله‌ای که غیرقابل‌کنترل است؛ بازآفرینی هویت پس از فقدان؛ عادت‌کردن به  احساسات ضدونقیض؛ بازتعریف رابطۀ خود با هرکس یا هرآنچه از دست رفته است؛ و  یافتن امید نو. دو مورد از این دستورالعمل‌ها، یعنی «معنا» و «امید نو»،  اهمیت ویژه‌ای برای کنارآمدن دارند و هدفشان این است که به افراد کمک کنند  تا اهمیت فقدان را در زندگی‌شان و آیندۀ بدون آن را در نظر بگیرند.مبنای  کار باس آرای اندیشمندانی است که پیش‌فرض خطی‌بودنِ فرایند سوگ را زیرسؤال  می‌برند. او زبانی را در اختیارمان قرار می‌دهد که از قیود نوشته‌های رسمی  فروید رها شده است. باس از نوشته‌های ویکتور فرانکل، روان‌درمانگر اتریشی و  بازماندۀ اردوگاه‌های کار اجباری، الهام می‌گیرد. فرانکل دربارۀ جست‌وجوی  معنا در فقدانْ مطلب نوشته است. روان‌شناس دیگری که الهام‌بخش کارهای باس  است دنیس کلاس است که نظریۀ «پیوندهای ادامه‌دار» را  ابداع کرده است. این نظریه پارادایمی را برای سوگ ارائه می‌دهد که در آن  سوگواران با فرد فوت‌شده رابطه‌شان را -‌که رابطه‌ای روان‌شناختی است‌- حفظ  می‌کنند. باس می‌نویسد «اعلام خاتمه [یا گفتن اینکه دیگر تمام شده]، گرچه  برای اطرافیان تسکین‌دهنده است، سوگواران را می‌رنجاند. اگر [فرد فوت‌شده]  را دوست داشته‌ایم، می‌خواهیم او را در خاطرمان نگه داریم».اولین  بار در ژوئیۀ ۲۰۲۰ با ایده‌های باس آشنا شدم. پدربزرگم به‌تازگی بر اثر  کرونا فوت کرده بود، بیماری‌ای که از مرکز مراقبتی‌‌اش در دالاس گرفته بود.  من به‌همراه مادر و برادرم نیمی از کشور را با خودرو پیموده بودیم تا از  پشت شیشه با او خداحافظی کنیم. ازآنجاکه آلزایمر داشت، سال‌ها خداحافظی با  او را تمرین کرده بودم، ولی این دفعۀ آخر ناگهانی و پاره‌پاره بود، شبیه به  زخمی که دوباره سر باز کرده باشد. به او گفتیم دوستش داریم و او در تقلای  اکسیژن بود. دو روز بعد، در دلشب درگذشت.بعدازظهرِ یک هفتۀ بعد،  وقتی منتظر بودیم تا خاکستر پدربزرگم را جمع کنیم، صدای باس را در یکی از  قسمت‌های پادکست «دربارۀ بودن» در سال ۲۰۱۶ شنیدم؛ همان‌طور که با کریستا  تیپِت، مجری پادکست، صحبت می‌کرد صدای واضح و نرمَش با صدای دستگاه تهویۀ  هوای اتاق درآمیخته بود. او می‌گفت «ما با سؤالات بی‌پاسخ راحت نیستیم.  این‌ها فقدان‌هایی هستند که سهمی از واقعیت ندارند». تنها نبودم. در دوران  همه‌گیری کرونا، تیپت متوجه شد مردم دارند در شبکه‌های اجتماعی راجع به این  مصاحبه حرف می‌زنند. به گفتۀ او «مردم می‌گفتند ‘دوباره دارم به این  مصاحبه گوش می‌کنم و واقعاً کمک‌کننده است’». تیپت تصمیم گرفت دوباره باس  را به برنامه دعوت کند تا بپرسد نظریۀ او چطور به همه‌گیری کرونا هم مربوط  می‌شود. می‌گوید با او «نه‌فقط راجع به زندگی، بلکه راجع به معاش،  احتمالات، رؤیاها، برنامه‌ها، و چیزهایی صحبت کردیم که تا همین دیروز بدیهی  به نظر می‌رسیدند».باس نظریه‌ و زبانی را در اختیارم قرار داده بود که مخصوص زندگی خودم بود و  می‌توانست ماهیت طولانی فقدانم را شرح دهد. پدربزرگم حدود یک دهه درگیر  آلزایمر بود، طوری که دیگر نام یا چهرۀ مرا به یاد نمی‌آورد. اواخر  زندگی‌اش دور از یکدیگر زندگی می‌کردیم و این باعث می‌شد دیدن او دشوار  شود. این حقیقتی بود که مرا آزار می‌داد. وقفه‌ای زمانی در تجربۀ سوگم وجود  داشت: با اینکه اکنون بدون شک دیگر رفته بود، سال‌ها در حال ازدست‌دادنش  بودم. مرگش احساسات قدیمی گناه و پشیمانی را دوباره زنده کرد. عزادار  زمان‌هایی بودم که با یکدیگر سپری نکرده بودیم و سؤالاتی که هرگز نپرسیده  بودم. [مفهوم] سوگ مبهم ظاهراً این سوگ طولانی و تسکین‌نیافته را توضیح  می‌داد.افسانۀ خاتمه تجربۀ پیچیدۀ عزاداری در دوران  همه‌گیری کرونا را شرح می‌دهد. باس می‌نویسد «به همۀ شماهایی که در دوران  کرونا عزادار کسی یا چیزی هستید می‌خواهم بگویم چیزی که به آن نیاز دارید  خاتمه نیست، بلکه اطمینان از این است که عزیزتان دیگر رفته و درک می‌کند که  نمی‌توانسته‌اید برای تسکینش آنجا باشید. او شما را دوست داشته و در  واپسین لحظات زندگی‌اش شما را بخشیده است. بدون این چیزها، برخی شک‌ها با  شما باقی می‌مانند، ولی این ماهیت فقدان است. پایانش حتی در بهترین حالت هم  هیچ‎گاه بی‌نقص نیست».