<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه سادات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fateme_sadat</link>
        <description>او سال ها پیش به زمین هجرت کرد و در تلاش برای بازگشت به وطنش بود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/902852/avatar/5eDuLk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه سادات</title>
            <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در وصف حال یک دانشجو 4</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-4-axccmq1zpf7z</link>
                <description>تابستان1404{هیاهو}امروز اخرین روز وجود بلیط برای بوشهر بود. امروز هم تمام شد و از فردا به مدت نامعلومی بلیط موجود نیست. یک هفته‌ای می‌شود که شدیدا استرس می‌کشم و نگرانم، نگران بلیط های بالای دو ملیون و بلیط هایی که نیست. حساب و کتاب میکنم که بلیط یک طرف هواپیما تقریبا اندازه ی خرج یک ماه ام است هرچقدر هم که بگویند می‌دهند پولش را و نگرانش نباشم وجدانم اجازه نمی‌دهد.از ان طرف هم حرص می‌خورم که پنج تا اتوبوس نباید بشود یکی! بیت المال برای همه است و همه راهی اربعین نیستند!این حرکت بیشتر باعث دوری مردم می‌شود و به سختی انداختنشان قطعا گناه است و حق الناس!حالا این ناراحتی ها و حرص خوردن ها می‌شود داد و خالی می‌شود سر یک نفر، بیچاره چند روز است مانده چم شده است، مظلومانه چند باری گفته تو هیچ وقت با من دعوا نمی‌کردی، دلم برایش می سوزد و باز فشاری می شوم اما!دنیا رسم عجیبی دارد، عجیب تر هم می شود حتی!۲۱ مرداد ۴۰۳روز منفی یک!دوست دارم نروم‌حقیقتا، شریف دور است و هوا گرم است و از مترو بدم می‌اید، تازه این وسط یک روضه حسابی هم برگزار می‌شود و اگر بروم از دستش می‌دهم.ولی در نهایت علی رغم میل باطنی‌ام می‌روم!. که حاصل اش می‌شود احترام به حرف دبیر انسانی که حضور مهم است، نرفتن آبروی کارگاه اقتصاد بخاطر کم شرکت کردن منتور هایش و جلسه ی بعد از آن و آشنایی با دیگر‌اعضا.مطالبی که در جلسه توجیهی گفته می‌شود، عملکرد من است.زودتر می‌رسم و نمی‌دانم باید کجا بروم. حدود نیم ساعتی در حیاط می‌چرخم و ار پنج هم که می‌گذرد باز بچه‌ها درست جمع نشده‌اند و خجالت می‌کشم بروم در جمع آدم هایی که با هم آشنایی دارند.آخر سر می‌روم صندلی‌ای می‌گیرم و می‌نشینم کناری! دوتا منتور با هم اشنا هستند و یکی شان سمت راستم است و دیگری سمت چپ، می‌گویم می‌خواهید پیش هم بنشینید؟بلند می‌شوم و جایم را عوض میکنم. ان دو آشنا کنار هم می‌نشینند و من آن طرف‌شان تنها. بسیاری از ادم های جمع را نمی‌شناسم، دارنده ی اکانت رستا اینفو که می‌آید، خودم را معرفی می‌کنم و سلام گرمی و ... تحویلم می‌دهد. اندکی از خجالتم کم‌می‌شود.پذیرایی جلسه بستنی‌ است. خوردن بستنی سخت است!بعد از جلسه دبیر انسانی که منتور کارگاه جعل پیکسل سال ۱۴۰۰ بود، پیشم می‌آید و سلام می‌کند و سعی می‌کند یخم‌را باز کند. از همان موقع دوستش دارم. یادم است محتوای کارگاه انقدر برایم جذاب نبود اما منتورش را دوست داشتم.بعد از جلسه می‌رویم جلسه درون کارگاهی، یخم اندکی با بچه های کارگاه آب می‌شود. بین آدم های جدید رفتن قسمت سخت بودنش به هیجان انگیز بودنش برایم غالب شده...می‌گویند اسراییل گفته‌است خانه‌ها را خالی کنند، چون می‌خواهد بزند.امروز ناگهان یاد کتاب جدید خانم غفار حدادی افتادم که درمورد یک خانواده فلسطینی ساکن لبنان بود. به ناگاه استرس افتاد به وجودم که نکند شهید شده باشند!شنیده‌ام اسراییل گفته‌است خانه‌هایشان را خالی کنند چون می‌خواهد بزند، مرور می‌کنم.خالی کردن خانه!چقدر سخت است، دردناک است، تصور کنید کسی سال‌ها جان‌کنده و زندگی‌ای را ساخته، به او می‌گویند بین جانت، و زندگی‌ات یکی را برگزین.جانت را اگر می‌خواهی، باید بروی از اول بسازی!از آن طرف، نو عروسی بین آنها باشد، برو و از اول بساز...دردناک‌است.امیدوارم این وضعیت زودتر تمام شود و این جهان به دستش صاحبش بیفتد...اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَجیک ماه و بیست‌و‌چهار روز...می‌دانم که مدت‌هاست ننوشته‌ام، شاید یکی از دلایلش این بوده‌است که حالم خیلی خوب بوده است. شاید!اولین بغض، روز جشن تکلیف حلما سر باز کرد وقتی که خانم مجلس گردان داشت درمورد بوسیدن پای مادر می‌گفت...بعدی هایش انگار این مدت‌ زیاد شده و هروقت یادش می‌افتم سعی میکنم با یک فاطمه الزهرا گفتن تمامش کنم...می‌خواستم از دوری مادر بگویم که چند تن در ذهنم آمدند و شرم کردم. شرم کردم از دوری بگویم...چون آنها حالا ماه ها بلکه سال‌هاست که مادر ندیده‌اند...این مدت بارها به این موضوع فکر کرده‌ام که آیا خواجه‌نصیر ارزشش را داشت؟ ارزش داشت دوری متحمل شوم و بدتر از آن، خانواده ای چهار نفره کوچکتر شود؟ مادری تنها تر شود؟البته ناگفته نماند که بخشی از این افکار، حاصل بیست واحد درس برداشتن است...شاید اگر درس ها کمتر فشار می‌آورد حس و حالم جور دیگری بود.خلاصه ماجرا، این روز‌ها، دارد دوری خیلی فشار می‌آورد و چه سخت است عمیقا! و امان از فاصله‌ها!و چقدر جای شکر دارد که مادری هست که آدمی بتواند دلتنگش شود و چه سخت است نبودن مادر!و یادی کنیم از شبی که مادری دیگر نبود و غریبانه همسری آن را به خاک سپرد...۲۷ آبان ۱۴۰۳.ولی بیا تو برای من بنویس!قرار بود لیله الرغائب دست به قلم ببرم و بنویسم. آن شب انقدر خسته بودم که یادم رفت و سریع السیر به رخت خواب پناه بردم.این روزها سخت می‌گذرند، اما بیشتر از همیشه یادگرفته‌ام شاکر باشم و حسابی شکر خدارا به جا بیاورم، هرجای زندگی‌ام را نگاه میکنم، میبینم که باید برای قسمت قسمتش هزاران بار شکر کنم. شب از نیمه گذشته و همچنان مشغول درس‌م، عجیب نگران و مضطرب ام که نتیجه ی تلاش هایم چه می‌شود و درنهایت است قرار است چه گلی بر سر مقاومت و دینامیک بزنم!اشتباه کردم!اگر به عقب برگردم، عمران را برای تحصیل انتخاب نمی‌کنم، این همه درس خواندن برای این رشته ارزشش را ندارد. با این همه تلاش می‌توانستم رنک یک، یک رشته ی سبکتر بشوم!این همه محاسبات و درگیری با سوال ها... ارزش ندارد وقتی یک برنامه کارش را انجام می‌دهد...عجیب این درس ها روحم را می‌فشارد و اعصابم را نابود می‌کند. استرس هایی که به وجود وارد می‌کند، من را از یک آدم سالم دور می‌کند.مدتی است که اضطراب افسردگی گرفتن هم به سراغم آمده، مدام نگرانم نکند افسردگی بگیرم پس فردا مادر خوبی برای بچه‌هایم نباشم...دوست دارم بی حد که این روزهای دانشجویی زودتر بگذرند و از دست این همه درس طاق ت فرسا رها شوم... دوست دارم سبکبال شوم و آرامش بگیرم. این روزها فقط بخاطر وجود اوست که می‌گذرند که اگر نبود ساک جمع می‌کردم و برمی‌گشتم ولایتمان!چه عجیب که حالا بوشهر شده است ولایتمان...بهشت برین!خدا بخیر کند و این درس هارا پاس!۱۶ دی ماه ۱۴۰۳ به امید پاس شدن همه دروس...دوهفته‌ای می‌شود کنار هم نیستیم، کوچ کرده‌ام و امده‌ام بوشهر، او هم مانده‌است تهران، به زندایی به شوخی می‌گویم گذاشتمش مراقب تهران باشد من هم امده‌ام از بوشهر پاسداری کنم!دوری سخت است، اما انگار برای او سخت‌تر. انگار من عادت کرده‌ام که هر لحظه از کسی دور باشم، ولی او این عادت را ندارد.چند شهره بودن آن هم به این فاصله سخت‌تر!مامان شاید در این مدت چند باری گفته حتما پیش خودش گفته است چه کاری کردم از بوشهر زن گرفته‌ام!اما او این داستان را تکذیب می‌کند و می‌گوید که اصلا پیش خودش این حرف را نزده.یکسالی می‌شود که از عقدمان گذشته، چه یکسال زیبایی را کنار هم گذراندیم، گاهی رنجیدیم و گاهی دیگری را رنجاندیم اما خیلی چیز ها بلد شدیم. جفتمان کنار هم بزرگ شدیم و رشد کردیم!زندگی زیباست، شاید این کنار هم بودن زیباتر!بارها گفته زندگی بدون عشق را دیگر بلد نیستم. فراموش کرده‌ام. شاید من هم!خدا کمکمان کند بقیه اش را هم با عنایتش بسازیم و در مسیرش رشد کنیم.۸ مرداد ۱۴۰۴امروز ناگهان حرف از عمه‌‌م شد که دوباره اسمشون برای سفارت در نیومده، حساب کردیم و دیدیم شده دوسال و چند ماه که ایران نیومدن:)))قلبم براش گرفت و دلم می‌خواست بشینم و براش گریه کنم...چقدر سخت و دردناک.یاد خودم افتادم، یاد ترم های مسخره‌ی فرد که هیچ راهی برای خونه رفتن نداره!نزدیک امتحانا که می‌شد من هم دلم به شدت هوای خونه رو می‌کرد و نمی‌شد رفت:))))تازه امسال این فاصله بیشتر هم میشه، ماه‌هاش تغییر میکنه به شهریور، مهر، ابان، اذر، دی و بهمن:))) ماه‌های سرد و دردناک دوری...انقدر دلم برای خونه و مامانم تنگ می‌شد که هر دقیقه ممکن بود بزنم زیر گریه و های های برای دوری و دلتنگیم گریه کنم. برم توی خوابگاه پیش اتاق کناری بزنم زیر گریه و بگم دلم برای مامانم تنگ شده.همیشه به خودم گفتم آدم باید پیش خونوادش باشه:) اما این خونواده بنیانش و تعریفش بعد ازدواج تغییر میکنه و آدم هی به خودش میگه کدوم خانواده ؟در نهایت یک نه محکم به دوری:))) حقیقتا دور بودن از عزیز دل خیلی سخته:)))برای این بنده خدا هم دعا کنید کار و بارش درست بشه ‌و بتونه بیاد ایران:)🩵۹ مردادیکسال و یک ماه و یک روز از روزی که عقد کردیم می‌گذره و من توی این یکسال خیلی بزرگ شدم و رشد کردم و تغییر کردم:)))واقعا گاهی حس می‌کنم با ادم سابق بی‌گانه‌ام:))فاطمه ی الان رو خیلی دوست دارم و امیدوارم آینده ام نسخه‌ی بهتری از من باشه:)خداروشکر ‌میکنم بخاطر او! که وجودش باعث شد بهترین رخداد زندگیم باشه:)امیدوارم آینده مون هم مثل اکنون مون زیبا باشه:)زیبایی همراه با سختی که باعث رشد بشه:)هیچ‌کس نمی‌دونه بعدا چی پیش میاد و چی میشه، ولی بهترین انتخاب شاید انتخاب اکنونه در کنار آدمی که فکر می‌کنی اکنون‌ت رو به بهترین شکل می‌سازه.مسیری که شروع کردم با تمام سختی‌هاش برای من شیرین‌ه و حس می‌کنم رنج هاش رنج مقدسی‌ه!الحمدلله بابت راهی که شروع شده و امیدوارم خداوند از این‌جا به بعدش هم لطف هاش رو از ما دریغ نکنه و به هردومون کمک کنه که بنده‌ی بهتری براش باشیم. و قطعا بنده‌ی بهتری برای خدا بودن، همراه بهتری برای هم شدن رو هم به ارمغان میاره...۱۴ مرداد ۴۰۴ایستگاه پایانی زندگی آدم ها حالا برایم عجیب تر شده. پیش تر هم برایم ایستگاه پایانی‌شان عجیب بود ولی چندسالی است که عجیب تر جای خودش را به عجیب داده.خاله معصوم هم به ایستگاه پایانی خود رسید، او هم مانند پدربزرگم، عمو سید علی و زن عمو، مادرش از میان ما رفت... مرگ پایان و اغاز عجیبی است.آدمی به دنیا میاید و رشد می‌کند و از دنیا می‌رود و جای خالی اش در قلب ها همیشه خالی می‌ماند.زن مهربانی بود، مادرم او را واقعا دوست می‌داشت، در جوانی شوهرش داده بودند و پس از چند سال شوهرش طلاقش داده بود. بچه‌هایش را از او گرفته بود و او را پس فرستاده بود برای خانواده اش!حالا او به ایستگاه اخر رسیده و من مانده ام شوهر سابقش چگونه می‌خواهد از او حلالیت بطلبد!مادربزرگ پدری ام چندسالی با او همسایه بوده،می‌گفت شوهرش او را گاها میزده و کج خلقی می‌کرده.