<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرهنگ فرخنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@FarhangFN</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:44:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3773668/avatar/Iu7Mdg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرهنگ فرخنده</title>
            <link>https://virgool.io/@FarhangFN</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مجلس عروسی</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangFN/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-vhwhmrnxbczi</link>
                <description>پسر جان تو هم که مارو فقط درست کردی.شما که مارو چهار د... فاتحه ای مونده که از ما نخونده باشین؟با دشمن خونیت صحبت نمی کنی. من پدرتم.{سکوت چند ثانیه ای و خیره نگاه کردن پدر به فرزندش}تقصیر من چیه که توی این شرایط کوفتی، تالارهارو تعطیل کردن؟ ما که تالار رو هم رزرو کرده بودیم. بعدشم، این که به نفع جیب تو شده و خانواده خانومت هم که حرفی ندارن و قبول کردن فقط دو تا خانواده و چهارتا خاله و عمه و دایی دور هم جمع بشن و یه شامی بدیم. پولشم که نوش جونت توی جیبت می مونه. با شونزده هیفده تومن میشد یک مجلس جمع و جور گرفت. برات سی و پنج تومنیش رو جفت و جور کردیم. باباتو که به حسابی نمیاری ولی بنظرم اصلا نیازی نیست که حتما با این پول کاری بکنین و سفر ترکیه برین. اونجا هم این کرونای کوفتی همه رو خونه نشین کرده. کسب و کارا دچار رکود شده. فرت و فرت دارن پول چاپ میزنن و روز به روز داره این دوزار ده شاهی های ما بی ارزش تر میشه. پولت رو تبدیل کن تا بعدا برای هر کاری خواستی ازش استفاده کنی، حداقل ارزش خودش حفظ شده باشه. فعلنه بیش از این کاری از ما بر نمیاد.آره. از همه ی خوشی هامون بزنیم و مثل این گداها فقط پول توی بقچه کنیم برای روز مبادا. واسه یه ذره زندگی خون به جیگر بشیم.باز که همه چی رو با هم قاطی کردی. تو اون خوبه شونی که نهایتا تا ساعت چهار بعد از ظهر باید سر کار باشی. جوون مردم که باید شیفت دومش رو تا هشت نه شب اسنپ کار کنه باید چه گلی به سرش بگیره؟اونم یکی بدتر از من. حتما اونم ما بودیم که فاتحه ی ارزش پول مون رو خوندیم.باز از این شاخه به اون شاخه. بازهم همون حرف های مفت همیشگی. ما الان موضوع صحبت مون چیه؟مجلس عروسی من که مالیده شده رفته دنبال کارش.کی گفته مالیده شده رفته دنبال کارش؟ همه ی نزدیکان که برای شام دعوت اند که سکه میدن. خرج عروسی هم که شده بیست سی پرس شام. پول پیش خونه تم که بابای بدرد نخورت برای سه سال تقبل کرده. کرایه خونه تم که برای دو سال هدیه ی پدر خانومته. کارتم که روابط عمومیه و توی شرکت پشت میزه. به نسبت هم نسلی های خودت دو هیچ جلویی. دستت رو بزن بالا بیا منم قورت بده دیگه. خجالت نکش. الان من و تو اصلا چه بحثی می کنیم باهم؟ طرف از شروع کرونا کسب و کارش خوابیده و خداتومن اجاره مغازه رفته توی پاچه ش و بدون اینکه به زن و بچه ش بگه، داره مسافرکشی میکنه. بعد تو قبلا میرفتی پاساژ، الان از خونه زنگاتو میزنی و تقاضا برای قطعات کامپیوتری ده برابر شده. خواستن مسئولیت سایت رو هم بهت بدن به تریشه و قبات بر خورده که چرا دارن ازت بیگاری می کشن.