<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme.bakhshi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fateme.bakhshi</link>
        <description>علاقمند به دیجیتال مارکتینگ و استارتاپ، علاقمند به روانشناسی و مسائل اجتماعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:36:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/262629/avatar/CCEKqi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme.bakhshi</title>
            <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%D9%85-azpexzeny25m</link>
                <description>خوش تیپ بود. به خودش میرسید. موی زیادی نداشت اما همان چند تار موی سفید و تُنُکی که از لشکر گیسوانش بجا مانده بود، همیشه بلند و مرتب و شانه شده بود. شیکپوش بود. بیشتر اوقات کُتِ تک میپوشید و با پیراهن و شلوار و کروات، سِت میکرد. با آن همه تنوعی که در لباسهایش داشت و با تعدد کرواتهای رنگ به رنگی که پای ثابت استایلش بود میتوانستم تصور کنم که چه کلکسیون عظیمی از لباسها و کراواتهای رنگارنگ در خانه‌اش دارد. چیزی شبیه کلکسیون‌های سرهنگهای بازنشسته ارتش یا مامورین ساواکِ زمان شاه!   شخصیتش را دوست داشتم؛  نه برای اینکه به ظاهرش میرسید!  نه برای اینکه به اندازه تمام اقوام و اجدادم ثروت داشت! نه برای اینکه آدم باهوش و با ذکاوتی بود! بلکه فقط و فقط بخاطر اینکه در سالمندی هنوز مانند جوانی که برای اولین بار وارد بازار کار شده با عشق کار میکرد و هنوز برای اینکه در حوزه کاری خودش یکه‌تاز باشد سخت تلاش میکرد. برایم عجیب بود که علیرغم آنکه در حوزه تخصصیِ خودش رو دست نداشت اما در عمده کارهایی که به فناوری مربوط میشد لنگ میزد و با بسیاری از ابزارهای معمول و رایج دنیا بیگانه بود. ماشین BMW سوار میشد اما خودش رانندگی نمیکرد و شاید بلد نبود رانندگی کند! گوشی و لپ‌تاپ از آن خوبهایش داشت، از آنها که به لوگوی یک سیبِ گاز خورده مزیّن بود! اما اینها فقط رُخِ کار بود! کار کردن با هیچکدام را بخوبی نمیدانست! به گمانم «تکنوفوبیا» داشت! انگار از تکنولوژی و همه‌گیر شدنِ آن واهمه داشت و این ترس بطرز چشمگیری بر تمام ابعاد زندگی‌اش سایه انداخته بود و عذابش میداد؛  هنوز خریدهایش را حضوری انجام میداد و نسبت به خرید آنلاین بی‌اعتماد بود! هنوز با سرمایه‌اش فقط ملک و طلا میخرید و از  بورس و ترید وحشت داشت. هنوز راه را گم میکرد و به استفاده از برنامه‌های مسیریاب ابدا اعتقاد نداشت! و از همه بدتر اینکه هنوز بسیاری از کارهای بانکی‌اش را حضوری انجام میداد و از نصب هر گونه اپلیکیشن پرداخت اجتناب میکرد و...    این زندگی سنتی و فرار از تکنولوژی باعث شده بود همیشه وقت کم بیاورد و نگران تراکنشهای مالی‌اش باشد.  البته همه اینها یک راز بود، اینها را کسی جز من نمیدانست! چون او فقط به من اعتماد داشت و در این کارها فقط از من کمک میخواست. اما این اعتماد از کجا شروع شده بود؟یکبار سرِ میزِ ناهار بودیم که متوجه شدم تلفن همراهش هنگ کرده! دیدم خیلی کلافه و سر در گم است، گفتم بد نیست گوشی‌اش را بگیرم و تلاشم را بکنم شاید درست شد! از قضا من که تا آن زمان سیستم عامل ios را از نزدیک ندیده بودم خیلی الله‌بختکی و کشکی کشکی پس از دقایقی کلنجار رفتن و به این در و آن در زدن بالاخره توانستم درستش کنم! خودم هم نفهمیدم چطور درست شد!  هرچه که بود بعد از آن روز دیگر برای «دکتر» آن آدم سابق نبودم!  شده بودم یک آدم فنی و همه فن حریف که از گوشی و لپتاپ گرفته تا اسپیکر و اسکنر و پرینتر و...  هرجا که به مشکل بر میخورد صدایم میکرد! از شما چه پنهان من هم بدم نمی‌آمد ژستِ آدمهای فنی را به خودم بگیرم! خیلی جاها با من مشورت میکرد و کمک میخواست، من هم از خدا خواسته حتی اگر جواب سوالش را نمیدانستم گوگل میکردم و یک جوابی دست و پا میکردم و تحویلش میدادم!خیلی دوستش داشتم و دلم نمیخواست دیگران به نقطه ضعف او پی ببرند، دلم نمیخواست غولِ بی شاخ و دمِ تکنولوژی، با آن سرعتِ رشدِ سرسام‌آوری که داشت او را زمین بزند؛ بنابراین اگر در بین کارهای روزانه، اندک مجالی برایمان پیش می‌آمد سعی میکردم بقدر وُسعَم یکی از ابزارهای تکنولوژی و فواید آن را برایش شرح دهم تا بلکه از حاشیه‌ی امن خودش بیرون بیاید و بپذیرد که ابزار مدرنیته، بخصوص در زمینه فناوریهای مالی مانند چاقویی دو لبه است که اگر انسان خودش را با آن تطبیق دهد سکوی پرتابش خواهد شد و اگر ناسازگاری پیشه کند به مرور زمان حذف خواهد شد! بعضی روزها کار با رایانه، بعضی روزها حذف و نصب و کار با اپلیکیشنهای موبایل، بعضی روزها خرید و فروش سهام در بورس!یک روز تصمیم گرفتم خرید آنلاین را به او آموزش دهم. اولش إن قُلت می‌آورد و این پا و آن پا میکرد اما یکی دو باری که کنارش نشستم و با هم یک کالا برای شرکت سفارش دادیم و دو روزه به دستمان رسید خیلی خوشش آمده بود. دیگر یاد گرفته بود که خودش این کارها را انجام دهد و برای هر کارِ پیش پا افتاده‌ای یک نفر را اجیر نکند.   روزها میگذشت و روز به روز مستقل‌تر میشد و نیازش به من کمتر میشد. از یک طرف خوشحال بودم که باعث رشدش شدم و از طرف دیگر نگران از اینکه نکند آن همه ارج و قربی که پیشش داشتم کمرنگ شود و دیگر سوگلی و نور چشمی نباشم!البته که گذر زمان به من ثابت کرد که نگرانی‌هایم بی‌مورد نبوده!  یک روز نزدیکی‌های ظهر بود، طبق معمول سرگرم کارهایم بودم که ناگهان با عصبانیت وارد اتاقم شد و فریاد زد: «همینو میخواستی؟ هِی تو گوشم خوندی «خرید آنلاین... خرید آنلاین.. » حالا خوب شد حسابمو خالی کردن؟؟؟»  این را که شنیدم چهار ستون بدنم لرزید... نفسم بالا نمی‌آمد... بریده بریده گفتم «چجوری آخه؟...چقدر پول تو حسابتون بود؟!....از کجا خرید کردید؟...» حرفهایم را نشنیده گرفت و بی‌آنکه کوچکترین فرصتی به من بدهد بی‌وقفه به توپ و تشرهایش ادامه داد و من را تهدید به جریمه و اخراج کرد و لحظاتی بعد در حالیکه گونه‌هایش از عصبانیت سرخ شده بود از اتاق خارج شد. حالم بد بود... بدتر از این نمیشد.. کشتی‌ام بدجور به گِل نشسته بود... نگران بودم که چه بر سر دکتر آمده و چه بر سر من خواهد آورد؟ خودم را سرزنش میکردم. چه کاری بود که کردم؟ آمدم اَبرویش را درست کنم، زدم چشمش را هم درآوردم! تنها کاری که در این شرایط توانستم انجام دهم این بود که به دکتر پیام دادم و گفتم «بابت اتفاقی که پیش اومده متأسفم، خواستم بهتون بگم اگر در کمتر از نیم ساعت بعد از اینکه حسابتونو خالی کردن با این شماره تماس بگیرید به احتمال زیاد میتونید پولتونو برگردونید؛ 096380»تا مدتها اوضاع قمر در عقرب بود و دکتر روزه سکوت گرفته بود و لام تا کام با من حرف نمیزد. تا اینکه یک روز صبح که داخل پارکینگِ شرکت از ماشین پیاده شدم، دیدم یک ماشین لوکس کنار ماشین من توقف کرد و اندکی بعد یک مرد جوان، قد بلند، چهارشانه، اتو کشیده و خوش تیپ از آن پیاده شد! لبخند زد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد! جوری تحویلم گرفت که انگار من را از قبل میشناخت! این مهمان ناخوانده از کجا بود؟ پیش خودم گفتم نکند برای مصاحبه آمده تا جای من را بگیرد؟ نه! بیخیال! با این ماشین و با این دک و پُز؟! ... شاید فقط یک بازدیدکننده است یا شاید هم برای حسابرسی آمده... اصلا هرکه باشد چه اهمیتی دارد؟ برای من که امروز و فرداست که اخراج شوم بهتر است خودم را درگیر این چیزها نکنم و سرم در لاکِ خودم باشد!  فردا و پس‌فردا و فرداهای دگر هم هنوز این ژیگول‌خان داخل شرکت بود و بیشترِ وقتش را با دکتر میگذراند. با این حساب نه بازدید کننده بود و نه حسابرس! داشتم از حسادت و کنجکاوی میمُردم. هر بار که از کنارم میگذشت و به من لبخند میزد، برایش پشت چشم نازک میکردم تا بفمهمد اصلا چشم دیدنش را ندارم! پسره‌ی خودشیرینِ بادمجون دور قابچین!   البته برخلاف من، همه بچه‌های شرکت دوستش داشتند و از حُسنِ خُلق و وظیفه‌شناسی و کار راه‌انداز بودنش تعریف میکردند. یکی میگفت «تازه از خارج آمده، از قاره آسیا گرفته تا اروپا و آمریکا خیلی‌ها او را میشناسند و دوستش دارند» دیگری میگفت «از آن آدم‌حسابی‌هاست که مثل حاجی بازاری‌ها روی اعتبارش قسم میخورند!» یکی دیگر میگفت «از فین‌تک خیلی سرش میشود و در ایران با بیش از ۱۰ بانکِ بزرگِ کشور قرارداد دارد!    عده‌ای هم میگفتند «برای خودش سری توی سرها دارد و کسب و کارهای زیادی را از نظر تراکنشهای مالی متحول کرده است!  بین خودمان باشد این را هم شنیدم که «با کله‌گنده‌هایی مثل آپ و دیجی کالا، اپراتورهای همراه اول و ایرانسل، اسنپ، تپسی و دیوار هم حشر و نشر دارد!» و حتی اینکه «توی کارگزاری‌های بیمه و بورس هم دستی بر آتش دارد و هم امنیتِ تراکنشها را تأمین میکند و هم در تسریع و تسهیلشان نقش دارد!» پسره‌ی جواَلَق با آن همه کمالاتی که داشت معلوم بود حسابی قاپِ دکتر را هم دزدیده! حالا دیگر او شده بود نور چشمی جناب دکتر! روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه یک روز آن پسرکِ مُضمحِل که در چشمِ همه، رب‌النوعِ درایت و سهولت در تجارت بود وارد اتاقم شد و طبق معمول با لبخندی مهربان سعی کرد حصارِ بینمان را بشکند. لعنتی بدجور کاریزماتیک بود. خودش را به زور کنارم چپاند و بی‌مقدمه گفت «میدونستی دکتر خیلی قبولت داره؟» درحالیکه به صفحه مانیتور خیره شده بودم، بی‌آنکه نگاهش کنم پرسیدم:«چطور؟» گفت «از روزی که اومدم همش از تو تعریف میکنه، میگه فاطمه خیلی چیزارو به من یاد داد، میگه فاطمه خواسته یا ناخواسته منو به سمت تو هل داد و باعث شد با تو آشنا بشم» توی دلم گفتم «مگه تو کی هستی که دکتر از آشنا شدن باهات‌ خوشحال بشه!» با لحن شیطنت‌آمیزی ادامه داد «منم به دکتر گفتم عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!» پرسیدم «بهم نیش و کنایه میزنید؟ حالا من شدم عدو؟» گفت « آره دیگه، تو به خون من تشنه‌ای» گفتم «نه، این طوریام نیست! من فقط نمیدونم چرا بیش از حد مورد توجه دکتر قرار گرفتید!»  خندید و گفت «آها! پس مشکلت با‌ من اینه! ببین فاطمه! ما هر دومون تلاش کردیم دکترو ارتقا بدیم. تو بهش یاد دادی آنلاین خریداشو انجام بده و من کمکش کردم تا پرداختهاش رو از یه مسیر امن و میانبر تجربه کنه» پرسیدم«منظورتون چیه؟» گفت «من بهش یاد دادم که چطور از طریق «پرداختِ آنی» این امکان رو برای خودش ایجاد کنه که بدون وارد کردن اطلاعات کارت و رمز دوم، پرداختهاش انجام بشه. اینجوری هم احتمالِ فیشینگ کمتر میشه و هم سریعتر پرداختها انجام میشه»  فیشینگ به روایت تصویر!توی دلم گفتم «با همین کارات خودشیرینی کردی دیگه» بعد از اندکی مکث، بلند شد، شروع به قدم زدن کرد و گفت «علاوه بر اون به دکتر گفتم که میتونم کاری کنم که جریان نقدینگیِ پایدارش رو پیش‌بینی کنه و اینطوری به بهره‌وری شرکت، کمک بزرگی میشه!»گفتم دکتر که گوشش به این حرفها بدهکار نیست! معمولا نسبت به هر تغییری هم مقاومت میکنه! در این مورد هم خیلی امیدوار نباشید که باهاتون همراهی کنه!   گفت «اتفاقا برای ایشون بهره‌وریِ سیستم، خیلی مهمه و من خیلی امیدوارم به همراهیشون» پوزخندی زدم و توی دلم گفتم «به همین خیال باش!»بعد در حالیکه تعدادی کاغذ را توی کیفش جابجا میکرد گفت: «راستی دکتر میگفت یکی از مشکلات شرکت اینه که کارمندا توی پرداخت اقساط وامشون منظم نیستن! توأم جزو اونایی؟ تا بحال شده نگرانِ سررسیدِ اقساطت باشی و یا فراموش کنی پرداختشون کنی؟»   موضوعی که مطرح کرد انقدر برایم چالش‌برانگیز بود که ناخواسته برای لحظه‌ای چشمانم را از مانیتور برداشتم و نگاهش کردم و گفتم «اووووه تا دلتون بخواد!  همین پارسال بود که بجز شرکت، از ۳ تا بانک هم وام گرفته بودم. بخاطر همین یادآوری موعد پرداختشون برام سخت بود و همین باعث شد توی پرداختشون نا‌منظم باشم. آخرشم بخاطر بدحسابی جریمه شدم و تا ۳ سال از دریافت هر نوع تسهیلاتی محروم شدم!»   گفت: وااااای، چه کردی با خودت دختر! پس لازمه بدونی من با راهکار «پرداخت دوره‌ای» کمکت میکنم تا به وقتش و بدون هیچ نگرانی قسطهاتو پرداخت کنی، کافیه یه بار تاریخ قسطها و مبلغ تراکنش رو مشخص کنی، بقیش با من! فقط میدونی که باید تو حسابت پول باشه که من پرداخت کنم! خندیدم وگفتم « آره بابا، دیگه انتظار ندارم از جیب خودتون قسطامو بدین! وااااای اگه اینجوری باشه که خیلی عالیه!»گفت «با این روش تضمین میکنم که به یه کاربر خوش‌حساب تبدیل میشی و بجای محرومیت از تسهیلاتِ بانکی، میتونی از مزایای خوش‌حساب بودن بهره ببری».از او و راهکار پیشنهادی‌اش خیلی خوشم آمده بود، حیف که دیر شناخته بودمش! پیش خودم گفتم «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟! بی‌وفا! حالا که من از وام و از تسهیل، محرومم چرا؟!»  پرسیدم چیز دیگه‌ای هم هست که لازم باشه بدونم و بهم کمک کنه؟گفت «اگر اهل فیلم دیدن هستی بهت توصیه میکنم برای تمدید اعتبار اینترنت و پلتفرم‌های نمایش فیلم هم از همین روش استفاده کنی.  دیگه اینکه میتونی با پرداخت مستقیم، هزینه‌های مربوط به بازی و سرگرمی بچه‌ها و حتی قبضهای خودت و پدربزرگ مادربزرگها رو مدیریت کنی و بهشون کمک کنی تا توی پرداخت هزینه اسنپ و تپسی هم مستقل عمل کنن!»روش «پرداخت‌ خودکار» هم برای شارژ سیم‌کارت اعتباری و کیف پولِ صرافی‌ها و کارگزاری بورس عالیه!  گفتم «بنظر من که راهکارهاتون خیلی کاربردیه. با این روش، بخش بزرگ و مهمی از دغدغه‌های مربوط به پرداختهای مالیِ همه افراد جامعه پوشش داده میشه.  علاوه بر اون به پرداختها سرعت و نظم میده، از هدر رفتِ وقت جلوگیری میکنه و حتی توی صرفه‌جویی در مصرف کاغذ هم موثره؛ چون با این روش، دیگه نیاز نیست کسی پای ATM  بره و رسید بگیره!  گفت «دقیقا همینطوره» و ادامه داد: راستی دکتر میگفت تو بهش گفتی «تکنولوژی مثل یه شمشیرِ دو لبه است و در عینِ اینکه کارها رو آسون میکنه افرادِ ناسازگار رو هم حذف میکنه» درسته؟ احساس کردم حرف نامربوطی زده‌ام که قرار است بابت آن سرزنش شوَم! سرم را پایین انداختم و گفتم «بله، چطور؟»گفت «با اینکه حسابی دکترو ترسوندی اما خواستم بگم این درست‌ترین جمله‌ای بود که در مورد فین‌تک شنیدم»و همانطور که لبخندی به پهنای صورت داشت دستش را به طرف من دراز کرد و گفت «اگه میخوای هم تمامِ پرداختهات با سرعت و دقت، امن و به موقع انجام بشه و هم بخاطر ناسازگاری حذف نشی به من اعتماد کن»نگاهی به او انداختم و گفتم «با اینکه تعریفتونو زیاد شنیدم، ولی بعد از این همه مدت هنوز اسمتونو نمیدونم!»جواب داد «من دایرکت دبیتم!»گفتم «جلل‌الخالق! خارجی هستید؟»گفت «بله، اصالتا اهل انگلیسم اما اومدم که برای همیشه توی ایران بمونم! میتونی پیمان صدام کنی، پیمانِ یکتایِ ماندگار» اسم و رسمش هم مثل خودش شیک بود. برای اولین بار به او رویِ خوش نشان دادم و لبخند زدم و در حالیکه دستانش را به گرمی میفشردم (تکنولوژی که نامحرم نیست!🙃) گفتم «از آشنایی با شما خوشبختم». با خوشرویی گفت «منم همینطور، در خدمتم! اگر باز هم سوال داشتی میتونی باهام تماس بگیری» و این آغاز دوستی ما بود!   دکتر که در جریان حسادتِ من نسبت به پیمان قرار داشت همان لحظه وارد اتاق شد، برخلاف همیشه خیلی سرحال و قبراق بنظر می‌آمد. با هیجان گفتم «خداروشکر انگار امروز روبراهید! بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم آقای دکتر...» خندید و گفت «درست میشنوی! از این به بعد اوضاع بهتر هم میشه» و ادامه داد؛«سه تا خبر خوب دارم؛ اول اینکه با کمک همون شماره‌ای که بهم داده بودی تونستم توی تایم طلایی اقدام کنم و موجودی حسابمو برگردونم، دوم اینکه میخوام با پیمان قرارداد ببندم و دیگه کسب و کار ما هم از این به بعد پیمانی خواهد شد و سوم اینکه نه تنها هیچ تصمیمی برای اخراجت ندارم بلکه بخاطر قدردانی از همه کمکها و راهنمایی‌هات یه پاداش ویژه پیش من داری»در حالیکه چیزی نمانده بود از خوشحالی بال دربیاورم و با نیشی که تا بناگوش باز شده بود به دکتر تبریک گفتم و حسابی از او تشکر کردم. چشمانِ پیمان هم از فرط خوشحالی برق میزد. کمی جابجا شدم و خودم را به او نزدیکتر کردم و آرام در گوشش گفتم «خوب همه رو با خودت هم‌پیمان میکنی آقا پیمان، هم‌پیمان جدید نمیخوای؟🤝😉» مثل همیشه نگاهم کرد و لبخند زد. اینبار گرمتر، صمیمی‌تر و مهربانتر از قبل.</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 14:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-mkawpwqnryws</link>
                <description>با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب بیدار شدم. طبق عادت معمول،  زنگ موبایل را خاموش کرده و چشمانم را بستم تا یک چرت کوتاه دو دقیقه‌ای بزنم. هنوز پلکهایم روی هم نیامده بود که یکهو یادم آمد امروز یک روز متفاوت است و قرار است با یکی از همکاران به یک مأموریت کاریِ داخل شهر برویم. آن هم در حیطه‌ی موقعیت شغلیِ جدیدی که بخاطر آنکه مدتها در انتظارش بودم سر از پا نمیشناختم. پس برخلاف روزهای قبل بجای آنکه از سرِ اجبار و اکراه راهیِ محل کارم شوم با خوشحالی و انرژی زایدالوصفی همچون تیری که از کمان رها شود از رختخواب پریدم و بعد از صرف صبحانه، با پوشیدن یک دست لباس رسمی و نسبتاً شیک به سرعت مهیای رفتن شدم. چنان خوشحال و با‌ انگیزه بودم و برای کسب تجربه جدید مشتاق بودم که اولین نفری بودم که وارد شرکت شدم. دقایقی منتظر ماندم تا بتدریج آقای سیاح و باقی همکاران هم آمدند. آقای سیاح  یک مرد جوان، خوش چهره، با روابط عمومی بالا و فن بیان بسیار عالی بود. از آنهایی که از بس دایره لغات وسیع دارند و لفظ قلم حرف میزنند آدم کم می‌آورد و ترجیح میدهد سکوت کند و فقط شنونده باشد. مدیریت شرکت از من خواسته بود تا به مدت یک هفته در تمام مأموریتهای داخل شهر، همراه آقای سیاح بروم و در کنار ایشان فوت و فن کار را یاد بگیرم تا در مواقع ضرورت، کسی باشد که جایگزین ایشان شود.آقای سیاح هم که از قبل در جریان این تصمیمِ مدیریت بود از این موضوع استقبال کرده و بعد از صرف صبحانه و انجام مختصر کارهای باقی مانده از روز قبل، هر دو راهی مأموریت شدیم. مأموریتی که برای ایشان حکم یک کار روتین و برای من حکم یک تجربه مهیج، چالش برانگیز و آموزنده را داشت. آقای سیاح، پشتِ فرمان نشست و من هم روی صندلی کناری‌اش. برایم کمی سخت بود که در کنار همکارم در یک ماشین بنشینم، برای آنکه خودم را راضی کنم به این فکر کردم که شرایط کاملا موقتی است و از هفته بعد مستقل عمل خواهم کرد. او در طول مسیر در حالیکه داشت رانندگی میکرد از تجارب گذشته و نکات مهمی که لازم بود بدانم صحبت میکرد و به اصطلاح «چم و خم کار» را برایم شرح میداد.همه چیز طبق انتظارم پیش میرفت بجز یک چیز، آن هم اینکه گاهی احساس میکردم چشمانِ آقای سیاح در چشمانم قفل میشود و بیش از حد متعارف به من زل میزند و این مرا معذب میکرد، اما پیش خودم میگفتم شاید هم اشتباه میکنم و بعید است چنین شخص متشخصی که متأهل هم هست و حلقه ازدواجش گویای تعهدش است بخواهد چشم‌چرانی کند! به هر حال به هر ترتیبی که بود آن مأموریت چند ساعته به پایان رسید و من بسیار خوشحال بودم از کسب این تجربه جدید. فردای آن روز مجدداً ماموریت دیگری به سازمان دیگری داشتیم و قرار شد باز هم من ایشان را همراهی کنم.صبح، کمی دیرتر از روز قبل به شرکت رسیدم. آقای سیاح را دیدم که پشت میزش نشسته بود اما خبری از نشاط و انرژی روز قبل نبود. پریشان و دمغ در گوشه‌ای از اتاق کز کرده بود و برگه‌ای را میخواند. شاید هم اصلا حواسش به برگه نبود و در افکار خودش غوطه ور بود چرا که صدای باز شدن در و صدای سلامِ مرا نشنید. مجدد که سلام کردم به خودش آمد و گفت «امروز زودتر بریم کارا رو انجام بدیم که من عجله دارم و باید جایی برم» من هم مشتاق و پر انرژی و با صدایی رسا گفتم «من آماده‌ام هر موقع شما بگید میتونیم بریم» جواب داد: «پس همین الان راه بیفتیم» راه افتادیم. داخل ماشین که نشستیم پرسیدم «انگار امروز سرحال نیستید» آقای سیاح هم که انگار منتظر چنین سوالی بود سرِ درد و دلش باز شد و گفت «خدارو شکر کن مجردی، متأهلی همش مکافاته، هر روز جنگ و دعوا...» دیدم میخواهد از مسائل شخصی و خصوصی‌اش بگوید بلافاصله پریدم میان حرفش و گفتم «به هرحال هرکسی مشکلاتی داره و ربطی به مجرد و متأهل بودن نداره، این دعواها هم نمک زندگیه». آهی کشید و سرش را به نشانه تأسف تکان داد. بلافاصله برای آنکه مسیر گفتگو را عوض کرده باشم حرف را به سمت کار کشیدم و سوالاتی در مورد بازدیدِ روز قبل پرسیدم و در ضمنِ آن عذرخواهی کردم که با وجود شرایط روحی آشفته‌ای که دارد، از او سوال میپرسم. این کار را کردم چون تجربه به من ثابت کرده بود وقتی که مردی از همسرش جلوی یک خانم غریبه (نامحرم) بدگویی میکند به احتمال صدی به نود، قدم بعدی این است که آن خانم را جایگزین خلاءهای عاطفی خود کند و چه چیزی بدتر از این!بالاخره سوالاتم تمام شد و دیگر هرچه تقلا میکردم سوالی به ذهنم نمیرسید، آقای سیاح هم بعد از اینکه جواب سوالاتم را داد، نفس عمیقی کشید و بعد از وقفه‌ای کوتاه، دوباره حرف را چرخاند سمت همسرش که «چه غلطی کردم باهاش ازدواج کردم، پارانوئید داره و همش فکر میکنه دارم بهش خیانت میکنم. دو ساله ازدواج کردیم، عینِ دو سالو داره دارو مصرف میکنه ولی بازم خوب نشده اینجوری ادامه بده باید جدا شیم و...» و بعد از مکث کوتاهی صدایش را بالاتر برد و با لحنی آمیخته به خشم و افسوس گفت «لعنت به من که پونصدتا سکه مهرش کردم که حالا مجبورم پاش بمونم...»  دوباره میان حرفش آمدم و گفتم «آقای سیاح، همه‌مون روزای بد داریم. امروز هم روز خوبی برای شما نبوده، شما الان عصبانی هستید و حالتون خوب نیست. تو این حال ممکنه حرفایی بزنید که بعداً پشیمون بشید. خواهش میکنم در مورد خانومتون صحبت نکنید. به هرحال حتی اگه بیمار روانی هم باشن، خانومتون هستن و بهتره پیش من یا هر کس دیگه ازشون بد نگید»  کاملا پیدا بود از اینکه گوش شنوایی برایش نیستم عصبی‌تر شده، سگرمه‌هایش تو هم رفت و بعد از یک عذرخواهیِ فرمالیته‌، سیگارش را روشن کرد. اندکی بعد بوی نامطبوع سیگار، فضای ماشین را پر کرد.باقی راه را هر دو سکوت کرده بودیم. تا رسیدن به مقصد بتدریج عصبانیتش فروکش کرد‌. به مقصد رسیدیم و به هر زحمتی که بود توانستیم یک جای پارک پیدا کنیم.