<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fateme_Almodaresi</link>
        <description>نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:35:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4874034/avatar/Mn4rKu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme</title>
            <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از پشت شیشهٔ چشمانم🪟🌲</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%94-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85%F0%9F%AA%9F-go8pcru9frub</link>
                <description>طبیعت را از پشت شیشهٔ چشمانم می‌بینم؛آیا شفاف است یا کدر؟اگر کدر باشد، آیا می‌توانم با دستمالی از جنس زیبایی تمیزش کنم؟،کودکی در بیشه‌زار می‌دود.آیا لمس سبزه‌های نازک با کف دستان کوچکش به او حس سرزندگی خواهد داد؟نه! اگر پایش به شاخه‌ای گیر کند و بیفتد چه!؟اما جای نگرانی نیست کسی از بالا مراقبش است.حسش می‌کنم، حضور مطلق و قدرتمندش را.کودک می‌دود، می‌دود و می‌دود، چابک و چالاک ،تا کی خواهد دوید؟ آیا پایانی خواهد داشت؟حالا می‌بینم؛کسی بر فراز قلهٔ کوه ایستاده است.او کیست؟نمی‌دانم.آیا این پایانی بود که دخترک انتظارش را می کشید؟باز هم نمی‌دانم.درست است؛من هیچ چیز نمی‌دانم.اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 21:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%84%DB%8C-x3bkf0vxnqzb</link>
                <description>فصل بیست و دوم:به دور تا دور پایگاه نگاه کردم، در هفت روز گذشته تبدیل به خانه‌ام شده بود، اما حالا باید ترکش می‌کردیم.آنجل نگاه دلسوزانه‌ای بهم انداخت:« نگران نباش رابرت، بازم برمی‌گردیم.»آه کشیدم و روی پاشنه پایم تاب خوردم:« درسته الان باید بریم برای نجات دنیا.»به سمت در کوچک روی سقف رفتم:« ما می توانیم.»مثل همیشه باز شد، برای آخرین بار به محیط بزرگ پایگاه نگاه کردم، در هفت روز گذشته اتفاقات بسیار مهمی افتاده بود، اتفاقاتی که در سرنوشت دنیا تاثیر داشت و از آن مهم تر من نگران آنجل بودم، که چه طور با این موضوع کنار می‌آید، زیرا این پدر او بود که باید جلویش را می‌گرفتیم با این حال وقتی این موضوع را پیش کشیدم با نگاهی عاری از احساس و با لحن اطمینان مطلق جواب داد:« او پدر من نیست.» گرچه می‌توانستم در فتحه حرف دال لرزش صدایش را احساس کنم علاوه بر پدرش، خواهرش هم در این ماجرا دخیل بود، او و ماریا همیشه رابطه خوبی داشتند اما چه کسی فکر می کرد خواهر باشند، سرتکان دادم به هر حال این رابطه هم به خاطر پدرشان شکراب شده بود یا بهتر است بگویم به خاطر انتقام.به بنوآ فکر کردم، جوان بی سرو پایی با قلب مهربان که در این هفت روز چشم و گوش ما در سازمان شده و برخلاف انتظار خیلی به کارمان آمده بود.-رابرت، دیگه باید بریم ممکنه دیرمون بشه.-اوه، درسته، درسته.همچنان که از سراشیبی بالا می‌رفتیم دست آنجل را گرفته بودم تا نیافتد، هنوز پایش کامل خوب نشده بود، بار دیگر نقشه‌مان را مرور کردم.بالاخره از پایگاه بیرون آمدیم، نور خورشید برایم مثل غریبه‌ای شده بود و چشمانم را می‌زد، آنجل هم موهایش را روی صورتش گرفته بود تا نور اذیتش نکند، لحظه‌ای به او حسودی کردم اما بعد، از این احساس خودم خنده‌ام گرفت.عجیب بود انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم، آنجل گیج نگاهم می‌کرد ولی بعد خودش هم خنده‌اش گرفت فهمیدم هردو داریم به روزی فکر می‌کنیم که زخمی و شکست خورده با هزار بدبختی پایگاه را پیدا کرده بودیم، الان از آن روز یک هفته گذشته و می‌توان به آن خندید درست مثل هروقتی که یک خطر از سرت می‌گذرد و به آن می‌خندی و فکر می کنی:« وایی چقدر شانس آوردیم.» از آن گذشته جنگل ارواح در روز کاملا متفاوت بود دقیقا مثل زمانی که یک پسربچه و یک دختر کوچک به نام های رابرت و آنجل آن را مکانی برای بازی های خود در نظر گرفته بودند، هنوز می‌شد روحشان را آنجا احساس کرد، اما حالا آن بازی های بچگانه درباره نجات دنیا به واقعیت تبدیل شده بود؛ چه کسی فکرش را می‌کرد؟پس از چند دقیقه خندیدن و غرق شدن در افکار کودکیمان تصمیم گرفتیم که دیگر وقت را تلف نکنیم، با خودم گفتم:« پس از اتمام این ماجرا بیشتر خواهیم خندید.» با این کار به خودم امید دادم اما در پس ذهنم چیزی می گفت:« ممکن است زنده برنگردی.»درست است، هرکدام از ما اگر گیر می‌افتاد سرنوشت خوبی در انتظارش نبود، سرنوشتی که در دست ماریا باشد هیچ وقت خوب نیست، اما بقیه وظیفه داشتند نقشه را ادامه دهند.همچنان که در جنگل پیش می‌رفتیم به جانسون فکر کردم علی رغم تلاش‌های بنوآ برای پیداکردنش هیچ سرنخی دستگیرمان نشده بود و همین موضوع شکاف احساسی عمیقی در ماموریتمان بود که به اعضای گروه دوباره شکل گرفته ما می‌توانیم انگیزه می‌داد تا انتقامش را بگیرند.تقریبا به اواسط راه رسیده بودیم که صدای غرشی بلند به گوشمان خورد صدایی زمخت و سرد،‌صدای ماشین نظامی، با دست به آنجل علامت دادم که پشت بوته ها قایم شود، چون دیگر می‌دانستیم آن ماشین نظامی به چه منظور آنجا بود و اگر ما را آنجا می‌دیدند ساکتمان می‌کردند، فهمیدن این موضوع هم از صدقه سری بنوآ بود، او بود که بالاخره راز مأموریت فوق محرمانه وینکلی را برای ما فاش کرد، گرچه هنوز هم وقتی به آن روز فکر می‌کنم باورم نمی‌شود که وینکلی قبول کرد با ما همکاری کند، به خوبی یادم هست، بله، روز چهارمی بود که در پایگاه سپری می‌کردیم.من در طول راهروی طویل پایگاه قدم می زدم، دستم را از پشت بهم قلاب کرده بودم، کاری که همیشه به سلول های خاکستریم کمک می‌کرد هوشیارانه فکر کنند، آنجل روی تختی که دیگر از خون پاک شده بود نشسته بود و هنوز سعی داشت آنچه که من گفته بودم را هضم کند:« پس گفتی تام رو داخل اون کانال دیدی؟»جوابش را ندادم، بار هزارم بود که داشت همچین چیزی را ازم می‌پرسید.-و بعد برای نجات من رهاش کردی!مکث کرد و نفسی گرفت تا سرم داد بکشد می دانستم مثل هزار بار قبلی می‌خواهد بگوید:« رابرت جکسون مانستر تو خیلی... خیلی سنگدلی.»اگرچه من هم هزار بار برایش توضیح داده بودم که آن زمان وقت گذاشتن برای وینکلی وقت تلف کردن بود.اما این دفعه به جای صدای داد و فریاد آنجل صدای فریاد بنوآ آمد:« ما می‌توانیم.» و سپس در باز شد.داخل شد، تنها.سرم را پایین انداختم، پس وینکلی قبول نکرده بود همکاری کند.آنجل به سمتم خیز برداشت تا با هر چیزی که دستش می‌رسید من را بزند.اما دوباره بنوآ نجاتم داد:« موسیو، موسیو وینکلی قبول نکردند همراهم بیان اما همه چیز رو تو این نامه براتون نوشتن.»بهت زده نگاهش کردم، این آن وینکلی نبود که من می‌شناختم، همان آدم فرصت طلب و مغرور:« اون تصمیم گرفت تو فاضلاب بمونه؟»-نه موسیو ایشون در ازای نامه یه جای گرم و به اندازه دو تن غذا درخواست کردند که خب... من این کار رو به مادرم سپردم، البته با اجازه شما.سرتکان دادم، پس هنوز وینکلی همان وینکلی بود، خوشحال بودم که پس از این دوسال هیچ چیز در وجودش تغییر نکرده بود.آنجل هم که در هوا خشکش زده بود ناگهان به خودش آمد و به سرعت نامه را از دست بنوآ کش رفت، همان جور که نامه را با صدای بلند می‌خواند من و بنوآ دورش جمع شده بودیم، زیرا یک چیز مسلم بود.این نامه همه چیز را فاش می‌کرد.آنجل با صدای رسا و بلند شروع کرد:« سلام رابرت، می دونم که دیگه مانستری اما خب... می‌دونی که من هیچ وقت اون چیزی که تو دوست داشتی رو دوست نداشتم، به جز یک چیز.....، بگذریم از اون نوچت اسمش چی بود؟ بنوآ؟ شنیدم می خوای راجع به مأموریت فوق محرمانه ۲ سال پیشم با ماریا بدونی فکر کنم لازمه که در جریان باشی من اولش قبول نکردم، تو خیلی سنگدلی که من رو اینجا تنها رها کردیبه اینجا که رسید آنجل به من چشم غره‌ای رفت، ادامه داد:« در هر حال هنوز هم به خاطر تو قبول نکردم در اصل این کار رو به خاطر آنجل می‌کنم، چه طور تونستی بهش نگی پدر واقعیش کیه؟سرم را از روی کاعذ بلند کردم و به بنوآ نگاه کردم، چشمانم را ریز کردم و صورتش را کاویدم به این معنا که، چه قدر بهش گفتی؟ بنوآ نگاهش را دزید و به زمین چشم دوخت، آنجل بدون اینکه سرش را به طرفم بچرخاند گفت:« آروم باش رابرت هرکاری که کرده به نفعمون بوده.» می‌خواستم بهش بگویم که چهار روز قبل خود او بود که با قوطی های کنسرو به جان بنوآ افتاده بود اما پرید وسط حرفم:« خب دیگه سلام و احوال پرسی کافیه میرم سر اصل مطلب، همان طور که می‌دانی روز ۲۰ دسامبر سال ۲۰۱۰، دو سال پیش، من که در آن زمان در مقام رئيسِ رؤسا بودم به همراه ماریا به یک مأموریت فوق محرمانه رفتیم تنها به دلیل گزارشی که یکی از خدمتگزاران وفادار من یعنی، موسیو جانسون برام آورده بود، این گزارش مربوط به یک چیز حیاتی بود، چیزی که من از او خواسته بودم درباره‌اش تحقیق کند، یعنی جایگزین شدن سلاح های تقلبی به جای سلاح های واقعی، شاید برایت سؤال پیش بیاد که چه طور متوجه همچین چیزی شدم، داستانش دقیقا به سال ۲۰۰۹ یعنی یک سال قبل از مأموریت ما برمی گردد، یک روز به سفارش یک شخص نامعلوم و مجهول هویه به سلاح خانه ارتش در جنکل ارواح رفتم و در آنجا برخلاف اصرار مکرر کارکنان که لازم نیست تمامی سلاح ها رو بررسی کنم این کار رو کردم، شما هم اگر بودید به اندازه من مشکوک می‌شدید، تقریبا ناامید شده بودم که متوجه شدم یکی از سلاح ها در راستای نور خورشید قرار گرفته اما بدنه اون نور رو منعکس نمی‌کنه بعد از نشون دادن اون به متخصصی که همراهم بود مشخص شد که اون جنگ افزار تقلبی بوده، من تمامی اعضای آن اسلحه خانه رو اخراج کردم اما هنوز نگران بودم، نکند شخصی که از بالا این دستور رو داده و هنوز در سازمان نفوذ داره بتونه دوباره نقششو عملی کنه، من و موسیو جانسون به مدت یک سال تلاش کردیم تا رد اون نفوذی رو بگیریم و بالاخره در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ موفق شدیم اما مشکلی وجود داشت، مشکلی که من در این دو سال به آن فکر کردم و الان آن را برای شما بر روی کاغذ می‌آورم، اشتباه من و جانسون این بود که به نزدیک ترین افراد خود شک نکردیم و این اعتراف بسیار سختی است امیدوارم قدرش را بدانید، سخنم را کوتاه می‌کنم جانسون به من پیشنهاد داد تا با این شخص ارتباط بگیریم و او را در عمارت مخفی ملاقات کنیم به همین دلیل من و