بعد دو سه سال چی؟ باید هرچی با خون دل جمع کردیم رو بدیم به پول پیش چرا که توی جامعه ای زندگی می کنیم که شماها یک زمانی سینه تون رو براش چاک دادین.پسرم این چه حرفیه که داری میزنی. چرا شماها فکر می کنین که همیشه همه چی گل و بلبل بوده الا همین الان که نوبت تصمیم سازی شماهاست؟زمان شما چند سال طول می کشید که صابخونه بشین؟اگر زن و مرد با هم کار می کردن، شش هفت ساله با قسط و قرض یه صد متری می شد خرید.هر چند وقت یکبار ماشین عوض می کردی؟ چی می خریدی؟معمولا سالی یک بار و لندرور و کادیلاک و رنو و پیکان و دوو و بی ام وسالی چنتا مسافرت می رفتی؟داری منو بازجویی می کنی؟ هر چقدر که دلم می خواست و هر جای ایران که با مامان ت دوست داشتیم بریم و یک هفته ده روز تا دو هفته می موندیم که دیگه خسته می شدیم و بر می گشتیم.چقدر از درآمد تون رو خرج خورد و خوراک و پوشاک می کردین؟ چقدر هوای آلوده استنشاق می کردین؟ چقدر هم نسلی هاتون عشق و حال می کردن و شماها مجبور بودین کار بکنین تا یک قرون تون بشه دو زار؟ چقدر حرص می خوردین؟بابا جان. من و تو بارها و بارها راجع به این مسائل توی سر و کله ی همدیگه زدیم. نمیشه فقط زندگی رو با یک جفت عینک دلخواه دید. نمیشه فقط یکی دو بعد از زندگی رو انتخابی به رخ کشید. من بعد از ظهرها هم کار می کردم حتی اگر پولشو لازم نداشتم. رفت و آمدها خیلی بیشتر بود و پای مهمون از خونه ی ما کنده نمی شد. تمام تلاش من اینه که کمکت کنم یه افق زیبا از آینده توی ذهن ت رسم کنی. الان به نام حریم شخصی خیلی سبک و سیاق ها عوض شده. همون پدری که اون زندگی و کیفیت رو داشت، الان داره قناعتی زندگی می کنه تا برای آینده بچه هاش هم اندوخته ای داشته باشه تا بچه هاش دلگرم باشن. حتی همین الان هم که بازنشسته شدم. تو هرچی دلت می خواد به من میگی. گله ای ندارم. اما من نمی تونم هرجور دلم می خواد کلماتم رو خرج کنم. با انصاف، هنوز یه خواهر و یه برادرت توی خونه اند. فردای روز در این خونه رو می زنن. نمیشه که درو روی ملت ببندیم.بازم طبق معمول شرایط باید به ما ...خانومت که دریغی نداره. یه کار براش جفت و جور کن. یا حداقل بذار کار خودش رو بکنه و توش اما معما نیار.میانگین خونه دار شدن شصت و پنج سال شده.بالاخره همیشه که اینجوری نمی مونه. کی خدا تو رو به هوای من گذاشته و بالعکس؟ کی گفته که همیشه باید حال دوران یه جور باشه؟ وام ازدواج تون رو حیف و میل نکنین. نمی گم جنس بی کیفیت بگیرین. اما در حد نیازتون کالا بخرین. بازار لوازم خانگی کساد هست اما واقعا بعضی کالاها نمی ارزه. شما که قراره گوشت توی خونه ت رو قصاب خورد کنه، چرخ گوشتت چیه؟ تلوزیون رو هم که الحمدلله تف و لعنت می کنی و همسرت هم که اهل ماهواره نیست. به جاش یکی دو تا لپ تاپ از شرکت تون یا آشناهات بگیرین و کاراتون رو انجام بدین. مبلمان رو سبک بردارین چرا که چند سالی حداقل اسباب کشی دارین و زودتر فرسوده میشن. در عوض پاتختی و کشو و کمد، یه میز کار حرفه ای تهیه کنین. اینارو من می گم. از ده تا سوراخ بهم پیغام میدن که چیزی نگو. کاش اون عزیزایی که در مورد دوران ما به شما میگن، از این قست از زندگی هامون هم براتون تعریف کنن.