وارد سازمان که شدیم بعد از عذرخواهی از من، چند قدم جلوتر از من به راه افتاد. وارد راه پله شدیم. باید از تعداد زیادی پله پایین میرفتیم تا به اتاق مورد نظر برسیم. پله‌هایی به شکل نیم‌دایره، عریض و با ارتفاع کم. چند پله که پایین رفتیم برگشت و رو به من ایستاد! به نظرم آمد به زمین یا به کفشم خیره شده است! هنوز متوجه دلیل برگشتش نشده بودم که ناگهان خم شد و دستش را به سمت کفشم آورد و همزمان گفت «بند کفشتون باز شده!» سعی کردم پایم را کنار بکشم تا خودم بند کفشم را ببندم اما در کسری از ثانیه بدون توجه به درخواستِ من مبنی بر دست نزدن به بند کفشم، بند را محکم کرده و گفت «درست نیست توی همچین جایِ پر رفت و آمدی، یه خانم خم بشه!» این کارش حس بسیار ناخوشایندی در من ایجاد کرد. احساس میکردم بیش از حد به حریم فیزیکی من نزدیک شده است. شاید هم این یک حرکت نمایشی بود برای آنکه جنتلمن بنظر بیاید و با این کار بتواند خودش را به من نزدیک کند. نمیدانم شاید هم اشتباه میکردم! یا نه، درست فکر کردم؛ مثل همان وقتهایی که گاهی موقع ناهار، به رغم مخالفت من، مقداری از غذایش را داخل بشقاب میریخت و روی میزم میگذاشت در حالیکه افراد دیگری هم در آن اتاق بودند! اما نه، باقی افرادی که در اتاق بودند آقا بودند و شاید او همیشه با خانم‌ها اینطور رفتار میکند!  چندباری هم پیش آمده بود با آن همه غرور و دَبدَبه کبکبه‌ای که داشت به اصرار خودش ظرف غذای من را هم همراه ظرف خودش میشست! نکند در تمام این مدت کوتاهی که او را شناختم سعی میکرده توجهم را جلب کند؟ نکند... شاید هم اشتباه میکنم، بعید است! مردی که اهل خیانت باشد حلقه دستش نمیکند!  شاید هم واقعا جنتلمن است و این رفتارها را احترام به خانم‌ها میداند و در مقابلِ همه خانم‌ها اینگونه رفتار میکند. نباید انقدر زود در مورد آدمی که مدت زیادی نیست که او را میشناسم قضاوت کنم.  با همین افکار آزاردهنده، آن روز هم مأموریت را در مدت زمان کوتاهتری انجام داده و به شرکت برگشتیم و از روز بعدش دیگر تصمیم گرفتم بصورت مستقل عمل کنم و کار را بصورت آزمایشی خودم بر عهده بگیرم. آقای سیاح از شنیدن این خبر خوشحال نشد و گفت طبق تصمیم کارفرما بهتر است ما تا یک هفته با هم برویم. به او اطمینان دادم که از عهده انجام کارها برخواهم آمد. از سر ناچاری کارفرما را در جریان گذاشت و به او اطلاع داد که کار را تحویل داده و مطمئن است که من در این کار خبره‌تر از او عمل خواهم کرد.فردای آن روز آقای سیاح به شرکت نیامد. مدیر شرکت گفت هرچه تماس میگیرم جواب نمیدهد و از من خواست تا با او تماس بگیرم. به محض اینکه تماس گرفتم جواب داد و در مورد علت غیبتش توضیح داد و در ادامه با خوشرویی در مورد کارهایی که امروز باید انجام بدهم راهنمایی‌ام کرد و از من خواست تا آخر وقت برایش گزارش کار ارائه دهم.مدیر شرکت از اینکه آقای سیاح، تماس مرا به تماس ایشان ترجیح داده بود کلافه بود. این کلافگی در رفتار و گفتارش کاملاً مشهود بود. به هرحال شرایط ایجاب میکرد چنین تصمیمی بگیرم و با وجود اضطرابی که داشتم به تنهایی راهی مأموریت آن روزِ شرکت شدم. روز سختی بود و جاهایی که کم می‌آوردم بشدت جای خالی آقای سیاح را حس میکردم. عصر آن روز به آقای سیاح پیام دادم و گزارشی از روزی که گذشت برایش ارسال کردم. ساعتی بعد جوابی داد که از دیدنش شوکه شدم!او بعد از تعریف و تمجید از کارهایی که انجام داده بودم به تعریف و تمجید از خودم پرداخته و به من ابراز علاقه کرده بود!!! ابراز علاقه در این مدت کوتاه!!! و اَسَفبارتر اینکه ادامه همکاری‌مان را مشروط کرده بود!!! این بدترین کاری بود که میتوانست انجام دهد!  از آنجاییکه در محیط کار واقعا راهنمای خوبی برای من بود و از این جهت خود را وامدار ایشان میدانستم دلم نمیخواست به ایشان بی‌احترامی کنم بنابراین به یک جواب کوتاه، شفاف و کوبنده بسنده کردم؛ «متأسفم، اگر شما به همسرتون خیانت میکنید، من به همجنس خودم خیانت نمیکنم!» در جواب این پیام، پیامهایی دریافت کردم از این قبیل؛  «خیانت کجا بود؟...اون خیلی وقته زن من نیست...میخوام طلاقش بدم... ازت خوشم اومده...» پیامهایش را نادیده گرفته و مطلقاً جوابی ندادم. ساعتی بعد مثل مجرمی که اثر جرمش را پاک میکند تمام پیامهایش را پاک کرد و از فردای آن روز دیگر به شرکت بازنگشت!این رفتار سخیف آقای سیاح باعث شده بود تا مدتها احساسِ گناه کنم، مدام خود را ملامت میکردم که نکند ناخواسته حرفی زده‌ام یا کاری انجام داده‌ام که او به خودش اجازه داده چنین پیشنهاد وقیحانه‌ای به من بدهد؟! آن روز به این فکر میکردم که مرز بین «خیانت» و «توهم خیانت» چقدر باریک است. به اینکه آقای سیاح به همسرش تلقین کرده بود که خیانتی در کار نیست و او یک بیمار روانی است که باید درمان شود! حتی او را بخاطر این موضوع، تهدید به طلاق کرده بود! آنقدر تلقین کرده بود که همسرش هم باورش شده بود که مریض است، خانه‌نشین شده بود و برای درمان بیماری پارانوئیدی که نداشت، مشت مشت دارو مصرف میکرد! اما خودمانیم شمّ زنانه هیچوقت اشتباه نمیکند.پی‌نوشت : برای حفظ حریم شخصیِ فرد مورد نظر، نام و جایگاه شغلی ایشان تغییر داده شده و غیر واقعی است. </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 20:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی یک حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-gnqespicuzyo</link>
                <description> دلم گرفته بود. دنبال راهی بودم تا خودم را از این وضعیت رقت‌انگیز خلاص کنم. مقابل آیینه ایستادم، دستی به موهایم کشیدم، کمی سرخاب سفیداب کردم. آن پیراهن گلدار آبی با دامن کلوش را که خیلی دوستش داشتم بر تن کردم. کمی ادکلن به خودم زدم. رایحه‌ای شیرین و خنک مشامم را نوازش کرد. ترکیبی از عطر گل نیلوفر، گل ابریشم، چای و چند گیاه دیگر.  حس بهتری پیدا کردم اما نه آنقدر که بگویم حالم خوب شد. طبق معمول گفتم شاید با دیدن یک فیلم، سر حال شوم. بین فیلم‌ها گشتم و یکی را گلچین کردم. نام فیلم &quot;society of the snow&quot; بود. فیلم خوبی بود. من ژانر هیجان‌انگیز دوست دارم و این فیلم بقدر کافی هیجان داشت. آدمیزاد پای بقایش که در میان باشد چه کارها که نمیکند! اصلا آدمها در زندگی چه کار بزرگی میخواهند انجام دهند یا چه انگیزه‌ای برای زندگی کردن دارند که اینطور برای زنده ماندن میجنگند؟!در طول مدتِ تماشای فیلم برای ساعاتی حواسم از حال خرابی که داشتم پرت شد اما فیلم که تمام شد همه چیز به حالت اول برگشت. این حس لعنتی همراهم بود و رهایم نمیکرد. دیدم اینطور نمیشود باید یک حرکتی بزنم. کمی فکر کردم و به ذهنم رسید که سری به لیست مخاطبهایم بزنم. از مخاطبهای تلگرام شروع کردم. مخاطبها را بالا و پایین کردم. چه افرادی که سالها بود از حال هم خبر نداشتیم. آدمها چقدر آسان همدیگر را فراموش میکنند. هرکدام را که میدیدم خاطره‌ای در ذهنم نقش میبست. خاطرات خوب و بد، تلخ و شیرین. در این میان، چشمم به تصویر یکی از رفیق جینگ‌های دوران دبیرستانم افتاد. یاد اکیپمان افتادم. آن اکیپ پنج نفره‌ی شاد و پایه که هر کدام برای خودش عالمی داشت. میدانستم از آن جمع، همه‌شان ازدواج کرده‌اند بجز یکی که از همه بیشتر دوستش داشتم. داشتم فکر میکردم چه شد که با او قطع رابطه کردم؟ یادم نیامد. چند سالی میشد خبری ازش نداشتم. هنوز شماره‌اش را داشتم. تصمیم گرفتم دوباره با او ارتباط بگیرم. اصلا چه چیزی بهتر از صحبت با یک دوست قدیمی میتواند حال آدم را خوب کند؟ آدم باید رفاقتهای قدیمی را احیاء کند. گوشی را برداشتم و خواستم زنگ بزنم اما ندایی درونم نهیب زد که «چرا زنگ؟ آن هم بعد از این همه سال! یک پیام هم بدهی کافی است.» تلگرام را باز کرده و پیامی برایش ارسال کردم. عجب آنکه در لحظه پیامم را باز کرد! شروع کرد به خوش و بش کردن و هنوز داشتم جوابش را میدادم که زنگ زد. چه کاری بود زنگ بزنی رفیق‌جان؟! داشتم از گفتگوی متنی لذت میبردم!  و چه اشتباهی کردم که تماس را وصل کردم. حسِ کسی را داشتم که درِ خانه را باز کرده و یک غریبه یک لنگه پا پریده وسط خانه و زندگی‌اش! از ریز و درشت زندگی‌ام میپرسید؛ حتی از اینکه رابطه خواهر و برادرانم با همسرشان چطور است!!! حتی از میزان پس‌انداز و درآمدم!!! جالب اینجا بود که وقتی گفتم «خدارو شکر بد نیست» به این پاسخ بسنده نکرد و رقم میخواست!!! علاوه بر آن حرفهایی میزد که احساس میکردم نسبت به گذشته انقدر تغییر کرده که دیگر برایم غریبه شده. البته احتمالا این یک حسِ متقابل بود! به هر حال چندان از گفتگویمان لذت نبرده و به هر زحمتی که بود بعد از نیم ساعت توانستم این گفتگوی ملال‌آور را پایان دهم. تلفن که تمام شد همه‌چیز بجای اولش بازگشت و دیدم همچنان سنگینی یک غم، روح و روانم را می‌آزارد.داشتم با گوشی کلنجار میرفتم و در فکر راهکاری برای خلاصی از این حس ناخوشایند بودم که ناخواسته دستم روی  گالری موسیقی رفت و چشمم به فولدر موسیقی‌های آرامبخش و بی‌کلام افتاد. خودش بود! چه چیزی بهتر از موسیقی بی‌کلام میتواند روح و روان آدم را صیقل دهد.  آنجا که انسان درگیرِ حس مبهمی میشود که هیچ کلامی نمیتواند حالش را وصف کند موسیقیِ بی‌کلام معجزه میکند. پس بی‌درنگ دراز کشیدم، هدفون را روی گوشم گذاشتم و آهنگی از آلبوم &quot;Secret Garden&quot; را پلی کرده و چشمانم را بستم. به‌به! چه موسیقی روح‌نوازی! ترکیب ویالن و پیانو! بعد از باران عشقِ ناصر چشم‌آذر یکی از بهترین موسیقی‌هایی بود که شنیده‌ام. بیخود نیست که میگویند «موسیقی، زبان مشترک تمام ملتهاست».  https://www.aparat.com/v/o03b735  غرق موسیقی شده بودم و داشتم پله‌های سلوک را یک در میان طی میکردم که گوشی‌ام زنگ خورد. جوابِ کوتاهی دادم و مجدداً موسیقی را پلی کرده و سعی کردم دوباره همان حال رهایی و فراغ بال را تجربه کنم که باز هم گوشی‌ام زنگ خورد.  و باز هم...  در طی کمتر از یک ربع ۵ بار گوشی‌ام زنگ خورد و هر بار مجبور شدم موسیقی را قطع کنم. اوج شگفتی آنجا بود که دیدم تماس پنجم از خانه خودمان است! در حالیکه میدانستم بجز من کسی در خانه نیست! جَلدی از اتاق پریدم داخل حال تا ببینم اجنه‌ای، روحی چیزی مرا سرکار گذاشته؟ دیدم پدرجان با عصبانیت دارد شماره میگیرد. با تعجب گفتم: «عه! بابا کِی اومدی؟» با عصبانیت جواب داد: «پس کجا بودی هرچی زنگ زدم درو باز نکردی؟» جرأت نکردم بگویم موسیقی گوش میکردم. فقط گفتم هدفون روی گوشم بود ببخشید. این هم از ریلکس کردن ما! من نمیدانم این باکلاسها و ادایی‌ها چطور با موسیقی ریلکس میکنند؟! چرا در خانه ما نمیشود؟! بیخیال موسیقی شده و هدفون را که کنار گذاشتم طولی نکشید که دوباره آن حس لعنتی به سراغم آمد... گفتم بد نیست سری به عکسهای قدیمی بزنم. هارد را آورده و به لپ‌تاپ وصل کردم و شروع به مرور خاطرات کردم. لذتبخش بود، انگار داشتم فصل به فصل کتاب زندگی‌ام را ورق میزدم. چقدر عکس داشتم و خبر نداشتم. نگاه کردنش عمر نوح میخواست. آنقدر مجذوب تماشای عکسها شده بودم که متوجه گذر زمان و تمام شدن شارژ لپ‌تاپم نشدم. لپ‌تاپ که خاموش شد آن را بستم و کمی پلک روی هم گذاشتم.ساعتی بعد چشم که باز کردم هنوز همان حال را داشتم. گفتم شاید بهتر باشد گشتی در فضای مجازی بزنم. اول از همه به سراغ ویرگول رفتم که محبوبترین فضای مجازی من است. اما سگ سیاهِ بی‌حوصلگی و رخوت چنان رویم چمبره زده بود که دل و دماغی برای خواندن نداشته و نتوانستم حتی یک پست هم بخوانم. پس بیخیالش شدم و گفتم بگذار بعد از ماه‌ها وارد اینستاگرام شوم و ببینم چه خبر است؟ چندتا پُست بالا و پایین کردم که چشمم به پست یکی از کارآفرینان افتاد. دیدم که قرار است با یک تور به قونیه بروند و آنجا برنامه مولانا‌ خوانی و مولانا‌ ‌شناسی و این چیزها برگزار کنند. علاوه بر آن یک دورِ همی با موضوع «من کی‌ام؟ از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» هم داشته باشند. با خودم گفتم اصلا چی بهتر از این؟ قطعاً اگر یک سفر معنوی_عرفانی آن هم با حضور یکی از کارآفرینانِ سرشناس بروم دیگر تا ماه‌ها حالم خوبِ خوب است! و اینکه فلسفه زندگی‌ام را هم خواهم فهمید که اصلاً آمدنم بهر چه بوده؟؟؟ پس وقت را تلف نکرده و فوراً پیامی به ادمین دادم تا پیش از تکمیل ظرفیت، ثبت نام کنم! ادمینِ پیج هم آدرس تلگرامم را گرفت و در آنجا شرایط سفر و هزینه را برایم ارسال کرد. چشمتان روز بد نبیند! مبلغ سفر ۹۷۵ دلار ناقابل بود! یعنی حدودا ۶۰ میلیون تومان ارز رایج مملکت! البته ناگفته نماند این مبلغ مربوط به هزینه اقامت و پرواز بود، صرف نظر از هزینه غذا و هزینه عوارض خروج از کشور!  دیدم اگرچه پول چرک کف دست است و این حرفها اما هزینه کردن بیش از ۶۰ میلیون تومان آن هم طی ۳ روز، نه تنها حالم را خوب نمیکند بلکه خودش افسردگی حاد می‌آورد! پس ترجیح دادم بجای سفر معنوی به قونیه و همنشینی با حضرت مولانا در کنج اتاقم بمانم و بی هیچ هزینه‌ای به این فکر کنم که «آمدنم بهر چه بوده؟! » البته فکر کردم و جوابش را هم پیدا کردم ها! فهمیدم «من فقط بهر تماشای جهان آمده‌ام! :)»گفتم شاید اگر بروم در پارکی، بوستانی قدم بزنم حوصله‌ام سرجایش بیاید بنابراین رختِ اسپرت بر تن کرده و راهی یکی از بوستانهای شهر شدم. شهر ما هرچه که نداشته باشد این تنوع و تکثُر بوستانهایش خوب است. وارد بوستان شدم؛ دلچسب، زیبا، خوش آب و هوا. به دنبال جایی برای نشستن بودم. نیمکت‌ها که همه پر بود از جوجه مرغ‌ عشق‌هایی که دو به دو کنار هم نشسته(!) نه عذر میخواهم به آن وضعیتی که من دیدم «نشستن» نمیگویند! جوری در هم تنیده بودند و میلولیدند که کافی بود دهخدا برای تعریف واژه «در هم تنیدن» عکس اینها را بگذارد خودش گویای همه چیز بود! یادش بخیر قبلترها پارکها فضای عمومی محسوب میشدند! علی‌ایحال یک گوشه دنجی پیدا کردم و نشستم به تماشای حوض آبی که آن میان بود تا بلکه آرام شوم. چیزی نگذشت که غرق در افکارم شدم. به گذشته فکر میکردم‌. به همه سالهایی که زندگی کرده و به همه چیزهایی که در زندگی‌ام به دست آورده و یا از دست داده بودم. به اشتباهاتم. به مسیرهایی که شاید اگر به گذشته برمیگشتم اصلاحش میکردم. به کارهایی که اگر انجام میدادم بهتر بود. اما زندگی همین است. آدم اگر در زندگی هیچ اشتباهی نکند که خیلی یکنواخت و کسالت‌آور میشود و اصلا چطور باید از زندگی‌اش درس بگیرد؟ به مرگ فکر میکردم. به اینکه کِی، کجا و چطور میمیرم؟ به اینکه اگر امسال بمیرم هنوز هیچ‌ کارِ مفیدی نکرده‌ام که اثری روی دنیا که هیچ، حتی اثری روی زندگی خودم و اطرافیانم داشته باشد!  در همین افکار غوطه‌ور بودم که ناگهان صدای همهمه‌ای مرا به خود آورد. دیدم کمی آنطرفتر دو مرد بر سرِ جای پارک ماشین با هم مجادله میکنند. هی صدایشان بالاتر رفت و بالاتر رفت و دیگر کار به جاهای باریک کشید. هیچ‌کدام هم کوتاه نمی‌آمد. زن و بچه هم داخل ماشینشان بود. دست به یقه شدند و همدیگر را فحش ناموس میدادند! فحش ناموس بخاطر یک جای پارک ناقابل! بنظرم آمد که برای امروز بقدر کافی از این فضا و آرامش حاکم بر آن استفاده کرده‌ام و بهتر است به خانه برگردم. به خانه که رسیدم هوا تاریک شده بود. پدرم در خانه نبود. عطر خوش قرمه‌سبزی در خانه پیچیده بود.   صدای تلویزیون کم بود و بسختی شنیده میشد. خانه آرام و ساکت بود. بعد از اینکه لباسهایم را عوض و روی مبل لم دادم، برای لحظه‌ای تصور کردم که چقدر خوب میشد اگر برادر کوچکم ازدواج نکرده بود و الان اینجا بود. حتما سر به سرِ هم میگذاشتیم، سرِ همه چیز با هم کلکل میکردیم و کلی خوش میگذشت. کلکل‌هایی که هیچ برنده‌ای نداشت. هیچ طرفی هم کم نمی‌آورد اما افسوس...  برای رهایی از این فکر و خیالهای باطل، به آشپزخانه رفتم و یک چای خوش عطر برای خودم ریختم، از لای درِ اتاق، چشمم به مادرم افتاد، مشغول نماز خواندن بود. طوری که متوجه حضورم نشود نشستم به تماشایش. چقدر زیبا بود. مثل ماه میدرخشید. در دنیا تنها چیزی که برایم به اندازه تماشای ماه شب چهارده لذتبخش است تماشای نماز خواندن مادرم است. هربار که نماز خواندنش را تماشا میکنم مثل اولین بار برایم تازگی دارد. به حالش غبطه میخورم که چقدر خوب میتواند با خدا ارتباط بگیرد و حالش خوب شود. آنقدر آرام و محکم است که هیچ طوفانی نمیتواند او را از پا درآورَد. این را بارها در بالا و پایینهای زندگی دیده‌ام. هنوز از تماشای مادرم فارغ نشده بودم که یکهو یک موجود کوتاه قد و مو فرفری، با صدایی زیر و دلبرانه که تلاش کرده بود مهیب و ترسناک بنظر بیاید، از پشت در پرید وسط خانه. شوکه شدم. از جا پریدم و ناخودآگاه از ترس داد زدم. لحظه‌ای بعد خنده‌ام گرفت. ریحانه بود، برادرزاده‌ام؛ یک دختر کوچولوی هفت ساله که به تازگی خواندن و نوشتن یاد گرفته و عاشق کارهای هنری است. از دیدنش هیجانزده شدم. با اشتیاق و ذوق زایدالوصفی پرید بغلم. محکم بغلش کردم، بوسیدمش و تا میتوانستم قربان صدقه‌اش رفتم. برایم هدیه آورده بود. یک نقاشی و یک کیف آرایشیِ دستدوز. مادرش میگفت یک هفته طول کشیده تا نقاشی را آماده کند و سه ماه طول کشیده تا بتواند کیف را گلدوزی کند. همه وجودم اکلیلی شد! عزیز دلم! سه ماه وقت! بخاطر یک عدد عمه! خوش به حالم! هدیه‌اش را خیلی دوست داشتم به همان اندازه که خودش را دوست دارم. اثر گل ریحونم؛ اون پسرِ خوش‌تیپ، داداش کوچولوی ریحانه است که داره به من گل میده:) این نقاشی به سفارش داداش کوچولو کشیده شده شب که میخواستم بخوابم دیگر خبری از آن حال آشفته نبود. احساس میکردم در این دنیا هنوز بهانه‌های کوچکی هست برای زنده ماندن و زندگی را دوست داشتن؛ مثل همین محبت بی‌ریای ریحانه در قالب هدیه زیبایی که برایش ماه‌ها وقت گذاشته بود، مثل تماشای نماز خواندن مادرم، لذت نوشیدن یک چای خوش عطر،  لذت پوشیدن پیراهن دلخواهم، لذت تماشای یک فیلم، لذت نوشتن در ویرگول و خیلی چیزهای دیگر... اما با همه اینها من هم مثل بسیاری از آدمها دنبال لذتها و دستاوردهای بزرگتری هستم و گاهی رنجِ رسیدن به مقصد اجازه نمیدهد از مسیر لذت ببرم. و اینکه گاهی در شلوغی‌های زندگی، خودم را و هدف اصلی‌ام را از زندگی کردن گم میکنم.  تنهایی هم بد نیست. در تنهایی آدم به خیلی چیزها فکر میکند. تنهایی نعمتی است که انسان را با خودش مواجه میکند تا ببیند با خودش چند چند است.این اولین سالی بود که در روز تولدم تنها بودم. یک تنهاییِ خودخواسته، و من این تنهایی را با همه تلخی و شیرینی‌اش دوست داشتم. پی‌نوشت: این یادداشت مربوط به قبل است و از آرشیو یادداشتهای گوشی، کشف و بازنویسی شده.</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 18:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قرارِ نه چندان عاشقانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-eacopmhweyjr</link>
                <description>گوشی تلفنم زنگ خورد، شماره ناشناسی که روی صفحه افتاده بود حکایت از آن داشت که به احتمال زیاد خودش است. نمیدانم چرا با آنکه نمیشناختمش و با آنکه هیچ هیجانی برای گفتگو با او نداشتم با دیدن شماره‌اش قلبم به تالاپ تولوپ افتاد. کمی مکث کردم تا حالم جا بیاید، دیگر چیزی نمانده بود گوشی‌ام از زنگ خوردن بیفتد که با همان حالِ نزاری که سعی در کتمان کردنش داشتم جواب دادم «بله، بفرمایید»صدای مردانه‌اش را که شنیدم مطمئن شدم خودش است. با آنکه تماسمان کمتر از دو دقیقه طول کشید اما انرژی زیاد، تن صدای بالا، صحبت سریع و بدون تپق، فَوَرانِ اعتماد به‌ نفس و شمّه‌‌هایی از سلطه‌گری، همگی گواه آن بود که به احتمال قطع به یقین طرف مقابل من یک فرد برونگراست. بر اساس حدسی که از روی عکسش زده بودم باید با یک درونگرا طرف میشدم و این اولین چیزی بود که توی ذوقم خورد! بله، توی ذوقم خورد چون علی‌رغم اینکه برونگراها را دوست دارم و دوستان برونگرای زیادی دارم اما خب با درونگراها بهتر میتوانم ارتباط بگیرم. القصه، تماس تلفنی کوتاهی که  برای تعیین محل قرار  داشتیم بی‌نتیجه ماند؛ کافه‌ای که مطلوب من بود ایشان نپسندید و کافه‌ای که مد نظر ایشان بود مقبول من نیفتاد! و چه شروع ایده‌آلی برای آشنایی!  قرار شد کافه دیگری پیدا کنیم که هر دو روی آن توافق کنیم و تا فردا به یکدیگر خبر دهیم. حتی تصورش هم آزاردهنده بود که منِ درونگرا به کافه‌ شلوغی بروم که میزهایش انقدر متراکم و نزدیک به هم باشند که کمتر از بیست سانت از یکدیگر فاصله داشته باشند! آن هم کافه‌ای که فضاسازی مناسبی نداشته و به قدری تهویه‌اش ضعیف باشد که بوی سوسیس کالباس و سرخ‌کردنی‌هایش مشام آدم را بیازارد!  فقط نمیدانم چرا این کافه انقدر اسم در کرده، شاید بخاطر اینکه بالای شهر است و اسم محله‌اش کلاس دارد وگرنه من کوچکترین جذابیتی در آن کافه ندیده‌ام. آن جناب محترم نیز دلیلش برای رد کردن کافه مورد نظر من این بود که مسیرش پر ترافیک است و او از ترافیک بیزار است!                                 فردای آن روز تماس گرفتیم که محل کافه را تعیین کنیم. با اینکه رغبتی به کافه مذکور نداشتم ترجیح دادم به انتخاب ایشان احترام گذاشته و به کافه پیشنهادی ایشان بروم. بین اینکه هر کداممان مستقل به کافه برویم یا اینکه با هم برویم تردید داشتم. یادم آمد یک مشاور خانواده خیلی تاکید میکرد قرار اول را در مسیر هم با هم باشید تا شناخت بهتری از طرف مقابل پیدا کنید؛ بنابراین از آنجایی که در یک خیابان مشترک سکونت داشتیم و خانه‌هایمان کمتر از یک کیلومتر از هم فاصله داشت بطور ضمنی و در لفافه از ایشان خواستم که باهم برویم و ایشان هم بدون اکراه پذیرفت. حوالی ساعت ۶ عصر به سمت محل قرار راه افتادم. مرتب بودم اما نه چندان بزک کرده. ساده پوشیده بودم اما بسیار شیک. ظاهرم آرام بود اما درونم طوفان. با اینکه میدانستم بنابر دلایلی نتیجه این قرار هرچه که بشود اهمیت چندانی ندارد اما باز هم دلهره به جانم افتاده بود. اندکی که گذشت توانستم مقدار زیادی از دلهره‌ام را کنترل کنم. در طول مسیری که پیاده میرفتم مدام به تصویر خودم که روی شیشه‌های مغازه‌ها افتاده بود نگاه میکردم تا مطمئن شوم همه چیز مرتب است. بعد از دقایقی کوتاه به محل مورد نظر رسیدم. چشمم به یک دنای سفید رنگ با شیشه‌های دودی افتاد که از شدت تمیزی برق میزد. مدل ماشین و رنگ آن و ساعتی که باید در محل قرار حاضر میشد همه گویای آن بود که خودش است. خوشم آمد که به خاطر قراری که با من داشت ماشینش را کارواش برده و حسابی آن را برق انداخته بود. حیف که شیشه‌ها دودی بودند و نمیتوانستم سرنشینش را ببینم. مُردد بودم که چه کنم؟ به سمت ماشین بروم یا نه؟ در همین گیر و دار بودم که یکهو گوشی‌ام زنگ خورد. خودش بود. جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:«من رسیدم شما کجایید؟» گفتم: «منم رسیدم». گفت: «نمیبینمتون، من پشت تاکسی زرده هستم بیاید اونجا». این را که گفت فهمیدم از آن موقع ماشین را اشتباه گرفته‌ بودم. خوب شد نرفتم سوار شوم وگرنه چقدر ضایع میشدم!از دور نگاهی به پشت تاکسی زرد انداختم. چشمم به یک دنای سفیدِ کثیف و لجن گرفته افتاد. یعنی اگر برای پیدا کردن ماشینش فقط یک کلمه میگفت کثیف‌ترین ماشینی که در این خیابان میبینی ماشین من است به راحتی میتوانستم آن را پیدا کنم. این هم بدجور توی ذوقم زد. مگر یک کارواش بردن چقدر زمان و هزینه میبرد؟ آن هم در منطقه ما که هر صد قدم یک کارواش پیدا میشود. علاوه بر آن با اینکه قرار اول بود و ما تا پیش از آن همدیگر را ندیده بودیم به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده شود تا لااقل ضمن احترام به من، جلوه‌ای از جنتلمنیِ خود را به نمایش بگذارد! از این لحظه به بعد مطلقاً دلهره و اضطرابی نداشتم. داخل ماشین که نشستم بوی تند و غلیظ ادکلنش‌ برای یک لحظه نفسم را بند آورد. ظاهرش شبیه عکسش بود فقط کمی سبزه‌تر. از حق نگذریم لباس پوشیدنش هم بسیار خوب بود. یک استایل مردانه مشکی و سنگین. بعد از یک سلام و احوالپرسی مُفصل گفت: «همون کافه‌ای میریم که شما گفتی» گفتم: «چطور شد نظرتون تغییر کرد؟!» فکر کردم به خاطر من از خودگذشتگی کرده که دیدم میگوید: «مسیرو از بلد چک کردم، از نظر زمانی کافه‌ای که شما گفتی نزدیکتر و کم ترافیک‌تره»  پیش خودم گفتم ای دل غافل، باز هم آسایش خودش را در نظر گرفته.  به هرحال خبر خوبی بود، خوشحال شدم و به راه افتادیم. در طول مسیر به طرز افراط گونه‌ای از سفرهایی‌ که با دوستانش رفته بود صحبت میکرد، هرچه بیشتر حرف میزد بیشتر احساس خطر میکردم. صحبتهایش آلارمی بود که «رفیق باز» بودنش را هشدار میداد. علاوه بر آن به من فرصت صحبت کردن نمیداد و اینجا دیگر مطمئن شده بودم که او یک برونگراست. هوا تاریک شده بود. بعد از نیم ساعت به کافه مورد نظر رسیدیم. از پارکینگ تا کافه حدود صد متر فاصله بود. هنوز از پارکینگ خارج نشده بودیم که در آن تاریکی، صدای پارس یک سگ که از فاصله بسیار نزدیک و از پشت سرم می‌آمد من را ترساند و در یک واکنشِ ناگهانی و ناخودآگاه همانطور که چند قدم به سمت جلو رفتم تا به او نزدیک شوم فریاد زدم وااای سگ! دیدم او چندین قدم از من جلوتر رفت و فاصله گرفت و در همان حین گفت: «شما هم مثل من از سگ میترسی؟!» احساس بدی پیدا کردم. سر سوزنی نقش حمایتگری از خودش بروز نداد. کفش من کمی پاشنه داشت و نمیتوانستم با سرعت راه بروم اما ایشان گویا از ترس سگ (!) قدم‌هایش را تند کرده بود و چند قدم جلوتر از من حرکت میکرد و این حس بسیار بدتری به من القاء میکرد.وارد کافه شدیم، آلاچیق‌های مجزای شیشه‌ای در محوطه‌ای سرسبز، فضای دلپذیری را ایجاد کرده بود و اینجا تازه رسماً گفتگوی ما برای آشنایی آغاز شد. خودش را در کمال اعتماد به‌ نفس و بسیار پر انرژی و پر قدرت معرفی کرد. میگفت: «از خانواده‌ مذهبی هستم اما نه اونقدر مذهبی که ماهواره نداشته باشیم، نماز میخونم اما هیچ چیز شریعت رو قبول ندارم!» برای اولین بار بود که یک نفر را میدیدم که از خودم هم بلاتکلیف‌تر است!میگفت: «من مثل پدرم اهل خمس و زکات و این چیزها نیستم. متعصب نیستم، اگر یکجا آخوند حرف بزنه با اینکه از آخوندها متنفرم اما لازم باشه پای حرفشون میشینم. یه جا هم زن و مرد قاطی برقصن میرم و میرقصم»!  پیش خودم گفتم این اسمش نداشتن چارچوب مشخص است یا نداشتن تعصب؟!از دوستانش پرسیدم که چه‌جور آدم‌هایی هستند گفت: «همه مشروب میخورن جز من! من اهل قلیون و گاهی سیگار هستم اما مشروب نه». او این را امتیاز خودش میدانست که با مشروب‌خورها دمخور میشود اما هم‌پیاله نمیشود ولی از نگاه من او کسی بود که نتوانسته بود دوستان هم‌شأن و هم‌عقیده پیدا کند و با انتخاب دوست نامناسب، خودش را در معرض لغزش قرار داده بود. آن هم دوستانی که به قول خودش گاهی آنها را مست و پاتیل به خانه میبرد.میگفت: «قبلا خیلی طرفدار نظام و رهبری بودم اما چند سالیه که نظرم برگشته» پرسیدم: «دقیقا چند سال؟» جواب داد: «سه چهار سال». برایم جالب بود که قبلتر از آن گفته بود ماهواره را سه چهار سال است که با وجود مخالفت پدرم به اصرار خودم نصب کردم. پرسیدم: «کدام شبکه‌های ماهواره رو بیشتر میبینید؟» فرمودند: «بی‌بی‌سی و اینترنشنال». خب دیگر میشد حدس زد چرا سه‌ چهار سالِ اخیر بطور کامل گرایش مذهبی و سیاسی و فکری‌اش صد و هشتاد درجه تغییر کرده. اگر میگفت پای جم تی‌وی مینشینم آنقدری برایم اهمیت نداشت که پای این دو شبکه کذایی! با وجود صفات مثبت غیرقابل انکاری که در او می‌دیدم (که بارزترین آن صداقت بود) از او خوشم نیامده بود بنابراین وقتی در مورد انتظارات مالی از من سوال کرد سعی کردم ایده‌آل‌ترین انتظاراتم را مطرح کنم؛ خانه، ماشین و درآمد ایده‌آل. من خیلی زودتر از او فهمیده بودم که مناسب هم نیستیم لذا دیگر سوالی از او نمی‌پرسیدم و او این سوال نپرسیدن را به پای کم حرفی من میگذاشت. او به دنبال یافتن شباهت بینمان بود و من معتقد بودم آنچه که ما را در آینده دچار مشکل خواهد کرد اختلافهایمان است نه شباهت‌هایمان. به این ترتیب قرار ما بعد از یک ساعت و نیم گفتگوی نسبتاً یک طرفه به پایان رسید. نمیدانم در ذهن او چه میگذشت ولی به احتمال زیاد من در نگاه او یک دختر متوقع بودم که او از پسِ زیاده‌خواهی‌هایش برنخواهد آمد غافل از آنکه توقعات من بسته به میزان جذابیت طرف مقابل تغییر خواهد کرد. به هر حال ما به وسعت همه تضادهایی که با هم داشتیم از هم دور بودیم؛ تضاد شخصیتی، فرهنگی، مذهبی، سیاسی، سبک زندگی و... چقدر خوب که زود فهمیدیم و از یکدیگر برای همیشه خداحافظی کردیم.  </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 19:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به پدرم و همه سبزپوشانِ زیبایی‌آفرین🥇</title>
                <link>https://virgool.io/Cleaness/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-hekbcqirznrb</link>
                <description>در نوجوانی بسیار مغرور و متکبر بودم. آنچه که بودم با آن  چیزی که میخواستم باشم تفاوت فاحشی داشت بنابراین بخشی از هویت خودم را پنهان و شاید انکار میکردم و تمام سعیم را میکردم تا خود را فراتر از چیزی که هستم نشان دهم. یکی از مسائلی که باعث میشد این غرور لعنتی خدشه‌دار شود شغل پدرم بود! پدرم کارگر فضای سبز بود و این همان چیزی بود که از مواجه شدن با آن فرار میکردم. هر بار که می‌دیدم پدرم در محوطه‌های شهر مشغول کاشت گل و گیاه است و یا زباله‌هایی که مردم در محوطه رها کرده‌اند را جمع میکند به حالش تاسف میخوردم که چرا در بین این همه پدرهایی که شغلِ اسم و رسم‌دار و نان و آبدار دارند پدر من باید چنین شغل دونِ‌ شأن و بی‌کلاسی داشته باشد!سال دوم دبیرستان بودم که به اصرار دوستم بعد از مدرسه به یکی از فضاهای سبز شهر رفتیم که از بخت بد، درست همان محوطه‌ای بود که پدرم مشغول رسیدگی به گل و گیاهش بود. دوستم پدرم را نمیشناخت و از اینکه انقدر در مقابل قدم زدن در آن محوطه مقاومت میکنم متعجب شده بود! به هر تقدیر با به کار بردن انواع بهانه‌ها و ترفندها توانستم از رفتنمان به آن قسمت از محوطه و معرفی کردن پدرم در لباس فرم سبزرنگی که تمام آن را خاک و گِل گرفته بود شانه خالی کنم.  البته میدانم پدرم متوجه حضور من شده بود و بی‌خبر از آنکه بداند دخترش از شغل پدرش خجالت میکشد و دوست ندارد او را به دوستانش معرفی کند با اشتیاق منتظر بود به سویش بروم و با گفتن یک سلام و خداقوت، خستگی روز را از تنش به در کنم. افسوس که دخترش نه تنها سر سوزنی از خضوع و مناعت طبعِ پدر را به ارث نبرده بود بلکه در اوج تهی بودن، سرشار از تفاخر و تکبر و خودستایی بود.    چند سال بعد در روز عاشورا وقتی که در حال قدم زدن در خیابانهای شهر و تماشای دسته‌های عزاداری و پخش نذورات در بین مردم بودم پیش خودم فکر کردم الان بهترین زمان است تا بتوانم یک کار اثرگذار انجام دهم؛ میخواستم در طول مسیر، زباله‌هایی که در خیابان ریخته بود را جمع کنم اما چه کنم که میان خواستن تا توانستن، فرسنگها فاصله بود. من باید با آن همه غرور کاذب و با نفسی که هیچ رقمه راضی نمیشد جلوی پای مردم خم شود و زباله از پیش پایشان بردارد میجنگیدم. هرچه تقلّا میکردم نمیتوانستم با این موضوع کنار بیایم تا اینکه آن را با همراهانم در میان گذاشتم. آنها از شنیدن پیشنهادم بسیار خوشحال شدند و همگی از آن استقبال کردند. حالا با یک مشارکت جمعی، راحت‌‌تر میتوانستم به تصمیمی که گرفته بودم جامه عمل بپوشانم. بالاخره خودم را راضی کردم دستکش بپوشم و کیسه زباله به دست بگیرم. سخت‌ترین قسمت کار هم برداشتن اولین زباله بود. وقتی اولین زباله را برداشتم انگار آن هیمنه پوشالینی که درون خودم ساخته بودم فرو ریخت. برداشتن دومین زباله راحت‌تر بود... و سومین زباله... به خودم که آمدم دیدم کیسه تا نیمه پر شده است.  یکی شبیه من:)اعتراف میکنم کار بسیار سخت و پر زحمتی بود اما آنچه که به من انرژی میداد و باعث میشد در کارم انگیزه و استمرار بیشتری داشته باشم موج محبتی بود که از سوی مردم دریافت میکردم؛«نذرت قبول»...«احسنت»... «التماس دعا»...«بهترین کارو میکنی»...«امام حسین پشت و پناهت باشه»... «الهی که عاقبت بخیر بشی دختر» و از همه زیباتر واکنش زنی میانسال و آراسته بود که شانه‌ام را بوسید و با نگاهی پر محبت گفت «دعا کن برام دخترم، دعای تو گیراست»‌.  من در آن روز مقدس در میان انبوه مهربانیِ مردم توانسته بودم علاوه بر پاک کردن قسمتی از خیابانهای شهر، غرور مفرط و کاذبی را که همچون لکه‌ای بر روی آیینه نفسم بود پاک کنم و این بهترین پاکسازی من بود.  آن روز بیشتر از همیشه به ارزشمندی شغل پدرم و تاثیر آن بر زیبایی چهره شهر و همینطور سختی و مشقّت کارش پی بردم. اکنون که دیگر پدرم بازنشسته شده است هنوز هم شغل شرافتمندانه‌اش را دوست دارم و به او افتخار میکنم. یکی شبیه پدرم:)پی‌نوشت۱: به جبران تمام کم‌لطفی‌هایی که در حق پدرم داشتم از همه شما دوستان عزیزم درخواست میکنم در مواجه با کارگران فضای سبز به آنها توجه کنید و در حد چند جمله کوتاه و مختصر از زحماتشان قدردانی کنید.پی‌نوشت ۲: این پست برای شرکت در چالش بهترین پاکسازی من نوشته شده است. از کاربر خمول و دختر مهتاب برای طرح این ایده ارزشمند و برگزاری این چالش جذاب تشکر میکنم.</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 17:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم امسال خوشبخت باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-zzxxlkvu35or</link>
                <description>ساعات پایانی سال بود و من به تلخ و شیرینهای سالی که گذشت فکر میکردم. ذهنم تحت هجوم افکار مزاحمی بود که از چپ و راست احاطه‌ام کرده بودند و مرا بخاطر تمام وقتهای هدر رفته و کارهای نکرده و اهداف و آرزوهای از دست رفته بازخواست میکردند. احساس میکردم به‌اندازه یک عمر خواسته‌ها و آرزوهای اجابت نشده دارم که نمیدانم محقق نشدنشان تقصیر من است یا تقدیر من؟! هرچه که هست انگار سالهای عمرم را روی دور تند گذاشته‌اند و سرعت رسیدن به آرزوهایم را روی دور کند! به قول هوشنگ ابتهاج عزیز:به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم  که راه دورتر از عمر آرزومند استخسته‌تر از آن بودم که در لحظات تحویل سال آرزویی برای خودم داشته باشم. خسته از اینکه هر سال یک آرزو به آرزوهای برآورده نشده قبلی اضافه شود و حس ناکامی مضاعفی در من شکل بگیرد. پس برخلاف سالهای قبل در لحظات تحویل سال دیگر از خدا نخواستم که این بشود و آن بشود و نخواستم که بر تحقق یک خواسته اصرار کنم بلکه همه چیز را به خودش سپردم و خواستم خودش هر چه صلاح میداند همان کند؛روی این قفل نوشتند دعا می خواهد من سپردم به خودش هر چه خدا می خواهدامسال تصمیم گرفتم برخلاف سالهای قبل، دست از آرزوهای دور و دراز بردارم، در لحظه زندگی کنم، از حریص بودن و بیشتر خواستن دست بکشم و از داشته‌هایم لذت ببرم.امسال تصمیم دارم به علایقم بپردازم؛ کتاب بخوانم، موسیقی بیاموزم، برقصم، ورزش کنم، فیلم ببینم، مراقبه کنم، بروم و تمام دیدنی‌های شهر را ببینم و با تمام وجود زندگی کنم.امسال میخواهم مهارتهایم را افزایش دهم، یاد بگیرم و یاد بدهم.امسال میخواهم با آدم‌های جدید دوست شوم. آدم‌هایی که در کنارشان رشد کنم و منِ بهتری از خود بسازم.امسال تصمیم گرفته‌ام معنویت را در زندگی‌ام پررنگ کنم چرا که بتدریج در طی فراز و نشیب‌های زندگی‌ام قلباً و شهوداً دریافته‌ام که وقتی معنویت در زندگی‌ام کمرنگ میشود حس پوچی، ناکامی و ناآرامی قوت میگیرد. با تمام وجودم حس کرده‌ام که آرامش از هرچه که بدست آید موقت و گذراست بجز اتصال به یک منبع روحانی و ایمان به قدرت لایزال الهی.امسال میخواهم خودسازی کنم و هر چهل روز یک صفت یا عادت منفی را از خود دور کرده و آن را با یک صفت یا عادت مثبت جایگزین کنم تا در پایان سال دست‌کم از شر ۹ صفت منفی‌ خلاص شده و ۹ عادت موثر را در خود پرورش دهم.امسال میخواهم شکرگزار باشم و شکرگزاری را جزئی از برنامه روزانه خود قرار دهم.میخواهم امسال خوشبخت باشم و خوشبختی را نه در آرزوهای دور و دراز و نه در بیرون از خود بلکه درون خودم پیدا کنم. میخواهم امسال با وجود همه کاستی‌ها، غم‌‌ها و غصه‌ها جوری از زندگی لذت ببرم که انگار آخرین سال عمرم است.پی‌نوشت: سال نو بر همه دوستان عزیز ویرگولی مبارک. در پناه خداوند متعال خوشبخت و کامروا باشید🌹</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 18:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیسوی کمند شقایق</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-qjxc78mqartx</link>
                <description>وارد آرایشگاه که میشوم پالتو و شالم را  آویزان کرده و روی صندلیِ جلویِ آینه مینشینم. خیره به آینه، خودم را تماشا میکنم. باید امشب از همه زیباتر شوم. جذاب و بی‌عیب و نقص. یک زیبایی خیره کننده و مسحور کننده. چند دقیقه‌ای منتظر میمانم. آرایشگر با کمی تاخیر وارد میشود. با لبخند گرمی از من استقبال میکند. او را بخوبی میشناسم؛ آرایشگرِ منحصر به فردی است چرا که علاوه بر تبحری که در کارش دارد برخلاف باقی‌ آرایشگرها پرحرفی نمیکند، اصلا و ابدا سوال شخصی نمیپرسد و برای حریم خصوصی مشتریانش احترام زیادی قائل است. پیداست او هم از من بدش نمی‌آید. برایم عجیب است که بین آن همه مشتری، مرا با جزئیات به خاطر دارد حتی اینکه آخرین بار، زمستان سال گذشته پیشش آمده‌ام. حتی اینکه چتر نیاورده بودم و نگران بود نکند زیر قطرات ریز باران تمام زحمتش به هدر برود. میگوید جزو معدود مشتریانی هستم که خوش آرایشم و با اندکی آرایش، تغییر زیادی به چهره‌ام می‌نشیند. میگوید دوست دارد از چهره‌ام برای تبلیغ کسب و کارش استفاده کند. اجازه عکاسی میخواهد ابتدا نمیپذیرم اما بعد پیش خود میگویم اگر من هم یک آرایشگر بودم و کسی اجازه نمیداد از چهره‌اش عکس بگیرم چطور میتوانستم نمونه‌کارهایم را به دیگران نشان دهم؟ پس با اکراه و مشروط بر اینکه فقط چهره‌ام در عکس مشخص باشد (و نه موها و بدنم) میپذیرم. به او توضیح میدهم که دقیقا چه سبکی میخواهم، تأکید میکنم که نمیخواهم از چهره خودم فاصله بگیرم و سفارش میکنم برایم از بهترین پکیجش استفاده کند. با مهارت خاصی کارش را شروع میکند. همچون نقاش چیره دستی که در حال خلق یک اثر هنری است بارها و بارها قلم‌موهای آرایشی خود را در پالت‌های رنگی‌ فرو برده و بصورتم میکشد، آنچنان ظریف و با دقت اینکار را انجام میدهد که کارش قریب به ۲ ساعت به درازا میکشد. نوبت به موهایم که میرسد دیگر حوصله‌ام از یکجا نشستن سر رفته بنابراین مدل ساده‌ای پیشنهاد میدهم تا کار را زودتر تمام کند. خسته بنظر می‌آید اما کاملاً پیداست چقدر به حرفه‌اش علاقه‌مند است‌ و موهایم را با هنرمندی و تبحر خاصی همانطور که انتظار داشتم پیچ و تاب میدهد. به آیینه نگاه میکنم و کارش را تحسین میکنم. بارها و بارها خودم را ورانداز میکنم تا چنانچه ایرادی می‌بینم با او در میان بگذارم اما هیچ ایرادی نیست. زیبا، بی‌عیب و نقص و در کاملترین و بهترین حالتِ خود هستم. مشتری‌ها هم هرکدام که از کنارم عبور میکنند به زبان خودشان کار آرایشگر را تحسین میکنند و این دلگرمی بیشتری به من میدهد. از حُسن انجام کارش که مطمئن میشوم مبلغ گزافی را پرداخت میکنم. برایم سخت است اما چه میشود کرد این حس کمالگرایی هیچ‌جا رهایم نمیکند و همیشه میخواهم لااقل از نگاه خودم بی‌عیب و نقص و کاملترین باشم. شتابان به خانه میروم و لباسهایم را عوض کرده و راهی مهمانی میشوم. هوا تاریک و سرد است. انقدر سرد که دندانهایم روی هم میلغزند، اما قسمتی از مسیر را به ناچار باید پیاده بروم. نگرانم نکند شدت سرما باعثِ جاری شدن اشکهایم شود و این اثر هنری را ضایع کند! خدا را شکر بدون هیچ عارضه‌ای در کمتر از نیم ساعت به مقصد میرسم. جزو اولین مهمانانی هستم که وارد ویلا میشود. بتدریج باقی مهمانها هم سر میرسند، فضای سالن آنقدر شلوغ میشود که صدا به صدا نمیرسد. صدای موسیقی در اوج خود است. جایگاه عروس با پرده سفید و گل‌های رنگی که بیشتر تِم سفید و صورتی دارد تصویری از بهشت را در ذهنم تداعی میکند.عروس زیبا نیز در شمایل فرشته‌‌ها جلوه کاملتری از بهشت را به تصویر کشیده است، البته فرشته‌ای بیقرار که گاهی نگاهش به آیینه است و خود را مرتب میکند و گاهی نگاهش به ساعت است و بی‌صبرانه منتظر است تا معشوقش از راه برسد و انگشتر نامزدی را به رسم یک پیمان عاشقانه ابدی به او هدیه کند. چند نفر در گوشم پچ پچ میکنند و میگویند من از عروس زیباتر شده‌ام. بابت این موضوع به خودم خورده میگیرم اما چندی‌ بعد حرفشان را به پای تعارفات و محاوراتِ معمول میگذارم و زیاد جدی نمیگیرم.  بعد از خوش و بش کردن با دوستان و آشنایان، چشم میچرخانم و در بین مهمانها شقایق را میبینم که تنها در گوشه‌ای از سالن ایستاده. شتابان به سمتش میروم و او را در آغوش میکشم. لباس ساده و مرتبی به تن دارد و یک آرایش ملایم دخترانه که معصومیت و زیبایی چشمانش را دو چندان کرده. اولین بار در باشگاه با هم آشنا شدیم و خیلی اتفاقی متوجه شدیم یک نسبت خویشاوندیِ دور نیز با هم داریم. الان چند سالی میشود که باهم در ارتباطیم. از روزی که میشناسمش هربار که دیدمش همیشه پوششی ساده و باوقار به تن داشته. الان هم دختر جوانی مثل او با این پوشش و آرایش، نهایت حُسن سلیقه را به نمایش گذاشته است. با اینکه همیشه سبک مشخصی دارد اما این بار یک تغییر اساسی توجهم را به خود جلب میکند؛ موهایش! از اینکه موهایش را کوتاه کرده شوکه میشوم ومیپرسم «واااای شقایق، برا چی موهاتو کوتاه کردی؟حیفِ اون موها نبود؟ موهای مشکی پر کلاغی، براق مثل ابریشم، پر‌پشت مثل یال اسب. آخه چطور دلت اومد انقدر پسرونه کوتاهشون کنی؟» سکوت میکند. سر به سرش میگذارم و دستی به شانه‌اش میزنم و به شوخی میگویم «نکنه شکست عشقی خوردی؟» لبخندی تصنعی میزند و سرش را تکان میدهد و با خنده میگوید «نه بابا شکست عشقی کجا بود؟ ... عشقی ندارم که بخوام شکست عشقی بخورم... خب دیگه، گاهی اوقات تنوع لازمه». با خود میگویم شاید کشفِ حجاب کرده و برای اینکه مجبور نباشد وقت زیادی را صرف آراستن موهایش کند کوتاهشان کرده وگرنه محال بود به این سادگی دست به موهایش ببرد. به هرحال کنجکاوی‌ام را کنترل کرده و دیگر گفتگو را ادامه نمیدهم. در تمام طول مراسم کنارش میمانم. این عادت معمولِ من است که در مهمانی‌ها کنار کسی میمانم که تنهاتر از بقیه بنظر میرسد، شاید به این خاطر که رنج تنهایی را بیش از همه درک کرده‌ام‌. ساعت پایانی مراسم، شقایق مرا به کناری میکشد و با اشتیاق از اهداف و کارهایی که میخواهد انجام دهد حرف میزند، برایم از دانشگاه میگوید، از اینکه دنبال کار میگردد و میخواهد رزومه پرباری داشته باشد، برایم با حرارت خاصی از دوره‌های آموزشی که برای تقویت رزومه‌اش ثبت نام کرده حرف میزند. در لابلای حرفهایش از مشکلاتش میگوید، مخصوصاً مشکلاتی که با پدرش دارد اما سعی میکند همه‌چیز را در قالب طنز بگوید تا بخندد و بخندانَدَم. هرچه بیشتر میخندد بیشتر در چشمانش محو میشوم و غمی در چشمانش میبینم که با هیچ لبخند و قهقه‌ای کمرنگ نمیشود.  همانطور که حرفهایش را میشنوم نمیتوانم نسبت به غمِ نهفته در چشمانش بی‌تفاوت باشم بنابراین به محض اینکه وقفه‌ای بین حرفهایش میفتد میان حرفش می‌آیم و میگویم «شقایق، از چیزی ناراحتی؟» لبخند میزند و میگوید «نه، چرا باید ناراحت باشم؟» میگویم «ولی اینطور بنظر میاد» نگاهم میکند و بعد از مکثی کوتاه، آه سردی میکشد و میگوید «والا چی بگم فاطمه، آره ناراحتم، بخاطر موهام ناراحتم، میدونی چرا موهامو کوتاه کردم؟ چون میخواستم شهریه کلاسمو بدم!» این حرفش مثل تیری به قلبم میخورد، با صدایی که از فرط ناراحتی میلرزد ادامه میدهد «تو که میدونی بابام آدم بی‌مسئولیتیه، هربار ازش شهریه خواستم تحقیرم کرده، این بار دیگه طاقت تحقیر شدن نداشتم موهامو فروختم!» این را که میگوید بغضش میترکد و قطرات اشک بر روی گونه‌هایش میغلتد.پدرش را میشناسم، تنگدست نیست، به عیاشی و زن‌بارگی شهره است. پس حق میدهم که شقایق او را بی‌مسئولیت خطاب کند. سعی میکنم به خودم مسلط باشم، با ناراحتی او را در آغوش میکشم و میگویم «متأسفم عزیزم، درکت میکنم، غصه نخور، قول میدم تا چشم به هم بزنی موهات از قبلش هم بلندتر شده» و ادامه میدهم «یه روز خانم مهندس میشی، برا خودت برو بیایی پیدا میکنی، اون موقع به خودت افتخار میکنی که برای رسیدن به اهدافت همه تلاشتو کردی و از همه چیزایی که دوست داشتی گذشتی، حتی از موهات!» احساس میکنم کمی آرامتر شده. نفس عمیقی میکشد و میگوید «فردا قرارِ مصاحبه دارم اگه قبول شم یه خورده از مشکلاتم کم میشه» دستانش را در دستانم میگیرم و میگویم «چرا که نه، با پشتکاری که ازت سراغ دارم مطمئنم به زودی کار دلخواهتو پیدا میکنی» و ادامه میدهم «شقایق‌ اگه ناراحتت نمیکنم میشه بگی شهریه‌‌ات چقدر میشد؟» مبلغ را که میگوید از خودم خجالت میکشم. دقیقاً همان مبلغی که ساعاتی پیش خرج آرایشگاه کرده‌ام!به آیینه نگاه میکنم و خودم را تماشا میکنم. موهایم را  نگاه میکنم که هرچند به زیبایی موهای شقایق نیست اما به هیچ قیمتی حاضر نیستم از آنها دل بِکنم. با خود میگویم آن دختری که با گیسوی کمند شقایق، جلوه‌گری و دلبری میکند آیا هرگز به این فکر میکند که صاحب این موها چه رنج بزرگی را متحمل شده تا با دل کندن از موهایش یک قدم به آرزوهای کوچکش نزدیک شود؟ از خودم میپرسم در لحظاتی که تمام دغدغه‌ام این است که زیباترین باشم و با وسواس تمام، گرانقیمت‌ترین پکیج زیبایی را انتخاب میکنم آیا اصلا حتی برای لحظه‌ای به شقایق و شقایق‌ها فکر کرده‌ام؟ برای خودم متأسفم، از خودم خجالت میکشم. امشب فهمیدم با این همه آراستگی، نه تنها کامل نیستم بلکه از همیشه ناقص‌ترم! آراسته ظاهریم و باطن نه چنانالقصه، چنان که می‌نماییم، نِه‌ایم</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 18:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبلیغ مؤثر، تبلیغ مخرب</title>
