<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایرلیا ?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Farzane7</link>
        <description>اکنون من مرگ گشته‌ام، نابودگر جهان‌ها...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:37:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1686092/avatar/c8yOXb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایرلیا ?</title>
            <link>https://virgool.io/@Farzane7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب‌نوشت یک کنکوری...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-cdj1puvqynao</link>
                <description>همیشه نوشتن رو دوست داشتم، شاید چون فقط توی همین صفحه سفید بود که یه سری از وقایع می‌تونست ممکن بشه. ازم می‌پرسه: چی به سرت اومده؟ چرا انقدر عوض شدی؟ حتی نمی‌دونستم باید در جواب، چی بگم. من کنکوری که این ساعت از شب باید توی خواب به سر ببره، یهو هوای نوشتن به سرش زده تا شاید این لغاتی که تایپ میشه بتونه باری رو از شونه‌هاش برداره و اونا رو سبک کنه. ازم می‌پرسه به جز خشم، ناراحتی و بی‌حوصلگی حالت دیگه‌ای هم داری؟ خوشحالی‌ات خیلی کمیاب شده. آروم به این فکر می‌کنم که صرفا شاید از یه جایی به بعد دیگه توان این رو نداشتم که خشم و غمم رو بروز ندم و کمک می‌خواستم، همه اینا برای این بود که بگم اهای، من اینجا زیر یه فشار وحشتناک شدید دارم له میشم. مهم نبود که ایده‌ای داشته باشم یا موضوعی بهم الهام شده باشه، نوشتن مثل یه مادر مهربون، همیشه آغوشش به سوی من باز بود. حتی اگه فقط مواقع غم و رنج به سراغش می‌رفتم، باز هم مثل سابق نگاهم می‌کرد و به مشکلات‌هام گوش می‌داد. ایز تایپینگ میشه و چند لحظه بعد پیامی رو می‌بینم که باورش نمی‌کنم، برام نوشته عزیزم، این مشکل تو هستش، نه مشکل من. نمی‌دونم از کجای تاریخ تمدن یا نظریه فرگشت چنین چیزی باب شد؛ ولی انگاری افراد عموما دیگه بهم دیگه رحم نکردن. به متن‌هایی که نصفه و نیمه موندن فکر می‌کنم و می‌ترسم که این متن هم به سرنوشت اونا دچار بشه؛ ولی فقط یه نگارنده می‌تونه از استرسی که موقع زدن اینتر تجربه می‌کنه، دم بزنه! بهم می‌گه درباره آینده اورثینک نکن و فقط رویا پردازی کن. راستش افکارم بعد از شنیدن این رو نمی‌تونم تبین کنم؛ چون جز ممنوعه‌هاست. زمان می‌گذره، اتفاقات مختلف پیش میان، فصل‌ها عوض میشن، آدما میان و می‌رن، مو‌ها می‌ریزن و سفید می‌شن، مردم عاشق میشن و با عشق ودا می‌کنن، صورت‌ها چروک میشه و ما بازم استوار می‌مونیم. شاید اولش برامون عجیب و دور از ذهن به نظر برسه که چطوری همه چیز می‌تونه روزی دچار دگرگونی بشه؟ ولی این نظم طبیعته. امید چیز عجیبیه، قوی‌ترین و بی‌رحم‌ترین محرک جهان خلقته؛ ولی وقتی امید رو محکم بچسبی، بهت قول می‌دم که تو شکست‌ناپذیر میشی. شاید در جا بزنی، تقلا کنی و حتی افسار عشق منجر به خفگی‌ات بشه؛ ولی تو مثل درختی که ریشه‌هاش تا عمق زمین فرو رفته، می‌چرخی دنبال آب و دوباره سبز سبز میشی. بهم اطمینان کن.بگن بگم اها</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 11:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سوم: سقوط ازاد.</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF-yzfcjyaasrra</link>
                <description>عنوان این اپیزود کاملا یهویی به ذهنم رسید. به نظرم با توجه به پسرفت وحشتناکی که تراز آزمون امروزم داشته، این بهترین عنوان باشه.امروز بدترین ترازی ممکن رو از اول سال تا به الان داشتم. هنوز توی شوکم که واقعا این کارنامه آزمون برای من هستش یا نه. سر دفترچه دوم توی آزمون ذهنم یخ زد، وقتی سوال نوسانی رو که همیشه عین آب خوردن حلش می‌کردم، عدداش رو اشتباه محاسبه کردم و جوابش توی گزینه‌ها نبود. مغزم یخ زد. با خودم گفتم: وقتی اینی رو که همیشه حلش می‌کردم، نمی‌تونم حل کنم، وای به حال بقیه سوال‌ها. شاید دقیقا اشتباهم همین بود که نباید چنین فکری می‌کردم؛ ولی توی اون لحظه ذهنم بزرگ‌ترین دشمنم شد. توپ‌خانه خودی رو زد و تراز و درصد‌هام فاجعه شد.