<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم ترابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fari00torabi</link>
        <description>عاشق کتاب خوندن و هدیه گرفتن

آیدی کانال در تلگرام @kakaooeet</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:41:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3037961/avatar/CfU1E5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم ترابی</title>
            <link>https://virgool.io/@Fari00torabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره کتاب دلاوران قلعه‌ی خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-mqny73or6hor</link>
                <description>بریده کتابدر این هیاهو، پهلوان سعید با آن ها از مبارزه و مقاومت می گفت: «جوان ها! حق نگه دار و یارتان. دلتان باید مثل دریا خروشان و عزمتان چون کوه استوار باشد. از این جا و آن جا شنیدید که دشمن چه کرد؛ آنچه که می خواست. اعیان شهر و آن هایی که نور دیدگانشان را از برق سکه ها و زر و زیورهای این دنیا گرفته اند، خیلی زود پا از معرکه بیرون گذاشتند و بعد با هدایای گران بها برای دشمن، پیش پای او به خاک افتادند تا زنده بمانند؛ اما دشمن چه کرد؟ همه را گردن زد. این ماجرا آخر قصه ای بود که آن ناامیدان از امید به خدا بر سرشان آمد؛ اما قصه ی ما تازه آغاز شده است. مغول باید بداند این قصه برای او اصلاً شنیدنی نیست؛ به شرطی که ما بخواهیم و دست به دست هم بدهیم و این قصه را رقم بزنیم».کتاب دلاوران قلعه‌ی خورشید رو تموم کردم.این کتاب به حمله مغول ها به منطقه‌ای در ایران اشاره میکنه که باعث رعب و وحشت تو دل جوان و پیر و کودک میشه. اعیان و خواجگانی که تو اون منطقه زندگی میکنن وقتی خبر حمله مغول رو میفهمن اصلا به این فکر نمیکنن که باید استقامت کنن و از اون شهری که توش زندگی میکنن دفاع کنن. ذلت رو قبول میکنن چون حفظ عزت موجب از دست رفتن جونشون میشه. پهلوانی به اسم پهلوان سعید تو اون شهر زندگی میکنه که مردمو تشویق میکنه به اینکه تا آخرین نفس جلوی دشمن وایسن و از خودشون و زندگیشون و شهرشون دفاع کنن. با حرفایی که میزنه جوان مردهایی هم بهش ملحق میشن. قرار میزارن که عده‌ای از جوان مردها به باغ بیرون شهر برن تا اونجا حواس دشمن رو پرت کنن تا عده‌ای دیگری از مردم که شامل پیرمردها و پیرزن ها و دختران و زنان و کودکان و یسری از جوانان و خود پهلوان سعید هست به قلعه‌ای برن تا اونجا انگاری بشه آخرین پناهگاهشون.اعیان و خواجگان که دم دروازه شهر میرن به استقبال مغول ها نه تنها نجات پیدا نمیکنن که همشون جونشونو از دست میدن.تیزهوشی که تو کتاب به خرج دادن برای اینکه برن و از دروازه عبور کنن تا به اردوگاه های مغول ها شبیخون بزنن برام جالب بود.یسری نکات ریزی بود که نویسنده تو متن گنجونده بود که خب حائز اهمیته. مثلا اینکه اون سردار مغول رو تو خواب نکشتن بلکه اول بیدارش کردن که بفهمه اینا اومدن تو خیمه اش. ولی اینکه شهر رو مغول‌ها قرق کرده بودن و پهلوان سعید گفته بود که انگاری شما پیشتاز نباشید برای حمله (منظورش این بود که حمله رو شما شروع نکنید) نمیدونم‌ درست هست یا نه. اخه اون قضیه اینجا میشه پس گرفتن شهر خودت تا زن و بچه راحت و بدون ترس رفت و آمد کنن.فدا کردن پهلوان سعید برای اینکه حواس مغول هارو از قلعه پرت کنه و نتیجه اش این شد که دشمن بیخیال شهر شد و از اونجا گم شد خوب بود. شجاعت و ایثار رو یاد میده به کودک.این کتاب برای قشر نوجوان میتونه خوب باشه و والدین اول خودشون بخونن و بعد با آگاهی بدن به بچه هاشون. اسم خوبی هم برای کتاب گذاشته شده ولی کاش نویسنده اشاره میکرد که این قلعه کجاست و حدودی یه جایی رو مشخص میکرد که ما بدونیم. من خودم مسائل تاریخی (که خب البته نویسنده گفته این کتاب شبه تاریخیه) رو در قالب داستان خیلی دوست دارم و میپسندم. چون اصلا خاصیت داستان شیرینی و حلاوتی داره که اگه موضوعات تاریخی و فرهنگی هم دخیل بشه توش اصلا نور علی نور میشه.کتاب دلاوران قلعه ی خورشید این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 05:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب مهربان تر از مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-jj9n8ynprgvh</link>
                <description>کتاب مهربان تر از مادر، کتابی داستانی در خصوص مهدویت اما برای سنین کودک و نوجوان.داستان تو کوچه و از سلام کردن یکی از بچه ها به اسم جواد به بقالشون شروع میشه. دوست جواد، سیامک که میبینه مرد بقال با جواد رابطه‌اش خیلی خوبه فکر میکنه اون باهاش مشکل داره در صورتی که جواد بهش میگه تو وقتی به اون آدم که بزرگتر از توام هست سلام نمیدی چطوری میخوای تحویلت بگیره و بهش میگه که اینبار رفتی بقالی سلام کن تا ببینی ایشون چه رفتاری داره. سیامک که برای خرید ماست به بقالی میره با اینکه زورش میاد ولی سلام میده و رفتار خیلی خوب بقال موجب خجالت سیامک میشه که چی فکر میکرد و چی شد. یواش یواش جواد، سیامک رو به نماز اول خوندن، آشنایی بیشتر با امام زمان (عج) ترغیب میکنه و تو این راه دوست دیگرشون محمدرضا هم اضافه میشه.مسئولین مدرسه که از پچ‌پچ های این سه تا به شک افتادن بهشون میگن بیان دفتر. سیامک اولین نفری که وارد دفتر میشه از دغدغه‌ای که اخیرا پیدا کرده به مدیر مدرسه میگه. مدیر مدرسه که خجالت میکشه از اینکه همچین بچه‌ای به فکر خشنودی امام زمان (عج) هست ولی اون از این فرصتی که تو مدرسه داره و اینهمه بچه رو میتونه با امام بیشتر آشنا کنه بهره نبرده، میاد و مسابقه‌ای تو مدرسه ترتیب میده که جایزه هم داره.کتاب خوبی برای سنین پایین هست که از موضوعش پیداست. آشنایی بچه‌ها با حضرت قائم (عج) یکی از حیاتی ترین موضوعاتیه که برای شیعیان مهمه و از اونجایی که کودکی سن خوبیه برای اینکه اون بچه رو به نحو خیلی خوبی تربیت کرد.سوالاتی که ممکنه کودک ما در موضوع مهدویت باهاش مواجه بشه تو کتاب خیلی خوب توضیح داده شده. اینکه چطوری میشه و از چه راه‌هایی میتونیم امام زمان (عج) رو شاد کنیم؟ امام زمان (عج) چرا غایبن؟ آیا میشه به امام زمان (عج) گل داد؟ ...بریده کتابهادی طهماسب، دستش را بالا آورد و گفت: حاج آقا اجازه! حالا که امام زمان غایبه، دیگه چه فایده ای واسه ما داره؟ اگه امام رو می کشتن، امام نداشتیم، حالا هم که غایبه، انگار امام نداریم.- چه سوال خوبی کردی. اتفاقا شبیه همین سوال رو از امام صادق(ع) پرسیدن که فایده ی امام غایب چیست و مردم چه بهره ای از امام غایب می برند؟امام صادق(ع) فرمودند: «انتفاع و استفاده از ایشان در دوران غیبت، مثل بهره بردن از خورشید است، هنگامی که پشت ابرهاست.»بچه ها! الان تصور کنید هوا ابریه و خورشید رفته پشت ابرها، من از شما می پرسم: آیا حالا که خورشید پشت ابره، هوا روشن نیست؟بله، هوا روشنه، هر چند ما خورشید رو نبینیم. یعنی اثرات خورشید، به زمین می رسه، هر چند خودش رو نمی بینیم.امام زمان‌(عج) پشت ابر غیبت هستن ولی اثرات و برکات ایشون، به همه ی مردم می رسه.بعضی وقتا ما آدم بزرگا باید یه نیم نگاهی به این کتابای کودک بندازیم. خیلی از مطالبی که تو این کتابا نوشته میشه مفیدن حتی برای ما.مثلا تو این کتاب بلند شدن جواد به احترام مرد بقال خب یه مسأله‌ایه که فکر کنم کمرنگ هم شده تو یسری خانواده‌ها. کسی که خودش این قضیه رو رعایت نمیکنه ممکنه همین کارش، رفتارش رو به بچه خودشم انتقال بده خب چه بهتره که همه‌مون تلاش کنیم عادات بدمونو بزاریم کنار. نفعش چه برای خودمون و چه برای نسل بعد از ما.کتاب مهربان تر از مادراین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 05:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب مهاجر کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-mo7pemck2eup</link>
                <description>بریده کتابروزهای سختی است روزهای انتظار! وقتی همه کس انسان یک نفر باشد و آن یك کس هم معلوم نباشد کجاست، و انسان هر لحظه در بیم و امید و انتظار رسیدن خبری از او باشد، حالتش، از یك نظر، مثل دست و پا زدن بین مرگ و زندگی است. نه مُرده است که از رنجهای زندگی و دلهره ها و اضطرابهایش آسوده باشد و نه زنده است که از نعمتها و زیباییهای آن بهره ببرد. عباس، چنین لحظه هایی را می گذراند.کتاب مهاجر کوچک شمارو قراره ببره به دوران جنگ و خون‌ریزی و آواره شدن هموطن‌های ما از شهر و دیارشون.قصه جنگ رو از زبان کودکی که اهل جنوب کشوره خوندم.داستان از اداره آموزش و پرورش شروع میشه که پسرکی همراه با مردی وارد اونجا میشن تا پسرک رو برای درس خوندن تو مدرسه ثبتنام کنن اما چند ماهیه که از شروع سال گذشته و رئیس اداره قبول نمیکنه با اصرار مرد و اینکه این پسر جنگ زده است و پدر و مادرشو از دست داده مسئول اونجا قبول میکنه که با نامه‌ای بتونه تو مدرسه پسر خود این آقا درس بخونه. باید عباس خودشو به بچه‌ محصل های دیگه برسونه.نویسنده ای تو اون اداره هست که وقتی متوجه میشه این پسر مال این شهر نیست و اصالتا مال جنوبه و شهر جنگ زده راغب میشه که باهاش حرف بزنه تا اتفاقاتی که براش افتاده رو به این بگه تا این چاپش کنه.عباس داستان ما تو حمله‌ی صدام به خرمشهر اول پدرشو از دست میده. مادر به پدر گفته بود که از این شهر برن ولی پدر دوست نداشت شهر رو ترک کنه برای همین شهادتش هم تو شهر خودش اتفاق افتاد. یه روز عباس برای کاری از خونه بیرون میره و وقتی برمیگرده میبینه که توپ مستقیم به خونه‌اشون خورده و مادرش و خواهر و برادراشو همرو ازش گرفته. عباس دیگه هیچکس رو نداره جز خدا و داداش بزرگش، قاسم که بخاطر جراحتی که برداشته بردنش تهران.بریده کتاب پس دیگر کسی روزهای تعطیل، او را به شط نخواهد برد؟ نه ... مگر می شود! اشتباه می کنند! اگر راست می گویند، پس کو جسدش؟ کو؟ مگر می شود بابا  به این آسانیها بمیرد؟! کی دلش می آید بچه ها و زنش را جلو دشمن کافر، تنها بگذارد و خودش به تنهایی برود! نه؛ هرگز...! بلاخره می آید ... آخرش یك روز، تفنگ به دوش می آید. می آید و تعریف می کند که چند تا از صدامیها را کشته است ...عباس دلش میخواد بره تهران تا قاسم رو پیدا کنه. به سختی خودشو به تهران میرسونه ولی اونجا میفهمه که قاسم مرخص شده. عباس کوچولوی ما کجارو باید برای پیدا کردن قاسم بگرده؟ قصد میکنه برگرده خوزستان ولی پرستار اون بیمارستان اجازه نمیده و سعی میکنه با خبرگیری از بسیج داداش عباس رو پیدا کنه. چند صباحی میگذره تا اینکه خود عباس خسته میشه و خودش میوفته دنبال راهی تا برگرده خوزستان ولی در آخر در تهران گذرش به خانومی میوفته به اسم عصمت که وقتی اتفاقاتی که برای عباس پیش اومده رو میفهمه میخواد که عباس بره خونه اونا زندگی کنه تا شوهرش براش قاسم رو پیدا کنه.کتاب خوبی بود. آدم خودشو بزاره جای کسی که پدر و مادرشو از دست داده و انگاری تو شهر غریبه و خودشم کوچیکه و کسی نیست که حتی بره خونش تا غذایی بخوره میبینه خیلی سخته همچین چیزی. دلم براش سوخت که حتی جا خواب نداشت و تو کیوسک تلفن تا صبح موند. روایت جنگ‌زده هایی که هر کدوم داستانی دارن برای نقل شدن نشون از اوج جنایات صدام و کشورهای متحد خودش میده که با کارهاشون چه بر سر مردم این وطن آوردن.خوندنش برای بچه‌ها خوبه.کتاب مهاجر کوچکاین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 05:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب سعید</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-zuehecy4fhyj</link>
