<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mostafa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@FarhangiMostafa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:16:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Mostafa</title>
            <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن پدران، این پسران</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa/%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-cypk8byxvesp</link>
                <description>رمان «پدران و پسران» اثر تورگنیف با ترجمه مهری آهینوشتن درباره رمان‌های کلاسیک به گونه‌ای منحصربه‌فرد سخت است. به‌ویژه اگر از آن اثر کلاسیک، استقبال عجیب و غریبی هم نشده باشد. من قبل از اینکه این مطلب را بنویسم، هشتگِ #پدران_و_پسران را در اینستاگرام جستجو کردم و نتیجه برای خودم عجیب بود. تقریبا 100 پست، با این هشتگ وجود داشت که همه‌ی آنها هم درباره این رمان ِ تورگنیف نبوده‌اند؛ بلکه مثلا مربوط می‌شدند به بعضی از هنرمندان و فرزندانشان (پسرانشان)؛ حتی وقتی کلماتِ کلیدی ِ مرتبط با «پدران و پسران» را جستجو می‌کردم، «پدران و پسرانِ سینمای ایران» رتبه‌ی بالاتری از «پدران و پسران ترجمه مهری آهی» داشت.«پدران و پسران» رمان ِ بی‌سروصدایی است. گمان می‌کنم کمتر از ارزشِ واقعی‌اش، به آن پرداخته شده ولی این گزاره، به این معنا نیست که پدران و پسران یک شاهکار تاریخی است. از زاویه‌ی نگاه من، این رمان، یک اثر خوبِ معمولی است (یا شاید بهتر است بگویم یک اثر معمولی ِ خوب)؛ اثری که مختصاتِ آثار کلاسیک را چه از حیث روایت، چه از حیث شخصیت‌پردازی و چه از حیث قضاوتِ و ارزش‌گذاری روی شخصیت‌ها داراست.داستان «پدران و پسران» حول شخصیتی به نام «بازارف» می‌چرخد. جوانی از نگاهِ من «لج‌درآر» و گیرکرده بین ِ چیزی که اصرار دارد باشد و چیزی که دلش و طبیعتِ وجودی‌اش می‌خواهد باشد. بازارف، اعصاب ندارد، به علم و طبیعیات بسیار اهمیت می‌دهد، عشق و عاشقی و رمانتیک‌بازی را با اخم و تخم پس می‌زند، از پذیرش محبت و مهر والدین خود، دوری می‌کند، در انتقاد و رک‌گویی عقب‌نشینی نمی‌کند و به طور کلی لج‌باز است. چیزی که من از داستان‌گوییِ تورگنیف فهمیدم، این است که این پسر، بیرون و درونش، یکی نیست. ادای آدم‌های سفت و محکم را درمی‌آورد اما پای عشق و محبت که وسط می‌آید او هم دلش می‌خواهد دوست بدارد و دوست داشته شود، او هم می‌خواهد ببوسد و بوسیده شود و .... .بازارف به سنت پشت کرده و با نسلِ قبل از خودش قهر است (یا دست‌کم بداخلاق است). و نویسنده، دانسته یا ندانسته، به مخاطب القا می‌کند که نمی‌توان این‌گونه ماند و شخصیت بازارف را به سخت‌ترین مجازات محکوم می‌کند و او باید در داستان بمیرد؛ مرگی که اگرچه باعث تألم است اما گریزی از آن نیست.