ساعت خواب و بیداری‌ام بهم ریخته، دوباره رو آوردم به خوردن چیزای ناسالم. در حالی که می‌دونم وقتی با وجود کنکور فعالیت بدنی آنچنانی ندارم، نباید از اینجور چیزا بخورم تا وزنم توی رنج طبیعی بمونه. نمی‌دونم باید ادامه بدم یا نه، نمی‌دونم باید بگم گور بابا رویا‌ها، هر کسی که به جایی رسیده به زور پول بوده. اینکه موفقیت و پیشرفت باید از سالیان قبل توی طالعت نوشته شده باشه. یا به قول مامان‌بزرگ‌هامون، پیشونی طرف باید بلند باشه؛ ولی از اعماق قلبم چند خطی رو که بالا نوشتم، قبول ندارم. دقیق‌تر بخوام بگم از اعماق مغزم. یه جایی توی قشر خاکستری مغزم. شاید مسیر من سنگلاخ باشه، شاید مثل مسیر خیلی‌های دیگه صاف و آسفالت شده نباشه، شاید که ما الاغ اسپرت سوار شده باشیم و یه سری‌های دیگه بنز آخرین سیستم داشته باشن؛ ولی رسالت ما در تقلا بودن و دووم اوردنه. وقتی از ترس دیر رسیدن، اولین نفر می‌رسی به ازمونشاید یه سری جاها مثل همین تراز آزمون امروزم، حس کنم که کله پا شدم و کل جهان داره بهم ریشخند می‌زنه که دیدی گفتم؟ تو موفق نمیشی! تو هیچی نمیشی! تو قراره در تنهایی و گرسنگی بمیری! تو هیچ سلول خاکستری که نجاتت بده، نداری! صادقانه بگم تمام این صدا‌هایی که فکر می‌کنیم از جهان پیرامون مون هستن، در واقع بازتابی از ذهنیت ما هستن. تا وقتی که خودت ترس از خواب موندن نداشته باشی، مردم به خودشون اجازه نمی‌دن در این باره برات سخنرانی کنن. می‌دونی حرفم چیه؟ اینکه الان اگه بیخیال بشیم، همه چیز همین‌جا تموم میشه؛ اما اگه اینجا جایی باشه که بچه پررو بازی در بیاریم و بگیم می‌مونیم تا تهش، امکان داره همه چیز عوض بشه؛ چون طبق ریاضی باید تابع تو یه ورودی بگیره تا بتونه خروجی بده. وقتی بهش ورودی ندی، چطوری می‌تونی ازش انتظار نتیجه داشته باشی؟ وقتی هر شب ساعت دو شب می‌خوابی، چطوری می‌تونی توقع داشته باشی که صبح زود بیدار بشی؟ وقتی ساعت مطالعه‌ات پایین بوده، چطوری می‌تونی توقع پیشرفت تراز رو داشته باشی؟ وقتی روی خودت سرمایه گذاری نمی‌کنی، چطوری می‌تونی توقع داشته باشه که دچار توسعه فردی بشی؟ چرا فکر می‌کنی با همون روش و ذهنیت قدیمی می‌تونی مسائل جدید رو حل کنی؟ باید روش‌های جدید یاد بگیری، باید بتونی سازش پیدا کنی؛ چون این رسم طبیعته و تو هم جز از این طبیعت هستی. اونی که خودش رو از این قاعده مستثنا می‌دونه، در واقع مستثنا نیست، درست مثل زمانی می‌مونه که همه کار‌های توی روز مهم باشن، اونوقت دیگه هیچ کاری، مهم نیست. چرا فکر می‌کنیم موقعیتی که الان توش هستیم، جایی هست که باید تا ابد توش بمونیم؟ حتی وقتی توی لجن‌زار هم گیر کرده باشی بازم باید تلاش کنی برای نجات، حتی وقتی انگیزه‌ای نداری حتی وقتی ماشینت خراب شده و کنار جاده نشستی و رد شدن آدما رو می‌بینی و فکر می‌کنی تو تنها فردی هستی که توی جهان ایستاده. اگه برای نجات تلاش نکنی، از یه ماهی به صید افتاده هم کمتری. بعضی از روز‌ها باید به هر چیزی که حتی به نظرت خنده‌دار و مسخره میاد، چنگ بزنی تا پیش بری، از این کار شرمنده نباش؛ چون وقتی داری سقوط آزاد می‌کنی، باید دنبال یه منبع نجات باشی، نه دنبال چون و چرایی اون منبع! شاید حتی موقع خواندن این متن داری بهم ناسزا می‌گی و فکر کردی زیادی دلم خوش هستش؛ ولی لطفا بدون که چنین روزایی مثل امروز تا بی نهایت ادامه ندارن...</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوم: در تقلا</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-pmwfue9b5gi8</link>