                <description>کتاب سعید کتابی کوچولو و مفید که خواندنش تموم شد.سعید چندانی یه نوجوان ۱۲ ساله سُنّی که درک و فهم زیادی نسبت به اینکه باید کمک خرج خانواده باشه داره. پسر بچه ای که روش نمیشه از پدر و مادرش پول توجیبی بگیره پس تو همون بچگی سراغ کار میره تا علاوه‌بر کمک به خانه کمی هم پول برای خودش داشته باشه.کاری که سعید به سراغش میره کار توی کارواش است. اتفاقی که باعث ادامه داستان ما میشه از همین مکان شروع میشه. سعید که کار میکنه کف اون محل معمولا لیز بود و سعید همیشه حواسش بود که لیز نخوره ولی بلاخره اون اتفاق افتاد. افتادن همانا و درد پا همان. سعید درد توی پاش رو نادیده میگیره و چند روزی به روی خودش نمیاره و سعی میکنه تحمل کنه اما وقتی درد به شکمش میرسه مجبور میشه بره دکتر و اونجا دکتر از درد فتق میگه و اینکه لازمه عمل بشه.بریده کتابچند روزی گشت و بالاخره یک کارواش پیدا کرد که کارگر می خواست. قول و قرارشان را گذاشتند. چند ساعتی از روز را وسط ماشین های مدل به مدل، بالا و پایین می شد. کف و آب همیشه روی زمین بود. همین هم سطح را لیز کرده بود. باید با احتیاط راه می رفت؛ وگرنه بارها شده بود خودش و بقیه لیز خورده بودند. یکی از این روزها نفهمید چه شد که لغزید، نتوانست خودش را کنترل کند و درد بدی در پاهایش پیچید.وقتی دکتر شکم سعید رو باز میکنه متوجه تومور بزرگ و بدخیمی تو بدن سعید میشن که خیلیم پیشرفت کرده. کار زیادی نمیتونن بکنن. مادر سعید که بیتاب هست به دکتر التماس میکنه نجاتش بدن ولی اونا کاری از دستشون برنمیاد چون تومور ها در حال زیاد شدنن.یه بار که مادر بالاسر سعید نشسته برای خوابیدن بلند میشه که بره. تو خوابش زنی رو میبینه که بهش میگه برو دیدن پسرم در قم.اما کدام پسر؟ حضرت معصومه (س) که خانم هستن پس کدام پسر؟پرستاری که شیعه هم هست با تردید و دودلی به مادر سعید از امام زمان میگن که تو قم هستن. که میتونن برن جمکران. مادر سعید پسرشو برمیداره و میبرتش جمکران.بریده کتابدر اندیشه ها نبود.در زبان ها گمنام بود.اما اگر خواهان باشی به آن می رسی.اگر جوینده باشی، خدا دستگیری می کند تا بیابی!در بیمارستان، پرستاری شیعه بود. حال و قال مادر و مظلومیت سعید، مدام مجبورش می کرد تا سر بزند به آن ها و حرفی را که دلش می گفت بر زبان بیاورد.سعید تو جمکران شفا پیدا میکنه و بهبودیش حاصل میشه. مادر قول داده بوده که اگه سعید شفا پیدا کنه خودش و خانواده ش شیعه میشن.شیعه شدن سعید و خانواده‌اش که تو زاهدان زندگی میکنن برای یسری جماعتی وهابی که نفع شخصیشون در ضد شیعه بودنه گرون تموم میشه و اونا احساس خطر میکنن پس سعید براشون خطره باید از سر راهشون برش دارن. سعید بار دیگر مریض میشه. مریضی که نشون از مسمومیت داره.سعید در سن ۱۵ سالگی به مقام شهادت میرسه و در جوار امام علی بن موسی الرضا (ع) آرام میگیره. حتی موقعیت مکانی که کجا دفن شده هم در کتاب موجوده.نظرم در مورد این کتاب اینه که میتونست خیلی کار بشه روش چون هم ظرفیتشو داشت هم به زیبایی متن افزوده تر میشد. ضعف تو کتاب مشهوده. من کتاب دیگه ای از نویسنده خونده بودم و اون بهتر از این بود. نمیدونم اینو اول نوشته یا اونو اما این کتاب در حد انتظار من نبود.کتاب سعیداین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 04:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب آن مرد با باران می آید</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-p061k2dzzi0d</link>
                <description>بریده کتاب  سر کوچه که می‌رسم، چشمم می‌افتد به دیوار خانه‌ی استوار رحمتی. دوباره دیوارش را رنگ کرده و این‌بار با رنگ سیاه روی نوشته‌ها را پوشانده است. نمی‌دانم آخر سر، استوار رحمتی از رو می‌رود یا این سعید سرِتق؟ فعلاً که ظاهراً برد با استوار رحمتی است.در خانه باز است و دیگر از مامان و ظرف غذای بابا خبری نیست. بعد از اتفاق آن روز، بابا، ظهرها به خانه می‌آید و دیگر تا شب هم مغازه نمی‌رود. از یک‌طرف به نفعم شده که دیگر لازم نیست ظهرها با خستگی و گرسنگی، دوتا چهارراه را پیاده گز کنم. اما از طرف دیگر، خانه‌ماندن بابا برایم شده دردسر. به همه چیز گیر می‌دهد. جرأت ندارم پایم را برای خرید هم، از خانه بگذارم بیرون.هنوز در را پشت سرم نبسته‌ام که کسی سنگینی‌اش را می‌اندازد روی در، و مانع بسته‌شدنش می‌شود. برمی‌گردم و صورت خندان سعید را لای در می‌بینم. از این کارش عصبانی می‌شوم. مکثی می‌کنم و بعد یک‌دفعه عقب می‌روم و در را ول می‌کنم. سعید همراهِ در، محکم کوبیده می‌شود به دیوار. در حالی‌که کتفش را می‌مالد، چهره‌اش می‌رود توی هم:- نامرد!کتاب آن مرد با باران می آید رو تمومش کردم.کتاب شمارو پرتاب میکنه به زمان قبل انقلاب، به زمانی که محمدرضا پهلوی حکومت نظامی گذاشته و مردم از یک ساعتی ببعد حق تردد تو شهر رو ندارن.شما کتاب رو از زبان پسر بچه‌ای مدرسه‌ای میخونی که اصلا نمیدونه دورو برش چه خبره تا اینکه رفتارهای داداش بزرگش توجهشو جلب میکنه.بهزاد داستان ما ترسوعه. اونقدر ترسو که حتی دوستاش هم فهمیدن. اما برخلاف اون بهروز، داداش بزرگه سر نترسی داره و جلوی این ظلم شاه وایساده. پدر خانواده که فکر میکنه با دادن شعار و ریختن تو خیابونا نمیشه جلوی حکومت ۲۵۰۰ ساله شاهی که پشتش به آمریکایی ها وصله نمیشه موفق شد تا میتونه سعی میکنه مانع کارهای بهروز بشه اما بهروز اعتقادش بر اینه که این حکومت دیگه نفسای آخرشه. حتی خواهر بهزاد هم که بخاطر باحجاب بودن دیگه به مدرسه نمیره هم داره به سمت بهروز متمایل میشه اما بهزاد میترسه و این ترس، ترس طبیعیه اما یجاهایی دیگه حرص‌درآره.بهزاد یواش یواش داره به سمت کارهای بهروز جذب میشه و موجب شگفتی خواهر و دوستاش میشه. با اینکه کماکان ترس رو با خودش داره ولی دیگه اجازه نمیده ترس افسار اونو به دست بگیره و اونم مثل بهروز به خیابونا میاد.پدر خانواده هم با اینکه همچنان فکر میکنه این شور و هیجان ثمر نداره اما در کمال تعجب اونم منتظره ببینه موفق میشن یا نه و حتی الله اکبرش در پشت بام خانه موجب تعجب بهزاد میشه.کتاب خوبی بود. از اون کتاب‌هاست که برای بچه‌ها و نوجوان‌ها میشه خرید تا بخونن. جوان‌ها هم میتونن کتابو بخونن ولی این کتاب شاید براشون بچگانه به نظر بیاد اما یبار خوندنش کفایت میکنه براشون.اتفاقاتی که در تاریخ افتاده و اشاراتی که تو کتاب بهش میشه مثل کاپیتولاسیون خب دونستنش برای بچه‌ها خیلی خوبه. یه چیز جالب بگم که من خودمم زیاد اینو نمیدونستم دقیق چیه.به زبان ساده رخدادهایی که باعث شده یه روزهایی برای ما مهم تلقی بشه مثل ۱۳ آبان رو خوب توضیح داده و دیدیم که حتی بهزاد هم با اینکه دانش آموز بود نمیدونست چیه و براش توضیح دادن. خب این میتونه برای بچه‌های الانم مفید باشه که چرا ما تو این روز راهپیمایی داریم.کتاب مفیدیه و اطلاعات خوبی میده اما در قالب داستان. تاثیر داستانم که واضح و مبرهنه.کتاب آن مرد با باران می آیداین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 02:32:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب من بر می گردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-elvghizogkh4</link>
                <description>کتاب من بر می گردم شمارو با شخصی آشنا میکنه در زمانه حکومت هارون الرشید.بریده کتاب خداوند قدر ظرفیت آدم ها امتحانشان می کند. ظرف هیچ آدمی با آدم دیگر یکی نیست. ام خالد می توانست از پس هر درد و رنجی دست به زانو بگذارد و بلند شود. انگار خدا ظرف دل زن ها را بزرگ تر ساخته، انگار زن ها راحت تر می توانند زخم های قلبشان را بپذیرند و قد راست کنند. نمی دانم، ولی فکر می کنم در این دنیا فقط یک چیز می تواند دژ محکم زنان را در هم بشکند و آن عشق است.زبیده، همسر هارون الرشید، مادر امین ولیعهد هارون شیعه است و با حمایت هایی که از مولای زنده ما، موسی بن جعفر انجام میده و التماس هایی که به هارون میکنه تا به امام سخت نگیره، تا شهیدش نکنه هارون رو به خودش مشکوک میکنه.هارون که عاشق زبیده است دودله که چیکار کنه چون مطمئن نیست که مذهب زبیده چیه.امام موسی بن جعفر که هارون دستور میدن با زهر ایشونو به شهادت برسونن رو دستور میدن جامه ای نو بپوشانن و پیکر ایشون رو روی پل بغداد بزارن تا به مردم این پیام رو برسونن مولا به مرگ عادی از میان ما رفته ولی لب های مبارک امام پرده از راز شهادتشون برمیداره و میگن به مردم که من را کشته اند.حبابه زنی است شیعه که بخش اعظم کتاب به گفتگوهای بین او و زبیده میگذره پایش به کاخ هارون باز میشود و اونجا حبابه از چندین زن نام میبره که در ظهور آقا امام زمان (عج) رجعت میکنن و زبیده یکی از اونهاست. شرح حال چندین زنی که حبابه از اونها اسم میبره نشون از ایمان والای اونها داره که در اون زمان سخت که خیلیا برای حفظ جانشان دست از عقایدشون برمیدارن اما این زن‌ها ثابت قدم میمونن. زنانی چون سمیه همسر یاسر در زمان پیامبر اکرم که شرح شکنجه‌ی اعراب جاهلیت قلب شمارو به درد میاره، قنوا، ام‌خالد، صیانة، ام‌ایمن، زبیده. وقتی زبیده میبینه اونم جزو اون زنان هست حبابه بهش میگه:بریده کتاب:حبابه بوسه ای نرم روی پیشانی ام می کارد. زمزمه می کند. «آری دخترم! سخن ولی خدا حق است. در راستی کلامش هیچ تردیدی نیست. پس قدر خودت را بدان. تو شیعه آل علی هستی. این افتخار توست. این را پنهان نکن. اگر تو سکوت کنی چه کسی به خواب زده ها نشتر بزند که چرا فرزند پیامبر در بند بوده؟ زمانی قدرت در دست فرعون و نمرود بوده، حال در دست بنی عباس است. دخترم! چیزی که از حق در خود نشانی ندارد حتی اگر بلندی برج هایش سر به آسمان بساید باز هم افول می کند.»خود ماجرای حبابه هم در نوع خودش عجیبه که حتی باعث تعجب زبیده میشه. حبابه که عمر طولانی از مولای خودش میگیره و تونسته به جز صیانة، زن‌های دیگر رو ببینه.کتاب خیلی خوبی بود، من دوستش داشتم. وجه تاریخی کتاب بسیار خوب بود و من با چند زن مومنه آشنا شدم که بسی زیبا بود؛ شرح حال نشون دادن ایمانشون در مقابل کفری که میدیدن و نترس بودنشون، عقب ننشستشون.شخصیت هارون چقدر منفور بود. شخصیتی که حتی به خواهری که خیلی دوستش داشت رحم نکرد و کشتش. چرا؟ چون با کسی پنهانی ازدواج کرده بود که اون دوست نداشت و دوتا بچه هم ازش داشت. بچه هاش فکر کنم ۷، ۱۰ ساله بودن که هارون متوجه زندگی پنهانی خواهرش میشه و دستور به قتلش میده و بعد از اون حتی با چشم‌های تر از اشک دستور به بریدن سر بچه‌های خواهرش میده. بچه‌هایی که برای او حکم خواهرزاده رو دارن و اونجا زبیده التماس میکنه هارون رو که رحم کنه ولی هیچ فایده‌ای نداره. البته کتاب اشاره به این داره که خواهر هارون و شوهرش هم ظالم بودن اما بچه ها که گناهی نداشتن.زبیده اول عاشق بود، عاشق هارون. اما اون عشق بدل به نفرت شد و دیگه خواهان زندگی با اون زیر یک سقف نبود برای همین عزمشو جزم کرد که جلوی دیگران تو روی هارون بگه که شیعه آل علی است و مهر تاییدی بزنه بر تمام شکیاتی که هارون بهش رسیده.کتاب من بر می گردماین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 12:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-ne7j15ouameb</link>
                <description>بریده کتابجُرج گفت: «برای شناخت علی، باید به وجدان خودت مراجعه کنی پدر و تعصب مسیحیت را از خودت دور کنی. علی را با هیچ‌کس قیاس نکنی مگر با خودش.»کشیش به چشم های جُرج خیره شد و پرسید: «اول به من بگویید چگونه با علی آشنا شدید و چه شد که درباره‌ی او کتاب‌ها نوشتید؟ در حالی که شما یک مسیحی هستید!»جُرج لبخندی زد و پاسخ داد: «می‌دانستم این سؤال را خواهی پرسید؛ مثل همه‌ی مسیحی‌ها و نیز مسلمانان که اولین سؤال‌شان همین است. من در نوجوانی با علی آشنا شدم؛ اول به‌واسطه‌ی برادرم فؤاد که شاعر و زبان‌شناس بزرگی بود. جالب است بدانی که پدرِ سنگ‌تراشم روی سر در خانه‌مان سنگ‌نوشته‌ای نصب کرده بود که روی آن نوشته شده بود: لافتی الّا علی، لاسیف الّا ذوالفقار. همه‌ی اعضای خانواده‌ی ما شیفته‌ی علی بودند و من از دوازده‌سالگی زیر نظر برادرم خواندن نهج‌البلاغه را شروع کردم؛ همان کتابی که در تلفن گفتم، سخنان و نامه‌های علی است و کتاب بسیار فوق العاده‌ای است که بیشتر به کتاب مقدس دینی شبیه است. نهج‌البلاغه مرا با اقیانوسی به نام علی آشنا کرد و تا به امروز هرگز از جاذبه‌ی او رهایی نیافته‌ام. جوانی بیست‌و‌هشت‌ساله بودم که کتابِ «امام علی، صدای عدالت انسان» را نوشتم و جالب‌تر اینکه در کشور لبنان که نیمی از آنان مسلمان هستند، نتوانستم هزینه‌ی چاپ کتاب را تهیه کنم تا اینکه یکی از دوستان کشیشم، هزینه‌ی چاپ کتاب را پرداخت کرد. من امروز اگر اوناسیس هم بودم، به‌اندازه‌ای که امروز از برکت نام علی در آرامشم، خوشبخت نبودم؛ چرا که علی بزرگ‌ترین ثروت جهان، یعنی نگاه درست به هستی و زندگی را به من آموخت.»کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند در مورد کشیشیه که در حال دعا و مناجات تو کلیساست و مردم اونجا حضور دارن اما فردی مضطرب وارد میشه و حواس کشیش رو از خطابه‌ها به خودش پرت میکنه. کشیش که با دیدن اون فرد خودش هم اضطراب داره بعد از پایان دعا سعی میکنه تحمل کنه تا ببینه این فرد چه تقاضایی داره. اون مرد پیش کشیش میاد و در مورد کتابی باهاش حرف میزنه به شدت قدیمی و کشیش که کنجکاوه چطور پیداش کرده توضیح میده که چون کشیش علاقه مند به کتاب های قدیمی هست و جمع‌آوری میکنه برای همین آدرسشو بهش دادن. بعد دیدن کتاب و جلب شدن توجه کشیش باهم قراری میزارن که فردا همین موقع اون فرد که دیگه تابعیتش مشخص شده و تاجیکی هست بیاد و در ازای این کتاب پولی بگیره اما اون فرد از دو آدم میگه که تا کلیسا تعقیبش کردن و میخواد معامله همون لحظه جوش بخوره که خب نمیشه.زمان میگذره و اون فرد دیگه پیداش نمیشه و سراغ پول نمیاد. کشیش کتاب رو به شخصی که میشناسه و مطمئن هست نشون میده و بعد از اون کتابو به خونه اش میبره.اوایل کتابی که کشیش از اون فرد گرفته از زبان شخص عمروعاص هست که در مورد حضرت علی، معاویه و دسیسه‌ای که توی جنگ صفین به راه انداختن حرف میزنه. کشیش به زبان عربی مسلطه و از این بابت مشکلی نداره.چند وقت بعد که به کلیسا سر میزنه اونجارو بهم ریخته میبینه، مطمئن میشه که دنبال اون کتاب اومدن و اون فرد تاجیکی هم جنازه اش تو محل کارش پیدا شده.کشیش دیگه حس امنیت نداره و پا میشه با همسرش میره بیروت، خونه پسرش و عروسش.اونجا دوست خودش، جُرج جرداق رو ملاقات میکنه و باهم گفتگوهایی دارن و کتاب‌هایی رو در خصوص حضرت علی به کشیش میده. کشیش مجذوب حضرت علی شده و به فکر فرو میره، تشنه دانستن اطلاعات بیشتری در مورد حضرت علی است. بعد از خوندن اون نسخه کتاب قدیمی حتی به کتاب فروشی هم سر میزنه تا کتاب‌هایی دیگه ای بخره.قبل از اومدن کشیش به بیروت، اتفاق جالبی برای کشیش میوفته. کشیش حضرت مسیح رو ملاقات میکنه که در آغوشش کودکی قرار داره. حضرت اون کودک رو به کشیش میسپره. میتونید حدس بزنید اون کودک مراد از چه چیزیه؟ درسته. همون نسخه کتاب قدیمی که دست به دست چرخیده تا الان که دست کشیش افتاده.کتاب رو یبار قبلا خونده بودم و برای بار دوم خوندمش و بازهم بعضی از بخش‌هایی که از نهج‌البلاغه مولا اومده بود برام تازگی داشت. انگار تا حالا نخونده بودمشون. ملموس بودن. چیز عجیب و غریبی ندارن.کتاب رو میتونید بخونید ولی نباید دانسته‌هاتون در خصوص حضرت علی معطوف به این کتاب باشه و باید دایره اطلاعات خودتونو گسترده کنید ولی به عنوان قدم اول میتونید از این کتاب بهره ببرید.کتاب ناقوس ها به صدا در می آینداین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 12:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب ویولن زن روی پل</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D9%84-faxpm3jlzemm</link>
                <description>کتاب ویولن زن روی پل رو یه چند باری تو قفسه کتابخونه دیده بودم و وقتی اولش فهمیدم در مورد معتادین و اعتیاده خوشم نیومد و دوست نداشتم برش دارم بخونم اما شاید گفتن شاهکاری که یه نفر برای این کتاب بکار برد باعث شد برای بار آخر که چشمم به کتاب افتاد یه شانس بهش بدم و بخونم.با دیدن اسم کتاب شاید گمان کنید با کتابی عاشقانه طرف هستید که یه عاشقی رفته باشه رو پل و ویولن بزنه اما اصلا کتاب موضوعش متفاوت‌تر از اون چیزیه که به ذهنتون خطور کرده باشه (البته اگه پشت کتابو نخونده باشید).بریده کتاب - من از بچگی عاشق باران هستم. وقتی باران می‌بارد، می‌بینم که روحم از کالبدم خارج می‌شود، می‌رود زیر باران. می‌دود. راه می‌رود. می‌خواند. می‌رقصد. مستانگی می‌کند. با ذوق و شوقی کودکانه قهقهه سر می‌دهد. گاه حتی از فرط هیجان و عشق می‌گرید. عاشقانگی‌ها می‌کند. خسته که می‌شود برمی‌گردد به کالبدم، کاملاً خیس و آب‌چکان! می‌لرزد از شوق و شعف و شیطنت. و من این را با تک تک سلول‌هایم حس می‌کنم.نویسنده کتاب یعنی خسرو باباخانی تجربه چندین سال اعتیاد به تریاک و قرص رو داشتن که چندباری قصد میکنن ترک کنن ولی با سوءاستفاده هایی که ازش میشه و ناتوانی‌اش و راه غلطی که طی میکنه به سرانجام نمیرسه و شکست میخوره. یک شب، شب نوزده ماه رمضان خسرو خودکشی میکنه در خونه ای که هیچکس نیست و لحظه‌ی آخر پسرش به دادش میرسه. فکر کنم دعای جوشن کبیر بود که پخش میشد، حتی این دعا هم مانع از کارش نمیشه. خسرو رو که میبرن بیمارستان همه فکر میکنن مرده که دکتری که حالا اون موقع از شب اصلا شیفت نداشته بخاطر وسیله ای که جا گذاشته بر میگرده و یه دفعه بیمار رو میبینه و در کمال ناباوری میگه زنده است و احیاش میکنه.بریده کتابیاد این شعر افتادم. برایش خواندم:«چایت رابنوشنگران فردایت نباشاز گندمزار من و تومشتی کاه می‌ماند برای بادها...»چرا خسرو به این جا رسید؟ باید کتابو خط به خط بخونید و درد بکشید با خسرو تا متوجه بشید چه کارهایی که باعث نابودی روان و آینده انسان نمیشه. اصلا قصد من تطهیر کار فرد و مقدس شمردن خودکشی نیست. خودکشی گناه کبیره است و خود خسرو هم میدونست. حرف و منظور من رسوندن و فهماندن کارهای دیگران و سوءاستفاده‌هاشون وقتی خسرو به جهت دریافت کمک سمتشون میومد که منو نجات بدید ولی اونا به اعتمادش خیانت میکردن بود. همسر خسرو، طاووس خانم خیلی برای من عجیب بود که یبار پشت نکرد به همسرش و ترکش نکرد و خیلی جاها اون برای کمک به همسرش جلو میوفتاد. و از اون طرف با اینکه خسرو معتاد بود ولی بداخلاقی نداشت اما خب یسری چیزها بود که بخاطر اعتیاد بهش رسیده بود مثلا براش مهم نبود که بچه ۵،۶ ساله رو فرستاده نون بگیره ولی خودش داره مواد میکشه. شاید همسرش باید عصبانیت از خودش نشون میداد که خسرو به خودش بیاد، نمیدونم.خسرو یه نویسنده است که درگیر اعتیاد شده بعد از نجات از خودکشی با روانشناسی آشنا میشه که از قضا طرفدار کتاب‌های ایشونه و اینجوری میشه که قراره درددل های خسرو رو بخونید.آیا خسرو نجات پیدا میکنه؟ بله و حتی باعث نجات بقیه هم میشه کافیه کتابو بخونید.اما نکات منفی کتاب: از نظر من اون بخش قبض روح و قبض نفس یه ایراد داره. از نظر من روح هست که قبضِ میشه و نه نفس. و اینو تحقیق کردم دیدم درستش کدومه حتما شما هم تحقیق داشته باشید خودتون.گفتن لفظ خدای من که خیلی آقای میرلوحی (دکتر روانشناس) استفاده میکنه دیگه خیلی لوث هست و بنظرم میتونه بجای این حرف از گفته های بهتری استفاده کنه یا حتی سکوت باشه اون قسمت. (حالا شاید واقعا همچین چیزی بوده)در کل کتاب خیلی خوبی بود، من مطالب مفیدی ازش یاد گرفتم و دوستش داشتم. از اون کتابا بود که یه روزه تموم کردم و خوشحالم انتخابم غلط نبوده.اگه فرد معتادی دوروبرتون هست خوندن این کتاب رو لطف کنید بخونید یا بدید اطرافیان نزدیکش مطالعه کنن تا بهتر به درمانش کمک کنن.کتاب ویولن زن روی پلاین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 12:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب آبی ها (جلد دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-s8ieauaov9ha</link>
