<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه چاوشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fateme_Chavoshi</link>
        <description>دوست‌دار کلمات، خواندن و نوشتن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:32:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/687/avatar/UCoDqY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه چاوشی</title>
            <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هفت. روایت روز عقد</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D8%AF-f0srk2z80kyj</link>
                <description>صبح است. باید برویم دنبال کارهای محضر. من اضطراب دارم و علی آرام است. مثل تمام این سال‌ها. با مامان و بابا می‌رویم محضر آقای امام. یک دفتر بزرگ می‌گذارند جلومان. هزار صفحه. هزار امضا. می‌خوانیم و امضا می‌کنیم. مامان چلک‌وچلک ازمان عکس می‌اندازد. آقای امام شناس‌نامه‌هامان را می‌گیرد و در دفترش چیزهایی می‌نویسد. امضاها تمام شده‌اند. ما رسماً زن و شوهریم. مامان از شناس‌نامه‌هامان عکس می‌گیرد و بابا آقای امام را دعوت می‌کند تا شب به تالار بیاید و خطبه‌مان را بخواند.از محضر یک‌راست می‌رویم آزمایشگاه. از تاریخ اعتبار جواب آزمایش خون علی یک روز گذشته و به‌خاطر همان یک روز باید برای ثبت عقد تاییدیه‌ی آزمایشگاه را تمدید کنیم. یک ساعتی منتظر می‌شویم تا رئیس بیمارستان بیاید. در گیرودار امضابازی‌های بیمارستان هستیم که لیلا و پوریا خبر می‌دهند هیچ‌جوره نمی‌توانند تا عصر خودشان را از تهران برسانند.از تشریفات تالار تماس می‌گیرند که سفره‌ی عقد آماده شده و گل‌هایی که سفارش داده‌ایم رسیده‌اند. سفره‌ی عقد من اما یک چیز مهم کم دارد: شیشه‌ی قاصدک. در راه خانه‌ایم که سپهر و هدی و زهرا خبر می‌دهند که رسیده‌اند. ماشین را از بابا می‌گیریم و می‌رویم سر راهشان. بچه‌ها را که می‌بینیم خستگی بدوبدوهای محضر و آزمایشگاه از تنمان درمی‌رود. مامان زنگ می‌زند می‌گوید با بچه‌ها بیایید خانه ناهار را دور هم بخوریم. باورم نمی‌شود همین چند ساعت دیگر جشن‌مان شروع می‌شود.می‌رسیم خانه؛ با بچه‌ها. تا ناهار حاضر شود می‌روم سراغ شیشه‌های قاصدک. بریده‌ای از تور و گیپور لباس‌عروسم را نگه داشته‌ام برای این کار. از توی دبه‌ی قاصدک‌ها، سه شیشه را پر می‌کنم و درشان را با پارچه می‌بندم. شیشه‌ها را می‌سپارم به خواهرم و می‌گویم بگذاردشان روی سفره‌ی عقد کنار آینه و قرآن. فلش موزیک‌هایی را که انتخاب کرده‌ام می‌سپارم به‌دست خواهر علی و تاکید می‌کنم که در لحظه‌ی ورودمان قطعه‌ی جینگ‌جینگ ساز می‌آد محمد نوری را پخش کنند. ناهار را که می‌خوریم بچه‌ها راهی می‌شوند تا چرخی در شهر بزنند و من حالا دلم شور افتاده که نکند کارها کند پیش برود. ساعت چهار دسته‌گل و تاج گلم حاضر می‌شود و حالا ساعت حدود سه است.