                <description>الان که این متن رو می‌نویسم، حدودا دوازده روزی از قطعی اینترنت گذشته. علاقه‌ای نداشتم این اپیزود‌ها ادامه پیدا بکنه؛ اما انگاری ناگزیرم.اولین روزایی که ویرگول رو پیدا کرده بودم تا مدت طولانی بدون اکانت آدمای بسیاری رو می‌خوندم؛ ولی وقتی من اکانت زدم، اکثریت افرادی که نوشته‌هاشون رو دوست داشتم یا دیلیت اکانت کردن یا کمتر نوشتن یا دیگه ننوشتن. از همون بازه‌ها بود که من نیومده، انگاری محکوم به رفتن بودم. خود نوشتن نه؛ ولی نوشتن توی ویرگول دیگه اون احساس خوب رو بهم منتقل نکرد. مثل این بود که توی استادیومی که خالی از تماشاچی هستش، بخوای بازی رئال با بارسا رو ببینی. برای همین بود که با اینجا غریبه شدم؛ ولی با آدماش نه! اما الان مثل کوه نوردی که مدت‌های طولانی توی برف پیش اومده، رسیدم به یه کلبه و می‌خوام توی گرمای کلبه، خودمو گرم کنم.این روزایی که که گذشت، چندان روزای جالبی نبود، احتمالا بشه یکی از پر چالش‌ترین بازه‌های زندگی‌ام. طوری که بعد‌ها حتی نمی‌تونم تصور کنم چطوری از پسش بر‌اومدم، دلم می‌خواد متن‌هایی که دارم اینجا می‌نویسم زیبا باشه و فاخر؛ ولی الان شده صرفا یه شرح حال کلی. انگاری یه رمان هفتصد صفحه‌ای رو از صفحه سیصدم شروع کنی به خواندن و متعجب بمونی که چرا روند داستان به نظرت گنگ و مبهمه! عزیزم، بهتره کتاب رو از صفحه اول شروع کنی؛ چون بارها و بارها اگه صفحه سیصد شروع کنی، تاثیری قرار نیست داشته باشه روی میزان فهم تو از داستان.دارم سوال هندسه پایه حل می‌کنم، برف هم آروم آروم بعد از مدت‌ها به تن سرد شهر من داره می‌شکنه. به برف نگاه می‌کنم و از اعماق وجودم دلم می‌خواد برم بیرون و آدم برفی بسازم و اسمش رو بذارم هوشنگ یا چنگیز. به ثانیه‌ای نمی‌رسه که حتی از تصور چنین فکری هم خودم رو سرزنش می‌کنم و نگاهم رو از برف می‌گیرم.از کنار یه مدرسه پسرونه رد میشم، یه پسر گلوله برفی ساخته و رفیقش رو هدف گرفته. من دقیقا توی راستای پرتاب گلوله‌ام. خم میشم تا گلوله بهم نخوره. هر دوتاتون متوجه این کار من میشن و لبخند می‌زنن، منم لبخند می‌زنم.حتی توی یخبندون هم چراغ‌های رنگی دیده میشن.سرم سنگین به نظر می‌رسه، طوری که انگاری همه مسگر‌های جهان نشسته باشن توی مغزم و کاسبی راه انداخته باشن. ذهنم درگیره چیزای مختلفی هستش؛ اما برام واقعا جای سوال داره که اون موضوعات هم ذهن‌شون درگیر من هستش؟ یا کلا ما آدما فقط داریم همه چیز رو سخت می‌کنیم و سخت می‌گیریم؟</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود اول: دوام آوردن.</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-p0gb1dwb7ikj</link>
                <description>گمان نمی‌کردم که شمار روزهای قطع شدن نت به هفت روز برسد، برای شنیده شدن/ خوانده شدن تا روزی که دوباره نت وصل شود، به نوشتن این اپیزود‌ها ادامه می‌دهم، به تقلید از آتنا!دقیقا همین امروز متوجه شدم که پنل اسپات پلیر فیزیکم دیگر باز نمی‌شود، بودجه بندی آزمون بعدی زیست یازدهم را هم شامل می‌شود و هنوز نمی‌دانم که برای تماشای ویدیو‌هایش دقیقا قرار است چه کار کنم و بعید هم می‌دانم که به این زودی دریابم که دقیقا باید چه نوع خاکی به سرم بریزم. در تلاشم که به تمام صداهایی بی اعتنا باشم که معتقدند آخر همه چیز پوچی است و حتی هر تلاشی هم بکنی، نهایتا در همان نقطه که هستی باقی می‌مانی؛ اما شما که دیگر غریبه نیستید، در این روز‌ها بعضی اوقات صداها بر من چیره می‌شوند و شریان به شریان مرا غم در بر می‌گیرد. حوالی ده روزی است که می‌خواهم گریه کنم، برای تمام چیزهایی که تیشه بر ریشه من می‌زند؛ ولی نه فرصتش پیش آمد و نه شرایطش. آخر دیگر زمانی برای گریستن هم نیست. بغض آرام آرام در وجودم رشد می‌کند و می‌خواهد در چشمانم حلقه ببندد؛ ولی ناگریز او هم همانند من محکوم است به نادیده گرفتن شدن. نهایتا در گوشه‌ای از قلبم جا خوش می‌کند، به امید آنکه مرتبه بعدی فرصت جلان دادن پیدا کند.امروز در ابتدای پاسخنامه ماز، دو صفحه‌ای پر بود از حرف‌های امیدبخش و سازنده. نمی‌دانم، شاید من سِر شده باشم یا شاید آنها هم نمی‌دانستند که موقع برگزاری این آزمون تا این حد رویدادهای مختلف رخ دهد. هر چه که بود، خشمگینم کرد...در تلاشم عکس برای پست آپلود کنم؛ ولی گویا همین هم نمی‌شود. می‌ترسم، از همه چیز می‌ترسم. از ماندن در این شهر کوچک با مردمانی کوتاه نظر. از تجربه دوباره شکست. از زمین خوردنی که دیگر نتوانم بلند شوم. از این که دیگر نتوانم پیام‌رسان فعالی داشته باشم. از این که دیگر نتوانم با مشاورم صحبت کنم و این هفت روز بشود هفتاد روز، بشود صد و هفتاد روز... از گذر تک به تک روزهای نوجوانی‌ام در چنین شرایطی؛ در حالی که هرگز این روزا باز نخواهند گشت. از ندیدن دوستانم در سیزده آذر. از مرگ در چنین روزگاری در حالی که حتی جبروت اصفهان را ندیده‌ام. از غمگین ماندن در بهار زندگی‌ام. از ادامه دار شدن نشستن کنار غذا و نوشتن از ترس‌هایم در تنها جایی که می‌شود این روزا صحبت کرد. از رها شدن نیز. از صحبت کردن و قضاوت شدن. از زخم‌های سر بازی که سرباز نشوند و سربار شوند و در نهایت از خودم هم می‌ترسم...