<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فـــ... هستم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@FatemeNazaripour</link>
        <description>من یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:56:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/112505/avatar/mnIgVE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فـــ... هستم</title>
            <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی شبیه دیروز نیستی..</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-vrvaaznsb436</link>
                <description>اینکه دارم اینجا، در ویرگول، وقتی می‌نویسم که هنوز روزه برام عجیبه‌. همیشه نوشتن‌هام همزمان می‌شدند با رسیدن بعد از نیمه‌شب.هوا تقریبا سرده و آذرماه شبیه اواخر پاییز هم هست و هم نیست. هنوز برگ‌های زیادی روی شاخه درخت‌هاست. برگ‌های زرد، برگ‌های حتی سبز! اینجا برگ‌های خوش‌رنگ نارنجی و قرمز کمترند، مگر پیچ و پیچک‌های کوچک که اسم دقیقشون رو نمی‌دونم.کمتر از نیم ساعت دیگه اذانه‌. تعجب می‌کنم از حس متفاوتی که به خدا و همینطور مذهب دارم. تو این مسیر چندساله، من از ادبیات و توسعه فردی و روانشناسی شروع کردم. همینطور از زیر سوال بردن کامل اعتقاد و همه‌ی باورهام، و حالا جایی ایستادم که معنویت نقطه روشن زندگی من شده. معنویت، ماده مخدرِ آرامش‌زا نیست. معنویت و آرامشی که ازش میاد ناشی از فهم بهتر دنیا و یکپارچگی وجودت و رسیدن به اندیشه و همینطور حس‌هاییه که انگار از اول شروعت در دنیا، در وجودت داشتیشون ولی فراموششون کرده بودی.حالا من دوباره در ابتدای مسیرم. مسیری که تازه پیداش کردم. چه خوب که الانه! چه خوب که دیرتر نشده! چه خوب که ارشد رو زورکی نرفتم بخونم و حالا شاید هدفمندتر تو تمام مسیرهای زندگیم قدم بردارم.امیدوارم!برای جلو رفتن تو این مسیر من از پادکست «جوی کالچر فارسی» و کتاب «نیروی حال اثر اکهارت تول» دارم کمک می‌گیرم. جدیدا دوست دارم کتاب «۳۶۵ روز در صحبت از مولانا» رو هم بخونم و یه سری کارهای ریز و درشت دیگه که اگه دوست داشتید براتون می‌گم..</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 16:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را نمی‌دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-fks9k9psrub0</link>
                <description>برام عجیبه.این همه رشد و تغییر برام عجیبه.حتی اینکه دیگه با این تصویر پروفایلم احساس راحتی و خود بودن نمی‌کنم هم.و همین رو نشونه‌ای بر تایید حس تغییراتم می‌دونم.احساس بزرگ شدن می‌کنم. در همین لحظه. احساس اینکه کودک درونم دیگه برای جلب توجه من دست و پا نمی‌زنه و مدام روی سطح نمیاد تا خودش رو بهم نشون بده.شاید شما در متن‌های من این تغییر رو نبینید.شاید هم روزی ببینید.فعلا این تغییرات جایی در عمق منه و تا بیرون بیاد ممکنه زمان ببره.احساس می‌کنم بالاخره دارم روشنایی رو در انتهای تونل تقریبا خاموش و تاریک این سال‌ها می‌بینم.تصویر پروفایلم تا این لحظه: یک آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۶، یه نشانه برای یادآوری در آینده :)همین دیگه..احتمالا تصویر جدید این باشه🪽</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 01:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبیعت برون و درون🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%F0%9F%8C%B1-wxyb2pcor4v4</link>
                <description>دارم فایل‌های صوتی آنوشا نوبخت را گوش می‌دهم.می‌گوید همان کیفیتی را زندگی کنید که در مکان‌ها، شغل‌ها یا آدم‌ها یا هرچیز و هر جای دیگری به دنبالش هستید.در واقع به جای دنبال گشتن هرچیز در بیرون، آن را در خودتان بیابید و محکمش کنید.آن‌قدر در آن حس و کیفیتش ماندگار باشید تا بالاخره هر آنچه اطراف شماست تغییر کند یا با شما هم‌سو و یکی شود یا از تجربه‌تان بیفتد.واسیلی کاندینسکی (اسمش را می‌گذارم قطار زندگی)اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد طبیعت است. بودن کنار کسانی که می‌فهمندش. یا حداقل شوق تو را درک می‌کنند.آن تنه‌ها و شاخه‌های نازک یا ستبر و بلند، آن قطرات ریز روی برگ‌ها، آن صدای چک چک آب‌پاشی‌ها و گلبرگ‌هایی که تمام تلاششان را برای بودن روی این کره‌ی خاکی حیات‌پذیر می‌کنند.(یاد روباه‌ها و خارپشت‌ها و گربه‌های دانشگاه می‌افتم و در دلم آن‌ها را معیار می‌گیرم برای بررسی آدم‌ها و نحوه‌ی واکنششان‌.)بعد سعی می‌کنم دیدگاه خودم را نسبت به نگرش آدم‌ها و زندگی بررسی کنم. اول از همه می‌پرسم خودم آدم منفی‌بافی هستم یا واقع‌گرا یا مثبت‌نگر؟به تجربه‌هایم فکر می‌کنم. به همه‌ی نادیده‌انگاری‌هایم از کارهای ناخوشایند یا ناپسند آدم‌ها یا اتفاقاتی ناخوشایندتر. خود را آدمی می‌شناسم که میل به واقع‌گرایی دارد اما گاهی اوقات در آن موفق نیست یا طول می‌کشد میزان واقع‌گرایی‌اش تکمیل شود؛ مثلا گاهی زودتر و گاهی دیرتر. این روزها که دارم تمرینش می‌کنم خب کمی زودتر از دیرهای همیشگی‌ست. (شاید چون دارم درمی‌یابم بدی‌ها و ناخوشایندی‌ها بخشی از هر اتفاق و هر انسانی می‌تواند باشد و قرار نیست کل آن‌ها را تعریف کند، پس کمتر یا دیرتر ناامید می‌شوم، یا اگر جور دیگری نگاهش کنم، با به موقع دیدن ناکارآمدی‌ها می‌توانم واکنش مناسب‌تری داشته باشم پس از خودم -و از آن یا او- کمتر می‌رنجم، کمتر اعصابم خرد می‌شود و رابطه‌ام حقیقی‌تر می‌ماند)دوست دارم زندگی را به شکل چالش‌هایی نگاه کنم که هرچه به منِ اصیل‌ترم وصل باشم، راحت‌تر می‌توانم حلشان کنم. جایی که خدا و من دست هم را گرفته‌ایم و به هم اعتماد داریم -در واقع دارم تمرین می‌کنم که بیشتر به او اعتماد کنم- و از روی پل‌های تق و لق، عبور جانانه‌ای می‌کنیم. جایی که عشق حرف اول را می‌زند و ما را در انتها به خودمان بر می‌گرداند. به جایی که خانه‌ای گرم و پرمهر و پر از دوستی‌های شیرین و پذیرا انتظارمان را می‌کشد و با حضور همیشگی کسی که تمام مدت کنارمان بوده.البته این که من چه عقیده‌ای دارم خیلی مهم نیست. شاید هم مهم باشد. عقیده‌ها شیوه‌ی نگریستن به مسیر را مشخص می‌کنند اما خب در نهایت عمل ماست که کیفیت‌ها را ماندگار می‌سازد.گفتم کیفیت...شما چطور؟ دوست دارید چه کیفیتی را زندگی کنید؟ چه حسی را؟ چه ویژگی یا معیار و مسیری را؟درگیر چه چالشی هستید و برای قوی‌تر بودن از آن چالش، به تمرین چه کیفیت یا حسی نیازمندید؟