                <description>بریده کتابای کاش بینایی‌ام را بر نمی‌گرداندی تا ببینمت. لااقل کاش اولین کسی که چشمم به او می‌خورد، تو نبودی. کاش همان جیران کور می‌ماندم.اصلاً نمی‌دانم چرا آمدی و چرا رفتی و چرا دوباره آمده‌ای!پدرم از سرگشتگی‌ات می‌گفت، از اینکه یک طبیب رومی بعد از دل‌بستگی به علی‌بن‌موسی مجبور به آمدن و مداوای هارون شده است، از اینکه آنجا نیز تابِ ماندن نداشته و گریخته است، بی‌هدایایی که به او داده‌اند.گفت طبیب تاب ماندن نداشته است؛ اما نگفت چرا باید از نیشابور می‌رفتی.باید به کجا می‌رفتی و چه کسی در انتظارت بود؟من ماندم. با چشمی که حالا دنیا را می‌دید و می‌توانست به مردم نگاه کند، می‌توانست وقتی طعامی در مقابلش می‌گذارند، بدون جست‌و‌جو کردن و در پی ظرف دست‌کشیدن، به‌راحتی آن را نگاه کند، لقمه را در ظرف بگذارد و به دهان ببرد. اما دل چه می‌شود! با ناگاه‌رفتنت چه باید می‌کردم؟چشم خود را باز یافته بودم؛ اما دل را از کف داده بودم، باید چه می‌کردم؟پدرم، استاد فاضل، فقیه بزرگ و عالِم نیشابور، هر روز خبر دلدادگی یکی از شاگردانش را برایم می‌آورد، من را می‌خواستند.اما چرا پیش از بهبودی‌ام سراغم نیامدند؟ آن زمان نیز من دختر بودم، آن زمان نیز دل داشتم، آن زمان نیز پدرم استاد فاضل بود؛ اما آن‌ها نابینایی‌ام را و کورمال راه‌رفتنم را می‌دیدند.و اما کتاب دوم:کتاب آبی ها (کتاب دوم) فضاش، فضای خفقان حکومت مأمونِ.مأمون که برادر خودش رو از سر راه خودش کنار زده تا به کرسی خلافت برسه دچار بدبینی شده و از هارون و برادر دیگرش به شیعیان سختگیرتر شده به طوری که دستور داده تا علی بن موسی به مرو بیاد.فاصله بین علی بن موسی و خواهرشون، حضرت معصومه باعث میشه که خواهر نیز قصد عزیمت به سوی برادرشون رو داشته باشن و این نیت رو هم علنی اعلام میکنن تا هرکس که میخواد ملحق بشه اما این سفر، سفر بی بازگشتیه و مسلماً آدم‌هایی هستن که جانشون براشون مهمتر از عاشق اهل بیت بودنه.وفا، همسر زکریا که دوست داره بی بی معصومه رو همراهی کنه از زکریا طلاق میخواد ولی زکریا قبول نمیکنه. با معجزه ای که زکریا در حکم یک پزشک از سوی امام برای شفای یک بیمار میبینه اذن همراهی حضرت معصومه رو به وفا میده.زکریا و وفا از هم جدا میشن، هر کدوم با کاروانی جدا به سوی مرو میرن. این جدا شدن، جدا شدن ابدیه چرا که وفا به شهادت میرسه...اگه بخوام در مورد زکریا نظر بدم اینه که یک آدمی هست که زیاد نمیشه بهش اتکا کرد. گاهی ول میکنه و میره و پشت سرشم نگاه نمیکنه، نمونش عاشق شدن جیران دختر استاد فاضل که زکریا چون دل در گرو وفا داشت ازش فرار کرد در صورتی که میتونست راحت بگه من عاشق شخص دیگه ای هستم ولی وقتی وفا مرده بود بعد چند مدتی که با جیران بود نگاهش انگاری عوض شده بود. این بی منطق بازیا برای من جالب نیست.اون بخش هایی که زکریا اسیر مأمورای مأمون میشه و بقیه خودشونو فدا میکنن که اون فرار کنه برای آدم سوال پیش میاره که چرا؟ چون طبیب بود؟ میتونستن با هم فرار کنن، با هم بجنگن. و اینکه زکریا بعضی وقتا اینقدر از خودش ضعف نشون میداد قشنگ زحمات اونایی که جونشونو از دست دادن تا این فرار کنه رو به فنا میداد. وقتی میدید کاری از دستش برنمیاد زود فلنگ رو میبست و فرار میکرد که خب جالب نیست دیگه، نمونش از اون منطقه جذامیا که علی بن مهزیار مانع رفتنش شد که حداقل بیاد و به یک نفر علمی که به درد جذامیا میخوره رو یاد بده.بنظرم زکریا آدم بالغی نبود، با اینکه علی بن موسی رو دیده بود اونجایی که وفا رو دید که خواهان رفتن با بی بی معصومه هست مانعش شد. اخه تو که دیده بودی؟ یه اشاره ریزی هم به مقامی که داشت تو اون شهر، کرد.داستان خیلی به علی بن موسی اشاره نداره و بیشتر داستان حول زکریا و اتفاقاتی که براش میوفته میچرخه که بنظرم کاش بیشتر به شرایطی که برای امام رضا به وجود آورده بودن، سختی هایی که کشیدن، شرح حال هدایت شیعیان به دست علی بن موسی، عاقبت مأمون و... میپرداخت حتی اگه باعث میشد کتاب حجیم تر بشه. از نظر من کتاب جای بیشتری داشت که ادامه داشته باشه اما در کل کتاب برای یک بار خوندن خوبه.کتاب آبی ها (کتاب دوم)این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 12:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب آبی ها (جلد اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-assleynraxda</link>
                <description>جلد اول مجموعه دو جلدی آبی هارو تموم کردم.بریده کتاباحمد هراسان بود.فکر می‌کرد فرصتی نیست تا آنجا برای بقیه ماجرا را بگوید.به اصرار او، زکریا همراهش از بام خانه به سمت خانۀ علی‌بن‌موسی حرکت کردند و وفا و برادرش از درِ خانه بیرون رفتند تا مسیر دیگری را طی کنند.احمد فقط به وفا و علی گفت:- مراقب باشید. سردار هارون فهمیده که ما زکریا را یافته‌ایم و او همراه ماست. فرصتی زیادی نداریم تا او را به خانۀ مولا برسانیم. قرار ما کوچه نزدیک خانۀ مولا.احمد در تمام طول راه و طی کردن کوچه‌پس‌کوچه‌های مدینه حواسش به همه‌چیز بود و همه‌جا را می‌پایید.وفا و علی از آن سو خواستند برای به دام نیفتادن زکریا فکری کنند.فرصت کم بود اما در راه سراغ چند نفر از دوستانشان که از یاران دیرین مولا هم بودند رفتند و آن‌ها را با خود همراه کردند.رسیدند به محل قرارشان.آنجا هم خیلی امن نبود و هر از گاهی مأموران هارون از آنجا عبور می‌کردند.علی و وفا در راه با آنان که همراهشان شده بودند نقشه‌ای کشیده بودند.احمد و زکریا نقشه را شنیدند.گویا بهترین راه بود.حالا وقت عمل کردن به نقشه‌ای بود که می‌توانست زکریا را بی‌آن‌که نگهبانان برای او مزاحمتی ایجاد کنند به خانۀ علی‌بن‌موسی برساند.کتاب آبی ها (کتاب اول) در مورد فردی هست به اسم زکریا، طبیبی رومی که از انطاکیه مسیر رو گز میکنه تا میرسه به توس. زکریا به توس میرسه اما توس که تحت سیطره خاندان عباسی و خلیفه ای است به نام هارون الرشید موجب فرار اون از توس به سمت مدینه میشه. امام در مدینه است.هارون گرفتار بیماری هست که بختشیوع پزشک دربار نیز از مداوای اون عاجزه. بیماری هارون موجب میشه که نامه هایی برای دعوت پزشکان از شهرهای مختلف فرستاده بشه. چون نام و آوازه زکریا که پزشکی حاذق هست ورد زبان ها شده سرداری به دنبال اون میاد تا به نزد خلیفه ببره اما زکریا زودتر از او از توس گریخته.سردار متوجه میشه که قصد زکریا مدینه است اما زکریا که به این چیزها فکر کرده خارج از شهر مدینه و دور از مولا در غاری چند صباحی رو روزگار میگذرونه.از طرف دیگر خواهر و برادری به نام وفا و علی بن شعیب که از شیعیان هستن به خواسته مولا دربه در دنبال زکریا میگردن تا اونو پیش امام ببرن اما نمیدونن اون کجاست تا اینکه اتفاقی پیداش میکنن.زکریا فرصت دیدار مولا رو پیدا میکنه و مولا با واسطه‌ای به ایشون میگه هارون میمیره و از توام کاری بر نمیاد. زکریا رو که در نهایت در خونه امام پیدا میکنن با خودشون (البته با اجازه خودش) پیش خلیفه میبرن...داستان این کتاب که بار دیگر شمارو در خلال داستان با امام رضا و سیستم عباسی اندکی آشنا میکنه میتونه برای یک بار خوندن خوشایند بنظر برسه. کتاب جذابیت خوبی داره و اینجوری نیست که شما ول کنی بلکه میخوای تا آخرش بخونی.عاشقانه‌ی داستان مثل یسری عاشقانه های ایرانی دیگه بدک نیست ولی نیاز به کار داشت. اما جای سوال داره که زکریای عاشق وفا چطور در دربار هارون برای بار دیگه عاشق یه دختر دیگه میشه. اون پول و مقام به جای خود ولی عاشق شدن اونم در این فاصله کم مسخره است.کتاب میتونست بهتر از اینی که هست باشه و اتفاقات بیشتری رو به داستان اضافه کنهاما جالب بود برای من (چون ترتیب این خلیفه هارو یا نمیدونستم یا یادم رفته بود) که اولین ولیعهد بعد هارون اونم به اصرار زبیده امین بعد مأمون بود که این دو برادر بعد مرگ هارون به جون هم میوفتن و در آخر امین توسط برادرش کشته میشه. و سومین برادر که قاسم هست و بهش میگفتن مؤتمن.جشن و پایکوبی ایرانی های شیعه (زمانی که زکریا بعد از فرار از قصر به نیشابور و بعد از اون فرار از نیشابور و رفتن دوباره‌اش پیش مولا یعنی مدینه) بعد مرگ هارون تو کتاب هم بهش اشاره شده که خب نشون میده ایرانی ها اون زمان محب اهل بیت بودن یا نه، از دشمنان اهل بیت بدشون میومده یا نه.کتاب آبی ها  (کتاب اول)این پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 12:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب کوچک مرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-gn93cqo6xpfh</link>