واقعا امیدوارم به اپیزود دوم نرسه...تس</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم، برای آرام شدن ذهنی متلاطم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-vq14iqmcfgxz</link>
                <description>انتن نیست، اینترنت‌ها چند روزی هستش که قطع شده. حتی پیام‌رسان‌های داخلی هم بالا نمیاد. دقیقا چهار روزه که نتونستم با مشاور تحصیلی‌ام صحبت کنم یا برنامه‌ای بگیرم، خودم برای خودم برنامه الله بختکی می‌ریزم، برنامه‌ای که توش فقط ریاضی و زیست به چشم می‌خوره. البته از ذهنی که تمرکزش نابود شده، توقع خواندن چند مدل درس مختلف رو توی یه روز ندارم.هودی سالیوانم را پوشیدم، هنوز سی تا سوال ریاضی‌ام مونده؛ ولی برای آرام شدن تلاطم ذهنم و شاید برای شنیده شدن/خوانده شدن امدم توی ویرگول تا بنویسم. همه چیز آشفته تر از آن چیزی شده که به نظر می‌رسد. تلاش می‌کنم که خودم را سرزنش نکنم؛ ولی در سرم صدایی فریاد می‌زند که تو داری کم کاری می‌کنی.از عمیق‌ترین نقطه وجودم دوست دارم تمام آنچه را در سرم هست، بدون سانسور بازگو کنم و مطمئن باشم که قضاوت نشوم و بدانم که نگاه‌ها نسبت به من تغییر نکند، چیزی که شاید دیگر دور از ذهن به نظر برسد.انگار زمان در ذهن من ایستاده، بقیه دانشگاه می‌روند. وارد رابطه می‌شوند، پول در میارند و زندگی نسبتا خوبی را می‌سازند؛ ولی انگار من تنها کسی هستم که ساکن ایستادم. انگار که منتظرم که روزی برسد که از خواب بیدار شوم و ببینم که یک تغییر اساسی کردم، از همان تغییر‌ها که می‌گویند فلانی انگار یک نفر دیگه شده؛ اما هر روز صبح جهان پوزخندی به من می‌زند و می‌گوید زهی خیال باطل!من تنها چیزی که در دستانم مانده، آرزوست. هیچ چیزی جز چندی آرزو ندارم، نه شانه‌ای برای گریستن، نه پلن بی، نه پناهگاهی برای رفتن...</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 00:20:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضورت مثل ساعت شنی بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-skpxv6xzsrpc</link>
                <description>هنگامی که چشمانم را می‌بندم، اهسته جهان در مقابل نگاهم رنگ می‌بازد؛ اما غم خاطرات اشک می‌شود بر چهره‌ام.تو را به یاد می‌آورم، واضح‌تر از گذشته! لبخند گرمت را دوباره می‌بینم و می‌دانم که لبخندت دیگر برای من نیست. چند روز دیگر باید گذر کند تا قلبم دریاب که تو دیگر در جهان من نیستی؟ دیگر متعلق به من نیستی؟ چند بار دیگر باید در جهان رویا تو را ببینم تا بفهمم که دیگر در جهانم نیستی؟ ای کاش می‌دانستی که پس از تو همچو برگ خزان زده در دست باد، بلاتکلیف به هر سو می‌روم.خیال می‌کردم رابطه‌ام با تو همانند شراب ناب، در گردش زمان ناب‌تر و خالص‌تر می‌شود؛ اما کنون تنها تلخی می بر جانم نشسته. تو مرا تنها گذاشتی در موسمی که بیش از هر لحظه‌ای به تو نیاز داشتم. تو جان جانان من بودی؛ اما الان تو تنها ردی از خاطره‌ای!هرگز نگفتی دوستم داری؛ اما برق در چشمانت هر بار عشق را فریاد کشید. می‌دانستم که اگر از زخم‌هایم بگویم، تو دیگر مرا خورشیدت نمی‌دانی. می‌دانستم که اگر روزی گذشته‌ام در پی من بیاید، تو دیگر در پی من نیستی...گفتم: این سیاهی برای من نیست که در تیرگی آسمان زندگی‌ام محصور شده‌ام. تو خندیدی و گفتی: جهانت چرا هرگز رنگ صبح به خود ندیده؟ قلبم را از سینه بیرون کشیدم تا تقدیمت کنم؛ ولی تو از سرخی خون بر سرانگشتانم ترسیدی.تو درد و درمان درد بودی. باز ماندم تا باز گردی؛ اما تو رفتی. تو را از خود گم کردم. تو پناه من بودی؛ ولی بی پناهم کردی در میان لشکری از گرگ‌ها. ارتشی که تا مرا به زمین نزند، رهایم نمی‌کند. می‌دانستی که شکست من برای این گرگ‌های انسان نما، بساط بزم‌شان را فراهم می‌کند؛ ولی برای تو هم دیگر مرگ و زندگی‌ام تفاوت چندانی ندارد.