خاله سال ها بود که قرص اعصاب می‌خورد و روان اعصابش بالا و پایین می‌شد، شاید همه این حال های بدش تقصیر عملکرد دیگران بوده!او اما دیگر نیست، رفته است و من مانده ام چگونه می‌خواهند دیگرانی که به او ظلم کرده‌اند این روزهایش را جبران کنند.سال ها خانه نشین بود. گاهی به طبع داروهایش خندان بود و بشاش و پر حرف گاهی هم افسردگی شدید می‌گرفت و حرف نمی‌زد.مادرم وقتی او حالش خوب بود، بسیار با او حرف می‌زد، انگار خسته نمی‌شد، انگار خاله‌ش را همدم و هم‌صحبتش می‌دید...خاله خیلی شبیه عزیزم بود. حتی خنده‌هایش! زین پس هر وقت عزیز بخندد یاد او می‌افتم... امیدوارم بغض نکنم...بنده‌ی خدا دندان هایش ریخته بود و دندان زیادی نداشت، اما خنده‌هایش به دل می‌نشست. شادی اش این بود روز مادر بچه‌هایش بیایند سراغش... یادم است با ذوق کادو هایی که بچه‌هایش برایش گرفته بودند را به من نشان می‌داد.درست است که او نتوانسته بود بچه‌هایش را بزرگ کند... ولی انها را که به دنیا آورده بود... فکر میکنم در میان همه، خاله زهرا از همه سربلند تر است... تمام این سالها، از خاله معصوم پرستاری کرد و مراقبش بود...حالا خاله دیگر رفته است و از این دنیای کثافت راحت شده، مطمئنم انجا جای خیلی بهتری برای او هست. چون او به شدت بی ازار و مهربان بود و ما را دوست داشت...چون او به شدت ظلم دید و در این دنیا سختی کشید و مطمئنم انجا جای بهتری برای اوست...برای روحش فاتحه‌ای بخوانید که آرام باشد.۲۲ مرداد ۴۰۴روز فوت خاله</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 19:29:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک دانشجو ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%DB%B3-dutce9cymkto</link>
                <description>به توصیه یک ناشناس دارم دوباره از روزمرگی هایم می‌نویسم، حتی نمی‌دانم او کیست، شاید هم مهم نباشد. مهم نوشتن است! دو روز است هربار که ایتا را باز میکنم قلبم می‌ریزد، در این دو روز دوباری پیام داده و پیامش را پاک کرده، نمی‌دانم می‌خواهد چه بگوید، البته شاید هیچ وقت دیگر هم دراین مورد حرف نزند.هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم از آنتن ندادن گوشی‌اک انقدر خوشحال شوم. پنج باری زنگ زده بوده و گوشی‌ام آنتن نمی‌داده. باز هم پیگیر می‌شود و دست آخر انگار رها می‌کند. بارها در این چند روز فکر کرده‌ام که چقدر جای شکر دارد در آن حال با من حرف نزده.عصبانیت، آتش است.  آتش گر گرفته فقط می‌سوزاند، تا خاموش نشده نباید هیچ کار کرد! صدایش که پخش می‌شود فقط اشک است. اشکی بلند و دردناک! قلبم می‌گیرد، من با این همه فاصله چه کار می‌توانم بکنم!به شک می‌افتم. شکی بزرگ که ان سرش ناپیداست. اصلا چه باید بکنم!بعد از دو روز همه چیز ختم به خیر می‌شود. اما شک ها نه! ۱۷ خرداد ماه ۴۰۳«مرحله آخر ؟»دیشب، پس از یک شنبه رویایی و پر هیجان خوابم نمی‌برد، با اینکه در ماشین داشتم از خواب‌آلودگی می‌میردم. سمانه آهنگ ببعی پلی می‌کند و عارفه حامیم می‌گذارد، حامیم که پخش می‌شود غصه‌ها و دلتنگی هایم می‌آید جلوی چشمم.خب که چه! به این فکر می‌کنم چقدر می‌توانسته او در فراق من با این آهنگ ها اشک بریزد! پسرک چه غصه‌ها که حمل می‌کرده.صبح هزار بار گوشی‌ام زنگ‌می‌خورد و آخر سر که بیدار می‌شوم خودم بیدارش می‌کنم، غصه‌ی خون دادن میفتد در دلم. که آخر سر معلوم می‌شود که لازم نیست خون بدهم.آدم های عجیبی را می‌بینم، مردی را که قصاب است و زن بیست‌ساله‌ای را قرار است خانم خانه‌ش کند و مرد رفتار عجیبی از خود نشان می‌دهد، تا ادم هایی که سن‌شان خیلی زیاد است. مرحله آخر هم انگار تمام می‌شود و شروع می‌کند به روز شماری آخرین آخرین مرحله! و چه پیش آید زین پس! ۲۴ خرداد ۴۰۳«تمت؟ »شش روز از روز عقد و سه روز است از روز مراسم گذشته‌ است. بعد از ماه‌ها، فی‌الحال تماما برای هم شده‌ایم، بیش از من او خوشحال است و دیگر قرار نیست از زبانم، عبارت احتمالی را بشنود.چقدر آن روز‌ها با این عبارت آزارش می‌دادم، مدام به او تذکر می‌دادم احتمالی است که دلش عجیب گیر نکند. که حرفم هم آنچنان تاثیری نداشت و برایش عشق در نگاه اول رخ داده بود! توقع می‌رود آدمی روز و شب های بعد از عقدش بسیار هیجان انگیز باشد و حسابی کیف کند و عشق و حال! اما این روز ها به درد می‌گذرد! آرزوی‌م هیئت های مکرر بود و چرخ خوردن در هیئت های متعدد، شاهزاده ی سوار بر موتور می‌خواستم که هر وقت اراده کنم بروم به این هیئت و آن هیئت اما دو روز بعد از عقد زیر تیغ جراحی رفتم و زمین‌گیر شدم! یک روز از عمل گذشته و جای درد کردن محل عمل، جای آمپول های بی‌حسی عجیب درد می‌کند و کمر را خم کرده! آمپول هایی که به ستون فقرات وارد می‌شوند و حسابی کمر به پایینت را بی‌حس می‌کنند.فلج مطلق! امسال هم آرزویم از دست رفت و در محرم جای این ور و آن ور رفتن با یار باید بنشینم در خانه و دوری از روضه تحمل کنم که سال دیگر با بدنی سالم در محضر اباعبدالله حاضر شوم.التماس دعای فراوان ۱۸ تیر ۱۴۰۳.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 13:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروصف‌حال یک دانشجو۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%B2-tgyd3xmrrd7r</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمباید بنشینم و برای فیزیک، کتاب فیزیک هالیدی را بجوم اما این کار را نمی‌کنم. بی تمرکزی ترمز بریده و امانم را بریده، گاهی فکر می‌کنم باید برای تمرکز کردن مشت مشت قرص بخورم.استرس امتحان، انتخاب، آینده نفس نمی‌گذارد برای ادمی.صبح حبیب و ریحانه می‌آیند دنبالم و در ماشین حرف میز‌نیم و به دایی مرتضی این ها می‌پیوندیم. می‌رویم باشگاه تیراندازی. از چهار تیری که باید به بشقاب پرنده بزنم دوتایش به هدف می‌خورد و دستم عجیب درد می‌گیرد. صدای تفنگ هم زیادی بلند است.نوبت که رد می‌شود هادی و صادق شروع می‌کنند به اذیت دلم می‌خواهد تیر زدن ریحانه را هم نگاه کنم که بخاطر هادی و صادق می‌روم کنار و همراهی‌شان می‌کنم تا پارک. بچه داشتن واقعا ازار دهنده است. دیروز وقتی خاله زهرا داشت از شیرینی بچه حرف می‌زد هانیه می‌خواست سرش را بکوبد در دیوار…علاوه بر درس عجیب تحت فشارم. کاش خدا تقلب می‌رساند که چه کاری درست است. ما در مسیری که فکر می.کنیم حق است حرکت می‌کنیم ان شالله باری تعالی هم فرقان نشانمان می‌دهد، یا فرقان بهمان می‌دهد.ان گروهی بود که در پست پیش از ان گفته بودم، پسر ها فحش خانوادگی می‌دهند و زبانشان ول است و این داستان ها، من را از ان گروه ریموو کرده اند😂 شهدا برای اسلام و ایران خون داده اند و من ریموو شدگی از کانال. خدا قبول کند ان شاللهانتخاب های بزرگ همیشه برایم دلهره آور بوده، این یکی هم رویش!اصلا هم در این مرحله قرار نیست دل درگیر شود و این داستان ها! بعد از باشگاه تیراندازی حبیب لطف می‌کند من را می‌برد خوابگاه بین راه سه تایی حرف می‌زنیم و گفت‌وگو می‌کنیم، نکات جالب و حائز اهمیتی می‌گوید و جالب‌ترینش این است که دین زن برعهده ی مرد است. اگر زنی از دین خارج شود بر عهده ی مرد است.دنیای مطلوب شبیه بهم خیلی مهم است! دقیقا یک ماه از تولدم گذشته است، نگهبان جلوی در زنگ می‌زند و می‌گوید بسته‌پستی دارم، می‌روم سراغ بسته و می‌بینم ریحانه و فاطمه برایم از بوشهر بسته فرستاده اند. ذوق می‌کنم و هیجان زده می‌شوم:) آه چه زیباست این کار.ریحانه برایم خسی در میقات جلال را خریده:))))گلبم:))))دوست دوست داشتنی من!🩷بامداد پانزدهم دی‌ماه.تقریبا ۸ روز مانده به اولین امتحان، سردرگمم، حالات وجودی ام بالا و پایین می‌روند، گیج شده‌ام. برنامه همیشه همین است. دیروز به تاریخ سیزدهم دی‌ماه مصادف با روزی که در بامدادش شهید عزیز ما را شهید کردند، دو بمب در مراسم گلزار شهدای تهران منفجر می‌شود که نتیجه اش می‌شود شهید شدن بسیاری کودک و فرزند. بین آنها دانشجو معلمی تهرانی وجود دارد که دهه هشتادی‌است…عجیب است. چه می‌شود که آدمی لایق شهادت می‌شود، حتی شهادتی به این شکل! در ذهنم همه‌چیز پیچ می‌خورد. شهدای دیروز تفنگ به دست نگرفته بودند…اما شهادتشان هم سعادتی بود! سردرگمم علی‌کریمی مدام استوری می‌گذارد و بیشتر و بیشتر رذالت خودش را نمایان می‌کند…در عجبم! این روز ها به سردرگمی می‌گذرد، به دلی که شاید گرفتار است و شاید نه، له دلی که کامل مطمئن نمی‌شود و تردید دارد، شنبه قرار است روشن‌گر باشد؟ ان شالله که خواهد بود…عجیب منتظرم…بیستم دی‌ماه ۴۰۲حالا شاید برای بار سوم است که فکر می‌کنم، این بار هم با خودم مرور می‌کنم که این حرف ها چقدر عاقلانه است. احساس کجاست؟ کجا اصلا باید عقل چراغ هایش روشن شود و بی نهایت بتابد…کجا باید احساس روشن شود و نورافشانی کند؟ می‌دانم اینجا جای احساس نیست، باید خاموش شود و آرام به دنیای خودش به رود. موقع دیگری باید بیاید بالا و نور افشانی کند، عاقلانه تصمیم باید گرفت و عاشقانه باید زیست کرد…مامان می‌گوید بنویس. دست به قلم می‌شوم، دارم به این فکر می‌کنم که چقدر خدایم را دوست دارم، چقدر خوشحالم که او ستارالعیوب است، چقدر خوب است که او هست او وجود دارد، دارم به این فکر می‌کنم دلم نمی‌خواهد حرف های ان رو کسی بشنود، اگر کسی بشنود با چه رویی در صورت دیگران نگاه کنم. حتی با یاداوری ان حرف ها سرخ می‌شوم خجالت می‌کشم و عرق شرم می‌نشیند روی وجودم...قلبم درد می‌گیرد از ان حرف ها...آخر این داستان چه می‌شود؟ تا کی باید زندگی پر باشد از تصمیمات سخت؟! سخت بودن این تصمیمات یکی پس از دیگری بدتر می‌شوند...قلبم درد می‌گیرد. موافقت نمی‌شود. شاید اینگونه بهتر باشد. اصراری نمی‌کنم و می‌سپارم این قضیه را به اهل دلان! البته اهل دلان که نه، به دانایان شاید.درگیرم. نگران! امتحان شنبه فشار می‌اورد و می‌دانم وضعیتم رو به سقوط است، چقدر درس خواندن برایم سخت شده، چقدر دلم می‌خواهد فرار کنم از این مهلکه...اما چه میشود کرد!باید جنگید و ایستاد، باید یاعلی گفت و تغییر کرد...۲۰ دیماه ۴۰۲زهرا از نوشته‌هایم می‌گوید، آنها را انگار بارهاست که خوانده، نسبت به رستا ذوق نشان می‌دهد و می‌گوید دوست دارد بیشتر درباره‌ش بداند.ذوق زده می‌شوم...زهرا را مدام با کوثر اشتباه می‌گیرم، ان هم به این دلیل است که قد جفتشان بلند است.میگوید جدیدا کم می‌نویسم، این روزها دستم به نوشتن نمی‌رود، دارم تجربه می‌کنم، صبورتر شده‌ام، بیشتر می‌خندم، احساس هایی را تجربه می‌کنم که عجیب منحصر به فردند. این روز هایم را دلم نمی‌خواهد فراموش کنم یا کاری انجام دهم که یک لحظه‌شان از دست برود.دانشگاه هم عجیب می‌گذرد، کلاس هایی طولانی، عجیب، سخت...هنوز هم فکر می‌کنم عمران رشته‌ای مردانه است اما من دوستش دارم. فضای دانشگاه به شدت خشک است، این روز‌ها دغدغه‌ی جدیدی به اسم لطافت هم به روحم اضافه شده...لطافتی که باید ماندگار و همیشگی باشد، و باز هرچقدر هم به دنیال خشونت و این داستان ها باشم، می‌گویم، المره ریحانه... و چقدر این ترکیب زیباست.یک‌هفته ای که گذشت، هفته‌ای بود بس عجیب، هفته‌ای که اشک ها در آن ریخته شد، خنده‌هایی شنیده شد، صداهایی شنیده شد که به شدت آرامش بخش بود.مدت ها بود می‌خواستم بنویسم در مورد روزمرگی‌ها، روزمرگی‌هایی که ساده گم می‌شوند و به دل فراموشی سپرده‌ می‌شوند، کاش این روز ها تمام نشود، کاش همیشه انقدر بعد از هر سختی آسانی عمیق باشد…دوم اسفندماه</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 19:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف‌حال‌یک‌دانشجو۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%B1-ouky806aiw9n</link>