ماریا به آن مأموریت فوق محرمانه رفتیم، مأمویتی که حالا تنها من، ماریا، جانسون و هرکس که این نامه را می خواند می‌داند که برای دستگیری نفوذی سازمان بوده، البته پس از سه روز تعقیب و گریز بالاخره تونستیم نامه را به دست شخص مورد نظر برسونیم و در شب ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰ من و ماریا از درهای طلایی عمارت با کنده‌کاری های طرح نت های موسیقی، رد و به فضای تاریک و وهم انگیز آن وارد شدیم کاری که شاید بزرگ ترین پشیمانی زندگیم باشد، پس از گشتن تمام گوشه و کنار های عمارت به این نتیجه رسیدیم که هرگز نمی توانیم نفوذی را پیدا کنیم اما چیزی درمورد ماریا برایم عجیب بود، او اصلا نمی‌ترسید! می دانم قرار است چشم هایت را در حدقه بگردانی و بگویی او از هیچ چیز نمی‌ترسد، اما شما آن فضا را ندیدید، هرکس بود از آن اتمسفر تاریک با خطوط چنگ بر روی تابلو ها تنش می‌لرزید، ولی چهره ماریا جوری بود که انگار دارد از نمایش لذت می‌برد، دقیقا همان پوزخند شیطانی مغرورش را زده بود، داشتیم از عمارت خارج می‌شدیم که صدای بنگ بلندی آمد، سرم را به طرف راست چرخاندم، جایی که صدا آمده بود و مردی را دیدم حدودا ۴۰ ساله با کت و شلوار و کراوات مشکی انگار می‌خواست در سایه ها قایم شود شوک برانگیز ترین چیزی که در وجودش توجهم را جلب کرد، چشمانش بود که از نظر من نمونه بارز کلمه انتقام بود، همان لحظه چیزی در ذهنم جرقه زد،‌ او همان نفوذی بود اما او تنها نفوذی نبود، صدای ماریا را از پشت شنیدم:« خوابای خوب ببینی..... تام!» پس از آن چشمانم سیاهی رفت و سه روز بعد در جنگلی که در آن اسلحه خانه با اسلحه های تقلبی وجود داشت بیدار شدم شاید بپرسی از کجا مدت زمان بی‌هوش بودنم را فهمیدم، در اصل این را مدت ها بعد فهمیدم وقتی که روز ششم خواستم به ملاقات تو در سازمان بیایم و با مراسم ترحیم خودم مواجه شدم تاریخ مرگ روی قبر برای شش روز پیش بود، قبری که هیچ جسدی داخل آن نبود، تابلو بود کار ماریا و آن نفوذی دیگر است، سرگردان و حیران به پایگاهی برگشتم که تو، آنجل و آن پسرک بنوآ، الان در آن روزگار می‌گذرانید، حقیقت این است که پس از اینکه در جنگل به هوش آمدم فهمیدم چیزی درست نیست به همین دلیل تصمیم گرفتم مدتی در آنجا مخفی شوم، خجالت آور است که بگویم علی‌رغم هشدارهای تو، رابرت، همیشه دزدکی به بازی تو و آنجل نگاه می کردم و البته در آن لحظه حدود ۱۰ سال بعد از آن سال های کودکی هنوز رمز پایگاه پدرت را به خاطر داشتم، امیدوارم از اینکه بدون اجازه وارد شدم ناراحت نشوی، شوخی کردم!این تمام داستان بود امیدوارم بهت کمک کرده باشه، آنجل خداحافظ!می‌خواستم سرم را به دیوار بکوبم وینکلی جواب مهم ترین سوال را نداده بود آمدم به آنجل بگویم مطمئن هست که تمام نامه را خوانده و خطی را جا نه انداخته است که ناگهان یک برگه کوچک از زیر ۳ صفحه نامه ای که نوشته بود سُر خورد و آرام روی زمین افتاد رویش با خط بزرگ نوشته بود، تنها برای رابرت همه به هم زیر چشمی نگاه کردیم و در یک آن به سمت برگه هجوم بردیم، احساس کردم دستم به چانه بنوآ خورد و او گفت:« آخخخخ.» آنجل از فرصت سوءاستفاده کرد شنیدم که گفت:« آها گرفتمش.»سعی کردم نامه را از دستش کش بروم:« بی‌خیال آنجل اون نامه برای منه!»دستش را جوری که انگار دارد مگس می‌پراند به سمتم سراند و شروع به خواندن نامه کرد:« رابرت می‌دونم از پایان نامه قبلی جا خوردی ، شوخی خوبی بود نه؟! کلی موقع نوشتنش خندیدم در هر صورت به خاطر خوبی های گاه به گاهی که باهام داشتی نتونستم این سؤالت رو بی‌جواب بذارم، تو کانال فاضلاب ازم پرسیدی چرا ۲ سال مخفی شدم ممکنه یکم تعجب کنی اما حقیقت اینه که پس از برگشتم از مراسم ترحیم شخصی در پایگاه منتظرم بود وقتی وارد شدم متوجه حضورش شدم حضور خشک و متناقض با اطراف سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم اما حتی نتوانستم یک کلمه به زبان بیاورم با گام های سنگین نزدیک شد و در گوشم زمزمه کرد تو هیچ چیز ندیدی، باید این قدر مخفی بمونی تا فراموش بشی و بعد همان جور که آمده بود رفت باعث شرمساری است که اعتراف کنم آن لحظه حتی تلاش نکردم متوقفش کنم انگار.... چه جور بگم انگار هیپنوتیزم شده بودم بعد از اون دیگه هرگز در پایگاه به صدای من واکنش نشون نمی داد و باز نمی شد فقط در زمان های مشخص گاهی جلوی در غذا بود و گاه پوشاک خدا را شکر می‌کردم که حداقل مرا اینجا تک و تنها رها نکرده اند تا بمیرم گاه می‌توانستم از پایگاه بیرون بروم و آشغال های پایگاه را بیرون بگذارم اما به مدت زمان خیلی کم چون هروقت بیش از مدت مجاز می‌ماندم روز بعد بدون اینکه دلیلش را بدانم در روی تخت پایگاه بودم چندبار سعی کردم این موضوع را امتحان کنم و ببینم راه دررویی دارد یا نه و به این نتیجه رسیدم که یک نفر همیشه در حال تعقیبم است، تصمیم گرفتم وقتم را به فکر کردن راجع به اتفاقی که واقعا افتاده بود بگذرانم به یاد حرف های جانسون افتادم، هنگامی که به دنبال رد نفوذی بودیم، او مدام می‌گفت، پدرت به خاطر او در آن مأموریت پیدا کردن شورشی ها کشته شده در آن تحقیقات آن ها به شخصی برخوردند به نام ردکلیف کسی که تو او را پدر آنجل می‌نامی، جانسون تمامی این ها را می‌دانست، که او قاتل پدرت است. اما بالاخره در ۲۳ دسامبر ۲۰۱۲ در پایگاه باز شد و درکمال تعجب کسی نبود که تعقیبم کند به کانال فاضلاب رفتم و سعی کردم از راه های زیرزمینی با ماریا ارتباط بگیرم که خودتان می‌دانید سرنوشتم چه شد و الان در این جای نمور و لغزنده من به نتیجه نهایی خود رسیدم شخصی که پس از من به ریاست رؤسا رسید نفوذی سازمان بود شخصی که در گذشته دو دختر داشت به نام های آنجل و ماریا پس از مرگ مادر این دو دختر پدر آنها یکی را نزد خانواده‌ای ثروتمند اما خسیس گذاشت و دیگری را نزد خدمتکار مرد جوانی گذاشت که پسری ۷ ساله داشت او شخصی که مأمور دستگیری او بود را در مأموریتش به قتل رساند و ۱۰ سال بعد به همراه دخترش که در آن عمارت اربابی خشن بزرگ شده بود سعی کرد من را به قتل برساند و جسدم را در جنگل ارواح مخفی کند زیرا او شخصی بود که با یکی از سرگردان نظامی خارجی همدست بود و سلاح های تقلبی را جایگزین سلاح های اصلی می‌کرد، حدس می زنم بعد از خواندن این نامه هم به بعضی‌ سؤالاتتان پاسخ داده باشم و هم سؤالات جدیدی برایتان ایجاد کرده باشم به هر حال واقعیت تلخ است، این طور نیست .....مانستر؟هنوز وقتی آن روز را با خود مرور می‌کنم، باورم نمی‌شود که چه طور این اتفاقات جلوی چشم من افتادند! اما نفهمیدم، باید از اول می‌دانستم که وقتی ردکلیف این جور دخترانش را از بچگی می‌پاید حتما از آن ها انتظاراتی داشته، خوشحالم که آنجل را برای همدستی خودش انتخاب نکرد قطعا ماریا برای این کار بهتر بود اما.... کمی دلم به حال ماریا می‌سوزد او هیچ گاه بچگی خوبی نداشت و احتمالا بزرگسالی خوبی هم نخواهد داشت.بالاخره صدای غرش ماشین فروکش کرد و عملیات جابه‌جایی سلاح ها به پایان رسید، و من و آنجل هم می‌توانستیم از پشت بوته ها خارج شویم همچنان که شاخ و برگ ها را از مسیرمان کنار می‌زدم فکر کردم برگشتن به آن فاضلاب چه حسی خواهد داشت.داستان ادامه دارد........پی‌نوشت:پایان قسمت نهمسلام دوستان🌷ببخشید که این چند روز فعالیتی نداشتم، درگیر امتحانات بودم و هستم😊، این قسمت رو تقدیم نگاه گرمتون می‌کنم.💫با تشکر از دختر خاله عزیزم که در نوشتن این قسمت به من قوت قلب بسیاری داد.💖فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 20:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چند جمله بیشتر از یک کتاب حرف برای گفتن دارند 📖✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-v4w4lwmjye9v</link>
                <description>بعضی وقت‌ها لازم نیست جمله‌ها طولانی باشند تا اثرشان عمیق باشد.گاهی یک فکر کوتاه، بیشتر از یک کتاب طولانی در ذهن آدم می‌ماند.«هدف حقیقی کتاب‌ها آن است که ذهن را به دام فکر کردن بیندازند.»🧠— کریستوفرمورلیشاید همین باشد فرق کتاب با هر متن دیگری؛این‌که قرار نیست فقط چیزی به ما اضافه کند، بلکه کاری می‌کند دوباره فکر کنیم.«تکنولوژی بد نیست. اگر بدانید از زندگی چی می‌خواهید تکنولوژی می‌تواند کمکتان کند تا آن را به دست آورید. اما اگر ندانید از زندگی چه می‌خواهید تکنولوژی خیلی راحت هدفتان را برایتان تعیین و کنترل زندگی‌تان را در دست می‌گیرد.»📱—۲۱ درس برای قرن ۲۱ / یووال نوح هراری«اگر یاد بگیریم به خودمان متکی باشیم به‌نحوی که دیگر وابسته تایید دیگران نباشیم می‌توانیم از شدت احساس تنهایی‌مان بکاهیم.»👤— فلسفه تنهایی / لارس اسوندسنو در نهایت، جمله‌ای که انگار خلاصه‌ی یک نسل است:«ما غیر از آرزوهای بزرگ تقصیری نداشتیم.»💫— سووشون / سیمین دانشورپی‌نوشت‌:سلام دوستان🌷امروز باتوجه به نزدیک شدن به قسمت های پایانی و همچنین به علت حفظ کیفیت و تصویر سازی بهتر صحنه های، داستان«ما می‌توانیم»، قسمت نهم منتشر نخواهد شد.اگر هنوز با داستان «ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم:آخرین امانت💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 18:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی پنهان کتاب‌ها✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-crnpcpkf9x9b</link>
                <description>📚 آیا می‌دانستید؟کتاب خواندن فقط یک سرگرمی نیست؛ بلکه یکی از بهترین سرمایه‌گذاری‌ها برای ذهن و زندگی شماست. ✨مطالعات نشان می‌دهند که کتاب خواندن می‌تواند:🙂 استرس را کاهش دهد و آرامش بیشتری ایجاد کند🧠 ذهن را تقویت کرده و از آن محافظت کند🧓🏻 با تحریک مغز به پیشگیری از آلزایمر کمک کند💆🏼‍♀️ کیفیت خواب را بهبود ببخشد🙆🏻‍♀️ همدلی و درک دیگران را افزایش دهد👩🏼‍🔬 آگاهی و دانش شما را گسترش دهد📚 دایره لغاتتان را غنی‌تر کند⏰ تمرکز و توجه را افزایش دهدهر صفحه‌ای که می‌خوانید، قدمی به سوی نسخه‌ای آگاه‌تر، آرام‌تر و قوی‌تر از خودتان است.«همیشه تصور می‌کردم بهشت چیزی شبیه یک کتابخانه است.»— خورخه لوئیس بورخس 📖✨شما این روزها مشغول خواندن چه کتابی هستید؟ 🌱اگر هنوز با داستان «ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم:آخرین امانت💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 15:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت هشتم:آخرین امانت</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-u7s8qxq7gucj</link>
