<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fateme_Fateme</link>
        <description>تجربه ی نویسنگی : صفر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:35:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163661/avatar/ro0abT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme</title>
            <link>https://virgool.io/@Fateme_Fateme</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Fateme/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wnsi6k3xfj7m</link>
                <description>نیمه شب 30 فروردین 1399:دو سال گذشت از 30 فروردین 1397روزی که شاید بتونم اسمشو پیش خودم بذارم یه تولد دوباره؛نه به خاطر این که یه فرصت جدید واسه زندگی پیدا کردم؛به خاطر این که بعد از یه اتفاق بد توی زندگیم، دیدم به دنیا عوض شد.صبحی ک داشتم از پل عابر پیاده ی تجریش رد میشدم، یه عکس گرفتم، اولین استوری اینستامو گذاشتم و نوشتم آخیش! چون فک میکردم تموم شد مشکل اصلی. ولی... تازه ده روز بعدش بود که فهمیدم این مشکل قراره همیشه کنارم باشه، یه دختر 21 ساله که تنهایی رفت و با محتوای کوله ی سنگین زندگیش رو به رو شد! زندگی جدیدی ک از اردیبهشت 97 شروع کردم، پر از خستگی بودشده بودم یه آدم غرغرو که از خدا و آدماش شاکی بود، چون اونا رو مقصر می دونست تو شرایطی ک دارهیه آدمی که واسه اولین بار تو زندگیش دیگه بلند اعلام کرد که کم آوردهیکی که دیگه حوصله حرف زدن دور و بری هاشم نداشتتازه خودخواهم شده بود و با این که از دلسوزی متنفر بود ولی توقع داشت دیگران مراعاتشو بکنن همواره... باید یاد می گرفتم موقعیت جدیدو هندل کنم. طول کشید؛ ولی یاد گرفتم بالاخره! حالا بازم شدم همون آدمی که پای غصه های دیگران میشینه و بدون مسخره کردن تو ذهنش، گوش می ده بشون؛ بازم شدم همون آدمی ک شاده، هر مشکلی پیش بیاد نمیذاره فوری به همش بریزه‌؛ ولی این بار دیگه این برخوردام صرفا یه عادت از زمان بچگی نیست. این بار شرایط مختلف رو امتحان کردم،و واسه رسیدن به شادی درونی کلی تلاش کردم. خیلی ها رو این بین اذیت کردم؛ یه بازه ای رو توی غصه خوردن واسه تصمیمای اشتباهم گذروندم؛ ولی یه جایی به خودم گفتم بسه دیگه، از اینجا به بعدشو تصمیمای اشتباه نگیر! خلاصه که دو سال زمان برد تا هندل کنم خودم و اتفاقای زندگیمو... ولی به جاش می تونم بگم خیلی بزرگ تر شدمحالا بعد از دو سال که دوباره آشتی کردم با خدا، فقط اینو دارم بگم که خدایا از این جا به بعدشم خودت حواست بم باشه.:) </description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 02:24:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;مسئله‌ی پیچیده&quot; از تام استوپارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Fateme/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AF-xqtkvejf3ad8</link>
                <description>این کتاب یه نمایش نامه 62 صفحه ای از نشر یکشنبه با ترجمه ی آقایان آراز بارسقیان و معین محب‌علیان است. در واقع بیشتر به جای این که من این کتابو انتخاب کنم، این کتاب منو انتخاب کرده بود.این دومین کتاب از سه کتاب این مجموعه بود.خوندن نمایش نامه تجربه جالبیه؛ نظر شخصیم اینه که نمایش نامه باعث میشه بیشتر موقعیت ها رو تصور کنی و گاها بیشتر خودتو جای شخصیت های کتاب بذاری و به کارها و تفکراتشون فکر کنی. اما در مورد این کتاب، اولین مطلب قابل توجه ترجمه نسبتا ضعیف و همین طور غلط های نگراشی توی کتابه که لذت خوندن کتاب رو کم میکنه. (مثلا یه سری کلمات که به نظرم به خوبی ترجمه نشده بود و معادل انگلیسیش هم ذکر نشده بود، یا استفاده از فعل با ضمیر غلط نسبت به جمله، یا جمله ای که از زبان یک فرد بیان شده را به غلط با نام فرد دیگر نوشته و ...) که روی هم رفته حس یه ترجمه‌ی خام نگراش نشده رو می داد؛ و از اون جایی که این کتاب پر از دیالوگ های پیچیده است که نیاز به فهم خوب جملات داشت، قوی نبودن ترجمه تاثیر زیادی روی خوب نفهمیدن کتاب داشت.