<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme Sadat Mousavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@FatemeSadatMousavi</link>
        <description>من نبودم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/221307/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme Sadat Mousavi</title>
            <link>https://virgool.io/@FatemeSadatMousavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی مظلومیت، محبوبیت میاره.</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeSadatMousavi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-yobomt0uhdxd</link>
                <description>از یه شب دیگه؛ که یادم نیست کی؟! ولی حتما قصه‌ای پشتش بوده که عکسش‌و دارم.سه تا صندلی اون‌ورتر داره بلند بلند با تلفن حرف میزنه؛ اهمیتی نمیدم. هندزفری جواب نیست و میرم طاقچه ساقه‌ی بامبو رو بخونم. عیسی از فیلیپین اومده کشور پدریش تا مادربزرگ بپذیرتش. هنوز موفق نشده. خوشحالم که اتوبوس مثل همیشه شلوغ نیست و می‌تونم کوله‌م رو بذارم رو صندلی بغلیم. ایستگاه اتوبوس بعدی خانمی که سوار میشه میره کل اتوبوس رو می‌چرخه و کنار من وایمیسه! می‌خوام نگاهش نکنم تا چشم تو چشم نشیم که مثلا ندیدمش و برای همین کیفم رو برنداشتم. اما به زبون میاد:  خانم کیفت‌و برمیداری؟ دلم می‌خواست مثل همیشه نگم آره و باشه و هرچی شما بگی و بذار یه‌کم به راحتی الآنم دلخوش باشم. بهش گفتم صندلیای عقب خالیه که...!  گفت: من عقب نمی‌شینم. با اکراه و ناراحتی کوله رو گذاشتم رو پاهام و نشست کنارم. از معدود دفعاتیه که حوصله‌ی حرف زدن با آدمیزاد جماعت ندارم. ولی حرف میزنه: آدم دیگه هیچ‌جا امنیت نداره. یه لحظه فکر کردم داره زیرلب حرف میزنه و می‌خواد یه تیکه‌ای به افغانی بودن و حضورم تو اتوبوس بزنه. ولی نه ... از تاکسی‌ای که راننده‌ش خل‌وچل (به زعم اون خانم) بوده و کل مسیر رو حرف زده گفت و از بقیه‌ی مسافرا که ... همه‌ی جهان هستی رو مخش بود. الآنم اشاره‌ش به خانمی بود که هنوز داشت با زبون عربی تلفنی حرف می‌زد. گفت چقدرم با لهجه حرف میزنه؛ واه واه. باشه فهمیدیم عربی بلدی. گفتم خوب حتما عرب‎‌زبانه دیگه. گفت آره ولی دلیل نمیشه بیاد بلند بلند حرف بزنه. صبرش درعرض یک دقیقه سراومد و به خانوم پشت سری گفت آروم حرف بزن. اونم با یه فارسی سلیس گفت ناراحتی با تاکسی برو. خانم بغل‌دستیم جری‌تر شد و باز جوابشو داد. یه خانم دیگه هم همراهیش کرد. اتفاق خاصی نیفتاد و در رویه‌ی خانم تلفنی تغییری حاصل نشد. خانم بغل‌دستیم باز شروع کرد و گفت که عربا چقدر زیاد شدن و پاکستانیا و ... و «حالا بهشون بگی کجایی هستی میگن عرب خوزستان؛ یکی ندونه فکر می‌کنه اینام ایرانی‌ان.» کلی غر دیگه‌ی این مدلی زد که نه حواسم بود که یادم بمونه، نه چیزی بود که جواب داشته باشه. بعدش گفت به‌خدا که این افغانیا بهتر از اینان. سرشون به کار خودشونه، آرومن و ...!  سروصدا ندارن. منی که تو مغزم دارم قضاوت می‌کنم و میگم حتما اگه من بغل دستش نبودم از تعداد زیاد افغانیا و بدیاشون می‌گفت طاقت نمیارم و ازش می‌پرسم: اگه خانومه با زبان فارسی با صدای بلند حرف میزدم مشکل داشتین؟ که بهش برخورد و گفت چرا مغلطه می‌کنی دختر و بله که مشکل داشت و بحث اصلا زبان و گویش و ... نیست. باز شروع کرد به حرف زدن و وسطاشم باز از افغانیا تعریف کرد و مظلومیتشون، به لهجه‌ی من گیر داد که داره فلان جور میشه و اینکه خودش اصالتا قمی نیست و واسه اونجاییه که پادشاهی صفویه بوده و ...؛ ایستگاه بعدی پیاده میشم و به این فکر می‌کنم که واقعا با حرف زدن بدون وقفه‌ی راننده مشکل داشته؟!</description>