جان من، نفس کشیدنم دیگر برای زندگی نیست. معشوقه‌‌ات دارد جان می‌دهد. پرسیدی چرا عاشق علامت نقطه ویرگول هستم؟ چون پایان کار در دست من است، اگر بخواهم ویرگول می‌گذارم بر آخرین جمله‌ام و دوباره از نو با قلبی بی تپش، اغاز می‌کنم درس عشق را و اگر نخواهم این حس پر تلاطم را، نقطه می‌گذارم بر داستان‌مان و پایان‌مان چنان به سر میاید که گویی هرگز تو عاشق من نبودی و من هم تو را هرگز جان جانانم خطاب نکرده‌ام.هر زمان فالی گرفتم غم مخور آمد ولیاین امید واهی حافظ مرا بیچاره کردبعد از مدت‌ها یه کامبک اساسی زدم...این امید واهیِ حافظ مرا بیچاره کرد</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 23:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردای دور...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-wzpwhe6rvuy1</link>
                <description>اگه بهت نشون بدم که چقدر آسیب دیده‌ام، باز هم طوری بهم نگاه می‌کنی که انگار معجزه خلقتم؟اگه بهت بگم که اون چیزی نیستم که تو فکر می‌کنی، باز هم قلبت رو می‌دی بهم؟اگه دلم بخواد دور بشم از بشریت و فضا بخوام، باز هم بهم فکر می‌کنی؟اگه زخم‌ها رو جلوت بشمرم، روزی نمی‌رسه که از همون زخم‌ها بهم صدمه بزنی؟اگه بهت بگم خسته شدم از زندگی و می‌خوام ناپدید بشم از صفحه جهان، باز هم دنبالم میای؟دلم رو به چی خوش کنم آخه؟ به اینکه تو یه روزی منو ببینی؟ یا به اینکه فکر کنی من اونقدر شایسته هستم یا نه؟ یا به اینکه گذشته‌ یه روز رهام کنه و دنبالم نیاد؟ یا آدمایی که دوست‌شون دارم حال‌شون خوب باشه؟نه جان من، این مبارزه، جنگی بود که از اول، آخرش معلوم بود. شاید من فقط نمی‌خواستم بپذیرم این رو...</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 20:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-btqdyqyj8pdp</link>
                <description>این بار می‌نویسم به نام تو، به نام تویی که دوران سختی را سپری می‌کنی...می‌نویسم برای فردی که در این نیمه شب زندگی، تسلیم نشده؛ گرچه قامتش خمیده گشت...می‌نویسم برای ثبت شب‌هایی که بالشت هم اغوش اشک‌هایت بود.می‌نویسم برای روزهایی که سر بر کتاب نهادی و چهره‌ات خیس شد.می‌نویسم برای تمامی شب‌هایی که گمان نمی‌کردی بگذرند؛ اما گذشتند.می‌نویسم برای پست‌هایی که می‌گفتی هرگز رهایت نمی‌کنند؛ اما در تاریک‌ترین لحظات سرنوشتت رهایت کردن..می‌نویسم برای لبخندهای مصنوعی که در اتاقک اسانسور تمرین‌شان کردی! می‌نویسم برای تک تک لحظاتی که خواستی نباشی، نباشند و نباشیم...می‌نویسم برای تو که هرگز تسلیم نشد...</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 20:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم مثل...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-jlskgzoa4sfv</link>
                <description>دوستت دارم مثل یک لیوان چای داغ در زمستان سرد...مثل یک لاک صورتی برای تقویت روحیه...مثل یک شربت خنک در تابستان داغ، البته احساس ان زودگذر است؛ اما احساس من به تو نه...مثل درس خواندن، درست نیم ساعت قبل از امتحان. علاقه من هم دقیقا همین قدر حیاتی است.مثل تقلا برای نفس کشیدن هنگام غرق شدن در اب... که هیچ وقت ارزشش رو نمی‌دانیم، مگر زمانی که ان را از دست دهیم. مثل یک ادم برفی که عاشق خورشید شده؛ گرچه می‌داند این علاقه تاوانش، مرگ اوست... مثل یک خواب طولانی بعد از چندین شب بی‌خوابی... دقیقا با همان ارامش! مثل یک نقش و نگار طلایی بر یک لباس ابریشمی سپید...مثل یک اغوش گرم هنگام بارش برف، موسمی که می‌بارد، من در حال سوختنم...مثل زیباترین غزل حافظ. هرچند که تک به تک آنان زیباست...مثل گل‌های شمعدونی در گلخانه کوچکم...مثل چشمک زدنی که هیچ وقت فرا نگرفتم..بی ربط:/</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 23:05:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افتاب طلوع نکرده بود که...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-kscxvqywh3qs</link>