از همان اول اول با همه شرط کرده بودیم چند کار را انجام نمی‌دهیم. ماشین از کسی کرایه نمی‌کنیم. روی ماشین گل نمی‌زنیم. توی خیابان کاروان عروس و بوق‌بوق راه نمی‌اندازیم. آتلیه نمی‌رویم. آرایشگاه نرفتن من هم جرو همین شرط‌ها بود. چیزی که من می‌خواستم یک گریم ساده بود که چاله‌چوله‌های صورتم را بپوشاند و اصلاً معلوم نباشد آرایش کرده‌ام. خاله‌ی علی گفته بود خودم چند ساعت زودتر از مراسم می‌آیم و هرچه‌قدر خواستی آرایش‌ات می‌کنم. خاله دارد صورتم را آرایش می‌کند که مامان یکهو می‌آید توی اتاق و نگاهش به من می‌افتد و می‌زند زیر گریه. دختر بزرگش حالا دارد عروس می‌شود. من هم می‌خواهم گریه کنم اما به‌سختی جلوی خودم را می‌گیرم که آرایشم خراب نشود. هنوز کار خاله تمام نشده که دسته‌گل و تاج گلم از راه می‌رسند. هردو عین همان چیزی هستند که سفارش داده بودیم.چیزی به شروع مراسم نمانده. کار آرایشم تمام شده است. همان قدری‌ست که می‌خواستم. همه دارند آماده می‌شوند که زودتر از ما برسند تالار. علی لباسم را می‌آورد و تنم می‌کند. می‌خواهد زیپ لباس را بالا بکشد که زیپ درمی‌رود. یخ می‌کنم. انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی کرده‌اند. چند نفری که هنوز در خانه هستند پشت سرم جمع می‌شوند که لباس را درست کنند اما زیپ درست‌بشو نیست. کم‌کم دارد دیر می‌شود. دست آخر مامانِ زینب می‌آید و زیپ را توی تنم می‌دوزد.حالا همه‌ی مهمان‌ها رسیده‌اند تالار. من و علی دیرتر از همه راه می‌افتیم. سر راه علی یک توک پا می‌رود آرایشگاه، دستی به سر و رویش بکشد و من توی ماشین منتظر می‌نشینم. علی که از آرایشگاه بیرون می‌آید تازه شده شبیه دامادها. مامان و بابا مدام زنگ می‌زنند که کجایید، مهمان‌ها منتظرند و ما دل توی دلمان نیست. حالا توی راه تالاریم و اصفهانی دارد برایمان می‌خواند: «امشب در دل شوری دارم.»می‌رسیم تالار. روی ابرهام. چند نفری بیرون تالار جلوی در منتظر ما هستند. یعنی این همه آدم از راه دور و نزدیک برای ما جمع شده‌اند؟ مامان را می‌بینم که دارد می‌خندد. بابا را می‌بینم که چشم‌هایش پر اشگ است و دارد با موبایلش از لحظه‌ی ورودمان فیلم می‌گیرد. دوست‌ها و فامیل را می‌بینم. وارد تالار می‌شویم: «یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا» چشم می‌گردانم و می‌بینم تمام عزیزانم، تمام آدم‌های زندگیم زیر یک سقف جمع شده‌اند؛ برای ما، من و علی. برای جشن «ما» شدن‌مان. آدم‌ها همه خنده به لب دارند. همه چیز با شکوه است. دست در دست هم می‌رویم و با مهمان‌ها سلام‌علیک می‌کنیم. بعد می‌رویم می‌نشینیم روی صندلی عروس و داماد. به علی نگاه می‌‌کنم. به شیشه‌های قاصدک توی سفره‌ی عقد. به آرزوی برآورده‌شده‌ای که حالا شانزده اسفند هزاروسیصدونودوشش در تالار خانه‌ی رز کنارم نشسته است.آقای امام می‌آید. دفتر بزرگش را باز می‌کند و شروع به خواندن خطبه می‌کند. روی سرمان پارچه‌ی حریر گرفته‌اند و قند می‌سابند.«عروس‌خانم، آیا وکیل‌ام؟»«عروس رفته قاصدک بچینه.»</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 21:29:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش. روایت شبِ هواپیما</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%D8%B4%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-kc8f7vpt7gp2</link>