**مثل حس ثبات داشتن، اقتدار، مهربانی، مثل حس ارزشمندی. یا جور دیگری نگاه کنیم: مثل حسی که ممکن است به یک شعر پیدا کنید. یا به طلوع خورشید. حس پشت هر کدامشان چیست؟ امید؟ باور به خود و خدا؟ اطمینان؟این روزها من به حس اقتدار، ثبات و اطمینان‌ نیاز بیشتری دارم و تمرین بیشتری. از خودم می‌پرسم این حس‌ها را کجا می‌توانم پیدا و تمرینشان کنم؟ چه کارهایی هرچند متفاوت از چالش فعلی، اما همین حس‌ها را در من بر می‌انگیزانند؟🌱سه‌شنبه بود. هشتم پاییزِ صفر چهار.پی‌نوشت: این‌ها را نوشتم اینجا چون هنوز زیادی ناواردم. زیاد لازم است تمرینشان کنم. پس به طریقی باید به یاد نگهشان دارم تا وقتی ملکه ذهن شوند..</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 02:27:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای شبی که ماه نیمه بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sn5fhzdfyo44</link>
                <description>راه می‌روم و زنی را می‌بینم که شبیه خاله نرگس است. می‌گویم چند وقت است او را ندیده‌ام؟ می‌پرسم اصلا چند بار او را دیده‌ام؟نمی‌دانم.شلوغ است و آدم‌های زیادی اینجا هستند که هربار مرا خیالاتی می‌کنند. شاید دایی، عمه یا هر فامیل دیگری را اینجا ببینم. اما ممکن نیست. اگر آمده بودند حتما به ما می‌گفتند. پس بی‌خیال کار نگاه کردن به چهره‌ها می‌شوم و چشم می‌اندازم ببینم ورودی بانوان کجاست.گنبد طلایی را می‌بینم. همان‌جایی که قرار بود با فاطمه شماره ۳ (سه دوست به نام فاطمه دارم، با خودم -اگر اسم یسنا را حساب نکنیم- می‌شویم چهارتا :) بیایم و نشد و حالا تنها آمده‌ام.شب جمعه است. می‌روم سمت چایخانه و شلوغی‌ مورد انتظارم منصرفم می‌کند. می‌پیچم سمت صحن انقلاب. اینجا گنبد طلا از همه‌ی جاها نزدیک‌تر و بزرگ‌تر است. جلوتر می‌روم.امروز کمی ناامید بودم. ناامیدی خوشایند. از آن ناامیدی‌ها که انتظار داری به نتایج مثبتی ختم شود چون می‌خواهی بار چیزهایی که می‌دانی جز اضطراب عایدی دیگری برایت ندارند را پایین بگذاری.روی فرش می‌نشینم. صدای آدم‌ها، نوحه‌ها، خادم‌ها، زبان‌ عربی و فارسی و لهجه‌ها دورم می‌پیچند.آنقدر مشهد مانده‌ام که لهجه‌‌ی خودم را جا گذاشته‌ام جنوب.ماه روبه‌روی من است. با خودم مرور می‌کنم که سمت راستش روشن است پس نیمه‌ی اول ماه باید باشد. از نتایج کلاس ستاره‌شناسی است و برنامه‌گردانی زیر گنبد آسمان‌نما.هوا کمی سرد است. می‌خواهم بروم سمت چایخانه شماره ۲، بیرون از حرم. البته اگر باز باشد (نبود).قبل از بلند شدن با خودم می‌گویم من بالاخره به مقصد نهایی امروزم رسیده‌ام.</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 02:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستیدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF%D9%86-hyecgdkechny</link>
                <description>فکر می‌کردم زندگی واقعی، هم‌آنجاست که در سکون و خلوتت هستی و تاب آوردن «هستی» خود رنج‌آور است.فکر می‌کردم زندگی در عمق خود به‌سان سکوت ماندگار زجرآوری‌است که پایان دردش به دست ترفندهایی ریز و درشت، وابسته مانده.اما حال می‌اندیشم شاید همه چیز دقیقا برعکس آن است. شاید متن زندگی در نوری‌ست که در حال تپیدن است؛ پویا و فعال و در صحنه.و اگر جز این کنی، آنقدر راکد می‌ماند که بوی مردابش مدام شدت می‌گیرد و ناجورتر می‌شود.زندگی رقصیدن پیاپی است با خویشتن، با طبیعت، با انسان‌های وارسته‌تر و ناوارسته‌تر؛ برای همراهی یکدیگر به سمت و سوی افق‌هایی تازه‌تر. با الوهیت، با عشقی که در حرکت و رویارویی و برخاستن‌ها موج می‌زند.سومینِ مهر. ۴۰۴.https://t.me/RosetteRoom/2561by Jessica Lisseپنج‌شنبه؛ سه مهر، برج میزان، ۴۰۴</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 02:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَن!</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D9%85%D9%8E%D9%86-f3etcezooudu</link>
                <description>تو این یک سالی که نبودم خیلی تغییر کردم و می‌تونم بگم واقعا به خودم نزدیک‌تر از هر زمان دیگه‌ای شدم. خیلی چیزها رو فهمیدم یا حداقل بهتر فهمیدم و درک کردم.دارم کتابی از مت هیگ می‌خونم به نام دلایلی برای زنده ماندن (یه جمله یا بهتر بگم پاراگراف طلاییش بود که باعث شد یاد اینجا بیفتم و سر بزنم به اکانت فراموش شده‌م) نوشته بود: «و بالاخره فرا رسید! همان لحظه ای که چشم انتظارش بودم. یکی از روزهای آپریل سال ۲۰۰۰ بود. یک لحظه بسیار کوتاه. در واقع نمی‌توانم چیز زیادی درباره آن بنویسم. خود آن لحظه وقوع آن دم، اصل قضیه بود. یک لحظه خلاً؛ گویی میان ابرهای انباشته در ذهنم ناگهان لحظه‌ای شکاف افتاد و دیدم خورشید جایی در آن لابه لاها نورافشانی می‌کرد.»و اینطوری بود که من یاد چند سال پیش افتادم؛ لحظه‌ای که به سینی چای زل زدم و چیزی به نام «ذهن‌آگاهی» برای چند ثانیه‌‌ی تمام با من همراه شد. (در موردش همون موقع اینجا نوشتم) اونقدر اون لحظه برام عجیب و جذاب و حتی آشنا بود که آخر شب شروع کردم به سرچ کردن در موردش (دقیقا نمی‌دونم چطوری شروع کردم چون اسمش رو که نمی‌دونستم) تا اینکه بین جستجوهام با واژه «ذهن آگاهی» رو به رو شدم و به طرز عجیبی همون لحظه فهمیدم این همون گمگشته‌ی منه! و به طرز عجیب‌تری دیدم دوره‌ای داره براش برگزار میشه و ثبت‌نام کردم!بله، برای من هم مثل «مت هیگ» شاید فقط چند ثانیه بود ولی بابت همون چندثانیه، زندگیم وارد مسیر جدید و سرراست‌تری شد.از اون سال به بعد چندین بار وارد نقطه‌های تحولی خودم شدم: با هربار کاملا فرو ریختن‌ها در خودم.آخرین در/از خود فرو ریختن‌هام زمستون پارسال بود. قرارداد کاریم رو که کلی براش زحمت کشیده بودم دیگه تمدید نکردم و چندماه بعد هم از شغل دیگه‌م که تقریبا تنها منبع درآمد اصلیم بود استعفا دادم.فرو ریختن قبلیم دو سال قبلش بود‌. تابستون. وقتی که مدام می‌رفتم بالای پشت بوم برای شنیدن راحت و آزادانه‌ی صوت‌های دکتر شیرین تبعه امامی که از «کارل یونگ» و مسیر و شروع تحول حرف می‌زد. گوش می‌دادم و اشک می‌ریختم و اشک می‌ریختم و پشیمون از عملکردهای خودم. از خدا می‌خواستم کمکم کنه.و کمکم کرد.خب، مسلما این مسیر ادامه داره‌. الان شاید بتونم بگم خودم هستم ولی حفظ این خود نیاز به ثبات و ریشه دواندن و مقادیری بلد بودن «نه» گفتن‌های به‌جا و «آری» گفتن‌های به جاتر به فرصت‌ها و موقعیت‌های مختلف داره.اول پاییز بود. سال ۱۴۰۴یکم سرسری نوشتم، ولی اشکالی نداره، منظورم رو احتمالا رسونده باشم دیگه، نه؟ :)امشب آخرین قسمت بابالنگ‌دراز رو تماشا می‌کردم؛ با نگاهی نو.</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 03:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا همیشه ریشه‌یابی مشکلات، راهکار مناسبی است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-ur8v4mwxjyjs</link>