شام چی در نظر داری؟من پدرتم. نه زنت.این کلید ماشین من. زنگ بزن به خانومت. با هم برین هر جای شهر که صلاح میدونی لیست قیمت و غذاهاشون رو ببینین و انتخاب کنین. بعد بیا به من بگو. قبل غروب برگردین. ماسک و این چیزا هم یادتون نره. با کسی هم سر ساعت رفت و آمد و این چیزا دهن به دهن نکنین.سوئیچای ماشین کجاست؟توی جیبم. این حرفاتو به من که زدی، دمت گرم. به زنت و مامانت نزن. هنوز که اول راهی و خیلی چیزا هست و مونده که بخوای براش سینه چاک بدی.برای من شام نگه ندارین.</description>
                <category>فرهنگ فرخنده</category>
                <author>فرهنگ فرخنده</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 00:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت شش و سی و پنج دقیقه ی صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangFN/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B4%D8%B4-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-uicwswyxx5vw</link>
                <description>ساعت زنگ دار گوشیش، به غیر از روزهای آخر هفته، روی ساعت 5 صبح کوک شده بود. بیدار می شد. ساعت رو خاموش می کرد و تا زنگ هشدار بعدی، ساعت شش و ربع، توی رختخواب کف زمین پهن شده یا به کارهای روزانه ی اون روزش فکر می کرد. یا برای خودش برنامه ریزی می کرد. یا وقتش رو به تماشای محتوای شبکه های اجتماعی اختصاص می داد.شب هایی که خانواده ش خونه نبودن، لباس و کیف ش رو توی حال روی یکی از صندلی ها آویز می کرد تا برای فردای تکراریش، همه چی آماده باشه. انگار که قبل خوابیدن، بیدار شده بود. اونقدر خسته بود که ساعت ده الی ده و نیم خوابش ببره. وسواس فکری داشت و وقتش رو روی فکر کردن صرف این می کرد که برنامه های فرداش رو چطور عملی کنه. برنامه هایی که بیست سالی بود با یک ترتیب و روال معمول تکرار شده بودن. در نتیجه تا ساعت های دوازده و نیم الی یک شب خوابیدن جسمی ش به تعویق می افتاد. فکرش شاید بیست سال از جسمش پیرتر شده بود و از این جهت بود که همیشه یک ربع کمتر یا بیشتر قبل از ساعت زنگدارش، توی رختخواب بیدار و با چشم های باز به سقف خیره شده بود. زندگی روتین و داشتن همسری که اهم مسئولیت های خونه زندگی رو، از جمله بچه داری و تمیز کاری و پخت و پز، به عهده داشت، نه اونقدر خسته ش می کرد که محتاج یک خواب راحت ش کنه، نه اونقدر در اون انگیزه ایجاد می کرد که برای تحول شرایط زندگیش، قدم مهمی برداره. اونچه توی فکر شلوغ و پر مشغله ش می گذشت، عموما توی ذهنش دفن می شد.معمولا زیر یک دقیقه لباساش رو می پوشید و کیفش زیر بغل، کفش هاش رو پاش می کرد و به سمت ایستگاه اتوبوس گام می زد تا ده دقیقه ای به ایستگاه برسه. خونه شون توی یه کوچه ی نسبتا باریک که تا سر کوچه کمتر از یک دقیقه پیاده روی طلب می کرد و متصل به یک کوچه ی پهن تر می شد که اون هم تا سر کوچه چهار دقیقه پیاده روی رو به خودش اختصاص می داد. سر کوچه که منتهی می شد به بولوار، دو تا از این سطل آشغالای بزرگ شهرداری گذاشته بودن که گاهی آشغالای شبانه روز رو در اون قرار می داد. گاهی تمایل نداشت که آشغالارو اونجا بذاره چراکه دوست نداشت یک زباله گرد دور و بر سطل ها پرسه بزنه. گاهی هم چاره ای نداشت و آشغالارو می انداخت داخل سطل و با گام های کمی عجول تر چشم می دوخت به ماشین ها تا ببینه حین عبور از عرض خیابون در حال گذر نباشند.