                <description>صبح شنبه بیست‌ویک دی. توی مترو به‌سمت دانشگاه ایستاده‌ام که خبر را می‌خوانم: «سپاه پاسداران در بیانیه‌ای مسئولیت شلیک دو موشک را به هواپیمای اوکراینی بر عهده گرفت.» زانوهام خالی می‌شوند، همهمه‌ی زن‌ها در واگن انگار متوقف می‌شود و همه‌شان در یک لحظه ساکن می‌شوند. مثل اشگ می‌افتم روی زمین. شاید دارم خواب می‌بینم. شاید اشتباه خوانده‌ام. سر بلند می‌کنم و یک نگاه به آدم‌های اطرافم می‌اندازم. دوباره خبر را می‌خوانم. نگاهم می‌ماسد روی صفحه‌ی گوشی. خبر همان است؛ بی هیچ تغییری. ایستگاه انقلاب اسلامی. از مترو پیاده می‌شوم. مات‌ام، مبهوت‌ام. نمی‌دانم باید کجا بروم. نمی‌دانم باید چه کار کنم. قدم‌هام را به‌سختی برمی‌دارم و خودم را کشان‌کشان می‌رسانم سر قدس. «سر ایتالیا؟» سوار تاکسی می‌شوم.هنوز منگ‌ام. انگار سرم به جایی خورده باشد. نمی‌توانم تحمل کنم. باید با کسی حرف بزنم. به راننده می‌گویم: «آقا شنیدین سپاه گفته هواپیما رو ما زدیم؟» راننده می‌گوید از اول هم معلوم بود. نمی‌دانم چه بگویم. از ماشین پیاده می‌شوم و خودم را به کلاس می‌رسانم. بچه‌ها همه حیرت‌زده‌اند و هرکسی چیزی می‌گوید. من هیچ کلمه‌ای ندارم. گریه می‌کنم. من فقط اشگ دارم. سر کلاس گریه می‌کنم. کلاس تمام می‌شود، گریه می‌کنم. از کلاس می‌زنم بیرون، گریه می‌کنم. مامان زنگ می‌زند، گریه می‌کنم. مامان عصبی و خشمگین است اما می‌گوید تو خودت را ناراحت نکن. می‌پرسد چرا سه روز به مردم دروغ گفتند؟ گریه می‌کنم. از یک جایی به بعد دیگر فقط صدای گریه‌ی خودم را می‌شنوم و تصاویری محو و بی‌کیفیت از اطرافم دارم. هدی که زنگ می‌زند به علی و می‌گوید فاطمه حالش بد شده خودت را برسان. امیر که دستم را گرفته و می‌گوید: «گریه کن عزیزم، گریه کن خالی شی.» علی خودش را می‌رساند. علی را می‌بینم و گریه می‌کنم. دم غروب است. نمی‌خواهم برگردم خانه؛ نمی‌توانم. اگر فریاد نزنم قلبم می‌ترکد. خبر می‌رسد که بیایید دانشگاه امیرکبیر. خودمان را می‌رسانیم. جمعیت زیادی پیش از ما رسیده‌اند و شعارهای تندوتیز می‌دهند. زیر پل حافظ پای ستون‌ها آدم‌ها شمع روشن کرده‌اند. هرازگاهی چهره‌ی آشنایی می‌بینم. من هم می‌خواهم فریاد بزنم اما گریه نمی‌گذارد. برادرم پیغام می‌دهد که «اگر توی تجمع هستی مراقب باش، اگر اشگ‌آور زدند بلافاصله یک سیگار بکش.» داریم شعار می‌دهیم که یک‌دفعه علی دستم را می‌گیرد و به سمت خیابان فرعی می‌دود. نمی‌دانم از کجا اشگ‌آور زده‌اند. سینه‌ام می‌سوزد و جایی را نمی‌بینم. غریبه‌ای دود سیگارش را فوت می‌کند توی صورتم. چشم‌هایم را به‌سختی باز می‌کنم و می‌بیم توی یک کوچه‌ایم. نفسم بالا نمی‌آید. ـــ ما بدون اشگ‌آور هم اشگ‌هایمان را ریخته‌ایم.از آن شب سرد و تاریک و شوم این تصاویر را یادم مانده. سه سال است هر روز و هر شب اول تا آخر این روایت را برای خودم مرور می‌کنم. نوشته‌ها و عکس‌های خانواده‌ها را دنبال می‌کنم تا هر روز چشم بدوزم به نگاه آن صدوهفتادوشش نفر، تا چیزی یادم بیاید، تا چیزی یادم بماند. حالا جمله‌ی «لا تبرُدُ ابداً» برایم تنها یک مصداق دارد. نباید بگذارم این داغ برایم سرد شود.</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 20:50:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج. روایت رمضان</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-yo5ki0zp48a6</link>
