<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fateme_Almodaresi</link>
        <description>نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:48:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4874034/avatar/Mn4rKu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme</title>
            <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امضای نویسنده‌ها؛ پنجره‌ای به دنیای شخصیتشان🖋️</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%86%EF%B8%8F-e7yxxyybatvf</link>
                <description>امضای یک نویسنده، فقط یک اسم نیست. گاهی یک اثر هنری مینیاتوریست، گاهی یک بازی هوشمندانه با حروف، و گاهی یک راز که فقط خودش میداند چرا اینطور مینویسد. در این پست، سری میزنیم به دنیای امضاهای نویسندگان بزرگ و میبینیم هر کدام چه داستانی برای گفتن دارند.✒️ ۱) مارک تواین و «امضای بازاریابی‌محور»مارک تواین یکی از اولین نویسندگانی بود که امضایش را به یک «برند شخصی» تبدیل کرد. او گاهی در سفرها و سخنرانی‌ها، کتاب‌ها را با امضای مخصوص فروشگاهی یا رویدادی امضا می‌کرد. جالب اینجاست که امضاهایش بسته به دوره‌های مختلف زندگی‌اش تغییر می‌کرد؛ به طوری که کلکسیونرها امروز از روی شکل امضا، تاریخ تقریبی کتاب را تشخیص می‌دهند. بعضی نسخه‌های امضاشده‌ی او حتی عمداً با خط درشت و نمایشی نوشته می‌شد تا ارزش تبلیغاتی داشته باشد.امضای مارک تواین، منبع: ویکی پدیا✒️ ۲) چارلز دیکنز و امضای «رسمی و دقیق»دیکنز به‌شدت به ظاهر و نظم اهمیت می‌داد و در نامه‌ها و کتاب‌ها معمولاً امضایی بسیار یکنواخت و استاندارد داشت . نکته جالب اینجاست که در نسخه‌های اولیه کتاب‌هایش، ناشرها گاهی امضای چاپی او را اضافه می‌کردند، اما خود دیکنز از جعل یا تغییر امضا خوشش نمی‌آمد و با آن مخالف بود.امضای چارلز دیکنز، منبع: ویکی پدیا✒️ ۳) آگاتا کریستی و امضاهای بسیار کمیابکریستی بسیار کم کتاب امضا می‌کرد . به همین دلیل، امضاهای واقعی او امروز از کمیاب‌ترین امضاهای ادبی جهان هستند. این کمیابی باعث شده که امضاهای او در حراجی‌ها ارزش بالایی داشته باشند؛ نه به خاطر تبلیغ، بلکه صرفاً به دلیل نادر بودن .امضای آگاتا کریستی، منبع: ویکی پدیا✒️ ۴) جیمز جویس و امضای «هنری و پیچیده»امضای جویس بسیار پیچیده و تقریباً ناخوانا بود . او گاهی در کنار امضا، حروف یا نشانه‌های اضافه می‌گذاشت که شبیه بخشی از سبک نوشتاری‌اش در «اولیس» است. کلکسیونرها از روی تغییرات کوچک در امضای او، دوره‌های مختلف زندگی‌اش را تشخیص می‌دهند.امضای جیمز جویس، منبع: ویکی پدیا✒️ ۵) تولستوی و امضای ساده‌ی فلسفیتولستوی بعد از تغییرات فکری‌اش در دوره‌ی مذهبی و ساده‌زیستی، امضای خود را بسیار ساده کرد . حتی در بعضی موارد، کتاب‌ها را با کمترین تزئین و کاملاً ساده امضا می‌کرد تا با فلسفه‌ی زندگی‌اش هماهنگ باشد .امضای لئو تولستوی، منبع: ویکی پدیا🎯 چرا امضاها ارزشمندند؟ارزش امضاهای نویسندگان به چند عامل بستگی دارد:نادر بودن: هرچه نویسنده کمتر کتاب امضا کرده باشد، امضای او ارزشمندتر است.تاریخ: امضاهای نویسندگان درگذشته، معمولاً باارزشتر از نویسندگان زنده‌اند.البته می‌توان گفت «قدیمی‌تر بودن» به‌تنهایی کافی نیست،مهم‌تر از سن، ترکیب سن + کمیابی + اهمیت تاریخی نویسنده است.شخصیت: گاهی امضاهای همراه با طراحی جذابیت کلکسیونی بیشتری دارند.ارتباط: نسخه‌ای که به شخص مهمی تقدیم شده باشد، یک «نسخه‌ی اسنادی» (Association Copy) محسوب می‌شود و ارزش بالایی دارد.🌸 سخن آخر…امضای هر نویسنده، مثل اثر انگشت اوست؛ بی‌نظیر و پر از رمز و راز. شاید وقتی کتابی را امضا میکنید، به این فکر کنید که روزی شاید کسی به دنبال امضای شما بگردد. 🖋️✨«نوشتن، فعالیتی است که اغلب با سکوت، تمرکز و انزوای خلاقانه همراه است... و امضا، نقطه‌ی پایانی بر آن است.» 🌸پی‌نوشت۱:راستی! شما تا حالا کتاب امضا شده از نویسنده‌ای دیده‌اید؟ فکر میکنید امضای کدام نویسنده را بیشتر دوست دارید؟ خوشحال میشم توی پیام‌ها برام بنویسید. 🌸💬پی‌نوشت ۲:هنگامی که در ویکی پدیا در جست و جوی امضای نویسندگان بودم به چند چیز جالب برخوردم اولی تنها فیلیمی بود که از مارک تواین موجود است، که می‌توانید اینجا مشاهده‌اش کنید یا تنها مارک تواین را در نوار سرچ گوگل جست و جو کنید.دوتای دیگر صداهای ویرجینیا وولف و لئو تولستوی بود، که می‌توانید با سرچ اسم ویرجینیا وولف و لئو تولستوی هم به آنها گوش دهید.اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 15:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری مرگ، قسمت دوم: در آستانه‌ی خطر</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-osmrbtetm8ua</link>
                <description>ادامه فصل دوم:ثانیه‌ای بعد جیمز دستانش را با آب و تاب در هوا تکان می‌داد و با شور و حرارتی بسیار نقشه‌اش را که به قول خودش ناگهان به ذهنش خطور کرده بود تعریف می‌کرد به نقشه عمارت اربابی شپرد اشاره کرد:« خب لیز تو و رز باید از در پشتی وارد بشین، اون سمت نگهباناش کمتره.»سپس انگشت اشاره‌اش به سمت ریچارد رفت:« و تو ریچ باید به اونا کمک کنی وارد بشن.»ریچارد با تعجب به دوستش خیره شد:« اما جم پس کی به تو کمک کنه دوشیزه جوان کینگ رو به وزیر برگردونی؟»رز گفت:« بهتره دوتا دوتا باهم باشیم اینجوری ... اممممم خطرش کمتره؟»و با نگاهی پرسش آمیز به الیزابت حرفش را تمام کرد، الیزابت نسبت به این نقشه و تنها گذاشتن برادرش احساس خوبی نداشت در صورتش چین بزرگی افتاده بود اما چیزی نگفت و ساکت ماند.جیمز که دید از طرف خواهرش مخالفتی متوجهش نیست با شادی ادامه داد:« خب وقتی ریچ اون نگهبان‌ها رو با استفاده از قدرتش بی‌هوش کرد.....»رز پرید وسط حرفش:« دقیقا چه طوری قراره این کارو انجام بده؟»ریچارد پوزخندی زد، دستش را تکان داد و فنجانِ چایِ روی میز در هوا معلق شد.جیمز با سر تأیید کرد و گفت: «دقیقاً ریچ! همین‌طور بی‌صدا یه سنگ بزرگ رو روی سر نگهبان‌ها رها می‌کنی.»سپس دستانش را بهم کوبید و با شوقی بیشتر از قبل به آن سمت عمارت اشاره کرد:« احتمالا سوژه مورد نظر رو در ضلع شرقی پیدا خواهید کرد اما باید به شدت مراقب باشید و با هیچکس حرف نزید پس از ورود به عمارت اجازه استفاده از قدرت هاتونو ندارید و  تا حدی ممکنه سطح هوشیاریتونو از دست بدید پس دقت کنید.»جیمز سرش را پایین انداخت:« وقتی به ضلع شرقی عمارت برسید موانع جادو نمی‌گذارن که به سوژه نزدیک بشید، برای عبور از اونجا فقط یک راه دارید.....سرش را بالا آورد و به رز نگاه کرد:« تو باید از قدرتت استفاده کنی.»رز ماتش برد و ریچار زیر لبی چیزی راجع به خراب شدن اوضاع زمزمه کرد، الیزابت بالاخره سکوت را شکست:« جم خودت می‌دونی این کار چقدر خطرناکه، اون مکان حفاظت شده است اگر رز قانون حفاظت رو بشکونه....... ممکنه قدرتشو از  دست بده!»ـ تو هم ممکن بود قدرتتو از دست بدی!خواهر و برادر لحظه‌ای به هم خیره شدند، الیزابت زیرلبی گفت:« اون فرق داشت.» و نگاهش را پایین انداخت، این موضوع هنوز از یاد برادرش نرفته بود.سعی کرد آرامشش را حفظ کند، نفس عمیقی کشید و بعد با سرعت به سمت رز برگشت که از ترس می‌لرزید:« نظر تو چیه؟»رز آب دهانش را قورت داد و لبانش مانند خطی به‌هم دوخته شدند آرام نجوا کرد:« این ماموریت بدون قدرت من حل نمیشه؟»جیمز پرید وسط:« چرا فقط ممکنه طول بکشه تا به اونجا برسید، با عصبانیت اضافه کرد:« یا حتی بمیرید!»الیزابت نگاهش بین رز و برادرش می‌چرخید بار دیگر باید میان دوستانش و ماموریت یکی را انتخاب می‌کرد، آهی کشید و شقیقه اش را ماساژ داد، چرا زندگی‌اش مثل یک دختر ۱۶ ساله معمولی نبود؟، این سوالی بود که هر بار از خودش می‌پرسید:« ما بدون قدرت رز پیش می‌ریم.» این تنها حرفی بود که زد.ریچارد سوتی کشید و رز باز دمش را از سر آسودگی رها کرد.جیمز چشم غره‌ای به خواهر کوچک‌ترش رفت :« اگر می‌خواین بدون قدرت تله پورت رز به سوژه برسید، باید از ۴ تا مانع جادوی قدرتمند عبور کنید.»الیزابت فقط سرتکان داد.برادرش چند لحظه مکث کرد انگار امید داشت تا خواهرش نظرش را تغییر دهد، اما نه الیزابت دست به سینه منتظر نقشه جایگزین بود:« خب، مانع جادوی اول اسمش قطع ارتباطه........مکث کرد، شاید این موضوع می‌توانست خواهرش را منصرف کند، مانع قطع ارتباط خیلی سنگین بود.رز به الیزابت نگاهی انداخت مردد بود اگر از قدرتش استفاده نمی‌کرد ممکن بود هردویشان بمیرند اما خوب می‌دانست دولت با کسی که جادویش را از دست داده چه ‌می‌کند.سکوت تنها چیزی بود که در میان گروه کوچک برای مدت ۷ دقیقه جریان داشت، آنها در کنار هم از پس ماموریت های بسیاری برآمده بودند اما هیچ گاه با مانع قطع ارتباط مواجه نشده بودند.الیزابت گفت:« رز میشه کتاب الیوت گری رو بیاری؟»رز سرتکان داد و به آن سمت پناهگاهشان حرکت کرد ناگهان ایستاد، کتابی کوچک با جلد سبزرنگ جلوی پایش بود اما اثری از طرح یا موضوع بر روی کتاب به چشم نمی‌خورد، خم شد و کناره کتاب را با دست نوازش کرد، کتاب از ناحیه‌ای که لمس شده بود باز گشت و نوری بنفش رنگ از خود ساتع کرد، کتاب هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد تاجایی که دیگر یک کتاب تنها نبود، یک کتابخانه بود!جیمز یا ناباوری گفت:«اینو تازه ساختین!؟»ریچارد عذرخواهانه به جیمز نگاه کرد:« ببخشید مرد، سرت شلوغ تر از اون بود که بتونیم بهت بگیم.»الیزابت که در چشمانش برق شادی می‌درخشید گفت:« این یک کتابخونه سری‌ایه خیلی طول کشید تا بتونیم درستش کنیم.»جیمز آزرده خاطر گفت:« پس مثل همیشه به جادوی من احتیاجی نداشتید.» و پشتش را به خواهرش کرد.اما الیزابت فرصت نکرد که از او دلجویی کند یا دلیلش را توضیح دهد چون رز با کتاب برگشته بود.محکم آن را روی میز انداخت.ـ هَچی ، ریچارد دماغش را خاراند و گفت:« نمی‌شد یکم آروم تر بذاریش.»رز شانه بالا انداخت و لبخندش را پنهان کرد:« خب باید از میز فاصله می‌گرفتی.»ـ خیلی خوب ریچ حالا اخم نکن، رز برای دلجویی این را گفتالیزابت همچنان که دستش را برروی جلد کتاب می‌کشید زمزمه کرد:« قوانین موانع جادو اثر الیوت گری.»سپس چشمانش را بست و بادقت تمرکز کردـ داره چی‌کار می‌کنه؟ ریچارد آرام نجوا کردـ هیس مگه تا حالا کتاب گری رو نخوندی؟نگاهش را دزدید و از جواب دادن به رز طفره رفت.جیمز همچنان که محو تماشای خواهرش بود گفت:« اشکال نداره ریچ منم نخوندم، اِ نگاه کنید داره ورق می‌خوره.»در برابر چشمان متعجبشان کتاب بدون اراده شخص خارجی‌ای ورق خورد تا به این صفحه رسید.رز که کنار الیزابت ایستاده بود از روی صفحه خواند:« مانع قطع ارتباط، قدرتمند ترین مانع.»الیزابت چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت، لبخند زد:« شما پسرا باید بیشتر روی جادوهای فرعی تمرکز کنید و انقدر به جادوی خودتون متکی نباشید.»ـ بله، اینجوری می‌فهمیدید که لیز داره چی‌کار می‌کنه انقدر حواسشو پرت نمی‌کردید.جیمز و ریچارد اول به یکدیگر و بعد به دختر ها نگاه کردند سپس آرام سرتکان دادند.الیزابت شروع کرد به از روی کتاب خواندن:« اطلاعات درباره این مانع بسیار کم است که شاید به این دلیل باشد که افرادی که در معرض آن قرار گرفتند همگی مرده‌اند.مکث کرد و ریچارد آب دهانش را قورت داد.الیزابت چشم غره‌ای به ریچارد رفت و ادامه داد:« قدرت این مانع صدمات روحی و فیزیکی بسیاری به حامل جادو وارد می‌کند به طوری که اول با چندین آزمایش قدرت او را محک می‌زند و سپس با تضعیف اعتماد به نفس او را از پا در می‌آورد اگرچه شاید در بیان راحت به نظر برسد اما مرگی شکنجه وار در انتظار هرکسی که با آن مواجه می‌شود خواهد بود.»ـ خب؟الیزابت در جواب رز سرتکان داد:« تموم شد، دیگه هیچی ننوشته.»جیمز گفت:« اینا رو که خودمونم می‌دونستیم!»الیزابت مشوش سر برادش داد کشید:« فکر کردی ما نمی‌دونستیم!»جیمز جاخورد و کمی به عقب رفت تا از خواهرش فاصله بگیرد.رز سعی کرد الیزابت را آرام کند:« ما فکر کردیم شاید راه هایی برای مقابله باهاش وجود داشته باشه که بهمون نگفته باشن.»جیمز سرش را پایین انداخت و از قضاوت زود خود شرمنده شد.دوباره سکوت تنها چیزی بود که میان گروه کوچک جریان پیدا کرد.اما در این سکوت باریکه امیدی بود.ریچارد که هرگز ناامید نمی‌شد همچنان نقشه عمارت را از نظر می‌گذارند.ناگهان داد زد:« اِ اینجارو.»اما هیچکس بهش توجه نکرد.با این حال تسلیم نشد و دوباره به سمت دوستانش فریاد زد:« بچه‌ها من یه فکری دارم.»اینبار همه سرچرخاندند تا پسر ۱۷ ساله‌ای را ببینند که گاهی اوقات از مرگ نجاتشان داده بود.گونه‌هایش رنگ گرفتند:« البته یکم مسخرس نمی‌دونم جواب بده یانه.»الیزابت آه کشید:« هرچی باشه خوبه ریچ بهتر از حال الانمونه.»ـ نظرتون چیه  عمارت رو دور بزنیم؟ـ دور بزنیم؟وقتی این جمله از دهان ریچارد در آمد، جیمز با هیجان نقشه را نگاه کرد بعد با شوری وصف نشدنی گفت:« فهمیدم!.»به سمت ریچارد رفت و محکم تکانش داد، پشت سرهم تکرار می‌کرد آفرین ریچ، آفرین.ریچارد خجالت زده خودش را از جیمز جدا کرد.الیزابت و رز سردرگم به هم گروهی‌هایشان نگریستند، اگرچه الیزابت جرئت نداشت اعتراف کند چیزی را نفهمیده است اما در دلش به رز به خاطر شهامت به اعتراف نفهمیدنش آفرین گفت.ـ میشه به ما هم توضیح بدید اینجا چه‌ خبره؟جیمز به سمت نامه رسان دولتی رفت و چیزی نوشت بعد آن را سوزاند و خاکسترش را به سمت نقشه ساختمان دولتی فوت کرد.الیزابت گفت:« چه چیزی برای وزیر نوشتی؟»جیمز با سرخوشی و شور وحرارت فراوان گفت:« بهش پیام دادم به عمارت شپرد بیاد تا اونجا دوشیزه کینگ جوان رو تحویل بگیره.»انگار الیزابت بالاخره ماجرا را فهمیده بود  با چشمانی گشاد شده جمله برادرش را کامل کرد:« ما همراه وزیر از در اصلی وارد می‌شیم.»همچنان که از روی هیجان نقشه را با دقت نگاه می‌کرد ادامه داد:« اون طرف عمارت به سمت محل سوژه چندتا مانع جادو هست؟»جیمز با هیجان پاسخ داد:« فقط دوتا.»ـ و مانع اول چیه؟ـ یه مانع ساده به اسم مبارزهرز شادی کنان بالا و پایین پرید و برای جیمز هورا ‌کشید.ریچار آزرده خاطر گفت:« قبول نیست، این اول فکر من بود!»اما هیچکس حواسش به او نبود، جیمز الیزابت و رز همه داشتند کتاب گری را می‌گشتند تا تمام اطلاعات لازم برای مقابله با مانع مبارزه را پیدا کنند.ایندفعه رز شروع کرد:« مانع مبارزه، مانعی با قابلیت پایین اما محافظت دشوار است......»فصل سوم:سرمای شبانه به پوستشان چنگ می‌زد. چند ساعت پس از آن نقشه‌کشی طولانی، حالا الیزابت و رز پشت بوته‌های تاریک و نمورِ عمارت شپرد کز کرده بودند.ـ آخ پامو له کردی! ...الیزابت در تاریکی چشمانش را در حدقه چرخاند و با لحنی عاری از تاسف گفت:« بی‌خیال رز، بهت گفتم این لباسو نپوش.»ـ خب... خب... نشنیدم.و سرش را چرخاند تا با الیزابت و نگاه نافذش روبه رو نشود.الیزابت آه کشید و دستش را بالا آورد تا به ساعت مچی‌اش که ظاهرا از جنس طلا بود نگاه کند« ۱۰ دقیقه از زمان تعیین شده گذشته، چرا نمی‌رسن؟»رز چهره‌اش را در هم کشید و با لحنی آزرده خاطر گفت:« نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم پشت این بوته‌ها منتظرشون بمونم.»سپس رو به الیزابت کرد:« اینجا خیلی چندشه لیز، اَیییییی.»ـ ساکت باش رز ممکنه لومون بدی!اما رز متعجب و ترسیده، نگاهش از عنکبوت روی دستش به سمت الیزابت سر خورد، می‌خواست جیغ بزند، ولی صدایش در نمی‌آمد:« لیز.....،لیز....، الیزا..... خواهش می‌کنم...افسوس الیزابت که غرق در ذهنخوانی بود، صدای رز را نشنید، شقیقه‌اش نبض می‌زد و چشمانش را بسته بود، دنبال یک فکر مشخص می‌گشت، فکری که متعلق به برادرش باشد، مردی در ذهنش از زیبایی همراهش خوشحال بود، الیزابت با خودش فکر کرد چه مسخره، خانمی احساس می‌کرد همراهش به فرد دیگری بیشتر توجه می‌کند، چه دردناک و بعد صدایی افکارش را شکست.ـ الیزابتتتتت!صدای فریاد رز مثل موجی سهمگین در ذهن الیزابت منفجر شد. رشته افکارش پاره شد، نیرویی نامرئی او را از جا بلند کرد و محکم به میان علف‌های هرز کوبید. نفس در سینه‌اش حبس شد و دنیا پیش چشمانش تیره و تار شد...ـ وای خدای من!رز عنکبوت را فراموش کرد و گریه کنان به سمت الیزابت رفت، جایی که در اثر شتاب پرتاب، علف ها خوابیده بودند.ـ من، من چی کار کردم....به اطرافش نگاه کرد، ترسیده بود و نفس نفس می‌زد انگار که در جای کوچکی گیر افتاده، با دستان لرزانش گونه‌ی سرد الیزابت را لمس کرد. نفسش را حبس کرد و به تاریکی خیره شد.«الیزابت...» زمزمه کرد.اما هیچ پاسخی نیامد.رز چشمانش را بست و سعی کرد روی ضربان قلبش تمرکز کند، اما صدایی از پشت بوته پیچید.داستان ادامه دارد......پی‌نوشت:پایان قسمت دومآیا رز میتواند الیزابت را نجات دهد؟ چه کسی پشت بوته‌هاست؟ نظرتان را برایم بنویسید! 🌸قسمت‌های منتشر شده از «روزی روزگاری مرگ»:روزی روزگاری مرگ، قسمت اول، آغاز</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 12:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای عجیب پشت شاهکارهای ادبی🔍✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-ogfr1omk7fkw</link>