گام هایی با کفش های بدون بند مجبور بودند برخی از قسمت های بولوار رو تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس یا پس و پیش کنند، یا بین پیاده رو و سواره رو جابه جا بشوند و یا مجبور بودند از مسیر دوچرخه عبور کنند. طی شبانه روز با فواصل کوتاه و بلند، کارگرهای سر گذر به ماشین های در حال عبور زل می زدند.قبلا همیشه کیفش رو دست راستش می گرفت چون راست دست بود. یه جا خونده بود که برای حفظ چهارچوب بدن، باید تعادل وزنه هایی که بلند می کنه رعایت بشه. در نتیجه بعضی وقت ها کیفش رو دست چپ و سایر مواقع با دست راست می گرفت. با دستی که آزاد بود معمولا به حالت نیمه بر افراشته و متقارن با دست دیگرش حرکتش می داد. در همین حین نوک انگشتاش رو خیلی آروم و بی اختیار به هم دیگه می مالید و توی این سمفونی، لب ها نیز زیر لب زمزمه ای رو تلقین می کردند. این اتفاق به این معنی نبود که نسبت به محیط پیرامون ش بی تفاوت بود. بلکه به این معنی بود که اینقدر کار همیشگی رو تکرار کرده بود که دیگه برای انجام دادنش نیازی به تمرکز و توجه نداشت. خودشو می رسوند به وسط بولوار که معمولا اون وقت از روز خلوت بود. بعد مجدد طرف دیگر بولوار رو رد می کرد و به پیاده رو پناه می برد. طی این روتین بی پایان، خیال بافی های حماسی رو توی ذهن خودش می ساخت و خودش رو قهرمان اون داستان های خیالی قرار می داد. طبق معمول ساعت شش و سی و پنج دقیقه بود و چند قدم دیگه، عمر عرض بولوار به پایان می رسید تا وقتی که دوباره از سر کار برگرده و بولوار جان دوباره ای بگیره.***پنجمین پیامک تمدید بیمه براش ارسال شده بود و برای اینکه یادش بمونه، پیامک هارو باز نکرده بود. اون موقع که برای گواهینامه، کارت پایان خدمت می خواستن، داشت بجای پدرش که کمرش علیل شده بود، روی پیکان وانت لخ لخیش کار می کرد. از میدون بار تا بولوار و تا جاده و رسوندن سبزی و میوه به روستا، ده دوازده سالی می شد که بدون گواهینامه تردد می کرد و یکی دو باری هم که جلوشو گرفته بودن، با هندونه و ناهار سر راهی، کار رو با یه قبض جریمه اضافه بار جمع و جور کرده بود. اونقدر خوش شانس بود که توی ریش و تپلی صورت، به برادر زنش شبیه باشه و برای صدور قبض جریمه جز کارت ماشین و گواهینامه، چیز دیگه ای ازش نخوان.دوران عقد پسرش نم نم داشت تموم می شد و به هر ضرب و زوری بود، پول پیش خونه ی اجاره ای رو برای عروس دوماد جور کرده بود و قرار بود تا دو سال کرایه خونه ی پسر و عروسش رو گردن بگیره. هر موقع مجالی پیش می اومد تا دوزار برای خودش یه گوشه بذاره، هزینه های یه زندگی لکنده بهش فشار می آوردن تا خرج شون کنه. هر چی بچه ها بزرگتر می شدن، دغدغه هاشون هم برای ننه باباهاشون بزرگ تر می شد. زور خودش به کرایه ی داخل شهر نمی رسید و اطراف شهر، یکجا که شهرک سازی کرده بودن و خونه های 85 متری ساخته بودن، علی الحساب کرایه کرده بود. پیکان وانت قراضه ش دیگه از معاینه فنی گذشته بود و زهوارش در رفته بود. وام خودروهای فرسوده گرفته بود و برای یه نیسان آبی ثبت نام کرده بود. وانته هم که آنچنان جایی نداشت که بشه بیشتر بار زد و یکی دو روستای دیگه هم بار برد و دوزار بیشتر گیر آدم بیاد. یا اگر بارهم می زد، ماشین راه نمی رفت.