اما ترجمه‌ی کتاب:نام «مهری آهی» را اولین بار روی همین کتاب دیدم و بعد روی کتاب «ابله» اثر داستایفسکی. بدون اینکه بخوانم و فقط از روی شنیده‌ها، می‌ترسیدم که با ترجمه‌ی او روبرو شوم اما به‌واقع ترجمه‌ی او که از 66 سال پیش به ما رسیده، اثری پذیرفتنی و حتی می‌توان گفت تمیز است؛ بگذریم از اینکه نوع نگارش و تایپ آن روزگار، خواننده‌ی امروزی را کمی به سختی می‌اندازد اما در نهایت، با اثری درخور مواجه هستیم. یادم می‌آید شبی از زنده‌یاد استاد حسین آهی، پرسیدم که خانم مهری آهی با شما نسبتی دارند و ایشان گفتند که بله! ولی الان یادم نیست که گفتند دخترعموی خودشان هستند یا دخترعموی پدرشان. استاد حسین آهی گفتند که ترجمه‌های ایشان بسیار در خور اعتنا و اعتماد است چراکه خانم مهری آهی، در روسیه زندگی کرده و به زبان روسی، مسلط هستند و آثار روسی را به صورت مستقیم از این زبان، برگردانده‌اند.و کلام آخر:آیا این رمان را بخوانیم یا نه؟اگر از من می‌شنوید بله حتما! چراکه «پدران و پسران» رمانی کلاسیک است و کلاسیک‌ها مهم هستند و چیزهایی از زندگی در خودشان مخفی کرده‌اند که ما گاهی متوجهشان نمی‌شویم اما از گذرگاهِ واژه‌ها وارد ذهن و مغز ما می‌شوند و جایی در ناخودآگاه ما باز می‌کنند و در یک فرآیندِ غریب، تبدیل به تجربه‌ی زیستی ما می‌شوند. گاهی ممکن است به ذائقه ما خوش نیاید چنانچه من رمان «مادام بواری» را دوست نداشتم اما نمی‌توانم منکر شوم که این آثار کلاسیک (حتی اگر شاهکار نباشند) اثرگذار هستند.مصطفا28 تیر 1399</description>
                <category>Mostafa</category>
                <author>Mostafa</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 19:08:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی از مرگ عکسی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wcuevn5f5l9z</link>
                <description>حوالی ساعت سه صبح 12 تیر 1399 فهمیدم که احتمالا سرطان دارم. علائم را در گوگلِ همه‌چیزدان چک کردم و به این نتیجه رسیدم. دقایقی بعد از آن بود که چیزی مخصوص آدمیزاد توجهم را جلب کرد؛ این که آدمی، ممکن است چیزی را «بداند»؛ اما دانستن، دلیل بر «باورکردن» نیست. با شناختی که از خودم دارم می‌دانم اگر این بیماری را باور می‌کردم، حتما پس می‌افتادم ولی این ویژگی انسان نادان، به من کمک کرد تا به جای اینکه نگران ادامه‌ی زندگی باشم، خوشحال باشم که حالا موضوع و تجربه‌ای دست‌اول برای نوشتن داستانی با موضوع «مرگ» پیدا کرده‌ام.حالا من، آدمی هستم که در فاصله‌ی نمی‌دانم چندقدمی با مرگ (مگر تا حالا این‌چنین نبوده‌ام؟ مگر دیگران این‌چنین نیستند؟) دو هوس بیشتر ندارد. یکی اینکه کتاب‌هایش را بخواند. دوم اینکه داستانی بنویسد. حتما فهرست این هوس‌ها اینجا تمام نمی‌شود اما مجبورم هرچه دارم جلوی مرگ بیندازم تا این دو هوس را به‌تمامی در خودم ارضا کنم.متأسفم خدا! تا این دو کار را نکنم، پیش تو برنخواهم گشت.***در ادامه‌ی آن بامدادِ بکر، همچنان کتاب می‌خواندم؛ _صبحانه در تیفانی (بدون اینکه میلی به چیزی داشته باشم)_ و گوشه‌ی حواسم، به پرده‌ی تاریکی بود که جلوی چشم‌هایم می‌دیدم. پول زیادی برایم نمانده ولی فکر می‌کنم هرچه دارم باید بدهم و قهوه بخرم. از این به بعد خواب، ممنوع است. باید پدرِ ثانیه‌ها را دربیاورم. باید بخوانم. باید مثل این چند روز اخیر، که ترکیبِ صدای اذان با خنکی ِ هوای دمِ صبح حالم را جا آورده، حالم را جا بیاورم. امروز نزدیک 20 بار در حیاط نفس ِ عمیق کشیدم. باورم نمی‌شد که چیزی خارج از اراده‌ی انسان _مثل همین نفس کشیدن_ این همه لذت‌بخش باشد. از حیاط که برمی‌گشتم، چشمم افتاد به چند شاخه گلی که در شیشه‌ی مربا و نوشابه گذاشته‌ام.... همین‌جا پشت پنجره. بیخود نبود که در یکی دو ماه گذشته، بیخود و بی‌جهت عاشقِ گل‌ها شده بودم؛ انگار روزگار از حال امروز من، زودتر خبر داشته. نگران گل‌ها هستم. چطور این‌همه زیبایی را ندیده بودم.