                <description>نوشتن فعالیتی است که اغلب با سکوت، تمرکز و انزوای خلاقانه همراه است. اما میان انبوه نویسندگان بزرگ تاریخ، عادات و رفتار‌های غریبی وجود داشته که نه تنها مانع خلاقیت آن‌ها نشده، بلکه به بخشی جدا ناپذیر از فرآیند خلق آثار ماندگارشان تبدیل شده است.۱. دکتر سوس و کلاههای ۳۰۰تایی 🎩تئودور گیزل (دکتر سوس)، نویسنده‌ی کتاب‌های کودک، مجموعه‌ای از ۳۰۰ کلاه داشت و وقتی به بن‌بست خلاقیت میرسید، یکی از کلاه‌ها را برمیداشت تا ذهنش باز شود.۲. جک کرواک و طومار ۱۲۰ فوتی 📜کرواک برای اینکه در حین تایپ رمان «در جاده» سرعتش کم نشود، صفحات کاغذ را به هم چسباند، یک طومار ۳۶ متری درست کرد و کل رمان را بدون وقفه روی آن تایپ کرد.۳. تونی موریسون و سطل‌های زباله 🗑️تونی موریسون، نویسنده‌ی برنده ی نوبل، هر روز نوشتن خود را با نگاه کردن به سطل‌های زباله‌ی اطراف محل زندگی‌اش شروع می‌کرد تا جسد آملیا ارهارت را پیدا کند!به گفته‌ی خودش، پیدا نکردن این جسد به او ثابت میکرد که داستا‌ن‌ها هرگز واقعاً تمام نمی‌شوند و او باید به نوشتن ادامه دهد.۴. ویکتور هوگو و تخم‌مرغ خام 🥚نویسنده‌ی پرآوازه‌ی فرانسوی، ویکتور هوگو، روز خود را با خوردن دو عدد تخم‌مرغ خام و سپس حمام کردن با آب یخ شروع میکرد.او این کار را برای تقویت انرژی و ذهن خود انجام میداد.۵. یودورا ولتی و وصله‌کاری کاغذ ✂️یودورا ولتی، نویسنده‌ی آمریکایی، روشی بسیار فیزیکی برای بازنویسی داشت. او برای مرتب کردن داستان‌هایش، صفحات را با قیچی میبرید و با سنجاق به هم متصل میکرد تا بتواند بخش‌های مختلف را به راحتی جابجا کند.او این روش را به وصله‌کاری لحاف تشبیه کرده بود.۶. گرترود استاین و ماشین تحریر پارک شده 🚗گرترود استاین، نویسنده‌ی مشهور، منبع الهام عجیبی داشت. او اغلب در ماشین پارک شده‌اش می‌نشست و مشغول نوشتن میشد.گفته میشود که ترافیک خیابان‌های شلوغ پاریس، الهام‌بخش ضربآهنگ نوشته‌هایش بوده است.🌸 حرف آخر…هر نویسنده روش خاص خودش را برای نوشتن دارد. بعضی کلاه میگذارند، بعضی طومار میسازند، بعضی به دنبال جسد میگردند و بعضی توی ماشین مینویسند!شاید راز خلاقیت، همین عادت‌های عجیب و شخصی باشد. 😉پی‌نوشت:شما کدام عادت را عجیب‌تر از بقیه دیدید؟ آیا شما هم عادت خاصی برای نوشتن یا مطالعه دارید؟ خوشحال میشم توی پیام‌ها برام بنویسید. 🌸💬اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 14:41:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری مرگ، قسمت اول: آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-olbcas6q0ae4</link>
                <description>فصل اول: نورافکن‌ها روشن شدند و نورشان همه سالن را در برگرفت، چشمانش را که در اثر نور زیاد بسته شده بودند، باز کرد و با انبوهی از خبرنگاران مواجه شد ، خوشبختانه محافظان، مراقب بودند زیادی نزدیکش نشوند، نفسش را حبس کرد و صاف‌تر ایستاد، نباید حرکت غیر عادی انجام می‌داد، او الان یک شخص معروف بود، کسی که کار بزرگی انجام داده، بدون اینکه خودش بداند، به اطراف نگاه انداخت و چشمش به شخصی افتاد، مردی کوتوله و ریش‌تراشیده، خودش بود، دقیق‌تر شد گذاشت ذهنش باز شود و بعد....باید خدمتکار آقای شپرد رو پیدا کنم و بهش مهر رو بدم، سپس خشم، ناراحتی، سرافکندگی و ترس این ها احساساتت یا افکاری نبود که او داشت، نه کاملا مطمئن بود که این احساسات متعلق به او نیست، بلکه مال شخص دیگری بود.ـ خانم کینگ میشه لطفا اینجا رو امضا کنید؟روبرگرداند و با خبرنگار نیویرک تایمز مواجه شد؛ موقعیت اصلی‌اش را فراموش کرده بود، دستپاچه شد و رنگ به صورتش دوید.ـ آه، بله با کمال میل.دستش را به طرف خودکاری برد که به سمتش دراز شده بود، لبخند عصبی‌ای زد، باورش نمی‌شد، قرار بود خبرش همه‌جا پخش بشود، آیا رویاش بالاخره به واقعیت پیوسته بود؟، این برای او که دختری ۱۶ ساله بود موفقیت بزرگی محسوب می‌شد.ـ خانم کینگ چندتا سوال ازتون داشتم.ـ بله خانم، منم همین طور.اطرافش هزاران خبرنگار از مجله‌ها و خبرگزاری‌های معروف جمع شده بودند، به سختی می‌شد باور کرد که او همان دختر  پنج سال پیش است، میکرفون‌ها و کاغذ ها را کنار زد و مودبانه از بقیه خبرنگاران عذرخواست:« ببخشید، من هرچی می‌دونستم رو بهتون گفتم، متاسفانه باید شما رو ترک کنم.»سیل خبرنگاران به سمتش هجوم آوردند و نوای خانم کینگ، فقط یه سوال دیگه، در محیط طنین انداز شد.بدون اینکه به محافظانش علامت بدهد، اورا دوره کردند و خبرنگاران کنجکاو را عقب راندند، برای آنها احساس تاسف می‌کرد خودش هم روزی همینگونه به دنبال افراد معروف می‌دوید تا بعدا پیش دوستانش بگوید که از نزدیک فردی مشهور را دیده است!حتما منتظرید بگویم همه اینها  یک خواب است و زمانی که الیزابت  از روی تختش در انبار کاه پشتی بیدار شد و به مدرسه رفت تا مدت‌ها ذهنش را مشغول کرده بود.اما نه! این یک رویا نبود، دست کبود الیزابت که در اثر نیشگون‌های بسیار به این روز درآمده بود این موضوع را ثابت می‌کرد.او موفق شده بود، این جمله جای کابوس‌هایش را در ذهنش گرفته بود.پرده بنفش را کنار زد، حالا از سالن خارج شده بود.ـ هِی لیز، تونستی بفهمی اوضاع از چه قراره؟ـ آره، امشب به عمارت شپرد میره.با چرخش دست شنل قرمز یاقوتی‌اش را درآورد.صدای خنده‌ی سرخوشانه پسری در فضا پیچید:« بهت تبریک می‌گم الیزا تو موفق شدی.»ـ ممنون ریچارد، منتظر بودم یکی اینو بهم بگه.پسری که ریچارد نامیده شده بود تعظیم کوتاهی کرد و باعث خنده دختری شد که آنجا ایستاده بود.ـ بی‌خیال ریچ لازم نیست دیگه نقش بازی کنی!الیزابت کلاه گیس موی بورش را درآورد و موهای خرمایی‌اش نمایان شد، فکر کرد اگر مادرش بود چه احساسی راجع بهش داشت، افتخار؟، عشق؟ یا نفرت؟، قضیه را در ذهنش سبک سنگین کرد، او آدم خوبی بود اما.... آیا برای شخص خوبی هم کار می‌کرد؟سرش را تکان داد مادرش مرده بود و اهمیت به احساس گذشتگان در زمان حال فایده‌ای به حال او نداشت، بالاخره نفسش را بیرون داد:« خب بچه‌ها جدا از شوخی، دوشیزه کینگ واقعی کجاست؟»پسر بزرگ‌تر که اولین سوال را پرسیده بود،گفت:«  اون پشت داره با تافی‌هاش حسابی خوش می‌گذرونه.»ـ خوبه اون کمک بزرگی به ما کرد، به وزیر پیام دادید که شب دخترش رو بر می‌‌گردونیم؟ریچارد گفت:« آره من انجامش دادم.»الیزابت فقط سر تکان داد.سپس پشت رختکن رفت تا لباس زمخت و صورتی رنگ تنش را که فقط مناسب دختر وزیر کشور بود بیرون آورد.وقتی بیرون آمد دوباره همان دختر ۱۶ ساله قدیمی شده بود درست است یک رویا نبود اما...... یک واقعیت هم نبود.نفس عمیقی کشید و سعی کرد ناراحتی‌اش را پنهان کند، به دختری که ایستاده بود دستور داد:« رز، محلی که الان هست رو پیدا کن.»رز لحظه‌ای چشمانش را بست و ابروهایش در هم گره خوردند، بعد چشم هایش باز شدند اما اثری از مردمک در آنها نبود، موهای طلایی رنگش در هوا به پرواز درآمدند و نوری آبی رنگ از چشمانش خارج شد، ۲ دقیقه طول کشید تا به خودش آمد:« در میپل استریت، با شخصی که مثل یک خدمتکار لباس پوشیده بود ملاقات کرد، همون طور که گفتی.»ـ عالیه پس متوجه جابه جایی من و دوشیزه کینگ نشد و عملیات اصلیش رو به انجام رسوند.پسر بزرگ‌تر که جیمز نام داشت با حالتی کنجکاو پرسید:« اما خواهر، چه چیزی رو می‌خواست به اون شخص اطلاع بده.»همگی با علاقه به الیزابت خیره شده بودند، این کار فقط از او بر می‌آمد، کاری که در آن استاد بود، به همین دلیل برادرش این سوال را فقط از او پرسیده بود.....او، یک ذهن خوان بود.فصل دوم:در ساویل رُ مغازه خیاطی کوچک و عجیبی وجود داشت، چرا عجیب؟ خب دلیل خاصی نداشت فقط چون چند نوجوان اداره‌اش می‌کردند عجیب بود، البته یکی از رهگذران حاضر بود قسم بخورد پسر شوخ و نچسبی به نام ریچارد می‌تواند اشیا را جابه جا کند اما چه کسی حرفش را باور می‌کرد؟ شخص دیگری دیده بود که یک بار دخترک فروشنده ناگهان از غیب ظاهر شده، و شخصی می‌گفت مطمئن است آن‌ها جادوگرند؛ پلیس هم که دیگر از این گزارش‌ها کلافه شده بود به آن خیاطی کوچک که در سردرش اسم خیاطی الیزابت و دوستان به چشم می‌خورد، وارد شد اما..... پلیس جوان هیچ وقت یادش نیامد که بعدش چه اتفاقی افتاد که از خیاطی خارج شد!ساختمان خیاطی الیزابت و دوستان، ساختمان کوچکی بود و هنگامی که وارد می‌شدی چیزی جز پارچه‌های ابریشمیِ اعلا و نخ و سوزن نمی‌دیدی، اما اگر کمی پیش می‌رفتی و به انتهای مغازه می‌رسیدی یک دیوار بزرگ مسیرت را کوتاه می‌کرد و جواب سوالت را می‌یافتی، آیا اینجا واقعا جادو وجود دارد؟، فقط کافی بود در آن دیوار بزرگ آجر متفاوت را پیدا کنی و بعد....... تبریک می‌گم شما در پناهگاه مخفی ۱۰۴ هستید!پناهگاه نسبت به ساختمان خیاطی خیلی بزرگ‌تر بود و جای جایش وسایل مهم اما عجیب و شگفت انگیز به چشم می‌خورد در کنارش وسایل عادی روزمره هم بود، بله!، همان وسایلی که ما هم استفاده می‌کنیم در کنار دیگر وسایل جادوگران کوچک هم وجود داشت،دیوارهای آن به رنگ آبی و زمینش به رنگ سفید بود، در هر دیوار یک در کوچک با قابی سبز رنگ مشاهده می‌شد، و هر در به یک فضای باز که محل استراحت هر یک از ساکنان را فراهم می‌کرد منتهی می‌شد، اینجا جادو موج می‌زد، اما افسوس که در این اوضاعِ پر مخاطره از جشن ها و شادی های این گروه خبری نیست زیرا آن ها باید مهر جادویی را هر چه سریع‌تر پس گرفته و به سرپرست تحویل بدهند.الیزابت همچنان که در آینه لباس ابریشمی قرمز رنگش را مرتب می‌کرد چشمانش را روی صورت جیمز ثابت کرد و گفت:« می‌دانم چه می‌خواهی بگویی جیمز، اما مطمئن باش، ما مواظب خودمان هستیم.»رز درحالی که سعی می‌کرد لباس مجلسی‌اش را ببندد با تکان سر تایید کرد.جیمز چهره در هم کشید و به ریچارد اشاره کرد کمکش کند، ریچارد دست و پایش را گم کرد:« خب ببین جم اگه فایده داره خب... بذار برن.»جیمز جا خورد و دهان باز کرد تا حرفی بزند اما الیزابت جلویش را گرفت:« اونا وسایل محافظتی دارن و قدرتمامون اونجا به کارمون نمیاد اما همه‌چی که قدرت نیست.»ـ درسته اما من ‌می‌گم خطرناکه بگذار ما هم باهاتون بیایم لیز.دستانش را ملتمسانه به سمت او دراز کرد.ـ اما شما باید دوشیزه کینگ جوان را برگردانید، ما به وزیر قول دادیم.جیمز بازو های خواهرش را چسبید و وادارش کرد در چشمانش نگاه کند ثانیه‌ها می‌گذشت ۲ دقیقه ۳ دقیقه و ۵ دقیقه، جیمز حتی یک پلک هم نمی‌زد چشمانش قرمز شده بودند الیزابت خودش را آزاد کرد:« کوتاه بیا، خودت خوب می‌دونی که نمی‌تونی هیپنوتیزمم کنی.»در آن لحظه الیزابت همه‌چیزش را می‌داد تا بتواند فقط برای مدت کمی ذهن برادش را بخواند، اما او سوگند خورده بود که قدرت ذهن خوانی‌اش را برای مصارف شخصی استفاده نکند همچنان که برادش سوگند خورده بود.جیمز به حالت تسلیم دست‌هایش را بالا آورد و ناامید به آن سمت اتاق حرکت کرد.ـ نگران نباش مرد اونا از پس خودشون برمیان.ـ این خیلی مسخرس! صدای رز بود که هنوز داشت با لباسش کلنجار می‌رفت، ریچارد دستش را دراز کرد و حاله‌ای درخشان به طرف روبان‌های لباس روانه شد، چند ثانیه بعد یک روبان بی‌نقص پشت لباس به چشم می‌خورد:« خوشحال باش مو طلایی، دارین میرین جشن.»ـ ریچارد! صدای متعجب رز در پناهگاه مخفیشان پیچید.الیزابت می‌دانست رز به چه فکر می‌کند حتی اگر از قدرت ذهن‌خوانی‌اش استفاده نمی‌کرد، جلو آمد و سرش را به سمت رز تکان داد تا با ریچارد درگیر نشود:« ولش کن رز.»ـ چیه تو داشتی به خاطر ماموریت حاضر می‌شدی، استفاده از قدرت در این موضوعات مجازه، و لبخند درشتی در پهنای صورتش نقش بست.اما همه خوب می‌دانستند که سوگند او ناقص بود به همین دلیل گاهی اوقات می‌توانست از قدرتش برای خودش استفاده کند اگرچه این موضوع خیلی به کارشان آمده بود.جیمز به طرف سکوی کنار میز رفت ، روی میز نقشه‌ی عمارت شپرد با ابهت سنگدلانه‌اش به چشم می‌خورد، سپس روی سکو نشست، سرش را میان دستانش گذاشت و آه کشید انگار پیرتر از یک پسر ۱۸ ساله به نظر می‌آمد، این کارش باعث شد الیزابت دوباره به این فکر فرو برود که اگر ۵ سال پیش به درخواست آن مرد مرموز پاسخ رد داده بود آیا باز هم برادرش اینگونه می‌شد؟مدتی ۳ نفر از گروه، الیزابت، رز و ریچارد به یکدیگر نگاه کردند و هریک از آن‌ها با نگاه درخواست می‌کرد تا اول برود و جیمز را آرام کند، الیزابت در این بازی شکست خورد، از آینه جدا شد و به سمت برادرش رفت، خوب می‌دانست الان به چه چیزی فکر می‌کند، به مادرشان، جیمز هیچ وقت عوض نمی‌شد،  به سکو که رسید مدتی مکث کرد جیمز سرش را بالا آورد و با چشمان پر فروغش، که اکنون چشمه‌ی خشکی بیش نبودند به خواهرش نگاه کرد،  الیزابت انگشتانش را دور آستین لباسش فشرد و نگاهش را از جیمز دزدید:« متاسفم برادر، ما باید این کارو انجام بدیم.»همچنان به خواهرش خیره شده بود، به مادرش فکر کرد، قبل از مرگ از او قول گرفته بود که تمام تلاشش را برای محافظت از الیزابت انجام دهد، یعنی می‌توانست به قولش عمل کند؟ اخمانش در هم رفت:« تو واقعا می‌خوای این کارو انجام بدی؟»الیزابت مصمم سرتکان داد.ـ پس باید مطمئن باشیم همه چیز خوب پیش میره.برق خوشحالی در چشمان الیزابت نمایان شد، رز بالا پایین پرید و ریچارد در حرکتی دوستانه مشتی به شانه جیمز زد.جیمز از جا بلند شد و چشمانش را چند دور در حدقه چرخاند:«خیلی خوب، زیاد هیجان زده نشید، برای اینکه برنده بشیم.....»همه همراهانش جوری که انگار هیجانشان به طور ناگهانی فروکش کرده باشد یک صدا گفتند:« اول باید یه نقشه خوب داشته باشیم.»رز خودش را روی زمین انداخت و سرش را روی دستانش گذاشت، ریچارد هم با بی‌حوصلگی دوباره به دیوارتکیه داد.اما الیزابت نمی‌خواست برادرش را ناامید کند، این تصمیم به خاطر او بود:« عالیه جیمز، فقط.... این قراره تا کی طول بکشه.»ـ نگران نباش مثل همیشه یه نقشه دقیق و سریع پیدا می‌کنم.لبخند زورکی‌ای بر روی چهره الیزابت نقش بست و با صدایی ساختگی گفت:« بی صبرانه منتظرشم.»ـ آه، پس امرا به مهمونی نمی‌رسیم.الیزابت به رز چشم غره‌‌ای رفت و سعی کرد به او بفهماند اگر جیمز برای این ماموریت راضی نباشد اتحاد گروه به هم می‌خورد.اتحادی که خیلی برای آن تلاش کرده بود.ـ فهمیدم!صدای فریاد جیمز، ریچارد را آنقدر متعجب ساخت که گلدانی که داشت در هوا می‌چرخاند را انداخت و دوباره باعث اعتراض رز شد:« یه روز به سرپرست می‌گم از قدرتت برای خودت استفاده می‌کنی.»ریچارد یکه خورد و سعی کرد رز را آرام کند:« بی‌خیال رز یادت نیست اوندفعه، با همین قدرت از دست اون مار بوآ نجات پیدا کردی!؟»ـ چه حرفا هوف، رز این را گفت و پس از جا گذاشتن ریچارد پشت سرش به سمت میز نقشه کشی رفت.با سرخوشی گفت:« خب، نقشه چیه؟»ریچارد که احساس کرد از قافله عقب مانده به سمت میز رفت و کنار رز ایستاد، جوری به جیمز نگاه می‌کرد انگار می‌گفت، منم می‌خوام بدونم.الیزابت به برادرش نگاه کرد، صورتش را جمع کرد و منتظر هر نقشه غیر منتظره‌ای شد، چهره‌‌‌اش تکیده تر از یک نوجوان ۱۶ ساله شده بود:« باید چی‌کار کنیم جیمز؟»همه نگاه‌ها به جیمز دوخته شده بود.او لبخند زد و گفت:«فکر کنم راهش را پیدا کردم...»داستان ادامه دارد........پی‌نوشت:پایان قسمت اولالیزابت و گروهش در آستانه‌ی یک مأموریت خطرناک قرار گرفته‌اند. نظر شما درباره‌ی نقشه‌ی جیمز چیست؟ خوشحال می‌شوم در پیام‌ها برام بنویسید. 💬✨</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 09:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: قتل راجر آکروید — آگاتا کریستی 📖</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-gqzzkbsxarz1</link>