                <description>‏سال‌ها روزه‌بگیر بودم. رمضان کتابچه‌دعای کوچک و بنفش‌رنگم بود که مناجات قبل افطار و بعد سحر را از روش می‌خواندم. گرسنگی و ضعف و انتظار برای اذان مغرب و گریه پای ماه‌عسل بود و پارچ شربت خاک‌شیر سر سفره‌ی افطار و مامان که با چشم‌های سرخ از مسجد می‌آمد و من دلم می‌خواست مامان هیچ‌وقت دعا نخواند که گریه‌اش بگیرد و بعد، سریال‌های قطارشده تا سحر و سوسک‌ها و مورچه‌ها روی تن شریفی‌نیا توی قبر و گریه و وحشت من از تصوّر شب اوّل قبر خودم.‏│رمضان هول‌هولکی افطار کردن بابا بود که به جلسه‌ی قرائت قرآن آقاتقی برسد و من که تا مدّت‌ها هم‌راه بابا می‌رفتم و سوره‌های کوچک را از بر می‌خواندم و پسرها برایم طیّب‌طیّب‌الله می‌خواندند و بعدها که مثل بزرگ‌ترها جزء می‌خواندم و همیشه جا می‌ماندم از سهم روزم و عذاب وجدان می‌گرفتم که امسال هم نمی‌رسم تا آخر ماه یک دور قرآنم را تمام کنم.‏│رمضان صدای سوت زودپز روی گاز بود و بوی غذای سحر. دل‌هره‌ و غمی بود که توی دلم سرازیر می‌شد وقتی رادیو دعای سحر می‌خواند و مامان که به‌زور میوه و غذا و خرما می‌چپاند توی دهنم و شمارش معکوس برای اذان و ترس از قورت دادن آب حین مسواک زدن که مبادا روزه باطل شود و دنیا به آخر برسد.‏ رمضان شب‌بیداری و خنکای پیش‌ازسپیده بود در حیاط خانه‌ی خیابان مفتّح و صدای اذان حاج‌علی و آسمان شب که کم‌کم رنگ می‌گرفت.│بعد شب‌های قدر می‌آمد و تلّ نامه‌های عمل که قرار بود امضا شوند و معلوم می‌شد چه کسانی تا رمضان سال دیگر زنده می‌مانند و چه کسانی کمتر از یک سال دیگر عمر می‌کنند و من می‌ترسیدم نامه‌ی عمل بابا و مامان و مامانی هم آن وسط‌مسط‌ها امضا شود و خودم را از ترس حبس می‌کردم توی خانه و تلویزیون را خاموش می‌کردم که حرف‌های روضه‌خوان‌ها و سخن‌ران‌ها درباره‌ی شب اوّل قبر و سختی احتضار به گوشم نرسد و در تاریکی و تنهایی خانه قرآن سر می‌گرفتم و با اشگ و استغاثه خدا را قسم می‌دادم که نامه‌ی عمل هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌ام امشب امضا نشود و منتظر می‌ماندم که بابا چه غذایی از مسجد می‌آورد برای سحری.‏│رمضان مهرزاد بود که نامه‌اش یک شب قدر امضا شد و اذان ظهر نوزدهم دیگر نبود و هرروز و هرشب گریه و بابا که نمی‌گذاشت بروم سر خاکش و طاها که یک بار در کوچه دیدم‌اش و صورتش در هم شکسته بود از مرگ مادرش.│رمضان برایم همین لحظه است که مرد توی تلویزیون ناله می‌کند و انگار آدم کشته باشد العفوالعفو می‌کند و چشم‌هایم که از گریه سرخ شده و دردی که می‌پیچد توی کاسه‌ی سرم و خودش را می‌کوباند به شقیقه‌هایم و تصاویری که بعد سال‌ها هنوز هم دل‌هره و اندوه می‌ریزد توی دلم.│رمضان را هیچ‌وقت دوست نداشتم.</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 20:42:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار. روایت قلّاب کفش مرتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D9%84%D9%91%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%87-fmpyeagqayol</link>