                <description>به توکل نام اعظمش.برای من عاشق نوشتن و خواندن و گفتن، سخت است نگفتن. یک هفته‌است صبوری کرده‌ام تا در این نقطه به ایستم. و حالا من اینجام.میخواهم اعتراف کنم زن بودن سخت است، حسن های زیادی هم دارد اما این اسیب پذیر بودن و وابسته بودن و نیاز داشتن به تکیه‌گاه سخت است.حالا اگر از من بپرسند هدفت از ازدواج چیست می‌گویم سرویس ایاب‌و‌ذهاب  و بادیگارد تمام وقت.رفت‌وامد در جای خلوت و تاریک اذیتم می‌کند، هراس حمله می‌کند به تمام وجودم.پل هوایی هم می‌بینم می‌خواهم سکته کنم. یکی از بزرگترین حماقت های زندگی‌ام که هنوز بعد از سه چهار سال اذیتم می‌کند خواندن خاطرات کسانی است که به انها تجاوز شده است.چقدر ادم‌ها از پل‌های هوایی گفته‌بودند، از تعرض هایی که شده بود...گاهی ادم نداند بهتر است. من مجبورم از ان پل هوایی گذر کنم، در حد عقل سلیم می‌فهمم چه چیزی را باید رعایت کنم، خاطرات تجاوز خواندن را بگذارم کجای دلم!این حماقت را هیچ وقت هیچ وقت انجام انجام ندهید.و امان از بدنم!بار‌ها پیش امده، دلم خواسته اندکی این لباس را عوض کنم، این ظرافت را بگذارم در کمد و لباسی ضمخت و سخت بر تن کنم، جای این دست های کوچک و ظریف، دست هایم بزرگ بشوند، جای این پوست سفید، پوستی افتاب سوخته جایش را بگیرد. از لباس زن بودن گاهی خسته می‌شوم، از این همه ظرافت و زیبایی! دغدغه‌ی زیبا بودن هم مسخره است، اینکه دختر ها تا این حد برایشان مهم است زیبا باشند هم اذیتم می‌کند و این جریان خواه ناخواه تو را به طروقی می‌کشد، سن هم ندارد.مثلا ان روز عمه و مامان بزرگ با همه سن و سال داشتند درمورد تتو و کاشت مژه و فلان ابرو حرف می‌زدند... یا دختر های خوابگاه شش صبح بلند می‌شوند و ارایش می‌کنند. در این میان، چهره فلانی به چشمم بی رنگ و لعاب می‌اید... این بد است! چند روز پیش رفته‌ام و بالم لب اکلیلی گرفته‌ام. روی لب هایم می‌زنم و جلوی اینه می‌ایستم، بعد مرور می‌کنم که بین این همه رنگ کمی براق بودن که دیگر گناه ندارد! بعد باز نگاه می‌کنم به لب‌هایم، نه! حقیقتا نه! حقیقت چیست؟ من از زیبایی فراری ام؟ از رنگ دار بودن بدم می‌اید؟ از صاف‌تر بودن پوستم؟ از براق بودن؟ پررنگ بودن؟ نه! خب بگذریم. گاهی فکر میکنم این دغدغه های پوچ مانع های بزرگی است. اتاق روربه رویی بچه های ارشد اند. ساده. درگیر ظواهر نیستند اما این باز هم باعث نشده از کاشت ناخن دل بکنند. حداقل وقت زیادی برای ارایش نمی‌گذارند.نیامده بودم این هارا بگویم، متن قبلی دستم خورد و همه‌ش پاک شد و این ها چرت‌وپرت های جدید ذهنم است.پرونده‌های باز! و امان از پرونده‌های باز.چقدر از آدم‌هایی که پرونده‌ی باز در ذهن می‌گذارند بدم می‌اید. مصداق زیبایی برای حق الناس. قرار بر نبخشیدن باشد این ها در صف اول‌اند. نفرین هم که درست نیست این وسط!برویم سراغ دانشگاه، بچه‌ها یخ هایشان باز نشده، در گپ اما اب جوش اند...تحمل همچین ادم‌هایی سخت است.کابوسم برای خوابگاه این بود که هم اتاقی ها نماز صبح خوان نباشند. که دقیقا به وقوع پیوست.نماز صبح نمی‌خوانند و این صدای گوشی صبحگاهی معذبم می‌کند، حالا یکی از هم اتاقی ها هم رشته‌ای است و مجبور است بیدار شود چون صبح کلاس داریم، اما نرگس که صبح زود کلاس ندارد بد خواب می‌شود. دانشگاه عقل ندارد، میتواند فرم اعتقادات مذهبی و این جور چیز هارا اجباری کند که انقدر همگی اذیت نشوند، اصلا چرا همشهری هارا یا هم رشته ای هارا با هم نمی اندازند؟ نرگس دختر خوب و خوش برخوردی است، بنده‌ی خدا خودش صبح اول برای نماز بیدارم کرد از بس گوشی ام زنگ‌خورده بود...گناه دازد بنده ی خدا.و اما پسر ها، پسر های گپ زیر زمینی بچه‌ها واقعا موجودات مشمئزکننده ای هستند و یکی از دخترای های گپ از ان ها بدتر، از اینکه با انها در یک کلاس نفس می‌کشم حالم بهم می‌خورد، از بی‌ادبی و بی نزاکتی و بی شخصیتی‌شان هرچقدر بگویم کم است. از هیچ فحش و حرف رکیکی هم جلوگیری نمی‌کنند، از صدایشان هم خیلی خوششان می‌اید و مدام ویس می‌فرستند در گروه. نمی‌دانم واقعا سارا در من چه دید که من را در گپ اد کرد.حتی غزل هم خوشش نمی‌اید و می‌خواهد برود، اما مانده‌ایم برای اینکه غیرعادی بنظر نیاییم و توجه جلب نکنیم. گروه را میوت و ارشیو کرده‌ام که حداقل اندکی کمتر باطن‌ کثیفشان برای‌م نمایان شود.پیامی که دیدم واقعا دردناک است، دختری در گروه خطاب به پسری نوشته بود بیا مزاحم من شو، پسر هم جوابش را داده بود: هرکی تا دو سه ترم اول رل بزنه اسگله، الکی منتظر نشیناین حجم از حقارتی که برای خودش می‌خرد را نمی‌فهمم.حتی وسط حرف هایشان یکی از پسر ها هم پنیک کرد...میدانم ساغر هم دل خوشی ندارد و در گروه نوشت مطالب مهم را پین کنند. ساغر و ان همه شخصیت بعد این‌ها: می‌دانم پسر ها معمولا ادم‌های با ادبی نیستند، اما این حجم از رکیک بودن ان هم جلوی دختر هایی که سه روز است می‌شناسند...روز اول دانشگاه بچه‌های انجمن علمی سال اولی هارا گیر میاوردند و می‌گفتند از گروهی که زده شده لفت بدهند...یاسمن هم سال بالایی مهربانی‌است، چندبار در دانشگاه دیدمش و هوایم را دارد. مهربان است و اهل خوش و بش:)از کمکی دریغ نمی‌کند و خوشحالم بابت وجود او.دلم برای مامان می‌سوزد. کارهایش زیاد است. فائزه هم خیلی گناه دارد. تنهاتر شده:)کلا دوری سخت است و طاقت‌فرسا. امیدوارم پشیمان نشوم از انتخابم:)خدا کمکم کند:))))۲۷ مهر ۱۴۰۲۱۲ روز تا تولدم.بسم اللهروز اول دانشگاه!صبح دیر از خواب بیدار می‌شوم، عزیز می‌گوید گوشی‌ات مدت زیادی است که دارد زنگ می‌خورد، می‌پرسم چرا من را بیدار نکردی، جواب درستی نمی‌دهد.صبحانه را سریع می‌خورم و ادامه ی الویه دیشب را ساندویچ می‌کنم و می‌اندازمشان در کیفم و سه نفری می‌رویم تا مترو بسیج‌دکه‌ی بلیط فروشی بسته است، اپ شهرزاد کارتم را از دسترس خارج کرده.تازه بیست هزار تومان شارژش کرده بودم.هفت و بیست دقیقه می‌رسم دانشگاه، یکی از ورودی های ما با مادرش امده، حراست دارد توضیح می‌دهد که نیازی به حضور شما نیست. دخترش را می‌سپارد به من و می‌رود.با هم دوست می‌شویم و می‌رویم کلاس هارا پیدا می‌کنیم. سال بالایی ها تیکه می‌اندازند و می‌خندند به ما.سعی می‌کنم موشکافانه محیط را ببینم.زمین پر است از ته سیگار، پسری هم ساعتی بعد می‌بینم که یک دستش سیگار است و دست دیگرش چای! فقط دو مورد اکیپ مختلط می‌بینم. فضا را در کل سمی نمی‌بینم.کلاس را به سختی پیدا می‌کنیم و می‌رویم داخل. در گروه هم‌زمان چت می‌کنیم و دختر ها همدیگر را پیدا می‌کنیم.پسرا هم همدیگر را پیدا می‌کنن.کلاس تشکیل نمی‌شود و می‌رویم بیرون.ساغر می‌رود آموزش، من و سارا هم با یاسمن می‌رویم دانشگاه گردی.یاسمن ورودی ۹۹ عمران است. و لطف می‌کند و دانشگاه را نشانمان می‌هد. خوش‌رو و مهربان است.بچه های انجمن علمی، بروزاند، تیپ‌های به شدت امروزی دارند و نسل نویی هستند. از چند فرصتی استفاده می‌کنند که بگویند بسیج بد است. در گروهی که خودشان زده‌اند می‌گویند که گروه های دیگر مشروعیت ندارد مخصوصا گروهی که بسیج زده است.در اخر هم پسری از انجمن علمی می‌اید و می‌گوید جواب تلفن های بسیج را ندهیم، از گروه لفت بدهیم، می‌گوید اذیتتان می‌کنند.صف سلف طویل است. همه‌ی ورودی‌ ها صف شده‌اند که اطلاعات در سیستم ثبت شود.یکی از پسر های کلاس غذایش را می‌گیر، یکی از دختر ها خطاب به او می‌گوید:تو تو کلاس مایی؟اسمت چی بود؟می‌گوید اسماتونو بگیداسم اکانت تلگرامم را می‌گوید، می‌گوید داشتیم در پارک سه ساعت فکر می‌کردیم اف‌دی دختر است یا پسر.می‌رود و با دوستش می‌نشیند در قسمت بانوان!دو نفر یک غذا گرفته اند و دونفری می‌خورند داریم با بچه ها تحلیل می‌کنیم که دیگر خلافشان خیلی سنگین است. می‌گویم این دونفر بزرگن، دکتری یا ارشدنبعد یکی از بچه ها بلند می‌گوید حلقه دارند، زن‌وشوهر هستند.بلاخره اطلاعاتمان در سیستم ثبت می‌شود.ناهار می‌خوریم و خداحافظی می‌کنم.قبل از ناهار هم می‌رویم با دونفر از بچه ها خوابگاه را میبینیم. شبیه تیمارستان است.مسئول خوابگاه با جدیت فراوان می‌گوید یا سر کوچه دوربین دارد و اگر برای حجاب مشکل داشتید سریع گزارش می‌دهد و...بعد جالب ماجرا اینجاست« مسئول تاسیسات دارد در اتاق ها می‌چرخد و وسیلع های خراب را درست می‌کند، بعد یکی از بچه ها حوله پیچ شده است مسئول تاسیسات هم دید دارد کاملا!» نمی‌دانم این را بگذارم کجای دلم ان را کجا.از مسئول خوابگاه خوشم نمی‌اید، ادم دگم و روی مخی بنظر می‌رسد، کلا فضای کلی خوابگاه شبیه مکان نگهداری دختران بی‌سرپرست است.حس بدی می‌گیرم. پیاده راه میفتم. راه را اشتباه می‌روم و مجبور می‌شوم بی‌ار‌تی سوار شوم.خسته‌ام خسته...در مترو روی زمین می‌نشینم، مرد دست فروشی با فاصله‌ی کمی کنارم می‌نشیند، به فاصله‌ها حساسم، بعد هم چیز هایی می‌گوید بلند می‌شوم و می‌روم ان ور می‌ایستم. سوار واگن ما می‌شود و می‌خواهد چیزی بفروشد وقتی از او نمی‌خرند زیر لب فحش های زشتی می‌دهد و خانم‌های خاضر لب و لوچه کج می‌کنند.خسته‌ام...از مترو هم دیگر خوشم نمی‌اید.۲۲ مهر ۴۰۲بسم اللهروز اول دانشگاه!صبح دیر از خواب بیدار می‌شوم، عزیز می‌گوید گوشی‌ات مدت زیادی است که دارد زنگ می‌خورد، می‌پرسم چرا من را بیدار نکردی، جواب درستی نمی‌دهد.صبحانه را سریع می‌خورم و ادامه ی الویه دیشب را ساندویچ می‌کنم و می‌اندازمشان در کیفم و سه نفری می‌رویم تا مترو بسیج‌دکه‌ی بلیط فروشی بسته است، اپ شهرزاد کارتم را از دسترس خارج کرده.تازه بیست هزار تومان شارژش کرده بودم.هفت و بیست دقیقه می‌رسم دانشگاه، یکی از ورودی های ما با مادرش امده، حراست دارد توضیح می‌دهد که نیازی به حضور شما نیست. دخترش را می‌سپارد به من و می‌رود.با هم دوست می‌شویم و می‌رویم کلاس هارا پیدا می‌کنیم. سال بالایی ها تیکه می‌اندازند و می‌خندند به ما.سعی می‌کنم موشکافانه محیط را ببینم.زمین پر است از ته سیگار، پسری هم ساعتی بعد می‌بینم که یک دستش سیگار است و دست دیگرش چای! فقط دو مورد اکیپ مختلط می‌بینم. فضا را در کل سمی نمی‌بینم.کلاس را به سختی پیدا می‌کنیم و می‌رویم داخل. در گروه هم‌زمان چت می‌کنیم و دختر ها همدیگر را پیدا می‌کنیم.پسرا هم همدیگر را پیدا می‌کنن.کلاس تشکیل نمی‌شود و می‌رویم بیرون.ساغر می‌رود آموزش، من و سارا هم با یاسمن می‌رویم دانشگاه گردی.یاسمن ورودی ۹۹ عمران است. و لطف می‌کند و دانشگاه را نشانمان می‌هد. خوش‌رو و مهربان است.