                <description>کتاب کوچک مرد رو که برای کودکانه خوندم.یک ورق از زندگی حاج قاسم رو در قالب شعر آوردن که قشنگه. اون چیه؟ حاج قاسم چوپان بود. چوپان شهری به اسم رابُر. کسی که از همون بچگی به پدر و مادرش کمک میکنه ولی وقتی متوجه میشه پدرش مقروض شده ولی نمیخوان که بچه ها بفهمن اما او در نهایت میفهمه به پدرش میگه که برم شهر کارکنم.هر پدری که باشه وقتی سن و سال کم بچه رو ببینه اولش مخالفت میکنه که نمیخواد. ولی قاسم که فکر میکرد اگه به فکر خانواده نباشه مخصوصا تو این شرایط سخت خودخواهیه میخواست بره شهر که پول دربیاره. کسی که از بچگی چوپانی کرده پس تن پرور نیست.بریده کتاباز آن به بعد از صبح تا شب بوددنبال پیدا کردن راهیدر این شرایط فکر خود بودننامهربانی بود و خودخواهیقاسم به شهر رفت و از این آدم به اون آدم سوال میپرسید که کارگر میخواید؟ سر ساختمون شد کارگر اونجا که آجر ببره و بیاره. دستای کوچیکش آیا میتونست آجر رو نگه داره؟حقوق اونجا چون کم بود اومد بیرون و باز به پرس و جو از کسبه پرداخت که کارگر نمیخوایید؟ تا اینکه تو هتلی کارگر شد. رفتار قاسم توجه صاحب کار رو به خودش جلب کرده بود.بریده کتابحاجی محمد صاحب آنجاگفت: ای پسر جان گشنه‌ای حتمافوری برایش یک غذا آوردقاسم نکرد آن را قبول اصلا---حاجی محمد مرد خوبی بودهم مهربان بود هم پاک هم خوشرواز کار قاسم هم خوشش آمداز این همه طبع بلند اوبعد یه مدت کارکردن به اون پولی که پدرش مقروض بود رسید. قاسم در کنار کار تو هتل تو خیابون هم کار آب میوه گیری داشت. آب انار و سیب کرمان. در اونجا خانمی پیدا میشه که به قاسم میگهبریده کتاب ای پسر جان کار را ول کندیگر تمام خرج تو با من!بی‌شک موفق می‌شوی کم کمآینده‌ات زیباست و روشنولی قاسم حتی این لطف رو هم قبول نمیکنه. قاسم درس رو کنار نگذاشته بلکه کنار کارش، درس هم میخونه. عزت نفس حاجی تو همون بچگی رو آدم میبینه حظ میکنه. خدا رحمت کنه پدر و مادر ایشونو که اینقدر خوب بچه شونو بزرگ کردن که از همین بچگی روح بلندش و فهم و شعور زیادش دیده میشه چه برسه به بزرگسالی حاجی. حقیقتا پدر و مادرا باید از همون بچگی به بچه هاشون مسئولیت بسپرن تا اونا از همون بچگی مسئولیت پذیر بار بیان.این کتابو باید بریم بدیم به بچه ها. که بچه ها بدونن حاج قاسم چطوری حاج قاسم شد. از چوپانی و خدمت به پدر و مادر به خدمت به کشور و اسلام رسید. که بچه بدونه خدا وقتی یک نفرو در چشم مردم بزرگ میکنه اون فرد خودش چیکارا کرده بود، چه زمینه هایی رو فراهم کرده بود که به اینجا رسیده.بریده کتابدشمن همیشه خوب می‌دانستاین سمت‌ها جایی برایش نیستفهمیده بود این را که از این پسجایی که قاسم هست جایش نیستکتابو والدین برای بچه هاشون بخرن و بدن بخونن. تصویر های تو کتاب هم خیلی جذابه و توجه هارو به خودش جلب میکنه.کتاب کوچک مرداین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 19:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب من و آقای همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-lddsdi2ww5g2</link>
                <description>میخوام از دختر تو کتاب من و آقای همسایه حرف بزنم که عجیب باعث شد من برم تو فکر چون اون دختر نسبت به منی که ازش بزرگترم فکرای جالبی برای آینده‌اش داشت و دنبال این بود بالفعلش کنه. من تو سن این آدم بودم فکرم نهایتن میرفت دنبال اینکه درسامو بخونم نمره ام ۲۰ باشه. یا کنکور خوب بدم یا ...میدونی؟! مساله کار کردنش عجیب بود برای منی که از دخترک تو داستان بزرگتر بودمقصه کتاب در مورد دختریه که چون همسایه یه مسجد تو نزدیکی خودشون هستن و اون مسجد چراغ هاش روشنه و شبها نمیتونه راحت بخوابه باعث میشه اولش کمی تحمل کنه ولی دیگ صبر کردن رو جایز نمیدونه و میره که با متولی اونجا حرف بزنه. با اعتراضی که میکنه شب بعدی رو راحت سر میکنه اما داستان که فقط مربوط به این چلچراغ ها نیست.دخترک قصه ما عاشق میشه عاشق پسری که از توی کوچه اینا رد میشده و توجهش رو جلب کردهولی آیا دخترک تو همین عشق اولش به وصال میرسه؟ باید کتاب رو بخونید که متوجه بشیدبریده کتاب گفتم: «توهّم عشق چیه؟» «توهّم عشق مثل سراب می‌مونه. تو وقتی توی یه خیابون تشنه باشی، از دور سراب می‌بینی. می‌ری سمتش و سراب ازت دورتر می‌شه و تو خسته‌تر و تشنه‌تر می‌شی. تو درمورد آب بودن اون چیزی که از دور دیدی دچار توهّم می‌شی. بدترین چیز توی فهم آدم‌ها توهّمه و بدترین توهّم اینه که فکر کنی از همه بهتر می‌دونی.»اما پندهای داستان که به مرور به شما میگه نکات مثبت داستانهبریده کتاب  می‌دونی تو افسانه‌های قدیمی همیشه وقتی پسری ابراز عشق می‌کرد، براش امتحان‌های سختی می‌ذاشتن تا اگه مردِ راهه، حرف از عشق بزنه. اون افسانه‌ها برای این بوده که به ما بگه زن جواهره. برای به دست آوردنش باید سختی کشید. امروزی‌ها این حرف‌ها رو شاید قبول نداشته باشن. نه زن ارزش خودش رو می‌فهمه و نه مرد ارزش و جایگاه خودش رو. وقتی خودت برای خودت قیمتی قائل نباشی، دیگری هم می‌خواد تو رو ارزون به دست بیاره. برای همینه که طلاق زیاد شده.من این کتابو نمیدونم جایی ازش خونده بودم یا شنیده بودم یا توجهم رو تو کتابخونه به خودش جلب کرد. دقیق یادم نیست ولی کتابو که برداشتم خونده شده به کتابخونه تحویل دادم. کتاب جالبی بود و من اگه بخوام به کسی معرفی کنم اون دخترای نوجوانی هست که میخوان به درامد برسن ولی بلد نیستن یا اعتماد به نفسشون ضعیفه، یا زودی عاشق میشن و فکر میکنن دیگه اون مرد رویاهاشونه و تمام فکر و ذکرشونو میزارن روی اون آدم و هی بهش فکر میکنن. در صورتی که نه وقتش هست و نه شاید اصلا بهم بخورن پس چرا باید ذهن درگیر بشه؟عشق های این مدلی که تو بچگی سراغ آدم میاد طول عمرش زیاده ولی سرانجامی معمولا نداره. از این نظر طول عمرش زیاده که تو ذهن میمونه حتی اگه خیلی هم پیر بشیم بگن به آدم عشق اولت کی بوده معمولا آدم یاد کسی میوفته که تو همین دوران نوجوانی یا کمی مونده به جوانی ذهنمون درگیرش شده (حالا شاید اصلا عشق هم نشه اسمشو گذاشت) ولی چون تجربه اول بوده و تا بحال باهاش مواجه نشده بودی برای ذهن هم عجیب بوده میمونه یه کنجی و خاک میخوره.اون قسمتی که بساط پهن کرده بودن برای فروختن وسایلی که درست کرده بود من خودم به شخصه اگه جای این دخترا بودم از فرط خجالت نگاهمم بالا نمیاوردم چه برسه به صدا زدن بقیه که بیان اجناس منو بخرن.کلا بازاریابی (همینی که داد بزن بیان اجناستو ببینن یا رو بندازی) از اون شغل هاییه که من هیچوقت دوست ندارم سراغش برم. ولی ایده بعدی که باعث رشد کارش شد خوب بود. همون اینترنتی کار کردنا.خیلی از بچه های نسل های بعد از ما (دهه هفتادی هستم) بخوام وجدانا حرف بزنم خیلی بهتر از ما عمل میکنن. تو کجاها؟ تو اینکه میدونن چی دوست دارن، چیو علاقه دارن بهش، و این تنها چیزی نیست  که دارن بلکه مهمتر از اون دنبال محقق شدن اون هم هستن. یجورایی اعتماد به نفس بالاتری دارن (البته که در هر نسلی آدمهایی هم هستن خلاف این گفته های من عمل میکنن. همیشه استثنا هست).کتاب من و آقای همسایهاین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 19:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب تکفیری</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D9%81%DB%8C%D8%B1%DB%8C-kdn2vzq1ifvd</link>
                <description>کتاب تکفیری نیز به خوشی تموم شد. داستان کتاب اشاره ای میکنه به یکی از شهدای جنگ هشت ساله ایران و عراق به نام شهید علی اکبر پیرویان که این شهید دانشجوی پزشکی بوده و خب برای کمک به مجاهدین افغانستانی که اون موقع داشتن با شوروی میجنگیدن راهی افغانستان میشه تا بهشون کمک برسونه. همونجا با فردی سنّی به اسم منصور آشنا میشه. و باب دوستی و رفاقت فراهم میشه که هم شهید وصیتشو به منصور بگه و هم منصور به شهید. میگذره و شرایط باعث میشه این دو دوست از هم جدا بشن. شهید به عهدی که داده بود عمل میکنه ولی منصور نه. منصور از اینکه بدعهدی کرده ناراحته و دنبال اینه که اون قولی که داده بوده رو بره بهش عمل کنه.منصور از بعد ماجرای مقابله با شوروی به گروه طالبان ملحق میشه و در آخر این کارش به پیوستن به داعش منجر میشه (اشتباه پشت اشتباه). داعشی که حتی رهبرانش نمیخوان مریدانشون به استدلال شنیدن و منطقی فکر کردن فکر کنن. از اونا جهاد میخوان. یه مرید بی عقل که میخواد جهاد کنه، جهادی که کوته بینانه است و وحشیانه. البته با توجه به حرفای منصور در مواجهه با اون کشته شدنایی که به صورت افراطی بود برخوردهایی هم داشت یعنی یجورایی نشون داد که تمام و کمال با ایدئولوژی اونا موافق نیست و اگر ببینه مخالفت هم میکنه ولی خب خبرم داشت که اگه بره دوباره همون آشه و همون کاسه.منصور بخاطر عملیاتی که بهش میسپرن و به جهت مداوای بیماری (بیماری سختی که بعد از ملاقات دکتر تو ایران متوجه میشن پیشرفت کرده و یکی از راه های درمانش اینه که یکی از بستگان بیمار که گروه خونیش بهش میخوره بخشی از کبدشو بهش بده که داداش کوچیکه منصور چون یه زمانی بهش کمک بزرگی کرده بوده میاد تو ذهنشون که الان وقتشه بیاد و ادای دین کنه اما اونم پس میزنه) که بهش دچار شده و راه درمان پیدا نکرده همراه با خواهرش میاد ایران. تو اینجا میگرده تا رد و نشونی از برادر شهید پیدا کنه ولی بهش خبر میدن که اونم شهید شده و قراره تشییع کننش. به کازرون میرن و در نهایت همراه کاروانی رهسپار راهیان نور میشه....اون ته داستان رو خوب متوجه نشدم. یعنی الان اون تو منطقه جنگی موند تا خادم باشه و به زائرین شهدا کمک کنه؟ پایان باز بود چرا؟بریده کتابمنصور شمرده‌تر گفت: اگر رئیس جمهور، نخست وزیر، بالاترین مقام قضایی کشور، چهار وزیر، بیست و هفت نمایندۀ مجلس و تعداد زیادی از دولت‌مردان یک حکومت کشته شوند، چه اتفاقی می‌افتاد؟هر سه متعجب به منصور نگاه کردند، مثل دانشجویان ترم اول، ساکت و مؤدب. منصور ادامه داد: فقط در طول سه ماه، همۀ این‌ها در این کشور ترور شدند، اما حکومت ایران تکان نخورد! شما می‌خواهید با چند ترور و انفجارِ کور، چنین حکومتی را به عقب‌نشینی وادارید؟خب این کتابم باز به یسری شبهات پرداخته در خلال داستان که خوب بود. موضوع داستان رو دوست داشتم. اینکه حال و هوای راهیان نور رو وارد داستان کرده بود جذاب بود. از اونور دستگیری خالد و بشیر توسط اطلاعاتی های ایران خوشم اومد. یه حس قدرت بهت دست میده. فکر کردن میتونن بیان ایران خرابکاری کنن و هیچی دیگ. اینجا انگاری بیغوله است.یسری از جنایات ها بیان شد که دردناکه. یعنی فکر کردن و تصور کردنش هم سخته. چه قدر یه آدم میتونه به پستی برسه که اونهمه جنایت کنه.کتابو دوست داشتم. کوتاه بود و زیاد طولش نداده بود. خواستید میتونید بخونید.نویسنده خلاقیت خوبی رو در نگارش داستان خرج کرده بود که حائز اهمیته.بعد از ناآرامی هایی که افغانستان از جنگ با شوروی دید و بعد از اون گرفتار جنگ داخلی شد منو به این فکر انداخت که خداروشکر انقلاب ما ثمر داد، اون همه خون دادیم ولی رهبر معظم انقلاب همه مارو کنار هم نگه داشته و نمیزاره اشخاصی از اختلافات ما دست آویزی درست کنن به اون چیزی که میخوان برسن. تأکید ایشون بر حفظ وحدت با خوندن این کتابا میتونه یه سندی باشه بر تأکید حرف ایشون که چرا میگویند وحدت. این آرامش داخلی در کشورمون شاید آرزوی خیلی از مردم کشورای دیگ که جنگ دارن تو سرزمینشون باشه پس قدردان باشیم و خدارو شکر کنیم بخاطر نعمات.کتاب تکفیریاین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 17:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب کیمیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-lvt4t2zocpop</link>