                <link>https://virgool.io/Hang0Mango0Lange0Farhang/%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%D9%85%D8%A4%D8%AB%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%D9%85%D8%AE%D8%B1%D8%A8-ovtvetoixdqn</link>
                <description>بعد از یک گفتگوی تلفنی مُفصل با یکی از دوستانم در مورد خواستگارش و تاکید بر روی اینکه صرفاً ظاهر افراد را ملاک انتخاب قرار ندهد تلویزیون را روشن میکنم و برای چندصدمین بار با یکی از منفورترین تبلیغات تلویزیونی عمر خود مواجه میشوم. حکایت مواجهه من با این تبلیغ، حکایت مار و پونه است و نمیدانم چه حکمتی است که اگر قرار باشد در روز فقط سه دقیقه تلویزیون ببینم، در میان بالا و پایین کردن شبکه‌ها حتما باید چشمم به این تبلیغ موهن بیفتد. اینکه چرا خوش ندارم چنین تبلیغی را ببینم برمیگردد به سناریوی مزخرفی که برای آن طراحی شده است. در سناریوی تبلیغاتی این محصول، ما شاهد یک مجلس خواستگاری هستیم که گفتگویی توهین‌آمیز و سبک بین خانواده‌های طرفین رد و بدل میشود چنانکه یکی از حضار با نیش و کنایه‌ به داماد میگوید «مگه چهل سالگی هم وقت زن گرفتنه؟!» و داماد که سن کمتری دارد از شنیدن این جمله آزرده میشود.در ادامه میبینیم که همه بزرگان مجلس منتظرند تا عروس خانم، تکانی به خود بدهد و طبق رسومات رایج با آوردن یک سینی چای، زینت آرای محفل باشد اما ایشان در عالم خویش و فارغ ز غوغای جهان در گوشه‌ای از آشپزخانه بُق کرده و تمایلی برای بردن چای و مشعوف کردن آقا داماد ندارد! خواهرِ داماد که از قضا دوست صمیمی عروس هم محسوب میشود مشکل را جویا شده و مشخص میشود علت تعلل عروس خانم، معضل بسیار مهم و خانه‌براندازی همچون چروک‌های روی صورت داماد میباشد!!! عروسِ نکته‌بین و نکته‌سنجِ ما چنان نسبت به این موضوع گارد گرفته و از آن شوکه است که گویی تا قبل از آن مجلس، هرگز چشمش به جمالِ (یا بهتر است بگوییم چروکِ) آقا داماد روشن نشده و لذا رغبتی برای همسری او نمی‌بیند. در جلسه بعدی خواستگاری که داماد با استفاده از کرم ضد چروک مورد نظر، بطرز معجزه‌آسایی موفق به مهار چین و چروک‌های پوستش شده همگی خوشحال و خرّم هستند و عروس خانم هم با سینی چای وارد جمع میشود و در ادامه، خواهر داماد خیلی زمخت و نامربوط در میان مجلس، بلند میشود و رو به دوربین از مزایا و ترکیبات این محصول معجزه‌گر صحبت میکند که همچون اتویی که چین از پارچه می‌گشاید به طرفةالعینی، چین و چروک از صورت آقا داماد گشوده است!بنظرم فارغ از سناریوی باورناپذیر آن، این تبلیغ سراسر توهین‌آمیز، زننده و ضدفرهنگ است و چروک صورت را به عنوان موضوعی شرم‌آور و مانعی برای ازدواج مطرح میکند به همین دلیل از دیدگاه من چنین تبلیغی به علت تاثیر روانی منفی و مخربی که بر روی مخاطب میگذارد، نمیتواند آنطور که باید مخاطب را برای خرید محصول مورد نظر، ترغیب و تشویق کند.حالا بیایید چنین تبلیغی را با یک تبلیغ مثبت و موثر یکی از شرکتهای عرضه کننده موتور‌سیکلت مقایسه کنیم که بنظرم بشدت احساسات مثبت مخاطب را برمی‌انگیزد و حس بسیار خوبی به مخاطب القا میکند چرا که در سناریوی تبلیغی این محصول، ما بنیانگذار برند را می‌بینیم که به تعریف خاطره‌ای میپردازد که در آن برای حل معضل بیکاریِ یک پسر ناشنوا و از بین بردن رنج والدینش او را در کارخانه خود استخدام میکند. این تبلیغ نه تنها هیچ نقطه تاریکی ندارد بلکه با تاکید بر روی استخدام یک ناشنوا (به عنوان نیروی کاری که بخاطر یک نقص فیزیکی عمدتاً از چرخه کار حذف میشود) حس تحسین‌برانگیزی به مخاطب القا میکند که او را با اشتیاق به سمت خرید محصولات این برند سوق میدهد چرا که کار خیر و ارزشمندی مثل استخدام افراد تحت پوشش بهزیستی را ترویج میکند. من فکر میکنم چنین تبلیغی حتی وقتی به دفعات به تکرار میرسد باز هم جذابیت سمعی و بصری خود را از دست نمیدهد و آزاردهنده نیست.و  اما اگر من بجای طراح سناریوی تبلیغاتیِ کرمِ ضدچروک بودم، سناریویی مینوشتم که در آن دختری در چند‌مین سالروز ازدواج پدر و مادرش جشنی ترتیب داده و از آنها عکاسی میکند. زمانیکه عکسها را با عکسهای سالهای قبلی مقایسه میکند متوجه فرآیند غم‌انگیز پیر شدن والدینش و ظهور چین و چروک بر روی پوست آنها میشود. اینجاست که علت ناراحتی‌اش را با دوستش در میان میگذارد و او با آب و تاب شروع به ارائه راهکار و تبلیغ این کرم میکند و دختر هم کرم‌ را خریداری کرده و به والدینش اهدا میکند. سکانس بعدی، جشن سالگرد ازدواجِ سال بعد را نشان میدهد، دختر را می‌بینیم که با خوشحالی از پدر و مادرش عکاسی میکند و کنار آنها مینشیند و با هم عکس‌های سال گذشته و عکس‌های سالهای دورتر را که در آن دختر هنوز نوجوان است مشاهده میکنند و دختر، آن عکسها را با عکس امروزشان مقایسه میکند و از اینکه اثری از فرآیند پیری در چهره‌شان نمی‌بیند و هنوز هم مثل همان موقع جوان و با نشاط هستند خوشحال میشود. سکانس پایانی هم با لبخند رضایت دختر در حالیکه مجدداً کرم مورد نظر را خریداری کرده و آن را بر روی میز آرایشی قرار میدهد پایان میابد و همزمان با آن شعارِ برند پخش میشود؛ «با کرم ضد چروک X، جوانی را به عزیزانتان هدیه کنید». در چنین سناریویی ضمن تبلیغ و معرفی محصول،  با برانگیختن عواطف مخاطب، فرهنگی مثل توجه و محبت به پدر و مادر ترویج میشود. به علاوه در مورد زمان لازم برای تاثیرگذاری یک محصول پوستی هم بیش از حد اغراق نشده. خرید مجدد محصول هم به عنوان نشانه‌ای از رضایت مصرف‌کننده به مخاطب القا میشود و مهمتر از همه اینها مستقیماً نسبت به فیزیک و زیبایی کسی انتقاد تند صورت نگرفته است.من  معمولا اولین باری که هر پیام بازرگانی پخش میشود با دقت سناریوی آن را تحلیل کرده و میزان اثرگذاری آن بر روی مخاطب را برآورد میکنم و در صورت مردود دانستن آن، از نگاه خودم برایش سناریوی دیگری طراحی میکنم. از آنجایی که این کار را بر حسب علاقه شخصی (و نه حرفه‌ای) انجام میدهم بنابراین آنچه که خواندید یک نقد غیرکارشناسانه و غیر‌حرفه‌ای و صرفاً از نگاه مخاطب عام بود.نمونه‌ای از جذابترین تبلیغاتی که تا بحال دیده‌ام؛ https://www.aparat.com/v/3f7si پی‌نوشت: این پست دو هفته پس از انتشار توسط خبرگزاریها و وبسایتهای روزیاتو، عصر ایران، کافه نیوز، خبربان،   فرارو، قطره، صاحب خبر، خبر فارسی، ای نیازمندی، مانیتور نیوز، رویداد 24، بخونش، با تو، جریان نو و... بدون ذکر منبع بازنشر شده است!</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 19:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس دو امتحان در یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-avxd6jjlzbcb</link>
                <description>بسیاری از ما در طول دوران مدرسه حداقل با یکی از درسهایمان چالش داشته‌ و از خواندن و یادگیری آن تا حد امکان فرار کرده‌ایم. من هم با وجود اینکه همیشه جزو شاگردان ممتاز کلاس بودم اما بعضی درسها را با اکراه میخواندم و تا جایی که امکان داشت خواندنشان را به تعویق می‌انداختم. یکی از این درسها، درس ثقیل عربی بود. در به تعویق انداختن یادگیری این درس چنان ید طولایی داشتم که شب امتحان عربی برایم در حکم کابوسی بود که از مدتها قبل و بعدش استرس و فشارِ هراس از امتحان رهایم نمیکرد.سال سوم دبیرستان بودم. معلم عربی‌مان معلم بسیار خوبی بود؛ جوان، جدی و با فن بیان عالی. انصافاً جز بی‌علاقگی، بی‌استعدادی و کم‌کاری خود دلیلی برای ضعیف بودن در این درس نداشتم. روزی از روزها که ایشان در پرسش‌های کلاسی متوجه شده بود بسیاری از شاگردانش در این درس، کُمیتشان لنگ است با ابراز نگرانی نسبت به نتیجه امتحانات پایان‌ترم اعلام کرد که برای جلسه بعدی یک امتحان کتبی خواهد گرفت تا ضمن سنجش وضعیت دانش‌آموزان، آنهایی را که نمره بسیار پایین بگیرند به شیوه خودش نقره‌داغ کند! کلاس را همهمه‌ای فراگرفت و حضار، غرولندی کردند اما در نهایت با قاطعیت و جدیتِ معلم، قرار بر امتحان شد.هنوز با‌ غمِ امتحان عربی کنار نیامده بودیم که زنگ بعدی، معلم ریاضی هم دردی روی دردهایمان گذاشت و خبر داد که هفته بعدی میخواهد امتحان بگیرد. اینطور شد که بچه‌ها شروع به عِز و جِز کردند و مثل اسفندِ روی آتش، بالا و پایین میپریدند که معلم‌‌جان بیا و از خیر این امتحان بگذر که امتحان عربی هم داریم و نمیشود با یک دست دو هندوانه برداشت. هرچه ما اصرار به لغو امتحان کردیم خانم معلم پا توی یک کفش کرده بود که همینکه گفتم و اصرار بی‌فایده است، که مرغ من یک پا دارد. القصه ما هم کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته و مستأصل بودیم و از آنجا که هفته فشرده و پرامتحانی داشتیم امکان خواندن یکی از این دروس در طول هفته وجود نداشت. به هر تقدیر، هفته‌ای بحرانی را سپری کردیم تا اینکه روز امتحان فرا رسید و  من که حتی نیم‌نگاهی هم به کتاب عربی نینداخته بودم و تمام وقت خود را صرف یادگیری ریاضی کرده بودم، مشتاقانه به بررسی و ارزیابی وضعیت کلاس پرداختم تا ببینم باقی همکلاسی‌ها چگونه تلاقیِ این دو امتحان را مدیریت کرده‌اند. با گفتگویی که انجام دادم متوجه شدم که اکثریت کلاس، وضعیت مشابهی دارند و امتحان ریاضی را بر عربی مقدم دانسته و تمام وقت خود را صرف خواندن ریاضی کرده‌اند. بنابراین قرار بر این شد وقتی معلم عربی آمد خودمان را به کوچه علی‌چپ بزنیم و همه باهم متحد شویم که اصلاً قرار بر امتحان نبوده.اینطور شد که با شروع زنگ عربی، معلم وارد کلاس شد و بعد از احوالپرسی مختصر و انجام حضور و غیاب، با صدایی رسا اعلام کرد «کتابها رو جمع کنید و آماده امتحان بشید» ما هم از درِ انکار وارد شدیم و در نقش‌ خود فرو رفته و حاشاکنان یکصدا گفتیم چه امتحانی؟! و ایشان هم از بالای عینک، یک نگاهی به ما کردند که هالو خودتانید و یک نگاهی هم به دفترشان انداختند و فهمیدیم که از بخت بد، معلمِ زیرک به زیباییِ تمام در حاشیه دفترشان تاریخ امتحان را ثبت کرده‌اند و لذا جایی برای انکار نگذاشته‌اند.ما هم که دیدیم تیرمان به خطا رفته شروع به التماس کردیم که معلم عزیز بیا و یک فرصت به ما بده و این امتحان را به جلسه بعدی موکول کن شاید آماده‌تر باشیم و نمره بهتری بگیریم. اما ایشان همچنان مُصر به گرفتنِ امتحان بودند. بچه‌ها هم آنقدر به منتفی کردنِ امتحان اصرار کردند که ناگهان معلم، خشمگین شد و با چهره‌ای برافروخته فریاد کشید «ساکت شید، من میخوام همین امروز امتحان بگیرم، هرکی نمیخواد امتحان بده از کلاس بره بیرون».  سکوت سنگینی کلاس را فرا گرفت و معلم که داشت بسته‌ی برگه‌های امتحانی را از پوشه خارج میکرد با شنیدن صدای باز شدن درِ کلاس، نگاهش به آن سمت چرخید و دید یکی از بچه‌ها به آرامی از کلاس خارج شد. با خروج اولین دانش‌آموز، باقی بچه‌ها هم جسورتر شده و یکی پس از دیگری خارج میشدند و من مات و مبهوت مانده بودم و رفتنشان را تماشا میکردم که هم‌نیمکتی‌‌ام که دوست صمیمی‌ام نیز محسوب میشد سُقلمه‌ای به من زد و گفت «بیا ما هم بریم». اولش به قصد خروج از کلاس، نیم‌خیز شدم اما لحظه‌ای مکث کردم و نگاهی به چهره معلم انداختم و دیدم که آن عصبانیتِ لحظات قبل، جایش را به تأسف و ناراحتیِ عمیقی داده که در تک تکِ اجزای صورتش مشهود است بنابراین احساس کردم این کار، جسارت و بی‌احترامی بزرگی به ایشان محسوب میشود و اصلا و ابدا دلم رضایت نمیدهد از کلاس خارج شوم پس چندباری عواقبِ عدم خروج از کلاس و عدم تبعیت از جمع را در ذهنم مرور کردم و مطمئن شدم هیچ چیز برایم مهمتر از احترام به معلم نیست بنابراین بر سر دوراهیِ ماندن و رفتن، ماندن را انتخاب کردم و وقتی دیدم دوستم برای چندمین بارِ متوالی به درِ خروج اشاره میکند، آرام در گوشش گفتم «بمونیم صفر بشیم بهتر از اینه که به معلم بی‌احترامی کنیم». البته ناگفته نماند نیمچه امیدی در دلم داشتم که با خروج حداکثریِ بچه‌ها، امتحان لغو شود. دوستم که اغلب مواقع با من همراهی میکرد اینبار هم با شنیدن نظرم، با وجود دلهره‌ای که در چهره‌اش موج میزد به من اعتماد کرد و از تصمیمش منصرف شد. من که میزِ دومِ ردیف وسط می‌نشستم و تسلط بر کلاس نداشتم، متوجه نشده بودم که دقیقاً چه تعداد از بچه‌ها کلاس را ترک کرده‌اند بنابراین سرم را چرخاندم و با نگاهی به اطراف، دیدم پرنده پر نمیزند و بجز من و بغل‌دستی‌ام و شاگرد درسخوان کلاس که نیمکت جلویی من مینشست هیچکس نیست! بچه‌ها هم جلوی درِ کلاس، قیل و قال میکردند و از لای در برای ما خط و نشان میکشیدند و القابی همچون خودشیرینها، خائن‌ها و امثال اینها نثارمان میکردند. ما بی‌تفاوت به آنها کتاب عربی را جمع کردیم و معلم با ناراحتیِ زایدالوصفی، درِ کلاس را بست و برگه‌های امتحانی را بین ما ۳ نفر توزیع کرد! من هم مأیوسانه نگاهی به سوالات انداختم و دیدم تقریبا بجز نام و نام‌خانوادگی، چیز دیگری برای نوشتن ندارم! به هر حال، کمی به خودم دلداری دادم و نهایت تلاشم را کردم که هرچیزی که از سرِ کلاس بصورت محو بخاطر داشتم خط خطی‌وار بنویسم و در نهایت صرفاً جهت خالی نبودن عریضه، سیاه‌نویسی کردم و برگه را تحویل معلم دادم. معلم هم پس از اینکه برگه‌های دو نفر دیگر را هم گرفت بدون توجه به اینکه هنوز زنگ نخورده است با حالتی آشفته از کلاس خارج شد. با خروج او بچه‌ها به کلاس برگشتند و هرکدامشان همانطور که داشتند به سمت نیمکتشان میرفتند لیچاری هم بارِ ما می‌کردند و ما هم چاره‌ای نداشتیم جز آنکه خودمان را به نشنیدن بزنیم.  تمام طول هفته خدا‌ خدا میکردم که لااقل معلم از تصحیح برگه‌ها منصرف شود وگرنه چه آبروریزیی میشود. روزهای هفته بسرعت گذشت و جلسه بعدی در کمال تعجب دیدیم که معلم عربی سرکلاس نیامد! از ناظم مدرسه، علت را جویا شدیم و فهمیدیم خانم معلم از شدت ناراحتی دیگر قصدِ برگشت به کلاس ما را ندارد و تصمیم بر تغییر مدرسه گرفته. نفهمیدم حُقه معلم بود یا واقعا تصمیم بر رفتن داشت هرچه که بود بچه‌‌ها رفتنش را باور کرده بودند و از کاری که با او کرده بودند مثل چی پشیمان شده بودند بنابراین از ناظم خواستند او را راضی کند تا حداقل فقط جلسه بعدی را سر کلاس بیاید. ناظم هم با کمی طاقچه بالا گذاشتن و اکراه پذیرفت و گفت «حالا ببینم چیکار میتونم بکنم».جلسه بعدی که متوجه برگشتِ معلم شده بودیم یک دسته گل بزرگ خریدیم و روی میز گذاشتیم. معلم که آمد همه از او استقبال کردیم و در کمال ادب و احترام، مراسم یک معذرت‌خواهیِ دسته‌جمعی انجام شد. ایشان هم با آغوش باز، عذر بچه‌ها را پذیرفت و کدورتها برطرف شد. من از طرفی خوشحال بودم که قائله ختمِ به خیر شده و از طرف دیگر نگران بودم که نکند معلم برگه‌ها را تصحیح کرده باشد و اضطراب نتیجه امتحان یک لحظه رهایم نمیکرد. در همین گیر و دار بودم که خانم معلم در کمال حیرت، برگه‌های تصحیح شده را از کیف خود خارج کرد! چشمم که به برگه‌ها افتاد استرس شدیدی وجودم را فراگرفت و قلبم چنان تالاپ تولوپی میکرد که شاید صدایش به گوش بغل‌دستی‌ام هم میرسید! خانم معلم، اعجاب را زمانی به اوج خود رساند که نمره‌ها را با صدای بلند خواند؛ فاطمه بخشی  _۷_ بچه‌ها تا نمره من را شنیدند زدند زیر خنده و از در و دیوار صدا می‌آمد که «عاقبت خودشیرینی»... «ما هم اگه مینشستیم دیگه هفتو میتونستیم بگیریم»... «لامصب مارو واسه ۷ فروختی؟»... و...اینطور بود که ایامی چند، موجباتِ شادی و خنده و تیکه‌پرانی همکلاسی‌هایم را فراهم کرده بودم و تا مدتی هرموقع چشمشان به من می‌افتاد به قصد تمسخر میگفتند «فاطمه بخشی ... هفتتتتتت» بعد هم هار هار میزدند زیر خنده.  من آن روز خیلی از این سوء تدبیر معلم ناراحت شدم. نمیدانم عکس‌العمل باقی معلمها در این شرایط چگونه است؟ اما قطعاً میشد در چنین شرایطی خردمنداته‌تر رفتار کرد و تمام جوانب امر را سنجید. میشد برگه‌ها را تصحیح نکرد یا لااقل نمره‌ها را اعلام نکرد. میشد از سه نفرِ باقی‌مانده پرسید وقتی بقیه رفتند چه‌چیزی شما را نگه داشت؟!حالا این خاطره را نگفتم که اعتراف کنم از کارم پشیمان شدم و از آن پس متنبّه شده و تابع جمع شدم یا از شما بخواهم تابع جمع باشید. اتفاقاً هنوز هم وقتی به چیزی باور دارم برایم اهمیت ندارد چند نفر خلافِ آن عمل میکنند، هنوز هم پای اعتقادم می‌ایستم هرچند لازم باشد تاوانش را بپردازم. پیام و منظور اصلی من از روایت این خاطره، توجه و اولویت دادنِ اخلاق و مسائل اخلاقی بر نقش‌های اجتماعی‌ و منافع فردی است هرچند گران تمام شود، هرچند مورد قضاوت نادرست قرار بگیریم، هرچند پاداش و تشویقی در کار نباشد. آن روز همانقدر که من بخاطر معلم از منافعِ دانش‌آموزی‌ام گذشتم جا داشت ایشان هم از وظایف معلمی خود کوتاه بیایند و اخلاق‌مدارانه‌تر عمل کنند.مثال بارز تقدم داشتنِ اخلاق بر نقش اجتماعی، داستان آن دزدی است که با آنکه از او بجز دزدی انتظار دیگری نمیرود و با وجود آنکه فعلی که انجام میدهد ماهیتاً ضد اخلاق است اما در حیطه شغل بزهکارانه خود، اخلاق‌مداری را بر نقش (ضد)اجتماعی‌‌اش اولویت داده و یک روایت زیبا و اثرگذار از خود به یادگار می‌گذارد که در ویدئوی زیر از زبان خودش میشنوید.(البته شاید قبلاً دیده باشید و این صرفاً یک یادآوری باشد).  https://www.aparat.com/v/wn0f9  </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 18:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسی شبیه دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-mhaufcszymec</link>
                <description>از اینکه هر روز که به خانه میرسیدم باید لباسهایش را از روی کاناپه جمع میکردم کلافه شده بودم. برای من که ذهن منظمی داشتم این حجم از بی‌نظمی در اطرفم آزاردهنده بود. عاشق تماشای فیلم بود، با صدای بلند فیلم نگاه میکرد و من حداقل روزی ۴ ساعت باید صدای فیلم‌هایی را میشنیدم که تمایلی به دیدنشان نداشتم‌. فاصله اتاق تا حال هم انقدری نبود که بشود با بستن در، مانع از شنیدن صدای فیلم شد. من برخلاف او زیاد اهل تماشای فیلم نبودم، فقط یک روز در هفته فیلم می‌دیدم، برای آن یک روز چیپس و تنقلات میخریدم و برای خودم سنگ تمام میگذاشتم اما در اکثر مواقع نیمی از خوراکی‌هایم توسط او به تاراج میرفت و هرچقدر هم که جای خوراکی‌ها را عوض میکردم دهن‌دار‌تر از این حرفها بود که از خیرشان بگذرد و من در نهایت هربار با پاکت خالی خوراکی‌های مسروقه مواجه میشدم!  زیاد اهل حرف زدن نبود اما وقتهایی که شروع به حرف زدن میکرد ریز و درشت اتفاقات محل کارش را با جزئیات تعریف میکرد و من هم با حوصله تمام گوش میکردم اما نوبت به من که میرسید او زیاد حوصله شنیدنِ حرفهایم را نداشت! مثلاً وقتی که داشتم با هیجان، ماجرایی را که در خیابان شاهدش بودم را تعریف میکردم هنوز چند دقیقه از حرف زدنم نمیگذشت که صدای اعتراضش بلند میشد که «لعنتی تو که داشتی از اونجا رد میشدی چرا اندازه یه فیلم سینمایی خاطره داری؟!» ناراحت میشدم اما پیش خودم میگفتم شاید این خصلت همه مردان باشد که چندان گوشِ استماع ندارند! سعی کرده بودم به قدر کافی منعطف باشم تا بتوانیم با تمام اختلاف‌هایی که داریم زندگی مسالمت‌آمیزی کنار هم داشته باشیم. خریدها را کمی تا قسمتی انجام میداد، مهمان که داشتیم مسئولیت پذیرایی با او بود و الحق که به خوبی از پسِ وظایفش برمی‌آمد. اغلب وقتهایی که از او میخواستم من را جایی برساند طفره میرفت و اکثر اوقاتی که میخواستم باهم بیرون یا سفر برویم هم با یک بهانه شانه خالی میکرد، به خاطر همین چیزها گاهی فکر میکردم که اصلاً برایش اهمیت ندارم و جایی در قلبش ندارم. اما گاهی اوقات هم آنقدر مهربان میشد که شک نداشتم خیلی دوستم دارد. مثلاً وقتی مریض میشدم خودش را به آب و آتش میزد تا دوباره حالم خوب شود. وقتهایی که به مشکل مالی برمیخوردم خیلی بیشتر از مبلغی که نیاز داشتم برایم واریز میکرد و میگفت «نبینم هیچوقت بخاطر پول ناراحت باشی».  خوش‌اخلاق بود. هرچقدر هم که سر به سرش میگذاشتم و اذیتش میکردم بندرت عصبانی میشد. یادم نمی‌رود نوجوان که بودیم چندباری با خرید لباس، بلیط سینما و ترفندهای مختلف، غافلگیرم میکرد. با همه اینها بی‌انصافی بود که خوبی‌هایش را فراموش کنم و فکر کنم دوستم ندارد. ما سالهای زیادی در یک خانه و زیر سایه پدر و مادر کنار هم زندگی کردیم‌. خودم یک روز دستش را در دست دختر رویاهایش گذاشتم. یک هفته قبل از عروسی‌اش از سرِ کار که آمدم دیدم دوباره یک عالمه لباس روی کاناپه انداخته، طبق عادت خواستم غر‌غرکنان لباسهایش را جمع کنم که دیدم چمدانش را آورد و شروع به چیدن لباسها درونِ آن کرد. آن لحظه انگار دنیا روی سرم آوار شد. تازه یادم افتاد که چه خبر است، حس کردم آتش به دلم افتاده، لحظه عجیبی بود، شادی و غمِ  آمیخته به هم، خوشحال بودم از داماد شدنِ برادرم و غصه‌دار از رفتنش. به سختی بغضم را قورت دادم و کنارش نشستم و در جمع کردن لباسها کمکش کردم. حالا وقتی هیچ لباسی روی کاناپه نیست، وقتی خوراکی‌ها را هرجا بگذارم دست نخورده باقی میماند، وقتی حتی با وجود مریضی باید خودم پشت فرمان بنشینم،  وقتی خانه ساکت است و جای خالیِ با صدای بلند فیلم دیدن و قهقهه زدن‌هایش را حس میکنم، دلم بدجور برایش تنگ میشود. دیگر مسئولیت پذیرایی از مهمان هم به مسئولیت‌هایم اضافه شده و میدانم که به خوبیِ او نمیتوانم از پسِ کارها بربیایم. این اولین بار نیست که شاهد ازدواج خواهر و برادرهایم و کوچکتر شدنِ جمع خانوادگی‌مان هستم و خوشبختانه یا متأسفانه آخرین بار هم نخواهد بود...  https://www.aparat.com/v/CA3Ne  </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 21:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزلی برای آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/FreeFreePalestine/%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-vymyduhdnix3</link>