                <description>متنی که می‌خوام اینجا Paste کنم رو از پیج Spirit and life خوندم..Great big canvas&#039; pageبا خوندن این متن و صحبت کردن با یکی از دوستام در موردش بود که تازه متوجه شدم چرا اونموقع‌ها که روانشناسی مثل الان همه‌گیر نبوده، چطور بعضی آدم‌ها با وجود مشکلات و رنج‌های خییییلی زیادی که کشیده بودند، اما تونسته بودند خودشون رو بالا بکشند و به جاهای خوبی برسند و حتی مهربون، سخاوت‌مند و بخشنده باشند.اگر مایلی تو هم بخون و بهم بگو نظرت چیه؟🌱«ما به ندرت قادریم مشکلاتمان را حل کنیم اما می توانیم از آنها بزرگ‌تر شویم ، ما با توانایی‌ها و تجربیاتی که به وجودمان می‌افزاییم در نهایت از مشکلات بزرگ‌تر می‌شویم.همانطور که یونگ به ما می‌گوید مهم است که تمرکز خود را از حل کردن مشکل به رشد کردن تغییر دهیم، همه‌ی ما سعی می‌کنیم که بزرگ ترین مشکلات زندگی خود را حل کنیم.اما اگر از تلاش برای حل کردن دست برداریم و عمیق تر به مسائل بنگریم نقطه‌ای را می‌یابیم که نیاز به رشد دارد، آنگاه می‌توانیم بالاتر از مشکلات خود قدم برداریم و از مشکلاتمان بزرگ‌تر شویم ، همانطور که اروین یالوم روان‌درمانگر اگزیستانسیال می‌نویسد: اگر ما به اندازه‌ی کافی بالا برویم آنگاه به ارتفاعی می‌رسیم که از آنجا تراژدی دیگر تراژیک به نظر نمی‌رسد.»یه نقل‌قول هم از دکتر نیما قربانی خوندم که می‌گه:«زندگی سراسر حل مسئله است. نه! زندگی سراسر فهم مسئله است.»برای هرکسی قوی شدن، راه خودش رو داره. راه من و تو چیه؟ بهش فکر کنیم..؟🔆و راستی! این آدرس پیج هنر من، تو تلگرام هست. اگه دوست داشتی بیا☄️ اُتاق هنرِ سپید: https://t.me/WhiteArtRoom</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 03:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هر لحظه از سال‌ها، چه کسی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-jtpo1os8zjs4</link>
                <description>الان در اتاق نشسته ام و به صدای گنجشک ها، نور بازتابیده طلایی از گلدان شفاف و شیشه ای پتوس ها، انعکاس پنجره از تابلوی باریک اندامِ درخت ها که حدودا پنج سالی از نقاشی شدنش می‌گذرد، توجه می کنم. خورشید هنوز کاملا سر و کله اش پیدا نشده و حسی از سکوت و تعلیق اطراف اتاق را احاطه کرده‌. پرده سفید است و خال های بنفش و صورتی دارد. من انتخابش نکرده ام اما به همه چیز این اتاق می آید. به فرش سبز و صورتی کدر، به کمد دیواری آبی و سفید و سبز کمرنگی که خودم سه سال پیش رنگ‌آمیزی‌اش کرده بودم، به کمد سفید و کتاب های رنگینش، مخصوصا دفترهای یادداشتم که همگی صورتی و آبی و یاسی هستند. و به گلدان های سبز و آبی و صورتی و چهارپایه رنگ شده‌ی زرد کمرنگ و بنفش های ملایم، در نور آهسته و هنوز کم رمق اتاق.به نظرم توصیف فضا، بخشی از شخصیت زمان و مکان، در لحظه اکنون و تاثیرگذار بر افکار و احساسات من است. چرخ خیاطی هنوز اینجاست. تا حدودی شیوه کار با آن را یاد گرفتم ولی بعد از اینکه ربان سفید پارچه ای را به پایین مانتوی سیاهم دوختم، نتیجه نهایی ناامیدم کرد.من چه کسی هستم؟ من «در لحظه اکنون» دختری هستم که به تصویرهای نقاشی شده فکر می کند. همین چند دقیقه پیش بود که دوباره پینترست را زیر و رو کرده بودم و چند تا از تصاویر جالبش را برای قرار دادن در کانال تلگرامی‌ام ذخیره کرده و همزمان ترسیده بودم که نکند دیگر مثل گذشته نباشم؟! مثل آن احساسات، آن طرز نگرش و بینش، نسبت به زندگی پرهیجان، مرموز و اسرارآمیز که نیاز به کشف شدن و فهمیده شدن دارد؟! نکند آن بخش از کودک سرخوش و گاهی غمزده‌ی درونم که همپای با کودکی‌هایم فکر می‌کند و می‌خندد، ساکت و خاموش، جایش را به بزرگسالی داده باشد که فقط چیزهای مهم و فلسفی یا غیرفلسفی اما جدی، اتاق بزرگ ذهنش را پر کرده باشند. و اگر پاسخ مثبت باشد.... آنوقت چه؟! چه تصور غم‌انگیز و نگران کننده‌ای! آن هم حالا که بیش از همیشه به تصویرسازی کودک و انیمیشن نزدیک شده‌ام! رؤیای پانزده سالگی؛ وقتی کتاب «چگونه انیمیشن بسازیم» را خریدم و رؤیای هفت سالگی وقتی در دفتر انشایم نوشته بودم، بیش از هر چیز دیگری دلم می‌خواهد روزی نویسنده داستان‌های افسانه‌ای و زیبای تخیلی باشم، و به جای نوشتن، هر از گاهی نقاشی‌شان می‌کردم.. و رؤیای نوزده و بیست سالگی وقتی بازی های کامپیوتری، لایو والپیپرها و طرح گرافیکی یه برنامه پیام رسان را روی کاغذ طراحی می کردم، بی‌آنکه بدانم برای اجرای آن‌ها باید سراغ کدام رشته یا مکان بروم.. همان زمانی که با شادی وصف ناپذیری، اولین گوشی سونی‌اریکسونم را خریده بودم و استفاده از اینترنت و گوگل به تازگی در حال فراگیر شدن بود.به صدای کلاغ ها گوش می دهم. من دیگر چه کسی هستم؟ حوالی ظهر، رنگ ها قوی تر خواهند بود و صداها شدت خواهند گرفت و زندگی، جدی به نظرم خواهد رسید، حتی اگر نسبت به مفهوم آن فراموش‌کارتر شده باشم. با اینحال اما  آن موقع چه کسی هستم؟! آن موقع چه احساسی خواهم داشت؟ احتمالا به انجام کارهایم بیشتر فکر خواهم کرد. دقیقا معلوم نیست آن لحظه از روز چه چیزی ذهنم را مشغول خود کرده باشد؛ مثلا شاید ساخت پوستر جدید سفارشی یا تمرین دوباره‌ی زبان؟! یا دم کردن برنج؟!با خودم می‌گویم: می بینی؟! من در هر قطعه از روز، با اطلاعات «خود آگاه» متفاوتی سر و کار دارم‌. با احساساتی متفاوت. شاید در ادامه روز، حس جدا شدن از کودکی همچنان دنبالم کند - و‌شاید هم نکند. شاید هم به جواب این سوال نزدیک‌تر شوم که ریشه غم‌هایم از چیست؟ و چه چیزهایی واقعا و از صمیم دل مرا خوشحال نگه خواهند داشت؟ شادیِ از پس موزیک های ملایم، موقتی است. شادیِ از پس کشفی جدید یا اتاقی مرتب و تمیز یا دوش گرفتنی سر حال کننده. و اگر همه این ها را به طور ممتد انجام دهم، باز چیزی در ذهنم جلوی خوشحالی ام را خواهد گرفت. نه همیشه، اما گاهی اوقات.  به پایه‌ای محکم‌تر از همه این ها نیاز دارم و به رنگ ها و نور، وقتی حس کودکی ام را دوباره به تپش وا می دارند. شنیده‌ام شادی موقتی است.. اما جایی خوانده‌ام آرامش ناموقت است، تنها باید رازش را فهمید..خورشید جلوتر آمده. صورت آفتاب نزدیک است.خب، حالا چه کسی هستم؟!۱۸ مهر. سه شنبه‌ی دوم مهر. ۱۴۰۲ سالِ شمسی.پی‌نوشت: وقتی می‌گن خودت رو معرفی کن و از ویژگی‌ها و علاقمندی‌هات بگو، آیا می‌تونی بلافاصله و با حضور ذهن کامل، در هر زمان از شبانه‌روز، به این سوال پاسخ بدی؟ آیا گفته‌های امروز و دیروز یا هفته پیشت عین همند؟ یا خیلی شبیهند؟ داشتم به این چیزها در مورد خودم فکر می‌کردم که اومدم اینجا، سراغ نوشتن ازش‌..</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 07:43:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درونگرایِ برونگرا!</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-xad7w9kll75j</link>