                <description>از نیمه شب گذشته... ذهنم پر از اشوب شده، خستگی روی تک به تک سلول‌های تنم چیره گشته. نگاهم به فایل پی دی اف نا مفهوم مقابلمه. چیزی که وجودم می‌خواد رفتن به تخت و خوابیدنه؛ اما امتحان آزمایشگاه شیمی ترم عجیب ذهنم را درگیر خودش ساخته...یک بخش کامل مانده هنوز؛ اما می‌دانم که کشش درس خواندنم برای امروز به اتمام رسیده است. مستقیم و خمار خواب به سمت خواب می‌رم. دنیایی که در ان خستگی معنایی ندارد..الارام چهار صبح یعنی: سلام، یه حجیم عظیمی از درس باقی مونده که نخوندی! برای همین منو فرا خواندی تا بیدارت کنم!اما منی که در ان لحظات حتی نام خود را به یاد نمی‌آورم، توقع بالایی است که بدانم امتحان دارم و درس‌هایم مانده است... در ان لحظات تنها چیزی که به ان نیاز دارم، اندکی خواب است؛ چون من انسان هستم، نه ادم...الارام پنج صبح؟! اگر قرار بود بیدار بشوم ساعتی پیش بیدار بودم...اخرین فرصت: 5:30! با سر درد عجیب چای دم می‌کنم، حالت تهوعی از شب بیداری و شامی که خورده یا ناخورده به خواب رفته‌اند بر جانم مانده...چای بسیار داغ است، منتظرم تا سرد‌تر شود، جزوه و کتاب مدتی است که باز شده؛ گرچه افکار دریایی طوفانی است؛ اما ازمون همانند ناخدای ماهر می‌داند که چگونه این را رام سازد...6:40) مادرم اصرار دارد که اول اماده شوم و بعد بخوانم؛ اما من خشمگین و اندوهگین حرفش رو نادیده می‌گیرم. دقایقی بعد دوباره می‌گوید و ناچار می‌شوم برخیزم... ماگ چای دست نخورده‌ام را در سینک می‌گذارم، بازهم چای را از دست دادم؛ چون زمان ندارم و در ان مورچه افتاده است... قدمی بر نداشته‌ام که شیشه بزرگی در کف پایم فرو می‌رود، خون سرخ و گرم روی سرامیک‌های سفید و تمیز اشپزخانه می‌ریزد. از درد چشمانم را می‌بندم و شیشه را بیرون می‌کشم. خدا می‌داند که چه عاشورایی در دلم به پا گشته است...6:45) لنگ لنگان و لی لی کنان به سمت سرویس می‌روم، با پایین که قطرات خونش، زمین را جلوه می‌دهد. گریه می‌کنم، در سکوت و ارام... علت گریه‌ام چه بود؟ درد پا؟ یا خون ریزی‌اش؟ یا ازمونی که نخواندم؟! بتادین و گاز استریل را پیدا می‌کنم، برای خودم هم عجیب است که چطور به یاد دارم که انها را کجا نهاده‌ام... خدا را شکر می‌کنم که پانسمان کردن را یاد گرفته‌ام؛ اما می‌فهمم که دیگر نمی‌توانم پای چپم را زمین بگذارم؛ چون من انسان هستم...6:50) کیفم را اماده کرده‌ای؛ اما هیچ کدام از جزوه‌هایم را نذاشته‌ای.. نگرانم که سرویس برود و با این پای زخم خورده چگونه خود را به مدرسه برسانم که خوب سرویس را از دست دادم و رفت...7:30) لنگ لنگان از ماشین پیاده شدم، امروز تو مرا با اژانس رساندی، کل مسیر را داشتم تلاش می‌کردم درس‌های باقی مانده را بخوانم که البته تمام نشده‌اند...8:00) برگه‌ها پخش می‌شود، زیر کف پای چپم مرطوب می‌شود و درمیابم باز خونریزی کرده است... سلفوریک اسید خورنده بود یا اتشگیر؟!... تمام سلول‌های تنم روی پای اسیبب دیده‌ام متمرکز گشته و هیچ چیز از جزوه به یاد ندارم... 8:30) برگه‌ها بالا! وقت تمام است... جواب‌هایی که نمی‌دانم را تغییر می‌دهند و برگه را می‌دهم... سرم را روی دستانم می‌گذارم و اجازه می‌دهم خون، کف کتونی‌ام خیس کند...پی نوشت اول: نوشتم، صرفا به خاطر اینکه دوست داشتم بنویسم و به خاطر حرف روان نویس عزیز.پی نوشت دوم: ایده این پست رو از این پست دوست عزیز‌مون گرفتم.https://vrgl.ir/1oaj1</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 13:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت دلتنگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-pckvl2z8zvsl</link>