این کتاب کوتاه است و نُه فصل دارد. باس  خواسته که کتابش جنبۀ درمانی داشته باشد. این کتاب اثری ترکیبی است: از  سویی، کتابی خودیاری است که راهبردهایی را برای کنارآمدن با فقدان مبهم  ارائه می‌کند، از سوی دیگر، مشاهدات به‌دست‌آمده از بیش از ۴۰ سال تحقیق و  مشاوره با خانواده‌ها را ارائه می‌کند، و همچنین تأملی شخصی دربارۀ عشق و  فقدان است. با اینکه مبنای کتاب استدلال‌های قدیمی‌اش در مخالفت با تفکر  دودویی۱۱و  در موافقت با پذیرش تناقض است، همچنین پاسخی به فجایع جهانی اخیر است. او  می‌نویسد «این بحران بهداشتی جهانی فقدان‌های مبهم زیادی به بار آورد.  عده‌ای در حالی در بیمارستان فوت کردند که تنها بودند و خانواده‌ها اجازۀ  دیدنشان را نداشتند. آن‌ها از تسکین آخرین خداحافظی محروم ماندند.  دانشجویان نتوانستند مراسم فارغ‌التحصیلی بگیرند، با هم‌کلاسی‌هایشان  خداحافظی کنند و در سال تحصیلی جدید دوستان تازه پیدا کنند. خیلی از  بچه‌های کوچک در خانه تحصیل کردند، بعضی‌هایشان تنها در اتاق و روبه‌روی یک  رایانه بودند. خیلی‌های دیگر به‌دلیل نداشتن رایانه یا اینترنت پرسرعت با  مشکل مواجه شدند. تجارب حیاتی که به‌طور سنتی نشانۀ بزرگ‌شدن بودند از دست  رفتند، تجربه‌ای فراواقعی برای کودکان و والدینشان».با اینکه باس متخصص زمینۀ فقدان است، خودش هم دارد یاد می‌گیرد که چطور  سوگواری کند. در تابستان ۲۰۲۰، حال همسرش رو به وخامت گذاشت. ابتدا در  بیمارستان بستری شد. چند هفتۀ بعد به مرکز توان‌بخشی منتقل شد. یک شب، باس  فهمید که همسرش نمی‌تواند قاشق به دست بگیرد و مجبور شد خودش به او غذا  بدهد، ولی حال همسرش عادی بود و پرستار گفته بود رو به بهبودی است. باس شب  آنجا را ترک کرد، همسرش او را بوسید و خداحافظی کردند. ساعت ۱۰ آن شب، دکتر  تماس گرفت و گفت همسرش واکنشی نشان نمی‌دهد. باس و دخترش به‌سرعت خود را  به آنجا رساندند و فهمیدند او سکته کرده است. کارکنان برایشان صندلی آوردند  تا استراحت کنند، ولی نمی‌توانستند بخوابند. صبح، دختر باس به خانه رفت تا  دوش بگیرد و به مادرش هم توصیه کرد همین کار را بکند. ولی باس گفت که  می‌ماند. فضای سنگینی بر گفت‌وگویمان حاکم شده است. او با صدایی  لرزان می‌گوید «همۀ آدم‌های زندگی‌ام، ازجمله پدر، مادر، خواهر و برادرم،  زمانی مردند که پشتم را به آن‌ها کرده و رفته بودم. [ولی این بار] گفتم که  نمی‌روم. سپس به همسرم خیره شدم و پنج دقیقه بعد نفس آخرش را کشید».</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 11:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;دستت رو محکم گرفتم، تو خیابونی که نیست&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/fardad-sepandar-hqw6q2w2aopx</link>
                <description>در سوگ عمارت خیابان سنایی، طرح از علی مختاریروایتی از نساختنِ خاطرههمه‌ی فامیل از هر نسلی که بودند، آبی‌بی صدایش می‌کردند. علتش را اما کسی نمی‌دانست. آبی‌بی یعنی مادربزرگ، اما او برای این فامیل همه کس بود، الا همین یکی. هر طور حساب می‌کردی فرزندی یا نوهایی در این جمع نداشت، اما فقط خودش بود که آبی‌بیِ ما بود. همیشه فکر میکنم کاش فیلمنامه‌نویسی یک روز اتفاقی هم که شده از جلوی خانهاش رد شده بود و فیلمش را می‌ساخت، شک ندارم شخصیت بهتری بود از آن همه تیپ تکراری که در فیلمها دیده‌ایم. یک بار شنیدم خودش خواسته به این نام صدایش کنیم. آبی‌بی از هر نظر فرق داشت. خوب به خودش می‌رسید، خوب خرج میکرد. زیاد سفر میرفت، معمولا تنها و گاهی به اصرار ما قبول می‌کرد تا یکی دو نفرمان همراهش شویم. زیاد می‌دانست، زیاد میخواند، هم کتاب و هم آواز. همه می‌دانستیم بیشتر دوست دارد که تنها باشد، اما کمتر میشد درِ خانهاش را بزنی و چند نفر از فامیل را آنجا نبینی. برای خودشان بود که سر می‌زدند. برای آنکه دلشان باز شود، خاطرهای بگویند و بشنوند و گاهی، نه بهتر است بگویم اغلب، لیچاری از آبی‌بی نصیبشان شود، خواستنی‌تر از هرمحبتی!