                <category>Fateme Sadat Mousavi</category>
                <author>Fateme Sadat Mousavi</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 00:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در بحران هویتم یا بحران هویت در من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeSadatMousavi/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%86-zqokwkvajx3w</link>
                <description>که یادم بمونه قلم و آن‌ که می‌نویسد خودش هویته.چند وقت پیش که با یکی از دوستام رفته بودیم کوه و داشتم از روستا و زیبایی‌هاش صحبت می‌کردم. وقتی نوبت به این رسید که بگم آدمای شهرنشین میان و طبیعت بکر اینجا رو از بین می‌برن خطابم بهش اینطوری بود: شما شهری‌ها. انگار نه انگار که من 5-6 سالی میشه از روستا دل کندم و تو فضای شهری زندگی می‌کنم. (هرچند روستاهای الآنم دیگه مثل قبل نیستن). دوستم اشاره کرد تو نه تنها نمی‌دونی ایرانی‌ای یا افغانستانی‌ای یا جفتش؟ توی شهری یا روستایی بودن هم گیر کردی. امروز سر زدم به لینکدینم و دیدم عنوان شغلیم کارشناس حقوقیه و تمام مدارک و دوره‌هایی که شرکت کردم مربوط به اونه. ولی الآنی که دارم این پست رو می‌نویسم، توی اتاق تیم هویت و برند باسلام نشستم و دارم تلاش می‌کنم استراتژی محتوای مجله‌ی باسلام رو بنویسم. الآن دغدغه‌ی بحران هویت شغلی هم بهم اضافه شد و نمی‌دونم چرا دارم از این بحران‌ها لذت می‌برم؟! الله‌و اعلم.</description>
                <category>Fateme Sadat Mousavi</category>
                <author>Fateme Sadat Mousavi</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 15:52:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیزاد چرنوبیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeSadatMousavi/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%8C-wmwo9ebjlywf</link>
                <description>الکسیویچ توی کتاب نیایش چرنوبیل چندین بار از این اصطلاح استفاده کرده؛ چرنوبیلی. یا جاهای مختلفی گفته یک لحظه بعد از انفجار ما دیگه اون آدمای قبل نبودیم، ما یه شبه به جای دیگه‌ای از تاریخ رفتیم، اون اتفاق رو یه راز، یه جعبه سیاه میدونه. اما چیزی که بعد از اون رخ داد برچسبی بود که برحسب اتفاق رخ داده به مردم زده می‌شد؛ چرنوبیلی. این‌که نوع نگاهشون عوض شد، این‌که دیگه وقتی بگی من از فلان منطقه‌م چیز بیشتری ازت نمی‌پرسه. کمی ازت فاصله می‌گیره و بعد راه رو برات باز می‌کنه. خوندن کتاب تموم نشده ولی این لفظ چرنوبیلی منو یاد افغانی* خطاب شدنم انداخت. این‌که چرنوبیل چون همچون تجربه و فاجعه و اثری داشت مردمش تحت تاثیر قرار گرفتن. اما هیچ‌وقت نفهمیدم چرا ایرانیا باید برای تحقیر و سرزنش ما مردم افغانستان که پناهنده و مهاجریم با لحن حقارت بگن افغانی؛ چه اتفاقی افتاده؟ اون فاجعه‌ی تاریخی برای ملت ما کی رخ داده؟ چی شد که بچه‌ها و هم‌نسلای ما از شنیدن این لفظ بیزارن؟Chernobyl miners</description>