                <description>یک اتفاق ساده مرا بی‌قرار کردباید نشست و یک غزل تازه کار کرددر کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خوردسنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرداز ذهن من گذشت که با سنگ می‌شودآیا چه کارها که در این روزگار کردبا سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفتطغیان رودهای روان را مهار کردیا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساختبی‌سرپناه‌ها، همه را خانه‌دار کردیا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشتبا ذکر چند فاتحه، سنگِ مزار کردیا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زدجانب از او گرفت و به او افتخار کردیا سنگ روی یخ شد و القصه، خویش رادر پیش چشم ناکس و کس شرمسار کردناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگاین گونه گفت و سخت مرا بی‌قرار کرد:تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بدهبا من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!«علی فردوسی» </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Oct 2023 17:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشتِ دانش‌آموزِ خنگِ کلاس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%AE%D9%86%DA%AF%D9%90-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-zdd3fdcq1vqh</link>
                <description>مدرسه رفتن را دوست نداشتم. نه به خاطر سختی درس و مشق، بلکه بخاطر معلمی که همیشه من را سر کلاس نادیده میگرفت و به من بی‌توجهی میکرد، مگر وقتهایی که میخواست برای تفریحش هم که شده سوالی بپرسد و وقتی می‌دید از جواب دادن به سوالش عاجز هستم جلوی همکلاسی‌ها تحقیرم میکرد و لقب «دانش‌آموز خنگ کلاس» را تکرار میکرد. از بس که این کار را کرده بود دیگر همه همکلاسی‌هایم مرا به چشمِ یک دانش‌آموز پخمه میدیدند و در کمال وقاحت، مدام مورد تمسخر و توهین قرار میدادند. این تمسخر و توهین‌ها تا جایی پیش رفته بود که دیگر خودم هم باورم شده بود که خنگ‌ترین شاگرد کلاس هستم و هرچقدر هم که بخواهم درس بخوانم بی‌فایده خواهد بود بنابراین کوچکترین تلاشی برای یادگیری و فهم دروس و تغییر وضعیت خفت‌بارِ خود انجام نمیدادم، اعتماد به نفسم را هم به طور کامل از دست داده بودم و مدرسه رفتن برایم جز آنکه بخواهم زجر توهین و تحقیر معلم و همکلاسی‌ها را تحمل کنم عایدی دیگری نداشت. هر روز به ترک تحصیل فکر میکردم اما تنها چیزی که مرا به سمت مدرسه می‌کشاند مادرم بود، مادرم برایم آرزوها داشت و خیلی دلش میخواست درس بخوانم و به جایی برسم، که اگر بخاطر او نبود صدباره مدرسه را رها کرده بودم.  روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه یک روز که به مدرسه رفتم هرچه نگاهم را چرخاندم دیدم خبری از آن معلم نامحبوب و آن جلّادِ شخصیت و اعتماد بنفس نیست! کلاس پر از همهمه بود و بچه‌ها یک به یک بیرون میرفتند تا سر و گوشی آب بدهند و ببینند جریان از چه قرار است. چند دقیقه‌ای گذشت. بچه‌هایی که بیرون بودند وقتی که دیدند معلم دیگری به سمتشان می‌آید شتابان به سمت کلاس برگشته و در جایشان مستقر شدند. مردی چهارشانه و خوش‌پوش، وارد کلاس شد و بعد از سلام علیک و خوش و بش کردن با بچه‌ها خودش را معرفی کرد و گفت «برای معلمتون مشکلی پیش اومده و احتمالا به مدت یک ماه، من بجای ایشون معلم شما خواهم بود». این را که شنیدم انگار قند در دلم آب کرده باشند، از اینکه برای مدتی، معلم قبلی را نمی‌دیدم خوشحال شدم اما این خوشحالی دوام چندانی نداشت. معلم جدید هم پس از آنکه تدریسش به پایان رسید برای آنکه وضعیت دانش‌آموزان را بسنجد شروع به پرسش از بچه‌ها کرد و از بخت بد، قرعه به نام من نیز افتاد و من هم که پاسخ سوال را نمیدانستم جوابی از دانشِ نداشته‌ی خویش دست و پا کرده و مِن‌مِن کنان، تحویل معلم دادم. اما گویا این جوابِ مَن‌درآوردی، چندان به مذاق ایشان خوش نیامد، نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و بچه‌ها هم زدند زیر خنده و همانطور که صدای قهقهه‌شان گوش فلک را کر میکرد شروع به تمسخر و مزه‌پرانی کردند. من هم با شرمساری، سرم را به زیر انداخته و از اینکه جلوی معلم جدید هم روسیاه شده بودم بیشتر از پیش در خود شکستم. اما این معلم جدید با معلم قبلی یک تفاوت اساسی داشت و آن اینکه نه تنها با قهقهه بچه‌ها همراهی نکرد بلکه با جدیّت آنها را از این کار نهی کرد و تمرکز بچه‌ها را از روی من به موضوع دیگری برگرداند. زنگ آخر که خورد و همه بچه‌ها از کلاس، خارج شدند معلمِ تازه‌وارد صدایم کرد و تکه کاغذی به دستم داد که روی آن یک بیت شعر نوشته شده بود و گفت «این را جوری حفظ میکنی که مثل اسمت از بَر باشی که فردا باهات کار دارم» با آن که کارش عجیب بنظرم می‌آمد ولی چون از او خوشم آمده بود قبول کردم و آن روز بارها و بارها این بیت را خواندم طوری که کاملاً ملکه ذهنم شده بود. روز بعد، معلم که وارد کلاس شد آن بیت را روی تخته نوشت و چند لحظه بعد بسرعت آن را پاک کرد و خطاب به بچه‌ها گفت: «اونایی که تونستن تو همین چند لحظه شعرو حفظ کنن دستاشونو ببرن بالا» با آنکه شعر را از بر بودم ترسان و لرزان دستم را بالا بردم و نگاهی به اطرفم انداختم و دیدم بجز من کسی دستش را بالا نبرده! معلم از من خواست تا شعر را بخوانم و من هم با آنکه کمی اضطراب داشتم و صدایم میلرزید، بدون کوچکترین اشتباهی آن را خواندم. سکوتِ سنگینی کلاس را فرا گرفته بود و همه همکلاسی‌‌هایم بُهت‌زده نگاهم میکردند که ناگهان آقامعلم، سکوت کلاس را شکست و با صدای بلند گفت: «چرا ماتتون برده؟ تشویقش کنید». آن روز با صدای تشویق بچه‌ها چنان روحی در من دمیده شد که انگار از فرش به عرش رسیده باشم. احساس میکردم اولین بار است که دیده میشوم و حس میکنم زنده‌ام و اندکی از روحِ لگدمال شده‌ام را احیا شده می‌یافتم. در روزهای بعدی باز هم آقامعلم همینکار را تکرار کرد و باز هم تنها کسی که شعر را از بر بود من بودم و هربار با ترس و لرزِ کمتر و محکمتر از قبل می‌ایستادم و شعر را می‌خواندم. اینطور شد که بتدریج نگاهِ همکلاسی‌هایم نسبت به من تغییر کرد. دیگر در نگاهشان نه تنها شاگردِ خنگِ کلاس نبودم بلکه شاگرد تیزهوشی بودم که در کمتر از چند ثانیه میتواند شعری را از بر کند! آنقدر احساس خوبی در من ایجاد شده بود که بعدها که دیگر شاگردِ آن معلم عزیز نبودم همچنان میخواستم همانطور در اوج بمانم و این احساس موفقیت و غرور را زنده نگه دارم بنابراین حالا دیگر درس‌هایم را خوب میخواندم و چنان انگیزه درس خواندن و طی کردن پله‌های ترقی در من بیدار شده بود که سالهای مدرسه را با موفقیت گذرانده و به کلاس یازدهم رسیدم اما در همین سال بود که مادرم را بر اثر نارسایی کبد از دست دادم. این اتفاق، تلخ‌ترین اتفاق و نقطه عطف زندگی‌ام بود که باعث شد دیگر نتوانم درس بخوانم و ترک تحصیل کردم. اما مدتی که گذشت باز هم به یاد آرزوهایی که مادرم برایم داشت افتادم، هرچند او را به خاک سپرده بودم اما نباید میگذاشتم آرزوهایش هم خاک شود بنابراین دوباره درس خواندن را شروع کردم و با انگیزه‌ای بیشتر از قبل، دبیرستان را به پایان رسانده و در کنکور سراسری هم گوی سبقت را نه تنها از همکلاسی‌هایم بلکه از بسیاری از دانش‌آموزان کشور ربوده و در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شدم. آنچه که خواندید برشی از زندگی «پروفسور سید‌علی ملک‌حسینی» بود. دانش آموز عشایری و فرزند یکی از روستاهای دیار کهکیلویه و بویراحمد که به واسطه خردمندیِ معلمی دانا و مهربان و نویسنده‌ای نامی به نام «محمد بهمن‌بیگی» سرنوشتش تغییر کرد و توانست از یک «دانش‌آموز بی‌استعداد» به «پدر پیوند کبد ایران» تبدیل شود. دکتر ملک‌حسینی که امروز به چهره ماندگار عرصه پزشکی تبدیل شده است، فلوشیپ پیوند کبد را در دانشگاه پیتسبرگ آمریکا گذرانده و بزرگترین مرکز پیوند عضو جهان را در شیراز دایر کرده است. او در سپتامبر ۲۰۲۰ به دلیل تأثیر شگرف در پیشرفت دانش پیوند در جهان، موفق به دریافت جایزه انجمن جهانی پیوند اعضا شد.بخشی از صحبتهای وطن‌دوستانه‌ی پدرِ پیوندِ مهربانی‌ها در جشن نفس سال۱۴۰۱  https://www.aparat.com/v/xMBeY معلمی در حقیقت، هنر کیمیاگری است که میتواند از دانش‌آموز افسرده، بی‌انگیزه، بازیگوش، بی‌اعتمادبنفس و آسیب‌دیده‌ای که به غلط «پخمه» خوانده میشود «نخبه» بیافریند. امیدوارم ماهِ مهر، سر‌آغازِ مهربانی و کیمیاگری معلمان عزیز و سرنوشت‌ساز کشورمان، بالاخص در مناطق محروم کشور باشد.</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 18:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی شایسته‌تر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-j17y8qd6maq5</link>
                <description>پرده اول: قصابیهنوز چند نفری مانده بود تا نوبتم بشود، با آنکه از بوی گوشت خام بیزار بودم اما این قصابی را خیلی دوست داشتم. حتی وقتی که شلوغ بود آنقدر عکس‌های قدیمی و نوستالژیک روی در و دیوارش بود که مشتری سرگرم تماشای آنها شود و متوجه گذر زمان نشود. یک نفر مانده بود تا نوبتم شود که دیدم پیرزنی عصازنان از جلوی من عبور کرد و خودش را به پیشخوان رساند. یک اسکناس ده‌هزارتومانی روی پیشخوان گذاشت و گفت: «پسرم اندازه این پول بهم گوشت بده» زن جوانی که جلوی من ایستاده بود وقتی چشمش به آن اسکناس افتاد نیشخندی زد و خواست چیزی بگوید که قصاب حرفش را برید و گفت: «چشم مادر، بشین نوبتت که شد صدات میکنم!» از طرز نگاه آن زن جوان انگار شک به دل پیرزن افتاده باشد با نگرانی پرسید: «پسرم آخه میشه با این پول گوشت خرید؟ نکنه کم باشه؟» قصاب که مرد جوان و تنومندی بود در حالیکه داشت گوشت گوساله‌ای را ساطوری میکرد گفت: «چرا نشه مادرجان؟ میشه خوبم میشه». نوبت من که شد قصاب جوان از من و باقی مشتری‌ها اجازه خواست تا کار آن پیرزن را زودتر از بقیه راه بیندازد. با موافقت همه، یک کیلو گوشت کشید و به پیرزن داد و او را راهی کرد. پیش از این از مرام و معرفت این قصاب، بسیار شنیده بودم اما هیچگاه به چشم خود ندیده بودم. پیرزن که رفت من هم خریدم را انجام دادم و در حالیکه هنگام خروج از مغازه داشتم تصاویر فردین را روی دیوار، تماشا میکردم پیش خود میگفتم فردین نمرده است، همینجاست در همین قصابی!پرده دوم: میوه فروشی بجز وقت‌هایی که میهمان سرزده‌ای به خانه‌مان می‌آمد هیچگاه مسئولیت خطیر خرید میوه با من نبود. چرا که مادرم معتقد بود گُل میوه‌ها را صبح‌ میبرند و به درد نخورش میماند برای عصر و از آنجایی که صبح‌ها من در خانه نبودم خود به خود مسئولیت خرید میوه از دوش من ساقط میشد. عصر روزی از روزها که قدوم مبارک میهمانانی به خانه‌مان باز شده بود مادر از من خواست تا هنگام برگشت از محل کار، سر راهم برای خرید میوه اقدام کنم. من هم درخواست مادر را اجابت کرده و به یکی از میوه‌فروشی‌های پر‌مشتری محل رفتم و پس از کنکاش بسیار و در کمال وسواس و ریزبینی، اعلی‌ترین میوه‌ها را جدا کردم تا از غضب مادرجان در امان بمانم. میوه‌ها را روی ترازو گذاشته و خواستم کارت بکشم که دیدم آقای میوه‌فروش کارت‌خوانها را پشت میزش طوری جاساز کرده که مشتری به آنها دسترسی نداشته باشد و خودش کارت بکشد. من هم که در این مواقع، شمّ کارآگاهی‌ام فعال میشود همیشه از دادن کارت به فروشنده امتناع کرده و شبهه استفاده از اسکیمر توسط فروشنده برایم محتمل میشود بنابراین بین کارتهای بانکی‌ام گشتم و کارتی را که دیگر استفاده نمیکردم و احتمال میدادم حداقل موجودی را داشته باشد به فروشنده دادم. فروشنده کارت را که کشید پس از مکثی کوتاه، با نگاهی به اطرافش و اطمینان از اینکه کسی حواسش به او نیست نزدیک من آمد و با آن لهجه شیرین آذری‌اش آرام در گوشم گفت: «عمو کارتت موجودی نداشت. میوه‌هارو ببر هرموقع داشتی پولشو بیار». لحنش حزن خاصی داشت. گویا در طول سالهای کاسبی‌اش بارها شاهد چنین صحنه‌هایی بوده و شاید هم قبلا خودش در چنین موقعیتی قرار گرفته بود. نمیدانم هرچه که بود او اضطراب و خجالت مشتریانش را از سویدای وجودش درک کرده بود و حالا به شیوه خودش با آنها همدردی میکرد. وقتی فهمیدم کارتم موجودی نداشته کمی دستپاچه شدم و گفتم: «ای داد بیداد! فکر نمیکردم موجودی نداشته باشه! الان با یه کارت دیگه حساب میکنم»  با کارت دیگری میوه‌ها را حساب کردم. موقع خروج از مغازه از اینکه فروشنده انقدر به فکر آبروی مشتریانش است و نداشتنِ موجودی حساب را جار نمیزند تشکر کردم هرچند که برایم عجیب بود چطور انقدر به مشتریانش اعتماد میکند که خرید چهارصدهزارتومانی را به دست مشتری ناشناس میدهد و میگوید پولش را بعدا بیاور! اصلا شاید همین خصلت آبروداری او و همینکه برایش ارزش مشتری بر ارزش دارایی‌اش اولویت داشت او را از بعضی از هم‌صنف‌هایش متمایز میکرد و به کار و‌کاسبی‌اش رونق میبخشید. بعدها فهمیدم حتی کارتخوانها را هم از سر خیرخواهی در دسترس خودش میگذارد؛ از آنجاییکه تعداد زیادی از مشتریانش کودک و سالمند هستند و کار کردن با کارتخوان برایشان سخت است بنابراین ترجیح می‌دهد برای رفاه حال آنها خودش کارت بکشد.پرده سوم: مترونیم ساعتی میشد که پای پیاده، زیر تیغ آفتاب راه رفته بودم تا خودم را به مترو برسانم.  آن روز بخت با من یار بود و به محض ورودم به ایستگاه، قطار رسید. با باز شدن درب قطار، در بین شلوغی و ازدحام جمعیت بی‌آنکه قدمی بردارم به همت جماعت حاضر، به درون واگن پرتاب شدم! از پله‌ها که پایین رفتم سرم را چرخاندم و شتابان به سمت تنها صندلی خالی باقی‌مانده رفته و آن را از آنِ خود کردم.  هنوز یک دقیقه‌ از نشستنم نگذشته بود، درگیر باز کردن گره‌های بیشمار هندزفری‌‌ام بودم که پسربچه‌ای حدودا ده ساله با صورتی استخوانی و ظاهری لاغر و تکیده با پاکت‌های فالی که در دست داشت به سمتم آمد و گفت: «آبجی فال نمیخری؟» من که از شدت گرما و ازدحام جمعیت کلافه شده بودم نگاه سردی به او انداختم و گفتم «چی میشد بجای فال، آب میفروختی؟ دارم از تشنگی میمیرم» پسرک بی‌آنکه چیزی بگوید از کنارم گذشت. من هم که به قدر کفایت، گره‌های هندزفری‌ام را باز کرده بودم بیخیال باز کردن باقی گره‌ها شده و آن را در گوشم گذاشتم. سرم را به عقب تکیه دادم چشمانم را بستم و موسیقی را با حداکثر صدا پلی کردم تا بلکه صدای آزاردهنده فروشنده‌ها کمتر به گوشم برسد. چند دقیقه ای گذشت، گرم گوش دادن به موسیقی بودم که گرمای دستی را روی شانه‌ام احساس کردم چشمانم را که باز کردم دیدم همان پسرک فال فروش در کنارم ایستاده درحالیکه در یک دستش پاکت فال‌هایش است و در دست دیگرش یک بطری آب! جا خوردم، چشمانم از تعجب گرد شده بود. نگاهش کردم و با چهره‌ای متبسم و متعجب گفتم «وااااای عزیزم  بخدا راضی به زحمتت نبودم شرمندم کردی دست گلت درد نکنه»  بعد در حالیکه داشتم داخل کیفم به دنبال پول میگشتم ادامه دادم « دمت گرم خیییییلی مردی، همیشه همینجوری بمون» پسر کوچولو با حالتی توامان با غرور و خوشحالی و در حالیکه لبخند شیرینی بر لب داشت دستش را به علامت خداحافظی بالا برد. پرسیدم: «عه! کجا میری؟ بذار لااقل پولشو حساب کنم»  در حالیکه میرفت بی‌آنکه سرش را برگرداند با صدای بلند گفت: «فروشی نیست آبجی، یه آب معدنی ناقابل مهمون من» و بعد بدون توجه به اینکه صدایش میکنم با سرعت خودش را لابلای آن شلوغی‌ها جا کرد و در بین انبوه جمعیت گم شد. در حالیکه از محبت و معرفت آن مرد کوچک، شگفت‌زده شده بودم و بخاطر نخریدن فال از او و جبران نکردن محبتش خودم را سرزنش میکردم درب بطری را باز کرده و یک جرعه آب نوشیدم. با کاری که او کرده بود تمام خستگی روز از تنم رفت. به راستی سخاوتی که از دل فقر بیرون آمده باشد به یاد ماندنی و ستودنی است.پرده‌ چهارم: کارخانههمه ما اشتباهات زیادی در زندگی میکنیم که بعضی از آنها کوچک و قابل جبران هستند و بعضی‌شان بزرگ و غیرقابل جبران و شاید تا آخر عمرمان سایه آن اشتباه روی زندگی‌مان باقی بماند. اشتباهات غیرقابل جبران میتواند از اعتماد بیجا به فردی که درست نمیشناسیمش آغاز شده باشد یا سقوط در دام اعتیاد، تصادف غیر عمد، قبول کردن مهریه سنگین، کشیدن چک بی‌محل، نزاع و درگیری خیابانی و حتی اقدام به قتل باشد. بسیاری از این اشتباهات را در شرایط بحرانی زندگی و یا در اوج عصبانیت انجام داده‌ایم و بعدها که حالمان بهتر شده از کاری که کرده‌ایم پشیمان شده‌ایم اما متاسفانه این پشیمانی از سوی جامعه پذیرفته نخواهد شد. به همین خاطر است که در اکثر آگهی‌های استخدامیِ شرکتها شرط «دارا بودن گواهی عدم سوء پیشینه» به چشم میخورد تا به این طریق کارفرماها بتوانند افراد ناامن و افرادی را که در زندگی‌شان اشتباهات مهلک انجام داده‌اند را فیلتر کنند. غم‌انگیز است که بخاطر یک اشتباه که شاید شرایط زندگی‌ات تو را به آن سمت سوق داده باشد نتوانی یک عمر مثل باقی مردم کار و زندگی مناسب داشته باشی و عملاً تو را از گردونه زندگی بیرون بیندازند. اما در این میان، کارفرمایی هست که با سیاستی مخالف سیاست سایر کارفرماها خریدار جوانانی است که به دنبال جبران کردن اشتباهاتشان هستند و به آنها فرصتی برای شروع  یک زندگی شرافتمندانه میدهد. او برخلاف ضوابط استخدامی همه شرکتها مهمترین شرط استخدام را «دارا بودن گواهی سوء پیشینه» قرار داده و بیش از هزارنفر از مجرمانی که حکم خود را گذرانده‌اند و معتادانی که شجاعانه اعتیاد خود را کنار گذاشته‌اند را در کارخانه‌های خود استخدام کرده و هزاران نفر هم در نوبت استخدام هستند. او هم میتوانست مثل بعضی‌ها بگوید ایران جای زندگی نیست و  بار سفر ببندد و فرنگ‌نشین شود و مثل آنها که فقط به آسایش و رفاه خودشان فکر میکنند برود پی منافع خودش. میتوانست مثل باقی کارفرمایان، روی جوانان بزهکار خط بکشد و بدون هیچ دغدغه و نگرانی با نیروهایی سالم و بدون پیشینه، چرخ کارخانه‌اش را بچرخاند اما او سخت‌ترین مسیر ممکن را انتخاب کرد. او با تمام قوا ایستاد و نیروی مرده و فراموش شده کشور را احیا کرد و به کار گرفت. او روح آسیب‌دیده انسانهای بسیاری را خرید و آنها را به زندگی بازگرداند. دکتر علیرضا نبی که روزی خودش کودک کار بوده امروز کارآفرینی است که نامش تا ابد در قلب صنعت ایران جاوید خواهد ماند.پرده پنجم: ایران چند ده کیلومتر بین محل کارم تا خانه راه بود. عصر روزی از روزها در بحبوحه‌ شلوغی‌ها و حوادث سیاسی سال گذشته (سال۱۴۰۱) داشتم با تاکسی از محل کار به خانه میرفتم که در میانه راه با یک ترافیک شدید و غیرمعمول مواجه شدم. طرز توقف ماشینها هم در زوایای مختلف و بسیار عجیب و غریب بود. راننده تاکسی پیاده شد و بعد از پرس‌و‌جو از راننده‌های دیگر فهمید که دو سه کیلومتر جلوتر تعدادی اوباش قمه به دست راه را بند آورده‌اند. این را که شنیدم تمام بدنم به لرزه افتاد. قلبم بشدت میتپید طوری که میخواست از سینه بیرون بزند. هیچوقت تا آن لحظه انقدر خطر را نزدیک به خود ندیده بودم. آنطور که میگفت بعضی‌ها هم ماشینشان را وسط خیابان رها کرده و متواری شده بودند و همین هم به افزایش ترافیک دامن زده بود. یکی از سرنشینان با پلیس تماس گرفت من هم مضطرب و هیجان‌زده به راننده گفتم «آقا من میترسم تو رو خدا یه کاری کنید». از آنجا که جز من تمام سرنشینان تاکسی، مرد بودند راننده رو به من کرد و گفت «کمی جلوتر که بریم یه مسیر فرعی هست که خاکی و خلوته اگه مشکلی نداری از اونجا میریم».  همانطور که داشتم به همه الواتان و اوباشان عالم لعنت میفرستادم از آنجا که چاره‌ای نداشتم پذیرفتم. از امید به زندگی‌ام در آن لحظه‌ی بخصوص همینقدر بگویم که پیامی به برادرم فرستادم و شرایط را توضیح داده و مسیری که میرفتیم برایش ارسال کردم تا چنانچه در راه مشکلی برایم پیش آمد لااقل بتواند جنازه‌ام را پیدا کند. با آنکه آن مسیر فرعی جلوی چشممان بود اما مدتی طول کشید تا بتوانیم به آن برسیم. مسیری که میرفتیم برایم کاملاً غریبه بود. علاوه بر آن بسیار خلوت و ترسناک بود. بجز اوایل مسیر که تعداد نسبتا زیادی از ماشین ها هم به آن مسیر پیچیده بودند در ادامه راه بندرت تردد میدیدم. با آنکه راننده چهره و ظاهر مقبول و موجهی داشت اما نمیتوانستم به او و باقی سرنشینان خوش‌بین باشم و از فرط نگرانی، ریز حرکات راننده و سرنشینان را زیر نظر داشتم. مدام زیر لب ذکر میگفتم و آنچنان ترسیده بودم که در تمام طول مسیر، دستم را روی دستگیره در گذاشته و آماده بودم که در صورت وقوع کوچکترین حرکت نامتعارفی، خودم را  از ماشین بیرون بیندارم. بالاخره بعد از طی مسافتی که قریب به دو ساعت به طول انجامید و پس از گذراندن لحظات نکبت‌بار و رقت‌انگیری که به اندازه یک عمر طول کشید از آن جهنم خلاص شده و بسلامت به مقصد رسیدم. من و باقی سرنشینان هم از راننده بخاطر بلد بودن آن مسیر و خریدن جانمان تشکر کردیم. آن روز برای اولین‌بار با تمام وجودم قدر امنیت را دانستم. قدر امنیتی که هر روز داشتم و آن را نمیدیدم. از فردای آن روز هرجا حافظان امنیت را میدیدم با خیالی آسوده عبور میکردم و یقین داشتم کسی اینجا جرأت ندارد خیابان را بند بیاورد. آن روز با تمام وجودم فهمیدم اگر امنیت نباشد حتی طی کردن یک مسیر روزمره هم ممکن است با خطر تجاوز یا مرگ همراه باشد. امنیتی که اگر نباشد مطلقاً هیچ‌چیزی معنا و مفهوم نخواهد داشت. امنیتی که به واسطه تلاش‌های شبانه‌روزی حافظان امنیت به ثمر می‌رسد. حافظان امنیتی که تعدادی از آنها را دورادور میشناسم و میدانم بسیاری از آنها با حداقل حقوق دریافتی، با فشار کاری زیاد و ایستادن‌های طولانی مدت، با شیفت‌های کاری مدید و متوالی، با آماده‌باش‌های ناگهانی، با محدودیت‌هایی که در پوشش، ارتباطات و خروج از کشور دارند، با مأموریت‌های چندماهه و عدم امکان تماس با خانواده، با تحمل مخاطرات در مواجهه و مبارزه با اشرار و سارقین و منافقینِ مجهز به انواع سلاح گرم و سرد، نجیبانه به مردم خدمت میکنند. آنان مدافعین امنیت، مدافعین جان و ناموس ملت، مدافعین غیرتمند مرزهای کشور هستند. آنان که در کوران حوادث و اغتشاشات، غیرتمندانه و شجاعانه ایستادند. سپر بلای هموطنانشان شدند، خودشان را به دل خطر انداختند، ناامنی را به جان خریدند تا امنیت را برایمان به ارمغان بیاورند. آنان که همیشه نقشه‌های شوم دشمنان را نقش بر آب میکنند. آنان که اگر برای شغلشان اهداف والا نداشتند امکان نداشت که به بهای مادیات حاضر شوند جانشان را معامله کنند. آنان که عاشقند؛ عاشق وطن و سعادتمندانه جانشان را در راه متعالی‌ترین اهداف و ارزش‌ها که همانا دفاع از شرف و ناموس و خاک کشور است فدا می کنند. آنانکه در تمام عمرشان سربازند و مقتدرانه، چتر امنیت را بر فراز آسمان ایران می‌گسترانند تا ما با خاطری آسوده زندگی کنیم.چه کسی شایسته‌تر است؟ آنان که برای رفاه حال همنوعانشان از مالشان میگذرند یا آنان که برای حفظ امنیت و آسایش هموطنانشان از جانشان میگذرند؟ من معتقدم هر دو گروه، استحقاق این را دارند که در رتبه شایسته‌ترین‌ها قرار بگیرند چرا که برای شایسته بودن نیاز نیست خارق‌العاده باشیم و یا عمل شاقی انجام دهیم. همینکه شرافتمندانه زندگی کنیم و در جایگاه خود به دور از خودبینی و خودخواهی به همنوعانمان خیر برسانیم و همینکه به فکر اطرافیان باشیم و بجای منافع شخصی، منافع جمعی را در نظر بگیریم فارغ از اینکه در چه جایگاه شغلی و موقعیت مالی و اجتماعی قرار داشته باشیم در زمره شایسته‌ترین‌ها قرار خواهیم گرفت. شما چه فکر میکنید؟ به راستی چه کسی شایسته‌ترین است؟</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 19:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت بی‌پولی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-kldmall6ddeq</link>