                <description>کتاب کیمیاگر رو دیشب تموم کردم. کتابی که میتونیم به عنوان هدیه به خواهران و برادران اهل سنت بدیم تا یسری سوالات براشون جواب داده بشه البته که ما شیعیان هم باید نسبت به حبّی که به اهل بیت داریم باید به همون اندازه هم علم کافی داشته باشیم تا بتونیم بدون هیچ برخورد زننده ای مباحثه داشته باشیم. این کتاب برای شیعیان هم توصیه میشه.آغاز کتاب به فردی به نام یونس اشاره داره که از بصره به بغداد اومده برای پیدا کردن کیمیا. شخصی در بصره آدرس جابر بازرگان رو بهش داده بود و اونم پیداش کرده بود اما جابر از کیمیا خبر نداشت، سر و وضع خونه اشم تعریفی نبود. اگه کیمیا داشت یا کیمیاگری بلد بود وضع زندگیش این نبود.اما در خانه جابر دختری به اسم نورا بود که تو بچگی زمانی که ۴ سالش بود شاگرد امام صادق بوده. و زمانی که یونس از کیمیا حرف زد نورا هم از خوابش گفت، خوابی که نشون میداد نورا باید به خلیفه فروخته بشه به قیمت بسیار زیاد. خلیفه کی بود؟ هارونجابر که انس و الفتی به نورا داشت دلش نمیخواست نورا رو بفروشه اما در نهایت پای جابر و یونس و نورا به کاخ خلیفه باز شد.نورا کنیزی ناچیز ادعا میکنه که میتونه هر دانشمند و عالمی که توی بغداد هست رو باهاش مباحثه داشته باشه و اولش خب خیلیا شک میکردن که وقت مارو نگیر با این کنیز (که البته کنیز دختره). اما هارون در آخر مراسمی ترتیب داد و دانشمندانی که سری تو سرها در آوردن رو خبر کردن که بیان و با نورا مباحثه داشته باشن. حتی استاد یونس از بصره هم پاشد اومد.در کاخ خلیفه شبهاتی که برادران اهل سنت بهش اعتقاد دارن رو نورا با ادله کافی و طبق قران بهشون جواب میداد. دانشمندانی که روزهایی به خودشون افتخار میکردن و کبکبه دبدبه داشتن با علم نورا سرشونو به زیر انداخته بودن و حتی چندباری هم هارون بهشون تیکه انداخت. پسر هارون - قاسم - به کنار نورا آمد و سکه هایی رو پیشکش نورا کرد اما در گوشش از تهدیدی که پدرش تو سر میپروراند به نورا گفت. جان نورا در خطر بود.بریده کتابامین و مأمون، سر در گوشِ هم کرده بودند و می‌خندیدند. جوان سپس به سمت نورا رفت و با تواضع در برابر او گفت: «من قاسم، فرزند خلیفه هستم. من امروز با شنیدن سخنان دقیق و شیوای شما، دوباره جان گرفتم. انگاری دوباره متولد شده‌ام.»سپس ردای خاندان سلطنتی را از تن درآورد و آن را روی تخت نورا گذاشت و آرام در کنار گوش نورا زمزمه کرد: &quot;هرچه سریع‌تر از این شهر خارج شوید. پدرم شما را زنده نخواهد گذاشت.»اگرچه افرادی بودن در کاخ که عصبانی شده بودن که یک شیعه داره اعتقاداتشون رو زیر سوال میبره ولی هارون عصبانی نبود و این همینش مایه سوال بود که چرا عصبانی نیست. وقتی نورا به صراحت از فرق نداشتن آل امیه با آل عباس میگفت و قشنگ مشخص بود که داره محکومشون میکنه. با اینحال آرامش نورا قابل توجه بود و تحت تاثیر قرار گرفتنش وقتی از امام حسین حرف زد.کتاب خوبی بودکیمیاگر رضا مصطفی رو بخونید. برایتان خوب است.کتاب کیمیاگراین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 17:23:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب هک پلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%DA%A9-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3-sv8dfq3ou1vb</link>
                <description>کتاب هک پلاس رو که اسمشو یجا دیده بودم و دوست داشتم بخونم رو تموم کردم و خدایی موضوعش جذاب بود. اونقدر جذاب که تونستم تمومش کنم یه روزه. البته که حجم کمش هم یه دلیل دیگه زود تموم شدنش بود.کتاب در مورد سه تا دختره که انگاری همشهری بودن و دوست همدیگه. به اسم حانیه، مهشید و پروانه. تا اینکه پروانه و مهشید رشته مهندسی کامپیوتر تهران رو انتخاب میکنن ولی حانیه دندان‌پزشکی اصفهان رو.پروانه و مهشید تو دوران کارشناسی ارشد با گرفتن پروژه هایی که مرتبط به رشتشون هست به درامد میرسن و درکنارش درس هم میخونن. اما با همدیگ پول میزارن و یه خونه اجاره میکنن (دور از چشم خانواده هاشون)، خونه ای که طبقه دومش بعدا دو تا پسر میان به اسم های رامین و احسان که از قضا همکلاسی اینا هستن. رفته رفته رابطه این دو گروه بهم گره میخوره و باهم آشنا میشن اما متأسفانه از نبود پدر و مادراشون سوءاستفاده میکنن و رو به ازدواج سفید میارن. کارشون میگیره و پروژه هارو میگیرن و تحویل میدن که کم‌کم متوجه میشن که همسایه ها از رابطه ای که اینا دارن بو بردن. خونه رو عوض میکنن که راحتتر باشن. دو تا از بچه ها که به کار هک آشنایی دارن شیطنت میکنن و کاری میکنن که دردسر بزرگی براشون درست میکنه و منجر به مردن یکیشون میشه.کتاب خوبی بود.بریده کتاب ترم آخرِ ارشد شروع شد و زمان به‌سرعت می‌گذشت. کار در دفتر جدید در پالادیوم جذابیت‌های خودش را داشت؛ به‌خصوص برای پروانه که عاشق زندگی لاکچری و بریزوبپاش بود. زندگی در قالب ازدواج سفید، آن هم در منطقۀ قلهک تهران و کار در یکی از مجلل‌ترین برج‌های تجاری تهران، آن‌چنان چشم‌و‌گوش هر چهارنفرشان را بسته بود که به‌جز صدای پول و ارتقای سطح مالی و موقعیت تجاری‌شان، هیچ صدایی را نمی‌شنیدند. از طرفی کسب‌های دیگری مثل هک سایت‌های بخت‌آزمایی و قمار آن‌لاین، آن‌چنان پول‌های بادآورده‌ای را به‌حساب ارزی دیجیتالشان واریز می‌کرد که کم‌کم از مسیر کسب درآمد از طریق انجام پروژه‌های نرم‌افزاری، تولید و طراحی فروشگاه‌های اینترنتی، اپلیکیشن‌های خرید آن‌لاین، طراحی و پشتیبانی از سایت‌های اینترنتی و... منحرف شدند و بیشتر به درآمدهای بادآورده با اعداد و ارقام درشت فکر می‌کردند که زحمتی هم نداشت.نکته هایی که تو کتابه حائز اهمیته: ۱: دوتا دختری که با قبول شدن تو تهران بعد یه مدتی شروع کردن به پنهان کاری و رو به کارهایی آوردن که در فرهنگ اسلامی ما غلطه۲: همیشه دیدیم اونی که جذب سرویس های معاند میشه یا بخاطر ساده بودنشه یا اینکه یه پرونده سیاه، گیر و گوری تو زندگیش داشته که میترسه خانواده اش ازش باخبر بشن پس زودی وامیده و همکاری میکنه و اونا هم خب از همین ترس ها استفاده میکنن.۳: یسری از مطالب تو اواسط کتاب منو یاد کتاب مه شکن انداخت. حس میکنم تکراری بود بعضی مطالبش بازهم مطمئن نیستم.کاش رامین رو میفهمیدیم چرا کشتن. نمیخواسته دیگه همکاری کنه؟خدا ان‌شاءالله هیچکس رو در جایگاه پروانه قرار نده. کسی که دیگه آبرویی براش نمونده (ازدواج سفیدش با رامین و بعدم کشته شدن رامین و در آخر خبردار شدن خانواده ‌شون)در کل کتابیه که میشه برای یک بار خوندن بهش فرصت داد و خوندش. اون پروانه هم که هرکاری میکردن توضیح نمیداد چیشده من به چه سناریوهایی فکر کردم و چی بود در آخر. بیشتر از غلطای خودش میترسید تا چیزی که خواسته بودن.کتاب هک پلاساین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 17:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب عزیز زیبای من</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ung42oy1n4h6</link>
                <description>کتاب عزیز زیبای من هم تموم شد. کتابی که این بار قراره درد و رنجی که خانواده حاج قاسم بعد شهادت سردار باهاش مواجه شدن رو بخونیم. قراره تو این کتاب عشق و علاقه سردار به خانواده اشو بخونیم. مهربانی و محبتشون، توجه شون به خانواده و مردم.برخورد حاجی با اعضای خانواده‌اش اللخصوص دختراش یعنی نرجس، فاطمه و زینب خیلی قشنگ بود. دخترا بابایی ان و زینب قشنگ این بابایی بودن رو نشون داد با وابستگی هایی که با باباش داشت و حتی باهاش به یجاهایی هم رفته بود و دیده بود باباش با کیا دقیقا میجنگه. (داشتم عکس زینب رو که نگاه میکردم دیدم چقدر شبیه باباشه، خندیدنش مخصوصا)از اونور برخوردش با پسرش رضا که اونم دوست داشت پا به پای پدرش بیاد و از اونور حاجی دوست داشت پدر شهید باشه اما از یجا ببعد نذاشت رضا بیاد و یکاری کرد خانواده جلوشو بگیرن.حس علاقه و عشقی که به نوه هاش داشت و اونقدر اونارو دوست داشت که اگه یه وقت شلوغ بازی درمیاوردن و کسی میومد دعواشون میکرد میگفت میرم به حاجی بابا میگما (فکر کنم عسل بود، کوچیکترین نوه حاجی)خیلی دلش میخواست بچه فاطمه (دخترش) رو ببینه، که ندید و شهید شد.این کتاب یجور قشنگتری به دلم نشست. حاجی رفتارشو با خانواده اش دیدم، اینکه اونارو جوری تربیت کرد دچار غرور نشن، از اسمش استفاده نکنن و بهشون درس میداد که مردم اهمیت دارن. حتی اگه جایی میرفتن (که معمولا سردار از همون دری وارد میشدن که عموم مردم وارد میشدن) و مردم متوجه حضور سردار میشدن و فشار میاوردن کسی از حالا خانواده اش یا محافظا حق نداشت با مردم تند حرف بزنه و اونارو دعوا میکرد (اگه موردی میدید.)نحوه شهادتش و چجوری خبر رسیدن به اهل خانه رو من تو این کتاب فهمیدم. که مثل عموم مردم از توی تلویزیون فهمیدن با اینکه عموشون و آقای قالیباف دوست حاجی خبر داشتن ولی دلشو نداشتن خبر بدن.حال خانواده بد بود و زینب زیر سرم که خبر دادن آقا میخوان بیان خانه شهید. با دیدن غم تو صورت آقا و اینکه در نبود پدرشون یه پدر دیگه هنوز هست حسین و رضا خودشونو تو آغوش آقا انداختن. زینب رو که تو اتاق بود خبر دادن و اومد و آقا رو دید و دوباره گریه ها...بخشی که حاجی به خواب اهالی میومد چه اهل خانواده یا غیره نشون میداد که متوجه احوالات هست. زنده بودن شهدا رو یادآوری میکرد.بریده کتاب«شهادت حاجی دقیقاً همان‌گونه بود که می‌خواست. یک‌بار که مثل همیشه برای نماز به گلزار شهدای کرمان رفته بود، به یکی از افراد همراهش گفته بود: «اگه من شهید شدم، من رو این‌جا دفن کنین.» او به شوخی گفته بود: «حاج‌آقا، این‌جا کوچیکه، شما جا نمی‌شی!» حاجی لبخندی زده و جواب داده بود: «ببین من یه جوری شهید می‌شم که اینجا جا بشم.» حالا دقیقاً همان چیزی اتفاق افتاده بود که دوست داشت و به همه قولش را داده بود. به هرسختی که بود، پیکرش را در قبر گذاشتند. حاجی برای خودش کفنی تهیه کرده و پیش چهل مؤمن برده بود تا برایش امضا کنند. روزی که حضرت آقا بر پیکر حاجی نماز خواندند، کفن را دادند که ایشان هم امضا کنند. ایشان عبای خودشان را به همراه یک انگشتر هدیه کردند تا با حاجی به خاک بسپارند. یک پرچم حرم امام حسین (ع) را هم آوردند و داخل قبر گذاشتند. حاج قاسم سفارش کرده بود نامه‌ی فرزند شهید نصرتی را که قبلاً برایش نوشته بود، با پیکرش دفن کنند تا روشنی قبرش شود.انگشتری را که با آن سالیان سال نمازشب خوانده بود هم داخل قبر گذاشتند. حالا باید روی عزیزترین دارایی‌شان خاک می‌ریختند…»آقا خدایی کتاب خیلی خوبی بود. فکر نمیکردم اینقدر قشنگ باشه ولی بود. حتما بخونید. حتمابخونید و گریه کنید.کتاب عزیز زیبای مناین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 00:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب داستان یک مناظره</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-qv25wgrn9rio</link>