                <description>منبع: ویکی پدیامعرفی کُلیِ کتاب 📚عنوان -&gt; قتل راجر آکروید (The Murder of Roger Ackroyd)پس از -&gt; راز دودکش‌ها (The Secret of Chimneys)پیش از -&gt; چهار قدرت بزرگ (The big four)نویسنده -&gt; آگاتا کریستی (Agatha Christie)کارآگاه -&gt; هرکول پوآرو (Hercule Poirot)راوی -&gt; دکتری به نام جیمز شپرد از اهالی کینگز آبوتتاریخ انتشار -&gt; ژوئن ۱۹۲۶ناشر -&gt; ویلیام کالینز، پسرانداستان در یک نگاه 🎭داستان در دهکده کوچکی به نام کینگز آبوت روایت می‌شود؛ جایی که بزرگ‌ترین سرگرمی اهالی آن خبرچینی و دخالت در زندگی دیگران است. در ابتدای داستان، دکتر شپرد (راوی و همراه هرکول پوآرو) خبر مرگ خانم فرارز را به خواهرش، کارولین، می‌دهد و او حدس می‌زند که خانم فرارز به دلیل عذاب وجدانی که برای به قتل رساندن شوهرش داشته، خودکشی کرده است.اندکی بعد، راجر آکروید، یکی از ثروتمندان و افراد بانفوذ دهکده، از دکتر شپرد دعوت می‌کند تا شب برای گفت‌وگویی خصوصی به خانه‌اش برود. آکروید اعتراف می‌کند که مخفیانه با خانم فرارز نامزد بوده و او پیش از مرگش گفته است که شوهرش را مسموم کرده و مدتی نیز قربانی اخاذی فردی ناشناس بوده است، با این حال نام اخاذ را آن لحظه برای آکروید فاش نمی‌کند و می‌گوید ظرف ۲۴ ساعت آینده موضوع را به او خواهد گفت پس از این توضیحات خدمتکار خانه، پارکر، در حالی که سینی نامه‌ها را در دست دارد وارد می‌شود، نامه‌ای آبی که دست خط خانم فرارز را دارد توجه آکروید را جلب می‌کند اما پس از خواندن چند خط اول از دکتر شپرد می‌خواهد که بیرون برود و او را تنها بگذارد، ساعاتی بعد، دکتر شپرد تماس تلفنی عجیبی دریافت می‌کند که خبر از قتل راجر آکروید می‌دهد. هنگامی که به عمارت می‌رسد، درمی‌یابد تماس‌گیرنده ناشناس بوده و راجر آکروید با خنجری تونسی به قتل رسیده است.ناگهان همه انگشت اتهام را به سمت رالف پیتون، پسرخوانده آکروید، نشانه می‌روند اما نامزدش، دوشیزه فلورا آکروید که به بی‌گناهی رالف باور دارد، از هرکول پوآرو کمک می‌خواهد؛ کارآگاه بلژیکی که یک سال از بازنشستگی‌اش می‌گذرد و به‌صورت ناشناس در همسایگی دکتر شپرد زندگی می‌کند، هرکول پوآرو، با همراهی دکتر شپرد، وارد دنیایی از رازها، دروغ‌ها و باج‌گیری‌ها می‌شود. هر کس در این ماجرا چیزی برای پنهان کردن دارد؛ نامادری، خواهرزاده، داماد، خدمتکاران و حتی دوستان نزدیک قربانی. حالا پوآرو باید از میان انبوهی از سرنخ‌های گمراه‌کننده، حقیقت را پیدا کند.چرا این کتاب یک شاهکار است؟ 🌟پایان غافلگیرکننده:کریستی در این کتاب با شیوه روایت کاری می‌کند که سال‌ها درباره‌اش بحث شده است.بازی منصفانه:تمام سرنخ‌ها در طول داستان ارائه شده‌اند، اما کریستی آن‌ها را چنان زیرکانه پنهان می‌کند که حتی به ذهنتان هم نمی‌رسد.تأثیر بر ادبیات:این کتاب الهام‌بخش نویسندگان و فیلم‌سازان بی‌شماری بوده است.قابلیت بازخوانی:بار دوم که کتاب را می‌خوانید، تک‌تک جملات معنی جدیدی پیدا می‌کنند.این کتاب به چه کسانی پیشنهاد می‌شه؟ 🎯به علاقه‌مندان داستان‌های معمایی کلاسیک.به کسانی که هرکول پوآرو را دوست دارند.به کسانی که از پایان‌های غیرقابل‌پیش‌بینی لذت می‌برند.به کسانی که به دنبال یک رمان جنایی هوشمندانه و تأثیرگذار هستند.سخن آخر… 🌟«قتل راجر آکروید» فقط یک داستان جنایی نیست؛ بلکه یک بازی هوشمندانه با ذهن خواننده است. کریستی در این کتاب، شما را به چالش می‌کشد، فریب می‌دهد و در نهایت، با پایان‌اش غافلگیرتان می‌کند. بیش از ۹۰ سال پس از انتشار، هنوز هم یکی از شوکه‌کننده‌ترین و لذت‌بخش‌ترین تجربه‌های خواندنی محسوب می‌شود.«این رمان، شاهکار نهایی داستان جنایی است.» — لورا تامپسون، زندگینامه‌نویس آگاتا کریستیاگر نظر من را بخواهید، «قتل راجر آکروید» یکی از جسورانه‌ترین معماهای تاریخ ادبیات جنایی است و اگر قرار باشد فقط یک رمان از آگاتا کریستی را به کسی پیشنهاد بدهم که تاکنون هیچ اثری از او نخوانده، احتمالاً انتخابم همین کتاب خواهد بود.راستی! نظر شما چیست؟ اگر این کتاب را خوانده‌اید، پایانِ آن برای شما غافلگیرکننده بود؟ یا اگر نخوانده‌اید، آیا به خواندنش ترغیب شدید؟ خوشحال می‌شوم نظراتتان را در پیام‌ها با من به اشتراک بگذارید. 💬✨اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 10:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش پنجره به سوی حقیقت؛ از زبان نویسندگان بزرگ🪟📖</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-z0kw547edudx</link>
                <description>گاهی برای درک یک حقیقت بزرگ، نیازی به خواندن یک کتاب نیست. گاهی یک جمله، آنچنان عمیق و ماندگار است که میتواند مسیر فکر آدمی را برای همیشه تغییر دهد. در این پست، شش جمله از بزرگترین نویسندگان تاریخ را خواهیم دید که پنجره‌ای به سوی درکی تازه از زندگی را می‌گشایند.۱. ویرجینیا وولف (Virginia Woolf) — رمان «به سوی فانوس دریایی» (۱۹۲۷) 📚&quot;Each horizon has its slopes.&quot;«هر افقی، فراز و نشیب‌های خود را دارد.»وولف در این جملهٔ کوتاه، حقیقتی بزرگ را دربارهٔ زندگی نهفته است. هر هدف، هر رویا، هر «افق» جدیدی که در زندگی برای خود ترسیم میکنیم، به اندازهٔ خودش دشواری‌ها و فراز و نشیب‌هایی به همراه دارد. زیبایی در پذیرش این مسیر پرپیچ‌ وخم است، نه صرفاً رسیدن به مقصد.۲. ارنست همینگوی (Ernest Hemingway) — رمان «وداع با اسلحه» (۱۹۲۹) 💔&quot;The world breaks everyone and afterward many are strong at the broken places.&quot;«دنیا هر کسی را می‌شکند، و پس از آن، بسیاری در همان جاهایِ شکسته قوی‌تر میشوند.»این جملهٔ ماندگار از همینگوی، تلخ اما امیدوارکننده است. او نمیگوید که جهان ما را نمی‌شکند، بلکه میگوید که شکستگی، پایان راه نیست. قدرت حقیقی در ترمیم خود، در التیام بخشیدن به زخم‌ها و ایستادن بر روی پای خود، حتی با آن ترک‌های عمیق است.۳. اسکار وایلد (Oscar Wilde) — نمایشنامه «اهمیت جدی بودن» (۱۸۹۵) 🎭&quot;The truth is rarely pure and never simple.&quot;«حقیقت به‌ندرت خالص است و هرگز ساده نیست.»۴. جی. آر. آر. تالکین (J.R.R. Tolkien) — سه‌گانه «ارباب حلقه‌ها: یاران حلقه» (۱۹۵۴) 🧙&quot;Not all those who wander are lost.&quot;«هر که سرگردان است، گمگشته نیست.»این مصراع از تالکین، یکی از امیدوارکننده‌ترین جملات برای هر انسان سرگردانی است. این جمله به ما میگوید که پرسه زدن در زندگی، یا انتخاب مسیرهای ناهموار، به معنای گمشدن نیست. گاهی، این سرگردانی، بخشی از سفر برای یافتن هویت و هدف حقیقی است.۵. اف. اسکات فیتزجرالد (F. Scott Fitzgerald) — رمان «گتسبی بزرگ» (۱۹۲۵) 🛥️&quot;So we beat on, boats against the current, borne back ceaselessly into the past.&quot;«پس ما دست و پا میزنیم، قایق‌هایی برخلاف جریان آب، که بی‌وقفه به سمت گذشته رانده میشویم.»فیتزجرالد در این جملهٔ پایانی شاهکار خود،  تلاش بی‌حاصل انسان برای تکرار و بازپسگیری گذشته‌اش را به خوبی به تصویر می‌کشد . این جمله، تراژدی جاودانهٔ تلاش است برای تغییر آنچه که  در گذشته‌ای محکم و غیرقابل‌تغییر رخ داده است.۶. جورج اورول (George Orwell) — رمان «۱۹۸۴» (۱۹۴۹) 🕵️&quot;If you want to keep a secret, you must also hide it from yourself.&quot;«اگر میخواهی رازی را حفظ کنی، باید آن را از خودت نیز پنهان کنی.»پی‌نوشت:نظر شما چیست؟ کدام یک از این جملات، بیش از همه با شما هم‌صحبت شد؟ خوشحال میشم نظراتتان را در پیام‌ها با من به اشتراک بگذارید، یا اگر جمله‌ی زیبایی دیگری را مدنظر دارید نقل کنید.🌸✨💬اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 08:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: کلبه عمو تام — هریت بیچر استو 📖</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88-rypdpjlozwtm</link>
                <description>منبع: ویکی پدیامعرفی کُلیِ کتاب 📚عنوان -&gt; کلبه عمو تام (Uncle Tom&#039;s Cabin)پیش از -&gt; کلیدی به کلبه عمو تامنویسنده -&gt; هریت بیچر استو (Harriet Beecher Stowe)تاریخ انتشار -&gt; ۱۸۵۲ (دو جلد)ژانر -&gt; رمان اجتماعی، ضد برده‌داریزبان -&gt; انگلیسیکشور -&gt; آمریکاداستان در یک نگاه 🎭رمان «کلبه عمو تام» در سال ۱۸۵۲ منتشر شد و با هدف نشان دادن وحشیگری برده‌داری نوشته شده است.الهام‌بخش اولیه‌ی این کتاب، ماجرای واقعی یک برده‌ی سیاه‌پوست و مؤمن بود که زیر شکنجه قرار گرفته بود. این ماجرا، نویسنده را به خلق شخصیت عمو تام، برده‌ای مهربان و مسیحی، ترغیب کرد که با وجود تمام سختی‌ها، ایمان و انسانیت خود را حفظ میکند.در کنار او، شخصیت‌هایی مثل الیزا، مادری که برای نجات فرزندش از دست فروشندگان برده فرار میکند، و سیمون لگری، برده‌داری بیرحم که نماد ظلم و بی‌رحمی است، به تصویر کشیده میشوند.این کتاب، با روایت داستان‌های تلخ و شیرین این شخصیت‌ها، خواننده را به عمق فاجعه‌ی برده‌داری می‌برد و وجدان جمعی را به چالش میکشد.تأثیر و اهمیت کتاب 🌟تأثیر تاریخی:این کتاب یکی از علل اصلی جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) شناخته شده است. آبراهام لینکلن، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در ملاقات با نویسنده گفت: «پس شما همان خانم کوچکی هستید که باعث جنگ بزرگ (جنگ داخلی آمریکا) شد.»پرفروش‌ترین کتاب قرن:در قرن نوزدهم، بعد از انجیل، پرفروش‌ترین کتاب جهان بود و تنها در آمریکا ۳۰۰ هزار نسخه در چاپ اول فروش رفت.تأثیر جهانی:لئو تولستوی، نویسنده بزرگ روسی، درباره آن گفت: «این رمان یکی از بزرگ‌ترین فرآورده‌های ذهن بشر است.»نظر منتقدان:ماریو بارگاس یوسا، نویسندهٔ شهیر پرویی، در کتاب «چرا ادبیات» دربارهٔ این رمان نوشت: «رمانی بسیار میان‌مایه که تاثیری قاطع در برانگیختن وجدان مردم آمریکا در برابر بردگی داشته است.»اقتباس‌ها:تا سال‌ها نمایش‌های بسیاری بر اساس این کتاب روی صحنه رفت و هنوز هم مورد توجه است.این کتاب به چه کسانی پیشنهاد میشه؟ 🎯به کسانی که به تاریخ اجتماعی و مسائل انسانی علاقه دارند.به کسانی که از خواندن داستان‌های احساسی و تأثیرگذار لذت می‌برند.به کسانی که می‌خواهند درباره‌ی برده‌داری و عدالت بیشتر بدانند.به کسانی که به دنبال یک رمان کلاسیک و ماندگار هستند.سخن آخر… 🌟اگر به دنبال کتابی هستید که نه تنها داستانی گیرا داشته باشد، بلکه شما را به فکر فرو ببرد و نگاهتان را به جهان تغییر دهد، «کلبه عمو تام» یکی از بهترین انتخاب‌هاست.این کتاب، فراتر از یک رمان، یک سند تاریخی و انسانی است که تا سال‌ها پس از خوندنش، در ذهنتان خواهد ماند.راستی! نظر شما چیه؟ تا حالا این کتاب رو خوندید؟ یا درباره‌ی تأثیرش بر تاریخ چیزی می‌دونید؟ خوشحال میشم توی پیام‌ها برام بنویسید. 💬✨اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 08:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت صحنه مغزهای نابغه: خرافات و عادات عجیب نویسندگان🧠</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%F0%9F%A7%A0-tg5f5l9sdndy</link>
                <description>همه ما نویسنده‌ها رو با کتاب‌هاشون می‌شناسیم، اما پشت میز تحریرشون، دنیای عجیبی از عادت‌ها و وسواس‌ها وجود داره.۱- چارلز دیکنز (Charles Dickens) — وسواس چیدمان میز 🪑دیکنز تا زمانی که تمام وسایل روی میزش به یک ترتیب بسیار دقیق چیده نمیشد، دست به قلم نمیبرد. این وسایل شامل یک جاقلمی برنزی با مجسمه چند سگ تازی، یک مجسمه برنزی کوچک از مردی که با قورباغه‌ها بازی میکرد و یک چاقوی کاغذبری بود.۲. هاروکی موراکامی (Haruki Murakami) — نظم آهنین و رباتگونه 🤖موراکامی دهه‌هاست که یک روتین تغییرناپذیر دارد. او روزها ساعت ۴ صبح بدون زنگ ساعت بیدار میشود و ۵ تا ۶ ساعت مداوم مینویسد. بعد از آن، هر روز دقیقاً ۱۰ کیلومتر میدود یا ۱۵۰۰ متر شنا میکند.او این کارها را نوعی هیپنوتیزم برای دسترسی به بخش‌های عمیق ذهن میداند.۳. جیمز جویس (James Joyce) — لباس سفید و مدادهای بزرگ 🕶️نویسنده کتاب «اولیس» به دلیل بیماری شدید چشم، بینایی بسیار کمی داشت. او مجبور بود روی شکم در تخت دراز بکشد، یک کت سفید بپوشد (چون کت سفید نور اتاق را روی کاغذ بهتر منعکس می‌کرد) و با مداد شمعی‌های بزرگ آبی رنگ روی مقواهای بزرگ بنویسد تا بتواند خطوط را ببیند.۴. ترومن کاپوتی (Truman Capote) — نویسنده کاملاً افقی 🛋️خالق رمان معروف «در کمال خونسردی»، هرگز پشت میز نمینشست. او خود را یک «نویسنده کاملاً افقی» مینامید؛ یعنی حتماً باید روی تخت یا مبل دراز میکشید تا مغزش کار کند.خرافات شدید: او هیچوقت داستانش را در روز «جمعه» شروع نمیکرد یا به پایان نمی‌رساند. همچنین اگر مجموع شماره‌های اتاق هتلش به عدد ۱۳ میرسید، فوراً اتاقش را عوض میکرد.۵. پابلو نرودا (Pablo Neruda) — وسواس جوهر سبز 🌿شاعر برنده جایزه نوبل، هرگز با خودکار یا جوهر مشکی و آبی نمینوشت. او فقط و فقط از جوهر سبز استفاده می‌کرد؛ چون معتقد بود رنگ سبز، رنگِ «امید» است و به کلمات او روح و طبیعت می‌بخشد.۶. فریدریش شیلر (Friedrich Schiller) — بوی سیبهای گندیده 🍎این نمایشنامه‌نویس و شاعر بزرگ آلمانی (دوست صمیمی گوته)، بدون یک بوی خاص نمیتوانست بنویسد! او همیشه تعدادی سیب گندیده را داخل کشوی میز کارش نگه میداشت. وقتی گوته به خانه او آمد و از بوی بد اتاق شکایت کرد، شیلر گفت بدون این بو، حسی برای نوشتن ندارد!🌸 حرف آخر…همه‌ی ما عادت‌های عجیبی داریم، اما این نویسنده‌ها ثابت کردن که گاهی همین عادت‌های عجیب، میتوانند کلید ورود به دنیای خلاقیت باشند.پی‌نوشت:راستی نظر شما راجع به این عادت‌ها چیست؟ آیا شما هم عادت عجیبی برای مطالعه یا نوشتن دارید؟ خوشحال میشم توی پیام‌ها برام بنویسید. 🌸💬اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 09:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای نویسندگان در گوش جان🌿</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%D9%86-jbxp0lo9s3ty</link>
                <description>گاهی یک جمله، بیشتر از یک کتاب حرف برای گفتن دارد.این بار، سراغ چهار نویسنده‌ی بزرگ رفتم که هرکدام، با چند کلمه، دنیایی از معنا رو به ما هدیه کردن.شاید این جملات، جواب سوال‌هایی باشن که این روزها در ذهن بسیاری از ما می‌چرخند.۱. لئو تولستوی — Leo Tolstoy 📖&quot;if you want to be happy, be.&quot;(اگر می‌خواهی خوشبخت باشی، باش.)منبع: کتاب «افکار یک مرد خردمند» (مجموعه پندها و افکار فلسفی تولستوی در سالهای پایانی عمرش)این جمله، ساده‌ترین و در عین حال عمیق ترین توصیه ایست که میتوان به یک انسان کرد. خوشبختی، نه در دور دستها، که در همین لحظه، در همین «بودن» نهفته است. شاید کافی باشد که دست از تلاش برای «شدن» برداریم و اجازه دهیم «باشیم».۲. اسکار وایلد — Oscar Wilde 🎭&quot;Be yourself; everyone else is already taken.&quot;(خودت باش؛ بقیه قبلاً گرفته شده اند.)منبع: این جمله از نامه ها و مقالات انتقادی وایلد، به ویژه تفکراتش در مقاله «روح انسان در زمان سوسیالیسم» استخراج شده است.در دنیایی که همه سعی میکنند شبیه دیگری باشند، اصیل‌ترین کار، «خود بودن» است. این جمله، یک دعوت به رهایی از قیدِ مقایسه و تقلید است. تو فقط یکبار میتوانی خودت باشی، پس چرا دیگری را بازی کنی؟۳. آلبر کامو — Albert Camus ☀️❄️&quot;In the depth of winter, I finally learned that within me there lay an invincible summer.&quot;(در ژرفای زمستان، سرانجام آموختم که درون من، تابستانی شکستناپذیر وجود دارد.)منبع: این جمله از مقاله «بازگشت به تیپازا» در کتاب «تابستان» (L&#039;Été) نوشته کامو در سال ۱۹۵۲ است.۴. ویرجینیا وولف — Virginia Woolf 🪞&quot;No need to hurry. No need to sparkle. No need to be anybody but oneself.&quot;(نیازی به عجله نیست. نیازی به درخشیدن نیست. نیازی نیست کسی جز خودت باشی.)منبع: کتاب «اتاقی از آن خود» (A Room of One&#039;s Own) که در سال ۱۹۲۹ بر اساس سخنرانی‌های وولف در دانشگاه کمبریج منتشر شد.این جمله، یک نفس عمیق در دنیای پرشتاب امروز است. وولف به ما اجازه میدهد که آرام باشیم، ندرخشیم و فقط خودمان باشیم. اجازه‌ای برای رها شدن از فشارهای بی‌پایانِ «باید شدن».🌸 حرف آخر…این چهار جمله، هرکدام پنجرهای به یک دنیای متفاوت هستند.تولستوی به ما می‌آموزد که خوشبختی در «بودن» است.وایلد ما را به اصالت دعوت میکند.کامو به ما یادآوری میکند که تابستانی شکست‌ناپذیر درونمان داریم.و وولف به ما اجازه میدهد که فقط خودمان باشیم، بدون عجله و اجبار.شاید این جملات، همان چیزی باشند که امروز به شنیدنش نیاز داشتی. 🕊️پی‌نوشت:شما کدام جمله را بیشتر دوست داشتید؟ آیا جمله‌ای هست که این روزها بیشتر از هر چیز دیگری به دلتان نشسته باشد؟ خوشحال میشوم در پیام‌ها برام بنویسید. 🌸💬اگر تا به حال با داستان ما می‌توانیم آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما می‌توانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 17:49:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار درهم و برهم یک نویسنده🌪️</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-wmklwkuickjo</link>