                <description>فصل نونزدهم:جانسون درحالی که کمک می‌کرد آنجل را بلند کنم برای بارهزارم با استرس تکرار کرد:« باید از اینجا برید، زود باشید!.»پیرمرد عرق از سر و رویش می‌ریخت، اما من اصلا به این چیز ها اهمیت نمی‌دادم، یک ابرویم را بالا انداختم:« اینجا چی‌کار می‌کنی.»آنجل را به سمتم هل داد:« الان وقتش نیست مانستر.»اصرار کردم:« چرا وقتشه جانسون، تو همیشه همه چیز رو ازم مخفی می کردی، مکث کردم،حتی اینکه پدرم به قتل رسیده.»پیرمرد چشم غره‌ای رفت:« با من بیا اول باید از اینجا خارج شید.»در نهایت پنهان کاری و وحشت از این راهرو به آن راهرو می‌رفتیم تقریبا از پنج پیچ گذشته بود.دستش را دراز کرد و به انتهای راهرو اشاره کرد که به نوری می‌رسید:«خیلی خوب این مسیر رو مستقیم ادامه بدید تا به راه خروج برسید.دیگر طاقت نیاوردم:« زود باش، اینجا چه خبره؟»چشمانش را در حدقه چرخاند، آهی کشید:« وقتی سوراخ رو دیدم فهمیدم میری اون تو،به آنجل اشاره کرد،برای نجات اون.»خودم را جمع و جور کردم، این اولین بار بود که جوابم را می‌داد.-تصمیم گرفتم دنبالت کنم، چون معلوم بود یه تله است.این پا و آن پا کردم، یعنی حتی اوهم فهمیده بود!؟ناگهان با خودم گفتم:« پس اینکه احساس کردم کسی تعقیبم می‌کند درست بود.»-کی اونجاست!؟وحشت زده به انتهای راهرو، جایی که ازش می‌آمدیم، نگاه کردم، صدای نحسِ هافمن بود،، تعجب کرده بودم چرا تا الان کسی متوجه گم شدمان نشده بود.به جانسون نگاه کردم:« تو باید باهامون بیای.»گوشه چشمش چروک افتاد:«من حواسشونو پرت می‌کنم شما برید.»مردد نگاهش کردم.-بی‌خیال رابرت فکر کردی چی‌کار می‌تونن با یه پیرمرد بکنن؟»می‌خواستم بهش بگویم خیلی کارها، آن هم وقتی پای ماریا وسط باشد، اما از آن کلمه متعجب شده بودم،رابرت.پس از چندین سال بالاخره آن را به کار برده بود!-چی‌شده هافمن؟ماریا بود!به جانسون نگاه کردم، یعنی این خداحافظی بود؟پس باید آخرین سوالم را ازش می پرسیدم.-اما...اما، خواهش می‌کنم بگو مأموریت فوق محرمانه پدر چی‌بود؟نفس عمیقی کشید، برای لحظه‌ای احساس کردم دوباره می خواهد طفره بروداما بالاخره آخرین جوابش را داد:« پیدا و دستگیر کردن شورشی ها.»زیر چشمی نگاهم کرد،منتظر واکنشم بود اما من نمی دانستم چه بگویم، سپس انگار تصمیمش را گرفته بود.دستش را داخل جیب کتش برد و چیزی را در دستم گذاشت.به کف دستم نگاه کردم.عکس سیاه و سفیدی از یک مرد جوان بود؛ بیشتر از چهل سال نداشت،اما نگاهش به طرز عجیبی آشنا بود... همان نگاه تشنهٔ انتقام.دستم را گرفت :« رابرت، باید به حرفم گوش کنی، ببین،به عکس اشاره کرد،دم گرفت و سپس بازدم تندی داد:« این قاتلِ باباته، بهم قول بده پیداش می‌کنی.»دنیا دور سرم درحال دوران بود، به خودم آمدم و دیدم جانسون در لحظه آخر من و آنجل را به گوشه‌ای برده.و حالا.... ماریا دارد او را می‌برد.با صدای آنجل از افکارم درآمدم:« رابرت باید سریع از اینجا فرار کنیم.»-درسته زودباش.دستش را در دستم فشردم و به سمت خروجی حرکت کردیم تنها چیزی که در ذهنم می‌گذشت این بود که، درسته، اما به کجا باید فرار کنیم؟دنیا بر علیه ما شده بود و راهی برای مقابله با آن نداشتیم.فصل بیستم:سرم درد می‌کرد و تیر می‌کشید، سعی کردم از جایم بلند شوم اما انگار با یک چماق فلزی به سرم ضربه زده بودند و هزار بار در دست انداز ها بالا پایین رفتن باشد، چشمانم سیاهی می‌رفت و هروقت سعی می‌کردم چشم چپم را باز کنم از درد به خودم می پیچیدم.-به نظرت حالش خوب میشه؟حس می‌کردم سرم از وسط شکافته شده. صداها دور و نامفهوم بودند اما این صدا خیلی شبیه صدای بنوآ بود.صدایی عصبانی و پرتوقع جوابش را داد:« فکر کردی با اون ضربه‌ای که بهش زدی ممکنه زنده بمونه.»با خودم گفتم:« آنجل!»اما این چطور ممکن بود؟ باید یه بار دیگه سعی می‌کردم بلند شوم.تقریبا داشتم از حالت تکیه خارج می‌شدم که دوباره چشمم سیاهی رفت، زیر لبی ناله کردم:«آخخخ.»مرد جوان به سمتم آمد، نمی‌توانستم اعضای صورتش را ببینم.-صبر کن! داره به هوش میاد.کسی که فکر می‌کردم آنجل است، به دو پیش مرد جوان آمد و شروع کرد به تکان دادنم.-رابرت، رابرت، صدامو میشنوی؟انگار داشت گریه می‌کرد، صدایش لرزان بود.تلاش سومم برای بلند شدن را انجام دادم؛ این دفعه مرد جوان سعی کرد کمکم کند، زیر بغلم را گرفت و شانه ام را روی پشتش محکم کرد، بالاخره توانستم بایستم.زن جوان، که دیگر مطمئن بودم آنجل است، دستور داد:« ببرش اونجا روی تخت.»مرد جوان اطاعت کرد، حتی حرکاتش هم مثل بنوآ بود.در نهایت کنار تختی خونی متوقف شدیم، حدس زدم همان تختی باشد که آنجل را روی آن خوابانده بودم، پس هنوز از پایگاه خارج نشده بودیم.نشستم روی تخت، و برای چند دقیقه احساس آرامش کردم، پس خطری تهدیدمان نمی‌کرد.آنجل، مرد جوان را تقریبا هل داد و به سمتم آمد:« رابرت می‌تونی منو ببینی؟ می‌دونی من کیم؟»گیج شده بودم، مگه چه بلایی سرم آمده بود که اینقدر نگران بود.با نگرانی از جایش پرید و دستانش را روی صورتش گذاشت:« وای نه! وای نه! اون نمی‌تونه منو ببینه.»خشمگینانه به سمت مرد جوان رفت انگار می‌خواست دعوا راه بیاندازد، انگشتش را به سمت او گرفت و با قدم های بلند نزدیکش شد، مرد جوان که نمی‌دانست چه کار کند مدام زیرلب عذرخواهی می‌کرد و جملات نامفهومی می‌گفت.تصمیم گرفتم این قائله را خطم کنم:« آ...آنجل.»آنجل انگار برق گرفته باشدش به سمتم چرخید، چند ثانیه بعد کنارم روی تخت نشسته بود، صدایش از نگرانی می‌لرزید:« رابرت می‌تونی منو ببینی.»هنوز حرف زدن برایم سخت بود، فقط سر تکان دادم.ایندفعه از خوشحالی به هوا پرید:« خدایا شکرت، خدایا شکرت.»مرد جوان که نفس راحتی کشیده بود بالاخره بازدمش را رها کرد:« آره خدارو شکر به خیر گذشت وگرنه..»آنجل چشم غره‌ای به او رفت که باعث شد حرفش را بخورد، سرتکان دادم اینجا چه خبر بود هرچه می‌گذشت بیشتر مرد جوان شبیه بنوآ می‌شد.تصمیم گرفتم از خودش بپرسم:« بنوآ اینجا چی‌کار می کنی؟»دیدم که مرد جوان خشکش زد و آب دهانش را قورت داد، آنجل اشاره کرد که یعنی زود باش بهش بگو دیگه.-من... مندرکمال تعجب زانو زد و گریان گفت:« منو ببخشید موسیو مانستر، خواهش می‌کنم،به آنجل نگاه کرد و ملتمسانه ازش خواست پادرمیانی کند، اما آنجل فقط با خشم نگاهش را کج کرد.بنوآ سرش را پایین انداخت، انگار از زمین می خواست کمکش کند.من که کم کم حالم داشت سرجایش می‌آمد به بنوآ نگاه کرد پسری که بیش از ۱۸ سال نداشت و تازه در پایگاه استخدام شده بود، سرم را کج کردم و نگاه معناداری به او انداختم:« بابت چه چیزی باید ببخشمت؟»چشمانش را به بالا سراند و مضطرب نگاهم کرد انگار می خواست چیزی بگوید اما سپس سرش را پایین انداخت و زیرلبی گفت:« قسم می‌خورم این کار را به خاطر خانواده‌ام کردم.»دوباره سرش را بالا آورد و اشک بار نگاهم کرد:« دستور اون بود، راست می‌گم، شما باید حرفم رو باور کنید.»انگار چهره‌ام به یک علامت سوال بزرگ تبدیل شده بود، آنجل بنوآ را عقب راند و بهش تشر زد:« با این کارا فقط گیج ترش می‌کنی!»آمد کنارم نشت و دستانم را گرفت:« رابرت، مسئله اینکه....نفس عمیقی کشید:« بنوآ به دستور ردکلیف اینجاست تا تو رو بکشه.»فصل بیست و یکم:تقریبا نیم ساعت از زمانی که از کانال خارج شده بودیم می‌گذشت، در طول مسیر نگران جانسون بودم اما نمی دانستم چرا، آنجل کنارم نفس نفس می‌زد و سعی می‌کرد پا به پایم پیش بی‌آید:« رابرت دیگه نمی‌تونم، خواهش می‌کنم بریم اونجا.»به پارک آن سمت خیابان اشاره کرد، فکر کردم چند دقیقه استراحت به جایی برنمی‌خورد، کمکش کردم تا آنجا پیش بی‌آید، پارک در شب فضای وهم آلودی پیدا کرده بود و از همه طرف ما را می‌پایید، نور تیر های چراغ برق تنها بخش کوچکی از پارک را روشن کرده بود در آن بخش یک تاب کوچک وجود داشت تصمیم گرفتم آنجل را روی آن بگذارم تا استراحت کند، بعد رفتم سر و گوشی آب بدهم تا شاید کمی غذا پیدا کنم.چند دقیقه بعد دست از پا دراز تر پیش آنجل برگشتم، و در کمال تعجب دیدم دارد به چیزی نگاه می‌کند.گفت:« چقدر شبیه اونه.»نزدیک تر شدم و فهمیدم عکسی در دست دارد و در کمال تعجب دیدم، عکسی است که..... خب عکس قاتل پدرم است، جیب هایم را گشتم، فکر کنم موقع کمک کردن به آنجل از جیبم افتاده بود.کنارش نشستم و سرم را عقب راندم و دستانم را روی پیشانی‌ام گذاشتم، همه چیز خیلی درهم ریخته بود ، آن جور که جانسون می‌گفت این عکس، قاتل پدرم را نشان می‌داد، کسی که در تمام بچگیم لعن و نفرینش می‌کردم.آنجل با صورتی ترکیب از درد و گیجی ازم پرسید:« این مال توئه رابرت؟»از زیر دستهایم سرتکان دادم:« این رو جانسون قبل از اینکه.....به حالت نشسته درآمدم و سرم را در میان دستهایم گرفتم، فکر کنم در مرز جنون بودم.ادامه دادم:« قبل از اینکه از هم جداشیم بهم داد.»-چه عجیب چرا جانسون باید عکس اون رو داشته باشه؟از جا پریدم:« مگه تو اونو میشناسی.»نگاه معناداری بهم انداخت:« بی خیال رابرت، درسته یکم تو این عکس بد افتاده اما مطمئنم می دونی کیه خودت گفتی همیشه درخونمون می‌دیدیش.»مثل برق گرفته ها عکس را از دستش بیرون کشیدم و نگاه دقیق‌تری به آن انداختم، دوباره آن چشم ها، چشم هایی که داد می‌زدند، انتقام!جانسون می‌دانست، او می‌دانست قاتل پدرم کیست به همین دلیل این را به من داد، نه اینکه او را پیدایش کنم بلکه انتقامش را بگیرم، کاری که خود قاتل کرده بود.آنجل نگران نگاهم کرد:« چیزی شده که من نمی‌دونم.»وقتی دید جوابی از من نمی‌آید ادامه داد:« زودباش رابرت، بهم بگو چرا عکس پدر واقعیم باید دست اون باشه؟»مضطرب بود، نمی‌دانستم چه جوابی باید به او بدهم، این قضیه خیلی بزرگ بود.آمدم جوابش را بدهم که صدایی از لای بوته ها شنیدم.صدای داد و فریاد یک گروه بزرگ از مردم.رو به آنجل کردم:« شورشی ها.»آنجل با چهره‌ای پر از سوال نگاهم کرد.-اما این امکان نداره اونها تقریبا ۲ ساله که ناپدید شدن.با خودم گفتم، درست پس از ناپدید شدن وینکلی....ذهنم جرقه زد، و به ریاست رسیدن ردکلیفبه عکس نگاه کردم خودش بود!تازه از کشف جدیدم حیرت کرده بودم که متوجه شدم صدا ها دارند نزدیک تر می‌شوندحتی بینشان صدای چکمه نظامیان هم به گوش می‌رسید.وحشت زده به آنجل نگاه کردم، او هم به من نگاه کرد، فهمیدم او هم همه چیز را فهمیده.هردو هم زمان از جا بلند شدیم، انگار درد هایمان را فراموش کرده بودیم، وقتی پای مرگ وسط بود هیچ چیز دیگر اهمیت نداشت.با سرعت از پارک بیرون دویدیم به سمت جنگلی حرکت کردیم که خیلی آشنا بود، یادآور خاطات کودکیم، تابلو خطر جنگل ارواح، به ما چشمک می زد.به آنجل نگاه کردم،دستش را در دستم محکم تر کردم و داد زدم:« فرار کن!»چون دیگر می‌دانستیم با چه کسی طرفیمردکلیفو صادقانه آن شخص، شخص خوبی نبود.داستان ادامه دارد......پی‌نوشت:پایان قسمت هشتم🌙 گاهی یک عکس قدیمی بیشتر از هزار اعتراف حرف برای گفتن دارد...و گاهی حقیقت آن‌قدر نزدیک بوده که سال‌ها از کنارش رد شده‌ایم و ندیده‌ایمش.فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 08:01:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای، کتاب و چند جمله که ارزش فکر کردن دارند☕📚</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-gjlb8l76bohd</link>