تشخیص همه‌شان یکی بود. پزشکان و دستگاه‌ها شتابان هم را تصدیق می‌کردند. بیماری در مراحل اولیه بود و اولین علامت‌ها داشت خودش را به رخ می‌کشید. البته میگفتند این شروع بیماری نیست، بیست سال قبل نقطه‌ی آغاز بوده و این اعلان جنگ. به اصرار ما قبول کرده بود که &quot;خودش را دست دکترها بدهد&quot;کاش بتوانید این جمله را با لحن خودش بخوانید، اما دیگر به اصرارهای بعدی‌مان هیچ روی خوش نشان نداد. آبی‌بی برگشت به روزهای عادی‌اش. بی‌اعتنا به هر تغییری که حال دیگر دلیلش را می‌دانست: فراموشی‌هایی که اول از همه خودش را در پاک شدن مسائلِ به ظاهر بی‌اهمیت نشان داد. مثل همان شب یلدایی که یادش نبود به‌رسم هر سال قرار است میزبانمان باشد. یا آن روز که بعد از خرید یادش نمی‌آمد خانه‌اش کدام طبقه است و چند باری به اشتباه ، کلید در قفل خانه همسایه‌ها انداخته‌بود.زمان زیادی نیاز نبود که آن مسائلِ به ظاهر بی‌اهمیت، به فراموشی‌هایی عمیق‌تر تبدیل شود. نزدیک غروب زنگ خانه‌اش را میزدی، نامت را می‌گفتی، منتظر تا با اشتیاقِ همیشه در را برایت باز کند و با اولین صدای قدمت روی پله، شروع کند به قربان صدقه. اما اینبار تو را نمی‌شناخت، کمی معطل می‌کرد و اغلب هم آخر در به رویت باز نمی‌شد. گاهی هم اگر بخت یار بود و می‌شد که خان اول را به سلامت گذراند، در مقصد چشمانی را مقابلت می‌دیدی که خبر میداد از غریبه بودن. ما به این مرحله می‌گفتیم &quot;شلیکِ آبی‌بی&quot;. کسی که هدف این شلیک بود، خوب می‌دانست که دیگر شانسی برای بازگشتِ دوباره به بازی نخواهد داشت. انگار که همه جانهایت را با هم گرفته باشند. این همانجا بود که فهمیدیم آبی‌بی شروع کرده به &quot;نه&quot; ساختن.  هدف‌های آبی‌بی متغیر بود، همان یک‌ها را می‌گویم که در ذهنش صفر میشد. او گاهی یک خاطره را &quot;نه&quot; می‌ساخت، گاه یک نفر را، گاه یک قرار همیشگی را و گاه گلدانهای اتاق جنوبی را که توقعشان از او فقط هفته‌ای یک بار آب بود و آواز. با اینحال بعضی‌هامان از رو نرفتیم. باز هم مدام سر میزدیم و امید داشتیم آبی‌بیِ خودمان را ببینیم. اما این خانه هرگز مثل قبل نشد. خیلی‌ها نمی‌آمدند چون دیگر خاطراتشان اینجا نبود، پاک شده بود از ذهن صاحبخانه. تعلقی که داشتند حال دیگر نبود.آبی‌بی اما فقط پاک نمی‌کرد. گاهی آدم‌های جدیدی می‌ساخت یا بهتر بگویم، برِ شان می‌گرداند. یک روز در را برایم باز کرد و من خوشبین به اثر مثبت داروهای جدید، پله ها را بالا رفتم. وارد خانه نقلی‌اش شدم و دیدم مثل یک تازه عروسِ دستپاچه  که میهمانی را برای بار اول میزبانی می‌کند در آشپزخانه مشغول است، با هیجان و اضطراب. این من نبودم که میهمانش بودم، دوستی قدیمی بود که حدود پنجاه سال پیش، سن امروز من را داشت. همان وقت که آخرین تصویر از خودش را در ذهن آبی‌بی ثبت می‌کرد، کمی قبل از آن تصادف منحوس. آن روز چند ساعتی را با هم بودیم، از ته دل خندیدیم، آبی‌بی مدام از خاطرههای‌مان می‌گفت، با ذوق و شوق و جزئیات کامل. من فقط تأییدشان می‌کردم و تأکید که بسیار دوستش دارم و چقدر در همه این سالها دلتنگش بوده‌ام. آبی‌بی دوست داشت عصر را برویم لاله زار یک فیلم خوب ببینیم، اما خوب شد که زیاد اصرار نکرد. دیگر میدانستیم آبی‌بی در خانه تنها نیست. شوهرش برگشته بود. بچه‌هایش دوباره در اتاقهای همین خانه بودند، نه فرسنگ‌ها آن طرف دنیا. آبی‌بی هم خوشحال بود و جوان. انگار از همان بیست سال قبلی که دکتر میگفت، چشم انتظار همین روز بوده، روزی که خاطره‌ها و آدمهای عزیزش را دوباره بسازد. من هنوز هم گاهی فکر میکنم دستگاه‌ها اشتباه کرده بودند. آبی‌بی مشکلی نداشت. فقط میخواست آخرین فرصت‌ها را به &quot;نه&quot;ساختن بگذراند. نساختن نبودن‌ها و نداشتن‌هاامروزِ تهران، برایم غریبانه یادآور آن سالهای آبی‌بی ست. روزهایی که خاطره‌ها یک به یک &quot;نه&quot; می‌شوند و ما می‌شویم مردمان نساختن. همانها که سال‌هاست به صدای &quot;شلیکِ تهران&quot; عادت کرده ایم. صدایی که گاه بلند است و گاه در میانه‌ی راه دستی گلویش را می‌فشارد تا به گوش کسی نرسد، یا الاقل دیرتر برسد. وقتی