                <description>نوشتن برای من دقیقا مثل جمله‌ای هست که آقای تونی موریسن گفتند، اگر کتابی هست که می‌خواهی بخوانی، اما هنوز نوشته نشده، پس تو باید آن را بنویسی.از کودکی علاقه زیادی به نوشتن داشتم و داستان‌های ناتمام زیادی دارم که امیدوارم روزی با پایانی خوش به اتمام برسند.جا دارد از مادر و پدر عزیزم تشکر کنم که در این راه از من حمایت بسیاری کردند، به یاد دارم هنگامی که ۱۴ساله بودم مادرم با وجود سختی زیاد، درخواست کودک لجوجی مثل من را پذیرفتند و برایم یک ماشین تحریر خریدند، چیزی که اولین محرک من برای نوشتن داستان ما می‌توانیم شد، موضوع داستان زمانی شکل گرفت که سریال‌های هرکول پوآرو و جیرجیرک‌های پاییزی را می‌دیدم، از آنجایی که در رمان‌های خانم آگاتا کریسی معماها و جنایت‌های بسیاری وجود دارند و در سریال جیرجیرک‌های پاییزی با مسئله جنگ جهانی دوم و جاسوسی مواجه هستیم این ایده ناگهان به ذهنم خطور کرد اگرچه از شروع ماجرا نمی‌دانستم که پایان چه خواهد شد یا شخصیت‌ها چه خواهند کرد فقط هرچه می‌گفتند را می‌نوشتم انگار داستان تنها، دنیایی باشد که ما کشف کرده‌ایم، اما افسوس که پس از گذشت چند صفحه داستان را رها کردم، تا یک ماه پیش که دوباره نوشته‌هایم که با ماشین تحریرم تایپ کرده بودم را پیدا کردم و تصمیم به ادامه داستان گرفتم.هنگامی که به قسمت پنجم داستان رسیدم، شروع به نوشتن حدس‌هایم راجع به پایان داستان و اتفاقات پشت پرده کردم، اگرچه بعضی از آنها هرگز اتفاق نیفتادند، در یکی از دست نوشته هایم نوشته‌ام:شخصی که مانستر را تعقیب می‌کرده جانسون بوده، او به ماریا راجع به مانستر خبر می‌دهد چون ماریا از او آتو داشته( بی‌هوشی) با این حال جانسون برای نجات مانستر و آنجل می‌رود، آنجل طعمه مانستر بوده که برود آنجا و هنگامی که مانستر می‌رود هافمن او را از پشت می‌گیرد و کنار آنجل زندانی‌اش می‌کند، سپس ماریا می‌گوید چون وینکلی پسر زخم خورده و شکسته و ساده لوحی بوده گول زدن او برایش کار راحتی بوده که به او اعتماد کند و به مأموریت مخفی ببردش.شاید باورتان نشود اما خودم هم تا قسمت هفتم نمی‌دانستم که مأموریت مخفی چیست و در اواسط داستان ناگهان چیزی به من گفت ماریا هم دختر ردکلیفِ و آن را با خطی بزرگ و با دستی لرزان، ناشیانه بر روی کاغذ دست نوشته‌ام جای دادم پس از چند قسمت فهمیدم سؤالات زیادی به وجود آمده که دیگر ممکن است زیاد از حد باشد و باید به سرعت به آنها پاسخ دهم پس شروع کردم به نوشتن سؤالاتی که برای خودم هم پیش آمده بود و تلاش کردم پاسخشان را پیدا کنم:۱- واقعا چه کسی پشت اتفاقات است؟این سؤالی بود که تقریبا مطمئن بودم جوابش را می‌دانم پس با اطمینان نوشتم، ردکلیف.۲-چه کسی به وینکلی سوءقصد کرد؟ ماریا۳-مأموریت فوق محرمانه چیست؟مهمترین سؤال، می‌دانستم که داستان کلا حول این سؤال می‌گردد اما منِ نویسنده حتی جوابش را هم نمی‌دانستم! با این حال روزی که جوابش را فهمیدم از خوشحال در پوست خود نمی‌گنجیدم اما متاسفانه آن لحظه آنقدر شور نوشتن این جواب و اینکه از خاطرم نرود را داشتم که اصلا یادم نیست محرک این جواب چه بود، شخصی سلاح‌های ارتش را می‌دزدیده و به نظامیان می‌داده.۴-چرا وینکلی ۲ سال مخفی شد؟خب این جواب به راحتی در ذهنم آمد، مرد سیاه پوش، اما سؤالی که هنوز راجع به جوابش شک دارم این است که آن مرد سیاه پوش که بود؟۵- چرا رابرت مانستر شد؟این یکی از سؤالاتی است که خیلی به آن فکر کردم اما تصمیم گرفتم جوابش برای همیشه ناگفته بماند.۶- شورشی ها که هستند؟هنوز هم وقتی به زمانی فکر می‌کنم که جواب این سؤال را یافتم از خوشحالی پر می‌کشم دقیقا همین زمان بود که با یافتن این سؤال تکه‌های پازل بهم چفت شدند، رهبرشون ردکلیف هست که با نظامی‌ها همراه شده، آنقدر از این جواب خوشم آمد که چندین تیک جلویش زدم تا فراموش نکنم.۷- چرا ماریا با آنجل اینقدر بی‌رحم هست؟جوابش برایم واضح و مبرهن بود اگرچه کمی ناراحت کننده به نظر می‌رسید، به این خاطر که آنجل زندگی خوب و خوشی که ممکن بود برای خودش باشد را ازش گرفته بود.و در انتها پایان‌های احتمالی زیادی به ذهنم رسیدند اما هرکدام را که ادامه می‌دادم به بن‌بست می‌خوردم، درواقع تا همین چند خط قبل از پایان قرار بود پایان یک چیز دیگر باشد اما..... به کلی عوض شد.پایانی که اولش به نظرم پایان خوب و بازی بود و برای ادامه داستان در جلد دو هم مناسب بود:پس از ربوده شدن آنجل هنگامی که مانستر صحیح و سالم به دفتر ردکلیف می‌رسه اونجا ردکلیف رو دیوانه و به اصطلاح یک آدم جنون آمیز میبینه که درگیر جنون قتل هست اگرچه اول به نظر خیلی آرام میاد اما بعد در درگیری که بینشون اتفاق میفته خود واقعیش رو نشون میده، پس از اینکه مانستر با سختی زیاد دستگیرش کرد ازش میپرسه آنجل کجاست و ردکلیف میگه در انبار پشت سازمان هافمن داره ازش مراقبت می‌کنه، با این حال ناگهان صدای انفجار بلندی میاد و بعد مانستر متوجه میشه که انبار پشتی آتش گرفته اما زمانی که به اونجا میرسه همه چیز تبدیل به خاکستر شده و اثری از جسد آنجل نیست در انتهای داستان هم نامه‌ای به مانستر میرسه که در اون نوشته شده که پدرش زنده است اما مانستر آنقدر خسته و شکسته است و اعصابش خورده که این نامه‌رو باور نمی‌کنه.تا زمانی که مانستر فلش را برداشت و به سمت آسانسور طبقه چهارم حرکت کرد پایان این بود اما ناگهان جای خالی ماریا را احساس کردم و فکر کردم شخصیت‌های داستانم استحقاق یک پایان خوش، هرچند با یک سوال بی پاسخ، را دارند به همین دلیل کل پایان مورد نظرم را با خودکار قرمز خط زدم و نوشتم پایانی خوش و ساده‌تر، اگرچه ممکنه برای همه پایان ایده‌آلی نباشه اما به شخصه این پایان رو دوست داشتم.در نهایت از تمامی اعضای خانواده‌ام و تمامی افرادی که از ویرگول یا سایت های دیگه داستان من رو مشاهده کردن، خوندن و با نظراتشون بهم امید و انگیزه دادن، صمیمانه تشکر می‌کنم.پی‌نوشت:راستی، نظر شما چیه؟ تا حالا شده بین چند راه، گیر کنید؟خوشحال می‌شم برام توی پیام‌ها بنویسید.🌸💬فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشتما میتوانیم، قسمت آخر:ما توانستیم💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 11:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت آخر: ما توانستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-fuvbor21miwk</link>
                <description>فصل بیست و چهارم:قفل در اتاق بایگانی با صدای کیلیکی باز شد و تاریکی مطلق من را در خود فرو برد، ساعت ۴ صبح بود و هنوز آفتاب کامل از پشت ابر بیرون نیامده بود، مطمئن بودم پس از بیرون آمدنش حقیقت هم فاش خواهد شد، سازمان معمولاً بیست و چهار ساعته مشغول به کار بود اما پس از فرار من بنوآ خبر آورده بود هیچ شخصی اجازه ندارد پس از ساعت ۱۱ و پیش از ساعت ۶ در سازمان باشد، حتی کارمندان عالی رتبه و نگهبان‌ها، همین به نظر من و آنجل مشکوک آمد، و از بنوآ خواستیم در این باره تحقیق کند، کار سختی بود آن طور که خودش تعریف کرد نزدیک بود جانش را از دست بدهد، اما به لطف او فهمیدیم که سردسته شورشی ها در تاریکی شب چه چیزی را پنهان می‌کند، ردکلیف شبانه به نوچه‌هایش دستور می‌دهد که سلاح‌های واقعی را در سازمان جاسازی کنند تا فردا صبح نظامیان محموله را تحویل بگیرند، مردک رذلِ وطن فروش، از روی زمین بلند شدم، کوله‌ام را از روی دوشم پایین آوردم، زیپش را کشیدم و وسیله نجاتم برای مواقع ضروری را بیرون آوردم، درست است تنها به همین چیز نیاز داشتم، بقیه وسایل داخل کوله بار اضافی بود، خشابش را پر کردم و در تپانچه گذاشتم، سپس ضامنش را از حالت safe* بر داشتم، برایم مهم نبود به کجا و کی شلیک می‌کنم اینجا همه دشمن بودند، تپانچه را در جیب کتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، در را با دستم هل دادم که باعث شد با صدای قیژی باز شود، او می‌دانست من اینجا هستم، پس مهم نبود چقدر آشوب به پا کنم، اما باید محتاط‌تر می‌بودم مسئله نجات دنیا بود، گام اول را برداشتم و در تاریکی فرو رفتم، با خودم گفتم، فقط هفت پیچ تا آسانسور، می‌ دانستم که دفتر ردکلیف در طبقه چهارم است، آخرین طبقه ساختمان، همان دفتری که دفتر پدرم بود، اجازه نمی‌دادم قاتلش بر روی همان صندلی بنشیند که پدرم می‌نشست، همین حالا هم دوسال دیر کرده بودم، با این حال باید باز هم صبر می‌کردم، فعلا باید به قرارم با بنوآ می‌رسیدم، پیچ اول را به سلامتی رد کردم هر پیچ یک ترس بزرگ را به دنبال داشت، نکند آن طرف چیزی باشد که انتظارش را ندارم!؟، پیچ دوم، سوم و چهارم، این خوش شانسی بزرگی بود، و در نهایت پیچ ششم را هم رد کردم و ..... این صدای چی بود؟ دوباره همان صدای خوردن چیزی فلزی به دیوار می‌خواستم برگردم با او روبرو شوم و بهش بگویم آنجل را آزاد کند و مزاحم مأموریتم نشود اما آیا روبرو شدن با او همان چیزی نبود که در مأموریت تأخیر ایجاد می‌کرد، می‌شنیدم که صدا نزدیک‌تر می‌شود، از عمد این کار را می‌کرد، وسیله فلزی را بر روی دیوار می‌کشید تا گوش‌هایم، نه جانم را زجر دهد، این مأموریت یک امتحان بود، من باید..... دوباره به راهرو نگاهی انداختم بنوآ منتظرم بود، من باید می‌رفتم.فصل بیست و پنجم:بنوآ گفت:« آه، موسیو مانستر بالاخره اومدید، جان به لب شدم، شما خیلی دیر کردید ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه است، امروز رفت و آمد ها زیاد‌تر شده، حدس شما درست بود ردکلیف دست به کار خطرناکی زده دارد بمب اتم را جابه جا می‌کند، صبرکنید ببینم دوشیزه آنجل..... کجان؟در چشمانش زل زدم و سعی کردم کلمه مناسب را برای بیان واقعیت پیدا کنم، گذشتن از آن همه راهرو و بالا پایین کردن با آسانسور برای‌اینکه کسی محل فعلی مان را نفهمد انرژی زیادی ازم گرفته بود مخصوصا اینکه به قول بنوآ رفت و آمد ها خیلی زیاد بود انگار تنها از اتاق بایگانی و راهروهای اطرافش محافظت نمی‌شد، سعی کردم سریع جمعش کنم:« شخصی اون و دزدید.....، زیر لبی جوری که انگار دارم به خودم فحش می‌دهم گفتم:« جلوی چشمم.»بنوآ چند لحظه ساکت ماند و سرش را تکان داد، سپس نگاه دلسوزانه‌ای به چشمانم دوخت:« نگران نباشید، موسیو ردکلیف دختر خودشو نمی‌کشه.»مطمئن بودم که خودش هم از گفته‌اش اطمینانی ندارد، می‌شد این موضوع را در نگاهش خواند.سر تکان دادم و اشاره کردم که جلو برود، چیزی به ساعت ۵ نمانده بود، ما باید قبل از دستگیری ردکلیف کار دیگری را هم انجام می‌دادیم، کاری که بنوآ به تنهایی نمی‌توانست انجام دهد، جمع کردن مدرکی که ردکلیف را به اعدام محکوم کند، درست است ما اعتراف تام را داشتیم اما برای راضی کردن تنها قاضی سازمان، موسیو کالفر که همه می‌دانند چه قدر دمدمی مزاج است چیزی بیشتر از یک اعتراف نیاز بود باید فایلی را از روی دوربین‌ها پیدا می‌کردیم، فایلی که نشان از ملاقات او با سرگرد پائول داشته باشد، این گونه کالفر حتی یک کلمه‌هم نمی‌توانست از رئیسش دفاع کند، در این راستا من باید هنگامی که بنوآ فایل‌ها را از روی سیستم برمی‌داشت، مواظب می‌بودم کسی وارد نشود.همچنان که من و بنوآ به سمت اتاق امنیتی سازمان می‌رفتیم در ذهنم داشتم به پیروزی‌مان فکر می‌کردم، پیروزی‌ای که سال‌ها منتظرش بودم، اما دوباره همان صدای کشیده شدن چیزی فلزی بر روی دیوار، دیگر اعصابم از دستش خورد شده بود، بنوآ سریع خودش را به دیوار چسباند تا در تاریکی استتار کند اما من نه، تپانچه را از جیب کتم درآوردم.-صبرکنید موسیو نباید سر و صدا کنیم.می‌خواستم داد بزنم:« فایدش چیه اونا که می‌دونن ما اینجاییم.»اما ساکت ماندم و مثل او استتار کردم، صدا خاموش شد، انگار صاحبش مردد بود باید از این نزدیک‌تر به ما بشود یا نه، بالاخره تصمیمش را گرفت و سر پیچ، به سمت راهروی فرعی رفت.بنوآ بازدمش را رها کرد و به من چشم غره‌ای رفت:« قرار بود مأموریتمون بدون خون و خونریزی باشه.» سپس به اسلحه‌ام اشاره کرد.شانه بالا انداختم حرفش درست بود اما نمی‌خواستم قبول کنم:«درسته منم برای مواقع ضروری آوردمش، مثل الان.»سرش را بالا آورد تا با من هم قد شود و بتواند مستقیم در چشم هایم زل بزند:«موسیو باید یادآوری کنم که اگر حتی ذره‌ای هر کدام از اشخاص اینجا خراش بردارن، موسیو کالفر که هیچ حتی دولت هم حرفتون راجع به شورشی ها و اسلحه‌ها را باور نمی‌کند، حتی اگر مدرک موثق و محکمی داشته باشید.»روی پاشنه پایم چرخیدم تا از زیر نگاهش خارج شوم و رو به راهرو قرار بگیرم، دست‌هایم را مشت کردم و با صدایی عاری از احساس گفتم:« باید بریم ساعت ۴ و ۵۰ دقیقه است، خودت می‌دانی پنج درها را قفل می‌کنند.»فصل بیست و ششم:ساعت ۴ و ۵۸ دقیقه بود که بنوآ در تازه روغن کاری شده اتاق امنیتی را با دستی لرزان باز کرد، پوزخندی زدم، این پسر چقدر ترسو بود.از کامپیوتر های داخل اتاق نور آبی می‌بارید و باعث شده بود فضای اتاق وهم آلود شود، دیدم بنوآ مثل چوب خشک آنجا ایستاده و تکان نمی‌خورد، تصمیم گرفتم خودم اول داخل شوم بهش تشر زدم:« برو کنار!» و شانه‌ام را به شانه‌اش زدم تا بفهمد با کی طرف است، نباید در راهرو با من آن طور صحبت می‌کرد، اینجا صحنه مأموریت من است و اگر الان به او نیازی نداشتم حتی پشیزی برایم ارزش نداشت، دستش را کشیدم و سعی کردم به نگاه متعجبش چشم ندوزم، نگاهی که داد می‌زد، چرا رفتارش انقدر تغییر کرده؟، وارد اتاق شدیم و نورهای آبی رنگ دورتادورمان را فرا گرفتند، بنوآ را به یک کامپیوتر که سیم‌های بسیاری به آن وصل شده بود و به نظر هسته مرکزی تمام کامپیوتر‌ها بود رساندم:« زود باش، شروع کن.» لحظه‌ای تعلل نکرد و پشت سیستم نشست، او هم مثل من می‌خواست دنیا را نجات دهد فقط گاهی اوقات زیادی ساده لوح می‌شد، اما کارش با کامپیوتر عالی بود، تماشا می‌کردم که چه طور فایل‌ها را باز می‌کند چند چیز را کپی می‌کند و عکس های خودمان در دوربین را حذف می‌کند، هرجا که رمز و اطلاعات کاربری را می‌خواست تنها با فشار دادن چند دکمه سیستم را دور می‌زد، از روی اضطراب ثانیه‌ها را می‌شمردم حدود ۱۵ دقیقه از زمان ورودمان گذشته بود، خواستم از بنوآ بپرسم چقدر دیگر مانده که مثل برق از صندلی‌اش بلند شد و با خوشحالی فلش را بهم نشان داد:« همه فایل‌ها رو برداشتم، هوف، از اون چیزی که فکر می‌کردم راحت‌تر بود، حتی یه سیستم مقابله با هکر هم روش نصب نکرده بودن! خب حالا باید بریم به طبقه چهارم و ردکلیف رو دستگیر کنیم.»می‌شنیدم که زیر لب دارد آهنگ شادی را با سوت‌های معروفش می‌نوازد، از کاری که می‌خواستم بکنم احساس گناه کردم، اما لازم بود، برای نجاتش!با لحنی شاد و ساختگی گفتم:« عالیه به کالفر خبر دادی که دقیقا یک ربع به شش اینجا باشه.»همچنان بالا و پایین می‌پرید:« بله، همون طور که گفتی به صورت ناشناس پهش پیغام دادم که صبح زود قبل از ساعت شروع کار، در سازمان قراره اتفاقای عجیبی بیفته.»-آفرین، راستی، گفتی این دره چه جوری قفل میشه؟مکثی کرد و با چشمانی درخشان در چشمانم نگاه کرد، او دیوانه تکنولوژی بود:« این در ساختار پیچیده‌ای داره به خاطر همین نمی‌تونستم به سرعت هکش کنم و تصمیم گرفتم فقط از یه سنگ برای مهارش استفاده کنم، اگر سنگ رو برداری در طبق دستور قفل میشه.»و به سنگی کرم رنگ اشاره کرد که در لولای در قرار گرفته بود، سنگی که تا الان متوجهش نشده بودم، پس به همین خاطر خم شده بود! با خودم گفتم، واقعا که رابرت تو یه احمقی، درست است من از روی ظاهر قضاوت کردم و فکر کردم او ترسیده است با این حال.....:« منو ببخش بنوآ.»