                <description>دیشب تو گروه مهارتهای زندگی، جمله‌ای رو نوشتم که دلم می‌خواست اینجا با کمی تغییر و بسط و شرح و اضافه بنویسمش. ولی حوصله ندارم! پس همون رو Copy/Paste می‌کنم:«من کم کم دارم متوجه می‌شم که با اینکه درونگرام ولی یه میانگرا یا حتی برونگرا در وجودم دارم که اگه روابط بین فردیم و عزت نفس و قاطعیتم بهتر بود، خیلی بیشتر خودش رو نشون می داد.»By Xuan Loc Xuanپی نوشت: البته میگن درونگرایی و برونگرایی، تنها فرق ذاتی و اساسیشون این هست که آدم‌های درونگرا به هرحال به خلوت خودشون نیاز پیدا می کنند تا دوباره باتریشون شارژ بشه. البته فکر می‌کنم آدم‌های برونگرا هم همینطور باشند و کلا همه ما آدم‌ها به هرحال به خلوت خودمون نیاز داریم؛ اینکه با خودمون تنها بشیم و به شکل بهتری افکار و اهداف یا اطلاعات جدید رو بررسی و هضم و کشف و درک کنیم، با اینحال فکر می‌کنم آدم‌های درونگرا، هر از چند ساعت یا حداقل یک شبانه‌روز، خلوت کردن براشون ضروری میشه. البته شاید این خلوت کردن برای آدم‌های برونگرا، مثل حس شارژ شدن باتری برای ما درونگراها عمل نکنه..خب آدم‌های برونگرا و درونگرا شما چی فکر می‌کنید؟درونگراها شما هم یه برونگرا (منظورم فرد اجتماعیه) در درونتون دارید که موانعی سد راه بروزش شدند؟و یا شما برونگراها، چقدر با خودتون خلوت می‌کنید و این خلوت کردن براتون چه معنایی داره؟و...خیلی دوس دارم بدونم..چهارم مهر..(چه سریع!)سال ۴.٢ - سه شنبه‌های دوست داشتنی</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 11:19:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه کشف قدیمیِ جدید!</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-m0smblwzfdul</link>
                <description>اومدم یه یادداشت کوتاه بنویسم درباره کشف جدید خودم از خودم! Unknown Artist قبلا فکر می‌کردم زندگیم به دور از آدم‌ها راحت‌تر می‌گذره. زندگی با کتاب‌ها و هنر و طبیعت بکر (اگه دست یافتنی باشه توی این شهر) کافیه. (هرچند جدیدا متوجه شده بودم که کافی نیست و از روابط اجتماعی خوشم میاد!) حالا اما دارم زیر و بم‌ها و تاثیر و نتیجه این طرز فکرم رو بهتر می‌بینم و بررسی می‌کنم. اینکه تعامل با آدم‌ها و روابط اجتماعی هست که باعث میشه حس کنم آدم عادی و طبیعی‌ای هستم، و در نتیجه در خودم فرو نرم و غرق نشم! منظورم از تعامل، چیزی شبیه شرکت در کلاس و کارگاه و جلسه‌هایی هست که توش امکان تبادل نظر و دانش، و همینطور امکان تلاش و پیشرفت جلسه به جلسه داره. یا مثلا صحبت کردن با دوستی صمیمی یا نیمه صمیمی درباره آخرین آگاهی‌ها و کشفیجاتی که کردین!بین‌نوشت: نجات یافتن از غرقگی به وسیله صحبت با یه دوست رو قبلنا هم کشف کرده بودم (!) ولی دائما از یادم می‌رفت و حواسم نبود باید حواسم بهش باشه! ولی تاثیر کلاس رفتن رو همین الاناست که متوجه شدم. خب الان حدودا دو هفته هست که از پایان ترم کلاس قبلیم می‌گذره و تا دو هفته دیگه ترم جدید شروع نمیشه..از آخرین باری هم که با یه دوست درباره یه موضوعِ درست و حسابی حرف زدم حدودا یه هفته می‌گذره (شایدم از دید من یه هفته هست؟! زمان از دستم در رفته) و بنابراین الان حالم تعریفی نداره. هر چند که این تنها دلیلش نیست ولی الان، پسانصفه‌شبی، برام یه دلیل مهم محسوب میشه :&#x27;/پی‌نوشت: فقط کتاب خوندن برای من کافی نیست و به عنوان یه درونگرا، این برام عجیبه! یادداشتِ اولینِ مهر۔سال= چهارصد + ٢من هنوز خوابم نبرده :&#x27;)</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 04:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پس از یک‌سال زندگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nwgazdwp98q5</link>
                <description>بعد از حدودا یکسال دوباره برگشتم اینجا. سوال یه نفر برام جالب بود. اینکه آیا هنوزم دارم ادامه می دم مسیرم رو؟ اینکه خودشناسی همچنان ادامه داره؟ By Jiyoung Parkجوابم مثبت بود.. بله. همچنان ادامه داره. تو این یک‌سال اتفاقاتی افتاد که باعث شد &quot;مجبور بشم&quot; عمیق تر به خودم نگاه بندازم. اعتقادات سیاسی و مذهبی رو بررسی کنم. خودم رو زیر ذره‌بین بررسی احساسات ببرم.داشتم دو سه روز پیش، آخرین پستی که اینجا گذاشته بودم رو می‌خوندم. دیدم از یکپارچه شدن نوشتم. اینکه خوبی هست ولی بدی هم هست، (یا حداقل چیزی که از نظر ما خوب و بد محسوب میشه). اینکه این دو تا در کنار همند که باعث یکپارچگی میشه. مثل پذیرفتن احساسات ناخوشایند در کنار احساسات خوشایندمون. فکر می‌کنم یه دلیل اینکه احساس می‌کنم از همیشه به خود واقعیم نزدیک‌ترم اینه که تونستم به احساساتم توجه کنم. احساسات واقعیم نه احساسی که فکر و منطقم می گفت درست تره و باید اونجور احساسی داشته باشم تا باشخصیت تر به نظر بیام!