                <description>بعضی جمله‌ها فقط چند کلمه‌اند، اما تا مدت‌ها در ذهن آدم می‌مانند. امروز چند جمله از نویسندگان مختلف را با هم می‌خوانیم:📖 ویکتور هوگو:«خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد: یا کتاب‌های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند.»📖 ویلیام شکسپیر:«کتاب، هم‌نشینی است که تو را خسته و ملول نمی‌سازد، دوستی است که تو را فریب نمی‌دهد و رفیقی است که به تو آزار نمی‌رساند.»📖 فرانک لوبویتز:«قبل از صحبت کردن فکر کنید، قبل از فکر کردن مطالعه کنید.»📖 مارگارت اتوود:«و در پایان، همه ما تبدیل به قصه می‌شویم.»📖 سی. اس. لوئیس:«ما کتاب می‌خوانیم تا بفهمیم که تنها نیستیم.» 🫂📖 هلن اکسلی:«کتاب‌ها چیزهای خطرناکی هستند؛ روی بهترین‌هایشان باید نوشت: این کتاب می‌تواند زندگی‌تان را عوض کند.»📖 بیل واترسون:«روزهای بارانی باید در خانه سپری شوند؛ با یک فنجان چای و یک کتاب خوب.» ☕📚✨ شما بیشتر با کدام جمله موافقید؟ یا اگر جمله‌ی ماندگار دیگری در ذهن دارید، خوشحال می‌شوم آن را با ما به اشتراک بگذارید.اگر هنوز با داستان «ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران❤️حمایت شما موجب دلگرمی من است❤️</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 14:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🧭🍎🦚 عجیب اما واقعی؛ نویسنده‌ها این‌گونه می‌نوشتند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%F0%9F%A7%AD-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF-ovajzxbibsxj</link>
                <description>وقتی نویسنده‌ها ایده‌هایشان را گم نمی‌کردند! ✍️«ولادیمیر نابوکوف» نویسنده مشهور، رمان‌هایش را روی برگه‌های معمولی نمی‌نوشت؛ او از کارت‌های کوچک استفاده می‌کرد! 😮این کارت‌ها داخل یک جعبه نگهداری می‌شدند و او می‌توانست هر زمان که خواست ترتیبشان را عوض کند. به همین دلیل مجبور نبود داستان را از ابتدا تا انتها به صورت خطی بنویسد.جالب‌تر اینکه چند کارت را زیر بالش خود می‌گذاشت تا اگر نیمه‌شب ناگهان ایده‌ای به ذهنش رسید، قبل از فرار کردن ایده آن را یادداشت کند! 🌙✨راستش را بخواهید، بعد از فهمیدن این موضوع دیگر نمی‌توانم برای گم کردن ایده‌هایم بهانه‌ای بیاورم! 😅🍀 حیوانات و نویسنده‌ها؛ رفاقتی قدیمی!«ادگار آلن پو» آن‌قدر گربه‌اش «کاترین» را دوست داشت که او را فرشته نگهبان خود می‌نامید. گفته می‌شود این گربه تنها دو هفته پس از مرگ صاحبش از دنیا رفت. 🐈💔اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود!«فلانری اوکانر» هم عاشق حیوانات، به‌خصوص پرندگان بود. او در خانه‌اش از بوقلمون، بلدرچین، قرقاول و اردک نگهداری می‌کرد و حتی یک‌بار از طریق پست چند طاووس سفارش داد! 😮🦚شاید به همین دلیل است که گاهی نویسنده‌ها فقط از آدم‌ها الهام نمی‌گیرند؛ گاهی حیوانات هم بخشی از دنیای داستان‌هایشان می‌شوند. ✨📚📖 رازهای عجیب خلاقیت نویسنده‌ها!«آنتونی برجس» زمانی که از نوشتن بخش‌های خسته‌کننده متنش کلافه می‌شد، یک فرهنگ لغت را به‌طور تصادفی باز می‌کرد و سعی می‌کرد فقط از کلمات همان صفحه استفاده کند! 😅«چارلز دیکنز» هم همیشه یک قطب‌نما همراه خود داشت و معتقد بود اگر رو به شمال بخوابد، خلاقیتش بیشتر می‌شود! 🧭و اما «آگاتا کریستی»...او می‌گفت بعضی از بهترین ایده‌های داستان‌های جنایی‌اش هنگام خوردن سیب در وان حمام به ذهنش رسیده‌اند! 🍎🛁🔍حالا سؤال اینجاست:اگر قرار بود شما هم یک عادت عجیب برای نویسندگی داشته باشید، چه چیزی را انتخاب می‌کردید؟ 😄پی‌نوشت:سلام دوستان 🌷امروز قسمت جدید منتشر نمی‌شه. دوست نداشتم چیزی رو عجله‌ای بنویسم و فقط برای اینکه پست خالی نباشه منتشرش کنم. ترجیح می‌دم هر بخش رو وقتی آماده شد با خیال راحت و کیفیتی که شایسته‌ی همراهی شماست منتشر کنم.اگر هنوز با داستان «ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانممنونم که صبورانه داستان رو دنبال می‌کنید و با نظراتتون بهم انگیزه می‌دید. ❤️</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 13:23:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📂پرونده شخصیت: ادوارد جانسون🕵️✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86%EF%B8%8F-qlx2tc3g7scf</link>
                <description>👤 ۱. اطلاعات هویتی و پایه‌ایسن: حدود ۵۰ سال ⏳جایگاه در سازمان: رئیس کل سازمان مقاومتوضعیت تاهل: هرگز ازدواج نکرده (تمام زندگی‌اش را وقف سازمان و یک عهدِ قدیمی کرده است).رابطه خانوادگی: صمیمی‌ترین دوستِ لرد آنر (پدر مرحوم مانستر).👤 ۲. ظاهر، استایل و پرستیژ (شیک‌پوشِ محجوب)چهره: برعکس دنیای خشنِ جاسوس‌ها، جانسون چهره‌ای نرم، آرام و موقر دارد. خطوط پیشانی‌اش نشان از غمی کهنه دارد، اما چشمانش همیشه با نوعی مهربانیِ غم‌انگیز به مانستر خیره می‌شود. 👁️پوشش: بسیار شکیل و شیک‌پوش. او همیشه کت‌وشلوارهای دست‌دوزِ اتوکشیده و تمیز به تن دارد. کفش‌های چرمی واکس‌خورده و ساعت جیبی قدیمی که یادگار دوران جوانی‌اش است. این شیک‌پوشی، نقابِ او برای پنهان کردنِ آشفتگیِ درونی‌اش است. 👔👞لحن صحبت: شمرده‌شمرده، فروتن و بسیار مودبانه. او هرگز صدایش را بالا نمی‌برد و همیشه با وقار صحبت می‌کند.( گرچه گاهی برای محافظت از عزیزانش این اصل را زیر پا می‌گذارد)🧠 ۳. ویژگی‌های روانی و اخلاقیبسیار مهربان و فروتن: او تشنه قدرت نیست. اگر به جایگاه رئیس کل رسیده، فقط برای این بوده که دستش برای پیدا کردن قاتل آنر باز باشد.سنگ صبور مخفی: او سنگینیِ رازهایی را به دوش می‌کشد که هر کدامشان برای نابود کردن یک مرد کافی است. با این حال، همیشه ترجیح می‌دهد خودش رنج بکشد تا دیگران. 🌧️عذاب وجدان مداوم: کابوس‌های او همیشه بوی «کلروفرم» می‌دهند. او خودش را مقصر مرگ دوستش می‌داند چون در لحظه سرنوشت‌ساز، بیهوش روی زمین افتاده بود.🛡️ ۴. رازهای مگو (آنچه در سایه‌ها پنهان است)🔐 راز اول: فرشته نجات در تاریکی (سهم مانستر)زمانی که مادر مانستر او را بار دار بود و لرد آنر در مأموریت به سر می‌برد، نظامیان به خانه آن‌ها حمله کردند. این جانسون بود که جانش را به خطر انداخت و آن‌ها را از آن مهلکه نجات داد. مانستر هرگز این حقیقت را نمی‌داند و فکر می‌کند جانسون فقط یک دوستِ خانوادگی معمولی بوده است. 👶🤰🔐 راز دوم: تراژدیِ کلروفرم و خون 🧪در آن مأموریت تلخ و کذایی، جانسون به همراه آنر و پائول وارد عمارت شدند. اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، شخصی از پشت سر او را با دستمالی آغشته به داروی بیهوشی (کلروفرم) بی‌هوش کرد. وقتی بیدار شد، جهان روی سرش خراب شد:جسد بی‌جان آنر در کنارش افتاده بود. 🩸☠️اثری از سرگرد پائول نبود (که بعداً مشخص شد به دشمن پیوسته است).او این بی‌هوش شدن را از همه پنهان کرد؛ زیرا اگر بقیه می‌فهمیدند او در زمان مرگ دوستش بیهوش بوده، هرگز نمی‌توانست به صندلی ریاست برسد و پرونده قتل آنر را شخصاً پیگیری کند.🔐 راز سوم: حمایت از سارق پرونده برای بقای رابرت 📁🕵️‍♂️با مرگ ناگهانی وینکلی، همه‌چیز به هم ریخت. جانسون فهمید که اگر پرونده مأموریت قدیمی برملا شود، راز بی هوشی او و فراتر از آن، نقشه‌ای که برای محافظت از مانستر دارد لو می‌رود. با این حال هنگامی که خبر دیده شدن پرونده در دادگاه به گوشش رسید برای اینکه مانستر با بالادستی درگیر نشود، از مظنون اصلی حمایت کرد، هافمن!🔗 ۵. رابطه جانسون و مانستر (پیوند ناخودآگاه)دستان پدرانه: مانستر در نوجوانی، بعد از مرگ پدرش، هرگز به زبان نیاورد؛ اما در عمق ناخودآگاهش حس می‌کرد دست‌های جانسون، تنها دست‌هایی هستند که گرمای دستان پدرش را دارند. 🤝خط قرمز ناخودآگاه: با اینکه مانستر به عنوان یک جاسوس شکاک گاهی به جانسون ظنین می‌شود، اما مانستر هرگز نمی‌توانست نام جانسون را در ذهنش کنار واژه‌ی خائن قرار دهد. یک پیوند عمیقِ روحی و غریزی بین این دو وجود دارد که مانستر هنوز دلیلش را نمی‌داند.این پست را با یکی از جملات داستایفسکی تمام می‌کنیم:«هیچ چیز در این جهان دشوارتر از گفتن حقیقت نیست.»بله، بعضی مردان اما سال‌ها با حقیقت زندگی می‌کنند؛ بی‌آنکه جرئت گفتنش را داشته باشند.فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-sjsjpzsve8ga</link>