                <description>گاهی اوقات جهان برایم تنگ می‌شود، چنان که اشک‌هایم بر چهره‌اش می‌ریزد...نه برای چند دقایقی یا یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت؛ بلکه برای چندین روز متوالی تا حدی که دو سال شود!...بابا جان، اینکه می‌دانم تو تمام امید است به من بوده است و خواهد بود. باعث می‌شود که عذاب وجدان بگیرم که من دارم تمام زحمات و امیدت را نابود می‌کنم و تو را تا امید می‌سازم...آخر می‌دانی بابا جان، زمانه بدی شده است...هنگام ورودم به دبیرستان، هیچ کس به من تبریک نگفت... هیچ کس مرا در اغوش نفشرد... تمام دوستانم، تک به تک‌شان را از دست داده‌ام... گویی در این کیهان، کسی برایم نمانده و بی خودم تنها شدم... هنگام ورودم به دبیرستان، هیچ کس به من تبریک نگفت... هیچ کس مرا در اغوش نفشرد...تمام دوستانم، تک به تک‌شان را از دست داده‌ام... گویی در این کیهان، کسی برایم نمانده و بی خودم تنها شدم...انده و بی خودم تنها شدم... آری، شاید اندوه، پنج حرف باشد؛ اما برای من در سه حرف خلاصه می‌شود یعنی درد... بابا جان دختری دارد برایت سخن می‌گوید که برای امتحان فیزیک فردایش هیچ نخوانده... دختری دارد می‌نویسد و تو می‌خوانی که هیچ دوستی در مدرسه جدیدش ندارد. دختری که جز گریستن راه کاری را فرا نگرفته است...  خستم، خستم، خستم و خستم!تا ان حد که نمی‌توانی تصور کنی، هیچ تعریفی برای علت خستگی‌ام ندارم... این اخرین مرحله اندوه است؟ یا درماندگی؟!من که فرق این دو را در نیافتم، تو می‌دانی، بابا جان؟!بابا جان، دعا کن که دخترک قوی شود، قوی‌تر از تمامی امتحانات فیزیک... قوی‌تر از اندوه بر جانش...قوی‌تر از زجر سرنوشت...قوی‌تر از کاغذهای سفید...قوی‌تر از سخن‌هایی که می‌شنوند...قوی‌تر از بیماری‌هایی...قوی‌تر از تنهایی نیمه شب...قوی‌تر از خاطرات گذشته...اما من همچنان ضعیف مانده‌ام...با امتحان فیزیکی که قرار است صفر بگیرم که خود این ازمون، استعاره‌ای از زندگی‌ام است....چقدر شبیه منه...بارش بارون، یعنی تنهایی گریه نمی‌کنی...بابا لنگ دراز عزیز!روح پدرم شاد که می‌گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ </description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 23:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیداری که هرگز رخ نداد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B1%D8%AE-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-k8bkkgfh2tnr</link>
                <description>حس می‌کنم شبیه نقاشیه...روزی خواهد آمد که بدون نگرانی از دریافت خبر بد، واتساپم را چک کنم. بدون اندوه از اینکه نکند تمامی این‌ها تنها رویا باشند، شادمان و سرخوش بخندم. دقایقی خواهند رسید که دستان خودم را بگیرم و به بهترین کافه جهان ببرم و به خودم جانم، بگویم: هر چه می‌خواهی انتخاب کن و دستانت را بر بهای ان‌ها بگذار. مهم نیست که کل روز را تنها با خوردن انواع و اقسام بستنی سپری کنی؛ زیرا این هدیه من برای توست. به پاس تک تک لحظاتی که نفس نفس با من گریستی، فریاد کشیدی، خشمگین شدی، برای نجاتم بارها و بارها تقلا کردی؛ گرچه هر بار من کوشش و رنج‌های تو را نادیده گرفتم...رگز هم نفهمیدم که تو تنها با یک تبسم پر محبت من سر زنده می‌شوی.ان روز که از راه برسد، دیگر در اغوش بالش اشک نخواهم ریخت. از اینکه چرا زاده شده‌ام، به پیشگاه ملکوت شکایت نخواهم کرد. شاید ان روز دیگر تظاهر نکنم و خودم باشم، خود خود واقعی‌ام. کسی که از یادش بردم... همه دلخوش‌ام دیگر محدود به روشن شدن یک چراغ اینترنت نیست...این روز خودم را در اغوش می‌کشم و به بلندای کوهی‌ای در دشت سر سبزی خواهم برد تا اولین روز از اغاز خوشبختی را با تماشای دل انگیز غروب خورشید به پایان برسانیم. آفتابی را خواهیم نگریست که نپایان نیست، بلکه اغاز یک پایان است. این روز چای بنفشم را حین تماشای چنین پرتره‌ای خواهم نوشید..همه چیز آن روز برازنده من خواهد بود؛ اما افسوس که آن روز زودتر نیامد؛ زیرا پیش از آمدن چنین هنگامی، تن سرد من جایی زیر زمین و در خاک است و روحم، فراتر از هر تصوری در اسمان ایمان پیش رفته...اگر آن موعود زودتر فرا می‌رسید، هرگز بر سنگ قبرم نمی‌نوشتند: پروانه‌ای که دوباره زاده نشد.. https://vrgl.ir/MVaYs </description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 01:24:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا سراب نباش! یاد تو در گوش من...</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-rq8b8vjhzjfz</link>
