<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Farvah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Farvah</link>
        <description>در ستایش لحظه‌های “همیشه در هرگز”</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/918628/avatar/GI5O8T.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Farvah</title>
            <link>https://virgool.io/@Farvah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غصه‌های نخوردنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Farvah/%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-xegnubj4h4nl</link>
                <description>این روزها منتظرم ناگهان چیزی در من به کار بیفتد،یا در اخبار بگویند: دانشمندان اندامی جدید در بدن انسان کشف کردند.همان اندامی که قرار است به دردِ این‌همه غم بخورد.درست نیست، چیزی سر جایش نیست،این تن، این روح، این ذهن نمی‌توانند‌ ساخته شده باشند برای این حجم از درد و اندوه. این موجودی که “من” است برای این روزها چیزی کم دارد، قطعه‌ای از او گم شده انگار، قطعه‌ای که مسئول “دوام آوردن” باشد، مسئول “بروز غم‌های نامتناهی”یک چیزی که گم شده و قرار بوده سنگینی تمام رنگین‌کمان‌های باران‌های آمده و نیامده را از روی سینه‌ام بردارد.نمی‌شود که، اشک هم برای غم‌های پیش‌از‌این باشد هم برای احوال این روزها؟نه. حتماً یک راه برون‌ریزی دیگر هست که هنوز پیدایش نکرده‌ایم. حتماً جور دیگری باید این غصه‌ها را بیرون بیاوریم از تن و روح رنجورمان.این غصه‌هایی که کم‌کم دارند جا خوش می‌کنند و می‌چسبند به سلول‌ به سلولمان.این گریه‌هایی که با اشک نمی‌ریزند و دارند خودمان را در درونمان غرق می‌کنند.تا دیر نشده،تا تبدیل نشده‌ایم به مدفن غصه‌های ته‌گرفته ودر خودمان خفه نشده‌ایمیکی بیاید بگوید چطور می‌شود این غصه‌ها را خورد؟چطور باید این دردها را کشید؟</description>
                <category>Farvah</category>
                <author>Farvah</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 11:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز بقا: همیشه‌های‌ در هرگز</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%82%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-diwwc8ldxbon</link>
                <description>نمی‌تونیم رنجی که کشیدیم رو به دنیا پس بدیمنمی‌تونیم بریم فروشگاه و بگیم این غصه برای من زیادی بزرگ بود، می‌خوام پسش بدمحتی نمی‌تونیم بریم یه غم بزرگ رو با هزارتا غم کوچیک عوض کنیمدرستهرنجی که کشیدیم تا ابد با ما خواهد بود،بخشی از ما و قسمتی از اونچه هستیم.نمی‌تونیم حافظه‌مون رو پاک کنیماگر هم بتونیم، “ناخودآگاه” خیلی باهوش‌تر از من و توئه.اندوهی که بر ما گذشت تا پایان باهامون نفس می‌کشه؛ ولی معنیش این نیست که تمام لحظه‌هامون رو تصاحب می‌کنه،دقایقی، یا حداقل لحظاتی، در زندگی هستن که ما از تمام سرگذشتمون فارغ می‌شیم و زندگی می‌کنیمنفس می‌کشیممی‌خندیمشاد می‌شیمو خوش‌بختیم.و من فکر می‌کنمو “من” فکر می‌کنمو من “فکر می‌کنم”که این لحظات ارزشش رو دارنمی‌فهمم که اغلب تناسب دلخواهی بین خوشی‌ها و ناخوشی‌ها وجود ندارهمتوجهم که من جای هیچکس نبودمحق با شماست و زندگی گاهی به طرز نفس‌گیری سخته...اما در نهایت، من زیستن اون لحظات بکر و کم‌پیدا و مخملی رو انتخاب می‌کنمبا اینکه وقت‌هایی هست که خسته می‌شمکم میارمدرد می‌کشمپشیمون می‌شمو به نبودن گزینه‌ی “خروج” اعتراض می‌کنم،ولی خیلی ساده یا شاید ساده‌لوحانه، یکی از اون لحظاتِ “خوش‌بختی” همه رو می‌شوره و می‌بره***بایوی من (ever-in-never moments/لحظه‌های همیشه در هرگز) هم مقدمه‌ی فصلی از کتاب “تولستوی و مبل بنفش” با همین مضمونه و توضیحش در عکس پایین هست:</description>