                <description>فصل شانزدهم:کور مال کورمال در جنگل پیش می‌رفتم، تقریباً دو ساعت از ورودمان گذشته بود، خوشبختانه تعقیب کنندگانمان هم کم کم خسته می‌شدند، به تنها امیدم چنگ زده بودم، طنابی که ما را به پایگاه پدرم می‌رساند، حدود ۱۰ دقیقه پیش آنجل از شدت درد از هوش رفته بود و من دیگر نمی‌دانستم باید چه کار کنم، نباید امیدم را از دست می‌دادم، از دست دادن امیدم به معنای تسلیم شدن برای نجات جان آنجل بود اگر آنجل می رفت..... شاید بالاخره برای بار دوم می‌مردم!الیاف زبر طناب کف دستم را خراشید، لبهایم از هم باز شد و لبخندی روی صورتم نشست.نزدیک شده بودیم.ـ قربان! اینجان! دارن میرن سمت شمال!هول کردم، سرجایم خشکم زد و نفسم به شماره افتاد، در دلم به آن سرباز کلی بد و بیراه گفتم و دوباره به دویدن افتادم؛ با تمام سرعتی که مردی خسته، در حالی که دختری بیهوش را بر دوش حمل می‌کرد، می‌توانست داشته باشد.برای گمراه کردن نظامیان به صورت مارپیچ را می رفتم، اما با هشدار آن سرباز، الان همه‌شان می‌دانند که نور چراغ هایشان را کجا بگیرند، روی من!به خودم گفتم:« حداقل شورشی رفته اند.»اما تا به خودم بیایم دیدم دارم در یکی از تله هایشان می افتم، به سرعت جهتم را تغییر دادم، مجبور شدم مسیر دیگری برای رسیدن به پایگاه را انتخاب کنم.به مرکز جنگل رسیدم، می توانستم احساسش کنم، نزدیک بودن پایگاه پدرم را می‌گویم! آن لحظه مطمئن بودم پایگاه باید جایی این اطراف باشد اما، طناب ها تمام شده بودند! از شدت ناامیدی می‌خواستم روی زمین بنشیم و به بدبختی خودمان بخندم.ناگهان، آنجل به خاطر شدت تکان ها به هوش آمد و شروع کرد به هذیون گفتن، خون زیادی ازش رفته بود.-رابرت، یادته وقتی بچه بودیم اینجا بازی می‌کردیم.اصلا حواسم نبود چه می‌گفت، سرگردان دور خودم می‌چرخیدم، هرلحظه ممکن بود نظامیان سربرسند!-«تو همیشه داد می‌زدی، ما می‌توانیم... بعد یه در زیرزمینی کوچولو باز می‌شد.»خشکم زد.درِ زیرزمینی...چطور ممکن بود فراموشش کرده باشم؟به آنجل نگاه کردم رفتم سمتش، شانه هایش را گرفتم و محکم تکانشان دادم، خودش است، آفرین آنجل! آفرین!باید اعتراف کنم بعدها که به آن شب فکر می‌کردم، رفتارم حسابی روان‌پریشانه به نظر می‌رسید.آنجل را، که هنوز درحال گفتن پرت و پلاهایی راجع به بچگیمان بود، دوباره روی کولم گذاشتم و رو به فضای خالی فریاد زدم :« ما می توانیم!»فصل هفدهم:آنجل گفت:« نباید برای نجاتم می‌آمدی.»سر تکان دادم:« نه، نباید بدون برنامه برای نجاتت می‌آمدم!»لحظه‌ای سکوتی وحشتناک در فاضلاب حکم فرما شد احساس کردم آنجل می‌خواهد چیزی بگوید.-اون به من گفت، رابرت، دیگه لازم نیست وانمود کنی نمی‌دونی.سردرگم نگاهش کردم منظورش چه بود!؟-راجع به چی لازم نیست وانمود کنم؟شانه بالا انداخت اما می‌توانستم چشمانش را که لحظه‌ای پر از اشک شد ببینم:« که من دختر اونم، ماریا بهم گفت.»نفسم در سینه حبس شد نمی‌دانستم چه جوابی بدهم:« آ..آنجل من...» سرم را پایین انداختم، زیر لب گفتم:« واقعا نمی‌دانم چه بگویم.»بغضش را فرو داد:« کِی فهمیدی؟»جرئت نگاه کردن در چشمانش را نداشتم:« وقتی دیدم همش کنار خونتون پرسه می‌زنه شک کردم.»سرش را برگرداند و چشمانش را ازم قایم کرد تا اشکش را نمبینم، تو دلم به خودم کلی فحش دادم، چه طور توانسته بودم!؟تلاش کردم، طنابی را که با آن به میلهٔ فلزی زنگ زده بسته شده بودم، باز کنم، باعث شد سفت تر شود، وضع مزخرفی بود، در اثر درگیری با ماریا چند کبودی روی صورتم افتاده بود، با این حال وضعم بدتر از آنجل نبود، پایش صدمه دیده و در رفته بود! چند جای صورتش خراشیده شده بود و دور گردش حلقه ای کبود افتاده بود، زنده بودنش معجزه بود!سرم از فکر کردن برای پیدا کردن راه نجات درد گرفته و تیر می‌کشید، فکر کردم که چه طور می‌توانستم اینقدر بی‌فکر و احمق باشم! درست است من کور بودم!فقط چند دقیقه طول کشید تا هافمن من را از پشت بگیرد و به ماریا تحویل دهد.از بیچارگی خنده‌ام گرفته بود حتی نتوانستم باهاش درگیر شوم!ماریا همانجور که آنجل را با یک دست بلند کرده بود، با نگاه تحقیرآمیزی به من نگاه کرد، پوزخند شیطانی معروفش را زد:« فکر می‌کردم حداقل تو متوجه تله بشی!»-بهت که گفتم وقتی بحث، بحث اون دختره باشه همه چی رو فراموش می‌کنه.تنه‌ای به هافمن زدم و پایش را لگد کرد تا ساکت شود.ماریا شانه بالا انداخت و آنجل را به سمت دیوار پرتاب کرد، آنجل بی هوش بر روی زمین افتاد.داد زدم:« تنهاش بذار!»سعی کردم خودم را از دست هافمن رها کنم.ماریا سلانه سلانه نزدیک شد، صورتش را به صورتم نزدیک کرد، بالاخره تونستم چشمان قهوه‌ای شیطانی‌اش را ببینم در گوشم گفت:«انتقام!.»صورتم مثل گچ سفید شد کلمه انتقام، کلمه‌ای که همیشه بعد از اسم ردکلیف می آمد! راجع به آنچه بعد از آن اتفاق افتاد هیچی به خاطر ندارم فقط یادم هست که ماریا با مشت محکم به شکمم کوبید و باعث شد از درد به خودم بپیچم.فکر کنم بعد از آن تصمیم گرفتند من را هم کنار آنجل ببندند.آنجل، که انگار می‌خواست همه چیز را درباره چند دقیقه پیش فراموش کند، ناباورانه سرتکان داد:« باورم نمی‌شه ماریا بتونه همچین کاری کنه!»-چون نکرده! مطمئنم یکی داره از بالا بهش دستور میده!-اما کی!؟هردو زخم خورده و شکسته بودیم، اما وقتی آن صدا را شنیدم قسم می‌خورم که همه دردهایم فراموش شدند!-مانستر!صدای ریز، محتاط و آرام مردی که از نوجوانی مراقبم بود.آنجل انگار چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد نجوا کرد:« جانسون!؟»فصل هجدهم:وقتی در پایگاه زیرزمینی باز شد نظامی ها تقریبا رسیده بودند، خوشبختانه بسته شدن در نیازی به کلمه رمز نداشت فقط باید یک دکمهٔ کوچک قرمز را فشار می‌دادم، از سرازیری پایین رفتم و با صحنه‌ای کاملا برخلاف انتظارم روبه رو شدم! پایگاه به یک آشغالدانی تبدیل شده بود! هر گوشه و کناری یک قوطی کنسرو یا میوه کپک زده پیدا می‌شد تخت را پیدا کردم، کپه آشغال رویش را کنار زدم و آنجل را روی آن خواباندم، صورتش از درد مچاله شده و هنوز درحال هذیون گویی بود، ایندفعه راجع به پدر واقعیش،با حس گناه نگاهش کردم.به سمت جایی رفتم که قبلا جعبه کمک های اولیه بود،‌نفس راحتی کشیدم، حداقل وینکلی عقلش رسیده جعبه کمک های اولیه را با غذا جایگزین نکند!به آنجل نگاه کردم، صدایی در ذهنم گفت:« رابرت من هیچوقت نمی‌خوام کسی برام مفصلمو جا بندازه خیلی درد داره!» دوباره کودکی آنجل، این به آن زمانی مربوط می‌شد که همسایه مان خانم ژولیت مورو مفصل دستش دررفته بود و دکتر آن را جلوی همه جا انداخت!نزدیکش شدم ملتمسانه نگاهش کردم:« منو ببخش آنجل.»-آخخخخخخخخ!آنجل به خاطر درد از تخت بلند شد فریاد کشید و دندانهایش را روی هم فشار داد، دیدم که عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست و سپس دوباره بی‌هوش شد. سریع مفصل دررفته را پانسمان کردم تا دوباره در نرود و شروع کردم به درمان بقیه زخم هایش و ضدعفونی کردن آنها، احمقانه است! یادم است چقدر با پدرم دعوا کردم که نمی‌‌خواهم به کلاس کمک های اولیه پزشکی بروم و اینکه آنها هیچوقت به دردم نمی‌خورند؛ اماا حالا می‌توانم حضور پدرم را حس کنم که چه طور با اون نگاه معنادار معروفش به من نگاه می‌کند.از ناراحتی و درماندگی به زانو روی زمین افتادم، اگر کمی، فقط کمی محتاط‌تر بودم، هیچ کدام از این اتفاق ها نمی‌افتاد!به آنجل بی‌هوش نگاه کردم من هم کم کم داشت خوابم می‌گرفت، خواب‌آلود رو به فضای وهم آلود پایگاه گفتم:« باورم نمی‌شه!»درست است باورکردنی نبود! اینکه او و آنجل خواهر باشند، انگار اسرار زندگی تمامی نداشت!سرم را بلند کردم.شخصی سیاه‌پوش بالای سرم ایستاده بود انگار از درون سایه ها بیرون آمده باشد.و بعد همه چیز سیاه شد.داستان ادامه دارد.......پی‌نوشت:پایان قسمت هفتمبعضی رازها وقتی فاش می‌شوند، سؤال‌های بیشتری از قبل به جا می‌گذارند...به نظرتان شخص سیاه‌پوش پایان فصل چه کسی است؟ 👀فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📚✨ چند حقیقت جالب از دنیای نویسندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-qunqcdnj0aom</link>
                <description>😮 آیا می‌دانستید ویرجینیا وولف بسیاری از آثارش را ایستاده می‌نوشت؟🔍 اولین رمان شرلوک هلمز از نخستین آثاری بود که ذره‌بین را به عنوان ابزار کارآگاهی مشهور کرد.📖 چارلز دیکنز برای پر کردن قفسه‌های اتاق مطالعه‌اش مجموعه‌ای از کتاب‌های جعلی با عنوان‌های عجیب ساخت!🏡 آگاتا کریستی با وجود شهرت جهانی‌اش، خود را بیشتر یک خانه‌دار می‌دانست تا یک نویسنده بزرگ.💷 در سال ۲۰۱۷ تصویر جین آستین روی اسکناس ۱۰ پوندی بانک انگلستان قرار گرفت.✍️ گوستاو فلوبر پنج سال برای نوشتن «مادام بوواری» وقت صرف کرد.🩺 میخائیل بولگاکوف، نویسنده «مرشد و مارگاریتا»، در اصل پزشک بود.📚 کدام یک از این حقایق برای شما جالب‌تر بود؟پی نوشت:قرار بود امروز قسمت جدید داستان منتشر بشه، اما ظاهراً یه مشکلی پیش اومده و فعلاً موفق به انتشارش نشدم. امیدوارم به زودی برطرف بشه. تا اون موقع این پست مهمون شماست! 🌱📚</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📖 پشت صحنه «ما می‌توانیم»:</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-nld06x8u8j22</link>
                <description>امروز وقتی داشتم قسمت ششم «ما می‌توانیم» را می‌نوشتم، پدرم به اتاقم آمدند و شعری را که خودشان سروده بودند برایم خواندند.راستش حس کردم بد نیست این لحظه‌ی کوچک اما قشنگ را با شما هم به اشتراک بگذارم. 🌱جان بابا من به قربانت روم،ماه رویت مشک گیسویت شومروح من را باعث راحت تویی،جان من را مایه رحمت توییخوب بنگر ما نشسته می‌رویم،چون نِیِستان ما شکسته می‌دویمبس حکایت‌ها در این قام و قعود،جملگی احوال ما سین سجودفاءَت از عمق فرادی آمده‌ست،طاءَت اما بال پروازت شده‌ستمیم را از سوی حق جامی بدان،کان لبش از هایِ حق بگرفته جانمر تو را من رازها کم گفتمی،تا نیوشی زین حکایت‌ها دمی🌷 پی‌نوشت:از پدرم بابت همهٔ محبت‌ها، دلگرمی‌ها و لحظه‌هایی که مسیر نوشتن را برایم روشن‌تر می‌کنند، سپاسگزارم. ❤️گاهی میان نوشتن داستان‌ها، همین لحظه‌های کوچک و صمیمی از هر داستانی ماندگارتر می‌شوند. ✨اگر هنوز با داستان «ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم:در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📂پرونده شخصیت: تام وینکلی، مردی که نباید زنده می‌ماند 🕵️✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%EF%B8%8F-ymdjm3mdnqkj</link>