                <description>بالاخره یک روز تصمیمی را که مدتها در ذهنم داشتم عملی کردم و کلافه از بگو مگوهای محیط کار و دلخسته از دردسرهای آن، عطایش را به لقایش بخشیدم و با یک تصمیم آنی از شرکت خارج شدم و گفتم هرچه بادا باد! در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که مطمئنم نمیخواهم اینجا کار کنم اما اینکه دقیقا چه اهدافی در سر دارم و یا راحت تر بگویم قرار است چه گِلی به سرم بگیرم را نمیدانستم! به محض خروج از شرکت، سیل عظیم پیام‌ها و  تماس‌های مکرر همکاران که تلاش میکردند من را برای بازگشت به شرکت مجاب کنند آغاز شد. از آنها اصرار و از من انکار تا جاییکه حتی مدیر کارخانه هم که شخص بسیار مغرور و منت‌‌نکشی بود طی تماسی، بازگشت من را خواستار شد که اینجانب با پاسخی بسیار قاطعانه و کوبنده امید ایشان را هم ناامید کردم. البته به من حق بدهید که مذاکره‌ای که طی تماسی در ساعت ۸صبح روز جمعه انجام شود به احتمال بالای نود درصد محکوم به شکست است ولی ایشان از آنجایی که بسیار سحرخیز بودند برایشان ۸صبح حکم لنگ ظهر را داشت. علی‌ایحال از آنها اصرار و از من انکار، تمام تلاش خود را کردم تا پای حرفم بایستم غافل از آنکه آنچه میکنم در واقع تف سر بالاست و جبران خسارت از دست رفتن یک نیروی متخصص برای کارخانه‌ای با آن جلال و جبروت، آنقدرها سخت نبود اما برای این کارمندِ بیچاره که عمرش را در آن کارخانه فدا کرده بود، از دست دادن شغل به معنای بازگشت به نقطه صفر و حتی زیر صفر بود. در روزهای اول ترک کار، بسیار احساس رهایی و آزادی میکردم چنان مرغی که از قفس آزاد شده باشد اما دیری نپایید که از در و دیوار، شواهد و نشانه هایی روی سرم آوار شد که بیکاری‌ و بی‌پولی را به بیرحمانه ترین شکل ممکن توی صورتم میکوبید. مثلاً وقتی که داشتم با دوستم از احساس شعف و سرور حاصل از رها شدن از آن محیط کار کذایی حرف میزدم یکهو تلفن قطع شد و پیامکی آمد مبنی بر اینکه قبض تلفنم را پرداخت نکرده‌ام! یا زمانی که برای فرار از افکار مزاحم و نشخوار فکری‌ام به تماشای یک فیلم، پناه برده بودم پیامکی رسید حاکی از آنکه بیش از هشتاد درصد بسته اینترنتی‌ام را به فنا داده‌ام و اینطور بود که حتی لذت تماشای یک فیلم هم به کامم زهر شد. حتی چند روز بعدش یکی از دندانهایم که پیش از این هر از گاهی مختصر دردی داشت حالا دردش به یک درد مداوم و جانکاه تبدیل شده بود که امانم را بریده بود و نشان از آن داشت که کار، بیخ پیدا کرده و برای درمانش دست کم باید چهار پنج میلیونی پیاده شوم. برایتان چه بگویم از موعد قسط‌های بیمه و اقساط کمرشکن وام‌هایی که گرفته بودم که انگار همه اینها دست به دست هم داده بودند تا به من یادآوری کنند بی‌پولی و نداشتن پشتوانه مالی، همان حلقه بردگی است که پَرِ پرواز اغلب کارمندان را میچیند و آنها را مادام‌العمر اسیر چنگال خویش نگه میدارد.بی‌پولی درد آشنایی بود که در دوران دانشجویی هم تجربه کرده بودم. دورانی که همزمان با خواهر و برادرم دانشجو بودم و بنابراین نمیتوانستم از پدرم توقع داشته باشم که مثل باقی پدرها پاسخگوی هزینه‌هایمان باشد پس تا جایی که میشد سعی میکردم با اندک پولی که داشتم خودم را سرپا نگه دارم و با انجام کارهای دانشجویی مثل تحقیق، ترجمه، تایپ، پاورپوینت و... قسمتی از مایحتاجم را تأمین کنم. در واقع آن روزها بیشتر از آنکه من دانشجوی بیولوژی مولکولی باشم دانشجوی اقتصادی بودم که دارد واحدهای اقتصاد مقاومتی و ریاضت اقتصادی را بصورت عملی میگذراند! در راستای حفظ حیات مالی‌ام برای خودم چند قاعده و قانون گذاشته و هزینه‌هایم را به چهار دسته ضروری، غیرضروری،  پیش بینی نشده و دلخوشی، تقسیم کرده و آنها را بودجه‌بندی کرده بودم.هزینه‌های ضروری؛ شامل خوراک، پوشاک، کرایه ماشین، پول کتاب و لوازم‌التحریر و  هرآنچه که برای حفظ حیات دانشجویی‌ام ضروری بود. برای آنکه در تشخیص هزینه‌های ضروری دچار خطا نشوم وقتی هوس خرید چیزی به سرم میزد قبل از  هر اقدامی، از خود میپرسیدم آیا اگر این را نخرم می‌میرم و یا آسیب جدی میبینم؟ پس اگر جواب، خیر بود از آن عبور میکردم.هزینه‌های غیرضروری؛ شامل هرچیزی که بودنش خوب بود ولی نبودنش برایم عسر و حرجی ایجاد نمیکرد و زندگی‌ام را از حالت نرمال خارج نمیکرد مثل خرید لوازم آرایش، رفتن به رستوران و استخر و...  در شرایطی که سه برابر هزینه ضروری‌ام پس انداز داشتم میتوانستم هزینه غیرضروری هم داشته باشم‌. در این مورد، هزینه‌هایی که دوستان به بنده تحمیل میکردند خیلی زیاد بود که البته من با بهانه‌های مختلف از آنها طفره میرفتم. مثلاً وقتی می‌دیدم در خرید از بوفه دانشگاه، زیاده‌روی میکنند ناراحتی معده را بهانه کرده و برای آنکه دست به جیب نشوم اینطور میگفتم که به مواد نگهدارنده حساسیت دارم و چیزی نمی‌خریدم. در مورد رفتن به رستوران هم حساسیت به غذاهای بیرون را بهانه میکردم، اما این کافه‌های لعنتی که هیچ بهانه‌ای برای رد کردنشان پیدا نکرده بودم گاهی خرج زیادی روی دستم میگذاشتند. ولخرجی برای شکم، بقدری از طرف دوستانم به من تحمیل میشد که احساس میکردم در انتخاب دوستانم، ناشیانه عمل کرده و عدل، دست روی شکموها گذاشته‌ام. برای آنکه به جشن تولد کسی دعوت نشوم و برایم خرج‌تراشی اضافه ایجاد نشود سعی میکردم فاصله‌ام را با همه همکلاسی‌هایم حفظ کنم و با هیچکدام خیلی گرم نگیرم و غالباً روز تولد خودم را هم از آنان پنهان میکردم تا بِده بستانی صورت نگیرد. عاشق شدن را هم به کل بر خود حرام کرده و اگر پیشنهادی مطرح میشد بدون سنجش و بررسی و بدون فوت وقت در همان لحظه جواب رد میدادم چرا که عاشق شدن، هزینه های آشکار و پنهان زیادی دارد که از بضاعت من خارج بود.هزینه‌های پیش بینی نشده؛ مثل هزینه های مربوط به درمان بیماری، هزینه‌های مربوط به دعوت شدن به مهمانی‌ها و جشن‌های تولد و عروسی‌ها و... که برای آنها مبلغی از سرمایه‌ام  را ماهانه بلوکه میکردم. در صورتی که بخوبی از خودم، وسایلم و لباس هایم مراقبت میکردم، خرج اضافه‌ای برای احیای آنها صرف نمیشد و درنتیجه این سرمایه، پتانسیل تبدیل شدن به پس‌انداز آتیه را داشت.  و اما دلخوشی‌ها؛ هزینه هایی بود که اگرچه حیاتی نبود اما جزو چیزهایی بود که از نظر روحی من را سرپا نگه میداشت مثل خرید یک شال یا دستبندی که مدتها چشمم را گرفته بود، رفتن به سینما برای تماشای فیلم‌ مورد علاقه‌ام، قرار گذاشتن در کافه با یکی از دوستان دبیرستانم، خرید هدیه برای عزیزانم و یا انجام یک کار خیر. البته طبق قوانین مدیریت مالی‌ام هزینه کردن برای دلخوشی، فقط یکبار در ماه میسّر بود و تجربه ثابت کرده بود هرگاه از این قانون سرپیچی میکردم آن ماه به شکل اسفناکی هشتم گرو نُهم میشد. به استثنای ماه‌هایی که در آن درآمد بیشتری کسب کرده بودم که در اینصورت به خودم یک دلخوشی بیشتر، پاداش میدادم.القصه داشتم میگفتم که بی‌پولی برایم درد آشنایی بود که به خوبی میتوانستم از پس مدیریت آن بربیایم اما این بی‌پولی یک تفاوت اساسی با بی‌پولی دوران دانشجویی داشت و آن اینکه چون مدت طولانی عادت کرده بودم پول در حساب داشته باشم و هرچه خرج میکردم یقین داشتم جایش پر میشود حالا تغییر عادات مصرفی‌ام کمی سخت می‌نمود اما به هر حال از آنجایی که مهمترین اصل بقاء، سازش‌پذیری است خود را به انحاء گوناگون وادار به سازش کرده و تمام تمهیدات لازم را اندیشیدم که تا حد امکان به دام بی‌پولی مطلق و به تبع آن به دام قرض گرفتن(که در حد مرگ از آن بیزارم) نیفتم بنابراین دوباره دست به کار شده و با برآورد میزان هزینه‌های احتمالی و تطبیق آن با میزان اندوخته‌ای که داشتم سرمایه‌ام را به بهترین شکل ممکن بهینه سازی کردم.  از آنجایی که در طول سالهای اشتغالم سعی کرده بودم در کنار کار، مهارتی هم یاد بگیرم حالا انقدری آمادگی داشتم که اگر در یک تخصص به هر دلیلی موفق نشوم  از تخصص دیگرم استفاده کنم. علاوه بر اینها از آنجایی که در طول این سالها با افراد زیادی ارتباط پیدا کرده بودم حالا یک سرمایه عظیم انسانی هم داشتم که میتوانستم با بهره‌وری از اطلاعات و تخصص آنها بخشی از چالش‌هایم را برطرف کنم . در آن مدت فهمیدم اگر سبک زندگی و برخی عادات رفتاری‌ام را تغییر دهم میتوانم از نظر مالی خود را ارتقاء دهم؛ اولین و بدترین عادت اشتباهم اتلاف وقت در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی بود بنابراین تعدادی از شبکه‌های اجتماعی‌ که وقت زیادی از من میگرفت و دستاورد چندانی هم برایم ایجاد نمیکرد را حذف کردم. در قدم بعد سعی کردم تاثیر کمال همنشین را در نظر گرفته و از دوستانی که ولخرج هستند و یا دوستانی که خیلی منفی‌بافی میکنند و آیه یأس میخوانند فاصله بگیرم و در عوض ارتباطم را با افراد مثبت‌اندیش بیشتر کنم. اینطور شد که دوباره محکم‌تر از قبل ایستادم و با یاری خداوند از راند بعدی مبارزه با بی‌پولی تا زمان اشتغال مجدد هم بسلامت عبور کردم اما اگر فقط یک درس و یک توصیه در مورد خروج و ترک کار برایتان داشته باشم این است که اگر اندوخته آنچنانی ندارید تا زمانیکه شغل جدیدی پیدا نکرده‌اید و یا پلن مشخصی برای خودتان ندارید به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی شغلتان را رها نکنید و دیگر اینکه در دوران بی‌پولی یک نکته بسیار مهم را فراموش نکنید و آن اینکه دنیا پر از لذت‌هایی است که برای بهره‌مندی از آن مطلقا نیازی به پول نیست. لذت‌هایی مثل تماشای لبخند مادر، بوسیدن دست پدر، در آغوش گرفتن معشوق و... که همه اینها باعث میشود ما احساس کنیم که با وجود بی‌پولی هنوز هم خوشبختیم.  احساس خوشبختی باید آخرین چیزی باشد که آن را قربانی بی‌پولی میکنیم.ثروت چیزی نیست که داری بلکه چیزی است که از آن لذت میبری. «بنجامین فرانکلین»آموزش سواد مالی در فیلم بی‌پولی https://www.aparat.com/v/LWoiO </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 20:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه‌های یک زن شاغل</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-ondpihdz4eg2</link>
                <description>انگار همین دیروز بود که بعد از بارها مصاحبه و ناکامی‌های متعدد که اینجا داستانش را گفتم بالاخره توانستم شغل دلخواهم را پیدا کنم. آن روز آنقدر خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم. یادم هست آخرین پرسش کارفرما در آخرین مصاحبه کاری‌ام این بود که «از کی میتونی کارتو شروع کنی؟» و من با اعتماد بنفس و اشتیاق زایدالوصفی سرم را بالا گرفتم و گفتم «از همین الان، حتی روپوشمم آوردم!» کارفرما وقتی با چنین پاسخی از من مواجه شد انگار به انتخابش مطمئن شده باشد لبخند رضایتمندانه‌ای بر چهره‌اش نشست و بی‌درنگ گفت «فردا منتظرت هستم».حالا امروز با گذشت چند سال از آن روز و کسب تجارب مختلف در صنایع گوناگون آرایشی و بهداشتی، تجهیزات پزشکی و دارویی و طی کردن فراز و فرودهای بسیار به این فکر میکنم آیا مسیری که پیموده‌ام بهترین مسیری بوده که میتوانستم بپیمایم؟ آیا شاغل بودن تمام انتظاراتم را برآورده کرده است؟ آیا من یک زن موفق محسوب میشوم که برای جامعه ارزش‌آفرینی می‌کند؟ شاغل بودن چه دستاوردهایی برایم داشته و چه چیزهایی را از من گرفته؟ شاغل بودن بهتر است یا خانه‌دار بودن؟ اگر روزی ازدواج کنم و مادر شوم آیا بر سر دو راهی قرار می گیرم و مجبور میشوم  بین شغل و همسر و فرزندم یکی را انتخاب کنم؟ و مهمتر از همه اینکه اگر به گذشته برگردم آیا باز هم همین مسیری را که آمده ام طی میکنم؟ و سوالاتی از این دست که من را بر آن داشت که به دنبال پاسخی برایشان باشم.قبل از آنکه شاغل شوم فکر میکردم زنان شاغل خوشبخت‌ترین زنان عالم هستند. یقین داشتم آنها با داشتن استقلال مالی و برخورداری از جایگاه اجتماعی و نقش آفرینی در صنایع مختلف و مفید بودن برای جامعه  به زنان خانه‌دار ارجحیت دارند. فکر میکردم زنان با شاغل شدنشان می توانند به خودشان و به مردها ثابت کنند که چیزی از آنها کم ندارند و به نوعی شاغل شدن را سلاحی برای مبارزه با مردانِ مردسالار جامعه میدانستم. تصورم این بود محیط کار، فضایی سالم است که تمام هم و غم کارمندان به کارگیری نهایت توان و انرژی‌شان برای ایفای مسئولیتی است که به عهده دارند. گمان میکردم صِرفِ استقلال مالی کافی است تا شخص بتواند به تمام علایقش دست پیدا کند؛ لباس‌ و کیف و کفش و اکسسوری‌های دلخواهش را بخرد، کلاس‌ها و فعالیت‌های مورد علاقه‌اش را دنبال کند، سفرهای مورد نظرش را برود بی‌آنکه کسی او را به ولخرجی متهم کند و یا برای گرفتن پول جلوی کسی گردن خم کند. متأسفانه من پیش از آنکه رسماً وارد بازار کار شوم سرسوزنی به معایب و پیامدهای منفی شاغل بودن و بخصوص کارمند بودن فکر نکرده بودم و اما برای چندمین بار زندگی به من ثابت کرد آواز دهل شنیدن از دور خوش است!در این سالهای فعالیتم که در پوزیشن‌های شغلی تخصصی و آزمایشگاهی فعالیت کرده‌ام، هیچگاه از اینکه دانشگاه رفته‌ام پشیمان نشدم و نه تنها از رشته‌ای که انتخاب کرده‌ام احساس پشیمانی نکردم  بلکه حتی شغلم را کاملا متناسب با شخصیتم میدانستم. برای یک دختر درونگرا چه شغلی بهتر از کار در آزمایشگاه که ساعاتی از روز را در سکوت و آرامش حاکم بر آزمایشگاه از کار کردن لذت ببرد و با مطالعه و تحلیل و تفکر، دانش خود را به روز کند. من در محیط کار یاد گرفتم چگونه با افراد مختلف بیشترین تعامل را داشته باشم و چگونه اختلافها را مدیریت کنم تا تنش ها به حداقل ممکن برسد. اینکه چه مواقعی باید مهربانی و نرمش به خرج بدهم و چه مواقعی صلابت و قاطعیت. آموختم چگونه روابطم را با همکاران ذکور تنظیم کنم و برایشان مرز مشخصی تعیین کنم که لحظه‌ای خیال خام در سر نپرورانند. من یاد گرفتم از نظر پوشش و آرایش باید بسیار ساده‌تر از آنچه باشم که در مهمانی‌ها هستم وگرنه باید خود را آماده پیامدهای حاصله کنم.من یاد گرفتم چگونه قویتر باشم، چگونه مسئولیت پذیرتر باشم، یاد گرفتم اشتباهاتم را بپذیرم و برای جبران آن تلاش کنم. در واقع من اغلب مهارتهای اجتماعی‌ام را افزون بر مهارتهای تخصصی، مدیون شغلم هستم.اما با تمام اینها نمیتوانم درد و رنج های تجربه شغلی‌ام را نادیده بگیرم. گاهی آن قدر ساعات کاری طولانی و قوانین سختگیرانه محیط کار را متحمل شده‌ام که احساس میکنم از سایر ابعاد زندگی‌ام جا مانده‌ام. از تجربه ترک منزل در ساعت ۴/۳۰ دقیقه صبح و وحشت سکوت و تاریکی کوچه و خیابان گرفته (ساعتی که به دلیل نبودن تاکسی خطی ناچار به استفاده از تاکسی تلفنی در قسمتی از مسیر بودم) تا  تجربه ایامی که وقتی حوالی ساعت ۱۰ شب به خانه میرسیدم دیگر حتی رمقی برای شام خوردن نداشتم و یکراست به رختخواب میرفتم. از سختی روزانه ۱۲ساعت کاری، از مرخصی‌هایی که باوجود آنکه حق مسلمم بود اما بدلیل نداشتن جایگزین در اکثر مواقع از آن محروم بودم. از گریه‌های یواشکی در رختکن که از تنش‌های محیط کار نشأت میگرفت.از سختی استرس و فشار کاری در شرایط قاعدگی، از سختی تجربه ملال‌آور شیفت شب کارخانه که نمیتوانستم در مقابل خواب‌آلودگی مقاومت کنم و حوالی ساعت ۴صبح که میشد از شدت خواب‌آلودگی آرزو میکردم که ای کاش میمردم ولی شاغل نبودم. شاید مضحک بنظر برسد ولی در آن لحظات بیشتر از همه حسرت خواب راحت آن دوستانم را میخوردم که به دانشگاه نرفته بودند و در اوایل جوانی ازدواج کرده بودند و حالا در حالیکه من در ساعت ۴صبح باید جذب نوری فلان نمونه را میگرفتم یا گشتی در خط تولید میزدم که ببینم همه چیز روبراه است یا نه، آنها بی‌هیچ دغدغه‌ای در کنار همسرشان خواب هفت پادشاه میدیدند! شاید در آن لحظات تنها چیزی که آرامم میکرد این بود که آنها هم بارها اقرار کرده بودند که آرزو داشتند جای من باشند و من را یک دختر مستقل و مجرد سرخوش میدانستند که دارد در خوشبختی غلت میزند! ماه‌هایی بود که آن‌قدر فشار کاری زیاد میشد که برای مدت زیادی از خود غافل میشدم و اصلا فراموش میکردم یک زن هستم. دلم برای آن روزهایی تنگ میشد که انقدر فرصت داشتم که خودم را در خانه بزک کنم و دستی به موها و سر و صورتم بکشم به آینه نگاه کنم و زیبایی خودم را تحسین کنم و با صدای بلند بگویم «فتبارک الله احسن الخالقین» و خواهرم با شیطنت همیشگی‌اش بگوید «مگه اینکه خودت خودتو بپسندی:)))»  اما حالا  گاهی حتی به خاطر نمی‌آوردم آخرین باری که سمت لوازم آرایشی رفته بودم و یا آخرین باری که در خلوت برای خودم با پلی کردن آهنگی رقصیده بودم کی بوده. بله، درست همین روزهای کذایی بود که فهمیدم لزوماً شاغل بودن باعث نمیشود با استقلال مالی بتوانم کارهای دلخواهم را انجام دهم. گاهی این استقلال‌طلبی به قیمت از دست رفتن تمام ساعات مفید روز و هزینه کردن تمام انرژی بدست می‌آید.در این سالها تصاویر زشت و زیبای بسیاری از زنان شاغل در ذهنم حک شده است. تصویر مادری که روزهایی با چشمانی بارانی به محل کار می آمد چرا که نتوانسته بود صدای گریه و التماس کودک ۵ساله‌اش را تاب بیاورد که ملتمسانه از او میخواست‌ تنهایش نگذارد. تصویر زنانی که فرزند شیرخوار یا طفل نوپایشان را در تمام سال، در سرمای پرسوز زمستان و در گرمای ملتهب تابستان به مهد کودک میسپردند عجیب آنکه بعضی از آنها همسرانی با تمکن مالی مناسب داشتند و من هیچوقت نفهمیدم چه ضرورتی دارد که وقتی یک مادر نیاز مالی ندارد باز هم اصرار به کار کردن آن هم با وجود طفل شیرخوار داشته باشد! تصویر زنی را بخاطر میاورم که گاهی صورت کبودش را پشت ماسک و کلاه قایم میکرد که مبادا کسی بداند همسرش برای هزینه اعتیادش از او اخاذی میکند. من در این سالها زنانی را دیدم که باردارشدنشان را تا پیش از برآمدن شکم از همه پنهان میکردند تا مبادا خبر به گوش کارفرما برسد و اخراج شوند. زنانی هم بودند که از ترس از دست دادن شغل، بارداری را حتی یک دهه بعد از ازدواج، باز هم به تاخیر می‌انداختند.  زنانی را دیدم که به محض ورود به محیط کار و مواجهه با فضای مختلط، تمام تلاش خود را برای جلوه‌‌گری و سواستفاده از زنانگی‌شان برای ارتقای موقعیت شغلی‌شان و یا هوسرانی و برقراری روابط موازی به کار میبردند. زنانی که وقتی چشمشان به مردانی بهتر از همسرشان می‌افتاد زیر تمام قول و قرارهایشان میزدند و تعهد را زیر پا میگذاشتند. در این میان دختران و پسران جوانی هم بودند که نیمه گمشده‌شان را در بین همکارانشان جستجو میکردند و یکی از بهترین خاطرات من تجربه وساطت میان آنها برای ازدواج بود. البته که این دلدادگان و دلبرکان بخوبی میدانستند که من برای دوستی‌ها و روابط گذرا اعتبارم را هزینه نمیکنم و بنابراین هیچوقت چنین مواردی را با من مطرح نمیکردند. من در این سالها زنانی را دیدم که در نگاه برخی از همکارانِ مرد همچون طعمه‌ای لذیذ بودند، بخصوص دختران جوانی که از شهرستانها به کرج و تهران مهاجرت کرده بودند و به تنهایی زندگی میکردند. متاسفانه این دختران جسور، گاهی از سوی همکاران و همسایگان مورد تعرض کلامی قرار میگرفتند و به لحاظ روحی لطمات شدیدی میدیدند. بالاجمال اگر بخواهم ماحصل تجربیات و مشاهداتم را از این سالها بگویم این است که از دیدگاه من زنان شاغل به دو دسته تقسیم می شوند؛۱_زنان شاغل حقیقیاین دسته از زنان برای انتخاب شغل خود چارچوب و ملاک مشخصی دارند که هیچگاه از آن خارج نمیشوند؛ آنها شغل خود را بر اساس علاقه و یا توانایی‌شان انتخاب میکنند، باحقوقی متناسب با آنچه که به فراخور مهارت و توانمندی‌هایشان لایقش هستند جذب بازار کار میشوند.  