بچه های انجمن علمی، بروزاند، تیپ‌های به شدت امروزی دارند و نسل نویی هستند. از چند فرصتی استفاده می‌کنند که بگویند بسیج بد است. در گروهی که خودشان زده‌اند می‌گویند که گروه های دیگر مشروعیت ندارد مخصوصا گروهی که بسیج زده است.در اخر هم پسری از انجمن علمی می‌اید و می‌گوید جواب تلفن های بسیج را ندهیم، از گروه لفت بدهیم، می‌گوید اذیتتان می‌کنند.صف سلف طویل است. همه‌ی ورودی‌ ها صف شده‌اند که اطلاعات در سیستم ثبت شود.یکی از پسر های کلاس غذایش را می‌گیر، یکی از دختر ها خطاب به او می‌گوید:تو تو کلاس مایی؟اسمت چی بود؟می‌گوید اسماتونو بگیداسم اکانت تلگرامم را می‌گوید، می‌گوید داشتیم در پارک سه ساعت فکر می‌کردیم اف‌دی دختر است یا پسر.می‌رود و با دوستش می‌نشیند در قسمت بانوان!دو نفر یک غذا گرفته اند و دونفری می‌خورند داریم با بچه ها تحلیل می‌کنیم که دیگر خلافشان خیلی سنگین است. می‌گویم این دونفر بزرگن، دکتری یا ارشدنبعد یکی از بچه ها بلند می‌گوید حلقه دارند، زن‌وشوهر هستند.بلاخره اطلاعاتمان در سیستم ثبت می‌شود.ناهار می‌خوریم و خداحافظی می‌کنم.قبل از ناهار هم می‌رویم با دونفر از بچه ها خوابگاه را میبینیم. شبیه تیمارستان است.مسئول خوابگاه با جدیت فراوان می‌گوید یا سر کوچه دوربین دارد و اگر برای حجاب مشکل داشتید سریع گزارش می‌دهد و...بعد جالب ماجرا اینجاست« مسئول تاسیسات دارد در اتاق ها می‌چرخد و وسیلع های خراب را درست می‌کند، بعد یکی از بچه ها حوله پیچ شده است مسئول تاسیسات هم دید دارد کاملا!» نمی‌دانم این را بگذارم کجای دلم ان را کجا.از مسئول خوابگاه خوشم نمی‌اید، ادم دگم و روی مخی بنظر می‌رسد، کلا فضای کلی خوابگاه شبیه مکان نگهداری دختران بی‌سرپرست است.حس بدی می‌گیرم. پیاده راه میفتم. راه را اشتباه می‌روم و مجبور می‌شوم بی‌ار‌تی سوار شوم.خسته‌ام خسته...در مترو روی زمین می‌نشینم، مرد دست فروشی با فاصله‌ی کمی کنارم می‌نشیند، به فاصله‌ها حساسم، بعد هم چیز هایی می‌گوید بلند می‌شوم و می‌روم ان ور می‌ایستم. سوار واگن ما می‌شود و می‌خواهد چیزی بفروشد وقتی از او نمی‌خرند زیر لب فحش های زشتی می‌دهد و خانم‌های خاضر لب و لوچه کج می‌کنند.خسته‌ام...از مترو هم دیگر خوشم نمی‌اید.۲۲ مهر ۴۰۲</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 20:39:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌ها/ ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%DB%B3-tnx7uf5ywfzz</link>
                <description>کتاب‌های خوانده شده از تاریخ مهر ۱۴۰۱ تا پایان شهریور ۱۴۰۲سال کنکورم.۱_استانبولی(نوشته‌ی منصور ضابطیان/سفرنامه استانبول)۲_هاروارد مک‌دونالد(نوشته‌ی سید مجید حسینی/سفرنامه امریکا)۳_داستان رویان(داستان دانش‌بنیان ها)۴_انجا که باد می‌کوبد(نوشته‌ی معصومه صفایی‌راد/سفرنامه باکو)۵_تکرار یک‌ تنهایی(زندگی‌نامه شهید آوینی)۶_ خری که در برلین گم‌ شد(نوشته‌ی مسلم ناصری/سفرنامه المان)۷_رسول مولتان(خاطرات شهید سید محمد علی رحیمی)۸_نوشابه زرد(نوشته‌ی منصور ضابطیان/ سفرنامه‌کانادا)۹_استانبولچی( نوشته‌ی معصومه صفایی‌راد/ سفرنامه ترکیه)۱۰_بربادبان مدارا۱۱_درمیان سرخپوست‌ها(سفرنامه‌ی بولیوی)۱۲_از من بودن تا ما شدن۱۳_از ماشدن تا تاشدن۱۴_نامه‌های بلوغ۱۵_اغاری بر یک پایان( زیبا واقعا زیبا)۱۶_بدون مرز۱۷_خون دلی که لعل شد۱۸_دختران تمدن‌ساز۱۹_مغازه‌ی خودکشی.(خیلی کتاب جالبیه بنظرم. نوع نگاهش به قضیه مرگ و زندگی و...خوندش رو توصیه می‌کنم.چندروزه دارم توی خونه می‌گم واقعا نمیفهمم این ادمایی رو که هی غر می‌زنن زندگی سخته و ...خب معلومه سخته. ادم باید نگاهش عوض کنه و هر چی شد نیمه پر لیوان رو ببینه. خودم هم دارم تلاش می‌کنم نیمه پر لیوان رو ببینم)اولین روز مهرماه ۱۴۰۲</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 15:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک پساکنکوری 2</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-2-ktndd8fkntco</link>
                <description>نزدیک به یک ماه است از کار کردنم می‌گذرد، حالا در این روز ها بیشتر تورم، اقتصاد خراب و درب‌و داغان کشور را حس می‌کنم، حالا بیشتر از هر وقتی خجالت مرد در برابر خانواده‌ش را می‌توانم حس کنم.رقم روی ماشین حساب را که می‌بینم، قبل از خریدار منم که پیشانی‌ام پر می‌شود از عرق شرم، مگر خریدار چه خریده که باید آنقدر بها پرداخت کند؟ امروز پدری همراه دخترش امد، دختر با ذوق رو به من گفت که می‌خواهد همه چیز بخرد، با پدرش راهی قسمت دیگر فروشگاه شدند تا خرید کنند.پدر دخترک چندباری گفت که این قیمت‌ها تخفیف هم دارند؟ و جواب من پر از غم «نه» بود.اخر سر، خریدشان خلاصه شد به چهار دفتر و اندکی لوازم تحریر دیگر.بنظرتان کل خرید هایشان چقدر شده باشد خوب است؟ همان چند قلم کم، شد ششصد هزار تومان وجه رایج مملکت.پول انقدر بی‌ارزش شده‌است که ادمی فکرش را نمی‌کند، تا چندی بعد اگر بخواهیم با پول نقد خرید کنیم باید با گونی پول هارا جابه جا کنیم.خجل می‌شوم در برابر خریدار، و فراری از ان هست؟ بار ها فکر کرده ام که برای این فقر گسترده، چه می‌توانم بکنم، و جوابی هیچ‌وقت یافت نکردم.صحنه چشم های پر ذوق دخترک و غم پدر از سر شب از جلوی چشمانم کنار نمی‌رود...و امان از فقر.شانزدهم شهریور ۴۰۲به چهره‌شان نمی‌خورد تا این حد فرهیخته باشند، یک بار دیگر به من ثابت می‌شود که نباید از روی چهره قضاوت کنم.با حساب‌وکتاب خرید می‌کنند و پدر دختر، بیست تایی کتاب یواشکی برای دخترش انتخاب می‌کند که بعدا وقتی امتیاز هایش رسید به دخترش کادو دهد.وقتی می‌آیند پای صندوق می‌گویند چقدر قیمت کتاب‌هایتان خوب است!در دلم تأسف می‌خورم، قیمت خوب کتاب های اینجا نشانه‌ی ماندگی کتاب هاست.در این یک ماه چندبار گفته‌ام که چقدر مردم اینجا با این همه تحصیلات و... کتاب نخوانند و اندکی برای تغذیه‌ی فرهنگی بچه‌هایشان حاضر نیستند هزینه کنند.خانم.ط برایشان از علت تشکیل این فروشگاه می‌گوید. در حالی که دارد توضیح می‌دهد یاد کودکی خودم میفتم که چقدر مادرم برای کتاب‌خوان شدنمان زحمت کشید. هرشب برای‌مان کتاب می‌خواند، وقت می‌گذاشت و می‌رفت بازار را می‌گشت که کتاب خوب و پر محتوا پیدا کند، بازی فکری می‌خرید و با ما بازی می‌کرد.حالا از تاسیس فروشگاه، پانزده سال می‌گذرد. دلیل‌ش هم فراهم کردن، کتاب و بازی فکری برای بچه‌ها بوده‌است:))))اما حالا بعد از پانزده‌سال، کتاب ها و بازی فکری ها بیشتر از هربخشی خاک می‌خورند و این برای‌م دردناک است.شاید نباید توقعی بیشتر از این را از کشور داشت:)خوانواده‌ی خریدار  از مکانیزم ستاره‌دهی به فرزندشان می‌گویند، کار خوب ستاره دارد و کار بد منفی! ستاره ها که به چهل برسد هم کتاب کادو می‌گیرند.اسم منفی گرفتن که می‌اید دختر هفت‌ساله‌شان ناراحت می‌شود و اعتراض می‌کند که پدرش این بخش را نگوید.وسایل‌شان را حساب می‌کنند و می‌روند:)و بعد مدت ها، از این فروشگاه کتابی خریده می‌شود!نوزده شهریور ۴۰۲به چهره‌شان نمی‌خورد تا این حد فرهیخته باشند، یک بار دیگر به من ثابت می‌شود که نباید از روی چهره قضاوت کنم.با حساب‌وکتاب خرید می‌کنند و پدر دختر، بیست تایی کتاب یواشکی برای دخترش انتخاب می‌کند که بعدا وقتی امتیاز هایش رسید به دخترش کادو دهد.وقتی می‌آیند پای صندوق می‌گویند چقدر قیمت کتاب‌هایتان خوب است!در دلم تأسف می‌خورم، قیمت خوب کتاب های اینجا نشانه‌ی ماندگی کتاب هاست.در این یک ماه چندبار گفته‌ام که چقدر مردم اینجا با این همه تحصیلات و... کتاب نخوانند و اندکی برای تغذیه‌ی فرهنگی بچه‌هایشان حاضر نیستند هزینه کنند.خانم.ط برایشان از علت تشکیل این فروشگاه می‌گوید. در حالی که دارد توضیح می‌دهد یاد کودکی خودم میفتم که چقدر مادرم برای کتاب‌خوان شدنمان زحمت کشید. هرشب برای‌مان کتاب می‌خواند، وقت می‌گذاشت و می‌رفت بازار را می‌گشت که کتاب خوب و پر محتوا پیدا کند، بازی فکری می‌خرید و با ما بازی می‌کرد.حالا از تاسیس فروشگاه، پانزده سال می‌گذرد. دلیل‌ش هم فراهم کردن، کتاب و بازی فکری برای بچه‌ها بوده‌است:))))اما حالا بعد از پانزده‌سال، کتاب ها و بازی فکری ها بیشتر از هربخشی خاک می‌خورند و این برای‌م دردناک است.شاید نباید توقعی بیشتر از این را از کشور داشت:)خوانواده‌ی خریدار  از مکانیزم ستاره‌دهی به فرزندشان می‌گویند، کار خوب ستاره دارد و کار بد منفی! ستاره ها که به چهل برسد هم کتاب کادو می‌گیرند.اسم منفی گرفتن که می‌اید دختر هفت‌ساله‌شان ناراحت می‌شود و اعتراض می‌کند که پدرش این بخش را نگوید.وسایل‌شان را حساب می‌کنند و می‌روند:)و بعد مدت ها، از این فروشگاه کتابی خریده می‌شود!نوزده شهریور ۴۰۲بسم‌اللهاخرین باری را که دوتایی بیرون رفته باشیم‌ را به یاد نمی‌آورم، شاید همان هفت‌سالگی باشد.در این سال ها، قدمت‌دار ترین دوستی است که با او صمیمی ام، دارد می‌شود سیزده‌سال! این همه سال فاصله، به چشمم نمی‌اید، مهم ان است که به دعوت من، او نشسته‌است رو به رویم.سخن اغاز می‌شود، با خودم می‌گویم کاش دکمه‌ی پاز داشتم و قطع می‌شدم و انقدر مکرر سخن نمی‌گفتم.برای بار چندم و این بار از شخص جدیدی می‌شنوم که روانشناسی هم به من می‌اید. برایش توضیح می‌دهم این شغل را هم دوست دارم اما درس هایش را نه! البته شاید درس هایش هم برایم شیرین باشد.هیچ‌وقت به اندازه‌ای که در فیزیک و ریاضی خوب بوده‌ام، در درس های حفظی خوب نبوده‌ام.شاید باید بگویم، ترسیده‌ام که کار و راهی را بربگزینم که زمین ان را نا‌هموارتر از راه های دیگر دیده‌ام.شاید باید بگویم...برایش می‌گویم، هیچ وقت نمی‌توانیم تصمیمی کاملا مستقل از دیگران بگیریم، می‌گویم اگر دیگرانی در زندگی‌ام وجود نداشتند راه دیگری را انتخاب می‌کردم، البته اگر پسر بودم احتمال ان راه به نود و نه  درصد میل می‌کرد.صدای کسانی را که گفته‌اند روانشناس خوبی می‌شوم در گوشم می‌شنوم.و چرا این چنین می‌شود؟ زیاد حرف می‌زنم؟ متوقف نمی‌شوم؟ شنونده‌ی خوبی هستم ؟اما دلیل ان را دقیق پیدا نمی‌کنم، حس می‌کنم نسبت به چند سال قبل همدلی را بیشتر بلد شده‌ام و امید در زندگی‌ام بیشتر جا دارد و همین امید است که نمی‌گذارد زندگی‌ام راکد شود. با هرکس که حرف می‌زنم، او را دعوت به پویایی می‌کنم، دلم نمی‌خواهد کسی از عزیزانم راکد بماند و حس رخوت وجودش را بگیرد:)می‌گویم، برایش حرف می‌زنم و‌می‌گویم حیف است اینطور بماند از بس که خوب‌است! البته خوب بودنش را مستقیم نمی‌گویم. و امان از رخوت.۲۱ شهریور ۱۴۰۲#احوالات</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 16:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای عزیز من_علم شو</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B4%D9%88-woi3nyh9hfo1</link>