یکی دو بار بهش پیشنهاد داده بودن که دویست سیصد گرم جنس جا به جا کنه که قبول نکرده بود. و الا وضعش بهتر از این حرف ها می بود. حتی یه بارم وسوسه شد که تا جور کردن پول یه نیسان، جنس جا به جا کنه، ولی زنش نذاشته بود.اگر با ماشین دنده مرده راه می رفت، یه دفعه خاموش می شد و باید دوباره با هل دادن روشنش می کرد. نه شاگرد داشت، نه پول شاگرد و نه دیگه کسی مثل سابق حسب نوع دوستی از ماشینش پیاده می شد تا توی هل دادن کمکش کنه. باید کل مسیر رفت و برگشت رو پر گاز می رفت.کار میدون بار نصف شب ساعتای دو سه شب انجام می شد و تا بارش رو جفت و جور می کرد و به بولوار می رسید، ساعت حدود شش و نیم می شد. زنش برای رفت و برگشتش دو تا ساندویچ نون پنیر کره و یه فلاسک چایی گذاشته بود. یکمم تخمه و توت خشک توی پلاستیک فریزر ریخته بود واسش تا توی مسیر سرگرم باشه.پر گاز رانندگی می کرد. چند قطره از کره ریخته بود روی شلوارش و دستش رو برد سمت دستمال کاغذی و در عین حال چراغی که سبز بود زرد شده بود و حوصله نداشت یه دور دیگه پشت چراغ توی خلوتی اون وقت از صبح بمونه. ساعت شش و سی و چهار دقیقه و چهل ثانیه بود.***گزارش پزشکی قانونی رسید؟بله قربان. تصادف منجر به فوت آنی و غیر عمد.غیر عمد رو کی تشخیص داده؟کروکی راهنمایی رانندگی.ساعت؟شش و سی و پنج دقیقه ی صبحتاریخ؟23 آبانخلاصه ی کروکی راهنمایی رانندگی؟عبور عابر پیاده از عرض بولوار. دیدن خودرو شاسی بلند لکسوس. تشخیص عدم توانایی در به اتمام رساندن گذر از عرض پیاده رو توسط عابر پیاده. اقدام به برگشت به کنار بولوار. کم کردن نسبی سرعت توسط راننده لکسوس. عدم رعایت فاصله طولی پیکان وانت پشت سر لکسوس و اقدام به سبقت از راست وقتی راننده لکسوس سرعت خود را کم می کند. ...راننده پیکان وانت علارغم سرعت، فاصله ش طوری نبوده که عابر پیاده رو نبینه. کیفیت سیستم ترمز وانتی؟کارشناس دادگستری میگه عدم استاندارد. خودرو اسقاطی بوده.چطور بیمه ش کردن پس؟بیمه نداره. گواهینامه هم مال برادر زنشه. ماشین هم به نام زنشه.ادامه بده!عابر پیاده سعی می کنه به سمت کنار بولوار عقب بره تا دو تا خودرو رد بشن. اما نمی تونه به موقع اقدام کنه.عابر پیاده هر دو ماشین رو دیده بود. کارش اینه که هر روز به مقصد محل کار از اون بولوار رد بشه. همچین خطایی جور در نمیاد.عابر حتی می خواسته عبورش تکمیل کنه و خودشو به وسط بولوار برسونه. از طرفی راننده وانت ساندویچ دستش بوده و داشته شلوار کره ای شده ش رو تمیز می کرده. اکثر اوقات، توی این مسیری که هر روز تره بار حمل می کنه، اصلا کسی رو نمی بینه. بچه مدرسه ای ها معمولا ده دقیقه به هفت میرن ایستگاه اتوبوس و یا کارمندا معمولا ماشین دارن.خب چرا نگرفته روی لکسوس؟ ده دوازده میلیارد پولشه. دیه یک نفر نهایتا نهصد تومنه.