                <description>کتاب داستان یک مناظره رو که میخوندم اول فکر کردم استاده اینوریه و فکرش مثل منه بعد یکم جلوتر رفت دیدم نه این استاده خورده شیشه داره فکرش. بی منطق حرف میزد. در حد یه دانش آموزی که ته ته تفکرش فضای مجازیه. در جایگاه یه استاد انتظار دیگه ای ازش داشتم که خراب کرد. یجورایی بچگانه حرف میزد.کتاب در مورد یه مناظره است که تو کلاس برگزار میشه. یه عده نقد هایی به مسائل روز کشور دارن که خب باعث شده حتی پیشرفت های تو مملکت از زمان شاه به اینور رو نبینن و یه عده دیگه هم هستن که سعی میکنن این نقاط مثبت رو یادآوری کنن که اون تصور سیاهی که از ایران تو ذهنشون هست برطرف بشه.بریده کتابمی گویم: نه استاد. من بر خلاف شما فکر نمی کنم که اونا از این که ما بمب هسته ای بسازیم واقعا نگران باشن. استاد با پوزخندی می گوید: پس لابد با ما پدرکشتگی دارن. ادامه می دهم: استاد، راستش هیچ کس تو کتش نمیره که اینا واقعا نگران این باشن که ما با بمب هسته ای بهشون حمله کنیم. ولی این که چرا اینقدر براشون مهم بود که ما این فن آوری رو نداشته باشیم شاید یه جور دیگه قابل توضیح باشه.اصطلاح ژاندارم منطقه رو که شنیدین؟ حکومت ایران اون موقع به قول خودشون ژاندارم منطقه بود. یه حکومت دیکتاتوری که بیگانه ها آورده بودنش سر کار؛ ازش حمایت می کردن و قرار بود منافع اونا رو تامین کنه. یه دفعه اوضاع عوض میشه. ایرانیا حکومت وابسته رو می ندازن بیرون و میگن ما استقلال می خوایم. بعد هم توی خیلی چیزا پیشرفتاشون تصاعدی میشه و ادعاهای گنده می کنن. کشوری که تا دیروز توی مشتشون بود، حالا مستقل شده و این جوری که داره پله ها رو دوتایکی برمیداره میتونه در آیندۀ نزدیک تبدیل بشه به یه رقیب. این برای توجیه دشمنی هاشون کافی نیست؟تاثیر رسانه های فارسی زبانی که تمام تمرکزشون رو ایران گذاشتن و باعث شدن جوان ایرانی دیدگاهش نسبت به ایران یه کشور خیلی فقیر و عقب افتاده باشه در صورتی که اینجوری نیست. تاثیر کار القا در همینه که شما یه چیزیو هی میگی میگی میگی در نهایت طرف باورش میکنه که عه خب راست میگه. چرا که در کتاب تاثیر ماهواره هم گفته شد و برام عجیب بود که همچین درصدی ماهواره میبینن. ماهواره ای که قصه داره پشتش.اسم این حرفایی که ما میزنیم توهم توطئه نیست. هم ما میدونیم هدف اونا چیه و هم اونا میدونن چرا اینکارارو میکنن ولی یسری از بچه های خودمون فکر میکنن اینا فقط زاییده‌ی ذهن ماست که دوست داریم همش دشمن تراشی کنیم در صورتی که این کشور از قبل انقلاب به اینور دشمن داشته و ساده لوحی در اینه که ما دشمن قسم خورده خودمونو نفی کنیم و سرمونو تو برف فرو کنیم و گمان کنیم کسی نیست.داستانی بودن کتاب خوب بود. در محیط دانشگاه اتفاق افتاد اما بنظرم میتونست ادامه داشته باشه و حالا چالش های زیادی به وجود بیاد. تو این موارد من یاد کتاب های آقای راجی افتادم مثلا کتاب های یک ون شبهه و زن زندگی آزادی (البته یه جاهایی فرق داره).خیلیا این کتابو دوست نداشتن و خوششونم ازش نیومده بود اما بنظر من خوب بود (حالا نه اینکه عالی باشه نه. ولی خلاصه و مفید بود)کتاب رایگانه و برای تهیه اش فکر نکنم مشکلی داشته باشید.اون قسمتی که گفته بودن چرا جلوی آمریکا وایمیستیم و دانشجوی دیگه از استقلال حرف زد خوب بود.از آقا مقام معظم رهبری هم سخنانی آورده بودن (مثلا این مراحل پنج گانه ی تحقق اهداف انقلاب: انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، جامعه ی اسلامی، تمدن اسلامی) که یادمه قبلا سخنرانی رائفی پور هم گوش دادم بهش اشاره کرده بود. ان‌شاءالله زنده باشیم و تمدن اسلامی رو ببینیم.کتاب داستان یک مناظرهاین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 00:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب استاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-mmur4icd5i8a</link>
                <description>تاریخ اتمام: 18 اسفندکتاب استاد رو هم دیشب که دیگه واقعا نمیتونستم بخونم خوندم و تموم شد.بریده کتابزمان تدریس در دانشگاه امیرکبیر، یک روز زمستانی و برفی، دکتر با همان تیپ و رفتار ساده‌ی خودش به سمت دانشگاه حرکت کرده بود. کلاهی سرش بود و شالی هم گردنش، طوری که چهره‌اش پیدا نبود.به دلیل برف، مدرسه‌ها تعطیل شده بود. دانش‌آموزی آمده بود جلو و به دکتر گفته بود: «نرو مدرسه، تعطیله!»دکتر با همان تواضع و سادگی گفته بود: «باشه!»پسرک که دیده بود دکتر هنوز دارد به راهش ادامه می‌دهد، گفته بود: «به خدا راست می‌گم...!»                                    «دانشجو»نظری که نسبت به شهید شهریاری دارم در آخر اینه که چقدر تواضع داشت، چقدر خاکی بود. اون علمی که ازش میتونست برای سود جستن خودش استفاده کنه به بقیه یاد میداد. حتی از جیب خودش هزینه میکرد برای دانشجوها.خب سخته دیگهمثلا شما یه هنری داری، یه علمی داری که بر فرض فقط خودت تو اون حیطه هستی بعد میای راحت به بقیه یاد میدی؟ میگی مفت بهت یاد میدم؟ وجدانا هرکس به خودش رجوع کنه ببینه میتونه! استاد شهریاری اینجوری بود. یاد داده بود و ورک شاپ گذاشته بود چون فکر روز بعد نبودش رو هم کرده بود که اگه نبود یه موقع کار زمین نمونه، اون علم جاری بمونه. باز یه نفر از ب بسم الله شروع نکنه بلکه ادامه دهنده باشه.بریده کتابسخاوت علمی عجیبی داشت. حقیقتاً زکات علمش را می‌داد. اگر چیزی را بلد بود یا به ابزار کاری تسلط داشت، دوست داشت رواجش بدهد. بعید بود از آموختن دریغ کند. می‌گفت: «اگه می‌خواهی چیزی را یاد بگیری، به دیگران یاد بده. وقتی یاد بدهی، می‌بینی باز یاد می‌گیری.» «دانشجو»زندگی شخصیش هم آدمو میبره تو فکر که مثلا کسی بیاد به شما که هنری، علمی داری بگه بیا برو فلان کشور زندگی کن خانواده تم ساپورت میکنیم کیه که بدش بیاد؟ شهید نخواست اینو. خواست تو ایران بمونه.توجهش به ازدواج دانشجوها هم بود. اگه خود طرف همسر انتخاب نمیکرد استاد براش آستین بالا میزد.تو خیلی از حوزه ها ورود پیدا کرده بود و علم داشت. مثلا تو بخش عقیدتی نگاه که میکردی میدیدی تو این بخش هم وارد شده. مثلا الان بعضیامون هستیم بین ۱۴ معصوم چندتاشون رو بلدیم که چطوری زندگی کردن ولی شهید اینجوری نبود. امامان دیگه هم میشناخت و بحث میکرد در موردشون. آدم گاهی به حال خودش تأسف میخوره که چرا ما شناختمون از یسری امام فقط معطوف به اسمشون یا اسم پدرشونه؟ نحوه زندگیشون رو چرا چیزی نمیدونیم؟! یا اینکه چطوری شهید شدن، شرایط اون زمان که اون امام معصوم زندگی میکرده یا زندانی بوده چطوری بود؟ عقاید شیعیان در چه لولی بود؟ یا حتی تعداد مریدان امامان در چه حدی بود؟اما در مورد کلیات کتاب بخوام بگم خب بنظرم کاش میشد یکم گریز به زندگی استاد تو کودکیشون میزد. کتاب بیشتر از گفته های دانشجوها بود. یه نکته دیگه اینکه شهادت استاد رو قشنگ بهش نپرداخته بود. این ضعفه از نظر من. ترور تو خیابون؟ همین فقط؟ به تهدیداتی که میشدن اشاره نمیکردن چرا؟ مگه میشه آخه اینا نباشه؟کتاب اگه بخوام توصیه کنم به قشر دانشجو و دانش‌آموز و اساتیده. مخصوصا دانشجوهای دانشگاه شهید بهشتی و امیرکبیر. این کتاب برای اینا بهتره ولی اگه قشر دیگه هم خواستن بخونن کتاب زیباییه.کتاب استاداین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 00:28:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب تور تورنتو</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AA%D9%88-yvak9lmemdoy</link>
                <description>کتاب تور تورنتو رو هم در نهایت خوندمش. خیلی دوست داشتم بخونم و فکر نمیکردم اینقدر جذاب باشه. دلیلی که دنبال خوندنش بودم موضوع کتاب و نحوه شهادت بود.ماجرای هواپیمای اوکراینی مثل یه خاطره دردناک تو ذهن های ایرانیا مونده. در یک لحظه چندین خانواده عزادار شدن.شهید امیرحسین قربانی جوان ۲۱ ساله‌ی دانشجویی که قصد عزیمت به کانادا رو داشت ولی به دلیل یه تداخل کوچیک تو برنامه هاش از مسیر اوکراین رفت تو اون لحظه برخورد موشک شهید شد.هنوزم که هنوزه در مورد ماجرای هواپیمای اوکراینی من اطلاعات خیلی دقیقی ندارم اگرچه تو کتاب اندکی توضیح داد ولی بازهم برای من کافی نیست نیاز دارم بدونم کی دقیقا خرابکاری کرده. البته که اسم اشخاص خاصی تو ذهنم هست ولی ...بریده کتابتلویزیون روشن است. سردار حاجی‌زاده صحبت می‌ کند.- موقعی که اطمینان پیدا کردم این اتفاق افتاده آرزوی مرگ کردم برای خودم که ای کاش می‌مُردم و این حادثه را شاهد نبودم. ما یک عمر خودمان را پیشمرگ مردم کردیم و امروز هم آبروی‌مان را با خداوند متعال معامله می‌ کنیم و در این شرایط سخت مقابل دوربین‌ها ظاهر شدیم... همین ابتدای صحبت عرض کنم که ما گردن‌مان از مو باریک‌تر است. همه مسئولیت کار را می‌پذیریم و هرگونه تصمیمی مسئولان بگیرند مطیع اجرای آن هستیم.خبرنگار هم آمده. با شک و تردید جلو می‌آید. اجازه می گیرد اگر شرایطش را دارم مصاحبه بگیرد. نفسم را آزاد می کنم. سر خم نمی کنم. با سینه سپر، قاطعانه حرف می‌زنم.- هرچه‌نظر حضرت آقا باشه به‌عینه روی چشم می‌ذاریم... همون‌طور که رهبر انقلاب و سران سه قوه گفتن مسببان باید شناسایی بشند و به اشد مجازات برسن. تا خدای نکرده مسئله جدیدی برای مملکت پیش نیاد که بهانه‌ای بشه دست دشمنان اسلام. راضی نیستیم که دل رهبرمان هیچ موقع شکسته شود و هر چه آقا فرمودند ما اطاعت امر می کنیم!امیرحسین قبل به دنیا اومدنش پدر و مادرش قرار بود اسمشو بزارن عرفان ولی یکم زودتر و تو ماه محرم به دنیا میاد برای همین میخوان اسمشو بزارن حسین که چون تو فامیل اسم حسین زیاد دارن میزارن اسمشو امیرحسین.