برگشت سمتم و دوباره گیج نگاهم کرد حس کردم می‌خواهد بگوید، برای چه، اما انگار خودش فهمید.سعی کرد با من مقابله کند اما من زرنگ‌تر از او بودم فقط یک بی‌هوشی کوچک با اولین ضربه‌ای از فنون رزمی که در مدرسه جاسوسی یاد گرفته بودیم کافی بود تا او برای تمام عمر نجات پیدا کند، نمی‌توانستم خطر کنم و بگذارم او هم مثل آنجل ربوده شود یا اتفاقی برایش بیفتد، نگاه کردم که چه طور چشمانش بسته شد و به عقب افتاد، خوشبختانه توانستم به سرعت بگیرمش و آرام روی زمین بگذارمش.از روی سرامیک‌های محکم و سنگ دل بلند شدم، به طرف در رفتم پایم را از مرز اتاق و راهرو رد کردم و از فضای آبی رنگی که بنوآ در آن خوابیده بود خارج شدم، سنگ کرم رنگ و صیقلی را از میان لولا برداشتم، در، در لولا چرخید و بدون هیچ صدایی بسته شد؛ حالا جایش امن بود.ساعت ۵ و ۱۷ دقیقه، به سمت تنها آسانسوری دویدم که به طبقه چهارم می‌رفت، اما صدای آشنا و ترسناکی از پشت سرم پیچید:«مانستر! فکر کردی می‌تونی از من فرار کنی؟»برگشتم. ماریا، با اون پوزخند شیطانی همیشگی‌اش، در انتهای راهرو ایستاده بود. در دست راستش، چیزی برق می‌زد. یک چاقو، و در دست چپش یک لوله فلزی!، پس او تعقیب کننده من بود، اما چرا، چرا قبل از آن به من حمله نکرده بود، چیزی به من گفت او تنها نیست، میتوانستم حسش کنم حضورش را چشم‌هایم را به چپ و راست انداختم:« می‌دونم اونجایی......ردکلیف.»فصل بیست و هفتم:سایه‌ای از میان سایه‌ها بیرون آمد صورتش خیلی شبیه آنجل بود مثل سیبی که از وسط نصف شده باشند، دستش را روی شانه ماریا گذاشت، صدای بم و ترسناکش هنوز که هنوز است مثل روز اول در گوشم می‌پیچد:« کارت خوب بود، عزیزم.»-بهتون که گفتم حاضر نیست دوست‌هاش رو فدا کنه.ردکلیف آرام سرش را تکان داد اما طولی نکشید که نگاه خیره‌اش به سمتم برگشت، نگاهی که بند بند وجود آدم را می‌لرزاند ترکیبی از تمامی چیز‌های شیطانی و ترسناک، سعی کردم آرام باشم، باید انتظار این موقعیت را می‌داشتم، فقط نمی‌توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که خودش اجازه داده بود ما تا اینجا پیش برویم و سپس در لحظه مناسب که من تنها شدم به سراغم بیاید، نقشه‌ام را علیه خودم استفاده کرده بود.دستش را که با دستکشی خاکستری پوشیده شده بود به سمتم دراز کرد:« میدونم چی تو دستته، مکثی کرد و بعد با لحن تندی اضافه کرد:« بدش به من!»تمام تلاشم را کردم که تمامی جرئتم را در خودم جمع کنم و یک جا به او نشان دهم:«آنجل کجاست؟»پوزخندی زد، پوزخندی که معلوم بود ماریا از او به ارث برده:« اینجا من سؤال می‌پرسم، فلش رو بده به من.»دستم را به به طرف جیبی بردم که تپانچه‌ام را در آن جاسازی کرده بودم، اگر اوضاع اضطراری می‌شد باید از آن استفاده می‌کردم .سرش را کج کرد و با اشاره به آن یکی جیبم با لحن معصومانه‌ای اضافه کرد:« ببخشید منظورم جیب سمت راستته، آرام گفت:« اون‌یکی چیز خطرناکی توشه. درست نمی‌گم، رابرت؟»فهمید که خودم را باخته‌ام کاری نمی‌شد کرد، ردکلیف به سمتم نزدیک شد، درست مثل شکارچی که طعمه‌اش را رام کرده باشد، آنقدر نزدیکم شد که می‌توانستم سوراخ‌های بینی‌اش را ببینم، در گوشم زمزمه کرد:«تسلیم شو رابرت، تو هم مثل پدرتی یه آدم ترسو و بزدل که دوستاش از همه چیز براش مهمترن، تو هم نمی‌تونی شکستم بدی.»از توهینش به پدرم خونم به جوش آمده بود، اما اگر درست می‌گفت چه؟، ماریا را می‌دیدم که چه‌طور از خوشحالی دارد چاقویش را در هوا می‌چرخاند و زیر چشمی مرا می‌پاید سپس در خیالش آن چاقو را به سمت من پرتاب می‌کند، نباید می‌ذاشتم کار به اینجا برسد، این تنها داستانی بود که درنهایت آدم بدها در آن برنده می‌شدند و احتمالا دیگر خوشبختی ابدی هم وجود نخواهد داشت، برخلاف داستان‌های پریانی که مادرم در کودکی برایم می‌خواند.ناامیدانه آخرین تلاشم را کردم، اما ایندفعه صدایم قدرتی نداشت، بیشتر به حالت التماس بود:« بگو، بگو آنجل کجاست تا بهت بدمش.»ردکلیف ازم دور شد انگار این علامتی برای ماریا بود که بتواند بهم نزدیک شود، عقب عقب رفتم، نمی‌دانستم چه بر سرم می‌خواهد بیاورد، سرم داد زد:«پسرک خنگ، باید یادبگیری چه‌طور با بزرگ‌ترت رفتار کنی.»مشتی حواله صورتم کرد، در دهانم مزه آهن را احساس کردم، مزه شکست، بعد به سراغ شکمم رفت، دیوانه‌وار می‌خندید و بدنم را به مشت های محکمش مهمان می‌کرد چند ثانیه بعد زمین پر از خون شده بود، خون من!نمی‌توانستم از جایم بلند شوم، سخت بود، چشمانم سیاهی می‌رفت، می‌توانستم احساس کنم که با مرگ فاصله چندانی ندارم، او آنقدر من را می‌زد تا بمیرم و بعد فلش را برمی‌داشت اما..... بعد از مرگ من چه کسی از آنجل مراقبت می‌کرد، آینده‌ای که از بچگی هرروز منتظرش بودیم به دست این مرد خراب شده بود نمی‌توانستم بگذارم کاملا نابودش کند و مثل شیشه‌ای درهم بشکندش، از آن مهمتر نجات مردم در دست من بود، نمی‌دانم آن موقع چرا حتی به تام و بنوآ هم فکر می‌کردم، شاید به این خاطر که ما یک گروه بودیم، گروه ما می‌توانیم، و شعار این گروه ایستادگی در کنار هم تا پای جان و حفاظت از یکدیگر بود، زیر لب گفتم، ما می‌توانیم.و بعد...صدای متعجب ماریا را شنیدم:«چی!؟»، مشتش را در هوا گرفته بودم، از تعجبش استفاده کردم و با تمام قدرتی که در بدن داشتم تپانچه‌ام را از جیبم درآوردم و محکم به سرش کوبیدم.ماریا تلو تلو خورد اما بی‌هوش نشد، ضرب دستم خیلی کم شده بود عصبانی شد و به سمتم خیز برداشت، تا محکم تر از قبل بزندم، چشمانم را بستم و آماده مرگ شدم، اما شنیدم که چیزی از پشت به سرش کوبیده شد و در راهرو صدای دنگ بلندی پیچید، چشمانم را باز کردم ماریا از جلو پخش زمین شده بود، وقتی سرم را بالا آوردم، دختری با چهره‌ای کشیده و زیبا جلویم ایستاده بود:«آنجل!».-خیلی دیر کردیم رابرت؟برگشتم و صاحب صدا را دیدم که ردکلیف را با چهره‌ای حیرت زده از پشت بسته است، باورم نمی‌شد:«تام!؟» گفت:« حالا دیگه باهم بی‌حساب شدیم.» و زیر لب خندید.آنجل کمک کرد سرپا بایستم اما باید هرجور شده می‌فهمیدم اینجا چه خبر است:« آنجل این، اینجا چی‌کار می‌کنید؟»لوله فلزی‌ای که متعلق به ماریا بود را در دست داشت برای کمک به من آن را رها کرد و باعث شد دوباره صدای وحشتناکی در راهرو ها بپیچد، سپس با سر به گوشه‌ای تاریک اشاره کرد، چشم ریز کردم شخصی آنجا نشسته بود، با ناباوری گفتم:« هافمن!؟»سرتکان داد:« اون منو بی‌هوش کرد، وقتی به هوش اومدم، ازش شنیدم که رئیسش قراره اینجا باهات ملاقات کنه، خوشبختانه اون خیلی از خود راضیه و فکر نمی‌کرد که بتونه از یه دختر رو دست بخوره، به همین خاطر وقتی زمانشو داشتم برای تام یه پیام sos* فرستادم.»به صورتش نگاه کردم، مثل همیشه نجاتم داده بود، نه، او دنیا را نجات داده بود.ردکلیف آرام ایستاده بود و هیچ تلاشی برای آزاد شدن نمی‌کرد فکر کنم در این فکر بود که چه‌طور یک نوکر ساده نقشه‌هایش را به باد داده بود، خودم را از آنجل جدا کردم و سلانه سلانه به سمتش رفتم، ایندفعه نوبت من بود.-وایسا رابرت.رویم را به سمت آنجل برگرداندم، لحظه‌ای فکر کردم شاید کار اشتباهی باشد که پدرش را جلوی او بزنم.اما چشمانش را تنگ کرد و نگاه کینه توزانه‌ای به او انداخت، سپس با سادگی اضافه کرد:«اون برای منه.»لحظه‌ای دلم برای ردکلیف سوخت مشت های آنجل دستکمی از ماریا نداشتند، گلویش را صاف کرد:« نمی‌خوای چیزی بگی؟»ردکلیف همچنان ساکت بود، فقط چشمانش را به سمت آنجل تاب داد.آنجل ادامه داد:« حتی یک اظهار تأسف هم کافی است.»همان سکوت مطلق، اما بالاخره دهانش گشوده شد:« من برای کاری که باید می‌کردم متأسف نیستم.»-شاید ندونی ولی الان که داریم حرف می‌زنیم همه نوچه‌هات دارن توسط سربازای ما دستگیر می‌شن، طولی نمی‌کشه همه چیز رو دربارت می‌فهمن و اون موقعست که..... حکم مرگت حتمیه.احساس کردم صدایش در هجاهای پایانی می‌لرزید، نباید با این صحنه مواجه می‌شد، دوباره اشتباه کردم او برای اولین بار داشت با ردکلیف به عنوان یک پدر صحبت می‌کرد و نه تنها این پدر سنگدل از او برای این همه سال تلف شده عذرنمی‌خواست بلکه باید با مرگ او هم مواجه می‌شد.به تام اشاره کردم که بی‌هوشش کند، اما ردکلیف آخرین حرفش را هم زد:« مردن فقط وقتیه که خاطره‌ای از تو، در ذهن بقیه نباشه، من اونقدر مردم رو رنجوندم که تا آخر عمر زنده‌ام.»سپس روی زمین افتاد.فصل بیست و هشتم:شاید این پایان خوش و ابدی نباشد که شما انتظارش را می‌کشیدید ولی برای من و آنجل یکی از شادترین پایان ها بود، هنوز وقتی به قیافیه کالفر موقع ورود تام فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد یا زمانی که مدارک را نشانش دادیم. نتیجه دادگاه این بود، برای ردکلیف حکم مرگ، ماریا تبعید و تمامی شورشی‌های دستگیر شده، حبس ابد که یکی از آنها هافمن بود، شاید غم انگیزترین جای داستان ما مرگ دردناک جانسون زیر شکنجه باشد پس از اینکه برای بازرسی، اتاق ردکلیف را گشتند فهمیدند او یک اتاق شکنجه مخفی داشته، با این حال هم اکنون روی سنگ قبر دوست وفادار پدرم حک شده، مردی که به خاطر وفاداری مرد.همان طور که به آنجل قول داده بودم باهم یک زندگی جدید را شروع کردیم در وطن اصلیمان،انگلستان، جایی که سال‌ها از آن دورافتاده بودیم و اکنون منتظر تولد اولین فرزندمان هستیم، البته هیچگاه از دوستانمان قطع ارتباط نکردیم، تام یک کار در شرکت تجاری بزرگی پیدا کرده و بنوآ با خوشحالی نامه‌ای فرستاده که بالاخره بیماری خواهرش خوب شده، من این سرگذشت را نوشتم تا درس عبرتی باشد برای هرکه، که آن را می‌خواند، اینکه دوستی و اتکا به یکدیگر چقدر مهم است، هرکدام از ما یک جور بود، بنوآ باهوش اما خجالتی، تام بی احتیاط اما مهربان، آنجل دلسوز و با پشتکار و من.... فکر کنم خودتان می‌دانید دیگر.اگرچه هنوز هم سؤالی است که پس از گذشت ۳ سال از این واقعه به جوابش دست نیافتم، مرد سیاه پوشی که تام را مجبور به مخفی شدن کرد که بود؟ خب..... شاید هیچوقت نفهمیم.«پایان»پی‌نوشت: پایان داستانممنون که تا آخر داستان همراهم بودین و با نظراتتون بهم انژی دادید، یکم طولانی شد اما امیدوارم از این داستان و همچنین این قسمت لذت برده باشید😊💫این قسمت رو تقدیم می‌کنم به دخترخاله عزیزم که امروز تولدش است.💖*حالت safe: هنگامی که ضامن از روی این حالت برداشته شود هرگاه کسی ماشه را بکشد تیر شلیک می‌شود اما در حالت safe این امکان وجود ندارد و تیر‌ها توسط شلیک کننده کنترل می‌شوند.*sos: پیام کمک که در مواقع ضروری به کار می‌رود، در واقع SOS به‌عنوان یک کد بین‌المللی اضطراری در تلگراف انتخاب شد، چون در کد مورس ارسال آن بسیار ساده است:··· --- ··· (سه نقطه، سه خط، سه نقطه)فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشت💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 07:47:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با یه تکه کاغذ، یه همراه بامزه برای کتاب‌هات بساز! (آموزش اوریگامی گربه‌بوکمارک)🐱</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9-yosl4bdm1ng3</link>
                <description>بوکمارک منسلام به همه‌ی کتاب دوست‌های نازنین! 📖✨امروز اومدیم با یه هنرِ ساده و شیرین، یه همراهِ دوست‌داشتنی برای کتاب‌هاتون بسازیم: گربه‌بوکمارک اوریگامی!این گربه‌ی کوچولو نه تنها نشونه‌ی صفحه‌هاتون میشه، بلکه می‌تونه روی دوربین لپ‌تاپتون هم بشینه و وقتی لازم ندارید، دوربین رو بپوشونه! 😻پس کاغذهاتون رو بردارید و با من همراه بشید...وسایل مورد نیاز:یک کاغذ مربعی ۱۷×۱۷ سانتی‌متر (برای سر گربه)یک کاغذ مستطیلی ۲۰×۱۰ سانتی‌متر (برای بدن گربه)ماژیک یا خودکار (برای کشیدن چشم و بینی)آموزش (خلاصه‌ی مراحل):برای ساخت این گربه‌ی بامزه، کافیه ویدیوی آموزشی رو قدم‌به‌قدم جلو ببرید. اما اگه خلاصه‌اش رو بخواید:۱. با کاغذ مربعی، سر گربه رو با تاهای منظم و قرینه درست کنید.۲. با کاغذ مستطیلی، بدن باریک و کشیده‌اش رو فرم بدید تا بتونه لابه‌لای کتاب یا روی لپ‌تاپ قرار بگیره.۳. با ماژیک، چشم‌های نافذ و یه بینی کوچیک بهش بدید تا روح پیدا کنه!برای دیدن جزییات کامل، پیشنهاد می‌کنم ویدیوی زیر رو با دقت ببینید:آموزش ساخت اوریگامی گربه بوک مارکآموزش ساخت سر گربه با تصویر( عکس‌های اول و دوم از سمت چپ شروع می‌شوند و بالا به پایین هستند و عکس سوم از چپ به راست):آموزش ساخت بدن گربه با تصویر( تمامی عکس‌ها از چپ شروع می‌شوند و بالا به پایین خوانده می‌شوند):یکم طولانی شد😅، ولی انجامش بدید و لذت ببرید😉اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلیما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشت💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 18:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت دهم: بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-reubgec29zvg</link>
                <description>فصل بیست و سوم:نصف شب بود که دوباره با پارک تاریک مواجه شدیم، باورم نمی شود عملیات نجات دنیا را هم حتی باید در شب انجام دهیم، با خودم گفتم، حداقل الان وضعیتمان از قبل بهتر است، دو کوله پر از مهمات و یک نقشه بی نقص، فکر کنم....از نظر روحی هم وضعمان بهتر بود، الان حداقل برای چیزی که ممکن بود اتفاق بیفتد آمادگی داشتیم.دوباره چشمم به تنها تیر چراغ برقی افتاد که قسمت کوچک دارای تاب پارک را روشن کرده بود؛ بی اختیار یاد هفت شب پیش افتادم، همان روزی که بالاخره مغز متفکر تمام اتفاقات ناگوار در طول زندگی۲۲ ساله ام را کشف کردم، ویکتور ردکلیف، اسمش مدام رد ذهنم تکرار می‌شد، او هم یک خیانتکار بود، درست مثل جرج، فقط به خاطر آنجل بود که سعی کردم خودم را کنترل کنم و پس از فهمیدن این واقعیت که او قاتل پدرم است به سمت پایگاه ندوم و یقه‌اش را نگیرم و مشتی حواله‌ی صورت بی‌نقصش نکنم، صورتی که آشکارا در چهره‌ی آنجل نمایان بود اما خوشبختانه آنجل بویی از باطن آن مرد کثیف نبرده بود.قرار بود از طریق دریچه‌ای که جانسون هفت روز قبل به ما نشان داده بود، به فاضلاب نفوذ کنیم و اگر خوش شانس باشیم و هافمن یا یکی دیگر از شورشی هایی که ردکلیف رهبری‌شان می‌کند را نبینیم می‌توانیم به سلامت از آن سوراخی که من بر روی دیوار اتاق بایگانی درست کردم وارد مقر اصلی شویم اما..... همه چیز قرار نیست آسان باشد.پایم را روی آسفالت خیس پیاده‌رو می‌کشیدم، انگار می‌گفت، جونت را بردار و دربرو، تو فرصتش را داری! اگر الان فرار نکنی همراه مردم دیگه شهر کشته خواهی‌شد، نه! اگر می‌خواستم فرار کنم هفت روز پیش این کار را می‌کردم، این جا شهر من بود، درست است در آن بی‌عدالتی‌های شِگِرفی به یک نوجوان ۱۳ ساله شده بود اما در همین شهر بود که من دوستان خوبم را ملاقات کردم با مادرم و پدرم در آن زندگی کردم و غم ها و شادی‌هایی را تجربه کردم که شاید بعضی‌ها از آن بی‌بهره باشند، جدا از آن وجدانم را چه کنم پس از تنها گذاشتن این مردم تا آخر عمر باید عذاب بکشم که می‌توانستم کاری کنم، اما نکردم، به علاوه ردکلیف پس از تصرف این شهر و کشتن مخالفینش قطعا به سراغ بقیه شهرها هم خواهد آمد اینگونه تا آخر عمر باید در فرار باشم. درست است، همه‌چیز در گروِ همان کلمه‌ای است که سال‌ها پیش، آنجل به من آموخت: ما می‌توانیم.دستی را روی شانه ام احساس کردم، گرم و امیدبخش، و دوباره به همان شب کودکیم برگشتم که آنجل من را از دست زخم های کودکی نجات داد.ـ نگران نباش رابرت، ما زنده بر می گردیم.سر تکان دادم و زیر لبی تکرار کردم، درسته، انگار که باورش نداشته باشم، حسی تمام وجودم را فرا گرفته بود، حسی که در شب مرگ پدرم هم به سراغم آمده بود، با خودم میگفتم حداقل اگر کسی می‌میرد، کاش آن شخص من باشم، دوباره خودخواهی!ایندفعه پا سست کردم و آنجل مجبور شد دستم را بگیرد و بکشاند روی زمین:« زود باش، رابرت ما تا آخرش با همیم، نباید بنوآ رو خیلی منتظر بذاریم، صدایش را به حالت زمزمه درآورد ، ممکنه لُو بره.»لب هایم تکان خوردن:«شاید بهتر باشه من تنها برم.»آنجل صاف ایستاد و در چشمانم زل زد:«قبلا بهت گفتم دوباره هم میگم، من، بدون تو، جایی، نمی‌رم» کلماتش در جمله آخر مقطع شد آخر چقدر سمج بود، درست مثل قدیم ها.به این نتیجه رسیدم که بحث به جایی نمی‌رسد و تا الان هم زیادی لفتش داده‌ایم قدم هایش را تند کردم و از کنار آنجل که هنوز دست به سینه ایستاده بود گذشتم، شاید واقعا بی خبری خوش خبری بود، آن زمان که بچه بودیم چه صاف و ساده در همین پارک و پیاده رو ها بی خیال پرسه می‌زدیم، اما هم اکنون....