                <category>Fateme Sadat Mousavi</category>
                <author>Fateme Sadat Mousavi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 02:29:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چی دوست داری بنویس ...</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeSadatMousavi/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-a1sb8lekgxsc</link>
                <description>هر چی دوست داری بنویس ...رابطه‌ی من و نوشتن نه یه طرفه‌س نه دوطرفه؛ هرچه‌ قدر ویرگول بگه هرچی دوست داری بنویس من می‌مونم بین خلا به جا مونده از رابطه‌مون. من مطمئنم دوستش دارم، مطمئنم اگه تلاش کنم بهش می‌رسم ولی ... واقعا دوطرفه هست حالا؟ اصلا نوشتن مگه از ما چی می‌خواد؟ میگه کلماتت رو که پیدا کردی، روحت رو که جا دادی میون حروف و کردیشون جمله و در نهایت داستان خودت رو روی صفحه آوردی، من مال توام تو مال من. شد عین رابطه با آدما باز. یاد گرفتن آدما؛ یاد گرفتن مسیر رسیدن به روح درهم و برهمش تا بشی مالک بلد بودنش. مگه راحته حالا؟ صد تا راه حل و راهکارم بری یهو دستی برات رو میشه که می‌فهمی ای دل غافل. عین نوشتن؛ دفعه دومی که می‌نویسی بهتر از دفعه اولی دفعه سومم میگی قطعا دفعه چهارم یاد می‌گیرم چه‌جوری میشه درش آورد داستان رو. مثل من که هربار که با آدما حرف میزنم بیشتر یادشون می‌گیرم. من از همه‌ی عناصر داستان تعلیق رو خوب یاد گرفتم. عین رابطه‌م با آدما؛ حالا من وایسادم منتظرت تا دست بعدی رو رو کنی و من تصمیم بگیرم. و درنهایت؟ نوشته ناقص می‌مونه ... عین زندگی خودم. ولی تموم نشده یا نه بهتره بگم تموم نمیشه؛ من تو خلا زندگی و مرگ، حرف زدن و سکوت کردن، رفتن و وایسادن موندم. من این وسطم واسه اینکه نوشتن بمونه منتظرم چون کلمه دارم، روح دارم و بلد شدن رو خوب بلدم. توام بنویس؛ از هرچی دوست داری بنویس.</description>
                <category>Fateme Sadat Mousavi</category>
                <author>Fateme Sadat Mousavi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 00:27:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهتر است خوانده نشوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemeSadatMousavi/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%85-rwwjin0flk4g</link>
                <description>روی آوردن به نوشتن، آن هم در فضای مجازی دیگر چیز غریبی نیست. همه‌مان پناه آورده‌ایم به کیبورد سیاه و سفید گوشی‌های هوشمند و هر جا دلمان بخواهد، از کپشن اینستاگرام و کانال‌های تلگرامی گرفته تا توییت‌های پرطرفدار توییتر فارسی می‌نویسیم از هر آنچه باید و نباید.وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی اما هنوز هم شیرین و دلپذیر است.اینجا را هم ناخودآگاه به واسطه ترجمان پیدا کردم و گفتم بگذار از هیچ قافله‌ای در این فضای پر رنگ و لعاب عقب نمانم و بخوانم هر آنچه خوب رخ می‌نماید و حداقل می‌دانم اگر کسی اینجا باشد واقعا می‌خواند،اما بهتر است خوانده نشوم! ۲۳مرداد۹۹</description>
                <category>Fateme Sadat Mousavi</category>
                <author>Fateme Sadat Mousavi</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 22:11:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>