نشستم با خودم کلی فکر کردم. حتما جاهایی بود که دلم می‌خواست بروم و ببینم. اما با خودم که روراست شدم دیدم نه، دیگر آن عطش را ندارم که جای خاصی را ببینم. اگر وقت شد و امکان فراهم بود بدم نمی‌آید این سه شهر را یک بار دیگر بچرخم: «رشت و شیراز و مشهد». اگر هم امکانش نبود دلگیر نخواهم شد. دلم می‌خواهد بیشتر در خانه بمانم. در خانه بمانم و باغچه‌ی حیاط را ببینم. زل بزنم به سقف کوتاه ِ خانه. همان خانه‌ای که از ترس تخریبش در زلزله، سه ماه کابوس می‌دیدم. در سال‌های اخیر هر جایی غیر از خانه، من را می‌ترسانده. خانه، فقط در یک صورت برایم ترسناک بود؛ آن‌هم روزهایی که پدر و مادرم اصرار داشتند از پیششان بروم. برعکس چیزی که تصور می‌کردم و دوست داشتم، الان دیگر نمی‌خواهم سفر بروم. می‌خواهم خانه بمانم. من در خانه، چیزهای زیادی دارم که نیاز است دوباره مرورشان کنم. از کودکی تا همین روزهای نزدیک به 37سالگی.</description>
                <category>Mostafa</category>
                <author>Mostafa</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 20:30:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ فرهنگ کاسبی (یادداشتی در سه شماره)</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-aio8wuueymbc</link>
                <description>1. رفته بودم سر خیابان دکتر همایون جوراب بخرم. وارد مغازه که شدم، بعد از سلام و تعارفات معمول اولیه بین خریدار و فروشنده و بعد از اینکه گفتم «جوراب می‌خواهم»، فروشنده گفت: «شما سیگار می‌کشی!؟»ناخواسته یک قدم عقب رفتم و در آنی و کمتر از آنی، هزار فکر از ذهنم گذشت: الف) بوی سیگار روی تنم مانده؟ ب) آیا جورابی در بازار هست که به ترک سیگار کمک می‌کند؟ ج) آیا حضور افراد سیگاری در این مغازه، ممنوع است؟ د) آیا باید خجالت بکشم و بابت سیگاری‌بودنم، از مغازه‌دار عذرخواهی کنم؟ هـ) و) ز) ....یکی از سؤال‌ها را به زبان آوردم: «آقا ببخشید! من بوی سیگار می‌دم؟».فروشنده با لبخندی بزرگوارانه، جوری که می‌خواست حسِ بد ِ معذب‌بودن را از من دور کند، گفت: «نه آقا! جسارت نکردم! صرفا از روی دندوناتون که جرم روش نشسته حدس زدم شما سیگاری هستین» و بعد شروع کرد به توضیحاتی که آدم‌های سیگاری چگونه عرق می‌کنند و چه کار باید بکنند و .... دیگر چیزی نشنیدم.کات. چند ماه بعد از این ماجرا رفتم به مدرسه‌ای تا برای شغل معلمی، مصاحبه‌ای داشته باشم. وارد اتاق مدیر مدرسه شدم دیدم آن آقای جوراب‌فروش، پشتِ میز ِ مدیر مدرسه نشسته است و به من خوشامد می‌گوید.2. همیشه فکر می‌کردم محلاتی که سرِ کوچه، سوپری قوی و فعالی دارند، چند قدم از سایر محله‌ها، جلوتر هستند و مثلا اگر کسی خواست خانه‌اش را بفروشد یا اجاره بدهد، می‌تواند از آن سوپرمارکت در جایگاه یک آپشن ویژه (یا ویژگی درخور توجه) استفاده کند. خیالم راحت بود که ما هم از این ویژگی برخورداریم؛ سوپرمارکتی داریم که همه چیز در آن پیدا می‌شود و صبح زود تا بوق سگ باز است و ما لنگ نمی‌مانیم.