                <category>Farvah</category>
                <author>Farvah</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 20:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه‌واردی که سرش را در هر سوراخی می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AE%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-tjpmtxagix58</link>
                <description>اول که آمدم بنویسم با خود گفتم: نکند به جامعه‌ی بزرگان ویرگول و شرکت‌کنندگانِ قَدَر و خوانندگان همیشگی و خلاصه هرکسی که حقآب‌وگل دارد در این بستر، بربخورد که یک جوجه‌ویرگولی با دو پست و دو دنبال‌کننده آمده در چالش شرکت کند! آن هم چه چالشی: درباره‌ی ویرگول‌ بنویسد!فکر کردم شاید یکی بیاید بگوید: تو اول غوره شو و بعد به مویزشدن هم می‌رسیم.دستم سست شد و همین که آمدم توی لاک خودم فرو بروم و پایم را داخل گلیمم بکشیم، فکر دیگری در سرم جرقه زد که: نه بابا، اینطورهاهم نیست. آمده‌ای در ویرگول‌ که مخاطبت را پیدا کنی، نقد شوی، با هم‌کیش‌های خویش آشنا گردی و خلاصه که یکی-دو پله بالا بروی،همه‌ی این‌ها هم به این امید که در ویرگول مخاطبان باشعورند و مهربان؛ اصلاً کسی که نقشه‌ی ویرگولستان را دست من داد همین‌ها راگفت که راهم را کج کردم اینجا.با همین فکرها خودم را باد کردم و دوباره راحت و آسوده پایم را کشیدم و از گلیمم درازتر کردم و آمدم که بنویسم.حالا فکر نکنید من با یک غوره سردیم می‌شود با یک مویز گرمیم (همچنین فکر نکنید فقط ضرب‌المثل‌هایی که غوره و مویز دارند بلدم،اتفاقی‌ست:)) فقط شرکت در اولین چالش ویرگول بالاخره با اگرمگر‌های خودش همراه است.این‌ها که گفتم قرار بود مقدمه باشد اما فکر کنم چانه‌ام گرم شد و سخن به درازا‌ کشید، پس بروم سر اصل مطلب و خلاصه و‌ مفید بگویمچگونه ویرگولستان برای منِ نوعی، به عنوان یک تازه‌وارد، امن و امان می‌شود و کنگرخوران در آن لنگر می‌اندازم: از قدیم و ندیم،تازه‌واردها خجل و عرق‌ریزان وارد جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا میان اهالی مجلس کسی حواسش جمع آن‌ها شود و به عبارتیکشفشان کند، حالا یا این اقبال به شخص رو می‌کرد یا آنقدر غریب می‌ماند که یواشکی جیم بزند و مجلس را به سمت کنج عزلت خودترک کند؛ حالا شاید من با این بلبل‌زبانی‌ و مزه‌پرانی‌ها خیلی هم شبیه تازه‌واردهای اصیل نباشم اما لُب کلام همان است: فکر کنمخیلی‌ها کل جنم و جگر خود را به کار می‌گیرند که از ناحیه‌ی امن و لاک خود خارج شوند و بیایند ویرگول که کسی ببیند و بخواندشان. رسم مهمان‌نوازی هم می‌گوید این بندگان عزیز خدا را -البته که انقدر هم رویم زیاد نیست که خودم را عرض کنم- با گشاده‌رویی بپذیریمو یخشان را آب کنیم. به عبارتی گمان می‌کنم حواس بالادستی‌ها و برنامه‌ریزان ویرگولستان باید به مهاجران جدید باشد و روی این قشرسرمایه‌گذاری کنند. بُزُرگَواران پیشکسوت دستشان را بگیرند و اگر دیدند عیارشان بالاست یاری دهند که ذوق و قلمشان از کار نیفتد وبی‌مکانی -البته از حیث مکانی برای بروز تراوشات ذهنی و درددل‌ها- دچار غمبادشان نکند و از انباشته‌شدن مقادیر زیادی حرف وسخن و اندیشه در سر مبارک، سر به بیابانِ انزوا نگذارند.خب، این هم از این. متن را منتشر می‌کنم به این امید که بعد از خواندنش، از ویرگولستان دیپورت نشوم و ویزایم باطل نگردد. البته مزاحمی‌کنم و می‌دانم ویرگولی‌ها منعطف‌تر و غریب‌نوازتر از این حرف‌ها هستند (نخیر، هیچ هم هندوانه زیر بغل کسی نگذاشته‌ام و صادقانهعرض کردم خدمتتان).مراتب قدردانی مرا بابت ماندن پای پرگویی‌‌هایم نیز پذیرا باشید.</description>