که کار از کار گذشته و حتی پیکر بی جان خاطره هم از شهر محو شده باشد. حافظه تهران را خاطرات مردمانی پر کرده است که آن را زیسته‌اند. حافظه تاریخی‌اش انباشت حافظه جمعی ماست در محور زمان و بر بستر . همین است که می‌توان وجب به وجب شهر را عزیز دانست و نگهداشتِ هر خاطره‌ی عزیزی را ستود. تهرانی که جدیدش می‌خوانیم، با طهران قدیم غریبانه غریبه است. همان که حالا در آیینه چشمان ما خودش را می‌بیند، اما نمی‌شناسد. شهری که حافظه‌اش را از دست دهد بیشتر از شهری می‌میرد که جنگ با خاکش یکسان کرده باشد. صاحبخانه‌ای که فراموشی دارد میهمان را نمی‌نشاند پای خاطره‌گویی.بنایی که نیست، میدانی که نیست، خیابانی که نیست، پای میهمان را که نه، اما دلش را از هر بند تعلقی می‌بُرَد. تهرانِ نه چندان پیر ما، عجولانه مشغول &quot;نه&quot; ساختن است.</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 11:53:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر فیلم میان ستاره ای ( Interstellar )</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/fardad-sepandar-pzuu3m8to6om</link>
                <description>تصور کنید زمان به شکلی رو به بالا بود که شما می‌توانستید در آن حرکت کنید. در بالای آن وارد آینده و در پایین آن وارد زمان گذشته می‌شدید. در واقع فیلم زندگی به شکل حاضر و آماده در اختیار شما بود و می توانستید لحظات آن را انتخاب کنید. شاید به نظر این اتفاق ممکن نباشد اما در انتهای فیلم اینتراستلار این رویداد به خوبی نشان داده شده است. ماجرای این فیلم از این قرار است که کوپر(خلبان سابق ناسا) و همکارانش ماموریت دارند از کهکشان راه شیری به کهکشان دیگری بروند. دلیل سفر آن‌ها غیر قابل سکونت شدن زمین برای بشر است. سکانس های ابتدایی فیلم این‌گونه شروع می‌شود که زمین به دلیل فرسایش دچار طوفان های خاکی شده است و دیگر قابل سکونت نیست. بنابراین دانشمندان به دنبال سیاره ای درکهکشان دیگر برای زندگی می‌گردند. کارگردان فیلم، کریستوفر نولان از مفاهیم فیزیکی مختلفی در این فیلم استفاده کرده است که بیشتر آن‌ها پیرامون نسبیت عام انیشتین و کرم‌چاله و سیاه‌چاله است.جالب است بدانید برای ساخت دقیق تر سکانس های این فیلم از پروفسور کیپ تورن، فیزیکدان سرشناس آمریکایی کمک گرفته شده است. پروفسور کیپ تورن دو شرط برای همکاری و مشاوره‌ی علمی می‌گذارد. اول این‌که قوانین فیزیک در آن نقض نشود و دوم فرض و حدس‌هایی که به کار گرفته می شود سر منشا فیزیکی داشته باشند و بر مبنای تخیلات نویسنده نباشند! تنها سکانسی از فیلم که از قوانین فیزیک تبعیت نمی‌کند وجود کوه‌های یخی در یکی از سیاره‌هاست. پروفسور جزئیات سیاه‌چاله را با حجم 80 ترابایت اطلاعات در اختیار تصویرگران جلوه‌های ویژه فیلم قرار می دهد و آن‌ها برای به تصویر کشیدن آن، نرم‌افزارهای جدیدی طراحی می‌کنند. هزینه ساخت این فیلم در سال 2014 حدود 168 میلیون دلار بوده است که به ازای هر دقیقه با توجه به زمان فیلم (169 دقیقه) معادل 976 هزار دلار هزینه بوده است اما فروش فیلم در حدود 677 میلیون دلار بوده است.قسمت جالب داستان از جایی شروع می‌شود که آژانس فضایی متوجه یک کرم‌چاله در نزدیکی زمین می‌شوند و امید دارند که با رد شدن از آن بتوانند سیاره‌‌ی قابل سکونت را پیدا کنند زیرا در نزدیکی زمین سیاره‌ای برای زندگی وجود ندارد. همانطور که پیش‌تر گفته شد، یکی از نظریه های استفاده شده در فیلم، نظریه‌ی نسبیت عام انیشتین است که به فضا و زمان مربوط است. فضا و زمان صرفا مختصات کلی ما در دنیا است . وقتی می‌خواهیم موقعیت چیزی را مشخص کنیم  به سه مختصات مکانی ( طول، عرض و ارتفاع ) و یک مختصات زمانی احتیاج داریم. در واقع ما در یک جهان چهار بعدی زندگی می‌کنیم. به صورت کلی این نظریه بیان می‌کند وقتی یک جرم به اندازه کافی فشرده شود، به سبب گرانش زیاد ایجاد شده سبب خمیدگی فضا و زمان می‌شود به‌طوری که هیچ‌چیزی پس از عبور از آن نمی‌تواند به بیرون برگردد که به مرز این ناحیه افق رویداد گفته می‌شود. این ناحیه نور را به دام می‌اندازد و به همین دلیل به جسم ایجاد شده سیاه‌چاله می‌گویند. وقتی عمر ستاره‌ای به پایان می‌رسد، در منطقه‌ی کوچکی از فضا فشرده می‌شود و سیاه‌چاله شکل می‌گیرد.