یک شب پس از چند شب متوالی که رفتم به این سوپری، خریدم را گذاشتم روی پیشخوانش. همین‌طور که قیمت اجناس را در ماشین‌حساب جمع می‌زد، با لبخندی شبیه به پدرسوختگیِ جویی در سریال فرندز (اما قطعا نه به ملاحتِ او) پرسید: «چی شده آقای فلانی!؟ هرشب هرشب الویه می‌خورین؟ خونواده کجا هستن؟».کات. این آخرین خرید ِ من از سوپری سر کوچه بود و هر سری که از جلوی مغازه‌اش رد می‌شوم سنگینی نگاه ِ پرسؤالش را حس می‌کنم که می‌گوید: «چی شده مگه؟».3. روایت سوم مربوط است به کاسبی که خیلی متفاوت از دیگران است (یا دست‌کم خودش این‌طور گمان می‌کند). او علاوه بر اینکه نویسنده و ناشر است کتابفروش هم هست و از قضا من به‌جز یک بار که در نمایشگاه از او کتاب خریدم تا به حال به مغازه‌اش نرفته‌ام و از او خرید نکرده‌ام. خودش ادعا می‌کند حامی کتابخوان‌هاست. صفحه‌ی مجازی‌اش پر است از عکس آدم‌هایی که چند جلد چند جلد، کتاب‌های کلفت خریده‌اند و گویی فقط اینها مشتریان نمونه‌اند.او مدعی است که قیمت کتاب‌های چاپ قدیم را تغییر نمی‌دهد تا از این طریق از کتاب‌خوان‌ها حمایت کند؛ اما در صفحه‌ی مجازی‌اش، یک مشتری را که فقط کتاب ارزان خریده، چنان مورد عنایت قرار داده که صدای طرفدارانش زیر همان پست درآمده که «به شما چه مربوط؟ کتابتان را بفروشید و دیگران را به خاطر احتمالا فقر یا انتخاب کتاب ارزان تحقیر و تمسخر نکنید» و او دائم تلاش می‌کند (بخوانید سعی بیهوده) مخاطبانش را قانع کند که کارش در حمایت از مشتری است و دیگران هم حق دارند کتاب ارزان بخرند و چرا آن مشتری، همه‌ی کتاب‌های ارزان را بار کرده و چرا همه‌ی خریدش روی هم شده صد و اندی هزار تومان؟! در حالی که او ماهی یک و نیم میلیون تومان پول برق می‌دهد.القصه؛ فرق نمی‌کند در چه صنفی و کجای شهر و کشور .... گویی فرهنگ کاسبی مرده است.</description>
                <category>Mostafa</category>
                <author>Mostafa</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 22:09:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوها و نمایش سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa/%D8%A8%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-tbsbby4v4oik</link>
                <description>ایشون بتهوون هستناسم یکی از گلدان‌هایم را گذاشته‌ام «بتهوون». نه برای اینکه من مثلاً شاخِ موسیقی کلاسیک هستم؛ نه بابا! قضیه خنده‌دارتر از این حرف‌هاست. رفیقی عزیزتر از عزیز، گلدانی به من هدیه داد. اسم آن را گذاشتم «بتهوون» تا یادم باشد برای گل‌های خانه موسیقی پخش کنم. این شد که امروز کمرِ همت را سفت کردم و چرخی زدم و چند قطعه از بتهوون دانلود و پخش کردم. یکی از این قطعه‌ها چنان گرفتارم کرده که نمی‌دانم برای چندصدمین بار است که دارد پخش می‌شود. نمی‌دانم اطلاعات آهنگ درست است یا نه ولی ظاهرا اسم این قطعه «سکوت» یا silence است؛ قطعه‌ای که دهانم را بسته و گوشم را باز کرده. سکوت خانه با این موسیقی، با این چهارتا گلدانی که جلوی چشم‌هایم ریشه می‌کنند یا جوانه می‌زنند، بیشتر به چشمم می‌آید. سکوتی که معجونی است از غم و سکون؛ از آشوب و نگرانی؛ از دلهره و منظره‌ای مه‌آذین. برای اینکه بزنم زیر ِ گریه، فقط بوی شرجی ِ کنارِ دریا را کم دارم.