                <description>شاید اینم سرابه، نه سایه...یاد تو در گوش من...وقتی ان روز، ابنبات چوبی‌ات را به زمین پرت کردی و شکست. لحظه‌ای گمان کردم، ان قلب من است. تو گفتی که اینها را هرگز نباید تا انتها خورد، هنگامی که دلت را زد، باید دورش بیندازی... گمان کردم که نکند روزی از راه برسد که منم نیز بسان همان ابنبات چوبی دلت را بزنم و مرا رها کنی؟! تصوری که لرزه بر وجودم افکند و قلبم را لرزاند...تو از من دلیل برای دوست داشتنت می‌‌خواهی؟! در حالی که می‌دانی دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد! من برای علاقه‌ام حق انتخاب نداشتم، همچو چهره‌ام و نامم. اری؛ نام تو از بدو تولد در سرنوشتم سرشته بود...گمان مکن که دوری‌مان سبب می‌شود تو را از یاد ببرم، فراموش کردن تو بسان فراموش کردن خودم است! فاصله زیاد است، خوب می‌دانم؛ اما قلبم از ان گرم‌تر است...شاید نتوانم هر وقت که حالم بارانی بود، تو را در اغوش بکشم و آسوده اشک بریزم؛ اما بدان بارها صفحه چت‌مان را در گوشی را در اغوش کشیده‌ام و گریسته‌ام...گمان مکن که در معادله دلباختگی تماس نگرفتن مساوی با عدم علاقه است. به این بیندیش که شاید قصد ندارم تو نوای پر از بغضم را بشنوی و اندوهگین شوی. تو دردم را ببینی، نتوانی کار کنی و از خود رنجیده شوی. صدای اشک‌ ریختنم را بشنوی؛ اما نتوانی در اغوشم بگیری...آری دلبرم؛ پیرزن سفیدمو و شیرین سخن اقبال دست بر شانه‌ام نگذاشت و نگفت:« بیا، این سبد خوشبختی توست. آن را بگیر و در مرغزار جهان بگرد و در آرامش، زیستن خوب را بیاموز». آن گاه با هیچ باک، تو را در اغوش می‌کشیدم و لحظه تو را از خودم جدا نمی‌کردم. تا اخرین نفسم، تو را دوست می‌داشتم. بیش از لحظه پیش...اما دریغا که پیرمرد ناتوان خشمگینی که درد نام داشت. دست بر شانه‌ام گذاشت و گفت:« این سبد رنج‌های توست، در این صحرای برهوت دنیا، به دنبال اب گوارای نیک بختی بگرد و اگر توانستی در جست و جوی دریای آرامش باش».مهربانم، بر من غضب من مکن که چرا از احساسم اطمینان ندارم؛ چون به هر سویی رفتم سرابی بیش ندیدم. بارها و بارها نیز کاکتوسی را به اغوش کشیدم که دوستی و علاقه‌های دروغین بودند که از انها تنها زخم‌ها و خراش‌هایی بر جانِ روحم مانده که هنوز التیام نیافتند...مهربانم، اغوشت جز ارامشت، سرشار از محبتت بود. عطوفت  گوش واره نیست که جایگزینش کنیم، گاه خود گوش آدمی است......</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 20:59:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzane7/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-a3txgt8mpu0p</link>
                <description>به نام خدایی که زیادی مهربونه...سلام به تک تک‌تون. یه مدتی هست که توی ویرگول هستم. اکانت نداشتم و فقط پست‌های یارا رو می‌خوندم... اینکه چطوری با اکانت یارا توی ویرگول اشنا شدم هم داستانش مفصله. اروم اروم با بقیه و مطالب‌تون اشنا شدم. آتنا مهران فر، میا، ایرین، آرتا، نگین، dark (بقیه اسمش یادم نیست شرمنده?)راستش وقتی این اکانت رو درست کردم هدفم فقط لایک کردن و کامنت گذاشتن بود، نه انتشار پست که چند وقتی هستش که متوجه شدم؛ چون فرایند تکمیل اکانتم رو انجام ندادم، نمی‌تونم کامنت بزارم...اما امروز خستم... زیادی خسته... ناراحتم از خودم...یه حس سردرگمی و عجیبی با خودم دارم، تکلیفم با خودم مشخص نیست...یه ماه از تابستونم رفته؛ بدون اینکه هیچ کار مفیدی انجام بدم، به معنی واقعی کلمه هیچی! نه رمانی خوندم، نه متنی نوشتم، نه عزت نفس و اعتماد به نفسم رو تقویت کردم...هر شب که می‌خوابم، می‌گم از فردا اوکیه، همه چی ردیف می‌کنم، همه رو درست می‌کنم، می‌رم عضو کتابخونه میشم، می‌رم شهربازی تا یکم به جای نفرت و غم، ادرنالین توی خونم جریان پیدا کنه؛ اما همون فردا، از روز قبلی‌اش کسل کننده‌تره...موندم چی کار کنم... خستم از خودم و این وضعیتی که درونش گیر افتادم...</description>
                <category>ایرلیا ?</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 19:05:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>