برای یادگرفتنش دو کارگاه شناخت احساسات و مهارت‌های زندگی رو شرکت کردم. در عین حال با کتابی از اکهارت تول و حرف‌های یکی از اساتید هنرم بهش نزدیک‌تر شدم. یا اینکه برای بررسی عقایدم، نظرات راستی و چپی رو با تحمل رنج شاید فراوان شنیدم و خوندم، و یه جاهایی بحث کردم و بعد تا حدودی سعیم رو کردم تا به ندای قلب و همینطور منطقم باهم توجه کنم. کاری که البته رنج‌آوره و در عین‌حال بهت احساس ثبات شخصیت میده و همچنان در مسیرشم برای سردرآوردن بیشتر. با کمک پدرم فهمیدم بهتره مسیر هنر رو پی بگیرم و همین کمک خیلی بزرگی بود. چون حس کردم دارم می‌افتم تو جاده اصلی زندگیم و از بیراهگی و سردرگمیِ کدوم رشته و حرفه درمیام. تو همین کلاس های هنر بود که برای اولین بار سعی کردم بخش درونیم رو، افکارم رو و چیزی که حداقل در خونه نشون می دادم رو وارد اجتماع کنم. همین کمک کرد از بودنم در جمع لذت ببرم. خودم رو بهتر بشناسم و همینطور قابلیت هام رو. و وقتی تحسین می‌شدم به طرز عجیبی برام لذت بخش بود. چون این‌بار برخلاف قبل‌ترها، خود واقعیم تحسین می‌شد نه خودِ شسته رفته‌ای که به بقیه نشون می دادم تا بگم من خوبم! و وقتی هم نقد می‌شدم، راحت‌تر می‌پذیرفتم و دچار خودسرزنشی‌های کمتری می‌شدم! چون دیگه نمی‌گفتم اگه مدل دیگه‌ای رفتار و در واقع تظاهر می‌کردی این اتفاقِ نمی‌افتاد.. البته این چیزی نبود که یهویی رخ بده. یه روند و خواسته بود با پیشینه شاید طولانی و درنهایت یک ترم هم طول کشید تا به خودم راحت‌تر اجازه این کارو بدم. البته با دوست مهربونی آشنا شدم که چندباری با تمام وجود صداقتم رو تحسین کرد و همین بی‌تاثیر نبود. مشوقی بود برام تا کم‌کم لایه‌های خود‌سانسوری اجتماعیم رو بردارم. هر چند که گاهی باعث خجالت زدگیم می‌شد حرفا و کارهام، چون به ثباتی درش نرسیده بودم و نرسیدم و هنوزم جای کار دارم. در عین حال هنر باعث پیوند من با بخش‌های مختلف موردعلاقه‌ی زندگیم شد. متوجه شدم چیزهای مختلفی که بهشون علاقه دارم، مثل نویسندگی و علم و ادبیات و دکوراسیون، همه‌شون در کنار هنر می‌تونند دور هم جمع بشند و دیده و فهمیده بشند. و بیشتر از خودم و مفاهیم مبهمی که دارم سر دربیارم. یه جور پیوستگی بین همه‌ی خواسته‌های من.. دوباره یاد دنباله فیبوناچی افتادم. (یه جای دیگه در موردش زیاد نوشتم). دارم جدیدا با ریاضیات هم دوستیم رو از سر می‌گیرم! دوست خوب آنلاینی پیدا کردم که بعد، از همون راه دور، همکار شدیم و در خلال این همکاری ها و سختی های مسیرش برام، بیشتر و بیشتر خودم رو دیدم و نقاط ضعفم رو فهمیدم. مهرطلبی و کمالگرایی و اهمال‌کاری و دست دست کردن و نتایجش، پایین بودن عزت نفس و زیادی فکر کردن برای &quot;خوب و قشنگ&quot; جواب دادن رو که باعث می‌شد زمان گاهی زیادی رو ازم بگیره و گاهی از خود واقعی‌ِ در لحظه‌م به دور باشه.و چیزهای دیگه‌ای که الان یادم نمیاد. ولی میدونی مهم‌ترینش چی بود؟ ???١٥ شهریور. ۴.٢</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 13:39:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسته و باز</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-s6giyzkd37l3</link>
                <description>«چیزی در من هست. چیزی که می بندد و می گشاید.»بله! این چیزیه که داره توی سرم الان تکرار میشه. می دونی همیشه دلم می خواست شجاع باشم. ویرگول رو انتخاب كردم برای نوشتن از خودم و همه چیزش، بدون ترس از هیچ چیز. بدون ترس از خراب نوشتن یا گفتن و افشا کردن چیزهایی درباره خودم. می خواستم صادق و روراست باشم. می خواستم نترسم! می خواستم به خودم بگم که &quot;تو می تونی&quot;.و حالا من اینجام. در حال تایپ هر چیزی که داره میاد توی ذهنم. سعی می کنم مکث نکنم و پی در پی بنویسم. اینطوری صادقانه تره؟! من بخشی از خودم رو دوست دارم. بخشی از من که عاشق گل و گیاه و سرسبزی و طبیعته. عاشق هر چیز رنگارنگ و خوشایندی. سعی می کنه بخنده. سعی می کنه انرژی های مثبتی بفرسته که روح اطرافیانش رو هم شاد کنه. سعی می کنه خوش بین باشه و همینطور شوخ و شنگ. این بخشی از منه. سعی کردم حفظش کنم و تا مدت ها تقویتش. دلم می خواست این بخش از من کل وجودم رو فرا بگیره. اینطوری به نظرم زیباتر می رسید. ولی حالا..آیا لازمه ی شاد و شوخ و شنگ بودن من دوری کردن بود از همه چیزهای آزاردهنده یا از دیدنشون؟ به جای با چشم باز زل زدن بهشون و نترسیدن و شجاعت به خرج دادن؟ آیا من می خوام دوری از جامعه و واقعیت هاش رو انتخاب کنم یا برم تو دلش؟ نه اینکه از سیاه نمایی خوشم بیاد. خب جامعه هم صرفا سیاه نیست و احمقانه‌ست دیدنش به نظرم به این شکل. جامعه ترکیبی از همه چیزه, همه چیز. حالا تو، یسنا، بله! آیا این تمامیت تو هست؟ آیا می تونی صرفا با خوشی ها کنار بیای؟ آیا این شجاعت تو رو می رسونه؟ بخش قوی درونت پس کجاست؟ مگه بهش افتخار نمی کردی؟ نمی خوای &quot;کل&quot; باشی؟ نمی خوای از تمام ظرفیت وجودت استفاده کنی؟ باید بری بیرون از جلدت، از شاید شخصیتی که دورتادورش رو حصار بستی. می دونم که همین بخشه که زیباست و می دونم که این هم بخشی از طبیعت وجودی تو هست اما کافی نیست چون گسترده نیست. خودت می گفتی بیشتر از این ها هستی. خودت حسش می کردی و می کنی. تو باید شجاع تر و قوی تر ظاهر بشی. می دونی که می تونی. با اینکه بارها زمین خوردی اما وقت هایی هم بوده که ایستادی. به پاس اون وقت ها.اما برای این حرف ها اینجا نیومدم. اومدم که بگم انتخاب کنی. مسیری که ممکنه سخت تر باشه اما کمکت می کنه قوی تر باشی. شاید باز همون حرف های تکراری. شاید واقعا برای زدن همین حرفا اومدم. نمی دونم!خب.. فعلا همین. -بیست و دو؟اردیبهشت چهارصدویک</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 15:48:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های موقتی</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-vftzvi8oa92t</link>
                <description>استرس دارم و فکر می کنم این نوعی از استرس است که از توقف و ادامه ندادن مسیر مایه می‌گیرد. توقفی که حالا بنا به هر دلیل موجهی می‌تواند باشد یا به هر دلیل نیمه موجه و ناموجهی. بنا را گذاشته‌ام بر موجه بودنش اما دل و روانم انگار نه انگار این حرف‌ها قانع‌شان کند. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. می‌دانم که دلیلش, حداقل یک دلیلش, همین نرسیدن به قول‌و قرارهایی‌ست که یکی دوماه پیش به خودم داده بودم: خواندن زبان, زبان‌شناسی و هر از گاهی تمرین نویسندگی.آمده‌ام اینجا که حداقل به قول نصفه‌و نیمه‌ی آخرم عمل کنم و پایش بایستم. آمده‌ام ببینم بخشی از این استرس چقدرِ دیگر روی ماندن دارد؟ آمده‌ام به خودم کمک کنم.(یک یادداشت کوتاه بیست و چهار فروردینی) </description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 02:01:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مای متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-ur7zuz28l6vk</link>