یک بار در یکی از خیال‌پردازی‌های ترسناکی که داشتم، دلم می‌خواست «بو» بودم. می‌خواستم ببینم «بو»ها چه احساسی دارند وقتی می‌فهمند که می‌توانند پدرِ آدم را دربیاورند. مثلاً «بوی شرجی دریا» هیچ می‌داند اگر آدمی با احوالات من، حسش کند چه بلایی به سرش می‌آید؟ یک بار که این را تجربه کردم پیش خودم فکر کردم حتما طنابِ دار هم بویی شبیه به بوی شرجی دریا دارد.از راست به چپ: گلو - فعلا بی‌نام - خانواده‌ی بُد - بتهوونمی‌دانید که؛ ما «بو»ها را می‌شنویم. خیلی‌ها هستند که از یک سنی به بعد، کربو می‌شوند؛ یعنی بعضی بوها را نمی‌شنوند. برای همین است که من فکر می‌کنم اگر خانه ساکت باشد، بوها را بهتر می‌توان شنید. مثلا بوی برنجی که با کره دم می‌شود؛ یا بوی رُبِ داغی که از خانه‌ی همسایه می‌آید؛ یا بوی کتابِ نو؛ یا بوی پوشال مرطوب ِ کولر؛ یا بوی مخلوطی از شامپو و چیزهای دیگر همسایه‌های طبقه‌ی بالا که از حمام_دستشویی من بیرون می‌آید. همه‌ی این بوها وقتی خانه ساکت است بیشتر شنیده می‌شود.مصطفا 29 خرداد 1399</description>
                <category>Mostafa</category>
                <author>Mostafa</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 23:36:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشوی اَظراف اگر همدرد مایی</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa/%D8%A8%D8%B4%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-racvzgei0jal</link>
                <description>آرامگاهی به نام سینک ظرفشوییبه احتمال زیاد تعداد مردانی که ظرف می‌شورند از زنان کمتر است؛ اما قطعا تعداد مردانی که پای سینک ظرفشویی حالشان خوب می‌شود خیلی خیلی کمتر است؛ من یکی از این مردها هستم.وقتی دورریختنی‌ها را جدا می‌کنم، وقتی کف مناسبی برای شستن آماده می‌کنم، وقتی به جانِ چربی‌ها می‌افتم، وقتی می‌سابم و می‌سابم و می‌سابم انگار روان‌شناسی زبردست دارد همه‌ی آن چیزی را که پریشان کرده با شلنگِ آب سرد، هل می‌دهد سمتِ چاه فاضلاب. وقتی ظرف می‌شورم انگار دارم حیاط ِ خانه را آب‌پاشی می‌کنم تا خنکای خاک و درخت‌ها بلند شود و جانم را تازه کند.شستن زنگار از ظرف تفاله چاینمی‌دانم چه جادویی در برق‌انداختنِ ظرفِ تفاله‌ی چای است؟ وقتی رنگِ نقره‌ای ظرف تفاله‌ی چای از پشتِ زنگار چندروزه پیدا می‌شود حس می‌کنم دیگر به هیچ کس کینه‌ای ندارم؛ حس می‌کنم آن پیرمرد ریش‌سفیدی هستم که دست به ریش بلند سفیدش می‌کشد، لبخند می‌زند و با دستان ِ خودش، قاتلِ پسرش را از چارپایه‌ی زیر دار، پایین می‌آورد، دستانش را بالا می‌برد و برایش دعا می‌کند.ظرف‌شستن برای من مثل واگویه‌کردن است با آن یار عزیزی که مَحرم‌ترین است؛ آن یارِ مَحری که صدایش مثل آب، زلال است.از نظر من بزرگ‌ترین ظلم در هنگام ظرف‌شستن این است که دستکش به دست کنیم. روا نیست دست‌ها از خنکی ِ آب و نرمی کفِ سفید دور بمانند؛ حالا هر چقدر می‌خواهد دست‌ها بعدها بخارند یا ترک‌ترک شوند یا پوست‌پوست شوند یا جوری زبر شوند که آدم موقع نوازش، خجالت بکشد. من همه را به جان می‌خرم و نمی‌گذارم دستکش، مانع حظِ دست‌های من شود.ظرافت و لطافت ظرف‌شستن برای من دست کمی از آب‌دادن به گل‌ها ندارد. برای خیلی‌ها آب‌دادن به گل‌ها دلیل ِ بودنشان است؛ من از آن‌هایی هستم که می‌توانم ادعا کنم: «من ظرف می‌شورم؛ پس هستم».و از آنجا که همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند هر کاری که خودشان می‌کنند درست است، پس من هم توصیه می‌کنم: «بشوی اَظراف اگر همدرد مایی».مصطفا 26 خرداد 1399</description>
