<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبان.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Farzanehs04</link>
        <description>رها کن بره، آبی بمون.
https://t.me/The_damn_lost</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:53:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3087862/avatar/XNyDLF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبان.</title>
            <link>https://virgool.io/@Farzanehs04</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به وقتِ دوم آبان‌ماه‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-pvyikqpsp3yb</link>
                <description>Really? 20?حقیقتا از منِ پارسال تا منِ امسال انگاری سه‌چهار سالی گذشته. هی فکر می‌کنم و هی فکر می‌کنم و میگم: اون میزان استرس، اون مقدار تنهایی، اون همه آشفتگی به چیزی بیشتر از یک‌سال می‌خوره. هرچی که بود گذشت، دیدی؟ باقیش هم می‌گذره. مثل یه بازیه، فقط یک‌بار حقِ بازی کردن داری. یا می‌بری یا می‌بازی. میگی هیچ بُردی وجود نداره و همش باخته؟ میگم: وقتی که می‌بازی تازه بُردن رو یاد می‌گیری اما ای دلِ غافل که اون‌موقع خیلی دیره... موقع فوت کردن شمع، ناخودآگاه قلبت بیشتر درد می‌گیره. اون زانوهای زخمی بیشتر می‌سوزن. روحت خسته‌تر می‌شه. از خودت می‌پرسی نتیجه‌ی یه سال پیش چی‌شد؟ باختی یا بردی؟ رسیدی یا هنوزم توو راهی؟ ای بابا، امسالم تنهاتر شدی؟ فدای سرت. چه‌قدر به جاده خاکی زدی، خودت رو تکوندی و به مسیرت ادامه دادی. رها کردی تو اوج خواستن، صبر کردی تو اوج انتظار‌ و دم نزدی تو اوج دلتنگی. غرق بودی اما غریق نجات شدی. اما حالا تو اینجایی. تو همین‌جا می‌مونی. هزاربار هم که از خودت بری، باز به خودت برمی‌گردی. تولد مثل یه دریایی می‌مونه که هرسالش موج‌های بزرگتری رو باید تحمل کنی. از سالِ قبل چندتا خاطره برات می‌مونه، چندتا زخم و تنهایی. و سالِ بعدی مسئولیت‌های سنگین‌تر به سمتت قدم برمی‌دارن. کاش توی روز تولد همه‌چی‌متوقف می‌شد. اونوقت به خودت می‌اومدی و می‌دیدی که کجایی. کی کنارته و کی از کنارت رفت. کاش می‌شد همه‌‌چی متوقف بشه تا یه نفسی تازه کنی. اون خستگی رو دَر کنی. مسئولیت‌هات رو از روی شونه‌هات برداری و یکم کش و قوس بدی این جسم خسته رو. کاش می‌شد... دلم برای بچگیم تنگ شده. برگردم عقب، بزرگ نمی‌شم.چاره‌ای جز برگشتن به خودت نداری، و این موضوع هرسال توی یه روز خاص هم به تو و هم به من یادآوری می‌شه. برگرد به خودت. هوا سرد شده، سوز داره؛ پس زودتر برگرد. این دلِ سوخته، از سردی پُر شده. از بیست‌سالگی یه موقعیت جغرافیاییِ جدید می‌خوام. درآمدِ بهتر، خیال‌های راحت‌تر و حداقل یه همدم. یکی که نذاره ۲۰ رو تنها بگذرونم. فوت کن اون شمعو، آب شد. بیست‌سالگی تو برام &quot;آبی&quot; باش.دوم آبان‌ماه ۱۴۰۳. ساعت: 12:55🎂</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 00:57:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعِ خزان.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-wobpml4h9zpa</link>
                <description>چایی+اون آهنگ قشنگه.سلام. چه‌قدر خاک گرفته اینجا و چه‌قدر نبودم! دل‌تنگ نوشتن بودم. من هنوزم به ادای احترام از سازنده‌ی سایت ویرگول حاضرم دست‌بوسی کنم که انقدر اینجا امنه، چه‌قدر می‌تونه خوب باشه برای آینده. برای وقتی که داری پست‌های قدیمیت رو می‌خونی و می‌بینی چیا رو گذروندی و به کجا رسیدی. آقا ارادت، ممنون بابت فراهم کردن این بستر. بذار از اون تایمی که نبودم بگم تا الان، [فکر می‌کنم یعنی از تیرماه] هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد باباجان، مثل همیشه زندگی‌مون رو کردیم، خندیدیم، گریه کردیم، غر زدیم و بالاخره اون گرمای لعنتی رو از سر گذروندیم و اما حالا پاییزه. توی یه آموزشگاه جدید استخدام شدم و حالا فردا دارم میرم تا از این آموزشگاه فعلی که انقدر منو اذیت کردن، باعث شب گریه‌هام شدن، باعث ناامیدیم شدن استعفا بدم. من حاضرم قسم بخورم فردا بخوام به بچه‌ها بگم که من دیگه نمیام ناراحت می‌شن و گریه می‌کنن. خودمم همینم. فکر کن، بیشتر از یه سال باهاشون بودم، به همین روزی قسم تیچر بهتر از من گیرشون نمیاد که انقدر لی‌لی به لالاشون بذاره و شوخی کنه. اگه مجبور نبودم نمی‌رفتم، اگه مجبور نبودم نمی‌ذاشتم فردا رو ناراحت برگردن خونه، اگه مجبور نبودم دلشون رو برای خودم تنگ نمی‌کردم. اما واقعا نمی‌شه، توی این قسمت از زندگیم دارم یاد می‌گیرم رها کنم حتی اگه بابِ میلم نیست. مهم اون حالِ خوبه‌ست، اون اعصابِ راحته که وقتی توی آموزشگاه‌ام ازم صلب می‌شه. [فردا رو میام و از ری‌اکشن بچه‌ها می‌نویسم تا به عنوان اولین تجربه از استعفا دادن برام ثبت بشه.] علاوه‌بر این، فردا قراره کلاس بدمينتون رو شروع کنم بالاخره و این از تلخیِ فردا شاید کم کنه. از بچگی عاشقش بودم، بدمينتون رو میگم. تو این چندوقت کمتر از قبل غمگین بودم، کمتر از قبل گریه کردم. و حالا من نمی‌دونم این خوبه یا بد، این نشون‌دهنده‌ی اینه که قوی شدم یا ضعیف. هرچی که هست باید ادامه داد. اوه پسر، ادامه دادن تو پاییز واقعا می‌تونه سخت باشه. پاییز سختش می‌کنه، اما تو سرسخت‌تر شدن