امیرحسین یه خواهر کوچیکتر از خودش داره که به خاطر قصور یسری پرستار وقتی مادر رو زهرا بارداره میاد بهشون میگه من حالم خوش نیست و توجهی نمیکنن در صورتی که اون بند ناف از بچه جدا شده و ۲ ساعت و نیم به بچه اکسیژن نمیرسه و وقتی به دنیا میاد مشکل داره. زهرا دچار معلولیت ذهنی میشه و برادر میخواد بره درسشو بخونه که بتونه راه درمان خواهرشو پیدا کنه ولی درسش نیمه تمام میمونه و شهید میشه...چقدرم برادر، خواهرو دوست داشتبریده کتاببه گوش معصومه رسید از لحظه اصابت موشک تا سقوط و انفجار، یک دقیقه طول کشیده. داشت دق می کرد که این مدت چه به دل امیرحسین آمده. بی‌قرار می‌شد که «ای کاش کنارت بودم و بغلت می کردم.» یک دقیقه، گفتنش آسان است. یک عمر گذشته بر آن‌ها. تا اینکه یکی از اقوام زنگ زد. امیرحسین را خواب دیده بود.- جای سرسبزی ایستاده بود. بی‌مقدمه گفت تا موشک خورد به هواپیما، گفتم یاابالفضل و دیگه هیچی نفهمیدم!موقعی که میخوان پیکر رو تحویل بگیرن پدر ازشون میپرسه سر داره؟ اون مسئول هم میگه نه...جوان از دست دادن خیلی سخته. باید فکر کنیم ببینیم به امام حسین چی گذشت که علی اکبرشو به شهادت رسوندن اونم جلوی چشمش. موقعی که لحظه فهمیدن سقوط هواپیما رو خوندم و برخورد پدر و مادر رو، اشکم درومد.راوی کتاب پدره، یه پدری که خودش اسارت تو اردوگاه عراقی رو کشیده و بچه شو جوری بزرگ کرده که حواسش به حجاب مادرش هست، به ماهواره ندیدن هست، به اینکه اون سر دنیا رفت به فساد کشیده نشه هست، درس خون هست، عشق و علاقه به خواهرش داره، پرتوقع نیست، موقع کنکور از سهمیه استفاده نکرد و ...کتاب خیلی خوبی بود. کوتاه و مفید.عکسای شهید هم هست که ماشالله جوون خیلی رعنایی بوده.پدر و مادری که اینهمه برای به این سن رسوندن بچشون تلاش کردن، خون دل خوردن، هرچی که خواسته براش فراهم کردن، یجورایی امیدشون بود برای زندگی کردن، وابستگی خیلی زیادی که بهش داشتن (از پیامایی که بین مادر و پسر رد و بدل شده) بعد آخرش اینجوری میشه خیلی حس دردناکی داره. اون بخشی که با خبر متوجه عمق دردشو با تمام وجود باید درک کرد (اگر چه من هنوز مادر نشدم) ولی خیلی خیلی ناراحت شدم که اون خانواده چیکار قراره بکنن از بعد امیرحسین؟اون بخشی که سردار حاجی زاده از آبروی خودش میگذره تا لطمه ای به نظام نخوره، تا اگه قراره مسئولین مجازاتی درنظر گرفتن اون سینه سپر کنه و همه چیو به دوش بکشه خیلی آدمو به فکر فرو میبره که یه آدم چه چیزی براش از آبروش مهم تر بوده که خودشو فدا میکنه. من این بخش رو دوست داشتم. هنوزم تو خاطرم مونده و این نکته رو برام خاطرنشان کرد که بازهم حفظ نظام خیلی چیز حیاتیه و حتی شده آدم (اگه به خودش میشه انقلابی) باید براش از خودشم بگذره.بخشی که پیامای امیرحسین رو داره نشون میده و انگاری خبر داره از مرگی که قراره برسه برام عجیبه که چطوری یسری از شهدا خبر دارن از مرگشون؟ انگار بهشون وحی میشه. حالا برای امیرحسین مشخص نشده بود که کی و کجا قراره بمیره ولی حس اینکه قراره بمیره رو بهش رسیده بود و حتی با یه نفرم درمیون گذاشتکتاب تور تورنتواین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 12:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب کاش برگردی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fari00torabi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-rzgvbqrlpdn9</link>
                <description>کتاب کاش برگردی هم به سلامت تموم شد.شهید مدافع حرم ذکریا شیری که وقتی به دنیا اومده بود به خاطر گریه های زیادش باعث شد مادرش اونو دکتر ببره و اونجا بفهمن که فتقش مشکل داره و نیاز به عمل. استرس عمل برای بچه کوچیک مادرو برد به این وادی که به جهت سلامتی پسرش برای امام حسین نذری مقرر کنه و قربانی بده. گذشت و عمل موفقیت آمیز بود. بچه ها بزرگ شدن. ۷ بچه، سه دختر و چهار پسر. هر کدوم سر امتحان و درس خوندن ساز خودشو میزد یکی باید بلند بلند درس میخوند یکی یجای آروم میخواست و ... خونه هم کوچیک.ذکریا یکی از روزهای محرم با دوست های هم سن و سالش اینور و اونور مشغول بازی بودن و مادرش که دوست داشت اونم بیاد تو هیئت شرکت کنه وقتی دید پسرش جزو این سینه زنا نیست ناراحت شد و گریه کرد. ذکریا به گریه مادرش خیلی حساس بود وقتی متوجه شد که مادرش تو بچگی چه نذری کرده همونجا پا برهنه میره بین جماعت سینه زن.ذکریا دومین بچه خانواده و اولین پسر، بعد اینکه خواهرش ازدواج میکنه اونم قضیه ازدواج کردن خودش رو با مادرش درمیون میزاره ولی از اونجایی که نه کار درست و حسابی داره نه سربازی و نه خونه شون بزرگه که بیان اینجا زندگی کنن ... لذا بهش میگن صبر کن و برو دنبال کار و سربازی. ذکریا که خودش زنشو انتخاب کرده پا میشه تنهایی میره خواستگاری. خواستگاری کی؟ دختر عمه‌اش الهه. و از اونا ۲ سال زمان میگیره که هم سربازیش تموم بشه هم کار پیدا کنه. مادرش از زبون خواهر شوهرش متوجه ماجرا میشه و برای شوهرش تعریف میکنه. کربلایی که خنده اش گرفته چون دختر خواهرش بوده راضی به وصلت میشن.ذکریا شیری همرزم شهید حمید سیاهکالی مرادیه. شهیدی که من خیلی دوستش دارم کتابشو به اسم یادت باشد...زمانی که شهید حرف رفتن به سوریه رو به زبون میاره مادرش زیاد دلش راضی نیست اون موقع اعزام به سوریه مصادف میشه با عروسی یکی از بستگان. ذکریا هم خیلی دوست نداره بره ولی پدرش که میگه، بخاطر پدرش میاد عروسی. ولی دیگه ذکریا دل و دماغ نداره نه شوخی کنه نه بگه نه بخنده. دوست صمیمی شهید همون بار اعزام میشه و تو همون بار هم که ذکریا باهاش نیست شهید میشه وقتی ذکریا خبر شهادت رفیقشو میفهمه خیلی بهم میریزه چون قرار بوده با هم شهید بشن ولی نشد.برای بار دوم که میخواد اعزام بشه اونجا همسرش برای بار دوم بارداره. مادرش چون خیلی دوست داره بره کربلا ذکریا تمام کارهای رفتن رو درست میکنه که خودشو مادرش و پدرش و داداشاش باهم برن کربلا ولی دم رفتن به مادرش میگه من باید برم سوریه و نمیتونم باهاتون بیام. مادرش دلش رضا نیست بره اما بهرحال راضی میشه. مادر تو همون راه کربلا خواب میبینه، خواب عجیبی که نشون از شهید شدن ذکریا داره و اونجاست که مادر بهم میریزه.مادر میره دیدن امام حسین (ع) پسر میره دیدار حضرت زینب (س)پیکر شهید برنگشت و همونجا موند. چند صباحی که گذشت تو یه اعتکاف شهید به خواب یه نفر اونم به مدت ۳ شب میاد که به مادر و پدرش اطلاع بده که شهادتشو رسما اعلام کنن. به خواست شهید بعد اینهمه مدت بیخبری شهادتشو رسمی اعلام میکنن.فاطمه و همسر شهید از نبود ذکریا روز به روز آب میشن که بلاخره مادر به این فکر میوفته الهه با برادر شهید یعنی یحیی که مجرده ازدواج کنه. حتی شهید هم رضایتشو یجورایی نشون میده.کتاب خوبی بود. حالا من مادر نیستم ولی اینکه بچه رو از خودت بکنی که بدی در راه خدا خیلی سخته. محبت و عشق به فرزند اونم از طرف مادر رو با این کتابا که روایت از زبان مادره میشه فهمید.بریده کتاب چند روز بعد، مراسم ختم یکی از بستگان بودو داخل مراسم که شدم، بی‌صدا زیر دیواررفتم و تسبیح‌به‌دست مشغول فرستادن صلوات برای آن مرحوم شدم. کنار من دو نفر نشسته بودند که نه من آن‌ها را می‌شناختم، نه آن‌ها من را. طوری باهم صحبت می‌کردند که من ناخواسته صدایشان را می‌شنیدم. هرجا اسم سوریه می‌آمد، ناخوداگاه حواسم جمع می‌شد. یکی از آن‌ها گفت: «الهی خونۀ اونایی که جوون‌های مردم رو بردن سوریه و به کشتن دادن خراب بشه! بعضی‌ها حتی جنازه‌شون برنگشته. مگه پول چقدر ارزش داره که آدم بخواد جون خودش رو به خطر بندازه؟ آدم دلش برای مادر و زن و بچۀ این‌ها می‌سوزه.»آن‌یکی پرسید: «مگه به این‌ها پول هم می‌دن؟!»جواب داد: «آره بابا. قبل رفتن چند میلیون می‌ریزن به حسابشون! به خدا این‌ها با کارگری هم می‌تونستن بعد یه مدت این پولو جمع کنن. عوضش پیش زن و بچۀ خودشون خوش باشن.»از این تهمت‌ها خیلی دلم به درد آمد. نتوانستم ساکت بنشینم. خم شدم و به آن خانم گفتم: «شما با چشم خودت دیدی که پول ریختن به حسابشون؟»آن خانم جواب داد: «وقتی همه می‌گن که این‌ها به‌خاطر پول رفتن، حتماً پول به حسابشون ریختن دیگه!»نمی‌خواستم با او بحث کنم. حالم بد شده بود. جگرم آتش گرفت. از آنجا بلند شدم تا کمی دورتر از آن‌ها بنشینم. موقع رفتن شنیدم که آن خانم گفت: «به این زن چه ربطی داشت که از حرف ما ناراحت شد؟»یکی از خانم‌ها که من را می‌شناخت، با فهمیدن موضوع به آن خانم گفت: «ایشون مادر همون شهیدیه که دلت براش سوخت و گفتی پسرش پول گرفته!»آن خانم تا این را شنید، خیلی شرمنده شد. جلو آمد من را بوسید و کلی عذرخواهی کرد و گفت: «حاج‌خانم من منظورم بچۀ شما نبود.»گفتم: «چه فرقی می‌کنه؟ بقیۀ اون شهدا هم جای بچۀ من. شما خودت راضی می‌شی به‌خاطر پول به‌اندازۀ نوک سوزنی بچه‌ت زخمی بشه؟ به خدا این حرفایی که می‌زنید نمی‌تونید اون دنیا جواب‌گو باشید. همه‌ش تهمته. به همون حضرت زینب عَلَیهَا‌السَّلام نه یک تک‌شاهی به حساب پسر من واریز شده، نه بقیۀ شهدا به‌خاطر پول رفتن. خدا شاهده اگر خونۀ ما رو طلا بگیرن یا سند زمین‌های قزوین تا اقبالیه رو به اسم ما بزنن، به‌اندازۀ آه دختر این شهید ارزش نداره. من حاضر بودم روی حصیر بخوابم، ولی یه بار ذکریا رو می‌دیدم که پسرشو بغل کرده. کی می‌خواد جواب پسری رو بده که یتیم بزرگ می‌شه؟ شما چه می‌دونین توی دل خانواده‌های شهدا چی می‌گذره؟ یه آب خوش از گلوی ما پایین نمی‌ره. چرا با این قضاوت‌های اشتباه آتیش جهنمو برای خودتون می‌خرید؟»فاطمه دختر ذکریا بعد شهادت باباش خیلی بهم میریزه اونقدر که خیلی وقتا تب میکنه. مادربزرگش که میبرتش پارک اونجا زل میزنه به پدر و دختری که دارن تاب بازی میکنن از همونجا از پارک بدش میاد و مظلومانه میگه کاش پارک نمیرفتیم. (فکر کنم اونجا ۳ یا ۴ سالش بود.)عملیاتی که ذکریا شیری توش شهید میشه همون عملیاتی بوده که شهید حمید سیاهکالی شهید میشه.کتاب کاش برگردیاین پست را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته‌ام.</description>
                <category>مریم ترابی</category>
                <author>مریم ترابی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 12:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>