                <category>Mostafa</category>
                <author>Mostafa</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 18:29:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نونِ خشکی‌ها کجا رفته‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@FarhangiMostafa/%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-fbw8vl3ya6lk</link>
                <description>برای اولین پست در «ویرگول،» یک متن که چند روز قبل نوشته‌ام را اینجا منتشر می‌کنم.*کوچه‌ای که بیش از نیم‌قرن است خانواده‌ی ما در آن زندگی می‌کند شیب ملایمی دارد و یک‌چهارم ِ انتهایی آن (یعنی درست جایی که خانه‌ی ماست) شیب کوچه تندتر می‌شود؛ جوری که نون‌خشکی‌ها نمی‌توانستند یک‌نفس از آن بالا بروند. چرخشان را کج می‌کردند توی بن‌بستِ ما، خستگی درمی‌کردند و هر وقت نفسشان چاق می‌شد، یاعلی‌گویان، چرخی را که از دورریز سفره‌ی دیگران، به برج می‌مانست، هل می‌دادند تا شیبِ کوچه‌ی ما را رد کنند.من اغلبِ دوران ِ تحصیل، «صبحی» بودم. ظهر که خسته و کوفته می‌رسیدم به خانه، درست زمانی بود که چرخی‌ها در حال نفس‌گیری بودند. گاهی کیفم را می‌انداختم روی چرخشان و می‌گفتم: «آقا! (یا پدر یا داداش) بیا بریم». نمی‌دانم زور یک بچه‌ی راهنمایی یا دبیرستان، چقدر بود ولی هرچه بود نون‌خشکی‌ها را خوشحال می‌کرد؛ خوشحال بودند که کسی به کمکشان آمده. بعدها خواب دیدم نون‌خشکی‌های منطقه به همدیگر می‌گفتند: «ظهرها از فلان کوچه برگردید؛ آنجا پسربچه‌ای هست که چرختان را هل می‌دهد». خواب شیرینی بود؛ هرچند تلخی خنده‌ی تمسخرِ بعضی‌ها را پوشش نمی‌داد.روزی بود ..... اواخر دبیرستان بود یا اوایل دانشجویی؟ یادم نمی‌آید. از مدرسه برمی‌گشتم یا از دانشگاه؟ یادم نمی‌آید. به یک‌چهارمِ انتهایی کوچه نزدیک می‌شدم. نون‌خشکی پیر، من را که دید زودتر بلند شد. لبخندش را روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش می‌توانستم ببینم. به سرِ بن‌بست که رسیدم، دختر همسایه از خانه‌شان بیرون آمد. پیرمرد سلام گفت. جواب سلامش را زیر لب دادم و به سمتِ درِ خانه‌ی خودمان رفتم. کلید را که در قفلِ در می‌چرخاندم، شنیدم که چرخ‌های پیرمرد به زور به حرکت افتادند. در را بستم. هیچ وقت نه اسم آن دختر را فهمیدم. نه قیافه‌اش یادم ماند. نه حتی وقتی عروسی کرد، غصه خوردم. تنها غصه‌ام از آن روز تا حالا این است که چرا دیگر، نون‌خشکی‌ها از کوچه‌ی ما رد نمی‌شوند. پی‌نوشت: چرا دیگه آدما چرخِ همدیگه رو هل نمی‌دن؟ مصطفا 9 خرداد 1399</description>
                <category>Mostafa</category>
                <author>Mostafa</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 18:47:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>