                <description>اینستاگرامم را موقتا حذف کرده ام. حوصله‌ی های و هویش را نداشتم و البته دلم نمی خواست فعلا هیچ یک از &quot;منِ&quot; آنجا در معرض دید باشد؛ حرف هایم، عکس هایی که گرفته ام و درد و دل ها و نگرانی هایم.الان نشسته ام اینجا، پشت میزی که تا چند سال پیش محل اقامت کامپیوترمان بود. حالا شده میز تحریر من و همه دم و بساط‌هایم. کلی کتاب رویش جا می‌شود و برگه ها و قاب عکس دختری که روی گل های سرش آب پاشی می کند و با دست دیگرش کتاب می خواند. گلدانی با طرح شکوفه های گیلاس (ساکورا) و یک فنجان و نعلبکی جهت یادآوری خودم به وجود کتری در آشپزخانه و دم کردن چای‌..!دلم حسابی گرفته بود از دو روز پیش و تازه امروز صبح بود که بعد از یک خواب درست و درمان و راحت احساس کردم دارم چیزی را درک می کنم. چیزی در رابطه با خودم.و بعد گفتم چه اشکالی دارد خودم را همینطوری که هستم بپذیرم؟  می دانم که این حرف را هزار بار زده ام. هزار بار برای خودم. شاید هزار بار هم  برای شما. اما همیشه چیزی هست که مانع پذیرش عادی و راحت خودم می شود. چیزی شبیه وقتی که اشتباهی می کنی یا وقتی بقیه درست و حسابی درکت نمی کنند و دچار سوءتفاهم های بیخودی می شوند که ممکن است به خاطر مدل حرف زدنت باشد. یا وقتی قاطعیت نداری و می دانی ممکن است یک جاهایی مشکل ایجاد کند، خصوصا وقت هایی که می خواهی دست کمت نگیرند یا قبول کنند به اندازه کافی بلدی روی پای خودت بایستی. وقت هایی که پیشرفتت خیلی‌خیلی کند اتفاق می افتد. وقت هایی که از آینده می ترسی و حس می کنی از پسش برنمی آیی. یا وقت هایی که از خیالبافی های خودت خوشت می آید و یک وقت هایی باید یواشکی پیش خودت نگهشان داری و قایمشان کنی. وقتی همه چیز را روشن می بینی, روشن تر از همه وقت و بعد از چند مدت باز دوباره می ترسی. خنده دار است نه؟اما به هر حال امروز احساس کردم می توانم خودم را همانطوری که هستم بپذیرم. و اینکه لازم به تغییر چیزهای زیادی نیست، هر چند رشد کردن مهم است و همینطور تغییراتی که از پس این رشد اتفاق می افتند اما زیرلایه هایم چرا درست نباشند؟ من می توانم صحیح باشم و باید که با خودم بگویم که به اندازه کافی صحیح هستم و به اندازه‌ی کافی حق خود بودن با همه ضعف ها و نقص هایم. و هر مشکلی که دارم بیشتر به خاطر تفاوت ها و ناسازگاری های ما با همه آدم های گوناگون دیگر است و هیچ اشکالی هم ندارد. اگر همه مثل هم فکر می کردیم هیچ تعارضی وجود داشت؟ این ضرورت جامعه ماست, اینکه متنوع باشیم, همانطور که پدیده های جهان متنوعند. همانطور که کوه ها و دشت ها از هم متفاوت هستند, همانطور که شکل های ما. همانطور که هر چیزی که در دنیاست نیاز دارد به کسی برای وقت گذاشتنش رویش و شناختنش، مثلا کسی که ژنتیک گیاهی می خواند همه گرایشات و علایقی را دارد که یک سازنده هواپیماهای هوشمند؟  یا اصلا همه ما با هم؟ همه فرق داریم مثل پدیده های جهان با هم، مثل استعدادهای ما و ذهنیات ما از هم پس چرا من به تفاوت های خودم با بقیه گیر بدهم؟ چرا آن ها را طبیعی ندانم و لازمه مواجهه ام با پدیده‌ی مخصوص به خودم در دنیا؟ مثل خیالبافی که لازمه تصویرگری ست، لازمه نویسندگی ست و لازمه ساختن همه‌ی انیمیشن هایی که عاشقشان هستم.چرا که نه؟ واقعا چرا که نه..؟ هجده-آبانهزار و چهارصدمین پاییز شمسی</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Tue, 09 Nov 2021 22:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاراگرافی اضافی؛ برای حرف زدن.</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-bykv0wu0r8ny</link>
                <description>painter: ?نمی دانم چرا اما هدف من از ویرگول نویسی بازشناسی و شناختن خودم است بدون قضاوت شدن.  اینجا محیط درمانده کننده اینستاگرام را ندارد. می شود راحت تر حرف دل را زد, حرف هایی که آدم شاید خجالت بکشد  جای دیگری بیانش کند. شاید دلیلش این باشد که آدم های اینجا, یا حداقل کسانی که اینجا توی صفحه من, همدیگر را به اندازه خواندن چند سطر متن ملاقات می کنیم, زیاد همدیگر را نمی شناسیم. با میزان لایک ها هم خوبی و بدی خودمان را و به دردبخوری متن‌مان را قضاوت نمی کنیم. حوصله فلسفی بافی و فکرهای طول و دراز را ندارم. پس به دلیلش بیشتر از این فکر نمی کنم. اینجا می توانم بی پرده تر، بی خیال تر، راحت تر،  و به دور از هیاهوهای بیهوده بنویسم. و بعد به خودم نگاه کنم. همین.همین.</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 15:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بہ تاریخِ 31مِ August</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%A8%DB%81-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90-31%D9%85%D9%90-august-cfsyq9kjzkrk</link>
                <description>by Yasna Nazaripourسلام!داشتم به تو فکر می کردم!دیروز فهمیدی که &quot;مجاز&quot; شدی. دلت مثل سیر و سرکه می جوشید قبلش, یادم است.بعد چقدر خوشحال شدی و ذوق زده از قبولیت. برق توی چشمات هم یادم هست.و بعد چقدر افسرده و خسته وقتی از سر کلاس تربیت معلم آمدی.می دانی یسنایم؟می دانی ملال چیست؟ می دانی زندگی این ریختی چجور زندگی ای است؟ وقتی روی هدفی خاص متمرکز نباشی و ذهنت صد جا باشد همین جوری می شود دیگر قبول داری؟ مگر تو عاشق احساسات نوجوانی نیستی؟مگر تو عاشق هنر و ژاپن و زبان ژاپنی و فرهنگ ژاپنی و انیمه های ژاپنی و هایائومیازاکی نیستی؟ عاشق تخیل؟ عاشق بی برو برگرد سرسبزی؟! مگر عاشق کوچه پس کوچه های لطیف شهری نیستی که در جزیره ای بنا شده؟ و غذاهای رنگین و پر طمطراق و باز هم اما ساده... یک جور عجیبی ست. مثل پیوند نوجوانی و کودکی با حال و حاضر تو. و پیوند سادگی و خلوص با جلوه رنگ ها و تخیل بی نظیر و عجیب و دوست داشتنی کارتون های جیبلی...می دانم ذهن و حرفم به صدجا رفت ولی به همه این ها -با هم- فکر کن.تو آدم تخیلی. آدم سبزها و لطافتی که باهاش بشود زندگی کرد و در خیال غرق شد. نه از آن لطافت های پوچ و ساختگی و مسخره بعضی کتب درسی و صفحه های اینستاگرامی. از آن نوعی که مال خودت است و برای داشتنش باید قید همه جهان واقع را و همه قوانین طبیعی و عادی بودن را بزنی و خودت بودنت را به جان بخری!یسنای من. حرف های پراکنده من برای سر هم کردن ذهن پراکنده توست... سعی کن روی آنچه می خواهی, واقعا می خواهی, اهمیت دهی و پایش بایستی... و مثل همین &quot;روی&quot; جمله قبلی که به‌نظر نابه جا می آید، باشی.. همانجوری که ذهنت در حال حرف زدن با توست, به همین شکل بی قاعده. یسنای من به زندگی ات فکر کن. بهش فکر کن و دوباره دوباره دوباره بسازش. از نو. از نو. مجدد. خواهش می کنم...!by..? I&#039;ve forgotten..!***پی نوشت: این متن را روز سی و یک آگوست نوشته بودم در اینستاگرامم. باید بروم ببینم سی و یک آگوست به شمسی چه می شود ولی فعلا حوصله‌اش را ندارم. دوباره گذاشتمش اینجا برای یادآوری. دیدی یک وقت هایی دلت می گوید کاری را بکن و تو گوش نمی دهی, فکر می کنی منطقی نیست؟ اما بعد می بینی بحث سر منطق نیست, بحث سر حس ناشناخته‌ی «آینده بینی» و «ششم» و این حرفاست. حالا من این متن را می گذارمش اینجا بالاخره و (با کمی تاخیر البته &quot;دلم&quot;.)</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 00:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد می‌کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-mmyo0qkfjefq</link>