                <description>در دنیای جاسوس‌ها، بعضی آدم‌ها با گلوله می‌شکنند، بعضی با خیانت…اما وینکلی، با تنهایی نابود شد. 🌧️👤 اطلاعات کلیتام وینکلی، فرزند کوچکِ خاندان اشرافی وینکلی است؛ خانواده‌ای ثروتمند و بانفوذ که ریشه‌هایشان به سال‌های جنگ جهانی دوم و مهاجرت به فرانسه بازمی‌گردد. 🏛️او اکنون ۲۰ ساله است؛ جوانی خوش‌پوش، جذاب و باوقار که همیشه تلاش می‌کند آرام و کنترل‌شده به نظر برسد…حتی وقتی درونش در حال فروپاشی است. 🎭🕰️ کودکی‌ای پشت پنجره‌هادر کودکی، وینکلی همیشه از دور بازی‌های رابرت و آنجل را تماشا می‌کرد.او دلش می‌خواست به آن‌ها نزدیک شود، بخندد و مثل یک کودک عادی بازی کند؛ اما معلم سرخانه‌اش همیشه او را پیدا می‌کرد و با سرزنش و تنبیه به خانه بازمی‌گرداند. 🚪روزی بوی شیرینی‌های شکلاتیِ خانه‌ی کوچکِ رابرت او را وسوسه کرد. 🍫پسرکِ ۱۰ ساله آرام به پنجره نزدیک شد، دستش را برای برداشتن یکی از شیرینی‌ها دراز کرد…و لحظه‌ای بعد، همراه با بشقاب روی زمین افتاد.آنجل و رابرت با شنیدن صدا بیرون آمدند.رابرتِ۱۲ ساله، خشمگین و شوکه، یقه‌ی وینکلی را گرفت و او را از زمین بلند کرد.وینکلیِ کوچک، با صورتی سفید و چشمانی پر از ترس، فقط گریه می‌کرد. 😢از آن روز، چیزی در قلب او شکست.گرچه آنجل بعدها همیشه دور از چشم مانستر برایش شیرینی می‌آورد، اما زخمِ آن تحقیر هرگز کاملاً التیام پیدا نکرد. 🩹💼 صعود یک مرد تنهاسال‌ها بعد، وینکلی با تلاش بی‌وقفه به مقام «رئیسِ رؤسا» رسید؛مردی که همه تحسینش می‌کردند، اما خودش هنوز احساس می‌کرد همان کودکِ پشت پنجره است.او سعی داشت توجه آنجل را به دست بیاورد، اما آنجل همیشه کنار رابرت باقی ماند.و همین، نفرتِ خاموشی نسبت به مانستر در وجود او ساخت. 🔥🩸 سه روز گمشدهدر یکی از مأموریت‌های فوق‌محرمانه، وینکلی همراه با ماریا وارد عمارتی متروک شد…اما سه روز بعد، زخمی و نیمه‌جان، در جنگل ارواح بیدار شد؛بدون هیچ خاطره‌ای از آنچه اتفاق افتاده بود. 🌫️او روزها در پناهگاه مخفی زنده ماند و سرانجام تصمیم گرفت غرورش را کنار بگذارد و نزد مانستر برود…اما وقتی رسید، با مراسم ترحیم خودش روبه‌رو شد. ⚰️تماشای سوگواریِ آدم‌ها برای مرگِ خودت، چیزی نیست که یک انسان بتواند سالم از آن عبور کند.🌑 سایه‌ای پشت بوته‌هادر همان روزها، مردی ناشناس با صورتی پوشیده وارد پناهگاه شد؛مردی که وینکلی را تهدید کرد درباره‌ی آنچه دیده، با کسی حرف نزند.وینکلی هرگز نفهمید آن مرد چه کسی بود…اما از آن شب به بعد، دیگر مطمئن نبود واقعاً چه چیزی را باید باور کند.او دو سال تمام در پناهگاه مخفی ماند؛پنهان از دنیا، پنهان از حقیقت… و شاید حتی پنهان از خودش. ⏳🤔 اگر جای وینکلی بودید، بعد از دیدن مراسم ترحیم خودتان چه می‌کردید؟1️⃣ حقیقت را فاش می‌کردم.2️⃣ مخفی می‌ماندم و تحقیق می‌کردم.3️⃣ از کشور فرار می‌کردم.4️⃣ دنبال کسی می‌رفتم که مرا مرده اعلام کرده است.این پست را با جمله‌ای منتسب به آلبر کامو تمام می‌کنیم:«بدبختیِ واقعیِ انسان، زمانی آغاز می‌شود که دیگر نداند از چه چیزی می‌ترسد.»فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%B3%D9%87-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-ca3ydr5sncd8</link>
                <description>فصل چهاردهم:دست آنجل را در دستم محکم تر کردم و داد زدم:« فرار کن!»اوضاعِ پیچیده‌ای بود، از یک طرف نظامیان به سمتمان می آمدند و از طرف دیگر شورشی ها!صدای پائول را از دور شنیدم،:« زود باشید! دارند فرار می کنند.»صدای نفس هایم در صدای پای نظامیان گم شده بود، حتی صدای قدم هایم را هم نمی‌شنیدم، حواسم را به دست آنجل دادم، این دفعه نباید از دستش می‌دادم!نمی دانستم کجاییم اما حسم بهم می‌گفت در بخش شرقی شهر هستیم، در جنگلی نمور و فراموش شده‌ای که به جنگل ارواح معروف بود، البته تمامی این خرافات به این خاطر بود که مردم به آنجا نزدیک نشوند و تسلیحات نظامی‌ای که ارتش درحال ساختنشان بود را نبینند، ناامیدانه به آسمان نگاه کردم تا ساعت یا موقعیت جغرافیایمان را حدس بزنم، اما درختان وحشیانه جلوی دیدم را پوشانده بودند!قدم هایم را تندتر کردم، به پشت سرم نگاه کردم، آنجل پریشان حال اما قدرتمند به دنبالم می‌آمد، همچنین نظامیان، ناامیدانه تکرار کردم:« و شورشی ها!»باید دست به سرشان می‌کردم اما چه طور؟ به خودم تشر زدم: به مغرت فشار بیار رابرت.» وحشت کرده بودم، هروقت احساس ترس می‌کردم اسم اصلیم را به خاطر می‌آوردم.جنگل تا کیلومترها از هر طرف ما را در برگرفته بود و توسط افراد زیادی تعقیب می‌شدیم، هرکدام که دستشان به ما می‌رسید سرنوشت خوبی در انتظارمان نبود.باید راه نجاتی باشد، همان جور که همیشه بوده، ذهنم جرقه زد، ما می توانیم! گروه کوچکی که پدرم و دوستانش باهم ساخته بودند، در بیشتر جنگل‌های اطراف پایگاه‌های زیرزمینی داشتند، این جنگل هم از قاعده مستثنی نبود، در ذهنم دنبال نشانه‌هایی گشتم که پدرم همیشه برای پایگاه‌هایش می‌گذاشت، باید قفل های آن درکوچکی که برای دفن کردن خاطرات بچگی‌ام ساخته بودم را باز می‌کردم، طناب!،پدرم برای هر گوشه‌ی جنگل، راهی مخفی به پایگاه گذاشته بود؛ راه‌هایی که فقط اعضای گروه از وجودشان خبر داشتند.، در حال دویدن امیدوارانه دست زخمی‌ام را به درخت ها می‌کوبیدم، که باعث شد جراحتش عمیق تر شود،صدای فریاد نظامیان نزدیک‌تر شد.برای لحظه‌ای فکر کردم اشتباه کرده‌ام....، ناگهان انگشتانم به الیافی آشنا برخورد کرد، جنسی نازک اما آشنا داشت، الیافش مرا به خاطرات قدیمی برد، سرم را تکان دادم الان وقت غرق شدن در خاطرات قدیمی نبود.آنجل با صدایی که از ته چاه در می‌آمد گفت:« رابرت دارن میان.... نزدیکمون شدن.»فهمیدم دیگر نمی تواند ادامه دهد، سرعتم را کم کردم و زیر بغلش را گرفتم، شاید سرعتمان با پای زخمی آنجل کمتر از قبل می‌شد اما حداقل راه نجات را پیدا کرده بودیم، در تاریکی به آنجل نگاه کردم، دستش را روی شانم بالا کشیدم تا دردش کمتر شود، اگر کسی در نور روز ما را می‌دید فکر می‌کرد از گور برگشته‌ایم! زیر لب گفتم:« طاقت بیار آنجل...... ما می‌توانیم.»فصل پانزدهم:وینکلی عصبانی و زخم خورده گفت:« اون ماریای احمق! بهش گفتم بِیلی را بکشد اما به جای اینکار مرا اینجا رها کرد!»حیرت زده نگاهش کردم، واقعا سخت جون بود! یک بار از مرگ برگشته بود و بار دیگر..... خب کمتر کسی از دست ماریا نجات پیدا می‌کند.سعی کردم قضیه را هضم کنم:« پس گفتی اون شب کسی سعی کرده تو را بکشد اما نتوانسته!؟»وینکلی سری تکان داد که باعث شد گردن و شانه هایش کمی تیر بکشد.-و وقتی بیدار شدی، خودت را وسط جنگل شرقی دیدی؟دوباره حرفم را با تکان سر تأیید کرد.-بعد به یاد بازی های من و آنجل در جنگل شرقی افتادی و پایگاه مخفی پدرم ..»این دفعه منتظر نماند تا جمله ام را تمام کنم با صدای گرفته و کمی آزرده خاطر گفت:« بله، چند روزی را آنجا سر کردم تا زخم هایم خوب شود، یک بار آمادم تا تو را در سازمان ببینم اما با مراسم ترحیمی مواجه شد، مراسم ترحیم خودم!»با دست به خودش اشاره کرد و با حالتی اغراق آمیز گفت:« می‌دانی چه حسی دارد که زنده باشی و مراسم ترحیم خودت را ببینی!؟»سر تکان دادم و سعی کردم باهاش شاخ به شاخ نشوم، وینکلی وقتی عصبانی می شد می‌توانست خطرناک باشد!-پس وقتی با آن صحنه هولناک مواجه شدی، تصمیم گرفتی در پناهگاه بمانی؟-درسته.-اما چرا اینقدر زیاد، دوسال مدت کمی نیست وینکلی خودت می دانی.سرم فریاد کشید:« خودت هم اگر دچار فروپاشی روانی و بحران هویت شده بودی می‌فهمیدی چه می‌گویم، من الان نباید زنده می بودم!»دست هایم را به حالت تسلیم بالا بردم :« ببخشید، ببخشید، حق با توست! میشه لطفا برگردیم به شبی که امممم..... بهت سوءقصد شد؟»چشمانش را در حدقه چرخاند:« چند بار بهت بگم رابرت، هیچی یادم نیست! فقط به خاطر میارم که چقدر افسره، دلشسکته و ترسیده بودم.»دیدم که دستانش را دور خودش حلقه کرد و از خشم لرزید.سرم را کج کردم و با نگاهی سرشار از التماس گفتم:« پس می‌شه حداقل بهم بگی چه چیزی کشف کرده بودید؟»-اون مأموریت فوق محرمانه بود، رابرت، من اجازه ندارم بدون دستور رئیس چیزی راجع بهش فاش کنم!آهی کشیدم، شانه هایم پایین افتادند:« باشه!»بلند شدم و از بالا به صورتش نگاه کردم، می‌توانستم سردرگمی را در نگاهش احساس کنم، لحن اطمینان مطلق از آنچه می گویم را به صدایم گرفتم:« خودم کشفش می‌کنم!»برگشتم تا بروم، قبل از رفتن نگاهی دیگر بهش انداختم:« محض اطلاعت من الان دیگر مانسترم، نه رابرت.»قسمت آخر جمله ام را با اِکراه بیان کردم.انگار زخم هایش به طو معجزه‌آسایی خوب شده باشند، از جایش بلند شد، روی پا ایستاد و با نگرانی گفت:« کجا می‌روی، مگر نباید من رو پیش رئیسِ رؤسا ببری.»همانجور که حرکت می‌کردم بدون توجه گفتم:« درسته اما الان کار دیگری دارم.» شانه بالا انداختم:« بازم پیدات می‌کنم، نگران نباش!»وینکلی دستش را به سمتم دراز کرد، باعث شد تعادلش را از دست بدهد و شلپ بیافتد در رودخانه در جریان، :« مانستر! تو نمی‌تونی منو اینجا تنها بذاری!»-چرا می‌تونم..... تام.وینکلی را تنها در فاضلاب رها کردم، کسی که اطلاعات به دردبخوری نداشت به درد من هم نمی‌خورد، صدای وحشت، التماس و فحش های رکیکش را تا سر پیچ بعدی هنوز می‌شنیدم.اما هنوز چند دقیقه ای از حرکتم در آن مسیر مستقیم و پر از لجن نگذشته بود که صدای دَنگ دَنگ چیزی به یک فلز را شنیدم! صدا مدام تکرار می‌شد انگار برای اذیت کردن چیزی یا کسی بود، دوباره ذهنم جرقه زد، آنجل!دقیق تر شدم، صدا از اعماق کانال می‌آمد، اول سه ضربه بعد سه تانیه توقف و سپس سه ضربه دیگر، چه آشنا!صدایی از پس مغزم تکرار کرد:« زود باش رابرت تو می‌تونی! یاد گرفتن این کدها خیلی سادست.» این صدای آنجل بود، بر می‌گشت به زمان کودکیم، خودش است سه ضربه بلند سه ضربه کوتاه و دوباره سه تا بلند! این درخواست کمک بود!و مهمتر این که صدا از نزدیکی های بخش های انتهایی کانال می‌آمد، با عجله و البته جوری که جلب توجه نکنم، به سمت صدا دویدم، انگار پاهایم دو قدم از خودم جلوتر بودند، ناامیدانه به خودم هشداردادم حتی اگر این درخواست کمک از طرف آنجل باشد قطعا بدون محافظ رهایش نکرده‌اند، لحظه‌ای وسوسه شدم بروم وینکلی را برای حواس پرتی بیاورم، اما نتوانستم غرورم را زیر پا بگذارم، با خودم گفتم:« بی خیال خودم تنهایی آنجل رو نجات می‌دم!»به خودم یادآوری کردم که اول باید به منشأ صدا برسم و مطمئن شوم شخص مورد نظرم است، بعد خودم را برای عملیات نجات آماده کنم.چند دقیقه دیگر را در بی‌طاقتی و تشویش راه رفتم تا بالاخره به .... نمی دانستم اسمش را دقیقا چه بگذارم، نمی شد آن را جا یا مکان نامید.همه طرف چوب های کپک زده و فلز های زنگ زده افتاده بود، از سقف لجن های خشک و تازه آویزان بود و زمینش پر از سوسک ها و حشرات جور وا جور ، و وسط آن همه خرابی و فرسودگی، شخصی زیبا در نهایت ترس وجود داشت! درست همانجور که رهایش کرده بودم بود با آن کت بلند و قهوه ای زیبایش، چند دقیقه محو تماشایش شدم، به خودم آمدم و دیدم مدت‌ها از زمانی که آنجل را پیدا کرده ام گذشته و من هیچ کاری برای نجاتش نمی کنم! به خودم تشر زدم:« احمق، الان وقتش نیست.»