حالا یک صفحه کاغذ A4 را به عنوان فضای دو بعدی و نماد فضا و زمان در نظر بگیرید. فرض کنید در یک نقطه از گوشه‌ی سمت راست کاغذ هستید و به فاصله‌ی هزار سال نوری با نقطه‌ی دو در گوشه‌ی سمت چپ کاغذ قرار دارید. اگر بخواهید از نقطه‌یک به نقطه‌ی دو بروید، هزار سال نوری طول می‌کشد. ما این مسافت را نمی‌توانیم با سرعت نور طی کنیم. سرعت سفینه های ما خیلی کمتر از سرعت نور است. حتی اگر با سرعت نور هم بخواهیم مسافت هزار ساله را برویم، عمر ما به پایان می‌رسد یا سوخت سفینه تمام می‌شود. در مثال بیان شده، فرض کنید کاغذ را از وسط تا بزنیم و سوراخی در وسط دو نیم‌کاغذ ایجاد کنیم. از طریق این سوراخ مسافت بین دو نقطه کوتاه می‌شود و به اصطلاح فیزیکی شما می‌توانید بین این دو نقطه تله‌پورت کنید. این سوراخ همان  کرم‌چاله است که یکی از ویژگی های آن ایجاد میانبر بین دو نقطه است.انیشتین در سال 1916 پیش‌بینی راجع‌به امواج گرانشی مطرح کرده است. به عقیده او دو یا بیشتر از دو جرم در میدان گرانشی حرکت کنند، امواج گرانشی تولید می‌کنند که با سرعت نور حرکت می‌کنند . فضا و زمان را در مسیر خود خم می‌کنند. این پیش‌بینی در زمان تولید فیلم هنوز دارای شواهد تجربی نبود ولی از این ویژگی در فیلم استفاده شده است.تفاوت سیاخ‌چاله و کرم‌چاله در این است که وقتی جسمی وارد سیاه‌چاله می‌شود نمی‌تواند ازآن عبور کند ولی در کرم‌چاله این اتفاق می‌افتد و ما تفاوت این دو را در فیلم به خوبی احساس می‌کنیم. این همان نقطه A در فیلم است که پروفسور برند به کوپر و همکارانش قول می‌دهد که اگر به این سفر بروند راه‌حلی برای غلبه بر گرانش سیاه‌چاله پیدا می‌کنند تا بتوانند نقشه‌ی B که استفاده از جنین‌های فریز شده برای آغاز نسل جدید بشر از نو در سیاره‌ای دیگر است را عملی کنند.لغت نسبیت در نظریه انیشتین اشاره به نسبی بودن زمان دارد که همان مفهوم جالبی است که در فیلم به نمایش گذاشته می‌شود، یعنی زمان بر اساس گرانش در بعضی از سیاره‌ها نسبی است. در سیاره‌ای تحت گرانش بیشتر، زمان برایتان کند‌تر می‌گذرد، مانند سیاره میلر در فیلم که به دلیل گرانش زیاد یک دقیقه در این سیاره معادل هفت سال زندگی در زمین است یا در انتهای فیلم کوپر علی‌رغم گذشت سال‌های بسیار و پیر شدن دخترش، جوان مانده است. ما در سیستم GPS از این ویژگی استفاده می‌کنیم چرا که زمان برای ماهواره‌ها به دلیل فاصله از زمین سریع‌تر می‌گذرد و باید این اختلاف زمان محاسبه شده تا دستگاه درست کار کند.  ما در حقیقت زندانی لحظه حال هستیم. حال فرض کنید این آزادی در بُعد زمان است و اصلا نیازی به سفر در زمان نباشد. گویا کل لحظات زندگی جلوی چشمتان است و شما حق انتخاب آن‌را دارید. در فیلم موقعیت ثابت همان اتاق مورف(دختر کوپر) است و کوپر می‌تواند زمان های مختلف را درآن ببیند. آیا ساخت چنین فضایی در دنیای ما ممکن است؟ اگر ما بتوانیم وارد بُعد پنجم شویم، با اشراف بر بُعد چهارم می‌توانیم این فضا را ایجاد کنیم همان‌طور که ما هم‌اکنون در چهار بُعد زندگی می‌کنیم و بر سه بُعد مکانی اشراف داریم.در سکانس پایانی فیلم، مورف با کدهای دریافت کرده از پدرش کوپر از طریق ساعتی که در بچگی به او داده شده است، موفق می‌شود نقشه A را حل کند و بشریت را نجات دهد. در پایان من فرداد سپندار امیدوارم از خوندن این مطلب لذت برده باشیدبرداشت شما از دیدن این فیلم چی بوده؟ </description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 20:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمندان مدیرشان را ترک می‌کنند نه شرکت‌شان را !</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/fardadsepandar-mk2jyrz7uq2m</link>