برای آنکه در شغلشان ارتقا پیدا کنند همواره در حال مطالعه و یادگیری مهارت‌ها و تخصص‌های مورد نیاز هستند. آنها محور اصلی زندگی را خانواده قرار میدهند و کار را موتور محرک چرخ زندگی‌شان میدانند بنابراین اجازه نمیدهند فعالیت اجتماعی‌شان کوچکترین خللی در سلامت اخلاقی خود و خانواده‌شان ایجاد کند. آنها در راستای ارتقاء رفاه مالی خود و خانواده تلاش میکنند و هرگز دیواری بین درآمد خود و درآمد همسرشان‌ نمیکشند. به دلیل تجربه فشارها و تنش‌های محیط کار  بهتر میتوانند دغدغه ها و اضطراب‌های همسرشان در محل کار را درک کنند و با جلسات کاری و اضافه کاری‌ها و تأخیرهای غیرمنتظره همسرشان راحت‌تر کنار بیایند. در صورتی که حتی موقعیت شغلی و درآمد بالاتری نسبت به همسرشان پیدا کنند هیچگاه  آن را دستاویزی برای مقایسه و سرکوفت زدن به همسر خود قرار نمیدهند. ممکن است بدلیل چالش‌هایی که در محیط کار با آن روبرو میشوند مهارت حل مسئله بیشتری داشته باشند و به همین دلیل بتوانند همفکری بیشتری با همسرشان در مواجهه با بحرانهای مختلف زندگی داشته باشند. آنها با مدیریت بهینه زمان در حداقل زمان ممکن حداکثر فعالیت‌های منزل را انجام میدهند بنابراین کمتر وقت خود را هدر میدهند. این زنان به دلیل داشتن استقلال مالی، در ازدواجشان عمدتا عشق را ملاک انتخاب همسر قرار میدهند و در طول زندگی‌ مشترکشان هم روابط عاطفی بر مسائل مالی ارجحیت دارد. فارغ از اینکه این زنان چه شغلی دارند از زنان دستفروش کنار خیابان گرفته تا زنان کارگر، پزشک، مهندس، خلبان و...  از دیدگاه من چنین زنانی فوق العاده ارزشمند هستند و برای خودشان، خانواده‌شان و جامعه ارزش افزوده ایجاد میکنند. نرگس آبیار (نویسنده و کارگردان مطرح سینما)۲_زنان شاغل بدلیاین زنان در شغلشان افراط و تفریط دارند بعضی‌شان با انتخاب مشاغل مردانه، ضمن به خطر انداختن سلامت جسمانی خود، حداقلِ زنانگی‌هایشان را از یاد میبرند مثل خانم‌هایی که مشاغلی مانند رانندگی ماشین‌های سنگین، بنّایی، مکانیکی و امثالهم را انجام میدهند. اینها خواسته یا ناخواسته به مرور زمان شبیه مردان میشوند. از این لحاظ آنها را بدلی میدانم چون بسیار از زن بودن و صفات زنانه فاصله میگیرند. خودم یک راننده اتوبوس خانم را میشناختم که طرز نشستن، کرایه گرفتن و صحبت کردنش کاملا شبیه آقایان شده بود. من نمیدانم زن بودن چه عیبی دارد که بعضی‌هامان اصرار داریم شبیه مردها شویم و تن به مشاغلی بدهیم که کاملا مغایر با فیزیک، شأن  و روحیاتمان است! نقطه مقابل آنها هم زنانی هستند که تمام زنانگی و عشوه‌گری و بدن‌نمایی و آنچه که مربوط به چارچوب و حریم زناشویی است را در محل کار مورد استفاده قرار میدهند و از کوچکترین تا بزرگترین چالش‌های زندگی‌شان را با اتکا به زنانگی‌شان حل و فصل میکنند. به اتاق مدیر عامل نمیروند مگرآنکه خود را با انواع لوازم آرایش و ادکلن خفه کرده باشند!  به هر حال بعضی کارفرماها سست‌عنصرتر از آن هستند که به نیروهایشان برحسب شایستگی‌شان بها بدهند!در این‌گروه، زنانی قرار میگیرند که شغلشان را نه برحسب استعداد و توانایی، بلکه برحسب القائات جامعه انتخاب میکنند. آنها گرافیست‌هایی هستند که سرسوزنی استعداد طراحی ندارند و یا پزشکانی که آپاندیس بیماری را جراحی میکنند که تهوعش ناشی از عفونت گوش میانی است! این زنان در دریافت حقوق هم اعتدال ندارند بعضی‌شان به حقوق های حتی کمتر از نرخ وزارت کار هم تن میدهند و همین‌ها هستند که باعث میشوند کارفرماها طمع کرده و به جای نیروی آقا از نیروی خانم به عنوان نیروی کار ارزان و به صرفه استفاده کنند. در واقع همین گروه از زنان هستند که هم به بیکاری آقایان و هم به کاهش دستمزد خانم‌ها دامن میزنند. در مقابل آنها عده‌ای از زنان هم بدون آنکه تخصص و مهارت خاصی داشته باشند توقع حقوق نجومی دارند! علاوه بر اینها زنانی در این گروه قرار میگیرند که هرگز رضایت و آسایش خانواده را در تدوین اهدافشان لحاظ نمیکنند. آنها از همسرشان صرفا به عنوان نردبانی برای ترقی خود استفاده میکنند. برای آنکه اهداف شخصی‌شان را دنبال کنند حاضرند همه چیز را زیر پا بگذارند از نجابت و اخلاقیات گرفته تا منافع همسر و فرزندانشان. در واقع آنها به راحتی خوشبختی‌ خود و خانواده‌شان را قربانی اهدافشان میکنند! و اگرچه به زعم خودشان زنان موفقی هستند اما در حقیقت به قول دکتر هلاکویی «اینان موفق نیستند بلکه افرادی برنده و پیروز هستند و آدم برنده و پیروز همیشه بدبخت است.»آنچه که گفتم تجارب عینی من از سالها فعالیت اجتماعی بود. امروز من دیگر آن دختر خام و بی‌تجربه گذشته نیستم و با کوهی از تجربه شغلی و حضور اجتماعی فعال و دست و پنجه نرم کردن با اشخاص و کارفرماها و فضاهای کاری مختلف به این نتیجه رسیده‌ام صرف شاغل بودن یا نبودن اهمیت ندارد. مهم این است ما بر روی خود و خانواده و جامعه تاثیر مثبت داشته باشیم. این تاثیر مثبت میتواند کاملا مستقل از شاغل بودن باشد. به عنوان یک زن شاغل خودم را به هیچ وجه با ارزش‌تر از یک زن خانه‌دار نمیدانم. چرا که ممکن است یک زن خانه دار با زمانی که در اختیار دارد ضمن تلاش برای توسعه فردی خود، با تربیت فرزندانی کارآمد، ارزش‌آفرینی بیشتری نسبت به یک زن شاغل داشته باشد. از دیدگاه من آنچه که حائز اهمیت است این است که ما به عنوان زن در نقش همسری و مادری موفق عمل کنیم و اینها را قربانی نقش اجتماعی نکنیم که اگر کردیم روزی پشیمان خواهیم شد آن روز شاید در سی سالگی، شاید در هفتاد سالگی و شاید لحظاتی پیش از مرگمان باشد.سکانسی زیبا از فیلم زن بدلی https://www.aparat.com/v/sDtOW  در هر شغلی که هستیم شرافتمندانه و مسئولانه کار کنیم. به ندای درون خود گوش دهیم. مشاغلی را انتخاب کنیم که کاملا متناسب با علایق و توانایی‌مان باشد. نسبت به القائات جامعه بی‌توجه باشیم. شاید من یا شما میتوانستیم یک موزیسین معروف شویم که با القائات جامعه و اطرافیان به یک مهندس عمران ناموفق تبدیل شده‌ایم. به دنبال علایقمان برویم. چنانچه شرایطش را داریم بجای کارمندی، عمر خود را بر روی خوداشتغالی سرمایه‌گذاری کنیم. خوداشتغالی با وجود همه ریسک‌هایی که دارد به ما فرصت میدهد بیشتر به استعدادها و توانمندی‌هایمان پی ببریم، خوداشتغالی به ما آزادی عمل بیشتری میدهد و پتانسیل ثروت‌آفرینی و ارزش‌آفرینی بیشتری دارد.  هدف از شاغل بودن را به کسب درآمد تقلیل ندهیم. شاغل بودن باید اهداف بسیار بزرگتری را در بر گیرد، اهداف ارزشمندی چون خدمت به وطن  و در حد اعلی آن خدمت به بشریت.در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی‌حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی  لحظات تأسف بار که برای هر ملتی پیش می‌آید شما را به یأس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید و نخست از خود بپرسید من برای یادگیری خود چه کرده‌ام؟ سپس همچنان که پيشتر  می‌رويد، بپرسید من برای کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس هیجان‌انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در اعتلای بشریت داشته اید. اما صرف‌نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاشهايمان بدهد يا ندهد، هنگامی که به پایان راه نزدیک می‌شویم هر کدام از ما باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوييم:من هر آنچه که در توان داشته‌ام انجام داده‌ام. «لویی پاستور» </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 20:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش یازده_یک</title>
                <link>https://virgool.io/11porsesh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%DB%8C%DA%A9-szsobxz72sth</link>
                <description>یک:یک تا سه اتّفاق خوبی که انتظار دارید تا آخر امسال برای شما رقم بخورد؟✅کسب و کار دلخواهم را راه بیندازم.✅آرزوی یکی از عزیزانم را که سالهاست بخاطر برآورده نشدن آرزویش رنج میکشد برآورده کنم.✅عاشق شوم(هرچند مطمئن نیستم عاشق شدن اتفاق خوبی باشد!)دو:نام کتابی که به دلیل تبلیغات زیاد، خواندید ولی از خواندن آن بسیار پشیمان شدید؟چهار اثر  فلورانس اسکاول شین(هرچه تلاش کردم نتوانستم کمترین ارتباط را با این کتاب برقرار کنم و نیمه کاره رهایش کردم)سه:آخرین نصیحت و یا عبارات زیبا و دلنشینی که از یکی از نزدیکان و یا وابستگانتان شنیدید؟اطرافیان خیلی اهل نصیحت کردن نیستند. بهترین نصیحتی که شنیدم نصیحت شهرزاد به خواهرش بود:«هیچ  وقت به هیچکس و هیچ چیز تو زندگی تکیه نکن جز خودت»چهار:نام یک تا سه کتابی که از مدت‎‌ها قبل، اشتیاق خریدشان از نمایشگاه کتاب امسال را داشتید؟«چگونه کمالگرا نباشیم؟» از استفان گایز«چرا ملت ها شکست می خورند؟» از دارون عجم اوغلو «فلسفه تنهایی» از لارس اسونسنپنج:نام یک تا سه برنامه‌‎ی تلویزیونی در حال پخش که با اشتیاق زیاد و با کمال میل، تماشا می‎‌کنید؟اگر فرصت کنم برنامه پاورقی(طنز سیاسی) از شبکه دو ساعت ۱۹:۴۵مجموعه آقای قاضی (آموزش قوانین جزایی و کیفری) از شبکه دو ساعت ۲۱:۱۵شش:دوست دارید چه کتاب یا کتاب‌‎هایی و با صدای چه کسی یا کسانی، به کتاب صوتی تبدیل شوند؟علاقه ای به کتاب صوتی ندارم!هفت:اگر بتوانید جلوی پیر شدن هفت نفر، به جز خودتان، را بگیرید. جلوی پیر شدن چه کسانی را می‌‎گیرید؟پدر و مادرم مجتبی شکوری، محمدرضا شعبانعلی، جلال محسنی (دست‌انداز)جول اوستین و استیو هارویهشت:نام کتابی که وقتی آن‎ را خواندید، از این که پیش از خواندنش، نامش را نشنیدیده بودید، تعجب کردید؟«همه چیز با خدا ممکن است» از مجتبی حورایینه:اگر فردا از خواب برخیزید و به جز آن‎‌هایی که اصلاً دوستشان ندارید، کسی را در جهان نیابید چه می‎‌کنید؟سعی میکنم دوستشان داشته باشم و کاری کنم دوستم داشته باشند.ده:سه نفری که دوست دارید هر وقت با آن‏‎‌ها تماس می‌‎گیرید، زنگ اول نخورده، به گوشی‎‌شان جواب بدهند؟پدر و مادرم و یکی از دوستانم یازده:یک تا سه کلمه‌‎ای که در یکسال اخیر، این‌‎قدر وقت و بی‎‌وقت تکرار شدند، حالا حالاها نمی‌‎خواهید بشنوید؟ همان سه کلمه فریبنده‌ای که در عنوان این پست آوردم و گفتم باور نکن!</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 21:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ماست که بر ماست</title>
                <link>https://virgool.io/Avinipub/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-j48fsbjq1rl5</link>
                <description>همه ما با هر سن و سالی و با هر گرایش مذهبی و سیاسی در طول عمر خود آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته نسبت به انجام یک امر ناپسند نهی شده و یا دیگران را نهی کرده‌ایم و بسته به جنس مخاطب، روش امر و نهی‌مان تفاوت داشته و قطعاً این عمل را از سرِ خیرخواهی انجام داده ایم. مثلاً جایی که پای بی‌احترامی به والدین یا خیانت به همسر در میان بوده، جایی که گرانفروشی دیدیم و یا با فساد در سیستم مدیریتی یک مجموعه روبرو شدیم، جایی که دیدیم شخصی مورد تعرض قرار می‌گیرد و یا با کودک‌آزاری مواجه شدیم، جایی که مانع از حیوان‌آزاری، آسیب زدن به طبیعت، اسراف و...شدیم. حال اگر هرکدام از ما در خلوت خود بیندیشیم خواهیم دید این دخالت بجا و تاثیرگذار چه ثمرات ارزشمندی در پی داشته و  بی اعتنایی نسبت به خطاها و رفتارهای پرخطر اطرافیان چه تبعات ناخوشایندی میتوانست داشته باشد که دیر یا زود گریبان همه ما را میگرفت. به عنوان مثال شواهد امر حاکی از آن است که به احتمال زیاد بسیاری از ما نسبت به رها کردن زباله در طبیعت از سوی همنوعانمان بی‌تفاوت بوده ایم وگرنه این مسئله به وضعیت حاد و  بحرانی کنونی نمی‌رسید.  این روزها تناقضات و تعارضاتی در سطح اجتماع دیده می‌شود که بسیار آزاردهنده است. مسائلی که با ایجاد خلل در امنیت روانی جامعه و ایجاد آشفتگی و نابسامانی، به مانعی برای رشد و تعالی افراد جامعه بدل شده است. یکی از این مسائل، موضوع پوشش و تنوع و تقابل سلایق و گرایش‌های مربوط به آن است چنانکه گاهی این تنوعِ سلیقه چنان بازه گسترده‌ای پیدا میکند که افراد مختلف جامعه را در مقابل یکدیگر قرار داده و موجب اختلاف و تفرقه میشود. فارغ از نگاهِ مذهبی به موضوع حجاب، مگر پوشش جز برای آن است که انگاره جنسی را نسبت به جنس مخالف از بین برده و باعث حفظ کرامت افراد شود؟ و بالاخص در  مورد زنان مگر پوشش جز برای آن است که جنسِ زن به شخصیت و توانمندی و آگاهی‌اش شناخته شود و نه به اندام و زیبایی‌اش؟ اما چه می‌شود که عده‌ای پوشش را مغایر با آزادی و رشد و تعالی خود می‌بینند و چنین ارزش والایی را ضدّ ارزش می‌دانند؟! بی‌تردید این موضوع، دلایلِ فردی و اجتماعی عمده ای دارد؛ دلایلی مانند ناآگاهی و یا بی توجهی افراد به عواقب بی‌حجابی، تاثیر پذیری از تبلیغاتِ منفی و ترویج بی‌حجابی در ماهواره و فضای مجازی، نفوذِ فرهنگ غربی در بین برخی توده‌های مردمی، ضعفِ عملکردِ دستگاه‌های فرهنگی و صدا و سیما در ترویج پوشش، ضعفِ عملکردِ روحانیت در اقناع و اصلاح افراد، ضعفِ عملکردِ مدارس و دانشگاه‌ها در پرورش اخلاقی نوجوانان و جوانان جامعه، رفتارهای افراطی و غیرکارشناسانه حکومت در برخورد با بدحجابی و مهمتر از همه دست پلید جریان معاند که با در اختیار گرفتن فضای رسانه‌ای و رسوخ در ذهن نوجوانان و جوانان، به راحتی افکار آنان را در تمام حوزه‌های سیاسی و اجتماعی و ... جهت‌دهی میکند.اما چگونه میشود معضل بی‌حجابی را مدیریت کرد؟ مسلماً برای حل چنین معضلی ابتدا باید طیف‌های مختلف جامعه کنونی زنان را از نظر نوع پوشش تحلیل کرد. از دیدگاه من پیرو جریانات سیاسی سال گذشته (سال۱۴۰۱) طیف بانوان جامعه از نظر نوع پوشش عمدتا به ۸ دسته تقسیم شده‌اند؛۱_خانم‌هایی که در خانواده‌هایی بدون تقیدات اسلامی متولد شده‌اند و تحت تأثیرِ فرهنگِ خانوادگی یا قومیتی‌شان نه اعتقادات مذهبی دارند و نه مقید به حجاب هستند. اما پایبند به اخلاق و همینطور پایبند به قانون هستند. لذا در فضای خانوادگی و دوستانه، بدونِ حجاب و در محیط‌های رسمی به دلیل احترام به قانون کشور، باحجاب هستند.۲_خانم‌هایی که اگرچه اعتقادی به پوشاندنِ مو ندارند اما برهنه بودنِ بدن را خط قرمز خود می دانند و از آنجاییکه پایبند به رعایت قانون هم نیستند لذا با موهای برهنه و  بدنِ پوشیده در اجتماع ظاهر می‌شوند.۳_خانم‌هایی که اگرچه معتقد به حجاب هستند اما از بی‌حجابی به عنوان اهرمی برای فشار بر حکومت استفاده میکنند و در واقع بی‌حجابی‌شان در اعتراض به شرایط اقتصادی و سیاسی حاکم بر جامعه است. این دسته هم عمدتاً با بدنِ پوشیده و مویِ برهنه در اجتماع مشاهده می‌شوند.۴_ دختران نوجوانی که صرفاً به اقتضای سنشان از جلوه‌گری و جلب توجّه لذت میبرند و بی‌حجابی‌شان دلیل سیاسی ندارد. پوشش این گروه بسیار متغیر است.۵_افرادی که تحت تأثیرِ فضای مجازی و یا بنابر اعتقاداتِ شخصی‌شان، مطلقاً اعتقادی به پوشش ندارند و مقیّد به قانونِ حجاب هم نیستند و لذا پس از وقایع سیاسی سال گذشته، و با سوء استفاده از مسامحه حکومت، دیگر هیچ حد و مرزی برای بی‌حجابی قائل نیستند و نیمه‌عریان در جامعه ظاهر می شوند! (اقلیت جامعه).۶_خانم‌هایی که پوششی در حد عرف جامعه دارند. این افراد اگرچه حدود شرعی را رعایت نکرده‌اند اما پوششی را انتخاب کرده‌اند که ضمن رعایت قانون، در آن پوشش احساس امنیت می‌کنند(اکثریت جامعه).حجاب در حد عرف جامعه۷_بانوان محجبه‌ای که چادری نیستند ولی کاملاً حدود شرعی رارعایت کرده‌اند.۸_ بانوان چادریدر چنین شرایطی و با این همه تنوع نگرش به حجاب و در جامعه ای با پیشینه فرهنگی و مذهبی بسیار مقیّد به حجاب و عفاف، چگونه می توان با جولان بی‌حجابان در جامعه از نزاع و درگیری بین افراد مختلف پیشگیری کرد؟  و چگونه میشود با گسترش بی‌حجابی در جامعه بدلیل مغایرت آن با فرهنگ اصیل ایرانی (و نه صرفاً سرپیچی از قانون) مقابله کرد؟ «اگر روسری ها حذف شود، دغدغه شلوار را چه کنیم؟»قاعدتاً مدیریت اصلی چنین مسئله‌ای به عهده حاکمیت است. حکومت باید در گام اول بتواند بی‌حجابی را ریشه‌یابی کند و عوامل ایجاد کننده آن را از بین ببرد. در گام بعدی با استفاده از پتانسیل‌های موجود در صدا و سیما و نهاد‌های فرهنگی و بِالاَخص با استفاده از پتانسیل موجود در فضای مجازی، ضمن آگاهی‌بخشیِ جامعه از عواقب بی‌حجابی و تشویق و ترغیب افراد به رعایت آن، حجاب را فرهنگ‌سازی کرده و آن را منحصر به چادر نکند. اگرچه منتقد حجابِ اجباری هستم اما معتقدم فرهنگ‌سازیِ حجاب بدون وجود ضمانتِ اجرایی، میسّر نخواهد شد کمااینکه در استفاده از کمربند ایمنی هم فرهنگ‌سازی به تنهایی کافی نبوده و جریمه نقدی متضمّن رعایت این قانون شده است. حال آنکه این قانون در راستای سلامت افراد جامعه بوده و از لحاظ عقلانی برای رعایت آن نباید نیازی به جریمه نقدی باشد!علاوه بر آن حکومت میبایست ضمن ارائه تعریف مشخصی از حجاب، خلاءهای قانونی موجود را از بین برده و قوانین اجرایی کارآمدی در این زمینه وضع کند.‌ قوانین مقتدرانه و لازم الاجرایی که مانع از پوشش‌های خلاف عرف و مانع از تردد افراد نیمه عریان و عریان در جامعه گردد. استفاده از نبوغ و ابتکار طراحان پوشاک در طراحیِ لباس‌هایی وزین و در شأن زنان کشور با الهام از فرهنگ اصیل ایرانی و ورود آنها به صنعت مُد، راهکار دیگری برای ترغیب بانوان بمنظور حفظ اصالت ملّی است.مدلی بسیار زیبا و باوقار از لباس زنان بختیاری علاوه بر اینها حاکمیت می‌بایست ضمنِ اقدام برای رفع مشکلات اقتصادی و معیشتی، فضای شفافی برای رصدِ عملکردِ مسئولین و امکان انتقاد از عملکردشان ایجاد کند و به این ترتیب است که با افزایش رضایتمندی در جامعه میتوان کشف حجاب آن گروهی را که بی‌حجابیشان صرفاً یک حرکتِ نمادینِ اعتراضی است مهار کرد.اما بطور قطع حکومت به تنهایی قادر به مدیریت کارآمد و قائل به نتیجه چنین معضلی نخواهد بود کمااینکه تاکنون هم آنطور که باید در این مورد موفق عمل نکرده است. اصلاح رفتارهای اجتماعی جز با تحوّل در رفتار‌های فردی و جمعی میسّر نخواهد بود لذا آحادِ جامعه باید ضمن اصلاح رفتار خود در اصلاح رفتار همنوعان خود دخالت داشته باشند.  اینجاست که همانطور که در بند اول این یادداشت عرض کردم اهمیت امر به معروف و نهی از منکر به عنوان یک عامل اصلاح کننده محرز میشود. البته نباید به این موضوع صرفاً به عنوان یک وجوب شرعی نگاه شود چرا که با این دید، چنین تکلیف اجتماعی مهمی را تنها محدود به جامعه مسلمین و مومنین کرده ایم حال آنکه تک تکِ افرادجامعه در قبال اصلاح فرهنگِ جامعه و هدایت سرنوشتِ جمعی خود مسئولند لذا اقشار مردم با هر دین و مذهبی به عنوان یک وظیفه اجتماعی (و نه صرفاً وظیفه شرعی) باید در تعامل با یکدیگر برای از میان بردن فساد و بدکرداری در جامعه گام بردارند. اگرچه این موضوع منحصر به مسئله بی‌حجابی نیست و تمام ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و... را شامل می شود اما آنچه که این روزها در فضای مجازی مورد هجمه قرار گرفته مسائل مربوط به حوزه حجاب، عفاف، امر به معروف و نهی از منکر، غیرت و امثال آن است لذا موضوع بحث من نیز مسائل مربوط به همین حوزه است.وقتی کنار هم زندگی میکنیم نمیتونی بگی هرکاری کنم به تو ربطی نداره!  در شرایطی که علناً شاهد تبلیغ ولنگاری در جامعه هستیم به رغم آنکه اکثریت ایرانیان به تبعات آن آگاهند متأسفانه بسیاری در برابر آن سکوت میکنند. در کمال تأسف مشاهده می‌شود که حتی عده‌ای از مذهبیون از انجام فریضه‌ای که بر آنها واجب شده خودداری میکنند و با دلایلی همچون «من واجد شرایط آمریت نیستم» و قس علی هذا از انجام این وظیفه شرعی و اجتماعی‌شان شانه خالی می کنند و عده‌ای عمداً یا سهواً به قدری در انجام آن مفتضحانه عمل میکنند که به دین‌گریزی و تفرقه‌افکنی در جامعه دامن میزنند. به عنوان مثال همین قضیه اخیرِ ماست که همچنان در فضای مجازی داغ است. اگرچه رفتار آن شخص مذموم و ناپسند است اما برجسته کردن بیش از حد چنین خطاهایی و تعمیمِ چنین عملی به کُل جامعه مذهبیت و زیر سوال بردن ماهیتِ اصلیِ امر به معروف و نهی از منکر، عمل ناپسندتری است. اینجاست که  می‌بینیم طبق معمول، رفتار نادرست و نابخردانه یک نفر، سوژه ای در اختیار گروه پلیدی قرار میدهد که همواره برای تخریب اسلام و حکومت در کمین نشسته‌اند. همانها که مصداق حقیقی این ضرب المثل هستند که «تغاری بشکند ماستی بریزد، شود دنیا به کامِ کاسه‌لیسان»! این روزها بطور قطع آنچه که در فضای مجازی و فضای رسانه‌های معاند با عنوان «آزادی» تبلیغ میشود و تلاش میکند ضمن اشاعه بی‌حجابی، افراد را از مداخله و اصلاح پوشش نامناسب و رفتار نابهنجارِ یکدیگر در جامعه نهی کند در صورت هرگونه بی‌توجهی و اهمال‌کاری، سرنوشتِ فرهنگیِ جامعه ایران را تا انحطاط کامل پیش خواهد برد و بتدریج سیطره فرهنگ غربی را بر مردم ایران غالب خواهد کرد و این ارمغانی جز خودباختگی و گسترش روابط آزاد و اشاعه فحشا و از همه مهمتر افزایش خیانت و از بین رفتن بنیانِ خانواده‌ها نخواهد داشت. چنانکه می‌بینید در حالِ حاضر نیز این جریان مفسد تلاش میکند با القابی همچون «شجاع»، «مبارز»، «آزادی خواه» با فریبِ دختران پاک و معصوم سرزمینمان آنها را طعمه‌ای برای نِیل به اهداف شوم خود قرار دهد. قطعاً زیاده‌خواهی‌های این جریان شوم به بی‌حجابی محدود نمیشود و چنانکه می بینیداین روزها تلاش میکند معاشقه و بی‌عفتیِ جنسی در خیابان را به یک امر معمول و رایج تبدیل کند. بطور حتم این جریان پلید، هیچ حد و مرزی برای ترویج ابتذال در جامعه نخواهد داشت بنابراین لازم است ضمن برخورد جدی و مقتدرانه حاکمیت با این پدیده مذموم، اقشار مختلف جامعه نیز نسبت به آن بی‌تفاوت نبوده و کما‌فی‌السابق در مقابل چنین رفتارهای هنجارشکنانه و خلاف عرف و قانون بایستند. اگر برهنگی و نپوشیدن شلوار، جلوه‌ای از شجاعت و آزادی است پس چگونه است که ستارگان هالیوودی که سالها در اوج آزادی چنین پوشش‌هایی را تجربه کرده و در مهد آزادی و ولنگاری زیسته‌اند حالا پوشیدن شلوار را پس گرفتن قدرت قلمداد می کنند! https://www.aparat.com/v/7yDx2 آیا شجاعت حقیقی آن است که برهنه و نیمه برهنه به خیابان بیاییم و مانند یک عروسکِ جنسی، خود را در معرض لذت جویی و نگاه های هرز برخی از مردان قرار دهیم؟ نامه (منتسب به) چارلی چاپلین به دخترش را یادتان هست؟ من فکر میکنم این نامه تمام پدران دنیا به دخترشان باشد؛«دخترم، هیچکس و هیچ چیز را در این جهان نمیتوان یافت که شایسته آن باشد که دختری حتی ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری زمان ماست، اما تن عریان تو باید برای کسی باشد که که روح عریانش را دوست داشته باشی» انقدر مشغول تماشای پوسته و ظاهر فرهنگ و تمدن ملل دیگر نباشیم. به والله که خودشان زخم خورده همین بی‌بند و باری‌ها هستند. باور ندارید از زبان خودشان بشنوید؛ https://www.aparat.com/v/h2oDP بی‌تردید همه ما باید برای اصلاحِ رفتارهایِ اجتماعیِ نادرست گام برداریم. امر به معروف و نهی از منکر جز این نیست که ما همدیگر را دوست داریم و مراقب یکدیگریم و هیچیک بر دیگری برتری نداریم. همین بدحجاب‌ها و شل‌حجاب ها چه بسا در ابعادِ دیگر فضایلی داشته باشند که سایر افراد جامعه از آن بی‌بهره‌اند لذا آنها هم به سهم خود میتوانند در رشد و تکامل جامعه مؤثر باشند. در واقع همه ما در کنار هم به رشد و تعالی یکدیگر کمک میکنیم. هیچکس مجاز نیست به بهانه امر به معروف و نهی از منکر، کسی را برنجاند. هیچ چیزی در دنیا با ارزش تر از قلب و روح یک انسان وجود ندارد، خواه مسلمان باشد خواه کافر. نهی از منکر جز با نفوذ معنوی در قلب و ذهن افراد نباید انجام شود.«اگر امر به معروف هم میخواهی بکنی خیلی آهسته، مثل آینه باش! آینه داد نمیزند یقه ات بد است. وقتی روبروی آینه میایستی جیغ نمیکشد بگوید چرا موی سرت اینجوری است؟ خیلی سکوت محض است، آهسته! هیچکس خبردار نیست، جز تو و آینه ..»سکانسی زیبا از فیلم غریب ( امر به معروف و نهی از منکر به شیوه شهید محمد بروجردی) https://www.aparat.com/v/iO5lC وقتی که با معیارهای سخت‌گیرانه، شأنِ دخترانِ عزیزِ سرزمینمان را لگدمال کردیم و آنها را به اجبار داخل ون‌های گشت ارشاد نشاندیم باید می‌دانستیم که از ماست که بر ماست!وقتی چادر را تنها ملاک حجاب قرار دادیم، و معیارِ فرهنگ‌سازی‌مان به جای تأکید روی پوشش ایرانی صرفاً تبلیغ چادر بود بی‌آنکه سلایق اشخاص مختلف را در نظر بگیریم و یا جاذبه‌ای برای گرایش افراد مختلف نسبت به آن ایجاد کنیم باید می‌دانستیم که از ماست که بر ماست!وقتی نتوانستیم فساد اقتصادی را در برخی ارگان‌های کشور از بین ببریم، وقتی فضایی برای اعتراض و انتقاد سازنده از سیستم مدیریت کشور ایجاد نکردیم باید می‌دانستیم که از ماست که بر ماست!وقتی بجای امر به معروف و نهی از منکر، دفعِ فاسد به اَفسد کردیم و بجای آنکه جلوی گناهی را بگیریم خود گناهی بزرگتر مرتکب شدیم باید می‌دانستیم که از ماست که بر ماست!«آن زُلفِ پریشانِ پُر از ماست نه از ماست؟وان دستِ فرو رفته به آن ماست نه از ماست؟در حیرتم از شیوه این امر به معروفوین جمله چه زیباست که از ماست که بر ماست!» </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 18:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگویند زن، زندگی، آزادی اما تو باور نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-zw0userxshl0</link>