درست وقتی خواستم به آنجل علامت بدهم آن صدای آشنایی که در پایگاه شنیده بودم وارد شد.-بهت گفتم دختر خوبی باش و سر و صدا نکن!-اینجور نیست که نخوام، باورکن اصلا دوست ندارم چشمم به قیافت بخوره!چون پشت دیوار قایم شده بودم نمی‌توانستم چهره ها را ببینم، زور میزدم آن صدا را به خاطر بیاورم، مطمئنم جایی شنیده بودمش.-بی‌خیال، بنال ببینم چی‌ می‌خوای.عجیب بود احساس می‌کردم شخص خاصی از این کلمه «بنال» استفاده می‌کند که من می‌شناسم اما نام و نشانش کاملا از ذهنم پاک شده بود!آنجل انگار می‌خواست وقت تلف کند گفت:« امممم.... مننننن.»-زود باش، تمام روز وقت ندارم.ناگهان آنجل با صدایی که از خوشحالی می‌درخشید گفت:« از این حشره ها می‌ترسم.» اما لحنش اصلا شبیه چیزی که می‌گفت نبود.-آه ... چی کار می‌کنی!؟وحشت زده فهمیدم، شخص، آنجل را از یقه بلند کرده، باید کاری می‌کردم!تفنگم در جیبم سنگینی می‌کرد اما خالی بود، چاره ای نداشتم، حداقل برای تهدید به کارم می‌آمد! یا اگر موقعیت اضطراری می شد می‌توانستم از چراغ قوه استفاده کنم!همان لحظه که تصمیمم را قطعی کردم، تفنگ را برداشتم، چراغ قوه را در جیبم محکم کردم و برگشتم تا تهدیدم را عملی کنم، با صحنه‌ای مواجه شدم که در تمام عمرم، هیچوقت فراموش نکردم.........شخصی که آنجل را تنها با یک دست از یقه بالا نگه داشته،.....ماریا بود!داستان ادامه دارد.......فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 08:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقایقی جالب درباره کتاب‌ها 📚✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%AD%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-sfnfr6nkthck</link>
                <description>آیا تا به حال درباره‌ی طولانی‌ترین جمله‌ی دنیا شنیده‌اید؟📚یکی از طولانی‌ترین جمله‌های ادبی، در رمان «بینوایان» اثر ویکتور هوگو آمده و صدها کلمه دارد! 😳📖✨ چند حقیقت جالب درباره‌ی کتاب‌ها:1️⃣ در گذشته کتاب‌ها را زنجیر می‌کردند!برای جلوگیری از دزدیده شدن، کتاب‌ها را با زنجیر به قفسه‌ها می‌بستند. ⛓📚2️⃣ اولین کتابی که با ماشین تحریر نوشته شد«ماجراهای تام سایر» اثر مارک تواین بود. 📠📘3️⃣ طولانی‌ترین رمان جهان«در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته» اثر مارسل پروست، حدود ۱.۳ میلیون کلمه دارد! 😮📚4️⃣ یکی از گران‌ترین کتاب‌های چاپی جهانکتاب «مزامیر خلیج» است که ارزش بسیار زیادی دارد. 💎📖5️⃣ طولانی‌ترین کتاب صوتیبیش از ۱۱۳ ساعت زمان دارد؛ یعنی تقریباً پنج روز گوش دادن مداوم! 🎧✨6️⃣ نویسنده‌ی نابینایی که کتاب نوشتتریش ویکرز پس از نابینا شدن، سال‌ها برای نوشتن کتابش تلاش کرد؛ اما ۲۶ صفحه‌ی آخر کتابش به‌دلیل تمام شدن جوهر خودکار، خالی ماند... 💔🖊7️⃣ چرا در گذشته نام نویسنده روی جلد نبود؟چون جلد کتاب‌ها خودشان یک اثر هنری محسوب می‌شدند و با طلا و نقش‌های ظریف تزئین می‌شدند. ✨📚💖حمایت شما موجب درگرمی من است💖فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 17:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخاطبان «ما می‌توانیم» یک سؤال!✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-mb3qff8mrpjt</link>
                <description>«سلام به مخاطبان عزیز داستان «ما می‌توانیم» 🌱»امروز تصمیم گرفتم به‌جای انتشار قسمت جدید، کمی بیشتر کنار شما باشم و نظرتان را درباره‌ی روند داستان بدانم؛ چون واقعاً برایم مهم است که تا اینجای مسیر، بیشتر با کدام بخش داستان ارتباط گرفته‌اید ✨📊 تا اینجای «ما می‌توانیم» بیشتر از همه کدام بخش داستان را دوست داشتید؟1️⃣ فضای رازآلود و معمایی2️⃣ شخصیت مانستر3️⃣ رابطه‌ی مانستر و آنجل4️⃣ پیچش‌ها و خیانت‌های داستان5️⃣ شخصیت مرموز ماریا6️⃣ صحنه‌های اکشن و تعقیب‌وگریزفقط شماره گزینه را بفرستید 👀✨و البته اگر نظر یا حدسی درباره‌ی داستان دارید، خوشحال می‌شوم توی کامنت‌ها بخوانمش 🌱✨❤️حمایت شما موجب دلگرمی من است❤️اگر هنوز با داستان «ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم:در رگ‌های تاریکی</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 12:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داشتم راجع به این جمله‌ها فکر می‌کردم… ✍️🖤</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%EF%B8%8F-kqc1py82prtz</link>
                <description>بعضی جمله‌ها مثل یک نور کوتاه‌اند؛ نه راه را کامل روشن می‌کنند، نه قرار است همه‌چیز را توضیح بدهند… فقط یک لحظه، دقیقاً همان‌جایی را روشن می‌کنند که همیشه از دیدنِش فرار کرده‌ایم. 🕯️📚«بزرگ‌ترین ترس ما در برابر مرگ درد نیست. آنچه ما را می‌ترساند این است که باید کسانی را که دوست داریم بگذاریم و به‌تنهایی راهیِ سفر شویم.» 🥀🚪— استاد پترزبورگ | جان کوتزی«هیچ‌کس جز خودِ ما نمی‌تواند ما را به فکر کردن وا دارد.» 🧠✨— سرشت شر | دارل کوئن«اگر دردهای ما می‌توانست برای کسی فایده‌ای داشته باشد، می‌توانستیم خودمان را دست‌کم با فکر فداکاری تسکین بدهیم!» 💔🩹— مادام بوواری | گوستاو فلوبر«یکی از بزرگ‌ترین روزهای زندگی‌م روزی بود که فهمیدم آنچه در من به نظر دیگران ناپسند و خطرناک می‌آید، اتفاقاً بهترین و اصلی‌ترین خصوصیات من است!» 🔥🌿— خانواده تیبو | روژه مارتن دوگار«افرادِ غمگین به دو دلیل غمگین‌اند: یا آگاه نیستند، یا امیدوارند.» 🌑🌱— اسطوره سیزیف | آلبر کامو«ادبیات چیز عمیقی است! ادبیات دلِ آدم‌ها را قوی می‌کند و به آن‌ها خیلی چیزها یاد می‌دهد.» 📖❤️— بیچارگان | فئودور داستایفسکیو آخرش… این یکی مثل یک شوخیِ تلخ است که هرچه بیشتر بهش فکر می‌کنی، جدی‌تر می‌شود: 🎭🖤«وقتی هم‌سن تو بودم، تلویزیون را کتاب می‌نامیدند.» 📺➡️📘— عروس شاهزاده | ویلیام گلدمناین جمله‌ها برای من مثل یادآوری‌اند:این‌که بعضی دردها قابلِ «حل کردن» نیستند، فقط باید فهمیده شوند. 🫂و بعضی حقیقت‌ها اگرچه ترسناک‌اند، اما دقیقاً همان‌هایی‌اند که آدم را از درون محکم‌تر می‌کنند. 🖤🧱اگر قرار باشد فقط یکی را انتخاب کنم و با خودم نگه دارم، احتمالاً همین است:هیچ‌کس جز خودِ ما نمی‌تواند ما را به فکر کردن وا دارد. ✨🧠شما کدام جمله را بیشتر حس کردید؟ چرا؟ 💬👇❤️حمایت شما موجب دلگرمی من است❤️فصل های منتشر شده از «ما می‌توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم:در رگ‌های تاریکی</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 20:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📂پرونده شخصیت: مانستر، مارکیزی از جنسِ خاکستر🕵️✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%EF%B8%8F%EF%B8%8F-grxtg1rlxjgs</link>
                <description>او امروز با نام «مارکیز آنِر» شناخته می‌شود، اما پشتِ این چهره‌ی سرد و کت‌وشلوارهای اتوکشیده، پسربچه‌ای ۱۳ ساله در یک شبِ طوفانی جا مانده است. ⛈️💔خلاصه پیشینه:مانستر، تنها فرزندِ لرد ادوارد آنِر بود. زندگی او در یک شبِ بارانی زیر و رو شد؛ وقتی جسد بی‌جانِ پدر ۳۵ ساله‌اش را به خانه آوردند. لرد ادوارد، رئیس کل سازمان، در مأموریتی مشکوک همراه با «جانسون» و «پائول» کشته شد. ⚰️ پایانی که هرگز رمزگشایی نشد.سیر تحول:خشم و سکوت: مانسترِ نوجوان، ابتدا تمام مراحل خشم را طی کرد و سپس به سردیِ یخ رسید. او روحش را در همان شبِ طوفانی دفن کرد. ❄️انزوا در کلبه: پس از مرگِ مادرش، او به کلبه‌ای دورافتاده پناه برد. ۲ سال تنهایی، تمریناتِ سختِ جاسوسی و دوری از جامعه، او را به یک ماشینِ جنگیِ هوشمند تبدیل کرد. تنها کسی که در این مسیرِ تاریک کنارش ماند، آنجل بود. 🕯️بازگشتِ مارکیز: در ۱۸ سالگی، وقتی نظامیان خارجی به مخفیگاهش حمله کردند، جانسون (که حالا بر جایگاه پدرِ مانستر تکیه زده بود) برای نجاتش آمد. مانستر با هویتِ «مارکیز آنِر» به جامعه بازگشت، اما نه برای خوش‌گذرانی، بلکه برای شکارِ حقیقت. 🏹وضعیت کنونی:او اکنون ۲۲ ساله است. سرد، بی‌روح و به شدت باهوش. او می‌داند که جانسون جای پدرش را گرفته و پائول به دشمن پیوسته است؛ اما سوال اصلی اینجاست: آن شبِ طوفانی، واقعاً چه کسی ماشه را چکاند؟ 🤔🔥فصل‌های منتشر شده از «ما می‌توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم:در رگ‌های تاریکی</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 15:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت پنجم:در رگ‌های تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-moquu4bf8vwt</link>
                <description>فصل دوازدهم:دور اتاق قدم می‌زدم و دست‌هایم را از پشت به هم قلاب کرده بودم. اتاق بایگانی هنوز بوی آهن می‌داد. بوی خون، بوی کاغذِ کهنه، و بوی آن رطوبت سردی که همیشه در ساختمان‌های قدیمی، مثل نفسِ کسی که پشت دیوار پنهان شده باشد، روی گردن آدم می‌نشیند. برای بار هزارم تکرار کردم:« دقیقاً سه ساعت و بیست‌وهفت دقیقه از وقتی گذشته بود که آنجل ربوده شده بود… یا شاید مرده بود.»ذهنم مدام بین این دو واژه می‌لغزید. ربوده شده. مرده. نه، اصلاً ولش کن… آنجل نبود.باید کاری می‌کردم، اما نمی‌توانستم. طعنه‌آمیز بود: مرا بازداشت کرده بودند، چون آخرین کسی بودم که آنجل را دیده بودم. فریاد زدم:«احمقانه است!»همان لحظه دیوار روبه‌رویم ترک برداشت و دستم در هوا معلق ماند.دیوار… توخالی بود؟ناگهان یاد یکی از پرونده‌های بایگانی افتادم. در آن نوشته شده بود که پس از تأسیس این ساختمان در سال ۱۹۴۰، مردی به نام یوهانس زیمرمن ــ که آن زمان رئیس‌ِرؤسا بود و گفته می‌شد آلمانی‌تبار است ــ برای کمک به خانواده‌اش در جریان جنگ جهانی دوم، کانال‌های مخفی‌ای را در سراسر ساختمان ساخته بود.اما ژان-لوک دوپون این موضوع را فهمید و با وجود آنکه گزارشش را به مقامات داد، هیچ‌کس حرفش را باور نکرد. او هم به‌تنهایی آن مرد آلمانی را رسوا کرد و در نهایت، به‌عنوان قهرمانی برای کشورش به مقام رئیس‌ِرؤسا رسیدآن‌ها همیشه می‌گفتند آن کانال‌ها افسانه‌اند… اما حالا، انگار دارم به دیوارِ یکی از همان افسانه‌ها مشت می‌زنم.چیزی در ذهنم جرقه زد، شاید شخصی که آنجل را ربوده از اینجا فرار کرده باشد! ذهنم دوباره گفت:« یا کشته!»اَه دیگر نمی‌توانستم اینجا بیکار بیاستم باید کاری انجام می‌دادم حتی اگر به قیمت اخراج شدن از سازمان باشد، یا جانم!