                <description>یک سالم بود که راهی بوشهر شدیم، کیلومترها دورتر از خونه، خانواده... تا ده یازده سالگی، هر کی ازم می‌پرسید، بوشهر رو  بیشتر دوست داری یا تهران، همیشه جوابم یک کلمه بود بوشهر.به هرکی از اعضای فامیل اینو می‌گفتم، ناراحت می‌شد که اونجا خب چی داره که دوسش داری؟ مگه اصلا چیزی داره...یادمه اون زمان همیشه ارزوم این بود همه‌ی فامیل بیان بوشهر زندگی کنن.هیچ‌وقت گریه های فاطمه ‌ی هفت ساله رو یادم نمیره، می‌رفتم توی اتاق و مثل ابر بهار اشک می‌ریختم که من از بوشهر نمی‌رم. من اینجا رو دوست دارم، اینجا خونمه:)اما گریه های ابر وارانه‌ی فاطمه دل کسی رو به رحم نیورد ما از بوشهر رفتیم:)ولی همیشه برام اون زمان بوشهر قشنگ‌ترین و دوست داشتنی ترین  مکان دنیا، عجیب بهم‌ حس امنیت می‌داد.اما زمان که گذشت با اینکه بوشهر هنوز شهر دوست داشتنی بود، اما برای‌ من تبدیل شد به یه زندان، یادمه همیشه صداش می‌کردم زندان دوست‌داشتنی، دوری، امکانات کم، حرفای اطرافیان...همه و همه نمی‌ذاشت من از خوبی های بوشهر لذت ببرم و حالم عمیق خوب ‌باشه.زمان گذشت، به همه‌ی اون دغدغه ها، یه دغدغه ی جدید به اسم کنکور و محرومیت بوشهر اضافه شد:)))) فکر می‌کردم حالا دیگه شانس موفقیتی وجود نداره:) حالا که دیگه اینجا محرومه، ادم ها هم نمی‌تونن توش موفق بشن و...«ما قرار بود از این شهر بریم، شرایط طوری رقم خورد که نشد، زمان زود گذشت و من ۱۵ سالگیم‌ هم تموم شد ما باز همینجا موندگار شدیم...غم عالم بود که توی دل من بود‌.‌..که ای وای باید توی جایی درس بخونم که هیچ امکاناتی نداره، تصورم این بود از ناف آمریکا رفتم یه جای دور افتاده توی آفریقا...امان از دست آدم هایی که هی توی گوش آدم می‌خونن وای اونجا‌ که خیلی محرومه، وای اصلا اونجا مدرسه هست؟ وای چجوری‌ن معلماش‌؟ آدم درست پیدا میشه؟ حقیقتا من یکی که خیلی خسته‌ام از این حرف ها که انقدر‌ گفتن و دوختن و بریدن که من‌ه ۱۵ ساله تمام فکر و ذهنم این بود چقدر من بدبختم‌ مجبور سه سال دیگه ام توی اینجا بمونم. ناگفته نماند که غرغر هامو‌ بلند گفتم که هنوزم‌ بعد سه سال بابت اون حرف ها از دوستام فحش می‌خورم که می‌رفتی غر زدن نداره! دختر پررو بی ادب...هیچ وقت درست درک نکردن چرا من اون حرف هارو زدم و چی پشتش بود که نتیجه شد اون...من بعد علم‌شو ۹۹ جون گرفتم‌؛ که نه بابا میشه! مهم نیست کجا باشی فقط کافیه که بخوای فقط لازمه درست و حسابی تلاش کنی...من سه روز مهمون‌شون بودم و از وقت استفاده کردم و تا می‌تونستم به تلاش هاشون نگاه کردم و بیشتر و بیشتر حیرت‌زده شدم که چرا واقعا چرا؟! اصلا این همه عشق و ذوق کار با بچه ها از کجا میاد؟ از کجا نشات میگیره این همه ذوق و زحمت و تلاش...بیان اینم سخته واقعا! بعد علم‌شو۹۹ دلم می‌خواست برم‌ دست تک‌تک‌شون رو ببوسم و بذارم دست‌هاشون رو روی چشمام و بگم چقدر بابت‌ کاری که با روح من کردن‌ ازشون ممنونم‌ چقدر‌ ندانسته بذر امیدی کاشتن‌ که بینهایت برای من خسته، لازم بود...چقدر دنیام‌ بخاطر زندگی‌ توی این شهر کوچیک و نبود امکانات تار بود.‌‌.. توی این سه سال تمام تلاش‌م رو کردم با تفکرات احمقانه‌ای که توی کشور رایج‌ه بجنگم...نگاه های از بالا به پایین بعضی از آدم های در و برم‌ نسبت به آدم هایی‌ که توی شهر های کوچیک زندگی می‌کنن حالم رو بهم می‌زنه‌‌...اصلا همین رفتار هاس‌ نمی ذاره ما پیشرفت‌ کنیم...»یکساله که دارم به مامانم می‌گم، من از بوشهر برم دیگه بر نمی‌گردم، با تمام علاقه‌ای که دارم، اینجا بودن دیگه بسه، بوشهر عزیز من خدا‌حافظ اما الان انگار دیگه قضیه برام ‌فرق می‌کنه. حس میکنم اینجا کنار دوست‌داشتنی بودن و خوب بودن آدم‌هاش، یه پوینت دیگه هم داره، ادم هایی داره که با تمام وجود وسط میدونن و برای بچه‌ها تلاش می‌کنم. احساس ‌می‌کنم وقتی یه روزی ادم های اینجا امید رو به من برگردوند منم باید براشون یه کاری بکنم...و علم‌شو امسال، به جرئت می‌تونم بگم، سه روز از قشنگ‌ترین روز های زندگی‌م رو گذروندم و این سه روز پر از تجربیات جدید و خفن بود. گلو درد های اخر شبی، پا درد ها،خستگی ها...تعامل با بچه ها، حرف زدن باهاشون.واقعا فوق‌العاده بود.دیدن ذوق بچه ها، بیشتر منو به این می‌رسوند که ارزش رو داشت، واقعا داشت.توی اون همه سخنرانی های بی سروته یکی شون حرف خوبی زد، داشت رو به بقیه می‌گفت، می‌تونستن ادم هایی که اینجا هستن، بشینن خونه شون زیر کولر و نیان برای شما رویداد بذارن ولی این کارو کردن...«تلاش آدم ها برام همیشه چیز ستودنی‌ای بوده‌...انسان چیزی جز سعی و تلاش نیست‌.‌‌..که چقدر ما دوریم گاهی وقتا از این انسانیت خودمون و چقدر وقتمون رو صرف کارای الکی می‌کنیم و غافلیم از اینکه هر ثانیه داریم دورتر می‌شیم.»ازتون واقعا ممنونم که این همه سختی رو به جون خریدین و جای زیر کولر نشستن بلند شدید و همت کردید و رویداد گذاشتید چ بچه‌هارو زنده کردید:) گذاشتید احساس کنن می‌تونن ارزشمند باشن و حرفاشون شنیده بشه و به نظراتشون اهمیت داده بشه:)امیدوارم بتونم هرسال بیشتر از پارسال ازتون یادبگیرم و بهتر درس پس بدم:)))))اختتامیهپرده اول: برای شروع علم‌شو بی‌نهایت ذوق زده‌ام.اریسا روز قبل از اغاز، چندباری می‌گوید، باورم نمی‌شود که قرار است فردا رویداد شروع شود.کلاس رانندگی که تمام می‌شود و می‌رود، زنگ می‌زند و می‌گوید ساعت اغاز رویداد تغییر کرده است و باید عصر به سمت دانشگاه برویم.هنر های بنیاد نخبگان است دیگر:)انتظار طولانی‌تر می‌شود...این دردناک است.ساعت از دو و نیم می‌گذرد، اریسا پافشاری می‌کند که زودتر بروم دنبالش، من هم سعی دارم اما انگار نمی‌شود.زرنگی می‌کنم و جسارت و شجاعت به خرج می‌دهم و تنهایی ماشین را برمی‌دارم و می‌روم دنبالش، حضرت مادر هم پیاده می‌اید با دم خانه‌ی اریسا:)))لنگان لنگان می‌رویم به سمت دانشگاهپر از ذوق و شوقم:) پر از شعف و شور...در پوست خودم نمی‌گنجم.وارد که می‌شویم فاطمه را می‌نشانم روی صندلی.با اریسا شروع می‌کنند به بسته‌بندی وسایلی برای بچه ها.خودم هم می‌روم کنار عارفه. مواجهه اول با ادم هایی که تا قبل مجازی بوده‌اند جالب است. عارفه در چشمم انسانی دوست‌داشتنی تر از قبل جلوه می‌کند.کارهای کارگاه را با هم چک می‌کنیم و.......بچه ها کم کم می‌ایند. قرار است برگه‌ی پرسشنامه‌ی کارگاه مارا پر کنند.سر حدس زدن تعداد اسمارتیز ها پسر ها فوق العاده مسخره بازی در می‌اورند. انگار قرار است با حدس زدن درست جایزه‌ی نوبل را دریافت کنند...یکی‌شان هم به شوخی اسمارتیز هارا می‌گذارد داخل کیفش...یک بنده‌ی خدای دیگر هم عالی است، سر جواب دادن به گزینه ها خیلی فکر می‌کند. کلی سعی می‌کند تخمین درستی بزند.به سوال اخر که دو گزینه دارد یک گزینه اضافه می‌کند.به یک سوال برای جوابش دلیل می‌نویسد.جالب است کلا.اخرش وقتی عارفه می‌گوید لازم نیست اسمش را بنویسد انگار سطل آبی را می‌ریزند روی سرش...اقای خوشنود ارائه دارد. یک سر می‌روم در سالن آمفی‌تئاتر، ارائه ی هیجان انگیزی نیست، نفر بعدی تا می‌اید شروع کند جمع می‌کنم و می‌روم پایین.پرده‌ی دوم: چند بار گفته‌ام می‌خواهم رمزنگاری را تست کنم. بلاخره هد کارگاه حرفم را جدی می‌گیرد.تست کارگاه شروع می‌شود، دور و اطراف پر از سروصداست. تمرکز کردن هم کاری است سخت و دشواردر مکان شلوغی تمرکز کردن برای من کاری است غیر‌ممکن. از استیت های اول کارگاه انچنان چیزی دستگیرم‌ نمی‌شود.اناهیت و اقای خوشنود من را محاصره کرده‌اند و هر لحظه امکان دارد بلایی سرم بیاید:))))داستان کارگاه قوی‌است.‌ ترکیب داستان نوشتن اناهیت و اریسا و هانیه، جای شور یا بی‌نمک شدن داستان، باعث شده است داستانی قوی به عمل بیاید.خنگ‌بازی کم در نمیاورم، اقای خوشنود فقط یک چوب کم دارد. خداراشکر اقای اورا من را نجات می‌دهد و می‌فرستد اقای خوشنود را ان طرف.دارم کمی از محتوای کارگاه را کم‌کم می‌فهمم.کارگاه تازه برای‌م از ماشین انیگما جالب می‌شود.کارگاه ادامه پیدا می‌کند، نه اقای خوشنود اسیر صندلی می‌شود و نه اقای اورا. ترکیب هد و کوهد رمز نگاری جالب است.در نهایت از کارگاه رمز نگاری راضی‌ام.ساعت نه و نیم ما چهارتا، به علاوه‌ی هانیه راهی بوشهر بستنی‌ می‌شویم.ایس‌پک را می‌زنیم در رگ و هانیه زودتر می‌رود خوابگاه‌من و اریسا هم اسنپ می‌گیریم و راهی خانه‌می‌شویم.بوشهر بستنیپرده سوم: ساعت اول، مخصوص دختر هاست.رمزنگاری سالن کناری‌است و نوروساینس هم بالا.سالن ما فقط خنک است، اما من شر شر عرق میریزم.عجیب هم نیست. روسری، چادر و...منتورها کم هستند. و این واقعا ازار دهنده است. دو سه گروه را باید هندل کنیم.ساعت اول که تمام می‌شود تازه دستم می‌اید باید چه کار کنم. تعجب های بچه‌ها در مواجهه با پاسخ درست برایم هیجان‌انگیز است؛)ناهار می‌آورند، بچه ها ناهار را می‌خورند و اماده‌ می‌شویم برای ساعت دوم.ساعت دوم پسر های کوچکترند.کسانی که گروه‌شان به من می‌افتد هشتمی های ورودی نهم هستند.از یک گروه که سنشان را می‌پرسم، با لبخند و تعجب می‌گویم: چقدر کوچیکید.متأسفانه ناراحت می‌شود و می‌گوید: چرا همه همینو می‌گن.در روند رویداد، چندباری‌ از او معذرت می‌خواهم و می‌گویم قصد بدی نداشتم.اخر سر که از جایش بلند می‌شود، سی سانتی از من بلندتر است:))))))کوچک!تعامل با بچه‌ها، شنیدن حرف‌هایشان، گفت‌وشنود ها، همه‌ی همه من را به ذوق وا می‌دارد...پرده‌ی چهارم:زودتر برمی‌گردیم می‌رویم کلاس رانندگی، اریسا کمتر از نیم ساعت می‌نشیند پشت فرمان. وسط خیابان پیاده می‌شویم و اسنپ می‌گیریم و می‌رویم دریا پیش بچه‌ها.بستنی را مهمان هد و کوهد کارگاه رمز‌نگاری هستیم. کمی می‌نشینیم، بعد من و اریسا و هانیه اسنپ می‌گیریم و راهی بوشهر می‌شویم و می‌رویم رستوران:)شب دوم رویداد هم به گشت‌و‌گذار می‌گذرد.پرده پنجم:حالا کارگاه اخر شروع می‌شود...پسران بزرگ تر امروز مهمان کارگاه ما هستند.گروهی که منتورشان من هستم، گروه واقعا خوبی است، هم حرف گوش می‌دهند و هم مشارکت می‌کنند.یکی‌شان بچه‌ی جالبی است، می‌گوید همه ی کتاب های ۷ سال پزشکی را خوانده. چند کتاب فلسفی هم به همراه خود دارد.حرف های عمیق و خوبی هم می‌زند.خوشحالم این گروه به من افتاده. بقیه واقعا ترسناک‌اند. گروه کناری گروه ما زودتر تمام می‌کند، مسئول‌شان اقای گیتی زاده بوده است، اعتراض می‌کنم که نباید زود تمام می‌کردند، چون به سراغ بچه هایی می‌آیند که منتورشان من هستم. چندباری می‌ایند می‌گویند زود تمام کنیم برویم گیم بازی کنیم:/من هم چند باری به اقای گیتی زاده غر می‌زنم:))))۴:۴۵ دقیقه گروهم تمام می‌کنند.پیش به سوی مسابقه!پرده‌ی اخر:مسابقه که شروع می‌شود، قیامتی اغاز می‌شود. همه چیز یک‌هو می‌پیچد درهم:)بانک‌تعطیل می‌شود، بانکداران بیکار می‌شوند...اناهیت و ع.گ از خودگذشتگی به خرج می‌دهند و می‌روند طبقه ی بالا با بچه های توی صف ایکس اُ، بازی می‌کنند. محیط ت.ی صف رسما جهنم است.من و ریحانه و هانیه هم می‌رویم آمفی تئاتر برای مرتب کردن گواهی های حضور و نوشتن متن مجری:)))))تقریبا پنج شش نفر از مسئولین سخنرانی می‌کنند، اخرین نفر جناب رئیس دانشگاه‌ست.دیگر واقعا دارد حوصله‌ام سر می‌رود، چندتا از بچه ها شفاف اذعان می‌کنند که خسته شده اند. دیگر طاقت ندارند.اقای خوشنود عصبانی وارد سالن آمفی تئاتر می‌شود. می‌خواهد برود دعواان‌طرف اقای قاسمی سعی می‌کند ارامش کند. یک لحظه صحنه‌ی پس از دعوا می‌اید جلوی چشمانم. یخ می‌کنم! به خیر می‌گذرد.اختتامیه هم کم کم با اجرای هنرمندانه‌ی اقای کافی تمام می‌شود:)بچه‌ها هم شاد از سالن پایشان را می‌گذارند بیرون.و دیگر وقت خداحافظی است...همه چیز تمام می شود و ما میمانیم و یک البوم خاطره:)تمت.18 تا 20 مرداد ماه 402بوشهر</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 09:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه/قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tjvkuruaqvrj</link>