                <description>قلّاب بند کفشم شل شده بود و پای چپم مدام از توی کفش درمی‌آمد. کلافه شده بودم. نه از قلّاب کفش؛ از زمین و زمان به تنگ آمده بودم. بلندبلند غر می‌زدم و از تمام چیزهایی که در دنیا سر جایشان نبودند گله و شکوه می‌کردم و تو با بزرگواری می‌شنیدی‌ام. به‌اندازه‌ی بی‌قراری من آرام بودی و گوش می‌دادی به حرف‌هایم بی‌که امّا و اگر بیاوری. نشستم روی اوّلین نیمکتی که در مسیرمان بود. با حرص و خشم کفش را از پایم درآوردم و شروع کردم ور رفتن با قلّاب. ایستادی روبه‌رویم. اشگم نزدیک بود از کاسه‌ی چشمم سرریز شود. بی‌که حرفی بزنی کفش را از دستم گرفتی. شروع کردی به خواندن روایتی از انجیل لوقا. قصّه‌ی مسیح و مرتاه. یک‌نفس و از بر، انگار که انجیل کوچک سبزرنگت دستت بود جای لنگه‌کفش من. همان‌طور که گره به ابرو انداخته بودی و داشتی با دقّت و ظرافت بند قلّاب را کج و راست می‌کردی، خواندی: «عیسی در جواب وی گفت: ای مرتاه! ای مرتاه! تو در چیزهای بسیار اندیشه و اضطراب داری. لیکن یک چیز لازم است و خواهرت مریم آن نصیب خوب را اختیار کرده است که از او گرفته نخواهد شد.» فکر کردم آن «یک چیز» چه بوده‌ست که مریم داشته است و مرتاه نداشته است. که تو همیشه داشتی و من هیچ‌وقت نداشتم. کفش را گذاشتی جلوی پایم و پوشاندی‌ام. ایستادم. مسیح به هیئت تو درآمده بود و قلّاب کفشم را درست کرده بود و خشم و اندوهم را زدوده بود و حالا ایستاده بود مقابلم. پام دیگر توی کفش لق‌لق نمی‌زد.</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 20:29:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه. روایتِ خبرِ مرگِ خانمِ ح</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%90-%D8%AD-yrfinml8td0c</link>
                <description>شاید بهتر بود مامان یک‌راست می‌آمد تو اتاقم و می‌گفت که خانم ح مُرد؛ همین‌قدر بی‌‌مقدمه و صریح. کاش نمی‌گفت: «خانم ح حالش بد است؛ گفته‌اند دعا کنیم که زودتر...» که زودتر چه؟ دعا کنیم که زودتر بمیرد؟ انتظار برای مُردنِ کسی، شمردن ثانیه‌ها برای از دست دادن کسی، بی‌رحمانه‌ترین کار دنیاست و من بعد از مرگِ عزیز، بعد از آن روزی که عمه نگاهش به ساعت بود و می‌گفت باید تا آخرین نفسی که برای عزیز نوشته شده صبر کنیم، آرزو کردم که هیچ‌وقت دیگر دستِ روزگار نیندازم توی توی یک چنین وضع نکبتی. دورِ اتاق راه می‌رفتم، دست روی دست می‌ساییدم و تمام ذهنم را تصویرِ آبیِ چشم‌های خانم ح پر کرده بود. دنبال معجزه بودم؛ معجزه‌ای که تمام آن پیش‌گویی‌های بی‌رحمانه‌ی دکترها را خط بزند و خانم ح را برگرداند. مامان گفته بود از بیمارستان آورده‌اندش خانه و دارند بالاسرش دعا می‌خوانند. توی گوگل زدم: «برگرداندنِ محتضر» آخ که استیصال چه‌قدر جان‌کاه است. «برگرداندنِ محتضر رو به قبله» نتیجه‌های جست‌وجو چه مرگبار بودند. رو به قبله یعنی کارْ تمام؟ همین؟ چه‌گونه می‌توانستند آن‌قدر قاطع باشند کلمات؟ صفحه را بستم. قطره‌قطره داشتم ذوب می‌شدم. جانِ من بود که از تنم داشت به سختی بیرون کشیده می‌شد. معجزه‌هایم همه مار شده‌ بودند جایِ عصا و حالا افتاده بودند به جانم. مامان خوددارتر از من بود. می‌دیدم که دارد از درد به خودش می‌پیچد و دم نمی‌زند. گوشیِ مامان زنگ خورد. فرو ریختم. دویدم سمتِ اتاق که مامان نبیند و گریه، امانم را برید. الهام شد به‌م انگار که پشتِ خط، کسی‌ست که خبرِ مرگ دارد توی حرف‌هاش. نشستم لبه‌ی تخت و خواستم حافظ باز کنم که مامان آمد توی اتاقم. چند دقیقه‌ی تمام، نه او حرفی زد و نه من ازش چیزی پرسیدم. آرام اشک می‌ریختم و می‌خواستم به مامان بگویم: «می‌دانم! می‌دانم که می‌خواهی چه بگویی مامان؛ اما چیزی نگو!» داشتم سعی می‌کردم قدّ یک ارزن هم اگر امید مانده بود تهِ دلم نگه‌ش دارم. مامان، مغموم و حیران و سرگردان نشست کنارم. حافظ را هنوز باز نکرده بودم. سرم پایین بود و جز گریه کاری نمی‌توانستم بکنم. مامان سعی می‌کرد با تمام قوا از خودش مقاومت نشان دهد. با صدای آرام و لرزانی گفت: «دعا کن براش... دعا کن...» گفتم: «تلفن کی بود؟» مامان روش را ازم برگرداند و گفت: «هیشکی. با من کار داشتن.» جمله‌اش را جوری گفت؛ انگار که کار محرمانه یا اداری داشته کسی. می‌دانستم دارد دروغ می‌گوید و با این حال دلم می‌خواست کتمان کنم همه چیز را. - زنگ زدن گفتن تموم کرده؛ آره؟- به‌ت گفتم با من...جمله‌اش را نتوانست ادامه دهد و شانه‌هایش شروع کردند به لرزیدن. حافظ را باز کردم:«چو باد، عزمِ سر کوی یار خواهم کردنفَس به بوی خوشش مشک‌بار خواهم کرد»</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2017 16:12:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو. حکایتِ دیدارِ آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%D8%AF%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-tuppvawnyzzj</link>
                <description>مرا برهنه کن. بخوابان‌ام روی سکوی سنگی غسال‌خانه. تنم را با سدر و کافور و تربت شست‌وشو بده. حنوط‌ام کن به پیشانی و کف دست‌ها و سرانگشتانِ پا. دستان سردم را که روزگاری زاینده بودند، به‌موازای پیکرم قرار بده. تنم را میان چادر احرام مادرم بپیچان. سیبِ گلویم را لمس کن. صدایت می‌زنم. صدایم را می‌شنوی؟ به‌روی پستان‌های سرد و خشکیده‌ام که اندوه در رگ‌های برآمده‌اش جاری بود دست بکش. پیش از آن که صورتم را بپوشانی، پیش از آن که دست روی پلک‌هام بکشی و ببندی‌شان، نگاهم کن. با من حرف بزن؛ سکوتِ پژواک قطره‌های آب را روی سنگِ غسال‌خانه بشکن. سکوتِ سنگینِ سال‌ها را. حالا باید به تنم نماز بگزاری؛ انگار بتِ تو باشم. -که بت‌ها همه بی‌جان‌اند.