اما در مورد خوب کتاب : شروع داستان از رقابت دو نفر برای به دست آوردن یه موقعیت شغلی و بحث بین افراد در مورد مسئله‌ی پیچیده است. مسئله پیچیده (hard problem یا hard problem of conscious) در مورد خودآگاهی یا همون هوشیاریه. که خیلی جالب نظرات موافق و مخالف خود آگاهی رو توی مکالمه هایی که بین افراد هست میبینیم. از فردی که اعتقاد دارد کامپیوتر هم از خودآگاهی برخورد داره و از نظرش مغز توانایی رقابت با کامپیوتر رو نداره، تا فردی که میگه کامپیوتر فقط طبق برنامه هایی که بش داده میشه تصمیم میگیره. یکی از مکالمات ساده و در عین حال جالبی که در این مورد انجام میشه اینه که اگر یک بازی شطرنج رو ببینی در حالی که ندونی کدامیک کامپیوتر و کدامیک انسان است، از روی حرکات نمی توانی تشخیص دهی.و نظر فرد دوم اینه که آیا کامپیوتر زمانی که نوبتش نیست هم در حال فکر کردنه یا فقط عین یه توستر نشسته.یا آیا برد و باخت برای کامپیوتر مهم است؟ از بحثای دیگه ای که تو این کتاب هست میشه به این مورد ها اشاره کرد: اعتقاد به وجود یا عدم وجود خدا و فایده ی دعا کردنعشق و مهربانی فضیلت ان یا برخورد ناشی از بیولوژیِ تکاملی؟آیا مهربانی با میزان رشد عقل نسبت عکس داره؟ ینی با افزایش سن و افزایش سن ، مهربانی کم میشه ؟ خطر اسپویل: توی بحثایی که در خلال داستان انجام میشه نظر نویسنده بیشتر مایل به سمتیه که اعتقاد داره به وجود خدا و عشق و مهربانی رو به عنوان یک فضیلت در نظر گرفته. ولی نظر های موافق و مخالف توی هر دو زمینه گفته شده تو کتاب. در انتها با روند داستان نشون میده که ژنتیک حتی در عدم حضور والدین هم می تونه روی خصوصه های فرد تاثیر بذاره.نتیجه یکی از تحقیقاتشون هم نشون میده مهربانی افراد ربطی به سن یا میزان داناییشون نداره. در کل از اونجایی که کتاب صفحات کمی داره ، به صورت نمایشنامه است و داستانش جذابیت کافی ایجاد میکنه برای خواننده، طوری هست که یه روزه خوندنش رو تمومش کنی. ولی در نهایت نظر شخصیم اینه که تو این زمینه کتاب هایی با ارزش مطالعه ی بیشتر وجود دارن. شاید میشه گفت یکی از کتاب های جالبی که توی این زمینه خوندم میشه به این کتاب اشاره کرد: &quot;مهمان ناخوانده&quot; نوشته‌ی &quot;اریک امانوئل اشمیت&quot; از مجموعه کتاب های &quot;دور تا دور دنیا نمایشنامه&quot;.</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 21:36:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;هنر عشق ورزیدن&quot; از اریک فروم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Fateme/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%85-mfdnmgk4qpan</link>
                <description>اینم از اولین کتابی که قراره اینجا راجبش بنویسم.این کتاب رو به خاطر یه خوانش گروهی شروع کردم ولی بعد از خوندن چند صفحه اول کتاب احساس نیاز به دوستن مطالبی ازین دست رو شدیدا احساس کردم به طوری که تصمیم گرفتم ازین به بعد بیشتر توی زمینه روانشناسی مطالعه کنم.آقای فروم اول از همه از لزوم عشق توی زندگی صحبت کرده. طبق گفته ی ایشون عمیق ترین نیاز انسان غلبه به تنهاییه و راه های زیادی برای غلبه به این تنهایی هست مثل داشتن حیوان خانگی، تصرفات نظامی، غرق شدن در تجملات، لذت جنسی، عشق به خدا، عشق به انسان و ... ؛ اما خیلی از این راه حل ها به طور موقت می تونه احساس تنهایی رو برطرف کنه و عشق بهترین پاسخ برای رفع تنهاییه.سوالی که پیش میاد اینه که منظور از عشق چیه ؟ نوعی پیوند همزیستی، یا پاسخ به مساله وجود؟