                <description>سفرنامهبوشهر/اصفهان بیست‌ودوم تیر ماه هزار و چهارصد و دودیشب، بنا شد نرویم، بابا کارش زیاد است و همکار هایش رفته اند مرخصی. خودش مانده بود و سیل عظیمی از کارها. جدا از علاقه‌ی خودش به کار، رویش‌ هم انگار نمی‌شد پروژه را تنها بگذارد. بعد توضیحاتی جدی و صریح درمورد وضعیت، قرار شد سفر لغو شود و من هم دیشب حسابی اشک ریختم. شاید بیشتری چیزی که من را ناراحت می‌کرد خیالبافی های مبنی بر دیدن شقایق و افروز بود. ندیدن شقایق حسابی من را ناراحت می کرد و جدایی از ان تعویض مداوم می‌رویم، نمی‌رویم های بابا.صبح ساعت پنج از خواب بلند شدیم. باز هم داستان مشخص نبود و بابا داشت صریح و جدی وضعیت را شرح می‌داد. نماز خواندم و دوری زدم و راهی رخت خواب شدم. شاید بیشتر برای فرار از شنیدن وضعیت موجود.ساعت از هفت گذشته بود که دوباره از خواب بلند شدیم، اثاث هارا جمع کردیم و ساعت ده راه افتادیم به سمت اصفهان.هنوز به یاسوج نرسیده در رستورانی بین راهی می‌ایستیم. رستوران بیرونش الاچیق دارد و کسی داخل نمی‌نشیند. یکی از کسانی که مسئول رستوران است مدام خیره نگاه می‌کند، چهره‌اش به افغان ها می‌زند. اما مامان می‌گوید، یاسوجی اصیل هستند.مامان از نگاه های خیره پسر ناراحت می‌شود و زیر لب غر می‌زند. تازه چادر هم نپوشیده ام! نور علی نور واقعا.از سرویس های بهداشتی بین راهی متنفرم، همان اصل هیچ جا دسشویی خانه ی خود ادم نمی‌شود. اصلا حتی تصور اینکه ادم های غریبه از دسشویی استفاده کرده باشند و برونم انجا اذیتم می‌کند. نسبت به ده سال گذشته انگار بد دل شده ام. یادم است کوچک که بودیم کل دستشویی های بوشهر تهران را دوره کرده بودیم…حالا نوبت به وضو گرفتن می‌رسد. فاجعه‌ی عظیم! مانتو بنفشه ی معروف را پوشیده ام. استین هایش بالا نمی‌رفت حالا هم که حاشیه ام بیشتر شده بالاتر نمیرد. جانم در می‌اید تا استین مسخره ی مانتو برود بالا. وضو را می‌گیرم حالا نوبت پایین اوردن استین مانتوست…بی ادب همراهی نمی‌کند.غذا را پیش پسری سفارش می‌دهیم که سن سال کمتری دارد. نهایتا بیست و سه سال دارد. تعداد دکمه های باز لباسش زیاد است.با خودم مرور میکنم حیا خوب است خوب…می رویم پشت رستوران رو به دشت می‌نشینیم. البته دشت نیست ما در ارتفاعیم و انجا می‌شود دره ی سر سبز. باد نسبتا خنکی می‌وزد. به مامان انگار از همه بیشتز خوش می‌گذرد، عاشق طبیعت است.ناهار را می‌خوریم و دوساعتی توقف می‌کنیم.تقریبا بیشتر از نصف غذا اضافه می‌اید.بابا در سفر عجیب دست و دل باز می‌شود. غذا های اضافه را جمع می‌کنیم و راه می‌افتیم.می‌رویم و می‌رویم مگر این مسیر تمام می‌شود؟ کش می‌اید…ساعت از نه می‌گذرد که می‌رسیم شهرک شهید میرزایی، از توضیحات بیشتر راجع به این شهرک خودداری می‌کنم که اهل دلان خودشان می‌فهمند.نگهبان جلوی در می گوید مغازه ها اینجا تعطیل اند.چشمانمان گرد می‌شود…وقتی به خانه سرک‌ می‌کشیم، چرک از همه جایش می‌ریزد، چون جا موجود نبوده بدترین جای ممکن را داده‌اند. یک خانه صدو‌پنجاه متری کثیف. حتی کبریت هم موجود نیست. از انجایی که هیچ‌کداممان اهل دخانیات نیستیم، فندک هم نداریم…بابا می‌رود سوار ماشین می‌شود به دنبال کبریت، اخر کار می‌رود زنگ همسایه بقلی را می‌زند و سراغ کبریت را می‌گیرد و می‌رسد به جمله ی جوینده یابنده‌است.مامان از همه زودتر می‌خوابد، جالبی ماجرا اینجاست که از همه بیشتر خسته شده است درحالی که پشت فرمان هم ننشسته.جمعه بیست و سوم تیرماه.اصفهانبرای نماز که بلند می‌شوم دیگر خواب به چشمانم نمی‌اید. پنج دقیقه مانده بود نماز قضا شود. نماز صبح خواندن ها هم داستانژ دارند. باید یک روز خاطراتم را از نماز صبح ها تعریف کنم.فلاکس چایی را می‌شورم چایی دم می‌کنم. مامان بعد نماز سریع می‌خوابد. بعد هم بابا راهی حمام میشود و اجازه می‌گیرم و از خانه خارج می‌شوم. شهر شهید میرزایی خنک است. باد خنک ان موقع صبح خیلی دلچسب است. دوری در اطراف می‌زنم و چند عکسی شکار می‌کنم. مانند شهرک شهید فکوری اینجا هم درخت کاج زیاد دارد. می‌روم به دنبال کاج.حدود پانزده دقیقه‌ای را بیرون خانه می‌گذرانم. به خانه که بر می گردم، کم‌کم بساط صبحانه دارد پهن می‌شود. صبحانه چنجه و جوجه و جگر گوسفند می‌خوریم و وسایل را جمع می کنیم و در حالی که ساعت از هشت گذشته است از در خارج می‌شویم. گشت کوتاهی در شهرک شهید میرزایی می‌زنیم. خانه ها متراژشان زیاد است، اما کهنه هستند.دقیقا یک ربع به هشت می‌رسیم میدان نقش جهان.به شقایق زنگ می‌زنم و می‌گوید تا نه می‌رسد. خانوادگی چند عکسی می‌گیریم.ساعت از نه که می‌گذرد چند باری به او زنگ می‌زنم در عرض چند ثانیه دلم هزار راه می‌رود…به افروز زنگ می‌زنم و می‌گوید نزدیک است.اول شقایق را می‌بینم. از تصوراتم خیلی بزرگ تر است. هم قدش و هم قواره اش.محکم بغلش می‌کنم. دعا های بچه های کانال گرفته بود یا خدا خواسته ی دلم را خوانده بود نمیدانم. آنقدر محکم بغلم می کند که شیره ی جانم در می‌رود. به او خاطر نشان می کنم از تصوراتم بزرگ تر است و تصوراتم در باره ی افروز را به او می‌گویم. جالب اینجاست که افروز از شقایق هم بزرگ تر است:) قد بلند و باریک، دوست داشتنی و جذاب.ف‍‌‍ِریم عینک شقایق را دوست دارم. بعدماچ ها و بغل های فراوان، راهی کاخ عالی قاپور می‌شویم. می‌رویم بلیط بخریم. بلیط فقط پنج هزار تومان است. این درحالی است که سال پیش بلیط باغ نگارستان را سی هزار تومان خریدم. باورمان‌ نمی‌شد.مسیر پرپیچ و خم است.پله هم زیاد دارد. می‌رویم بالای کاخ، اتاق موسیقی برای تعمیرات بسته است. عکس می‌گیریم. تز لحظه ها لذت می‌برم. افروز از خانمی عکس می‌گیرد، بعد نشانش می‌دهد و خانم غریبه بسیار شاد شد و افروز عکس هارا برایش فرستد.هنوز دوازده دقیقه ای به ده مانده بود که مامان زنگ زد تا ده بیایید برویم.به اصرار های شقایق راهی مغازه ای می‌شویم که دوغ و گوشفیل می‌فروشد. من انکار می کنم و شقایق بیشتر اصرار…ترکیب دوغ و گوشفیل برایم‌ غیر منتظره و غیر قابل تصور  است. تحمل یک خوراکی  شیرین با یک خوراکی  ترش سخت است.اولین مغازه‌ای که دوغ و گوشفیل دارد را رد می‌کنیم. بچه ها می‌گویند تازه نیست.به دومی که می‌رسیم، بچه ها دلشان رضا می‌دهد.پیرمرد مغازه دار انگار از ما خوشش می‌اید، دوغ هارا میگیریم کنار هم که عکس بگیریم، به ما می‌گوید که چند روز پیش چند دختر امده بودند اینجا، مثل شما آمدند از ذوغ هایشان عکس بگیرند، دوغ هارا زدند بهم.شما این کار را نکنید، دوغ هایتان نجس می‌شود.دلم برای لهجه ی اصفهانی‌اش غنج می‌رود. زیبا اصفهانی حرف می‌زند، غلیظِ غلیظ.می‌رویم ان طرف خیابان می‌نشینیم وی زمین. به شب فکر می‌کنم که قرار است برویم ولیمه جناب شهیدی پیام.اخرای خوردنمان است که مامان و بابا می‌رسند. از این همه محبت شقایق افروز خجالت زده می‌شوم، جای جبرانی ایا وجود دارد؟ من فقط برایشان عیدی کوچکی اورده ام…یک کوچه ان طرف تر ماشین پارک است، نفر جلویی که ماشین را پارک کرده، چسبانده به ماشین ما…با هر زور زحمتی که هست ماشین را از جایش در می‌اوریم و راهی می‌شویم…ساعت در نزدیکی چهار است، مامان یادش می‌رود برویم پمپ بنزین های داخل جاده. وارد شهر که می‌شویم، به دنبال پمپ بنزین می‌گردیم. در نزدیکی خانه ی مامان بزرگ یک پمپ بنزین هست. تقریبا ظهر جمعه صف طویلی جلوی پمپ بنزین است…قلبمان می‌گیرد. تهران شهر زندگی نیست، مدام وقت تلف کنی…بیشت دقیقه ای انجا معطل می‌شویم و بعدش می‌رویم به سمت خانه ی عزیز.در مواجهه اول لاغری عزیز بیشتر از همه چیز به چشمم می‌اید، عجیب لاغر شده. حلقه دستم هرچقدر تنگ تر می‌شود باز انگار جا دارد…لحظات زیبایی است دیدار های اول بعد مدت ها.ساعت از شش که می‌گذرد می‌رویم حاضر شویم برویم کشتی ارم ولیمه ی جناب شهیدی پیام. حدود یک ساعتی طول می‌کشد.راه می‌افتیم. ترافیک وحشتناک است. بابا می‌گوید تا سی سال دیگر هم تهران نمی‌اید. صلوات می‌فرستم، زیاد امام زمان و خدا را صدا می‌زنم این ترافیک لعنتی باز شود. باز نمی‌شود…قفل است قفل.مراسم از هفت تا ده شب است. یک ربع به ده می‌رسیم انجا…خیلی ها در ترافیک مانده اند.متأسفانه زنانه و مردانه جداست. بعد با مانتو رفته ایم…البته خوب شد نمی‌دانستیم، حوصله ی لباس مجلسی را ندارم.همانطور با مانتو می‌نشینیم. میوه ها را و شیرینی هارا شارژ می‌کنند.سه چهارتایی شیرینی با شربت می‌اندازم بالا، حالا سیر سیر شده ام.شام را باید چه کنم؟ بی‌بی معصومه، مادر جناب شهیدی پیام بسیار تحویل می‌گیرد. انقدر که حد ندارد. از بابا خوب می‌گوید، از ان زمان تعریف می‌کند که بابا می‌رفته با دوچرخه به جناب شهیدی پیام درس می‌داده، تعریف می‌کند یک ریال هم دریافت نکرده.مدام برایم‌ دعا می کند دانشگاه تهران قبول شوم، دقیقا مثل پدرش.بیشتر سالن فامیل های خانم جناب شهیدی پیام هستند. ارایش کرده و زیبا! اما تازه موقع رفتن موجه می‌شوم جمع تا چه حد مذهبی است. شام را می‌خوریم و جمع می‌کنیم می‌رویم.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 22:43:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف‌حال‌یک‌پسا کنکوری1</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%DB%8C-z5ee0s64pm4q</link>