رو اگه بلد باشی بُردی. همیشه تو پاییز حسادت می‌کنم، پاییز اصلا باید با عشق گذرونده بشه. پاییز اصلا برای خودِ عاشقاست، ما یه گوشه دست به سینه وایمیستیم هااااه می‌کنیم تو هوا و از دیدن بخارش لذت می‌بریم. عشق شروعش تو پاییز قشنگه. ولی از من می‌شنوی، رابطه‌ی آدمیزاد با عشق جاذبه و دافعه‌ست. هرچی بیشتر بری دنبالش تا پیداش کنی، ازت دورتر می‌شه. باید خودش بیاد در بزنه و بگه: آهای، بیا بدبختت کنم. باید خودش پاشو وا کنه تو زندگیت دقیقا تو همون روزهای شلوغی که فکرش رو هم نمی‌کنی. بالاخره میاد، دقیقا وقتی که پُری از روزمرگی‌های تکراریت. نرو دنبالش، خودش راهشو بلده. آره خلاصه، عشق تو پاییز قشنگه. عشقِ امثال ما بذار همون چایی باشه کنار یه هندزفری و خودمون باشیم و خودمون و خودمون. عشق هم نیومد، نیومد. آدم بدون عشق که نمی‌میره. می‌میره؟ شاید. پاییزتون، پاییزمون، پاییزم، پاییزت، بدونِ غم. سوم مهرماه ۱۴۰۳. ساعت 1:04 صبح. </description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 01:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از طرفِ فرزند به پدر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-srvnv38vtnea</link>
                <description>بسم‌رب‌الحسین(ع). از طرف فرزند به پدر:درگیر هیچ و پوچ دنیایم، مبتلای راهی‌ام برای نجات. گاهی یادم می‌رود که تو برای من همان کشتی نجاتی، همان سفیرالله، همان سرّالله و همان درمان دردها. لبه‌ی پرتگاهم اما خوب می‌دانم که نجاتم می‌دهی. دستانم را گرفته‌ای، امنی، پناهی، امامی. حسین، دنیا همان ضحكة‌المستعبر، همان هیچ اندر هیچ و من در همین هیچ غرق شده‌ام. اما حالا زیرلب زمزمه می‌کنم: يا ملجأ كلّ مطرود. تو دستت را به زیر چانه‌ام بگذار و بگو: إرفع رأسك. شرمندگی چهره‌ام، چشم‌های بارانی‌ام و شانه‌های لرزانم را ببین و آغوشت را باز کن. تو سرم را بالا بگیر ای پناه هر دلِ بی‌پناه. من اطمینان دارم که تو هرچند میان گودال، هرچند تیر و نیزه خورده، هرچند سربریده و هرچند نگران شهید شده، آغوشت را باز می‌کنی. شرمنده‌ام بابت تمام گناهانی که مرا از تو محروم کرد. محرم به محرم، سال به سال باز این تویی که با تمام بدی‌هایم دعوتم می‌کنی و معرفت به خرج می‌دهی. حالِ دل ما خراب است و تو به خرابه‌ها سر می‌زنی. دستی به دلم بکش و آبادش کن. شش‌گوشه‌اش کن. بگذار تا ابد برای تو بتپد. روی قلبم حک شده: رفيقي حسين و نعم الرفيق، نگذاری محو شود. عشقِ تو در گوشه گوشه‌ی قلبم جا خوش کرده. گوشه‌هایی که نمی‌گذارم خاک بخورد. فقط کمی ترک فراق دارد. در همان گوشه‌ها نوحه‌ی &quot; من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی چه فراقی&quot; پخش می‌شود. تا که وصال می‌دهی مابین ترک‌ها، قلبم جوانه می‌زند. تا که وصال می‌دهی روحم به معراج می‌رود. تا که وصال می‌دهی آباد می‌شوم حسین... غمِ تو ما را رشد می‌دهد، پناه می‌دهد، قرار می‌دهد، آبادی می‌دهد. نیاید روزی که بی‌پناه و بی‌قرار شویم. بگذار تا عمر داریم غلام و نوکرت باشیم. ما را ببخش که آهی در بساط نداریم اما معرفتِ تو به رفاقت‌مان سمت و سو می‌دهد. ما را با غمِ خود به اوج برسان که ما جز تو چیزی نداریم.-حي علي عزاي حسين‌ع-</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 20:38:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-mrfwa8dzigvy</link>
                <description>همین‌جاست، رد نمی‌شه.چه‌قدر دل‌تنگ این فضا و دل‌تنگ نوشتن بودم. شاید بپرسی کجا بودی؟ کجا رفته بودی؟ رفته بودم جنگ. یه جنگ سخت و پر آسیب که زخم‌های زیادی به جا گذاشت. جنگ با خودم، بدون سپاه. شکست یا پیروزی؟ نمی‌دونم. اینا رو ول کن. بذار شرح‌حال کنم و از چیزهای متفرقه حرف بزنم. هوای گرم برام اعصاب نمی‌ذاره، باعث می‌شه بیشتر فحش بدم و مزیتی که داره اینه که خالی می‌شم. این روزها شلوغم، سرم خلوت نیست. تفریحاتم انقدر کم شده که حتی روزهای تعطیل دلم می‌خواد استراحت کنم. این روزها شلوغم، وقتی برای حرف زدن ندارم. یاد متن یکی از بچه‌های تلگرامی افتادم که می‌گفت: &quot;بزرگسالی یعنی دلم می‌خواد گریه کنم و غر بزنم اما وقت ندارم!&quot; الان هم دقیقا همین. این روزها شلوغم، ذهنم مثل ترافیک‌های پردیس تهران شده. ذهن‌شلوغی خوبه‌ها، مثلا بهت فرصت فکر کردن به غم‌ها رو نمیده اما دهنت رو سرویس می‌کنه. دهنت رو سرویس می‌کنه از حواس‌پرتی، از عقب افتادن برنامه‌ها، از فراموش کردن خوردن قرص‌های هر دوازده‌ساعت و هر هشت‌ساعت یک عدد. آره خلاصه، شلوغم و شلوغیم. تو تلگرام هم گفتم، دلم می‌خواد بعد از همه‌ی این بگایی‌ها، بعد از این همه مشغولی یه چندروز نباشم شونه خالی کنم از تموم مسئولیت‌ها. برم کجا؟ رشت. آخ، رشت. تو بازارهای ماهی‌فروش رشت باشم و هندزفری تو گوشم: &quot;تی غصه آخر مره کوشه، رعنااا.&quot; اصلا خوشبحال هرکی که گیلان یا شمال زندگی می‌کنه، به والله غلط می‌کنن که غصه بخورن. آره خلاصه. گفتم ماهی، یهو نصفه‌شبی دلم ماهی خواست. دلم ماهی خواست مثل خیلی چیزهایی که تو تاریکی و نصفه‌شبی‌های زندگیم خواستارشون بودم. بحثش پیش اومد یه سوالی ذهنم رو درگیر کرد. اون خواسته‌ها و آرزوهایی که برامون رویا بودن و باهاشون زندگی کردیم اما هیچ‌وقت برای ما نشدن، چه اتفاقی براشون افتاد؟ اگه سهم یکی دیگه شده باشن نامردیه. اگه یه گوشه افتاده باشن چی؟ منتظرن بریم سراغشون؟ ولی چه‌جوری؟ خدا می‌دونه چه‌قدر خاک گرفته‌ن. اگه برای زندگیِ بعدی باشن چی؟ زندگیِ بعدی چیه بابا، اینا همه برا داستاناست. نمی‌دونم، شایدم مرده باشن. وقتی می‌میرن قلب و احساساتمون یه عمر براشون عزاداری می‌کنن. قلب سیاه می‌پوشه، شاید برای همیشه! زانوها زمین می‌خورن و زخمی می‌شن. دست‌ها کوتاه می‌شن. سرها درد می‌گیرن. نفس‌ها یا کند یا تند می‌شن. سینه تنگ می‌شه. پر از درد می‌شه، مثل همونجا که ابتهاج عزیز میگه: &quot;سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...&quot; چشم‌ها... آخ، از چشم‌ها نگم برات. قبل از بلایی که سر چشم‌ها میاد یه اتفاق دیگه میوفته. یه توده‌ی بزرگ پر از تیغ و خار جا خوش می‌کنه همونجایی که راه نفست رو می‌بنده. می‌خوای قورتش بدی نمی‌شه، می‌خوای بیاریش بیرون نمی‌شه. درد می‌گیره. ورم می‌کنه. بدنت می‌مونه که چیکار کنه پس از چشم‌هات دریاچه می‌سازه. قطره‌های گرم و آروم‌کننده به اسم اشک. چشم‌هات می‌شن ابر و تو فقط می‌باری، هی می‌باری تا زیر چشم‌هات سیاهچاله بسازی. اون توده آروم می‌گیره اما هنوز درد داره‌. پس صداتو میدی بیرون و هق‌هق، هق‌هق. حالا دردش تموم می‌شه. چشم‌ها اما هنوز جاری‌ان. نفس‌ها هنوز تنگ‌ان. شاید تا همیشه. اون توده‌ی غم رو بهش میگن بغض عزیز من. اول خفه‌ت می‌کنه و بعد بوووووم! انفجار. اما عزیز من، وای از روزی که نتونی از دردش کم کنی و دریاچه‌ی چشم‌هات خشک شده باشن. اونجا یعنی عمق فاجعه و یعنی تو مُردی...چندروز پیش داشتم یه مطلبی رو می‌خوندم در رابطه با تیروئید که نوشته بود: ریشه‌ی تیروئید کم‌کار/پرکار از روان هستش. درواقع تیروئید‌ بغض‌ها و عقده‌های خورده شده هستن. و من نگران شدم بابت بغض‌های گلوم. امیدوارم روزی که توده‌ی غم [بغض] بهت حمله کرد، دریاچه‌ی چشم‌هات دردش رو جبران کنن و هیچ‌وقت به خشکسالی نرسن. و امیدوارم عزادار هیچ‌یک از خواسته‌هات نباشی.شنبه، دوم تیرماه ۱۴۰۳. ساعت: 1:48 بامداد.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 01:52:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیف بودیم، نبودیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%AD%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-to7ektr7j94d</link>
                <description>چایی‌ت سرد نشه.امروز دوست دارم هرچی فحش بلدم و تاجایی که در توانمه، نسبت به تقدیر نفرت‌پراکنی کنم. غر بزنم، وسطش بغض فروخورده‌ی چندساله‌م رو بشکنم تا دل خدا رو بلرزونم. تا حواسش رو به خودم جمع کنم که نگاهم کنه. از اون بالا حواسش به من پرت بشه. حالا چرا اعصابم خورده؟ دلیلش چیه؟ چرا؟تو موقعیتی گیر کردین تاحالا که از هیچ‌چیزی راضی نباشید؟ بعد بخواید غر بزنید یهو به خودتون بگید: وای نکنه کفر بشه قهر خدا بیاد! بعد هرچی که هست رو بریزید تو دل‌تون؟ من خیلی تو این وضعیتم الان. شروع دردهای من از ۲۵ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۷:۳۵ دقیقه صبح و بدتر از اون، ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ شهریور ساعت ۷:۴۵ دقیقه‌‌ی شب. ای لعنت به این حافظه‌ی بلندمدتِ قوی. آره خلاصه، از همون روز لعنتی شروع شد. یهو ناخواسته وارد یه مسیری شدم که به خودم اومدم گفتم وادفاک؟ من کجام؟ چرا هیچی رو دوست ندارم؟ هفته‌ی پیش دانشگاه سرکلاس ریاضی۲، طبق معمول اونی که همه‌ی سوال‌ها رو بلد بود من بودم. با خودم گفتم ایول بابا، ولی چقدر حیفی بابت این رشته. چهارشنبه‌ی قبلی سرکلاس وقتی به بچه‌ها درس می‌دادم گفتم چقدر حیفی براشون. برگشتم خونه، نقاشی کشیدم فقط. چه چیز خوبی از آب دراومد، گفتم چقدر حیف که هیشکی این استعداد رو ندید. دلم برای دوستی‌ها و صمیمیت‌هایی که با بقیه داشتم تنگ می‌شه و میگم چقدر حیف بودی، چقدر معرفت‌هایی که گذاشتی حیف شدن دختر. چقدر حیفه که توی این اوج جوونی انقدر داغونی. چقدر قلبت حیف می‌شه بخاطر بی‌رحمی قلب‌های دیگران. دیشب آهنگِ &quot;یه روزِ خوب کیه؟&quot; از مهیار رو شنیدم و چه‌قدر تموم کلماتش رو درک می‌کردم. می‌گه: «من خسته‌ام مثل تو از این سگ‌دوهای درجا، اسمِ نسلم رو بذار تولدای بدجا!پیرترین جوونای این کره‌ی خاکی، نسل خنده‌های الکی فقط توی عکسا!» آره خلاصه، دلم می‌خواد برگردم عقب و همه‌چی رو درست کنم. خیلی سخته، یه‌بار داریم زندگی می‌کنیم و انقدر دلتنگ و منتظر و پرحسرتیم. من واقعا گم شدم. منِ آینده اگه یه‌روزی برگشتی و این پست رو خوندی یادت بیاد از درون مُرده بودی. بعد زیرلب بگو: چه‌قدر حیف بودی‌هاا. بیخیال، چایی‌ت رو بخور، نذار مثل این روزا سرد بشه که از دهن میوفته.۳۱ فروردین ماه ۱۴۰۳ ساعت 3:40. به امید یه روز خیلی خوب.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 15:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر‌کن حال و روز من خوب است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y8aqwp5vw73w</link>