بهترین مثال برای شناخت پیوند همزیستی رو میشه رابطه ی بین مادر آبستن و جنین در نظر گرفت که مادر نیاز های جنین را برطرف می کنه و بهش زندگی می ده، در عین حال زندگی خودش به برکت وجود جنین تقویت می شه. در پیوند همزیستی روانی هم همین نوع دلبستگی از لحاظ روان شناختی به وجود میاد. که در این نوع پیوند فرد منفعل (یا به اصلاحِ بالینی، خودآزار) از احساس جدایی فرار می کنه، به این صورت که خودش رو بخشی از کسی می دونه که اونو هدایت میکنه. فرد فعال ( دیگرآزار) هم نمی توانه بدون دیگری زندگی کنه با این تفاوت که او فرد دیگرو تکه ای از خودش می کنه.در تقابلِ پیوند همزیستی، عشق بالغانه وجود داره که شرط اصلیش حفظ فردیت شخصه.این نوع عشق چهار تا مشخصه ی اصلی داره: مراقبت ، مسئولیت پذیری ، احترام و شناخت.مراقبت: اگر کسی بگه عاشق یک گله ولی فراموش کنه بهش آب بده، عشقش به اون گل رو باور نمیکنیم.مسئولیت پذیری: امروزه خیلیا مسئولیت پذیری رو وظیفه در نظر میگیرن در حالی که یه عمل صد در صد داوطلبانه است. مسئولیت پذیری یعنی پاسخ به نیاز های بیان شده یا بیان نشده‌ی انسانی دیگر.که در رابطه مادر و فرزند به توجه به نیاز های جسمانی مربوط میشه در حالی که توی بزرگسالان بیشتر مربوط به نیاز های روانی میشه.احترام: که نباید با ترس و وحشت باشه. کلمه respect (احترام) از ریشه ی respicere به معنی نگاه کردن گرفته شده ینی توانایی های یک فرد رو همون طور که هست بببینیم.این احترام در صورتی به دست میاد که به استقلال رسیده باشیم و نیاز نباشه دیگری رو استثمار کنیم.شناخت : مطلب قابل توجه اینه که بدون شناخت نمیشه سه مشخصه ی دیگه رو به خوبی انجام داد. و شناخت در صورتی درست انجام میشه که از دغدغه ی خود فراتر بری و دیگری را بر اساس اوضاع و احوال خودش ببینی. یه مثال می تونه خوب اینو توضیح بده : من می دونم که یه نفر عصبانیه حتی اگر اونو آشکارا نشون نده. حالا اگر اونو بهتر بشناسم می فهمم که این عصبانیت مظهر چیز عمیق تریه و نشون دهنده ی نگرانی و ناراحتی اون فرده. پس اونو فردی می دانم که عذاب می کشد، نه فردی که عصبانی است.نکته ای که باید توجه بشه اینه که ما هر چقدر هم برای تلاش خودمون تلاش کنیم باز هم خودمون رو کامل نمیشناسیم. پس باید این رو در نظر بگیریم که دیگران هم شیئ نیستند و هیچ وقت نمی تونیم به طور کامل اونا رو بشناسیم. یه راه نا امید کننده برای شناخت دیگران تسلط کامله. یعنی قدرتی داشته باشیم که دیگری هرطور که ما می خواهیم عمل کند. در این صورت او به دارایی ما تبدیل میشه.که درجه نهایی این نوع شناخت همون دگر آزاریه که دیگری رو وادار کنیم در حین عذاب کشیدن رازش رو با ما در میون بذاره. که مثل بچه ای می مونه که برای شناخت بهتر یک وسیله اونو تکه تکه میکنه.که انگیزه ی این بی رحمی میل به شناخت چیز هاست.در مورد عشق دو دیدگاه وجود داره: عشق یه جاذبه فردی و منحصر به فرد بین دو فرد خاصه؛ یا یه عمل کاملا ارادی است. طبق نظر آقای فروم هر دو دیدگاه درسته و عشق ترکیبی از این دوست.یعنی عشق یک تصمیمه ولی مستلزم عناصری خاص است که بین بعضی ها وجود داره و بین بعضی ها وجود نداره. به همین ترتیب این که اگر کسی در رابطه اش موفق نشد بگوییم این رابطه باید گسسته شود به همان اندازه غلط است که بگوییم این رابطه هر گز نباید گسسته شود.مهم ترین مسئله ای که توی این کتاب تاکید شده اینه که عشق فقط منحصر به یه فرد خاص نیست، عشق باید نسبت به تمامی اطرافیان باشه. و اینم در نظر گرفته بشه که عشق به خود با عشق به دیگران دو گزینه ی جدا از هم نیستن. البته عشق به خود نباید با خودخواهی اشتباه گرفته شه. فرد خودخواه همه چیز رو برای خودش می خواد و به نیاز های دیگران توجهی نداره. چنین فردی اساسا قادر به عشق ورزیدن نخواهد بود.