                <description> قسمت۱. صبح تا ظهر     در یک سال گذشته، پا از خانه بیرون نمی‌گذاشتم مگر بر ضرورت. از دنیا ادمیانش‌ دور و دور تر شدم و از عصر انگار دور افتادم. از همان روز کنکور، جهان خودساخته ام کم کم فرو ریخت و جهان جدیدی شروع به شکل گرفتن کرد.  امروز پس از مدت های طولانی، راهی بازار بوشهر شدم. ادم ها!  چه واژه ی عجیبی... مردهایی که طلا های بسیار برشان اویزان بود، عجیب تر! از صبح دارم فکر میکنم، جنسیت بندی افعال کار درستی است یا خیر، مثلا بیاییم بگوییم مو رنگ کردن مختص زنان است و اگر مردی ان فعل را انجام دهد، کار اشتباهی کرده است درست است یا خیر یا بگوییم مردانگی مرد ها با انجام برخی فعل ها به خطر می افتد درست است یا خیر.  جواب دقیقی پیدا نمی‌کنم، اما برخی افعال روی برخی افراد نمی‌نشیند، حالا می‌خواهید به من بگویید کهن فکر، بگویید باکی نیست.     دلم می‌خواست امروز توی این هوای داغ بروم تشکر از بانوان، هوا اینجا بس گرم است و زنی که تکه پارچی ای تنش می‌کند و به تاپ و شلوارکی بسنده نمی‌کند، زن است... حتی با الجبار...  داشتم فکر می‌کردم چادر زیپ دار جواب ماجراست، اما متاسفانه پارچه چادر ها نازک است و نمی‌شود رویش حساب باز کرد...    امروز مرد هایی را دیدم که طلاهای زیادی بر سر و تنش‌ان اویزان بود. مردی را دیدم که بسنده‌ای کرده بود به چند تکه پارچه، و جای دکتر غلامی خالی زنی را دیدم لباسش عجیب بود، ترکیب تاپی که رویش لباس نازکی پوشیده شده بود. بعد از مدت ها اقای خواجه را دیدم که جای پیر شدن جوان تر شده بود... امروز ظهر بعد مدت ها مدیر مدرسه فائزه را دیدم، چنان با اعتماد به نفس در مدرسه اش راه می رفتم که هرکس من را میدید متوجه می‌شد برای ان مدرسه نیستم.  امروز گرم بود و گرم بود و گرم بود...  قسمت۲   عصر  ساعت ۳ می‌رسیم خانه، املتی می‌خوریم و می‌رم سراغ رخت خواب، اعصابم بینهایت نابود است. خراب خراب رفتیم سیمکارتم را به نام خودم بزنیم، از صبح چندبار پیام امده است که سیکارتت مسدود می‌شود. اندکی می‌خوابم، بیدار که می‌شوم سریع می‌روم سراغ جور کردن لباس ها برای مهمانی شب. ساعت شش با اتوبوس می‌روم شهر. میدان امام پیاده می‌شوم و می‌روم سراغ کتابفروشی، بهشت من!  برای شقایق چند کتاب انتخاب می‌کنم، سر جلسه است و جواب نمی‌دهد، می‌خواهم برایش سفرنامه بخرم حتی به ریحانه هم پیشنهاد خرید می‌دهم،رد می‌کند. اخر سر سفرنامه ای برای دوستی می‌خرم و می‌ایم بیرون، وقتی می‌روم کتاب هارا حساب کنم دارم با زینب حرف میزنم، می‌گویم سلامت را شده ام سیزده، مرد مغازه دار می‌خندد، شیرین می‌خندم، از خنده های پر از شکرم بدم می‌اید، دل خودم برای ان در ها غنج می‌رود، حالا انگار با هر خنده گنج مروارید را باز می‌کنم... باید کمی  فکر کنم...   با زینب حرف میزنم، کوچه ی مسجد را پیدا نمی‌کنم، سه سال پیش با حمیده ان مسجد را رفته بودم... درمورد کنکور دوتایی غر میزنیم. نماز میخوانم و اسنپ میگیرم می‌روم رستوران...  راننده که می‌خواهد جلوی میداف به ایستد من خجالت میکشم...عذاب وجدان های همیشگی...در این روز ها که وضعیت مالی خراب است، خیلی وقت ها بابت خرید هایم خجالت میکشم...  میروم بالا پیش بچه ها، اریانا می‌درخشد. اولین کسی است که از بچه ها میبینمش...  از اعتماد به نفس خودم خوشم می‌اید، بچه ها بسی رنگین اند. تنها هنرم این است که روسری صورتی سفیدی  را پوشیده ام که به رنگ پوسیدم بسیار می‌اید.  در همین اثنا فکر میکنم کاش حداقل خط چشم کشیدن را بلد بودم. یا به این فکر میکنم، کاش یکی از بچه ها تولد بگیرد که با ظاهری متفاوت حضور پیدا کنم.  و یاد دیالوگ تکراری و خنده دار بی‌حجاب خوشگل تری برخی از اطرافیان می‌افتم.  می‌روم کنار بچه ها. شادم، خوشحالم و حتی ذره ای احساس ناراحتی ندارم:)  پر انرژی و پر لبخند  به همه یاداور می‌شوم زیبا شده اند. بنظر خودم هم در حدود اسلام هنر زیادی به خرج داده ام و تا اینجا ی کار شاید کمی بیش از حد زیبا شده ام.  شام می‌خوریم،عکس می‌گیریم... حقیقتا احساس شادی می‌کنم.  معلم ها جذاب تر از بچه ها، از تیپ ها خنده ام می‌گیرد. معلم های جذابی داریم. بسیار.  بچه ها که می‌روند میرم کمک خانم پاپری. کمکش میکنم وسائل را جمع و جور کند.  اخرش هم همه چیز تمام می‌شود و باید روی داستان هتل فرزانگان بنویسم تمت. قسمت۱. صبح تا ظهر     در یک سال گذشته، پا از خانه بیرون نمی‌گذاشتم مگر بر ضرورت. از دنیا ادمیانش‌ دور و دور تر شدم و از عصر انگار دور افتادم. از همان روز کنکور، جهان خودساخته ام کم کم فرو ریخت و جهان جدیدی شروع به شکل گرفتن کرد.  امروز پس از مدت های طولانی، راهی بازار بوشهر شدم. ادم ها!  چه واژه ی عجیبی... مردهایی که طلا های بسیار برشان اویزان بود، عجیب تر! از صبح دارم فکر میکنم، جنسیت بندی افعال کار درستی است یا خیر، مثلا بیاییم بگوییم مو رنگ کردن مختص زنان است و اگر مردی ان فعل را انجام دهد، کار اشتباهی کرده است درست است یا خیر یا بگوییم مردانگی مرد ها با انجام برخی فعل ها به خطر می افتد درست است یا خیر.  جواب دقیقی پیدا نمی‌کنم، اما برخی افعال روی برخی افراد نمی‌نشیند، حالا می‌خواهید به من بگویید کهن فکر، بگویید باکی نیست.     دلم می‌خواست امروز توی این هوای داغ بروم تشکر از بانوان، هوا اینجا بس گرم است و زنی که تکه پارچی ای تنش می‌کند و به تاپ و شلوارکی بسنده نمی‌کند، زن است... حتی با الجبار...  داشتم فکر می‌کردم چادر زیپ دار جواب ماجراست، اما متاسفانه پارچه چادر ها نازک است و نمی‌شود رویش حساب باز کرد...    امروز مرد هایی را دیدم که طلاهای زیادی بر سر و تنش‌ان اویزان بود. مردی را دیدم که بسنده‌ای کرده بود به چند تکه پارچه، و جای دکتر غلامی خالی زنی را دیدم لباسش عجیب بود، ترکیب تاپی که رویش لباس نازکی پوشیده شده بود. بعد از مدت ها اقای خواجه را دیدم که جای پیر شدن جوان تر شده بود... امروز ظهر بعد مدت ها مدیر مدرسه فائزه را دیدم، چنان با اعتماد به نفس در مدرسه اش راه می رفتم که هرکس من را میدید متوجه می‌شد برای ان مدرسه نیستم.  امروز گرم بود و گرم بود و گرم بود...  قسمت۲   عصر  ساعت ۳ می‌رسیم خانه، املتی می‌خوریم و می‌رم سراغ رخت خواب، اعصابم بینهایت نابود است. خراب خراب رفتیم سیمکارتم را به نام خودم بزنیم، از صبح چندبار پیام امده است که سیکارتت مسدود می‌شود. اندکی می‌خوابم، بیدار که می‌شوم سریع می‌روم سراغ جور کردن لباس ها برای مهمانی شب. ساعت شش با اتوبوس می‌روم شهر. میدان امام پیاده می‌شوم و می‌روم سراغ کتابفروشی، بهشت من!  برای شقایق چند کتاب انتخاب می‌کنم، سر جلسه است و جواب نمی‌دهد، می‌خواهم برایش سفرنامه بخرم حتی به ریحانه هم پیشنهاد خرید می‌دهم،رد می‌کند. اخر سر سفرنامه ای برای دوستی می‌خرم و می‌ایم بیرون، وقتی می‌روم کتاب هارا حساب کنم دارم با زینب حرف میزنم، می‌گویم سلامت را شده ام سیزده، مرد مغازه دار می‌خندد، شیرین می‌خندم، از خنده های پر از شکرم بدم می‌اید، دل خودم برای ان در ها غنج می‌رود، حالا انگار با هر خنده گنج مروارید را باز می‌کنم... باید کمی  فکر کنم...   با زینب حرف میزنم، کوچه ی مسجد را پیدا نمی‌کنم، سه سال پیش با حمیده ان مسجد را رفته بودم... درمورد کنکور دوتایی غر میزنیم. نماز میخوانم و اسنپ میگیرم می‌روم رستوران...  راننده که می‌خواهد جلوی میداف به ایستد من خجالت میکشم...عذاب وجدان های همیشگی...در این روز ها که وضعیت مالی خراب است، خیلی وقت ها بابت خرید هایم خجالت میکشم...  میروم بالا پیش بچه ها، اریانا می‌درخشد. اولین کسی است که از بچه ها میبینمش...  از اعتماد به نفس خودم خوشم می‌اید، بچه ها بسی رنگین اند. تنها هنرم این است که روسری صورتی سفیدی  را پوشیده ام که به رنگ پوسیدم بسیار می‌اید.  در همین اثنا فکر میکنم کاش حداقل خط چشم کشیدن را بلد بودم. یا به این فکر میکنم، کاش یکی از بچه ها تولد بگیرد که با ظاهری متفاوت حضور پیدا کنم.  و یاد دیالوگ تکراری و خنده دار بی‌حجاب خوشگل تری برخی از اطرافیان می‌افتم.  می‌روم کنار بچه ها. شادم، خوشحالم و حتی ذره ای احساس ناراحتی ندارم:)  پر انرژی و پر لبخند  به همه یاداور می‌شوم زیبا شده اند. بنظر خودم هم در حدود اسلام هنر زیادی به خرج داده ام و تا اینجا ی کار شاید کمی بیش از حد زیبا شده ام.  شام می‌خوریم،عکس می‌گیریم... حقیقتا احساس شادی می‌کنم.  معلم ها جذاب تر از بچه ها، از تیپ ها خنده ام می‌گیرد. معلم های جذابی داریم. بسیار.  بچه ها که می‌روند میرم کمک خانم پاپری. کمکش میکنم وسائل را جمع و جور کند.  اخرش هم همه چیز تمام می‌شود و باید روی داستان هتل فرزانگان بنویسم تمت.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 23:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک‌کنکوری۷</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AA7-f8kevy9g27na</link>
                <description>سلام علیکم جمیعا. چون دیدم خیلی ها به هوای امتحان ها تو در و دیوارن‌ از غم و اندوه گفتم بیام یه نطقی‌ بکنم شاید یکم دل ها آروم گرفت:)))تابستون شاید باید آقای کبگانیان رو که عضو شورای‌ عالی انقلاب فرهنگی‌ رو‌ می‌کردیم توی گونی:)))بچه ها یه عالمه ایراد و اشکال به طرح گرفتن و ریختن سر این بنده ی خدا، ایشون هم با یه لبخند جذاب و دلبرانه، به سخنان ما پاسخ دادن?و اینطوری گفتن که ما خودمون فکر می‌کنیم و همین‌جوری طرح نمی‌ریزیم. توضیحاتی که دادن من رو قانع کرد که طرح خوبه، و اگه واقعا چیزی که گفتن عملی می‌شد، طرحی که داره انجام میشه خوب بود، ولی متاسفانه تصوراتشون‌ با واقعیت فاصله‌ی زیاد داشت:)))) و شاهد بی عدالتی های عظیم تری هستیم. حتی الان خیلی ها نمی‌تونن‌ دیپلم‌ بگیرن، چون سطح سوال ها رفته بالا و با معلم های فشل  و بی سوادی‌ که وجود داره نمی‌تونن‌ نمره‌ی ده هم حتی توی درس های تخصصی‌ کسب کنن:)))از تقلب ها و بی نظارت بودن های جلسه‌ی برگزاری آزمون نگم که پتانسیل اشک های فراوان دارم سر این موضوع:)))آقای کبگانیان‌ گفتن برای تصویب نشدن این طرح گاج یه ساختمون‌ پنج طبقه رو هدیه داده‌ بوده به نماینده ی مجلس:)))))و بدونید اگه عمومی ها برگشت هنر موسسات‌ کنکوری بوده:)))طرح شورای عالی انقلاب فرهنگی اگه با واقعیت یکی بود، قطعا و حتما به نفع بچه ها می‌شد، اما زیر ساخت هایی که وجود نداره باعث میشه عملی نشه و باید متاسفانه بگم اینو که ما مظلوم ترین‌ هستیم:))سال ما کتاب ها عوض شد:) آزمون تیزهوشان سبک و سیاقش‌ تغییر کرد و...ولی اینارو‌ از من بشنوید، از منی که بینهایت استرس دارم و داشتم:) در این حد که آزمون تیزهوشان نهم وقتی آزمون عقب افتاد، و تاریخ‌ش‌ به مرداد ماه تغییر کرد از شدت استرس و فشار عصبی غش کردم?????ولی خب نتیجه نهایتا خوب شد اینجانب راهی مدرسه‌ی استثنایی ها شد?(نمونه‌ که بودیم باشگاهی‌ که می‌رفتیم کنار مدرسه ی انسان هایی بود که مشکلات ذهنی و حرکتی داشتن، بعد همه‌ش می‌گفتیم ما استثنایی هستیم به مسخره ?) و از الانم‌ هم بگم اینه که ویرگولم‌ پرِ از متن های پر از تشویش و استرس:) من حتی الانش‌ هم هروقت مصاحبه ی رتبه‌برتر هارو می‌خونم اشک توی چشم هام جمع میشه دلم می‌خواد گریه کنم چون سر نوشت این نوع آزمون برگزار کردن هیچی‌ش مشخص نیست، نه میشه دلبست به تراز ها و رتبه های‌ قلم‌‌چی و سنجش و نه هیچی‌ دیگه...تا روزی که رتبه‌ات نیاد نمی‌فهمی‌ در مقایسه با بقیه کجایی:))))ولی چیکار میشه کرد؟ واقعا چیکار می‌تونیم بکنیم که آنقدر مظلوم و بیچاره‌ایم؟ تنها کاری که از دستمون‌ بر میاد، اینه که ناامیدی به دلمون‌ راه ندیم و به تلاشی که تا الان کردیم ادامه بدیم:) ته‌ته این استرس کشیدن ها و فشار خوردن‌ها اینه که اعصاب خودمون فقط خط خطی میشه و هیچ تغییری توش نمی‌تونیم ایجاد کنیم:) مثلا من به وضوح می‌بینم بچه ها تقلب می‌کنن:)، منی که اگه تقلب کنم درامدم‌ حرام میشه بعدا هیچ‌کاری نمی‌تونم بکنم و باید فقط شاهد این باشم که بقیه به واسطه‌ی تقلب از من جلو میفتن:) توصیه‌ام هم بهتون اینه، آزمون خراب شد بیخیالش‌ شید و بدونید بقیه هم خراب کردن:) حرصش‌ رو نخورید.فادیارو‌ هم جدی بگیرید و بهش بگید وضعیتتون‌ خیلی خرابه‌ و اگه دستتونو‌ نگیره از دست می‌رید:)شاید باید توی همون جلسه آقای کبگانیان رو بیشتر توجیه می‌کردیم که تصورشون‌ با واقعیت فاصله ی زیادی داره:) زیاد...</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 22:36:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک‌کنکوری۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AA%DB%B6-k5pdzewusjnc</link>