                <description>چقدر آدم ها تغییر می کنند.انگار نه انگار که فقط یک سال گذشته باشد. گاهی تغییرها آن قدر زیادند و سریع رخ می دهند که تو فقط نگاهشان می کنی و می گویی: مگر می شود این فکرها, این طرز فکرها مال منِ یک سال پیش باشد.انگار از تو فاصله دارند. خیلی خیلی بیشتر از دوازده ماه یا سیصد و شصت و اند روز..هنوز هم البته اشتباه می کنم. هنوز هم طرز فکرهای اشتباه و خامی دارم که دوست داشتم نباشند اما در عین حال بزرگ تر هم شده ام. خیلی خیلی بزرگ تر. (و دلم می خواهد تصور کنم همه آن ها در جهتی مثبت بوده.)خب حالا حالا اگر من به خودم -و تو به خودت- تبریک نگوییم پس کی می توان؟! - این متن را در خواب آلودگی ام می نویسم... فقط خواستم یک جایی ثبت داشته باشم برای خودم.برای روزهای مبادام. ?پی نوشت: کاش می شد بعضی پست ها رو آرشیو کرد اینجا, بدون حذف کردن..تا فقط برای خودت بمونند و با خوندنشون بگی آفرین خودم! آفرین که تغییر کردی.(البته صادقانه بگم روم نمیشه بعضی پست های قبلیم رو بخونم. یکم می ترسم. شاید البته ترسم بیخودیه.)• ساعت از &quot;دو صفر&quot; هم گذشته. هفتم مهر. ورودی چهارشنبه. </description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 01:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌شنبه‌هایی که منتظرش بودیم..</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-mumwrgmp7xud</link>
                <description>by Lee Kutaeمثل روزهایی که می رفتم دانشگاه. البته مسلما فقط سه شنبه‌ها نبود که سر و کار من و بقیه هم کلاسی‌هایم به دانشگاه می افتاد اما خب فقط یک روز از هفته بود که سه شنبه بود و فقط یک استاد بود که تنها سه شنبه ها می توانست تدریس کند و باقی روزهای هفته اش را نه. زمانش پر بود.یک وقت هایی آدم باید تمام تلاشش را کند تا آنچه را که باعث رشد و پیشرفتش و ارتقای ذهنی و علمی‌اش می‌شود را به دست آورد. ما برای داشتن کلاس با ایشان, دسته جمعی ریختیم روی سر مدیر گروه‌‌مان و مجبورش کردیم همان جا با استادمان تماس بگیرد و سه شنبه های او را برایمان رزرو کند! مدیر گروه داشت دست دست می کرد که صدای اعتراض گروهی‌مان بالا رفت و  قانع شد که راه دیگری ندارد.پس سه شنبه های ترم جدید شد همان روزی که باز ما با دلی خوش, می توانستیم کتاب سفید و مشکی نقد ادبی‌مان را زیر بغلمان بزنیم و مسافت چند متری یا کیلومتری‌مان تا دانشگاه را گز کنیم برای شنیدن و فهمیدن استادی که درس دادنش و علم و دانشش و حتی رفتار و شخصیت و منش استادی‌اش برای ما الهام بخش بود.برای ما سه شنبه ها با استاد جعفری گره خورده بود و برای میچ آلبوم, با موری!شباهت جالبی‌ست برایم. آن سالی که کتاب &quot;سه شنبه ها با موری&quot; را شروع کردم برای اولین بار خواندن, اتفاقا سالی بود که تازه فارغ التحصیل شده بودیم و بنابراین از همه استادهای خوب و بدمان افتاده بودیم جدا. معضل بزرگی بود (واقعا می گویم) اما بعد, موری شد همدم روزهای نه چندان دلچسب من, حتی روزهایی افتضاح؛ روزهای دودلی و ندانستن و پر شدن از صدها سوالی که هیچ استادی نبود تا پاسخ گویشان باشد. یا مسیر ذهنیت را به جای از هم گسیختگی, سمت و سویی بدهد و راهیش کند.  به هر حال خود درس ها می‌توانند بشوند هدفی پیش رویت برای فهمیده شدن, حتی اگر صرفا به بهانه پاس کردن باشند! نه؟ و حالا این عزیمت و دور افتادگی..هر چند در فضای مجازی بودند و حضور هم داشتند ولی از راه دور که درد چندانی دوا نمی کرد, می کرد؟ با چت در گروه, هر چقدر هم که بخواهی و زور بزنی باز حرفت آن طوری که می خواهی منتقل نمی شود و لحنت بین کلام ها و عریضه هایت جا نمی افتد. ممکن است سوءتفاهم شود, ممکن است سطحی دیده شوی و تو چه از واکنش طرف مقابلت می فهمی تا از روی حالت چهره اش بشود تمام منظوری که از تو برداشت کرده را حدس بزنی و ادامه حرف هایت را بگویی؟چنین اوضاعی بود که موری آمد و شروع کرد به حرف زدن با من -و همه مخاطبانش. میچ آلبومِ نویسنده که پیشتر شاگرد محبوب استادش بود, روزهای سه شنبه آن هم بعد از شانزده سال دوری, وسط بیماری ناهنجار استادش, بالاخره می رود پیشش و با او شروع می کند به حرف زدن. جای ما سوال می پرسد و موری جواب او -و مسلما من و شاید شما- را می دهد. گاهی البته حتی لازم نبود حرف بزند. دیدی بعضی ها حتی توصیف شدن رفتار و عکس العملشان هم برایت دل پذیر است و ذهنت را بسط می دهد؟فکر کن زندگی را از نگاه یک نفر ببینی که چم و خمش را طی کرده و برعکس من و شاید ما, راضی است! رااااضی است!! باورت می شود؟ چه کلمه عجیبی!دارد می میرد اما نه با حال نزار. ما حتی زندگی کردن مان هم نزار است چه برسد وقتی که مریض می شویم یا داریم می میریم. او اما حتی در اوج بیماری خندان است و شاد و دلش می خواهد بگوید زندگی کردن -واقعی زندگی کردن- چگونه است و چقدر هم زیبا, باعظمت و شیرین است و چطور می تواند برای ما هم چنین موهبتی باشد. او یک استاد نمونه است. از کلاس هایش می فهمی؛ از شور و شوق دانشجوها بگیر تا تعدادشان؛ کلاس هایش تا وقتی که دانشگاه تدریس می کرد, یعنی تا همین چند ماه پیشش که ALS می آید سراغش و فلجش می‌کند, همیشه پر از دانشجوهای مشتاق بوده حتی بیشتر از حد عادی.راستش همیشه دلم می خواست یک پدربزرگ خیلی پیر داشتم. برایم حرف می زد و جنس حرف هایش برایم نشاط بخش و تسهیل گر روح و روان و زندگی ام می بود. یک کسی که به تو حرف هایی می زند که نیاز داری به شنیدنشان و منطبق کردن مسیر زندگیت با آن ها. خب موری یک چنین آدمی بود.    مثل استاد سه شنبه های ما.