خواستم جو را عوض کنم تصمیم گرفتم چیزی بپرانم برای همین، بدون اینکه رویم را به طرف آنجل برگردانم، با صدایی مصنوعی و آکنده از عصبانیت گفتم:«اَه، پس این دریچه هه کجاست!؟.»همان لحظه پایم به چیزی گیر کرد و در شرف افتادم بودم که به سرعت تعادلم را حفظ کردم، صدای خنده های زیر و سرخوشانه آنجل از زیر دستش به گوشم رسید، گلویم را صاف کردم:«اِهم، اِهم، خب، مثل اینکه اینجاست... من اول میرم داخل.»سرم را خم کردم و به عمق دریچه نگاهی انداختم، وقتی از آن بالا می‌‌آمدیم به نظر اینقدر طولانی نمی‌آمد، آب دهانم را قورت دادم سپس نشستم و به داخل گودال عمیق خزیدم دست‌هایم را به دوطرف قلاب کردم و پاهایم در هوا آویزان ماند، عاجزانه تلاش می‌کردم تا نردبان را پیدا کنم بلکه بتوانم کمی از فشار وزنم بر روی دستانم بکاهم اما.... نبود، به معنای واقعی کلمه هیچ چیز آنجا نبود، خودم را بالا کشیدم:« به نظر میاد بعد از فرار ما، نردبان را برداشتن.»آنجل چرخشی به شانه‌اش داد و کوله پشتی‌اش را پایین آورد، بعد با مهارت و بدون سرو صدا طناب و قلاب را از زیپ جلویی کیف بیرون آورد:« خیل خوب، من بالا مواظبم کسی نیاد، وقتی رفتی پایین همون جور که تمرین کرده بودیم طناب رو بکش تا منم بیام، باشه؟»سرتکان دادم:«اوهوم.»-به من نگاه کن، یادته که طنابو باید چند بار میکشیدی درسته؟»-آنجل بی‌خیال اینقدرا هم حواس پرت نیستم، هزاربار گفتی، یه دونه کشیده یه دونه مارپیچی.در تاریکی دیدم که همانجور که طناب را به قلاب بند می‌کرد، چشمانش را چندین بار در حدقه چرخاند.قلاب را به لبه‌ی چاه وصل کرد و طناب را پایین انداخت، نفس عمیقی کشیدم و همان جور که ۸ سال پیش در سال اول مدرسه جاسوسی یاد گرفته بودم از طناب پایین رفتم، غرق در این فکر بودم که اگر شخصی را دیدم، مثلا هافمن چه کار کنم، فکر کنم خوب بود اگر عصبانیتم را سر صورتش خالی کنم که بهره‌ای از زیبایی نبرده بود، ناگهان به خودم آمدم و دیدم پاهایم به زمین رسیده‌اند، عرق از سر و رویم پایین می‌ریخت و ترس از جاهای بسته که در بچگی داشتم دوباره به جانم رخنه کرده بود، نفس عمیقی کشیده، دم و بازدم، شمردم، یک، دو، سه، دوباره و دوباره، سپس به اطراف به نگاهی انداختم، کسی نبود، واقعا هیچکس!، عجیب بود، اما وقت برای فکر کردن نداشتیم همینجوری هم به خاطر من کلی وقت تلف کرده بودیم.طناب را کشیدم اولی محکم و کشیده به طوری که طناب راست بایستد و دومی را با حرکت دستم به صورت مارپیچی درآوردم، سومی هم مثل دومی.حس کردم طناب به سمت پایین کشیده و وزنش بیشتر می‌شود، آنجل پیام را دریافت کرده و داشت پایین می‌آمد.حدود ۳ دقیقه طول کشید تا به کف چاه برسد، وقتی رسید، به من نگاهی انداخت، انگار او هم نگران ترس از فضای بسته من بود. بعد که خیالش از این موضوع راحت شد با حرکت دست به خروجی چاه اشاره کرد، در مدتی که در پایگاه پدرم مخفی شده بودیم چندین و چند بار نقشه فاضلاب را مرور کرده بودیم تا جایی از قلم نیفتد و کسی نتواند از گوشه‌ای ما را غافلگیر کند، اول چپ بعد راست دوباره چپ و چپ و دوباره راست، دقیقا پنج پیچ درست مثل روزی که جانسون ما را از این جا گذرانده و نجات داده بود، به همان خرابه‌ای رسیدیم که نمی‌شد اسمش را مکان گذاشت جایی که آنجل بالاخره به هویت پدر واقعیش پی برد و ماریا را به چشم خواهرش دید، خواهری که سعی داشت او را بکشد!باز این حس به سراغم آمد که عجیب است که اینجا انقدر رها شده و خالی به نظر می‌رسد، اگرچه اصلا از اینکه لکه تیره و خشک شده خون های من و آنجل هنوز کنار میله‌هایی که ما را به آنها بسته بودند وجود داشت، تعجب نکردم، به آنجل نگاه کردم و دیدم برای اولین بار در هفت روز گذشته دارد گریه می‌کند، هول شدم:« آنجل، چرا.... چرا گریه می‌کنی؟»دستش را روی گونه‌اش کشید و نفسش را به داخل فروبرد و بیرون داد:« هیچی، فقط....، دوباره بغضش گرفته بود، دیدم که چه طور تلاش می‌کرد خودش را کنترل کند، صدایش می‌لرزید:« همیشه فکر می‌کردم، شاید، شاید پدر واقعیم من رو از قصد رها نکرده، یعنی هنوز، یه جایی، دنبالمه، اما در سن ۲۰ سالگی فهمیدم که نه تنها من رو رها کرده بلکه من و خواهرم رو از هم جدا کرده و به جون هم انداخته، من رو بازیچه خودش کرده و از من سؤاستفاده کرده تا کسی که بیشتر از همه تو این دنیا برام ارزش داره رو گیر بندازه و بکشه.»احساس کردم خون به صورتم می‌دود، من برای او بیشتر از همه ارزش داشتم؟، به خودم تشر زدم، آروم باش مرد الان وقت این حرفا نیست، دستانش را گرفتم و در چشمانش نگاه کردم:« قول می‌دم بعد از تموم شدم همه چیز با هم دیگه از این شهر فرار کنیم و به دنبال آرزوهامون بریم، درست همون جور که تو بچگی آرزوشو داشتی.»می‌دانستم حرفم خیلی آرامش بخش نبود اما آنجل سرش را تکان داد و لبخند کم جانی زد که انگار آرام شده.‌از فاضلاب به سمت دالانی حرکت کردیم که به اتاق بایگانی می‌رسید، سر راه به محلی رسیدیم که وینکلی را پس از دوسال در آن پیدا کرده بودم، خاطرات به سرم هجوم آورد، یادم آمد که چه طور روی زمین نشسته بودم و دیوانه‌وار می‌خندیدم، آن هم به خاطر شانسی که آورده بودم، در دلم به قیافه‌ی کالفر فکر می‌کردم که چقدر متعجب می‌شد وقتی می‌فهمید رئیسش خیانتکار است و من وینکلی را زنده پیدا کرده‌ام، آن هم سالم و سرحال، البته به لطف مادر بنوآ،‌ به آب های عمیقی رسیدیم نشان از ورود به فاضلابی داشتند که الان در آن بودیم، سرعتمان را بیشتر کردیم و به گل و شل ها رسیدیم و کانال زیمرمن با آن حشرات جهش یافته‌اش نمایان شد، می‌دانستم حدود یک ساعت از جایی که هستیم تا اتاق بایگانی فاصله است به همین دلیل به آنجل اشاره کردم که سریع تر قدم بردارد.از وقتی که من از سازمان فرار کرده بودم اتفاقات زیادی افتاده بود، که به کمک بنوآ از آنها با خبر شدیم، اما متاسفانه او نمی‌توانست به ما بگوید که سوراخی که من بر روی دیوار اتاق بایگانی درست کرده بودم هنوز پابرجا بود یا آن را پر کرده بودند، زیرا در اتاق قفل و برای کارمندان تازه سازمان ورود به آن قدغن شده بود، وقتی بنوآ این موضوع را به ما گفت خیلی ناامید شدیم و فکر کردیم دیگر راهی برای ورود به سازمان نیست اما آنجل به خاطر آورد که پدرم دستگاهی برای برش سیمان ساخته بود که صدایی هم که تولید می‌کرد بسیار ناچیز بود، البته نکته خوبش اینجا بود که جای کمی هم در کوله‌هایمان می‌گرفت، در کانال پیش می‌رفتیم که ناگهان صدایی شنیدیم، صدای برخورد چیزی فلزی با دیواره‌های نمورِ کانال، خشکمان زد، صدای ضربان قلب خودم و آنجل را که به قفسه سینه‌مان می‌خورد و بر می‌گشت، می‌شنیدم، اما به خاطر غریزه بقا نتوانستیم خطر کنیم و مثل موشک در کانال دویدیم تا جایی که احساس کردیم از صدا فاصله گرفته‌ایم.آنجل خم شد و دستانش را روی زانوهایش گذاشت، هِن و هِن کنان گفت:« اون چی بود.»من هم که شرایطم دست کمی از او نداشت نفس، نفس زنان گفتم:« بیا امیدوار باشیم کسی تعقیبمون نمی‌کنه.»آنجل نفس عمیقی کشید و به دیوار تکیه داد، خدا خدا می‌کردم حشره‌ای در موهایش نرود:« حدود نیم ساعت دیگه مونده.»قفسه سینه‌اش بالا و پایین می‌ٰرفت، احساس کردم ترسیده نه از چیزهایی که اطرافمان بود، نه از حشره‌ها نه از گل و کثیفی، آنجل از اون جور دختر‌ها نبود، با همه فرق داشت، فکر کنم از مواجهه با گذشته می‌ترسید، بالاخره صاف ایستاد و بدون یک نگاه به حرکتش ادامه داد.به پشت سرم نگاه کردم، یعنی باید به حس ششمم اعتماد می‌کردم؟ آیا این سکوت مشکوک معنی‌ای داشت؟بعد‌ها فهمیدم که هیچ‌چیز جای حس ششم را نمی‌گیرد و چیزی که ممکن بود آن روز جان آنجل را نجات دهد!بعد از گذشت نیم ساعت، به اتاق بایگانی رسیدیم، چه طور فهمیدیم؟، چون هنوز سوراخ سر جایش بود، این هم در نظرم عجیب آمد چون بنوآ گفته بود با اینکه نمی‌تواند درون اتاق بایگانی را ببیند اما دیده است که چند کیسه سیمان به طرف اتاق می‌برند.روبه روی سوراخ ایستادیم، به آنجل با حرکت سر اشاره کردم که من اول داخل می‌شوم و بعد او طبق نقشه وارد شود، پای راستم را بلند کردم و از لایه نازک دیواری که باقی مانده بود گذاشتم داخل اتاق بایگانی، به آن طرفم که رسیدم، به اطراف نگاهی کردم، اتاق بایگانی درست همانجور بود که رهایش کرده بودم با قفسه‌های پر از خون بز، به طرف جایی برگشتم که گمان می‌کردم آنجل ایستاده بود به خاطر اینکه از داخل اتاق بایگانی کانال سیاه به نظر می‌رسید، آرام نجوا کردم:« می‌تونی بیای داخل.»چند ثانیه گذشت، ثانیه ها به دقیقه تبدیل شدند و ۴ دقیقه من همانجا ایستاده بودم، تنهایِ تنها، نمی‌توانستم از خودم صدایی خارج کنم یا به آن طرف اتاق نگاه کنم، از آنچه که ممکن بود ببینم، می‌ترسیدم، یک کانال خالی و سوت و کور با ردپاهایی نشان از درگیری دو شخص.همه شهامتم را جمع کردم و به سمت کانال خم شدم، ترسم به واقعیت تبدیل شده بود، بر روی گل ها دو ردپا وجود داشت، یکی برای من و یکی هم آنجل، اما ردپای سومی هم بود! رد پای یک مرد. دستمالی آنجا افتاده بود، دقیقاً همان جایی که آنجل ایستاده بود، ناخودآگاه خم شدم و دستمال را برداشتم و برخلاف عقل آن را بوییدم، سرم گیج رفت، با خودم گفتم، کلروفرم، احتمالا وقتی حواسم نبوده آنجل را بی‌هوش کرده‌ او را برده‌اند، صدای آنجل در سرم پیچید، رابرت، هرگز، هرگز، اگر اتفاقی تو این مأموریت برای هرکدوم‌مون، من یا بنوآ افتاد، تو نباید وظیفه اصلیت رو فراموش کنی، دوباره باید به آن چیزی که دلم می‌خواست، پشت می‌کردم، آنقدر متعجب بودم که نمی‌توانستم ناراحت یا افسرده باشم و خودم را ملامت کنم، فقط یادم هست که چقدر به خودم به خاطر این سهل انگاری بد و بیراه گفتم، بالاخره به خودم آمدم، یادم آمد اگر بتوانم ردکلیف را دستگیر کنم، آنجل آزاد می‌شود، به خودم امید دادم، ما می‌توانیم، به سمت در قفل شده حرکت کردم، کاش می‌شد با یک ورد ساده مثل «آلاهامورا» آن را باز کرد اما نه، پیش‌گوشتی‌ام را از کوله درآوردم، باید بجنبم، وقت طلاست همچنان که دو پیش‌گوشتی‌ام را در سوراخ قفل بالا و پایین می‌کردم این جمله در ذهنم مثل یک کشتی روان حرکت می‌کرد، گم شدن آنجل یک معنای دیگر هم داشت، ردکلیف می‌داند ما اینجا هستیم.پی‌نوشت۱:پایان قست دهم سلام دوستان🌷، بابت تأخیر در انتشار این قسمت عذرخواهی می‌کنم، امیدوارم ازش لذت ببرید، سرانجام نزدیک است....... .😊💫فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 13:03:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امام حسین (ع)؛ چراغ هدایت و کشتی نجات🖤</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-e1c2jwirxlqx</link>
                <description>سلام دوستان، ضمن عرض تسلیتِ عاشورای حسینی، معرفی کوچکی از شخصیت والای داستان واقعه کربلا خواهیم داشت.تولد و نسب🌟حسین بن علی بن ابی‌طالب (ع)، سومین امام شیعیان، در سوم یا پنجم شعبان سال ۴ هجری قمری در مدینه دیده به جهان گشود. او فرزند امام علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) و نوه‌ی گرامی پیامبر اکرم (ص) است.پیامبر اسلام (ص) هنگام تولدش، نام «حسین» را بر او نهاد و با چشمانی گریان از شهادت او در آینده خبر داد.جایگاه والا در اسلام🌸 امام حسین (ع) از اصحاب کساء، حاضر در ماجرای مباهله و یکی از مصادیق آیه‌ی تطهیر است. رسول خدا (ص) درباره‌ی ایشان فرمود:«حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشت‌اند»و«حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است»کنیه‌ی مشهور ایشان ابوعبدالله و القابشان سیدالشهداء، ثارالله، قتیل العبرات و خامس اصحاب کساء است.دوران امامت و مواجهه با معاویه📜پس از شهادت برادرش امام حسن (ع) در سال ۵۰ قمری، امام حسین (ع) امامت شیعیان را بر عهده گرفت. او در دوران حکومت معاویه، با وجود ناخرسندی از عملکرد او، به پیمان صلح برادرش وفادار ماند و تا زمان مرگ معاویه، دست به قیام نزد.اما هرگز در برابر ظلم سکوت نکرد؛ از جمله در ماجرای کشته شدن حجر بن عدی، نامه‌ای توبیخ‌آمیز برای معاویه نوشت و در ماجرای ولایتعهدی یزید، با صراحت از بیعت با او خودداری کرد و یزید را فردی نالایق خواند.قیام عاشورا؛ اوج ایستادگی🏹 پس از مرگ معاویه و به خلافت رسیدن یزید، امام حسین (ع) بیعت با او را مشروع ندانست و در ۲۸ رجب سال ۶۰ قمری، مدینه را به سوی مکه ترک کرد. در مکه، نامه‌های فراوانی از سوی مردم کوفه برای پذیرش زمامداری دریافت کرد و فرستاده‌اش، مسلم بن عقیل، همدلی کوفیان را تأیید کرد.اما در مسیر کوفه، با لشکر دشمن روبرو شد و در روز عاشورا (۱۰ محرم ۶۱ قمری)، در سرزمین کربلا، با یاران اندکش در برابر سپاه انبوه دشمن ایستاد و به شهادت رسید.سخنان ماندگار امام حسین (ع)💬«هر کس بخواهد با نافرمانیِ خدا به چیزی برسد، آنچه را امید دارد، زودتر از دست می‌دهد و به آنچه بیم دارد، زودتر گرفتار می‌شود.»«نیازهای مردم به شما از نعمت‌های خداوند است؛ از نعمت‌ها خسته و آزرده نشوید که به نقمت تبدیل می‌شود»پیامدهای قیام🏴شهادت امام حسین (ع) تأثیر عمیقی بر تاریخ اسلام گذاشت و الهام‌بخش قیام‌های بسیاری از جمله قیام توابین، مختار، و انقلاب اسلامی ایران شد. امام خمینی (ره) فرمود:«اگر این مجالس وعظ و خطابه و عزاداری نبود، کشور ما پیروز نمی‌شد. همه در تحت بیرق امام حسین (ع) قیام کردند»سوگواری و زیارت💧شیعیان به پیروی از امامان معصوم، در ماه‌های محرم و صفر به سوگواری برای امام حسین (ع) می‌پردازند. زیارت عاشورا، زیارت وارث و زیارت ناحیه مقدسه از جمله زیارت‌نامه‌های معروفی هستند که ثواب فراوانی برای آنها نقل شده است.اربعین حسینی نیز با راهپیمایی عظیم میلیونی، یکی از بزرگ‌ترین اجتماعات انسانی جهان را رقم می‌زند.«سلام بر تو، ای اباعبدالله، ای چراغ هدایت، ای کشتی نجات، ای سرور شهیدان»🌷</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 13:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت عباس علیه‌سلام، علمدارِ کربلا🖤</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-i6im89kjppqy</link>
                <description>سلام دوستان، ضمن عرض تسلیتِ تاسوعای حسینی، معرفی کوچکی از شخصیت والای داستان واقعه کربلا خواهیم داشت.پیش از کربلا؛ تولد و تبار🕊️عباس ابن‌ علی ابی‌طالب(ع) اولین فرزند ام‌البنین ( فاطمه بنت حزام ) و پنجمین پسر علی ابن‌ابی‌طالب بود، تولد او را ۴ ام شعبان سال ۲۶ هجری قمری در مدینه دانسته‌اند؛ وقتی به دنیا آمد، امام علی(ع) او را در آغوش گرفت و عباس نامید و در گوش‌هایش اذان و اقامه گفت، سپس بازوهایش را بوسید و گریه کرد و در پاسخ به ام‌البنین که دلیل گریه او را جویا شد، گفت:«دو بازوی عباس در راه کمک به حسین(ع) جدا می‌شود و خداوند در ازای دو دست بریده‌اش، دو بال در آخرت به او عطا می‌کند.»از لقب های او می‌توان به سقّا، باب‌الحوائج، علمدار و قمر بنی هاشم اشاره نمود و کنیه‌های مشهورش ابوالفضل، ابوالقاسم و ابوالقِربَة (به معنای مَشک‌آور) است.در رابطه با زندگی حضرت عباس تا قبل از واقعه کربلا اطلاعات تاریخی چندانی در دسترس نیست؛ تنها ماجرایی که از زندگی ایشان نقل شده حضور در جنگ صفین است و نیز یک نکته در هنگام دفن امام حسن مجتبی(ع) . باقی آنچه وجود دارد مربوط به واقعه کربلا است.در واقعه کربلا؛ اوج وفاداری🏹مهم‌ترین فراز زندگی حضرت عباس، حضور در کربلاست، ایشان در آن روز به سفارش امام حسین(ع) به عنوان پرچمدار سپاه ایشان در خط مقدم ایستاد.وقتی دشمن آب را بر کاروان امام حسین(ع) بست و تشنگی به اهل حرم و اصحاب فشار آورد، امام، عباس را همراه سی اسب‌سوار و بیست پیاده‌نظام با بیست مَشک آب روانه شریعه فرات نمود تا آب بیاورند. آنها شبانه نزدیک شریعه شدند اما عمرو بن حجاج و یارانش قصد ممانعت از رسیدن آنها به شریعه را داشتند که حضرت عباس و همراهانش آنها را عقب رانده و خود را به شریعه رساندند و مَشک‌ها را پر از آب کردند. در حین بازگشت از شریعه عمرو بن حجاج و یارانش، بر آنان هجوم بردند. حضرت عباس و دیگر سوارکاران راه را بر دشمن بستند تا پیاده‌نظام‌ها آب را به اردوگاه رساندند.همچنین به هنگامی که از سوی دشمن برای فریب ایشان و جداکردنشان از امام حسین(ع) امان نامه‌ای به ایشان و برادرانشان داده شد، نپذیرفتند و گفتند:«اگر به ما و برادرمان حسین امان می‌دهی، ما نیز امان‌نامهٔ تو را قبول می‌کنیم و گرنه ما نیازی به امان‌نامه‌ات نداریم.»شهادت؛ در اوجِ تنهایی و رشادت⚔️در روز عاشورا، پس از شهادت همه یاران و برادران، حضرت عباس برای آوردن آب به سمت فرات رفت؛ مَشک‌ را پر از آب کرد اما خود، به احترام تشنگی برادر، لب به آب نزد؛ در راه بازگشت، از پشت درختی به دست راستش ضربه زدند، مَشک را به دست چپ گرفت، دست چپش را هم قطع کردند و سپس عمودی بر سرش فرود آوردند و به شهادت رسیدند.در آن هنگام امام حسین (ع) بالای پیکر برادر آمد و با اندوهی جانکاه فرمود:«اَلآنَ اِنکَسَرَ ظَهری وَ قَلَّت حیلَتی»«اکنون کمرم شکست و چاره‌ام اندک شد.»مقام و کرامات🌟در روایات، امام سجاد (ع) فرمودند که خداوند به عوض دو دست قطع‌شده‌ی حضرت عباس، در بهشت به او دو بال عطا کرده است تا با فرشتگان پرواز کند و مقامش چنان والاست که همه‌ی شهدا به او غبطه می‌خورند.کرامات بسیاری از ایشان نقل شده که شامل حال شیعه و غیرشیعه، مسلمان و غیرمسلمان شده و به همین دلیل، او را «باب‌الحوائج» می‌خوانند.برای مثال:ذکر «یا کاشفَ الکَرْبِ عنْ وَجهِ الْحُسَین اِکْشِفْ کَرْبی بِحَقِّ أَخیکَ الحُسَین» (ای برطرف کننده غم و اندوه از روی حسین به حق برادرت حسین، اندوه و مشکل من را برطرف کن). به عنوان یکی از ذکرهای توسل به حضرت عباس مشهور شده و گاه توصیه می‌شود که این ذکر به تعداد ۱۳۳ مرتبه گفته شود. البته این ذکر در کتاب‌های حدیثی شیعه نقل نشده و تنها درباره اوصافی از حضرت عباس است که سینه به سینه نقل شده و جواب داده است.تاسوعا؛ روزِ علمدار🏴شیعیان، روز نهم محرم (تاسوعا) را به نام و یاد حضرت عباس (ع) عزاداری می‌کنند. در ایران، این روز تعطیل رسمی است و مراسم معنوی خاصی در سوگِ سقایِ تشنه‌لبِ کربلا برگزار می‌شود.«سلام به روح بلندش باد و نظر پاکش مشمول همه رهروان حسین(ع) باد انشااللّه»🌷</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 14:35:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیتی به یاد ماندنی🎭📰</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-wxzw2enkhojq</link>