                <description>به طور قطع برای یک فرد شاغل یکی از مهم‌ترین عوامل رضایتمندی شغلی،داشتن یک مدیر باانصاف، مطلوب و همدل است. یک رئیس خوب می‌تواند انگیزه کاری، تعهد شغلی و احساس رضایت ما به کارمان را افزایش دهد و یک رئیس بد، در مجموعه کاری می‌تواند کام‌مان را تلخ کند. واقعیت امر این است که بسیاری از شرکتی‌ها یا مجموعه‌هایی که می‌بینیم، توسط افرادی مدیریت می‌شوند که یا کسب‌وکار مذکور به واسطه ندیر زاده بودن یا رانت به ارث‌شان رسیده یا اگر هم خیلی خوشبین باشیم آنها استعداد بسیار زیادی در یک حوزهٔ خاص داشته و مدیریت مجموعه بهشان پیشنهاد شده و آن را بر عهده گرفته‌‌اند. مدیرانتی که وانتی از یک اداره یا یک وزارتخانه به جای دیگر منتقل می‌شوند!آقازادگی و رانت متاسفانه تا مغز استخوان جامعه ما نفوذ کرده! باتوجه به اینکه موضوع مذکور خارج بحث فعلی است و شکافتن موضوع خارج از حوزهٔ کاری نگارندهٔ این مقاله است، بیش از این در مورد آن صحبت نخواهیم کرد اما در همین حد بدانیم که در زمان نگاشتن این مقاله خودم هم از این قائده مستثنی نبوده و با پوست و گوشت استخوانم این موضوع را لمس می‌کنم.  ما در جنبه‌های مختلفی از زندگی شخصی/کاری خود با مسائلی مواجه می‌شویم که دلایل رخداد آن‌ها به طرز غیرقابل‌باوری خارج از کنترل عموم جامعه است. حال برگردیم به موضوع اصلی بحث که چیزی نیست جز دلایل از دست دادن نیروها در شرکت‌های مختلف. در همین راستا، طی یک نظرسنجی که توسط مؤسسهٔ Gallup از بیش از ۱.۰۰۰.۰۰۰ کارمند صورت گرفت مشخص شد که دلیل اصلی در ۵۰٪ موارد که نیروها شرکت خود را ترک می‌کنند یک مسئول، مافوق، سوپروایزر یا مدیر مزخرف است که این آمار گاهی تا ۷۵٪ هم می‌رسد!روسای بد همیشه برای سازمان‌ها و کارکنان، مشکل‌ساز بوده و هستند و به یکی از دغدغه‌های کسب‌وکارهای امروزی تبدیل شده‌اند چراکه بسیاری از آنها باعث می‌شوند تا کارکنان به سمت دیتامحوری سوق پیدا کنند. در واقع، یک رئیس بد باعث ایجاد ترس و اضطراب شده که در طولانی‌مدت موجب خواهد شد کارکنان خود را پشت دیتا و آمار و ارقام پنهان کند. حال سوال اینجاست که به چه رئیسی می‌توان عنوان «رئیس بد» داد و ویژگی‌های مشترک بین روسای بد و نامطلوب کدام است؟ در پاسخ به این سوال باید گفت که روسای بد براساس ویژگی‌های بارزی که دارند که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد:روسایی که ادعای دانای کل بودن دارند: این گروه از روسا مدعی هستند که فقط آنها جواب سوالات را می‌دانند و فقط آنها قادر به مدیریت و کنترل جلسات کاری خواهند بود (جواب سوالات را هم بواسطه پرسنل خلاق بدست می‌آورند)  از همه بدتر اینکه معتقد هستند تمام اعتبار ناشی از اجرای موفق پروژه‌ها باید به حساب آنها نوشته شود و تمام کار را به نام خود تمام می‌کنند! آنها خود را به‌عنوان دانای کل و ستون فقرات سازمان می‌پندارند و به واسطه رانت قوی که پشت سرآنهاست  پایه های امپراطوریشان همچون ستونی سیمانی در مجموعه با صلابت حفظ شده و خواهد شد.  این تفکر را از طریق بخش روابط‌عمومی سازمان و رسانه‌های اجتماعی گسترش می‌دهند.Photograph by John P. Johnson — New Line Productions Inc.افرادی که برای چنین روسایی کار می‌کنند باید در حد پرستش از آنها پیروی کرده و کسانی که به‌طور مستقیم به چنین مدیرانی گزارش می‌دهند، فردیت و شخصیت خود را از دست می‌دهند و در عمل، مطیع محض اوامر آنها هستند و نمی‌توانند از مهارت‌ها و تجربیات خود برای حل مسائل بهره ببرند یا روی فرصت‌ها سرمایه‌گذاری کنند. بنابراین پس از مدتی به‌شدت کلافه و خسته می‌شوند، زیرا مجبور هستند به‌طور دائم از این روسا تعریف و تمجید کنند و خودشان حق تعریف داستان‌ها و ایده‌های خود را ندارند و تنها داستانی که در مجموعه تحت هدایت این نوع روسا اجازه طرح دارد، داستانی است که خود آنها تعریف می‌کنند و ناگفته پیداست در چنین شرایطی، هیچ مجالی برای عرض اندام کارکنان و طرح ایده‌ها و تجربیات آنها و پیشرفت وجود نخواهد داشت، چراکه داستان رئیس بر همه چیز و همه‌کس برتری دارد!</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 10:42:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبق نظر دادستان‌ها FTX سال‌ها درگیر یک تقلب عظیم بوده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/%D8%B7%D8%A8%D9%82-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-ftx-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-e1j85oix3bth</link>