                <category>Farvah</category>
                <author>Farvah</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 14:25:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه‌بلد</title>
                <link>https://virgool.io/@Farvah/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%AF-febmkn49fxpw</link>
                <description>تنگه‌‌ی زرانگوش- دره‌شهر- استان ایلام_ما گذشتیماز شب‌هایی که فکر می‌کردیم توشون دفن می‌شیم،از روزهایی که انگار قرار بود توشون حل بشیم، گذشتیم از دقایقی که غمباد دست گذاشته بود رو خرخره‌مون، از لحظه‌هایی که چند سال گذشتن، عبور کردیمنه همینقدر ساده که به لفظ میاد نه همینقدر سریع که نوشته می‌شه یه جاهایی تا گردن توی باتلاق اون ثانیه‌ها فرو رفتیم و با شاخه‌های ترد و نازکی خودمون رو بیرون کشیدیم که فکر نمی‌کردیم وزنمون رو طاقت بیارن، یه جاهایی اصلاً دست از تقلا کشیدیم و بَسْت نشستیم وسط آتیش و خواستیم خاکستر بشیم و باد ذره‌ذره پراکنده‌مون کنه، اما بازم پا شدیم و تن دادیم به عبور؛یه جاهایی از مسیر دویدیم، یه جاهایی راه رفتیم، یه جاهایی تلوتلو خوردیم،یه جاهایی سینه‌خیز خودمون رو کشیدیم، و گذشتیماون مسیر تموم شددرد و کوفتگی تنمون خوب شد، آزردگی و خستگی روحمون دیرتر،یه سری زخم‌ها هم اون گوشه‌گوشه‌ها موندن و پاک نشدن، با همه‌ی این‌ها، ما اون مسیر رو از بَر شدیم یا دیگه قدم توش نمی‌ذاریمیا این‌بار که واردش شدیم پیچ‌و‌خم‌هاش رو بلدیمفراز‌و‌فرودهاش رو بلدیممی‌دونیم کجا مردابی داره که باید دورش زد و کجا درختی که می‌شه زیر سایه‌ش نفس تازه کرد***و آدمی که راه‌ها رو بهتر می‌شناسه، تنش پر از زخم‌هاییه که شاید نبینیم.</description>
                <category>Farvah</category>
                <author>Farvah</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 17:16:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Farvah/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-ilgwqotw6vbr</link>
                <description>#ایلامناگاه خسته شده‌امگویی به یاد آورده‌ باشمپیش از این بارها زیسته‌ام:روزی قاصدکی بوده‌ام در سرزمین‌های بی‌باد،سال‌ها جاده‌ای بوده‌ام که هیچکس از آن بازنگشت،و روزگاری باجه‌ی تلفن بوده‌ام، در یتیم‌خانه‌.خسته‌امو کمی که فکر می‌کنم، به یاد می‌آورم در تمام جنگ‌های تاریخ کشته شده‌ام،و به انتظار تمام سربازها نشسته‌ام.دوباره زنده‌ام؛و دست‌هایم با یادآوری خاطراتشان پینه می‌زنند،پاهایم از چند ‌‌عمر ایستادن خم می‌شوند،و قلبم گویی در سینه‌ی تمامِ سوگوارها تپیده است.خسته‌امو لالایی تمام مادرانِ تا کنونِ خود را می‌خواهمتا تنها یک عمر را، به خواب بروم.</description>
                <category>Farvah</category>
                <author>Farvah</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 18:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>