توی روتین ذهنش، اینطوری تعریف شده که یه وقت به ماشین دیگه نزنه. کشیده کنار. یه دفعه عابر جلوی چشماش سبز میشه و ... در اصل توی بولوار سه بانده، نباید پس از برخورد، بدن عابر پیاده به جدول کنار بولوار می رسید. هر جفتشون هل شدن و تا می تونستن به کنار کشیدن اما برخورد اجتناب ناپذیر بوده.  وضعیت تاهل؟عابر پیاده صاحب دو فرزند پسر.اولیا دم؟پدرش هفتاد سالشه و در قید حیات.راننده؟یه دختر متاهل با سه فرزند. یه پسر تازه داماد که قبل عید مجلس عروسیشه.نکته ی دیگه ای؟خیر قربان. وقتی برخورد رخ میده، راننده لکسوس صد متر جلوتر ترمز می زنه و تماس و اورژانس و پلیس و ادامه ماجرا.پرونده و راننده رو بفرستین دادسرابله قربان.</description>
                <category>فرهنگ فرخنده</category>
                <author>فرهنگ فرخنده</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 20:09:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangFN/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-l1ixnxfyfeuv</link>
                <description>از وقتی مسافرها یادشون میاد، ایستگاه اتوبوس به همین شکلی که الان هست، بوده و تغییری نکرده الا به آدم هاش. چهارتا نیمکت با چوب روسی و جلا زده شده و یک سقف گاهی از جنس یونولیت که نیمکت هارو احاطه کرده بود و با شیشه های سکوریت، بین حریم ایستگاه و پیاده رو فاصله ایجاد کرده بود. پشت ایستگاه یک آپارتمان مرتفع و کوچه ی بن بست، و حاشیه ی خیابون اصلی هم مغازه های تعمیرات و لوازم یدکی خودرو وجود داشتند. اونور خیابون هم که درمانگاه و پمپ بنزین و دانشگاه و سالن ورزشی و پارک و انتهای خیابون اصلی که منتهی می شد به بولوار و پاتوق کارگرهای سر گذر بود.گاهی تحمل این حجم از هیاهو و غرش وسایل نقلیه شخصی و عمومی برای ساکنین اون محله، غیر قابل باور به نظر می رسید. یک محفظه ی مکعب مربعی جدید داخل ایستگاه برای شارژ کارت بلیط اتوبوس جوش داده بودن اما هنوز دستگاه کارتخوانش تعبیه نشده بود. اتوبوس ها از پنج و نیم صبح راه می افتادن و تا حدود نه شب سرویس دهی می کردند. برخی از خطوط اتوبوسرانی هم از شب تا صبح، با نرخ متفاوت سرویس دهی می کردند.با اینکه آسفالت خیابون و کوچه آنچنان چنگی به دل نمی زد، همیشه تمیز و جارو زده بودند. اینقدر قسمت های مختلف طول خیابون رو برش و کنده بودن و پر کرده بودن که نمیشد تشخیص داد راه آسفالت اصلی کدوم هستش. خط کشی های سفید هم همگی دچار رنگ پریدگی و پاک شدگی شده بودن. خیابون مثل یک شلوار جین خرکار هزار بار وصله شده به چشم می اومد. هنوز وسط خیابون ها به فاصله ی هر صد متر یک دریچه ی چاه فاضلاب و تیر چراغ برق خودنمایی می کرد. اگر یه بارون می زد، نیمکت های ایستگاه خیس می شدند. خیابون رو آب بر می داشت. کفش ها و جوراب ها همگی پر از گل و شل می شدند.دور و بر ایستگاه ته سیگارهای با پنجه ی پا له شده به چشم می اومد و یادآور استرس ها و اندوه ها و شور و شوق عاشقانه ی دو نفر و ژست های روشنفکرانه ی دیگری و عادت روزانه ی ناشتایی رو در ذهن تصویر می کرد.پنج شنبه ساعت ده و سه دقیقه صبح بود. صندلی های ایستگاه میزبان آدم های رنگاوارنگی بودند که چند نفر هم به دلیل کمبود جا دور و بر ایستگاه به انتهای خیابان اونور چهارراه چشم دوخته بودند. از این فاصله گداها و دستفروش ها و جوراب فروش ها و اسفند دود کن ها و گل فروش ها و روزنامه فروش ها به چشم نمی آمدند.