                <description>این نوشته از سایت نیویورک تایمز ترجمه شده استشکایت S.E.Cکه سه‌شنبه ثبت شد حکایت از سال‌ها تخلف در امپراتوری رمزنگاری سام بنکمن فرید دارد.در لیست اتهامات علیه سام بنکمن فرید، بنیانگذار صرافی ارزهای دیجیتال FTX، موارد زیر به چشم می‌خورد:کلاهبرداری از مشتریان و وام دهندگان و همچنین توطئه برای کلاهبرداری از ایالات متحده و نقض قوانین مالی کمپین!طبق اظهار نظر دادستان‌ها سام بنکمن با هدف کلاه‌برداری صرافی ارزهای دیجیتال FTX خود در سال  تاسیس 2019 کرد. سام بنکمن فرید از سپرده های مشتریانش برای تأمین مالی فعالیت های سیاسی خود، خرید املاک و مستغلات مجلل و همچنین سرمایه گذاری در شرکت های دیگر استفاده کرد. طبق پرونده های دادگاه، بنکمن فرید توسط هیئت منصفه در 9 دسامبر مورد کیفرخواست قرار گرفت، دستگیری سه روز بعد، مقامات باهامایی وی را در آلبانی در مجتمع آپارتمانی لوکسی که در آن زندگی می کرد بازداشت کردند.او با کت و شلوار آبی و پیراهن سفید در دادگاه حاضر شد و از لباس ژولیده شلوارک و تی شرت  زندانی‌ها خودداری کرد. او توسط پلیس به داخل اسکورت شد، در حالی که والدینش، جو بانکمن و باربارا فرید، استادان دانشکده حقوق استنفورد، در پشت جایگاه نشسته بودند.مجموعه‌ای از اتهامات مدنی و جنایی که علیه آقای بنکمن فرید مطرح شده، می‌گوید او بارها به مشتریان، سرمایه گذاران و وام دهندگان در مورد ساختار امپراتوری تجاری خود و نحوه مدیریت میلیاردها دلار وجوه ارز دیجیتال دروغ گفته، کاربران ساده هم مبالغی به صرافی او واریز کرده‌اند. در یک کیفرخواست جنایی 13 صفحه ای، بنکمن فرید به هشت فقره اتهام از جمله کلاهبرداری از مشتریان و وام دهندگان و همچنین توطئه برای کلاهبرداری از ایالات متحده و نقض قوانین مالی مبارزات انتخاباتی متهم شد. یک شکایت مدنی ارائه شده توسط کمیسیون بورس و اوراق بهادار، شرح مفصلی از سقوط FTX ارائه و ادعا می‌کند که به مدت سه سال، میلیاردها سپرده مشتری را برای تأمین مالی فعالیت‌های تجاری و سیاسی خود اختلاس کرده است.اتهامات وی داستان یکی از دراماتیک‌ترین روزهای فروپاشی سریع FTX مطرح می‌کند که صنعت کریپتو را تکان داد. در واشنگتن، مدیر اجرایی جدید شرکت، که در زمان اعلام ورشکستگی شرکت، مسئولیت را بر عهده گرفت، در کنگره شهادت داد و شکست‌های مدیریتی بی‌شماری را که منجر به فروپاشی صرافی شد را بیان کرد.فرانکلین ویلیامز، دادستان اصلی باهاما، گفت آقای بنکمن در صورت آزادی با داشتن منابع مالی کافی پتانسیل فرار از کشور را دارد. وکیل بنکمن فرید گفت که تصمیم او برای ماندن در باهاما پس از سقوط FTX نشان داد که او قصد فرار ندارد و افزود که بانکمن فرید دچار افسردگی شده و برای درمان افسردگی نیاز به دارو دارد. قاضی ارشد دادگاه، از صحبت های وکیل مدافع راضی نشد و در نهایت قرار شد بنکمن در بازداشت بماند. در حاشیه این دادگاه او اجازه داشت چند دقیقه ای با والدینش دیدار کند. والدینش او را به گرمی در آغوش گرفتند.دستگیری بنکمن، مدیری که زمانی به عنوان جان پیرپونت مورگان امروزی توصیف می‌شد و تبدیل به یکی از سرمایه‌گذاران بزرگ در دره سیلیکون ولی و یک اهداکننده پرکار حزب دموکرات شد، سقوط خیره‌کننده‌ای بود!  این روزها، بانکمن  30 ساله، بیشتر به برنی مدوف، کلاهبرداری که یک طرح بدنام پونزی را سازماندهی کرد، تشبیه می شود.با سقوط FTX، S.E.C. در متن شکوائیه خود گفت، سرمایه گذاران در تاریکی در مورد آنچه در حال وقوع است نگه داشته شده اند و صدها هزار مشتری FTX در سراسر جهان نیز در تاریکی نگه داشته شدند، فقط برای اینکه متوجه شوند پول آنها از بین رفته است!مرجع شکایت کننده  گفت: «بانکمن فرید یک شبکه کلاهبرداری عظیم و چند ساله را سازماندهی می کرد و میلیاردها دلار از سرمایه مشتریان پلتفرم معاملاتی را به نفع شخصی خود و برای کمک به رشد امپراتوری ارزهای دیجیتال خود هدایت می کرد.