                <description>از روزی که حادثه غمبار درگذشت هموطن عزیزم مهسا امینی اتفاق افتاد تا به امروز دلم پر بود از حرفهای نگفته، حرفهای در گلو مانده، حرفهایی که بدجور روی دلم سنگینی میکرد اما به خودم اجازه نوشتن ندادم چرا که نگران بودم نکند مبهم بودن وقایع و یا ناآگاهی‌ام و یا خشم درونی‌ام باعث شود جانب انصاف نگه ندارم و در تشخیص حق و باطل اشتباه کنم، اما با گذشت چندماه از آن واقعه دردناک و مشاهده عملکرد و دیدگاه های طیف های معاند، معترض و طیف موافق نظام به یک جمع بندی نهایی رسیدم و بسیاری از مسائل برایم مسجّل شد. در این مدت حداقل تکلیفم را با خود دانستم و از نگاه خودم درست و غلط و سره و ناسره را از هم تفکیک کردم و چکیده آنچه که به آن معترضم و آنچه که مطالبه خود میدانم را در این یادداشت مینویسم. البته پیش از هرچیز این را رسما اعلام میکنم که من عضو هیچ حزب و گروه و جنبشی نیستم و تنها یک ایرانی وطن دوست هستم و بس.نوشتن از خبر درگذشت مهسا امینی و بازتاب اجتماعی آن تکرار مکررات است اما آنچه که میخواهم در موردش بنویسم برداشت شخصی من از وقایع است. بجز مرگ آن مرحومه، آنچه که در آن روز من را برآشفت ماهیت کلی گشت ارشاد بود اینکه چرا اساسا باید گشتی به نام ارشاد وجود داشته باشد و اگر وجودش به اقتضای ضرورت جامعه است و هدفش ارتقاء حجاب و عفاف است چرا چنین عملکرد ضعیفی دارد؟ اگر جامعه‌اسلامی به هر دلیلی نتواند حجاب و عفاف را در عقاید فرزندانش نهادینه کند آیا مجاز است در خیابان راهشان را سد کند و با یک جلسه توجیهی به زعم خود او را به راه راست هدایت کند؟! درست است که بدحجابی و بی حجابی مغایر با قانون کشور است اما آیا گشت ارشاد پیش از آنکه در ارشاد عزیزانمان موثر باشد با تخریب عزت نفس و تنزل شأن آنها به دین‌گریزی و نفرت پراکنی نسبت به حکومت دامن نمیزند؟ که بی‌حجابی اگرچه معضل بزرگی در جامعه اسلامی محسوب میشود و باید ریشه یابی و درمان شود اما اجبار در حجاب هرگز حتی مُسکن موقت هم برای درمان این درد جامعه اسلامی نخواهد بود.وقتی که جامعه اسلامی بر مبنای قرآن بنا نهاده شده و قرآن صریحا میگوید در دین هیچ اجباری نیست چرا آن روز که سنگ بنای حکومت اسلامی را بنا نهادیم فکری به حال آن دسته از هموطنانمان نکردیم که سلایق فکری و گرایش های دینی و مذهبی مغایر با اسلام دارند؟ چرا بی تفاوت بودیم چرا سکوت کردیم و اجازه دادیم این زخم کهنه به نفع دشمنان سر باز کند و دستاویزی شود برای موج سواری و دخالت بیجای آنها؟ هرچند یقین دارم حتی اگر این موضوع بهانه نمیشد دشمن باز هم بهانه دیگری برای تفرقه افکنی پیدا میکرد و این ما هستیم که همیشه باید مراقب این بهانه جویی ها و فتنه افکنی ها باشیم.در اوایل اعتراضات راستش بدم نمی آمد مردم، سر و صدایی بکنند تا برخی مسئولین حکومت، سرشان را از برف بیرون بیاورند و در مورد سیاست های غلطی مثل گشت ارشاد تجدید نظر کنند و یا در مورد مسائل مربوط به معیشت مردم تکانی به خودشان بدهند. اوایل هم با معترضین همراهی میکردم تا جایی که دیدم اعتراضات دارد جهت دار میشود و سکان اعتراضات را رسانه های معاند به دست گرفتند رسانه‌هایی که میدانستم کشورهای حامی شان هرگز خیرخواه مردم کشورم نبودند. دیدم که مردم را به تجمعات گسترده دعوت میکنند. دیدم که مردم را به فحاشی تحریک میکنند و حتی در محیط های فرهنگی مثل دانشگاه‌ها شعارهای رکیکی داده میشد که بیش از هرچیز شأن و شخصیت انسانی شعاردهنده زیرسوال میرفت. پیشتر که رفتیم عمامه پرانی و هتاکی به آخوند و محجبه و انجام اعمال وحشیانه مثل کشتار مدافعینِ امنیت و بسیجی‌ها در دستور کار قرار گرفت. از اینجا بود که اعتراضات رسما به اغتشاشات بدل شد و معترضان همصدا با حزب جدایی‌طلبِ کومله، شعارِ زن زندگی آزادی را سر دادند و  با این شعار سعی در موجّه جلوه دادن آن کارها کردند و برای عوام‌فریبی و تهییجِ نسل جوان و پرهیاهوی دهه هشتادی اینطور تلقین میشد که این کارها برای اعتراض به وضعیت زنان و به هدف احیای حقوق از دست رفته بانوان است. جنبشی بدون ایدئولوژی، بدون رهبری واحد و فاقدِ بدنه‌اجتماعیِ قابل قبول که نتیجه این جریان چیزی جز وارد کردن خسارت های مادی و معنوی فراوان و ایجاد تنش در جامعه نبود. البته که دخالت‌های بیجای سلبریتی‌ها و رسانه‌های معاند کار را به جایی رساند که به قدری انحراف در مطالبات مردمی ایجاد شد که عده‌ای خواهان براندازی نظام شدند و دیگر برایم مسلم شد که من با این دسته از معترضین، وجه اشتراکی ندارم و با یک خط قرمز خودم را از آنها جدا کردم. اینکه چرا مخالف براندازی هستم خودش یک مثنوی هفتاد من است که در حوصله این بحث نمیگنجد.در ادامه تجمعات و اعتراضات، حکومت هم مانند سایر حکومت های وقت سراسر دنیا،  به شیوه مناسب خودش با گاز اشک آور  و در مواردی  با تفنگ ساچمه‌ای به مقابله با تجمعات پرداخت.من  به دنبال اعتراضی بودم که کشورم را در مسیر سازندگی قرار دهد  اما دیدم اعتراضات به قدری به انحراف کشیده شده که با ایجاد گسست بین احزاب و قومیت های مختلف و با دخالت و نفوذ دشمن، وطنم را به ویرانی خواهد کشاند.و این شعار ظاهر فریبِ زن زندگی آزادی که هیچگاه آن را باور نکردم چون به چشم خود دیدم که وقتی دختران کشورهای همجوار کشته میشوند مثل ماجرای مهسا رسانه‌ای نمی شود و اهمیتی ندارد چرا که پروژه ویران‌سازی آنها مدتها قبل طراحی و اجرا شده بود و دیگر پرونده آنها بسته شده بود و‌ حالا دشمنان برای کشور من دندان تیز کرده بودند.من  شعارِ زن زندگی آزادی را باور نکردم چرا که دیدم در این شعار چگونه مطالباتم تحریف می شود و یقین داشتم با استمرار آن زنانگی و زندگانی و آزادی من و همنوعانم  به تاراج خواهد رفت. من در این شعار دیدم که هویت اصیل ایرانی‌ام را باید با هویت غربگرایانه و فمنیستی جایگزین کنم. دیدم که در آن روزها بسیاری از کشورها بصورت نمایشی، دغدغه انسان‌دوستی و حقوق بشر پیدا کرده بودند و به ایرانیان مقیم کشورشان کمک می کردند تا تجمعاتی تشکیل دهند و در تعدادی از این تجمعات، لیدرهایی که پیشتر در ایران  روسری را مغایر با آزادی میدانستند و به نشانه اعتراض کشف حجاب کرده بودند حالا  در میان تجمعی که برای حمایت از من و همنوعانم تشکیل داده بودند با شعار زن زندگی آزادی پا را فراتر گذاشتند و در میانه میدان، با بالاتنه‌ای کاملا برهنه، بی حیایی خود را جار می زدند و  از مردان میخواستند بدن برهنه شان را تماشا کنند و میگفتند شما از این پستانها شیر نوشیدید! میگفتند که در ایران زنان برای پس گرفتن بدنشان میجنگند! و برای همراهی با آنان، عده‌ای هم در ایران از این عملکرد استقبال کرده و نیمه برهنه شدند!کجا دغدغه ما این بود؟ کجا هویت اصیل ایرانی ما برهنگی را میپذیرد؟ چرا اجازه میدهیم بیگانگان و وطن‌فروشانِ منفعت‌‌طلب پله به پله، قبح بسیاری از رفتارهای زشت و زننده را از بین ببرند؟ چرا پیشینه فرهنگی خود را فراموش میکنیم؟ چرا آماده ایم که هر لحظه به هویت ملّی و فرهنگی‌مان چوب حراج بزنیم؟ من به عنوان یک دختر ایرانی به سهم خودم هرگز اجازه نمیدهم ارزش‌های میهنم با ضد ارزش‌های تلقین شده غربی جایگزین شود؛ که برهنگی ارزش نیست که برهنگی تجددمعابی نیست که برهنگی آزادی نیست  برهنگی نهایت ابتذال و انحطاط است.گفتند میخواهند حقوق از دست رفته بانوان را احیا کنند اما روی آغوش رایگان مانور دادند. «آغوشی رایگان برای ملت غمگین»! باز هم یک تقلید نابجا از فرهنگِ غربی. باز هم ما ملت همیشه در صحنه آماده بودیم تا در جای جایِ کشورمان با حراج آغوش خود، تیر خلاصی به هویت ملّی خود بزنیم.  وگرنه من به عنوان دختر ایرانی باید بدانم آغوشم بسیار پربها‌تر از آن است که هر رهگذری را به حریم ارزشمند آن راه دهم.  من به عنوان دختر ایرانی نباید بگذارم  افکار و عقاید پوچ و بی‌اساس غربی را در قالب پرطُمطَراقِ روشنفکری برایم دیکته کنند. من دیدم که عده‌ای با شعارِ زن زندگی آزادی، لباسِ زیرِ زنانه بالای سر میچرخانند. دیدم که با این شعار، قداست و عفت و شرافت زنانه ام  را لکه دار میکنند.دیدم که شعارِ زن زندگی آزادی سر دادند و چادر از سر محجبه کشیدند، به نام آزادی به آخوندها حمله کردند برای آزادی، تازه عروسی را به عزای همسرش نشاندند. برای آزادی، برادرکشی کردند. برای آزادی، خونِ همنوعشان را ریختند. برای آزادی، بدن برهنه یک کارگر بسیجی را روی زمین کشیدند و جانش را گرفتند. شعارِ آزادی سر دادند و به هرآنکس که حامیِ نظام بود حمله کردند و هتاکی کردند. برای آزادی، تمامیت ارضی کشور را به خطر انداختند.‌ برای آزادی از حمایت آمریکای سلطه‌طلب استقبال کردند. انگار یادشان رفته بود بسیاری از آلام و دردهای معیشتی و اقتصادی و درمانی مردم کشورشان از تحریم های ظالمانه همین کشور مردم فریب نشأت میگرفت. برای زن زندگی آزادی، سرودی سر دادند که به رغم آنکه خواننده‌اش از صدقه سر صدا و سیمای وطنی به شهرت رسیده بود پشت به حکومت و مردمش کرد و جایزه‌ای از همسرِ رئیس جمهور آمریکا دریافت کرد جایزه ای که بوی متعفن وطن فروشی میداد. جایزه‌ای که به طرز حیرت انگیز و تاسف‌باری هیچیک از خوانندگانِ توانمند ایرانی در طول تاریخ، استحقاق دریافت آن را نداشتند و پرواضح است که صرفا در راستای سیاست کثیف آن کشور و برای تفرقه‌افکنی بیشتر، چنین جایزه ای به خواننده ای نوپا تعلق بگیرد که با خواندن ترانه‌ای در متحد کردن قشر نوجوان علیه حکومت، نقش بزرگی داشته و چه کسی است نداند کشوری که از براندازی نظام جمهوری اسلامی بیشترین نفع را میبرد همین کشور ملعون است و باید هم مُشوّق مهره هایش باشد. ای کاش این خواننده نوپا هم مانند هنرمند عزیزمان «حسین علیزاده» خودش را از دریافت چنین جوایزی بی‌نیاز میدانست اما افسوس که اقلیتِ ما منافع ملّی را به منافع  شخصی ترجیح میدهد.من شعارِ زن زندگی آزادی را باور نکردم چرا که به چشم خود دیدم بسیاری از کسانی که پشت این شعار ایستادند حتی  به حداقل های  مبانی حقوقی‌شان آگاه نبودند و صرفاً آماده تقلید از جریان سازی‌های فضای مجازی بودند. من دختر ایرانم؛ دغدغه‌های من به  مسئله حجاب محدود نمیشود. دغدغه اساسی من، منافع ملّی و مصالح و سعادت جمعی است. من دختر ایرانم و دغدغه اساسی ام افزایش دانش و آگاهی و توانمندی‌هایم است تا به سهم خودم در پیشرفت و اعتلای کشورم سهیم باشم. من دختر ایرانم و  کشورم را آزاد میخواهم؛ آزاد از توطئه دشمن، آزاد از تفرقه و نفاق، آزاد از چنگال استعمار و آزاد از هرآنچه که مانع سعادتش میشود.من دختر ایرانم و هرگز شعارِ توخالی زن زندگی آزادی را باور نکردم.میگویند زن، زندگی، آزادی اما تو باور نکن...</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 19:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و دوباره زنگ انشاء...</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme.bakhshi/%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-rk5snmskxjho</link>
                <description>و دوباره زنگ انشاء...سالها از آخرین باری که به اشتیاق زنگ انشاء به مدرسه میرفتم میگذرد. همان روزهایی که قلمم آن قدر طرفدار داشت که محال بود یک زنگ انشاء بیاید و همکلاسی هایم در بین انشاها مشتاق به شنیدن انشای من نباشند. روزهایی که انگار قلمم معجزه میکرد و هرگاه آماده خواندن میشدم همهمه کلاس به سرعت رو به خاموشی میرفت و همه همکلاسی هایم سراپاگوش میشدند و هربار با تحسین آنها و معلمم روبرو میشدم.آن روزها فارغ از موضوعی که داده میشد، نسبت به همکلاسی هایم مهارت بیشتری در نوشتن داشتم. شاید برای آنکه فرصت بیشتری برای مطالعه داشتم و یا شاید به این خاطر که در نوجوانی ذهن آزادتر، پویاتر و خلاق تری داشتم. البته واقع بینانه که نگاه میکنم میبینم در آن کلاس که اکثرشان از ادبیات و انشاء گریزان بودند به چشم آمدن نوشته های من هنرنمایی بخصوصی نبود! اما اینجا در بستر ویرگول و در بین دوستانی که بسیاری از آنها صاحب قلم هستند قطعا نوشته های من صرفا تمرینی در راستای تقویت مهارت نویسندگی و تلاشی برای انتقال تجربه و آگاهی خواهد بود. هرچند برای یک آدم نسبتا درونگرا، کمالگرا و محافظه کاری مثل من نوشتن در یک پلتفرم عمومی کار آسانی نیست، آن هم زمانیکه اکانتی با هویت واقعی خودم ساخته ام. نمیدانم دقیقا چند درصد از کاربران ویرگول، اکانتشان با هویت واقعی شان است اما در یک نگاه کلی اینطور بنظرم آمد که کمتر از ۲۰ درصد از آنها نام و نام خانوادگی و تصویر حقیقی خود را در پروفایلشان آورده اند.  این شاید به آن معنا باشد که بر اساس تجربه کاربران، ناشناس بودن نسبت به شناخته شده بودن مزایای بیشتری دارد و زمینه بیشتری برای آزادانه نوشتن فراهم میکند. شاید وقتی ناشناس باشی راحت تر بتوانی افکارت را روی کاغذ بیاوری و ذهنت را آرام کنی بی آنکه دغدغه قضاوت شدن داشته باشی و یا نگران باشی که نکند خودافشایی هایت یک جا کار دستت بدهد! به هرحال استفاده از اکانت حقیقی محدودیت هایی ایجاد میکند و ممکن است وسواس بیشتری در گزینش موضوع و نحوه نگارش رقم بزند که بنظرم نه تنها بد نیست بلکه به نوعی مزیت هم محسوب می شود.بدون شک نوشتن یکی از تاثیرگذارترین ابزار ارتباطی و از مهمترین روش های خودشناسی است. نویسندگی عشق است، هنر است و بهترین راه رسیدن به آرامش است. بنابراین میخواهم پس از مدتها دوباره زنگ انشاء را در ویرگول زنده کنم و نوشتن را از سر بگیرم و تمام سعیم را خواهم کرد مطالبی بنویسم که ارزش نوشته شدن و خوانده شدن را داشته باشد و برای اینکه تلنگری به خودم بزنم این یادداشت را با نقل قولی از بنجامین فرانکلین به اتمام میرسانم «اگر میخواهی پس از مرگ فراموش نشوی، یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد.»</description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 13:54:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر میخواهی کار پیدا کنی قورباغه کر باش!</title>
                <link>https://virgool.io/mydmcir/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-uspybdzjg732</link>
                <description>یادم می آید آن وقت ها که دانشجو بودم دغدغه اصلی ام نگرانی از بیکاری بود. فکر اینکه ۴سال از بهترین سال های جوانی ام را برای تحصیل صرف کنم و بعلاوه، آن همه هزینه مالی به خانواده تحمیل کنم و در نهایت هیچ دستاوردی نداشته باشم و به آمار بیکاران جامعه اضافه شوم برایم مثل یک کابوس بود.برای اینکه دید واقع بینانه و روشن تری نسبت به آینده شغلی رشته ام( میکروبیولوژی) داشته باشم بارها از چند تن از اساتید دانشگاه محل تحصیلم  نظرشان را در این باره جویا شده بودم و متاسفانه همه آنها متفق القول بودند که این رشته بازار کار بخصوصی ندارد مگرآنکه تا دکترا ادامه تحصیل بدهی و بعد در یک دانشگاه حق التدریس شوی که آن هم درآمد خوبی ندارد!پیش خودم فکر میکردم چه چرخه باطلی قرار است طی شود... درس بخوانم... دکترا بگیرم  و به دانشجویانی تدریس کنم که قرار نیست جایگاه شغلی بخصوصی داشته باشند و اثر مولد  داشته باشند و آنها نیز در نهایت همین مسیر را ادامه دهند! بنابراین کوچکترین کششی در خود برای ادامه تحصیل نمیدیدم.وقتی فارغ التحصیل شدم تا یک سال بطور مستمر و روزانه و حتی تمام وقت آگهی ها را بررسی میکردم و تمام سعی ام را میکردم که بتوانم در یک مصاحبه قبول شوم.اولین چیزی که از بررسی آگهی ها متوجه شدم این بودکه برای رشته تحصیلی من در حد قابل قبولی موقعیت شغلی وجود داشت و در واقع نظر استادان و همکلاسی هایم در این باره اشتباه بود و البته مثل همه رشته ها  رقابت بر سر تصاحب یک جایگاه شغلی مناسب بسیار زیاد بود.من هم یک درد مشترک با همه تازه فارغ التحصیلان داشتم و آن این بود که در اغلب آگهی ها در کنار عنوان شغلی دلخواهم عبارت منفور&quot; با حداقل دو سال سابقه کار&quot; وجود داشت و این موضوع باعث میشد بیش از ۸۰ درصد شرکت هایی که رزومه کاری مرا دریافت می کردند انتظار مرا برای دریافت یک تماس کوتاه بمنظور قرار مصاحبه بی پاسخ بگذارند و این یکی از غم انگیز ترین دوران زندگی من بود.برای نظم دادن به کارهایم یک دفترچه داشتم که در آن نام و شماره تماس و سایر مشخصات شرکت هایی را که برایشان رزومه میفرستادم وارد میکردم و  در آن هر کدام از شرکت هایی  را که با من تماس میگرفتند و قرار مصاحبه میگذاشتند مشخص میکردم و نتیجه مصاحبه و علت احتمالی مردود شدنم و در موارد معدود، نقاط ضعف شرکتی که از قبول همکاری با آن امتناع کرده بودم یادداشت میکردم. به این ترتیب پس از مدتی یک بانک اطلاعاتی کوچک برای خودم درست کرده بودم که دید بسیار خوبی برایم ایجاد میکرد و بعلاوه با این کار از ارسال مجدد رزومه به شرکت هایی که در مصاحبه شان مردود شده بودم یا بنابر دلایلی تمایل به همکاری نداشتم پیشگیری می شد.پس از مدتی متوجه شدم برای جلب نظر شرکت هایی که برایشان سابقه کار اولویت دارد باید رزومه کاری ام را تقویت کنم. در واقع اگر تمام مهارت ها و تخصص هایی که یک کارشناس آزمایشگاه نیاز داشت در رزومه ام وارد میکردم احتمال دعوت شدنم به مصاحبه بیشتر میشد، بنابراین با اتکاء به آنچه که از دوره ۳ ماهه کارآموزی ام آموخته بودم و همینطور با جمع بندی مهارت هایی که در مصاحبه ها از من خواسته بودند توانستم رزومه نسبتا قابل قبولی بنویسم و صد البته هیچ گونه ادعای کذب و فریبنده در آن وجود نداشت و فقط توانمندی هایم را بصورت جزء به جزء و مفصل تر توضیح داده بودم. علاوه بر این ها سوالات مشترکی که در اکثر مصاحبه ها برای سنجش علمی ام پرسیده میشد یادداشت میکردم و در اولویت مطالعه ام قرار میدادم و اینطور بود که پس از هر مصاحبه برای پذیرفته شدن در مصاحبه بعدی پخته تر میشدم و احساس میکردم گام به گام به سمت موفقیت در حال حرکتم.و در نهایت درست پس از ۱۱ ماه مصاحبه و تلاش مستمر،  و درست در روزهایی که بسیاری از همکلاسی هایم از یافتن شغل دلخواهشان دلسرد شده بودند و تلاششان را متوقف کرده بودند من توانستم در هفتادمین مصاحبه شغلی ام  در یک شرکت نسبتا بزرگ پذیرفته شوم و پاداش تلاش و پشتکارم را دریافت کنم و توانستم با این موفقیت به ظاهر کوچک مثل آن داستان معروف قورباغه کر عمل کنم و به چشم انداز ناخوشایندی که اساتیدم برایم ترسیم کرده بودند و همینطور به آیه های يأسی که همکلاسی ها و اطرافیان در گوشم میخواندند  بی توجه باشم و از همه مهمتر به بزرگترین نگرانی دوران تحصیلم پایان دهم. از صمیم قلبم معتقدم برای کسی که برای افزایش توانمندی و دانشش تلاش میکند قطعا شغل مناسب پیدا خواهد شد و برای کسی که با پذیرفتن بهانه های &quot; کار پیدا نمی شود&quot; ، &quot; باید پارتی داشته باشی&quot; و امثال آن خود را از تلاش و کوشش معاف میکند هرگز کار مناسب پیدا نخواهد شد و یقینا هیچ کارفرمایی برای جذب نیروی تنبل و ناکارآمد هزینه نخواهد کرد.و حالا که چند سال از آن روزها میگذرد در پاسخ به کسانی که از من میپرسند چطور کار پیدا کردی؟ میگویم: اگر میخواهی کار پیدا کنی قورباغه کر باش! </description>
                <category>Fateme.bakhshi</category>
                <author>Fateme.bakhshi</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 23:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>