به خودم گفتم:« به خودت بیا مانستر! تو سال هاست مرده ای! جانت چه ارزشی دارد وقتی آنجل نباشد، حالا کاراگاه خوبی باش و وسیله ای برای شکستن این دیوار پیدا کن!»همان لحظه چشمم به صندلی هایی افتاد که در اتاق پخش و پلا بودند، شخصی را  که برای نگهبانی گذاشته بودند، میشناختم، اسمش بِنوآ بود، جوانی که همیشه بوی سیگار ارزان می‌داد و دکمه‌های یونیفرم‌اش را جابه‌جا می‌بست، اگر سر و صدایی می شد آنقدر دست و پایش را گم می‌کرد که نمی‌دانست چه کار کند!نزدیک ترین صندلی را برداشتم و با خشم به جان دیوار افتادم، اولین ضربه باعث شد بخشی از دیوار که توسط مشت من خراب شده بود فرو بریزد، دومین ضربه تقریبا نصف دیوار را خراب کرد!-آقا.... آقای مانستر دارید چه کار می‌کنید؟ صدای نازک و خجالتی بنوآ بود، محلش نگذاشتم.-صبر کنید الان میایم داخل......، ای وای کلیدهایم کو!پوزخندی زدم، پسرک نمی‌دانست که معمولا کلید را به نگهبان نمی‌دهند تا اگر آشنای زندانی بود به او کمک نکند!ضربه سوم، چهارم و پنجم را هم زدم و دیوار با صدای بوممم فرو ریخت!دستم را دو طرف سوراخ ایجاد شده قرار دادم و به داخل تاریکی نگاه کردم، به علت رطوبت زیاد کانال بوی نا می داد و حشرات آنجا از اندازه واقعی‌شان بزرگ تر بودند، پای راستم را داخل کردم، زمین گلی بود، پس اگر کسی از اینجا بگذرد رد پایش می ماند! مثل برق گرفته ها به داخل اتاق برگشتم و چراغ قوه‌ای که برای گشتن در پرونده های بخش غربی بایگانی بود را برداشتم، چند بار امتحان کردم کار کند و به دهانه سوراخ برگشتم، نور را مستقیم به سمت زمین گرفتم.ردپایِ یک زن! خیلی عجیب بود، فکر می کردم مجرم که، به احتمال زیاد همان خیانتکار تحت تعقیب ما هم هست، یک مرد باشد! خم شدم کمی از گل را با سر انگشتم برداشتم، و همان طور که در تعلیمات جاسوسی به‌مان یاد داده بودند آن را بوییدم، حداقل برای ۳ ساعت پیش بود! با توجه به فاصله ردپاها به نظر می‌رسد شخص وسیله سنگینی را حمل می‌کرده، آنجل ! کمی امیدوار شدم اگر شخص او را با خودش حمل می کرد و از پشت نمی‌کشیدش یعنی اورا نکشته بود! پس آن همه خون برای چه کسی بود!؟ به سمت اتاق رو گرداندم و خون روی یکی از جعبه ها را بوییدم، به ۷ سال پیش برگشتم، کلاس جانورشناسی، هنگامی که آنجل با قاطعیت پاسخ داد :« این بوی خون بز است!» سپس همه برایش دست زدیم، او موفق شده بود، امتحان را پشت سر گذاشته بود! پس با یک آدم ربایی حساب شده طرف بودم، در ذهنم به زمانی که آن صدای زنانه را شنیدم برگشتم او گفت:«زود باشید بیاید کمک یه نفر اینجا غش کرده، اوه خدای من، مرده!» حالا که فکر می کنم آن صدا خیلی آشنا بود!-چه شده است بنوآ !؟-بله! چه خبر شده؟ ما سر یک جلسه اضطراری بودیم.سراسیمه به اطراف نگاه کردم،  نگاهم با رسیدن به سوراخ روی دیوار متوقف شد، کار ریسکی بود،اما اگر کاری نمی‌کردم جانسون و هافمن مرا پیدا می‌کردند، هافمن، جانسون را متقاعد می‌کرد که من قصد سرپیچی از دستوراتش را داشته‌ام و بلافاصله تعلیقم می‌کردند. چراغ‌قوه را خاموش کردم و با سر به درون سوراخ پریدم. همان لحظه درِ اتاق باز شد و صدای جانسون را شنیدم:«پس گفتی اینجا صداهایی می‌آمده؟»ـ بله قربان…نایستادم تا بقیه‌ی حرف‌هایشان را بشنوم؛ وقت تنگ بود. با اینکه همه‌چیز درهم‌ریخته بود، اما من هنوز مهلت ۷ روزه‌ام را برای حل معما داشتم. در دل تکرار کردم: «دارم می‌آیم آنجل، فقط کمی بیشتر دوام بیاور.»فصل سیزدهم:حدود ۱ ساعت بود که در مسیر مستقیم کانال پیش می‌رفتم، دیوارهای نمورِ زیمرمن انگار داشتند دورم تنگ‌تر می‌شدند و به چیزی جز حشرات جهش یافته برنخورده بودم،اما چیزی فراتر از حشرات آزارم می‌داد؛ یک حسِ غریزی. نگران بودم، در چند دقیقه‌ی اول، سایه‌ی لرزانِ گام‌هایی را پشت سرم حس می‌کردم؛ انگار کسی با فاصله‌ای دقیق پشت سرم قدم برمی‌داشت، وقتی می‌ایستادم، آن صدا هم ناگهان در سکوتِ مطلقِ کانال خفه می‌شد. بعد از مدتی، آن حضور کاملاً ناپدید شد، کم کم داشتم ناامید می شدم که متوجه شدم گل و شل های زیر پایم دارند تبدیل به زمین سفت می‌شوند! سرعتم را بیشتر کردم ، ناگهان آب تا مچ پایم رسید و وقتی نگاه کردم دیدم جلوتر حتی عمیق تر هم می‌شود، شاید این جا هم یکی دیگر از کانال ها بود اما با کانال قبلی خیلی تفاوت داشت، آن کانال هرچه بود حداقل بوی تعفن نمی داد، فاضلاب! ذهنم تکرار کرد، تنها نتیجه درست همین بود، پس زیمرمن اینجوری بدون دیده شدن خانواده‌اش را جا به جا می‌کرد! اگر فاضلابی بود، دریچه‌ای هم بود! شروع کردم به حرکت، این دفعه با امیدواری بیشتر، بالاخره از این فضای تنگ و خالی از سکنه خارج می‌شدم!-کمک....... کمکم کنید،‌ خواهش می‌کنم.صدا، صدای مردی بود، عاجز و توخالی، درخواست کمکش واضح بود، لحظه‌ای میان نجات آنجل و کمک به آن مرد مردد ماندم. اما آخرش وجدانم بر صدای ذهنم تسلیم شد.به سمت صدا حرکت کردم، در پیچی به سمت راست پیچیدم، همان موقع بود که دیدمش، مردی که با شکم روی زمین خیس سکویی که از آب های فاضلاب بالاتر بود، خوابیده و با چشمانی ملتمس به من زل زده بود، انگار فقط توانسته بود خودش را به آن بالا بکشد تا جریان آب او را با خودش نبرد، بیشتر از ۲۰ سال نداشت، به نظر خوش چهره می‌آمد اما غبار سختی های زندگی چهره‌اش را پوشانده بود، جای جای لباسش پاره شده و دستش شکسته بود، نزدیک تر شدم تا بهتر ببینمش، چیزی راجع به آن مرد آشنا به نظر می‌رسید، وقتی تقریبا به فاصله ۵ سانتی متری اش رسیدم، شکم به یقین تبدیل شد، او هم مرا شناخت.-مانستر......؟پوزخندی زدم، واقعا ۷ روز برای من خیلی زیاد بود، آن هم با چنین شانسی! کنار مرد ژنده پوش نشستم، درست روی آن رودخانه در جریان، چنین چیزی غیر ممکن بود، سرم را میان زانوانم گرفتم و از خنده ریسه رفتم!مرد همان جور حیرت زده به  من خیره شده بود و نمی‌دانست چه بگوید.وسط خنده های روان پریشانه‌ام چشمان خیسم را پاک کردم، به مرد نزدیک شدم و در گوشش زمزمه کردم:« چه طوری وینکلی ؟»داستان ادامه دارد.......پی نوشت:پایان قسمت پنچماین دو فصل، نقطه‌ی عطفی در مسیرِ تاریکِ مانستر است؛ گذار از انفعالِ یک بازداشتی به کنشِ یک کارآگاهِ جسور در دلِ تاریکی. کانال‌های زیمرمن، نه فقط راهی برای فرار، که دالانی به سوی گذشته‌ی دفن‌شده‌ است. پیدا شدن وینکلی در آن فضای متعفن، نه پایانِ معما، که آغازِ یک بازیِ کثیف‌تر است. آیا این یک تصادف بود، یا تله‌ای که از پیش چیده شده؟ داستان تازه دارد به لایه‌های عمیق‌تری از توطئه نفوذ می‌کند.فصل های منتشر شده از «ما می‌توانیم» را می‌توانید اینجا مشاهده کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 14:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نویسندگانِ بزرگ، عجیب‌تر از داستان‌هایشان می‌شوند!🖋️</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF%EF%B8%8F-abtmmpxvll7x</link>
                <description>دنیای نویسندگان، دنیای عجیبی است. گاهی آن‌ها در پشتِ کلماتشان، رازهایی دارند که حتی از داستان‌هایشان هم شگفت‌انگیزتر است:۱. ماندن، به روح است نه جسم (مارک تواین) 🎩✨مارک تواین با سبیل‌های پرپشت سفید و کت‌وشلوار سفیدِ همیشگی‌اش، حتی حالا هم یک نماد است. او چنان در فرهنگ آمریکا ریشه دوانده که از برند سیگار تا نامِ پل‌ها و رستوران‌ها به نام اوست. ارنست همینگوی به زیبایی درباره‌اش گفت: «تمام داستان‌های ادبیات مدرن آمریکا از یک کتاب مارک تواین (ماجراهای هاکلبری فین) نشأت می‌گیرد.»تواینِ فروتن، درباره‌یِ ماندگاری‌اش می‌گفت: «ادبیات خوب مثل شراب است و داستان‌های من فقط آب؛ اما همه آب را دوست دارند!» و گذشتِ ۱۰۰ سال ثابت کرد که حق با او بود.۲. فروتنانه بنویس، اما نه آن‌قدر که غیب شوی! (جی. دی. سلینجر) 🤫📖بیشتر نویسندگان برای شهرت می‌جنگند، اما سلینجر، استادِ ادبیات مدرن، از آن فراری بود. بعد از موفقیتِ بزرگِ رمانِ «ناطورِ دشت»، او ۵۰ سال در خانه‌ای در نیوهمپشایر پنهان شد و در انزوای مطلق زیست. او حتی به وکیلش دستور داده بود تمامِ نامه‌های طرفدارانش را بسوزاند! ✨۳. وقتی قهوه، سوختِ شاهکار می‌شود (انوره دو بالزاک) ☕⚡بالزاک، نویسنده‌یِ کتابِ «آرزوهای بر باد رفته»، برای خلقِ اثر عظیمش «کمدی انسانی»، عادت عجیبی داشت: او روزانه تا ۵۰ فنجان قهوه می‌نوشید! پژوهش‌ها نشان می‌دهد بالزاک هنگام کارِ فشرده، عملاً نمی‌خوابید و تمامِ آن انرژیِ بی‌پایانِ کلماتش، مدیونِ همان قهوه‌هایِ تلخ و سیاه بود. 🔬📚کدام یک از این عادت‌ها برایتان عجیب‌تر بود؟شما هم مثل بالزاک برای نوشتن نیاز به «سوختِ» ویژه‌ای دارید، یا مثل سلینجر دوست دارید بعد از نوشتنِ اثرتان، در سکوت غیب شوید؟🧐حمایت شما موجب دلگرمی من است❤️فصل‌های منتشر شده از «ما می‌توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📂 پرونده شخصیت: آنجل، سایه‌یِ روشنِ مانستر 🕵️‍♀️✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-skoko44ej0iv</link>
                <description>در میان سایه‌های بلندِ اداره و راهروهای پر از دروغ، تنها یک نفر است که مانستر بدونِ هیچ تردیدی به او تکیه می‌کند: آنجل. 🤝🌑اما آنجل برای مانستر، فقط یک همکار نیست. او تنها شاهدِ روزهای خونی و زخم‌خورده‌ی کودکیِ اوست. 🩸🩹 آن روزی که مانسترِ ۹ ساله، زخمی و تنها در کوچه پس‌کوچه‌ها افتاده بود و از ترسِ سرزنشِ خانواده به خانه برنمی‌گشت، این آنجلِ ۷ ساله بود که او را پیدا کرد؛ دست‌های کوچکش را دور کمرِ مانستر حلقه کرد و با تمام وجود او را به سمت خانه کشاند. 🏠👦👧از آن روز، پیوندی میان آن‌ها شکل گرفت که هیچ رازی نمی‌تواند آن را بشکند. 🔗 آنجل، دخترِ موسیو برنارد (خدمتکار وفادارِ خاندان)، باهوش‌تر از آن است که به نظر می‌رسد و نکته‌سنج‌تر از آن است که دشمنان متوجه‌اش شوند. 🧐💼 او نمی‌داند که در رگ‌هایش خونِ «ردکلیف» جریان دارد؛ رازی که مانستر قسم خورده تا ابد از آن محافظت کند. 🤫🛡️حالا در این بازیِ مرگبارِ هفت‌روزه، آنجل دیگر آن کودکِ ۷ ساله نیست؛ او تنها سنگرِ مانستر در برابرِ فروپاشی است. ⌛🔥به نظر شما، اگر آنجل از رازِ اصلی‌اش باخبر شود، در برابر مانستر چه واکنشی نشان می‌دهد؟ 🤔💭(نظرات شما در پیشبرد داستان موثر است!)❤️فصل‌های منتشر شده از «ما می‌توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>