                <description>آسمان مثل ماست؛ دل‌گیر است،به گمانم تگرگ می‌آید.راستش را بگویم این‌ شب‌ها،از جهان بوی مرگ می‌آید.بوی مرگ کسی که در دل جنگ،وقت جنگیدنش‌ بهانه نداشت.مرد تنهای خسته‌ای که شبی،گریه بسیار داشت؛ شانه نداشت!به گلو، بغض و دیده، پر اشک است.بسته اما هنوز هم دهنم.چون لباس گشاد موروثی...زندگی، زار می‌زند به تنم.بخت با هرکه یار شد اما،هیچ‌دم پیش من نمی‌آید.مرگ را، مرگ را صدا بزنید...‌که به ما زیستن نمی‌آید.پیش آیینه، با خودم گفتم:«باز امسال خسته‌تر شده‌ای...چین به پیشانی‌ات نشسته، ببین!مرد شاعر! شکسته‌تر شده‌ای.»شادمانی، قطار در سفر است؛دائماً از تو دور خواهد شد.پا به سن می‌گذاری و کم‌کم،آرزویت به گور خواهد شد!زندگی، سیر مضحکی دارد؛همه‌اش پای توست، می‌فهمی؟باعث خنده‌های امروزت،غم‌ فردای توست، می‌فهمی؟عشق، در بند واقعیّت‌ها...به گمانم اسیر خواهد شد.گوشه‌ای، از تو دور، محبوبت...آخر قصه پیر خواهد شد.هر که درگیر عشق شد حتماً،از خوشی بی‌نصیب می‌ماند.تو که دیوانه‌اش شدی آخر،می‌روی و رقیب می‌ماند.زندگی این‌چنین اگر باشد،این‌همه دردسر نمی‌ارزد.شب یلدا کشیدن این‌گونه،به امید سحر؟ نمی‌ارزد.همه گفتند هی: «‌بخند... بخند!»زندگی لایق تبسّم نیست.بگذارید در خودم باشم،عشق، -دیوانگان!- توهم نیست.در خودم غرق می‌شوم هرروز،خانه‌ام را که سیل شک برداشت؛یک‌نفر در من آن‌طرف از عشق،گرم شد، سرد شد، ترَک برداشت!یک‌نفر در من است، بی‌سر‌و‌پا...کولی خسته‌‌‌‌ای که غمگین است.یک‌نفر در من است، آشفته...سینه‌اش از گلایه سنگین است.‌آرزوهای مرده را تنها،گوشه‌ای خاک می‌کند امامی‌نویسد به گریه: «‌محبوبم!من تو را...» پاک می‌کند اما.باید از‌ این‌ به‌ بعد بر دوشش،این‌همه درد را کجا ببرد؟با غرور شکسته‌‌اش بایددل این مرد را کجا ببرد؟خسته‌ از خود، ملول از دنیا...قدمی توی برف خواهم زد؛برف گفتم، تو آمدی یادم!بعد از این با تو حرف خواهم زد:آی محبوب من، سلام... منم!بغضِ پنهانِ پشتِ لبخندت،داغ در سینه و لب خاموش،منم آری... منم، دماوندت.آن‌که دیوانه‌وار دل به تو بست،-سر‌به‌راهت-، شناختی یا نه؟شاعر عاشقانه‌ها‌ت، منم...اشتباهت، شناختی یا نه؟شمس با مولوی چه‌ها می‌کرد،قلب ما هم شهود کرد تو را...با خودم گفتم این سیه‌گیسو،چه‌قدَر هم حسود کرد تو را!گرچه در پستی و بلندی عشق،هرکسی ممکن است قد بکشد؛درد عشقِ تو را ولی باید،یک‌نفر آدم بلد بکشد...همه مستند؛ شرط می‌بندم...آن‌که چشمش فساد کرده تویی!آن‌که ‌بازار قند را از دمخنده‌هایش کساد کرده تویی!آن‌چه صیاد را پشیمان کرد،چشم یار است؛ چشم آهو نیست!این سیاه پر از پریشانی...روزگار من است، گیسو نیست.دل ببندیم و هی، به‌هم نرسیم...زندگی، شیوه‌ای خودآزاری‌ست.عشق من، خنده نیست بر لب‌هام؛جای یک زخم کهنه‌‌ی کاری‌ست.گفتم این چشم‌ها ولی روزی...با نگاهی قیام خواهد کرد؛باز معشوقه‌ای که مختار است،صحبت از انتقام خواهد کرد.جز همین‌که کنار هم باشیم،هیچ‌چیز آن‌قدَر ضروری نیست.حقّ ما هر چه باشد از این عشق،این‌همه دوری و صبوری نیست.تو در آغوش من بیا، اصلاً؛سوختن در جهنّمش؟ با من.بین ما هر چه اتفاق افتاد...خوشی‌اش مال تو، غمش با من.عشق زیبای من! چه باید کرد؟آخر قصّه زشت بود، نبود؟این جداییِ بعد از آن‌همه عشق،بازی‌ سرنوشت بود، نبود؟!خسته از این مصاف می‌بینم...مَلِک مرگ را که لنگ من است.باز در ساحلت، همان اطراف...آن‌که جان می‌دهد، نهنگ من است.بی تو من، کله‌شق و مغرورم.از کنارم سرنگ را بردار!شعر، تنها سلاح عشاق‌ است...نازنینم! تفنگ را بردار.زنده می‌خواهی‌ام، تو هم بایددور دیوانه‌ات قفس بکشی.باید این شعر تلخ غمگین رابس کنم، تا کمی نفس بکشی...بگذریم ای عزیز از گله‌ها...گفته بودی که «‌شعر، مطلوب است.»هرچه گفتم تو هم ندیده بگیر...فکر کن حال و روز من خوب است.آسمان مثل ماست، دلگیر است.۱۸ فروردین‌ماه ۱۴۰۳، ساعت 10:10 صبح.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 10:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیات تلخ.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-yni4p88qsmle</link>
                <description>فرار از واقعیتی که تلخ باشه، دردناکه. مزه‌ی تلخ و تند یه‌سری از واقعیت‌ها تا آخر زیرزبونت می‌مونه و با هیچ شیرینی و قندی از بین نمی‌ره. ولی می‌تونی بهش عادت کنی و باهاش کنار بیای‌. یه سری از واقعیت‌ها و حقایق برای همه‌ی ما آدم‌ها یکیه. بهتر بگم، متعلق به همه‌ی ماست و هیچ استثنایی وجود نداره. جالب اینجاست که هیچ‌کس بهمون نگفته و یادمون نداده، به مرور باهاش روبه‌رو می‌شیم. یه عده زود و یه عده دیر. اشاره می‌کنم ببین با کدومش روبه‌رو شدی و فهمیدی یه واقعیته نه خیال و داستان. عزیزِ من، آدم‌ها نون قلب‌شون رو نمی‌خورن. اونی که مهربونه شاید هیچ‌وقت بازتاب محبتش رو نبینه، اونی که سنگ‌دله شاید هيچ‌وقت با مثل خودش روبه‌رو نشه. عزیزِ من، دل به دل راه نداره. همین خود تو، مطمئنی آدمایی که دوست‌شون داری، دوستت دارن؟ مطمئنی دلتنگی تو برای آدم‌ها دوطرفه‌ست؟ خودت رو درگیرش نکن، دلت رو ببوس و بذار زنده نگهت داره.عزیزِ من، آسیاب به نوبت نیست. دست‌هامون رو زیر چونه گذاشتیم تا ببینیم کی نوبت ما می‌شه، درحالی‌که نظاره‌گر این هستیم و دیدیم چقدر بعضیا چندبار چندبار نوبت‌شون شد و ما؟ هیچ. آسیاب به نوبت نیست.عزیزِ من، خیلی وقت‌ها حال دوران دائما یکسانه و کاریش هم نمی‌شه کرد. باید فقط گذشت و رها کرد.