حتی به بیانی خودخواهی و عشق به خود متضاد هم هستن؛ فرد خودخواه در واقع خودش رو نا چیز دوست داره و این خودخواهی نوعی سرپوش بر این احساسه.فصل سوم این کتاب هم مثال هایی از تاثیر برخورد والدین بر نوع روابط فرزندانشان در روابط آینده و عشق های روان رنجورانه گفته شده.یکی از مثال های شبه عشق عشق احساساتی است که در این عشق یک زوج ممکنه تحت تاثیر خاطرات عشقی گذشته شان یا خیالبافی هایی در مورد عشق آینده شان باشن ولی در لحظه ای که زندگی میکنن از یکدیگر خسته باشند.این شکل انتزاعی و از خود بیگانه عشق به عنوان ماده مخدری عمل میکنه که درد واقعیت و جدایی و تنهایی رو تسکین میده.یک مثال دیگه عشق روان رنجورانه استفاده از سازوکار های فرافکنانه به منظور دوری از مشکلات خود و در عوض پرداختن به کاستی های معشوقه.یعنی هر کدام به خوبی متوجه ضعف های دیگری می شن و بدون توجه به نقص های خودشون به شادی ادامه میدن.(مثل خیلی از ملت ها که در حال توجه به ضعف های سایر ملل اند). در شکل دیگر فرافکنی ، از بچه به عنوان عاملی برای فرافکنی استفاده میکنند و در ادامه بچه را عاملی برای جدا نشدن قرار میدن.( اگرچه صدمات حاصل از فشارِ ناراحتی در خانواده‌ی متحد به مراتب از جداییِ آشکار بیشتره. جدایی حداقل به بچه ها یاد میده که با یک تصمیم شجاعانه به وضعیت تحمل‌ناپذیر پایان بدن.)یه اشتباه متداول هم در مورد عشق وجود داره : عشق لزوما نبودن تعارضات نیست. اکثر تعارضات در مورد موضوعات جزئی و سطحیه که عموما  راه حلی ندارد. تعارضات واقعی عمیق ترند، مخرب نیستند و باعث شناخت بهتر طرفین از هم می شوند.در انتهای کتاب هم از اون جایی که آقای فروم عشق رو یه هنر در نظر گرفته؛ تمرین های برای افزایش انضباط، تمرکز ، صبر و دغدغه ی بسیار به مسلط شدن بر آن هنر گفته شده که لازمه ی هر هنریست.در مورد تمرکز نکته قابل توجه اینه که برای یادگیری تمرکز باید روی خود حساس شد.حساس شدن به خود به چه معناست؟ حساسیت یعنی همانجور که یک راننده بدون این که راجع به همه ی عوامل فکر کند، ولی ذهنش در حالت هوشیاریِ ریلکس تغییرات مرتبط به رانندگی ایمن رو دریافت میکنه.یا مثل مادری که شاید با صدای بلندی از خواب بیدار نشه ولی با گریه ی کودک از خواب بیدار میشه.به همین صورت باید روی تغییرات روحی و جسمی خود حساس باشد و بدون دلیل تراشی به آن ها تجوه کند.(مثلا از خود بپرسد چرا افسرده ام؟)خیلی سعی کردم کوتاه تر بنویسم ولی خب حس می کنم حتی همین حد از خلاصه کردن هم باعث میشه حق مطلب به خوبی ادا نشه . ولی خب اگر این مطالب برای شما هم جذابه توصیه می کنم حتما کتاب رو بخونید چون در کتاب خیلی کامل و گویا راجع به این مسائل صحبت شده.راستی اینم بگم که کتابی که من خوندم از انتشارات نسل نواندیش با ترجمه ی آقایی ابوذر کرمی بود و شامل 158 صفحه است.</description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 15:47:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال Sharp Objects</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_Fateme/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-sharp-objects-hulisdspfby8</link>
                <description>خب اینم از اولین سریالی که تو سال 99 شروع و تموم کردم.یه سریال 8 قسمتی درام از شبکه HBO با امتیاز 8.2. چیزی که راجع به این سریال خیلی خوشم اومد به تصویر کشیدن تاثیر برخوردهای مخرب مادر روی فرزنداش بود.که حتی باعث میشه دخترش به جایی برسه که از خودآزاری لذت ببره.و خب جنبه ی کارآگاهی و سوپرایز انتهای فصل هم، دو تا چیز جذاب تر این سریال بود. </description>
                <category>Fateme</category>
                <author>Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 02:40:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>