بیشتر از آقا و پسر توی ایستگاه، خانم و دختر خانم و دختر مدرسه ای توی ایستگاه منتظر بودند. از یک طرف ایستگاه به طرف دیگه ش خانم اولی که تازه نشسته بود، چادری بود و کیف روی دوشی ش از زیر چادر قلمبه شده بیرون زده بود. قدش نسبتا کوتاه بود و ابروهای کشیده داشت. هم رنگ چادر مشکیش یک ماسک مشکی هم به صورتش زده بود انگار که هنوز براش دوران کرونا تموم نشده بود. مشخصا با چادری که از روی مانتو مقنعه پوشیده بود، موهای بلندی داشت چرا که موهای از پشت کپه شده و بسته شده ش به چشم می اومد. نگاه نافظ و گیرایی داشت.دختر مدرسه ای که مانتو بلند سرمه ای و مقنعه داشت، موهاشو چتری شونه کرده بود و صورت ریزی داشت. لاغر و نحیف و با کفش های کتونی هر از گاهی بلند می شد و قدم می زد و به کوچه پشتی نگاه می کرد. بنظر منتظر هم کلاسیش بود.از اون دست خیابون یه عده دختر از داخل کوچه اومدن بیرون و بعد از عبور از عرض خیابون قدم زنان به سمت ایستگاه در حرکت بودند. دخترای دانشگاه بیشتر از دبیرستانی ها به خودشون می رسیدن و آزادی های بیشتری داشتند. یکمی زیر ابرو بر می داشتن و برق لب و رژ و لباسای کمی برجسته بعضا با موهای مدل دار شاید بافته شده به کمک بینی های نوک گیری شده میومدن و چهره ی کمی رنگ پریده ی شهر رو آب و رنگ می بخشیدن.پسر بچه های مدرسه ای معمولا توی پاییز هودی به تن می کردند و ایر پادهارو دوتایی اشتراکی استفاده می کردند و معمولا رپ داخلی و خارجی گوش می کردن. مدرسه های غیر دولتی خیلی بیشتر از دو دهه قبل مورد اقبال قرار می گرفتند و این مدارس هم زیاد کاری با ظاهر بچه ها نداشتند. موی فرفری و بلند و لباسای اسلش و گشاد و کفش کتونی، خیلی از نظرشون دوست داشتنی و خواستنی بود.یه خانم مسن هم که کمی هیکل بود، با گوشی توی دستش خودش رو سرگرم مطالب شبکه های اجتماعی کرده بود. یک دختر بالای سی سال هم کنارش نشسته بود که بنظر می اومد از این نیروهای قراردادی باشه که روزهای کاری هفته شش و نیم صبح تا چهار بعد از ظهر موظف بودند و ماهی پنج تا هفت میلیون بدون بیمه و عیدی بهشون می دادن. یه مانتو و مقنعه و کفش کمی لژ دار و یک کیف مشکی روی دوشش و کمی آرایش که توی محیط کار آراسته باشه، نگاهش رو به چهارراه و ماشین های پشت چراغ معطوف کرده بود.و من.من اگر شانس می آوردم و نیمکت خالی بود، باید اون قسمتی از ایستگاه می نشستم که بتونم از دور تشخیص بدم کدوم خط در حال اومدن هستش. برای کم لباس پوشیدن زیاد غر شنیده بودم و پنی سیلین به تعداد کافی نوش جون کرده بودم. از کتاب کر و کثیفم که گاهی در کنار آهنگ گوش کردن در اتوبوس می خوندم تا برگه هام و نوشته افزارم همگی مهمان یک کیف اداری یکی دو سال کارکرده بودن و در کنار شال دور گردنم با من هم قدم می شدند.اتوبوس اومد و طبق معمول اونی نبود که من منتظرش بودم و نصف کمتر آدم هایی که منتظر بودند از جاشون بلند شدند و قدم به خیابون گذاشتند.</description>
                <category>فرهنگ فرخنده</category>
                <author>فرهنگ فرخنده</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 19:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>