عزیزِ من، با هرکسی باید مثل خودش بود. نه بیشتر نه کمتر. -این حقیقت توی یکی از روزهای سخت برات اثبات می‌شه-عزیز من، باید از آدم‌ها توقع انجام هر کاری رو داشت. هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست.عزیزِ من، بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند. از این واقعیت که به وضوح برای همه‌مون روشنه می‌گذرم.عزیزِ من، پول خوشبختی میاره. اگه بخوای مخالفت کنی میگم: پول عامل خوشبختی و فقر عامل بدبختیه‌. این یه واقعیتِ خیلی محضه‌.عزیزِ من، تنهایی اصلا قشنگ نیست. هرجا و هرلحظه اگه درمورد قشنگی‌های تنهایی برات گفتند، گارد بگیر و سخت مخالفت کن. تنهایی یه سیاهچاله‌ی عمیقه که وقتی بیوفتی توش، غم تجزیه‌ت می‌کنه.عزیزِ من، آدمِ امنی وجود نداره. حتی توی خانواده! این یه واقعیته.عزیزِ من، شاید یکم دیر متوجه بشی که یه‌وقتایی آدم‌ها نتیجه‌ی تلاش‌هایی که کردن رو نمی‌بینن. انگار نه انگار که تلاشی کرده‌ن، و این قضیه برعکسش هم درسته. یه‌وقتایی یه آدم‌هایی نتیجه‌های شگفت‌انگیزی در مقابل تلاشی که نکرده‌ن دارن. -کنکور رو برات مثال می‌زنم.-عزیزِ من، این که میگن زندگی هیچ مقصدی نداره و یه مسیره و باید ازش لذت ببری یه دروغِ قشنگه. باور نکن. زندگی یه مقصده، یه مقصدی که ممکنه بهش برسی اما باید خیلی قوی باشی‌‌. وسط راه به جاده خاکی نزنی، موجودات درّنده بهت حمله کردن جوری فرار کنی که راه رو گم نکنی، خسته نشی و کم نیاری.دیگه خلاصه کنم؛ عزیزِ من، دنیا هم می‌تونه چرک و کثیف باشه هم قشنگ و حال خوب‌کن. همه‌چیش به خودت بستگی داره. اگه نتونستی دنیا رو قشنگ کنی، خودت رو کثیف نکن. واقعیات رو اگه بپذیری به مقصد نزدیک‌تر می‌شی. می‌دونم تلخ‌اند اما عادت می‌کنی. اگه بهت سخت گذشت، رها کن بره، آبی بمون. امیدوارم تو هیچ کدوم از روزهای زندگیت تنها نمونی. هیچی دیگه، همین.یادداشتی برای کسائی که الان، بعدا، و درآینده می‌خونن. ۱۴ فروردین ماه، صبح ساعت 4:43.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 04:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نمی‌دانم‌ترین حالت ممکن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-pfuzklgrv10v</link>
                <description>امروز نشستم کلی فکر کردم که بعد از تعطیلات حتما میرم آموزشگاه و استعفا میدم. بعد یه حسی بهم دست داد که ممکنه تا ابد دلم برای شاگردهام تنگ بشه‌.😭 انقدر دوست‌داشتنی و خوبن، انقدر حس دوست داشته‌شدن ازشون می‌گیرم که اصلا قابل توصیف نیست. اصلا هیچوقت فکر نمی‌کردم معلمی انقدر جذاب و حال‌خوب‌کن باشه و همچنین درکنارش سخت و اعصاب‌خورد‌کن. بخوام حقیقتش رو بگم، معلمی مزه‌ی ته‌دیگ پرچرب ماکارونی، بوی کتاب نو، حس خنکی اون‌طرف بالش، چایی مراکشی بعد از کلی خستگی و کلی چیزای خوب دیگه‌ست. به یکی از خاطراتم بخوام اشاره کنم میگم: از اونجایی که دخترداییِ ۲ ساله‌م عشق منه، عکسش رو بک‌گراند موبایلم بود. سرکلاس وقتی بچه‌ها دورم جمع بودن یه پیامک برای گوشیم اومد و عکس بک‌گراند رو بچه‌ها دیدن و استارت فوضولی رو زدن. تیچر این کیه؟ تیچر چه نسبتی باهاش دارید؟ تیچر چه بامزه‌س، کی‌تون می‌شه؟ منم گفتم وا، خب دخترمه دیگه. قیافه‌هاشون دیدنی بود. پرسیدن: مگه شوهر دارید؟ گفتم آره دیگه‌. نادیا پرسید پس حلقه‌تون کو؟ گفتم تو محل کار دستم نمی‌کنم. همونجا بود که زهرا با لب و لوچه‌‌ی آویزون گفت تییییچر، من می‌خواستم شما رو واسه داییم خواستگاری کنم‌. وقتی آخر کلاس گفتم شوخی کردم و اینا، خوشحال شدن دیوونه‌ها. همونه که مامان زهرا روز عید پیام تبریکی فرستاد و گفت انشالله امسال عروس بشید! کلاس بچه‌های بزرگتر یعنی حدود ۱۳ الی ۱۷ ساله‌ها هم خیلی حس خوبی داره‌. برام تولد گرفتن، امیرمهدی که گیتار می‌زنه و لقبش رو گذاشتم شادمهر عقیلی تو break time می‌زنه زیرآواز. هدیه‌های بی‌مناسبت‌شون قشنگ‌ترین قسمتشه‌. نقاشی‌های زشت و بانمک‌شون. خدای من، اگه یکم شعور به مدیر آموزشگاه می‌دادی شاید من برای استعفا دادن مصمم نمی‌شدم. نمی‌دونم رشد توی استعفا دادنه یا ندادن. خلاصه که این‌روزا تو &quot;نمی‌دونم چه غلطی بخورم‌ترین حالت ممکنم.&quot; انقدر رشته‌ی تحصیلیم رو دوست ندارم که اصلا به این فکر نمی‌کنم که ۲ سال بعد از گرفتن لیسانس کجا کار کنم. تازه یه‌وقتایی هم فکر می‌کنم که از این رشته انصراف بدم. شاید یه‌روزی این کار رو کردم. چرا که آدم تو راهی که بهش علاقه‌ای نداشته باشه موفق نمی‌شه عزیزِ من. اصلا دعا می‌کنم دایی زهرا بیاد خواستگاری تموم شه و بره. No big deal. شدم مثل پستِ آخر چنل تلگرامم و بیوی صفحه‌ی توییترم. چه خوب شد اشاره کردم بهشون‌. لینک چنل تلگرامم رو می‌ذارم دوست داشتید بیاید اونور یه نون و غمکی هست با هم می‌خوریم. اما توییتر نه، دیگه خوشم نمیاد بشناسنم. خلاصه که، این چنل تلگرامیم‌. https://t.me/The_damn_lostکاش به یه نتیجه‌ای از شغلم برسم گااااد. هیچی دیگه، همین.۹ فروردین ۱۴۰۳. ساعت 6:22 غروب.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 18:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استیصال.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B5%D8%A7%D9%84-lgzkyt57jxhg</link>