از پی: هر چند موری نیز, در زندگیش اشتباهاتی داشته که از یادآوری‌شان بسیار متاسف می‌شود با این حال اما, نحوه مواجهه او با خودش و آن ها در گذر زمان برایم الهام بخش است. حرف هایش را طول می‌کشد تا یاد بگیرم یا ملکه ذهنم کنم اما شروع کردن یا حتی دانستن وجود چنین زندگانی هایی در جهانی این چنینی باز هم جالب است و فریبنده. نه؟• لینک‌های دریافت کتاب:(با کلیک روی هر کدام از انتشارات زیر, وارد صفحه خرید و خواندن نمونه کتاب, در اَپ طاقچه می‌شوید)انتشارات شمشادروزگار نشر جیحوننشر پنگوئنتازه همین امروز است که اپلیکیشن طاقچه را نصب کردم آن هم سر گوش دادن به اپیزودهای پادکست رادیو راه. شنیدنشان از طریق وبسایت و کست باکس و این حرف ها برایم کمی سخت و اعصاب خورد کن شده بود پس تنها گزینه ممکن می ماند کتاب‌خوان طاقچه.راستش طاقچه بهتر از آن چیزی بود که توی ذهن برای خودم مجسم کرده بودم. ویژگی هایی دارد مثل کارنامه مطالعه, بریده‌های من, پسندیده های من یا نظرهای من که باعث شده بخواهم بیشتر از کارش سر در بیاورم و بابت تصمیم ماندن یا رفتن صبر کنم. </description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 02:02:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?دور دنیا در من..</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-hwhm1ocas6xq</link>
                <description>دلم جهان گردی می خواهد. البته نه فقط محض خاطر دور دنیا را گشتن؛ که حالش را برده باشی و کلی خاطرات خوب و خوش و جالب و باحال توی ورقه های آلبوم ذهنت به جای گذارده باشی ها. نه. (حالا نه اینکه لذت بردن و خاطره سازی چیز بدی است, اتفاقا لازمه زندگی است و بعد از گذشت چند روز و چند ماه و چند سال کلی هوای خوش از یادآوریشان به سمتت سرازیر می شود.) اما. دلم می خواهد. چیزی باشد. فراتر از این ها. برای من. نقطه نقطه می نویسم چون دوست دارم رویش تامل کنم. روی مفهوم و معنا و منظور موردنظر خودم.در سفر می شود الهام گرفت. می شود درباره دنیا و ساز و کار آن تحقیق کرد؛ اگر دنیا و شکل و شمایلش آن چیز برجسته‌ی میخ شده ای نباشد که در ذهن من است؟ اگر دنیا, چیز و چیزهایی داشته باشد فراتر از حدود ذهنی من که به آن ها چسبیده ام؟  اگر دنیا زیباتر, هیجان انگیزتر, گسترده تر یا لااقل کمی و فقط کمی بهتر باشد از آن چیزی که در ذهنم مجسم کرده ام؟ آن وقت چه؟ یا بگذار همه این ها را بگذارم کنار..در سفر به تو الهام بخشیده می شود. الهامی از زمان حال, جوانی و تجربه های جدید. می توانی در زمان حال زندگی کنی چون هر لحظه برای تو تازه تر از آن است که بخواهی درگیر گذشته شوی. می توانی جوانی را با دو دستت بگیری و همراهی اش کنی چون در جوانی همه چیز تازه است. و تجربه ها..تجربه ها به تو می گویند که می توانستی در این نقطه از زمین باشی, می توانستی این مدلی یا آن مدلی زندگی کنی؛ بهتر یا بدتر. می توانستی با چنین مردمانی در مراوده باشی. می توانستی صبح که بیدار می شوی به سراغ فلان کار بروی و گرما و سرما را به شیوه ای متفاوت تجربه کنی. می توانستی به جای پنجره ها یا سقف اتاقی بی پنجره به خروس ها صبح بخیر بگویی. می توانستی در فکر رفتن باشی به محل کارت در بلندترین برج دنیا. می توانستی کلیدی داشته باشی برای کارگاه کوچکت که هر صبح با عشق دربش را می گشایی, یا برای مغازه ات و به کتاب ها یا اجناس دیگرت که حکم دوستان صمیمی ات را دارند لبخند بزنی. می توانستی, اگر آن جا به دنیا آمده بودی یا کل زندگیت را برده بودی. به هزار نقطه دنیا می شود سر زد و همین فکرها یا فکرهایی نوآورانه تر کرد. نه؟اما اگر باز هم همه این ها را بگذاریم کنار, الهام هنوز هم ماندگار است و پابرجا.الهام نزدت می آید و درباره کارت با تو حرف می زند: اگر رنگ ها را در دکور بندی ات یا صفحه آرایی ات فلان مدلی کنی بهتر نیست؟ شبیه رنگ های همان طبیعتی که در سرزمین باغ ها و کوه های ایشی کاوا دیده بودی (می دانی که رنگ ها و طرح و نقش گل ها و درخت ها, خصوصا روی بدن حشره ها و آبزی ها بی اندازه است, مخصوصا اگر برای خاطر تنوعشان کل دنیا را داشته باشی!). اگر فلان جای ساختمان را اینطوری آجرچینی کنیم محکم تر نیست؟ یا شبیه خانه های خیال انگیز نروژی؟ اصلا نظرت درباره طرز لانه سازی پرستوها چیست؟! یا اگر در نوشته های جدیدم درباره موضوعی که امروز به آن برخوردم بنویسم عجب چیزی می شود! اگر با مشتری ام مثل صاحب مغازه های آن شهر -یا کشور- حرف بزنم چقدر همه چیز برایم راحت تر و صمیمانه تر می شود! اگر برای دانش آموزانم از تمام تجربه های سفرم بگویم چقدر پخته تر می شوند و لازم نیست بگویم که چقدر به هیجان می آیند. اگر...یا اگر چنین و چنان زندگی کنیم, فکر کنیم, حرف بزنیم؛ گفتگو و مراوده. اگر دانسته هایمان را روی هم جمع کنیم, دانسته هایی که از همه مردم متفاوت دنیا و کارهای متفاوت ترشان روی هم جمع کرده ایم چقدر آن‌وقت همه چیز روشن تر, واضح تر و شفاف تر, عمیق تر, و خلاقانه تر می شود. اگر..اگر به فکر بهبود باشی؛ بهبود خودت و زندگی ات و همه کارهای نیمه تمام و ناتماممان....زمـــــــــین،     وسیع      است  .  .Carmencita Film LabKyoto, JapanLinda Pintesیسناشانزدهمِ فروردینِ چهارصد?</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 11:22:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک راه نا برفته</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeNazaripour/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-xl9v7m8bykk3</link>
                <description>عزیزکم, تو باید بدانی که زندگی پیش بینی ناپذیرتر از این حرف هاست و فقط باید قدم اول را برداری. برداشتن قدم اول ممکن است وقتی ندانی به کدامین سو قدم بگذاری, سخت و مشقت بار به نظر برسد اما می دانی؟ برداشتن اولین قدم, رفتن به سمت در دسترس ترین پله ممکن است. همانی که می بینی اش, همانی که به نظر قابل انجام شدن می رسد. همانی که پایت را که بلند کنی به آن می رسی.عزیزترینکم پله اول می تواند خریدن یک کتاب باشد. رفتن به یک کتاب فروشی. دیدن یک دوست. صحبت کردن با کسی که راهنما و راهگشای تو هست و هر چیز ممکن دیگری. &quot;ممکن&quot; این کلمه را به خاطر داشته باش. با رفتن به سمت ممکن هاست که کم کم ناممکن ها به وقوع می پیوندند.یادداشت هایی برای خودماز طرف عزیزک تویسنا. پانزدهم. ف</description>
                <category>فـــ... هستم</category>
                <author>فـــ... هستم</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 12:26:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>