در یک کنفرانس خبری روز سه شنبه، دامیان ویلیامز، دادستان ایالات متحده در ناحیه جنوبی نیویورک، گفت که تحقیقات در مورد FTX &quot;با دقت فراوان ادامه دارد&quot; و &quot;روند آن را با سرعت پیگیری می کنند&quot;. همچنین وی فروپاشی شرکت را &quot;یکی از بزرگترین کلاهبرداری های مالی در تاریخ آمریکا&quot; خواند.دادستان های فدرال باید آقای بانکمن را استرداد کنند تا بتواند در دادگاه فدرال در ایالات متحده محاکمه شود.  در صورت مخالفت بانکمن ممکن است استرداد وی هفته ها یا ماه ها طول بکشد.بیش از یک ماه پیش، بانکمن به عنوان یکی از معدود چهره های قابل اعتماد در صنعت آزاد ارزها که نظارت خاصی روی آن‌ها نیست شناخته می شد. او 5.6 میلیون دلار به تلاش های انتخاباتی رئیس جمهور بایدن در سال 2020 کمک کرد و FTX هزینه هنگفتی برای تبلیغات تلویزیونی با مجموعه ای از طرفداران مشهور مانند ستاره بسکتبال استیون کوری و N.F.L کرد.</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 14:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبیتکس با طعم کارمزدهای چند برابری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fardads/fardadsepandar-utqquvr0lkwl</link>
                <description>این روزها با افزایش بحران های اجتماعی واقتصادی با کاهش ارزش پول ملی مواجه هستیم. انسانی نیست که رویای ثروتمند شدن در سر نداشته باشد یا روزی به آن فکر نکرده باشد! رویایی که این روزها به شکل ویروسی در بین جوان ها در حال انتشار است. رویای پیمودن ره صد ساله در یک شب آنهم بدون زحمت!اگر به گذشته برگردیم تعریف پدر و مادرهایمان از کار، استخدام شدن در یک کار اداری بود. به قولشان آب‌باریکه ای بود بخور و نمیر ولی بیمه داشت و فکر بازنشستگی هم در آن شده بود.اما امروزه با پیشرفت علم و تکنولوژی و اینترنت کارهای سنتی سابق جای خود را به کارهای مدرن و جدید دادند. مثلا ترید رمز ارز دیجیتال که این روزها بسیار ازآن‌ها می‌شنویم. در مترو و اتوبوس یا تاکسی گوشی دستشان است و به نمودارها نگاه می‌کنند و تحلیل می‌کنند. اما واقعا چند درصد از آنها موفق می‌شوند و ثروتمند می‌شوند؟شاید اگر متر و مقیاسی بود می‌شد دقیق‌تر به ماجرا نگاه کنیم. طبق آمار های غیر رسمی برآورد می‌شود که ۱۲ میلیون ایرانی صاحب رمزارز باشند. تینیجرهای به اصطلاح ثروتمندی که اگر پای صحبت‌شان بنشینی میفهمی تمایلی به کارهای اداری و مرسوم جامعه ندارند. با توجه به تحریم ها و سخت تر شدن حلقه تحریم های بین المللی آنها مجبورند از واسطه هایی استفاده کنند تا بتواند در این شغل کار کنند.صرافی های بسیاری در ایران وجود دارند که در زمینه رمز ارزهای دیجیتال مشغول به کار می‌باشند اما با توجه با حجم بازار کوچک این صرافی ها هر کدام مشکلاتی برای کاربرانشان ایجاد کرده‌اند. نوبیتکس یکی از صرافی های به اصطلاح معتبری می‌باشد که خدا می‌داند آیا امن هست یا نه؟ شاید روزی به سرنوشت سکه ثامن مبتلا شود و صاحبان این کسب و کار را مثل خاوری در کانادا ببینیم!وقتی با نوبیتکس کار می‌کنید چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌آید رابط کاربری بد و باگ‌های متعدد نرم افزاری‌ست. حالا اگر بخواهید ترید هم کنید اوضاع بدتر هم می‌شود. این صرافی با کارمزد بالا و غیر قابل قبول در واقع سودی برای تریدر نمی‌گذارد و مانند یک اژدهای گرسنه بیشتر سود شما را می بلعد . طبق تجربه کاربری چند روزه من، در برخی ارزها خرید و فروش به سرعت انجام می‌شد اما در برخی رمز ارزهای دیگر استنباط من این بود نوبیتکس با تاخیر در پردازش‌ها و عدم فروش به موقع خسارت زیادی را به کاربر وارد می‌کرد.در کل پیشنهاد می‌شود اگر به دنبال ترید هستید حداقل دور این سایت را خط بکشید و در بازارهای های با حجم معاملاتی بیشتری فعالیت کنید. یادتان باشد امنیت امری صد در صد نیست حتما از کیف پول های مطمئن استفاده کنید .</description>
                <category>فرداد سپندار</category>
                <author>فرداد سپندار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 11:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>