                <description>امروز ساعت ۷ صبح وقتی با بغض از خونه زدم بیرون یادم رفته بود که لباس گرم‌تر و جورابم رو بپوشم و ناچاراً کفش‌های مشکیم رو پوشیدم که آهنِ کنار بندهاش همیشه پام رو اذیت می‌کنه. هی که تند راه رفتم و یه مسیری رو دوییدم می‌فهمیدم که یه چیزی داره پام رو می‌سوزونه اما انقدر ذهنم درگیر بود که حتی اجازه‌ی این رو به خودم ندادم که ببینم چه اتفاقی افتاده. گریه‌هام بند نیومد، ساعت ۸ شده بود و با تماس مامان برگشتم سمت خونه. یک‌آن حس کردم پام انگار داره آتیش می‌گیره، کنار یکی از این خونه‌های قدیمی که پله دارن نشستم و کفشم رو درآوردم. هنوز هم که یادش میوفتم بدنم می‌لرزه، دیدم پام کلا خونی شده. لرزیدم. پوستش جدا شده بود و رسیده بود به گوشت. فکرش رو هم نمی‌کردم یه تیکه آهن کوچولو همچین گندی بزنه به حالم. دوباره کفش رو پوشیدم و راه افتادم اما آروم‌تر و با احتیاط‌تر. ای لعنت بهت شانسِ بدِ من، رفتم توی یه کوچه و یه سگ سیاه رو دیدم زل زده بهم. خشکم زد، با اون وضع این چه بلایی بود؟ چرا ۸ صبح باید من سگ‌ ببینم؟ چرا تو این وضع؟ آب دهنم رو قورت می‌دادم و اون هی آروم اومد جلو. فکر کن ساعت ۸ صبح غیر از من و اون سگ کس دیگه‌ای نبود، یه احدی نبود بهش بگم که کمک کنه. با اون پای زخمی گازش رو گرفتم و فقط دوییدم. هی کوچه به کوچه، هی مسیر به مسیر، هی هق و هق تا اینکه یه‌جا سربرگردوندم دیدم نیست. آخ که پدر پای بیچاره‌م دراومده بود. لنگ‌لنگ خودمو رسوندم خونه و با اون وضع دم نزدم. صبح امروز رو چه‌جوری شب کردم نمی‌دونم. حالا که شب شده، چسب و پانسمان پام رو خودم باز کردم. وازلین زدم. شکلش یه جوری شده انگار سوخته. خوب می‌شه به مرور، خوب می‌شم به مرور.حالا که فکر می‌کنم خیلی از روزهای دیگه‌ای از زندگی هم شاید قراره همین‌جوری باشه. من تک و تنها و غریب باشم، هوا سرد باشه، انقدر راه برم توی مسیر که زخمی بشم، یه فاجعه‌ مثل سگی که امروز به پستش خوردم سر راهم قرار بگیره و من فقط حرکت کنم، با همون زخم. خودم تک و تنها پانسمانش کنم و برای خودم گریه کنم. سوزشش رو تحمل کنم و امید داشته باشم که خوب می‌شه. همینه! خداجان، این مرحله از زندگی رو هم من بُردم و برای بقیه‌ی مراحلی که اینجوری‌ان رمزش رو بلدم. بگو امتیازش چقدر بود؟ چندتا ستاره گرفتم تا الان؟ البته، تو با ما بازی نمی‌کنی، امتحان می‌گیری. چه‌طور بودم؟ پاس شدم؟ به قول یکی از این آدم خفنا: از مقاومت ما راضی هستی؟ یا بازم برنامه داری؟امشب از همه‌ی شب‌های دیگه خسته‌تر و مستأصل‌ترم. منتظر طلوع خورشید نمی‌مونم چون دیگه صبح‌ها رو هم دوست ندارم. هیچی دیگه، همین.۶ فروردین ۱۴۰۳. بامداد ساعت: 12:05</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 00:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب ۱۴۰۲، طلوع ۱۴۰۳.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-fjha2bn6wex6</link>
                <description>نمی‌دونم از تموم شدن ۴۰۲ خوش‌حال باشم یا از شروع ۴۰۳ دلهره داشته باشم. ۱۴۰۲ برای من مثل یه خواب بود، بذار بهتر بگم؛ یه خواب بد. یه کابوس طولانی. داره یک‌سال تموم می‌شه اما من رو ۶-۵ سال بزرگ‌تر کرد. پررنگ‌ترین چیزهایی که به من یاد داد این بود که؛گاهی وقتا عزیزترین و امن‌ترین آدم زندگی می‌تونه به غریبه‌ترین تبدیل بشه. هیچ آدمی موندنی نیست. هیچ‌کس امن نیست. زخم‌های تنت رو باید تنهایی باندپیچی کنی و ببوسی تا یه روزی از محل درد جوونه بزنه‌. چیزی که تو واقعیت تموم شده رو نباید تو رویا ادامه داد، چون غرقت می‌کنه. انقدر غرقش می‌شی که می‌بینی خیلی‌وقته آب از سرت گذشته و تنها چیزی که برات مهمه تحقق همون رویا بوده. امسال من &quot;پذیرش&quot; رو یاد گرفتم. بپذیرم تقدیر همیشه غافلگیرکننده‌ست. بپذیرم همیشه اونطوری که ما می‌خوایم نمی‌شه. یاد گرفتم هیچ نجات‌دهنده‌ای وجود نداره. خودِ غرق‌شده‌ت غریق نجات خودتی. ۱۴۰۲ رو که مرور می‌کنم بیش‌تر تصویر شب‌ گریه‌ها و بغض‌های خورده شده برام تداعی می‌شن. شکست و شکست و شکست. انتظار و انتظار و انتظار. من رو اون واقعه کُشت و نابود کرد. منتظر بودم و دل‌گرم اما تهش شکست خوردم. کم‌کم پذیرفتم اما راستش... هنوز که بهش فکر می‌کنم بغض می‌کنم. ۱۴۰۲ علاقه‌ی من رو از رشته‌ی دانشگاهی و شغلم گرفت. ۱۴۰۲ آدم‌های زیادی از زندگیم رو ازم گرفت. طوری که من برای سال جدید فقط به سه‌نفر تکست میدم که &quot;سال نو مبارک.&quot; ۱۴۰۲ی نامرد، کاش زودتر تموم شده بودی...و اما ۱۴۰۳. امیدوارم تو ۳۶۵ روز آینده فرش قرمز آرزوهام رو پهن کنم. تو ۳۶۵ روز آینده دیگه تنها نباشم، به یه همدم حقیقی و واقعی از جنس عشق و دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن برسم. کتاب‌های زیادی بخونم. فیلم‌های بیشتری ببینم. کلی عکس و فیلم و خاطره از کنسرت علیرضا قربانی بسازم. سفر کنم، به جاهای دور. خیلی دور. اون آدمی که تو ۱۴۰۲ زمین خورده بود رو بلند کنم و کمکش کنم ادامه بده. زخم‌ها و دردهام رو پانسمان کنم و منتظر جوونه زدن بمونم. تو سال جدید برادرهام رو ببینم، ببوسمشون، بغلشون کنم و تموم این دوری رو جبران کنم. بیشتر لبخند بزنم. معلم بهتری باشم. دانشجوی موفق‌تری باشم. و درآخر به تحقق رویای &quot;دم صبح، یه بلیط و یه چمدون و خداحافظی&quot; نزدیک‌تر بشم. ۱۴۰۳ امیدوارم قشنگ‌ترین خاطرات رو ثبت کنی برام. قشنگ باشی، پر از حس خوب. برای من، برای همه‌مون. برای همه‌ی خسته‌ها.۲۷ اسفندماه ۱۴۰۲. ظهر، ساعت: 12:34.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 12:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیر خودمه، ولی دست خودم نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ugizub2oxfkt</link>