                <description>منبع: ویکی پدیاهرکول پوآرو کیست؟🎭پوآرو، کارآگاه تخیلی بلژیکی، که توسط آگاتا کریستی، ملکه‌ی جنایت، خلق شده است؛ را می‌توان از مشهورترین شخصیت‌های داستانی تاریخ ادبیات دانست. او در بیش از ۳۰ داستان بلند و بیش از ۵۰ داستان کوتاه به‌عنوان شخصیت اصلی ظاهر شده است و از این لحاظ نیز از رکوردداران است.از «استایلز» تا «پرده»📖هرکول پوآرو سابقا عضو نیروی پلیس بلژیک بوده اما به دلیل جنگ جهانی اول به انگلستان پناهنده، و به عنوان کاراگاه خصوصی مشغول به کار شده است.اولین داستانی که او در آن حضور داشته است، «The Mysterious Affair at Styles» است و آخرین آنها «Curtain» است که در آن، پوآرو می‌میرد و به‌ نوعی خود را می‌کشد!شخصیت منحصربه‌فرد پوآرو🧐بر خلاف شخصیت پر جنب و جوش شرلوک هلمز، پوآرو اعتقاد دارد که مسائل را می‌توان تنها با فکر کردن حل کرد، به طوری که در داستان «ماجرای گم شدن آقای دونهایم»، با سربازرس جپ شرط می‌بندد که بدون خارج شدن از خانه می‌تواند ماجرا را حل کند، تا به او ثابت کند لازم نیست با ذره‌بین به دنبال اثر انگشت گشت!پوآرو در رمان «ماجرای اسرارآمیز در استایلز» از سوی دوست نزدیکش، «آرتور هستینگز»، به این صورت معرفی می‌شود:«پوآرو کوتاه‌قد است، قد او به صد و پنجاه سانتی‌متر هم نمی‌رسد. کوچک اندام و یک‌کم چاق. سرش دقیقاً به شکل تخم‌مرغ است و اندکی آن را به یک طرف متمایل می‌کند. سِبیل نظامی کلفت و منظمی دارد و این سبیل به صورتش شکوه خاصی بخشیده است. این دوست بلژیکی کوتاه‌قد، بسیار مرتب و شنگول و شیک‌پوش است و همیشه مشغول مرتب کردن خرت‌و‌پرت‌ها است و به نظم و قرینه‌بودن اشیاء وسواس دارد. به نظرم برای او، دردِ تحملِ کثیفی و گرد و خاک، از گلوله بیشتر باشد. فرانسوی‌زبان است و در عین حال، بسیار مغرور. پوآرو از سرما متنفر است و همیشه با نهایت دقت، لباس‌های ضخیم می‌پوشد تا سرما نخورد؛ همچنین از سوار شدن به هواپیما و کشتی نیز بیزار است».نقل قول‌های ماندگار💬«کار درست همیشه در درون انسان انجام می‌شود؛ همه‌چیز بر عهدۀ سلول‌های خاکستری است. هیچ وقت این سلول‌های کوچک را از یاد نبر دوست من»و در رمان «لرد اجور می‌میرد» از زبان کاپیتان هستینگز نقل می‌شود:«پوآرو گفت: دوست من! قاتل در این ماجرا یک اشتباهی کرده‌است». با اینکه جواب را می‌دانستم، از او پرسیدم: «چه اشتباهی؟» پوآرو با غرور جواب داد: «او سلول‌های خاکستری هرکول پوآرو را فراموش کرده‌است».همراهان همیشگی👥آرتو هستینگز، دوست و همکار صمیمی پوآرو (که بعضی از داستان‌ها از زبان او نقل می‌شود)، سربازرس جیمز جپ، خانم فلیسیتی لمون (منشی پوآرو)، و جرج مون‌ولت (خدمتکار و پیشخدمت) از دیگر شخصیت‌های همراه این کارآگاه هستند.پوآرو در سینما و تلویزیون🎬رمان‌های پوآرو بارها دستمایۀ تئاتر و سینما شده‌اند. بازیگرانی همچون آلبر فینی، پیتر یوستینف، دیوید سوشی و کنت برانا از جمله بازیگرانی بوده‌اند که به جای او ایفای نقش کرده‌اند.یک سریال تلویزیونی ۷۰ قسمتی از شبکه‌ی انگلیسی LWT از سال ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ و مجموعه‌ی جدید آن از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۳ ساخته شده است. این سریال تا به حال ۱۴ بار نامزد دریافت جایزه‌ی بفتا شده که ۴ تا را برده است.دیوید سوشی بعد از ۲۵ سال ایفای نقش پوآرو، در نوامبر ۲۰۱۳ با شخصیتش خداحافظی کرد. آخرین پرونده، آخرین قسمت پوآرو با بازی سوشی بود.در دهه‌ی ۲۰۱۰، دو فیلم سینمایی با عنوان‌های «قتل در قطار سریع‌السیر شرق» و «مرگ روی نیل» با اقتباس از دو رمان به همین نام، با محوریت هرکول پوآرو ساخته شده است.یک رکورد بی‌نظیر در تاریخ ادبیات📰در نهایت هرکول پوآرو، کارآگاه بلژیکیِ خلق‌شده توسط آگاتا کریستی، تنها شخصیت تخیلی تاریخ است که به مناسبت درگذشتش، در صفحه‌ی اول روزنامه‌ی نیویورک تایمز مطلبی منتشر شد!در ۶ آگوست ۱۹۷۵ (۱۵ مرداد ۱۳۵۴)، این روزنامه‌ی معتبر با تیتر «هرکول پوآرو، کارآگاه مشهور بلژیکی، درگذشت»، «Hercule Poirot Is Dead; Famed Belgian Detective»، مرگ او را اعلام کرد. این اتفاق پس از انتشار آخرین رمانی رخ داد که پوآرو در آن می‌میرد: کتاب «پرده»، این رمان در بحبوحه جنگ جهانی دوم نوشته شد ولی تا سال ۱۹۷۵ منتشر نشد.سخن آخر…🌟هرکول پوآرو، با آن سبیل‌های کلفت، کلاه کاسه‌ای، غرور بی‌پایان و سلول‌های خاکستری‌اش، بیش از یک شخصیت تخیلی است؛ او تبدیل به یک نماد فرهنگی شده است. و این که روزنامه‌ای معتبر مثل نیویورک تایمز مرگ او را در صفحه‌ی اول خود اعلام کند، نشان می‌دهد که یک شخصیت داستانی چقدر می‌تواند در دل و ذهن مردم جای بگیرد.به قول خودش: «از سلول‌های خاکستری ات استفاده کن، دوست من!» 🧠🔍🎯 نظر شما چیه؟آیا شما هم طرفدار هرکول پوآرو هستید؟ کدامیک از داستان‌های او را خوانده‌اید یا فیلمش را دیده‌اید؟ خوشحال می‌شوم نظراتتان را در پیام‌ها با من به اشتراک بگذارید💬✨اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 11:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: لرد اِجوِر میمیرد — آگاتا کریستی📖</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-yaexzjwi2iee</link>
                <description>منبع: ویکی پدیامعرفی کُلیِ کتاب📚عنوان -&gt; لرد اجور میمیرد (Lord Edgware Dies)، برای اولین بار با نام «سیزده نفر سر میز شام» به چاپ رسید.پس از -&gt; سیزده معما پیش از -&gt; مرگ سگ شکارینویسنده -&gt; آگاتا کریستی (Agatha Christie)کارآگاه -&gt; هرکول پوآرو (Hercule Poirot)راوی -&gt; کاپیتان آرتور هیستینگزتاریخ انتشار -&gt; سپتامبر ۱۹۳۳ناشر -&gt; کولینز کرایم کلوبژانر -&gt; پلیسی-جناییداستان در یک نگاه🎭رمان « لرد اجور میمیرد » مانند اکثر کارهای خانم کریستی به کمک کاراگاه پوآرو، کاراگاه بلژیکی معروف، پیش می‌رود.در صحنه اولیه داستان کاپیتان هستینگز، راوی و همکار هرکول پوآرو، تصویر خودش و پوآرو را درحالی که در نمایش کارلوتا آدامز، بازیگر و تقلید کار حرفه‌ای، شرکت دارند به زیبایی به ذهن خواننده می‌‌آورد سپس ماجرا با درخواست خانم جین ویلکینسون، بازیگر سینما، از آقای پوآرو ادامه پیدا می‌کند، او که از زندگی زناشویی خود راضی نیست از پوآرو می‌خواهد تا کمکش کند شوهرش لرد اجور به طلاق راضی شود، پوآرو موافقت می‌کند اما در ادامه متوجه می‌شود که لرد اجور قبلا با طلاق موافقت کرده و نامه‌ای هم دراین‌باره برای همسرش ارسال کرده است با این وجود جین ویلکینسون منکر این موضوع می‌شود. در کمال تعجب، فردای آن روز سربازرس جپ برای هرکول پوآرو و همکارش هستینگز خبر می‌آورد که لرد اجور شب گذشته درخانه خود با ضربه چاقو به سر به قتل رسیده است! بلا فاصله همه انگشت اتهام را به سمت جین ویلکینسون می‌گیرند، اما او یک آلیبی* محکم دارد؛ در زمان قتل، او در یک مهمانی شام با ۱۳ نفر حضور داشته!*۲ از طرفی آشکار می‌گردد که کالوتا آدامز براثر مصرف بیش از حد و تصادفی وورنال مرده است! در این کتاب سه قتل شکل می‌گیرد و موضوعات پیچیده‌‌ای را به وجود می آورد که گاهی حتی بزرگ‌‌ترین کار‌آگاه لندن را هم به شک وا می‌‌دارد اما او ناامید نخواهد شد و با درنظر گرفتن وقایع در کنار هم معمایی جذاب را شکل می‌دهد.«از روی کتاب «لرد اجور می‌میرد» سال 1934 فیلمی سینمایی ساخته شد. همچنین اقتباس دیگری از این داستان با عنوان «سیزده نفر سر میز شام» وجود دارد که ساخته‌ی سال 1985 است.»این کتاب به چه کسانی پیشنهاد میشه؟🎯به علاقه‌مندان داستان‌های معمایی کلاسیکبه کسانی که هرکول پوآرو رو دوست دارنبه کسانی که از پایان‌های غیرقابل‌پیشبینی لذت میبرنبه کسانی که میخوان اولین کتاب آگاتا کریستی رو تجربه کنن (اگرچه این یکی از شاهکارهاش نیست، اما یه نمونهٔ عالی از سبکشه)سخن آخر…🌟اگه دنبال یه کتاب معمایی هستید که تا صفحهٔ آخر، ذهنتون رو درگیر کنه و بعدش کلی بهتون ایده بده، «لرد اجور میمیرد» انتخاب خوبیه. فقط آماده باشید که پایانش، شاید همه‌چیز رو زیرورو کنه.....😉راستی! نظر شما چیه؟ تا حالا این کتاب رو خوندید؟ یا تجربهٔ خواندن آگاتا کریستی رو دارید؟ خوشحال میشم توی پیام‌ها برام بنویسید. 💬✨* آلیبی (‌alibi): مدرک دال بر عدم حضور در صحنه جرم*۲ خرافه‌ای هست که می‌گه هرکس که اولین نفر از سر میز شام با ۱۳ نفر مهمان بلند بشود در معرض بدشانسی یا حتی مرگ قرار می‌گیرد!اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 12:25:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلماتی برای ماندن ✨</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-bfdbtylqksia</link>
                <description>این چند جمله تقدیم به شما و نگاه گرمتون✨۱. مارسل پروست — Marcel Proust 🌍👀&quot;The only true voyage of discovery... is not to go to new places, but to have other eyes, to see the universe with the eyes of another, of a hundred others, to see the hundred universes that each of them sees.&quot;(تنها سفرِ اکتشافِ واقعی... نه در رفتن به مکان‌های جدید، بلکه در داشتن چشمانی دیگر است، در دیدن جهان با چشمان دیگری، با چشمان صدها نفر دیگر، و دیدن صدها جهانی که هر یک از آنها می‌بینند)جملهٔ کوتاه: تنها سفر واقعی، دیدن جهان با چشمان دیگران است.منبع: رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» (جلد «زندانی») - ۱۹۲۳۲. جرج اورول — George Orwell 🖤&quot;If liberty means anything at all, it means the right to tell people what they do not want to hear.&quot;(اگر آزادی اصلاً معنایی داشته باشد، به معنای حق گفتن چیزهایی به مردم است که نمی‌خواهند بشنوند.)جملهٔ کوتاه: آزادی یعنی حق گفتن ناخوشایندها.منبع: مقدمهٔ منتشرنشدهٔ «قلعهٔ حیوانات» - حدود ۱۹۴۵ (منتشرشده در ۱۹۷۲)۳. کارلوس رویس سافون — Carlos Ruiz Zafón 📖🪞&quot;Books are mirrors: you only see in them what you already have inside you.&quot;(کتاب‌ها آینه‌اند؛ تنها چیزی را در آن‌ها می‌بینی که از پیش درون خودت داری.)جملهٔ کوتاه: کتاب‌ها آینه‌اند.منبع: رمان «سایهٔ باد» - ۲۰۰۱۴. تونی موریسون — Toni Morrison ✍️📕&quot;If there is a book that you want to read, but it hasn&#039;t been written yet, then you must write it.&quot;(اگر کتابی هست که می‌خواهی بخوانی، اما هنوز نوشته نشده، پس تو باید آن را بنویسی.)جملهٔ کوتاه: کتاب نخوانده را خودت بنویس.منبع: سخنرانی در شورای هنر اوهایو - ۱۹۸۱۵. هال بورلند — Hal Borland 🌨️🌸&quot;No winter lasts forever; no spring skips its turn.&quot;(هیچ زمستانی تا ابد دوام نمی‌آورد، و هیچ بهاری نوبت خود را از دست نمی‌دهد.)جملهٔ کوتاه: هیچ زمستانی ابدی نیست.منبع: سرمقالهٔ نیویورک تایمز با عنوان &quot;April&#039;s End - ۲۹&quot; آوریل ۱۹۵۶۶. امیلی دیکنسون — Emily Dickinson 🕊️&quot;Hope is the thing with feathers&quot;(&quot;امید&quot; چیزی است که بال و پر دارد.)جملهٔ کوتاه: امید پرنده‌ای در روح است.منبع: شعر شمارهٔ ۳۱۴ - حدود ۱۸۶۱ (منتشرشده در ۱۸۹۱)پی‌نوشت۱:با کدوم جمله بیشتر ارتباط گرفتید؟ من خودم جمله خانم امیلی دیکنسون رو از بقیه بیشتر دوست داشتم.خوشحال می‌شم اگر شماهم نظراتتون رو در پیام‌ها باهام به اشتراک بذارید یا اگر جمله دیگه رو دوست دارید، نقل کنید❤️پی‌نوشت۲:متن کامل شعر خانم دیکنسون:&quot;Hope&quot; is the thing with feathers -That perches in the soul -And sings the tune without the words -And never stops - at all -And sweetest - in the Gale - is heard -And sore must be the storm -That could abash the little BirdThat kept so many warm -I&#039;ve heard it in the chillest land -And on the strangest Sea -Yet - never - in Extremity,It asked a crumb - of Me.ترجمه:«امید آن چیز با پرهاست -که در روح آشیانه دارد -و آهنگی بی‌کلام می‌خواند -و هرگز - به‌کلی - نمی‌ایستد -و شیرین‌ترین - در طوفان - شنیده می‌شود -و باید توفانی سهمگین باشد -که آن پرندهٔ کوچک را شرمنده کند -که این همه را گرم نگه داشته -من آن را در سردترین سرزمین شنیده‌ام -و در غریب‌ترین دریاها -با این‌حال - هرگز - در سخت‌ترین شرایط،- از من خرده نانی نخواست .»اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 18:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پشت شیشهٔ چشمانم🪟🌲</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%94-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85%F0%9F%AA%9F-go8pcru9frub</link>
                <description>طبیعت را از پشت شیشهٔ چشمانم می‌بینم؛آیا شفاف است یا کدر؟اگر کدر باشد، آیا می‌توانم با دستمالی از جنس زیبایی تمیزش کنم؟،کودکی در بیشه‌زار می‌دود.آیا لمس سبزه‌های نازک با کف دستان کوچکش به او حس سرزندگی خواهد داد؟نه! اگر پایش به شاخه‌ای گیر کند و بیفتد چه!؟اما جای نگرانی نیست کسی از بالا مراقبش است.حسش می‌کنم، حضور مطلق و قدرتمندش را.کودک می‌دود، می‌دود و می‌دود، چابک و چالاک ،تا کی خواهد دوید؟ آیا پایانی خواهد داشت؟حالا می‌بینم؛کسی بر فراز قلهٔ کوه ایستاده است.او کیست؟نمی‌دانم.آیا این پایانی بود که دخترک انتظارش را می کشید؟باز هم نمی‌دانم.درست است؛من هیچ چیز نمی‌دانم.اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانتما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 21:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Almodaresi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%84%DB%8C-x3bkf0vxnqzb</link>