- در خاک، به‌قاعده‌ی بلندای تنم گودالی حفر کن. برای این که بخواهی دست‌تنها مرا در گور بگذاری، ناگزیر باید در آغوشم بکشی. انگار بخواهی طفلی را در خواب، از آغوشت روی زمین بگذاری جوری که مبادا بیدار شود، مرا درون قبر بگذار. شانه‌هایم را تکان بده، بی‌که شانه‌هایت بلرزند. در گوشم جملات تلقین را زمزمه کن. صدایم کن به نام. «إسمعی.» می‌شنوم. «لاتخف» دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسم.  پوشش صورتم را کنار بزن. برای آخرین بار نگاهم کن. حالا لحد بچین. حالا خاک بریز روی لحدها. حالا دیگر باید خوش‌حال باشی. آرام‌ام.</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2017 12:56:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک. روایتِ مردِ ناراضی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Chavoshi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-vvkoofodz6ck</link>
                <description>همین که جاگیر شدم روی صندلی، پشت‌بندم یک خانم دیگر هم سوار شد. راننده گفت: «خانوم، آروم ببند.» و سرش را چرخاند عقب که ببیند زن آرام می‌بندد یا نه. زیر لب گفت: «حالا ببین.» زن محکم بست؛ خیلی محکم. راننده شیشه‌ی جلو را داد پایین؛ داد زد: «خانوم! انصافاً بیا!» زن همان‌طور که داشت بقیه‌ی پولش را می‌گذاشت توی جیب جلوی کیف‌دستی‌اش، با تعجب سرش را بلند کرد و چند قدم آمد جلو. راننده از من پرسید: «خانوم شما بگو مگه من نگفتم به ایشون آروم ببند؟» لب‌خند کم‌رنگی زدم و سرم را تکان دادم که یعنی بله. زن مانده بود چه کند. آرام گفت: «ببخشید... حواسم نبود...» مرد بی‌که واکنشی نشان دهد، با خلق‌تنگی فرمان را با یک دست چرخاند و دور شد. مرد راننده تمامِ طولِ مسیر را تا برسیم به مقصد غُر زد: «پونصد تومن می‌دن، کل در و پنجره رو می‌زنن داغون می‌کنن. خوبه به همه‌شون هم می‌گی آروم؛ از هزار تا زن نه‌صدونودونُه‌تاشون محکم می‌بندن. حالا مَردها، از هزار نفر یکی‌شون ممکنه محکم ببنده؛ اونم شاید. من نمی‌فهمم چه سرّی‌یه. نمی‌دونم زن‌ها نمی‌فهمن؟ متوجه نمی‌شن زن‌ها خانوم؟» و منتظر واکنشِ من ماند. لب‌خندِ از روی اجباری تحویلش دادم. ادامه داد: «خوبه زن‌ها جای مردها نیستن. والا. اگه جای مردِ بدبخت بودن روزی ده نفرُ زیر ماشین می‌کردن: حواسم نبود! تو فکر بودم! من نمی‌دونم به چی هم فکر می‌کنن دائم. شب هم که از سر کار می‌رفتن خونه بچه‌هاشونُ دار می‌زدن. والا. خوبه اینا نون‌دربیار نیستن.» نزدیک شده بودیم. گفتم: «درست می‌شه.» با قاطعیت گفت: «نه. دیگه درست‌بشو نیست.» کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. نگاهِ مَرد به دستِ من و دست‌گیر ماشین بود. در را با نهایتِ آرامی بستم. مرد نفس عمیقی کشید. آمدم دمِ شیشه‌ی سمت شاگرد؛ گفتم: «دیدی؟ اون یه نفرِ امروز من بودم.» و خندیدم. مرد لب‌خند رضایت‌مندانه‌ای زد و راه افتاد.</description>
                <category>فاطمه چاوشی</category>
                <author>فاطمه چاوشی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2017 11:47:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>