                <description>سرفه‌ها امونم رو بریدن. دقیقا سه هفته‌ست که یه ویروس لعنتی دست از سرم برنمی‌داره، خوب‌تر که نمی‌شم هیچ، بدتر هم می‌شم. دیشب چهارمین باری بود که رفتم دکتر و دیگه اشکم دراومده بود. از سرم زدن خسته شدم. انگار گلبول‌های سفیدم یه گوشه دست به سینه نشستن و میگن: یه استراحت به ما نیومده؟ خودت خوب شو دیگه بابا.دیشب دکتره بهم گفت چطوری پیرزن؟ حس کردم واقعا پیر شدم. لازم دارم روحم رو از کالبدم بیارم بیرون، کالبدم رو با دست بشورم و بندازم رو بند. خشک که شد اتو بزنم و بپوشمش. اون‌موقع شاید بهتر بشم. fatigue یه کلمه‌ی انگلیسیه به معنی کسی که بدجور دچار خستگیِ جسمی و روحی شده. این‌روزا fucking fatigue ام. شاید اگه پسر بودم چندنخ سیگار می‌کشیدم امروز. چندشب پیش خونه‌ی مامانبزرگ دیدم دایی تو حیاط ایستاده داره سیگار می‌کشه، بهش گفتم: یه نخ میدی؟ گفت چرا؟ گفتم یه جوری می‌کشی آدم هوسش می‌شه. و واقعا یه نخ داد و روشنش کرد! زیر پام لهش کردم و خندیدم. گفت چرا نکشیدی پس دیوونه؟ گفتم از اولش هم نخواستم بکشم، می‌خواستم یه نخ از تو کم بشه. به مامان میگم: کاش پسر بودم. کاش اینجا زندگی نمی‌کردیم، کاش ماهم می‌رفتیم. حس می‌کنم دیگه آب و هوای ایران بهم نمی‌سازه که انقدر مریضم. دلم غربت می‌خواد. کاش یه دختر روستایی تو گیلان بودم. عاشق یه پسر گیلک می‌‌شدم و بهم می‌گفت بلامیسر! نهایت عشق همینه که انقدر یکیو دوست داشته باشی بخوای درد و بلاش بخوره تو سرت، تو جونت چون می‌دونی هرچی که متعلق به اون باشه و به تو برسه ارزش داره، حتی درد و بلا. دیشب بالاخره کتابِ &quot;کتابخانه‌ی نیمه‌شب&quot; رو تموم کردم. هرچی از قشنگیش بگم کم گفتم. یه جمله‌ای از این کتاب رو حک کردم تو مغزم تا همیشه یادم باشه. «مشکل اصلی آن، چیزی که او را واقعا آسیب‌پذیر کرده بود؛ فقدان عشق بود.»  عشق شاید رنگ بده به زندگی، تو رو وادار به ادامه‌دادن کنه. اما نه هر عشقی.بازم داره برف میاد، و آموزشگاه تعطیله. دلم برای شاگردهام تنگ شده. با تموم رومخ بازی‌ها و اذیت‌هاشون بازم شیرین و دوست‌داشتنی‌ان. هفته‌ی پیش که حوصله و انرژی هیچ‌چی رو نداشتم در کلاس رو باز کردم، دیدم دست به سینه نشستن و یهو همزمان باهم خوندن: سیب داریم، گیلاس داریم، تیچرِ باکلاس داریم. و خدا می‌دونه که اون خنده‌ها و دست زدنشون چقدر اون انرژیِ نداشته رو برام جبران کرد. به روزی فکر می‌کنم که می‌خوام استعفا بدم و واقعا روز تلخی برام می‌شه. تلخ، مثل الان که منتظر یه تماس دوستانه از یکی‌ام که بگه هی فلانی تو این هوای برفی، یه چایی‌مون نشه؟برف میاد، سوز سرما بیشتر شده. داشتیم برای عید آماده می‌شدیم اما انگار زمستون تازه شروع شد! این گلوی پر سوز و پر درد شیرکاکائو داغ می‌خواد، از همون شیرکاکائو‌هایی که همیشه تو کافه &quot;هست&quot; می‌خورم. کافه هست فانتزی‌ترین کافه‌ایه که تاحالا رفتم، جاش رو تغییر داده و هنوز به مکان فعلیش نرفتم. امیدوارم مثل قبلی امن و سبز باشه. امیدوارم زودتر خوب بشم و برم‌. گلبول‌های سفیدم کمک کنید، قول میدم بیشتر مراقب خودم باشم. یاد آهنگ حباب صورتی از مهیار افتادم که میگه: تقصیر خودمه ولی دست خودم نیست. همینه. نه فقط این سرماخوردگی، بلکه این بی‌حوصلگی، این پریشونی تقصیر خودمه ولی دست خودم نیست.خوب می‌شم. هیچ آدمی به‌خاطر سرماخوردگی‌ نمرده. مرده؟ تخلیه‌ی ذهنی خوبی بود...یه چایی‌مون نشه؟-چهارشنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۲. ساعت 12:36 ظهر‌.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 12:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریازدگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cdicjvovlhxk</link>
                <description>شوق داشت تموم لحظات زندگیش رو کنار دریا بگذرونه. عاشق دریا بود، امواج، آبی، قایق‌ها و ساحلِ همیشه آروم. زندگیش رو وقف این کرد تا تلاش کنه یه‌روز همه‌چی رو پشت‌سر بذاره و هرچی که داره رو برداره و ببره کنار دریا زندگی کنه. رفت. امواج دریا به چشم‌هاش ذوق می‌دادن، صدای دریا شده بود بهترین موسیقی‌ای که شنیده بود. روزهای زیادی رو کنار دریا سپری کرد. از کنار دریا نشستن خسته شد، هرطور که شد قایق ساخت. یه قایق آبی. دل رو زد به دریا. حالا عاشق پارو زدن شده بود. می‌رفت جلوتر، تا جایی که ممکن بود. حالا می‌فهمید وقتی تو قایق نشسته، دریا قشنگ‌تر از نشستن لب‌ساحل بود. از شرق تا غرب، شمال تا جنوب دریا رو پارو می‌زد، بدون خستگی، بدون ترس. کم‌کم عادی شد براش. دیگه قایق هیجان‌انگیز نبود و تکراری شده بود. ماهیگیری رو شروع کرد. ماهی‌های تازه و فروش اون‌ها خوشحال‌ترش می‌کرد. گذشت و گذشت و از اون هم خسته! زندگی کرد، خودش و دریا. یک‌سال، دوسال، سه‌سال، چهارسال... رفت پیش ناخدا که حالا شده بود تنها کسی که می‌شناسه. پرسید چی شده؟ چرا اینجوری شدم؟ ناخدا دست گذاشت رو شونه‌ش و گفت: دریازده شدی! دریا زده شدم! از امواج شدید گذشته، جزر و مد زمان حال و طوفانی که قراره آینده ببینم. من از این دریا خسته‌م. من تو این دریا دارم غرق می‌شم، دست و پا می‌زنم و هیچ غریق نجاتی نیست. بی‌حرکت می‌مونم ولی بیشتر فرو میرم. فریاد می‌کشم ولی خفه می‌شم. نمی‌دونم چی می‌شه، دووم میارم یا آب از سرم رد می‌شه و تمام! می‌خوام برگردم به عقب و هیچ‌وقت عاشق دریا نشم. دل به امواجی که آخرش قاتلم می‌شن نبندم. ولی حالا، الان، من اون آدم سردرگم و دریا همون زندگیه که من دلزده شدم ازش. نیاز به یه معجزه دارم، یه غریق نجات. می‌دونم تو غریق نجات منی، ولی نیستی. کجایی؟ به داد منی که اگه هوار بکشم خفه می‌شم، برس. نذار دیر بشه. دیر بشه منم دیر می‌فهمم. من الانم درحال مردنم، بغض حکم طوفانی رو داره که شب‌ها از راه می‌رسه و یه سد محکم توی گلوی لعنتیم می‌سازه. آب از سرم بگذره تمومه. نذار دیر بشه، که اگه دیر بشه حتی دریای آروم و بدون طوفان با امواج آروم هم می‌تونن جونم رو بگیرن. می‌دونی کجای داستانمم؟ای دل که بی‌گدار به آب نمی‌زدی، بی‌قایقت تنها میانه‌ی دریا چه می‌کنی؟من دل رو زدم به دریا، تو نذار غرق شم.۲۰ بهمن ۱۴۰۲. </description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 00:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی برای هیچ‌کس.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-zyym0ath5q5l</link>
                <description>هجوم افکار توی سرم از پا درم آوردن. نیاز دارم یه سِرُم ضد اورثینکینگ تزریق کنم و فقط برای چندثانیه به هیچ‌کس و هیچ‌چیز فکر نکنم. سرگیجه می‌گیرم، سردرگم می‌شم و نمی‌فهمم کجام. دلم تنگ می‌شه، اشکم میاد. حوصله هم لج کرده و با چمدون بسته خیلی وقت‌ها پیش ترکم کرد و حالا من اینجا. نیاز به قدم زدن دارم. زمستونه و هوا سرد. اهمیت نمی‌دم که لباس‌های گرم بپوشم یا گرم‌تر. حاضر می‌شم و می‌رم. دور می‌شم، خیلی دور از خونه. زیرلب میگم: &quot;حالا بهترم. بگردم خونه؟ نه اصلا.&quot; تو فکر می‌رم و با خودم میگم چرا دیوونه؟‌ خونه گرمه، خوبه، راحته، امنـ... نه، امن نیست. منصرف می‌شم. خونه گرمه، خوبه، راحته. اما من سردم، بدم، ناراحتم. آدماش، فضاش، چهاردیواری اتاق، همه‌شون احساس خفقان بهم میدن. دوست‌شون دارم ولی با نوسان. فقط همین‌قدر می‌دونم که تغییر از من نیست، مشکل از من نیست. من فقط بزرگ شدم، همین. بزرگ شدم و بیشتر درک کردم متعلق به هیچ‌جایی نیستم. کافی برای هیچ‌کس نیستم. مطابق با میل هیچ‌کس نیستم. این منم که فقط من رو می‌خواد و دوستش داره و این بدترین حسیه که من تا این لحظه از زندگیم تجربه کردم. درونم احساس می‌کنم حفره ایجاد شده، حفره‌ای از دلتنگی، انتظار و حسرت. آخ از حسرت. حسرت از اینکه رویاهام رو خاک کردم، یعنی بهتر بگم باعث شدن خاک‌شون کنم. سوز سرما می‌زنه رو گونه‌هام و اجازه‌ی این رو نمی‌ده که اشک بریزم. می‌خوام دور بشم، بیش‌تر از این. به این فکر می‌کنم که آیا برادرم هم بعد از گذشت ۱۰ سال، وقتی که از پنجره‌ی خونه به خیابان‌های آبی و بارانی سوئد نگاه می‌کنه، دلش می‌گیره؟ بیش‌تر از من؟ من نمی‌خوام برگردم خونه، می‌خوام از اینجایی که هستم دورتر بشم. تنهام. کجا برم؟ کسی منتظرم هست؟ به جایی متعلق هستم؟ قدم برمی‌دارم و حرکت می‌کنم و مدام فکر می‌کنم. تا به خودم میام می‌بینم رسیدم به خونه. و حالا توی چهاردیواری اتاق. من باید از خودم فرار کنم. چمدون هم لازم ندارم، قرار نیست چیزی با خودم ببرم...۱۴ بهمن ۱۴۰۲. یکی‌از روزهای سرد زمستانی.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 10:36:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، این قسمت از ماجرا.</title>
                <link>https://virgool.io/@Farzanehs04/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-o4x1cwmzbxeb</link>
                <description>نوشتن درمان برای دردِ صعب‌العلاجه. غریق نجات آدمیزاد تو مواقعیه که غم سعی در غرق کردنش داره. دست پنهانِ اوقاتیه که لبه‌ی پرتگاه ایستاده و داره می‌لغزه. زنگ انشاءِ بعد از امتحان ریاضیه. آرامش بعد از طوفان، یه موسیقی بی‌کلام و عطر خوشِ خاک بارون خورده‌ست. پس میگم:-والْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرونَ، سوگند به قلم و آنچه می‌نویسد.-پس می‌نویسم. برای منِ الان، برای منِ آینده و برای تویی که نمی‌دونم کِی این‌ها رو می‌خونی. من، این قسمت از &quot;ماجرا&quot;. موقعی که شروع به نوشتن کردم، به‌جای ماجرا نوشته بودم &quot;زندگی&quot;. و یادم اومد من هنوز زندگی نکردم. ماجرای من تو آستانه‌ و قله‌ی جوانی و شاید ناپختگی و کمی بلاتکلیفی. و این جوان ناپخته‌ی بلاتکلیف موقعی زندگیش شروع می‌شه که رویاهاش رو زندگی کنه. به امید زندگی کردن رویاها و ثبت‌شون اینجا. امیدم به رسیدنه. برای منی که عاشق نوشتن‌ام، پیدا کردن اینجا درست مثل تصویر عنوان بود، عطش و خواسته‌ی چای برای رفع خستگی و شاید برای گرم شدن توی یکی از روزهای سرد زمستونی. از این به بعدِ ماجرا، این‌جا برای من عطر چای مراکشی داره. پس می‌‌نویسم.۸ بهمن ۱۴۰۲. ساعت 12:01 بامداد.</description>
                <category>آبان.</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 00:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>