                <description>فصل بیست و دوم:به دور تا دور پایگاه نگاه کردم، در هفت روز گذشته تبدیل به خانه‌ام شده بود، اما حالا باید ترکش می‌کردیم.آنجل نگاه دلسوزانه‌ای بهم انداخت:« نگران نباش رابرت، بازم برمی‌گردیم.»آه کشیدم و روی پاشنه پایم تاب خوردم:« درسته الان باید بریم برای نجات دنیا.»به سمت در کوچک روی سقف رفتم:« ما می توانیم.»مثل همیشه باز شد، برای آخرین بار به محیط بزرگ پایگاه نگاه کردم، در هفت روز گذشته اتفاقات بسیار مهمی افتاده بود، اتفاقاتی که در سرنوشت دنیا تاثیر داشت و از آن مهم تر من نگران آنجل بودم، که چه طور با این موضوع کنار می‌آید، زیرا این پدر او بود که باید جلویش را می‌گرفتیم با این حال وقتی این موضوع را پیش کشیدم با نگاهی عاری از احساس و با لحن اطمینان مطلق جواب داد:« او پدر من نیست.» گرچه می‌توانستم در فتحه حرف دال لرزش صدایش را احساس کنم علاوه بر پدرش، خواهرش هم در این ماجرا دخیل بود، او و ماریا همیشه رابطه خوبی داشتند اما چه کسی فکر می کرد خواهر باشند، سرتکان دادم به هر حال این رابطه هم به خاطر پدرشان شکراب شده بود یا بهتر است بگویم به خاطر انتقام.به بنوآ فکر کردم، جوان بی سرو پایی با قلب مهربان که در این هفت روز چشم و گوش ما در سازمان شده و برخلاف انتظار خیلی به کارمان آمده بود.-رابرت، دیگه باید بریم ممکنه دیرمون بشه.-اوه، درسته، درسته.همچنان که از سراشیبی بالا می‌رفتیم دست آنجل را گرفته بودم تا نیافتد، هنوز پایش کامل خوب نشده بود، بار دیگر نقشه‌مان را مرور کردم.بالاخره از پایگاه بیرون آمدیم، نور خورشید برایم مثل غریبه‌ای شده بود و چشمانم را می‌زد، آنجل هم موهایش را روی صورتش گرفته بود تا نور اذیتش نکند، لحظه‌ای به او حسودی کردم اما بعد، از این احساس خودم خنده‌ام گرفت.عجیب بود انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم، آنجل گیج نگاهم می‌کرد ولی بعد خودش هم خنده‌اش گرفت فهمیدم هردو داریم به روزی فکر می‌کنیم که زخمی و شکست خورده با هزار بدبختی پایگاه را پیدا کرده بودیم، الان از آن روز یک هفته گذشته و می‌توان به آن خندید درست مثل هروقتی که یک خطر از سرت می‌گذرد و به آن می‌خندی و فکر می کنی:« وایی چقدر شانس آوردیم.» از آن گذشته جنگل ارواح در روز کاملا متفاوت بود دقیقا مثل زمانی که یک پسربچه و یک دختر کوچک به نام های رابرت و آنجل آن را مکانی برای بازی های خود در نظر گرفته بودند، هنوز می‌شد روحشان را آنجا احساس کرد، اما حالا آن بازی های بچگانه درباره نجات دنیا به واقعیت تبدیل شده بود؛ چه کسی فکرش را می‌کرد؟پس از چند دقیقه خندیدن و غرق شدن در افکار کودکیمان تصمیم گرفتیم که دیگر وقت را تلف نکنیم، با خودم گفتم:« پس از اتمام این ماجرا بیشتر خواهیم خندید.» با این کار به خودم امید دادم اما در پس ذهنم چیزی می گفت:« ممکن است زنده برنگردی.»درست است، هرکدام از ما اگر گیر می‌افتاد سرنوشت خوبی در انتظارش نبود، سرنوشتی که در دست ماریا باشد هیچ وقت خوب نیست، اما بقیه وظیفه داشتند نقشه را ادامه دهند.همچنان که در جنگل پیش می‌رفتیم به جانسون فکر کردم علی رغم تلاش‌های بنوآ برای پیداکردنش هیچ سرنخی دستگیرمان نشده بود و همین موضوع شکاف احساسی عمیقی در ماموریتمان بود که به اعضای گروه دوباره شکل گرفته ما می‌توانیم انگیزه می‌داد تا انتقامش را بگیرند.تقریبا به اواسط راه رسیده بودیم که صدای غرشی بلند به گوشمان خورد صدایی زمخت و سرد،‌صدای ماشین نظامی، با دست به آنجل علامت دادم که پشت بوته ها قایم شود، چون دیگر می‌دانستیم آن ماشین نظامی به چه منظور آنجا بود و اگر ما را آنجا می‌دیدند ساکتمان می‌کردند، فهمیدن این موضوع هم از صدقه سری بنوآ بود، او بود که بالاخره راز مأموریت فوق محرمانه وینکلی را برای ما فاش کرد، گرچه هنوز هم وقتی به آن روز فکر می‌کنم باورم نمی‌شود که وینکلی قبول کرد با ما همکاری کند، به خوبی یادم هست، بله، روز چهارمی بود که در پایگاه سپری می‌کردیم.من در طول راهروی طویل پایگاه قدم می زدم، دستم را از پشت بهم قلاب کرده بودم، کاری که همیشه به سلول های خاکستریم کمک می‌کرد هوشیارانه فکر کنند، آنجل روی تختی که دیگر از خون پاک شده بود نشسته بود و هنوز سعی داشت آنچه که من گفته بودم را هضم کند:« پس گفتی تام رو داخل اون کانال دیدی؟»جوابش را ندادم، بار هزارم بود که داشت همچین چیزی را ازم می‌پرسید.-و بعد برای نجات من رهاش کردی!مکث کرد و نفسی گرفت تا سرم داد بکشد می دانستم مثل هزار بار قبلی می‌خواهد بگوید:« رابرت جکسون مانستر تو خیلی... خیلی سنگدلی.»اگرچه من هم هزار بار برایش توضیح داده بودم که آن زمان وقت گذاشتن برای وینکلی وقت تلف کردن بود.اما این دفعه به جای صدای داد و فریاد آنجل صدای فریاد بنوآ آمد:« ما می‌توانیم.» و سپس در باز شد.داخل شد، تنها.سرم را پایین انداختم، پس وینکلی قبول نکرده بود همکاری کند.آنجل به سمتم خیز برداشت تا با هر چیزی که دستش می‌رسید من را بزند.اما دوباره بنوآ نجاتم داد:« موسیو، موسیو وینکلی قبول نکردند همراهم بیان اما همه چیز رو تو این نامه براتون نوشتن.»بهت زده نگاهش کردم، این آن وینکلی نبود که من می‌شناختم، همان آدم فرصت طلب و مغرور:« اون تصمیم گرفت تو فاضلاب بمونه؟»-نه موسیو ایشون در ازای نامه یه جای گرم و به اندازه دو تن غذا درخواست کردند که خب... من این کار رو به مادرم سپردم، البته با اجازه شما.سرتکان دادم، پس هنوز وینکلی همان وینکلی بود، خوشحال بودم که پس از این دوسال هیچ چیز در وجودش تغییر نکرده بود.آنجل هم که در هوا خشکش زده بود ناگهان به خودش آمد و به سرعت نامه را از دست بنوآ کش رفت، همان جور که نامه را با صدای بلند می‌خواند من و بنوآ دورش جمع شده بودیم، زیرا یک چیز مسلم بود.این نامه همه چیز را فاش می‌کرد.آنجل با صدای رسا و بلند شروع کرد:« سلام رابرت، می دونم که دیگه مانستری اما خب... می‌دونی که من هیچ وقت اون چیزی که تو دوست داشتی رو دوست نداشتم، به جز یک چیز.....، بگذریم از اون نوچت اسمش چی بود؟ بنوآ؟ شنیدم می خوای راجع به مأموریت فوق محرمانه ۲ سال پیشم با ماریا بدونی فکر کنم لازمه که در جریان باشی من اولش قبول نکردم، تو خیلی سنگدلی که من رو اینجا تنها رها کردیبه اینجا که رسید آنجل به من چشم غره‌ای رفت، ادامه داد:« در هر حال هنوز هم به خاطر تو قبول نکردم در اصل این کار رو به خاطر آنجل می‌کنم، چه طور تونستی بهش نگی پدر واقعیش کیه؟سرم را از روی کاعذ بلند کردم و به بنوآ نگاه کردم، چشمانم را ریز کردم و صورتش را کاویدم به این معنا که، چه قدر بهش گفتی؟ بنوآ نگاهش را دزید و به زمین چشم دوخت، آنجل بدون اینکه سرش را به طرفم بچرخاند گفت:« آروم باش رابرت هرکاری که کرده به نفعمون بوده.» می‌خواستم بهش بگویم که چهار روز قبل خود او بود که با قوطی های کنسرو به جان بنوآ افتاده بود اما پرید وسط حرفم:« خب دیگه سلام و احوال پرسی کافیه میرم سر اصل مطلب، همان طور که می‌دانی روز ۲۰ دسامبر سال ۲۰۱۰، دو سال پیش، من که در آن زمان در مقام رئيسِ رؤسا بودم به همراه ماریا به یک مأموریت فوق محرمانه رفتیم تنها به دلیل گزارشی که یکی از خدمتگزاران وفادار من یعنی، موسیو جانسون برام آورده بود، این گزارش مربوط به یک چیز حیاتی بود، چیزی که من از او خواسته بودم درباره‌اش تحقیق کند، یعنی جایگزین شدن سلاح های تقلبی به جای سلاح های واقعی، شاید برایت سؤال پیش بیاد که چه طور متوجه همچین چیزی شدم، داستانش دقیقا به سال ۲۰۰۹ یعنی یک سال قبل از مأموریت ما برمی گردد، یک روز به سفارش یک شخص نامعلوم و مجهول هویه به سلاح خانه ارتش در جنکل ارواح رفتم و در آنجا برخلاف اصرار مکرر کارکنان که لازم نیست تمامی سلاح ها رو بررسی کنم این کار رو کردم، شما هم اگر بودید به اندازه من مشکوک می‌شدید، تقریبا ناامید شده بودم که متوجه شدم یکی از سلاح ها در راستای نور خورشید قرار گرفته اما بدنه اون نور رو منعکس نمی‌کنه بعد از نشون دادن اون به متخصصی که همراهم بود مشخص شد که اون جنگ افزار تقلبی بوده، من تمامی اعضای آن اسلحه خانه رو اخراج کردم اما هنوز نگران بودم، نکند شخصی که از بالا این دستور رو داده و هنوز در سازمان نفوذ داره بتونه دوباره نقششو عملی کنه، من و موسیو جانسون به مدت یک سال تلاش کردیم تا رد اون نفوذی رو بگیریم و بالاخره در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ موفق شدیم اما مشکلی وجود داشت، مشکلی که من در این دو سال به آن فکر کردم و الان آن را برای شما بر روی کاغذ می‌آورم، اشتباه من و جانسون این بود که به نزدیک ترین افراد خود شک نکردیم و این اعتراف بسیار سختی است امیدوارم قدرش را بدانید، سخنم را کوتاه می‌کنم جانسون به من پیشنهاد داد تا با این شخص ارتباط بگیریم و او را در عمارت مخفی ملاقات کنیم به همین دلیل من و ماریا به آن مأموریت فوق محرمانه رفتیم، مأمویتی که حالا تنها من، ماریا، جانسون و هرکس که این نامه را می خواند می‌داند که برای دستگیری نفوذی سازمان بوده، البته پس از سه روز تعقیب و گریز بالاخره تونستیم نامه را به دست شخص مورد نظر برسونیم و در شب ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰ من و ماریا از درهای طلایی عمارت با کنده‌کاری های طرح نت های موسیقی، رد و به فضای تاریک و وهم انگیز آن وارد شدیم کاری که شاید بزرگ ترین پشیمانی زندگیم باشد، پس از گشتن تمام گوشه و کنار های عمارت به این نتیجه رسیدیم که هرگز نمی توانیم نفوذی را پیدا کنیم اما چیزی درمورد ماریا برایم عجیب بود، او اصلا نمی‌ترسید! می دانم قرار است چشم هایت را در حدقه بگردانی و بگویی او از هیچ چیز نمی‌ترسد، اما شما آن فضا را ندیدید، هرکس بود از آن اتمسفر تاریک با خطوط چنگ بر روی تابلو ها تنش می‌لرزید، ولی چهره ماریا جوری بود که انگار دارد از نمایش لذت می‌برد، دقیقا همان پوزخند شیطانی مغرورش را زده بود، داشتیم از عمارت خارج می‌شدیم که صدای بنگ بلندی آمد، سرم را به طرف راست چرخاندم، جایی که صدا آمده بود و مردی را دیدم حدودا ۴۰ ساله با کت و شلوار و کراوات مشکی انگار می‌خواست در سایه ها قایم شود شوک برانگیز ترین چیزی که در وجودش توجهم را جلب کرد، چشمانش بود که از نظر من نمونه بارز کلمه انتقام بود، همان لحظه چیزی در ذهنم جرقه زد،‌ او همان نفوذی بود اما او تنها نفوذی نبود، صدای ماریا را از پشت شنیدم:« خوابای خوب ببینی..... تام!» پس از آن چشمانم سیاهی رفت و سه روز بعد در جنگلی که در آن اسلحه خانه با اسلحه های تقلبی وجود داشت بیدار شدم شاید بپرسی از کجا مدت زمان بی‌هوش بودنم را فهمیدم، در اصل این را مدت ها بعد فهمیدم وقتی که روز ششم خواستم به ملاقات تو در سازمان بیایم و با مراسم ترحیم خودم مواجه شدم تاریخ مرگ روی قبر برای شش روز پیش بود، قبری که هیچ جسدی داخل آن نبود، تابلو بود کار ماریا و آن نفوذی دیگر است، سرگردان و حیران به پایگاهی برگشتم که تو، آنجل و آن پسرک بنوآ، الان در آن روزگار می‌گذرانید، حقیقت این است که پس از اینکه در جنگل به هوش آمدم فهمیدم چیزی درست نیست به همین دلیل تصمیم گرفتم مدتی در آنجا مخفی شوم، خجالت آور است که بگویم علی‌رغم هشدارهای تو، رابرت، همیشه دزدکی به بازی تو و آنجل نگاه می کردم و البته در آن لحظه حدود ۱۰ سال بعد از آن سال های کودکی هنوز رمز پایگاه پدرت را به خاطر داشتم، امیدوارم از اینکه بدون اجازه وارد شدم ناراحت نشوی، شوخی کردم!این تمام داستان بود امیدوارم بهت کمک کرده باشه، آنجل خداحافظ!می‌خواستم سرم را به دیوار بکوبم وینکلی جواب مهم ترین سوال را نداده بود آمدم به آنجل بگویم مطمئن هست که تمام نامه را خوانده و خطی را جا نه انداخته است که ناگهان یک برگه کوچک از زیر ۳ صفحه نامه ای که نوشته بود سُر خورد و آرام روی زمین افتاد رویش با خط بزرگ نوشته بود، تنها برای رابرت همه به هم زیر چشمی نگاه کردیم و در یک آن به سمت برگه هجوم بردیم، احساس کردم دستم به چانه بنوآ خورد و او گفت:« آخخخخ.» آنجل از فرصت سوءاستفاده کرد شنیدم که گفت:« آها گرفتمش.»سعی کردم نامه را از دستش کش بروم:« بی‌خیال آنجل اون نامه برای منه!»دستش را جوری که انگار دارد مگس می‌پراند به سمتم سراند و شروع به خواندن نامه کرد:« رابرت می‌دونم از پایان نامه قبلی جا خوردی ، شوخی خوبی بود نه؟! کلی موقع نوشتنش خندیدم در هر صورت به خاطر خوبی های گاه به گاهی که باهام داشتی نتونستم این سؤالت رو بی‌جواب بذارم، تو کانال فاضلاب ازم پرسیدی چرا ۲ سال مخفی شدم ممکنه یکم تعجب کنی اما حقیقت اینه که پس از برگشتم از مراسم ترحیم شخصی در پایگاه منتظرم بود وقتی وارد شدم متوجه حضورش شدم حضور خشک و متناقض با اطراف سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم اما حتی نتوانستم یک کلمه به زبان بیاورم با گام های سنگین نزدیک شد و در گوشم زمزمه کرد تو هیچ چیز ندیدی، باید این قدر مخفی بمونی تا فراموش بشی و بعد همان جور که آمده بود رفت باعث شرمساری است که اعتراف کنم آن لحظه حتی تلاش نکردم متوقفش کنم انگار.... چه جور بگم انگار هیپنوتیزم شده بودم بعد از اون دیگه هرگز در پایگاه به صدای من واکنش نشون نمی داد و باز نمی شد فقط در زمان های مشخص گاهی جلوی در غذا بود و گاه پوشاک خدا را شکر می‌کردم که حداقل مرا اینجا تک و تنها رها نکرده اند تا بمیرم گاه می‌توانستم از پایگاه بیرون بروم و آشغال های پایگاه را بیرون بگذارم اما به مدت زمان خیلی کم چون هروقت بیش از مدت مجاز می‌ماندم روز بعد بدون اینکه دلیلش را بدانم در روی تخت پایگاه بودم چندبار سعی کردم این موضوع را امتحان کنم و ببینم راه دررویی دارد یا نه و به این نتیجه رسیدم که یک نفر همیشه در حال تعقیبم است، تصمیم گرفتم وقتم را به فکر کردن راجع به اتفاقی که واقعا افتاده بود بگذرانم به یاد حرف های جانسون افتادم، هنگامی که به دنبال رد نفوذی بودیم، او مدام می‌گفت، پدرت به خاطر او در آن مأموریت پیدا کردن شورشی ها کشته شده در آن تحقیقات آن ها به شخصی برخوردند به نام ردکلیف کسی که تو او را پدر آنجل می‌نامی، جانسون تمامی این ها را می‌دانست، که او قاتل پدرت است. اما بالاخره در ۲۳ دسامبر ۲۰۱۲ در پایگاه باز شد و درکمال تعجب کسی نبود که تعقیبم کند به کانال فاضلاب رفتم و سعی کردم از راه های زیرزمینی با ماریا ارتباط بگیرم که خودتان می‌دانید سرنوشتم چه شد و الان در این جای نمور و لغزنده من به نتیجه نهایی خود رسیدم شخصی که پس از من به ریاست رؤسا رسید نفوذی سازمان بود شخصی که در گذشته دو دختر داشت به نام های آنجل و ماریا پس از مرگ مادر این دو دختر پدر آنها یکی را نزد خانواده‌ای ثروتمند اما خسیس گذاشت و دیگری را نزد خدمتکار مرد جوانی گذاشت که پسری ۷ ساله داشت او شخصی که مأمور دستگیری او بود را در مأموریتش به قتل رساند و ۱۰ سال بعد به همراه دخترش که در آن عمارت اربابی خشن بزرگ شده بود سعی کرد من را به قتل برساند و جسدم را در جنگل ارواح مخفی کند زیرا او شخصی بود که با یکی از سرگردان نظامی خارجی همدست بود و سلاح های تقلبی را جایگزین سلاح های اصلی می‌کرد، حدس می زنم بعد از خواندن این نامه هم به بعضی‌ سؤالاتتان پاسخ داده باشم و هم سؤالات جدیدی برایتان ایجاد کرده باشم به هر حال واقعیت تلخ است، این طور نیست .....مانستر؟هنوز وقتی آن روز را با خود مرور می‌کنم، باورم نمی‌شود که چه طور این اتفاقات جلوی چشم من افتادند! اما نفهمیدم، باید از اول می‌دانستم که وقتی ردکلیف این جور دخترانش را از بچگی می‌پاید حتما از آن ها انتظاراتی داشته، خوشحالم که آنجل را برای همدستی خودش انتخاب نکرد قطعا ماریا برای این کار بهتر بود اما.... کمی دلم به حال ماریا می‌سوزد او هیچ گاه بچگی خوبی نداشت و احتمالا بزرگسالی خوبی هم نخواهد داشت.بالاخره صدای غرش ماشین فروکش کرد و عملیات جابه‌جایی سلاح ها به پایان رسید، و من و آنجل هم می‌توانستیم از پشت بوته ها خارج شویم همچنان که شاخ و برگ ها را از مسیرمان کنار می‌زدم فکر کردم برگشتن به آن فاضلاب چه حسی خواهد داشت.داستان ادامه دارد........پی‌نوشت:پایان قسمت نهمسلام دوستان🌷ببخشید که این چند روز فعالیتی نداشتم، درگیر امتحانات بودم و هستم😊، این قسمت رو تقدیم نگاه گرمتون می‌کنم.💫با تشکر از دختر خاله عزیزم که در نوشتن این قسمت به من قوت قلب بسیاری داد.💖فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مهما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله هاما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوختهما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌هاما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکیما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجاتما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهرانما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 20:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>