                <description>بسم‌الله هوالعالم‌. اولین روز از آخرین ماه بهار ۱۴۰۲ دوماه از بهار گذشت، امیدم‌ به عید بود که آن هم با سرعت هرچه تمام تر تمام شد. حتی اردیبهشت ماه طلایی هم برای‌م خزان شد و اتفاقات خاصی نیفتاد و پیشرفت های عظیمی که انتظارش‌ را می‌کشیدم رخ نداد. اما من، در این چند ماه هیچ وقت خسته‌نشدم و از تلاش دست نکشیدم...من همچنان می جنگم و به تلاش خویش ادامه می‌دهم. آینده هرچه بشود، حتما خیر است. تابستان که دوتا از دانشگاه های تهران را دیدم، خودم را در شریف تصور می‌کردم اما هرچه آمدیم جلوتر این رویا برای‌م دست نیافتنی تر شد... اما بهتر است جای گذشته در مورد این روزها، حال، زمان اکنون سخن بگویم.هر روز صبح بلند می‌شوم و وسیله هارا آماده می‌کنم و راهی کتابخانه می‌شوم و درس می‌خوانم. من تنها فردی هستم که در کتابخانه حجاب دارد، پنجره‌های اینجا پرده‌ی درست و حسابی ندارد، از حیاط آدم رد می‌شود و...گاهی معذب می‌شوم که بقیه احساسی به عملکردم‌ ندارند و شاید فکر کنم از تحجر است که اینگونه عمل می‌کنم. نمی‌دانم. گاهی با خود می‌گویم پروردگار عظیم و مهربانم تو حجاب را بر بنده‌ات واجب کردی که فقط بندگی‌اش را ببینی وگرنه‌ در بین این همه زیبا، من کجا باغ بودم!؟خلاصه انگار همه‌چیز ختم می‌شود به بندگی‌ت. گاهی که به من دستم نگاه می‌کنم، از تفاوت رنگ استخوان مچ و مچ دستم خنده‌ام می‌گیرد، یاد وصیت نامه‌ی حاج قاسم میفتم‌ که نوشته بود که هیچ چیز جز اشک بر حسین فاطمه ندارد. حالا انگار باید من بنویسم‌ هیچ‌چیز جز تفاوت رنگ استخوان مچ و خود مچ دست ندارم. فاصله‌ش میلی‌متری‌است اما همان چند میلی متر می‌شود نافرمانی از حکم باری‌تعالی! جالب است بسی. نگرانی ها و اضطراب ها می‌روند و می‌ایند، گیر می‌کنند و رها می‌شوند...ولی در کل حس می‌کنم انگار قلبم آرام گرفته‌است، قفل های‌مغزم‌ را باز کرده‌ام و ژرف تر می‌اندیشم. و بیشتر به جمله&quot; یقینا‌ همه چیز خیر است&quot;. فکر می‌کنم.امروز صبح در کانال یکی از بچه‌های اژه‌ای متنی را دیدم فهمیدم  پسرها‌ هم استرس دارند. جبل راسخ، حالا بخاطر کنکور حالش خراب است. و زیباست این سنجش و معیار! عجیب است و عظیم...دیروز اولین آزمون نهایی‌مان بود. شانزده‌ قسمت از صد قسمت کنکور‌ را دادیم رفت. نمره‌ام بد می‌شود.البته تنها انسانی نبوده‌ام که بخاطر سوال ها نالیده‌ام...این هم خیر است ان شاء الله.۱ خرداد ۱۴۰۲</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 12:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک‌کنکوری۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AA-ov26cmnfmkr0</link>
                <description>ساعت ده شب، روز بیست و یکم اردیبهشت ماه…کمتر از دوماه تا کنکور…بسم‌اللهچند ماه پیش، گفت‌وگویی بین و من و سحر شکل گرفت. نماز عشا را به جا آورده بودیم و سوار ماشینش‌ شده بودیم…مسیر را دور تر کرد تا بیش تر صحبت کنیم. جمله ای تامل برانگیز را به من گفت.آن جمله این بود: فاطمه تو آدم شادی هستی و بیشار شادی آدم توی بزرگسالی ناشی از عزت نفس و اعتماد به نفسی که داره، رفتارات‌ یه جوریه که قشنگ میشه فهمید مامانت خیلی به عزت نفس‌تون‌ احترام گذاشته…این عبارت چه ربطی به این روزها دارد؟ روزهایی که کم مانده است تا کنکور…داستان از همین‌جا شروع می‌شود، این روزها شادی های عمیقی را که همیشه تجربه کردم تجربه نمی‌کنم، این روزها حزن عجیبی وجودم را گرفته، حزن که نمی‌توان گفت، شاید استرس ! احساس نادانی مفرط وجودم را آزار می‌دهد… نمی‌گذارد آن فاطمه ی همیشه به خود مطمئن شاد باشم…نمی‌گذارد خود واقعی‌م را هر لحظه حس کنم و با وجودش‌ عمیقا شاد باشم…عبارت سحر عمیق است، حتی فی الحال که به دوستان با اعتماد به نفسم‌ فکر می‌کنم  همگی شاد اند. این به خود مطمئن بودن شادی می‌اورد، زندگی را شیرین می‌کندشاید…امشب در کنار بابا نشسته بودم و ضرب خارجی می‌خواندم. این احساسی نادانی بر من مستولی شد…بابا درس ها را خوب بلد است، با اینکه سی سال پیش پا در دانشگاه گذاشته، اما درس های من را از من بهتر بلد است…این مقایسه هم حتی من را آزار می‌دهد…نمی‌دانم! این ندانستن ها وجودم را می‌خراشد روحم‌ را پر خش می‌کند…چند باری گفته عمران بخوانم، استدلالش‌ هم این بوده است که درس هارا خوب بلد است و می‌تواند کمکم کند…می‌گوید صنایع اقیانوس کم عمقی‌ست…مهندس باید عمیق باشد…خودش بین دوستانش‌ خیلی مهندس است، به او می‌گویند که نگاهش‌ خیلی مهندسانه‌است…نمی‌دانم! چند باری هم گفته خیلی اهمیتی ندارد چه می‌خوانم، وقت آنقدر در زندگی دارم که بتوانم رشته های دیگر بخوانم…خودش همیشه از زمان انتخاب رشته‌ش یاد می‌کند، بین مکانیک و عمران و برق مانده بوده که در آخر راهی عمران می‌شود… البته با اختلاف های زیاد برق و مکانیک را هم می‌خواند و می‌شود مهندس خیلی مهندس! شاید بابا باهوش است و من آنقدر هوش ندارم که مثل او باشم…شاید بابا سختکوش‌ است و من آنقدر سختکوش‌ نیستم…شاید بابا پر تلاش است و من آنقدر پر تلاش نیستم…البته نه، من تلاش را محکم این روز ها در آغوش گرفته‌م ثانیه‌ای او را از جان جدا نمی‌کنم. نمی‌گذارد از آغوش بیرون بیاید و قدم از قدم بردارد…و اما این روزها. مدت کمی تا کنکور مانده، نتیجه مشخص نیست، حتی اگر نفر یک قلم‌چی هم شوم باز نتیجه مشخص نیست…انگار در این کشور هیچ چیز مشخص نیست…اما من همچنان، به لطف پروردگار امید دارم و تلاش را سرلوحه ی حرکت خویش قرار داده ام…می‌خوانم و می‌خوانم …امید است ناامید نشوم…ده و یازده دقیقه2121402تصمیم ها! آذر ماه، پس از شش ماه راهی ایران شدند. با تمام مشغله ها و سر شلوغی ها، بلیط گرفتیم چهار نفری راهی تهران شویم‌...اما از آنجایی که مملکت بینهایت روی نظم است، پرواز های بوشهر_تهران آن شب لغو شد. ما ماندیم و نرفتن و ماندن! حالا پس از پنج ماه دوری، دوباره دارند می‌آیند ایران...امروز مامان سه تا بلیط برای تهران خرید:) بدون من! دوماه به کنکور مونده و حس می‌کنم، ثانیه‌ها واقعا ثانیه نیستن، سر نوشت سازن...بابت هر دقیقه‌ای که از دست میدم از هدفم‌ دور و دور تر‌ می‌شم...وقتی بهم گفتن میای یا نه، خیلی جدی گفتم نه...قرار نیست کسی بفهمه چقدر دلم برای زینب تنگ شده، قرار نیست کسی بفهمه چقدر مشتاق دیدارم، قرار نیست کسی بفهمه من از اینکه تا مدت های دراز قراره نبینمشون‌ دلگیرم‌...قرار نیست:)و حتی محدثه رو هم بخاطر قرار نیست ها از اینجا ریموو‌ کردم:))))و باز همون جمله‌ی تکراری...آیا اومدن به بوشهر ارزشش‌ رو داشت؟! ارزش این همه دوری، دلتنگی و...محدثه می گفت، آمریکا رفتن برای همسرش سخت ترین تصمیم زندگی‌ش بوده...آیا برای پدر من نیز بوده؟ نمی‌دونم...اما اینو میدونم خیلی ها احمقانه‌ترین تصمیم زندگی‌مون رو از تهران به بوشهر اومدن میدونن:)و خب مهم هم نیست آنچنان! دلگیرم‌و دلتنگ...مامان بزرگم‌ چند وقتیه‌ مریضه‌... و نا اینجاییم‌...با هزار کیلومتر فاصله! دوسال پیش هم بابا بزرگم‌ مریض بود و توی روز های مریضی‌ش نتونستم ببینمش...چهل روز درگیر بیمارستان و...و وقتی رسیدیم بالای سرش، داشتن‌ می‌ذاشتنش‌ داخل خاک! همین‌قدر دردناک...و باز همون جمله‌ی تکراری، آیا بوشهر اومدن ارزشش رو داشت؟دلتنگم...زیاد بی حد بی اندازه...و باز دارم به این فکر می‌کنم، آیا روزی این دوری ها تموم میشه؟ آیا روزی دوباره کنار هم جمع می‌شیم؟از هم گسیختگی فامیلی، برای شهروند های شهری هایی غیر تهران خیلی اتفاق میفته... این جمله رو یه جایی خوندم :شهرستانی ها تهرانی میشن و تهرانی ها تهرانی می‌مونن.امیدوارم، روزی برسه که کنار هم باشیم، کنارِ کنارِ هم، بدون ترس از رفتن، بدون ترس از تمام شدن وقت، بدون ترس از هیچی...پ.ن: ممنون میشم برای مامان بزرگم دعا کنید:)?❤️</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 23:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک‌کنکوری4</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-gzqofdl7oqli</link>
                <description>حالم خوب نیست، عمیقا خوب نیست. وقتی بابا ازم‌ می‌پرسه کجا قبول می‌شی‌ با این رتبه ها، دلم می‌خواد بزنم‌ زیر گریه. دو روزه دوستم حالش خوب نیست. داشتم بهش دلداری می‌دادم که بابا رتبه‌ت خوب میشه حرص نخور. درحالی که خودم دارم سکته می‌کنم، البته خوبم اما وقت‌هایی که به دیگران فکر می‌کنم تمام وجودم پر از ترس میشه، تبدیل می‌شم به یه فاطمه ی دیگه، یه فاطمه‌ای که توکل تو وجودش هیچ جایی نداره.دارم به دیگران فکر می‌کنم، این دیگران توی زندگی همه مخصوصا ایرانی ها خیلی مهمن‌...خیلی زیاد ولی کاش توی این یه مقوله خاص دیگرانی وجود نداشتن، کاش هیچ کس رتبه‌ی کنکورمون‌ رو نمی‌پرسید، کاش هیچ کس براش مهم نبود کجا قبول می‌شیم، کاش هیچ کس...با تموم وجودم دلم یه ندای آسمانی می‌خواد بهم بگه من هستم، من هستم تو سکوت کن فقط سکوت کن. مثل همون ندایی‌ که به مادر عیسی (ع) گفت...دلم می‌خواد یه ندایی‌ بیاد و بهم بگه ما دیدیم تلاش هاتو، دیدیم چیکار کردی، به دیگران فکر نکن ما هستیم ما بیناییم‌.البته که اینا گفته شده، البته که هست...البته که خدا بیناست و می‌بینه...اینا رو درحالی دارم می‌نویسم که چشمام پر از اشکه...امروز صبح واقعا بهم ریختم. توی ماشین که داشتیم میومدیم چند قطره اشک هم ریختم ضمیمه‌ی کار. من آدمی نیستم که گریه کنم. سال تا سال توی هیئت و روضه اشکم در میاد...اما حالا، وقتی مصاحبه ی رتبه برتر هارو می‌خونم، وقتی ازم‌ می‌پرسن کجا قبول می‌شی، وقتی حرف از کنکور و درس می‌شه، دلم می‌خواد بخزم‌ توی یه گوشه و ساعت ها گریه کنم...وقتی به سالی که گذشت فکر می‌کنم، دلم می‌خواد اشک بریزم‌ و اشک بریزم. حقیقت اینه که من از نتیجه نمی‌ترسم، اما این دیگران تو زندگی انقدر‌ پر رنگن‌ که تمام وجودم پر از ترس میشه از نتیجه...کم مونده تا کنکور کم مونده...نهایت‌ش، میخوام بوشهر قبول شم دیگه، مگه ته ته خراب کردنم چیه؟ یه آزمون دی‌ای دادیم و در جریان وضعیت خودمون هستیم...اما...خب بگم از دیگران. مسئله حتی دیگران هم نیست، مسئله محکوم شدن به تلاش نکردنه‌ به نجنگیدنه‌.من تلاش و کوشش اصل زندگی‌مه، یکی از اصولی که هیچ وقت هیچ وقت دلم نمی‌خواد ازش دور بشم، دلم می‌خواد تا آخرین لحظه ی عمرم‌ تلاش کنم... اما انگار این وسط یه چیزی گم شده، من برای چی و کی دارم تلاش می‌کنم؟ برای بقیه؟ برای خدا؟ برای خودم؟ دو مورد بالا دیگران توش جایی ندارن.من اگه حتی هیچ‌جا هم قبول بشم، ته‌ش مثلا برم‌ آزاد یا یه سال دیگه بمونمپیش خدا سر بلندم‌ و از ازمونم‌ با موفقیت اومدم‌ بیرون‌ پس دلیل این همه بغض خفته تو گلو چیه؟ مشکل همه از توکله‌...درگیرم، آشفته ام، در حالی که ارومم‌ دارم انگار از استرس جون میدم و چقدر از این حال و احوال خودم متنفرم. عمیقا و شدیدا. حس اینو دارم که یه شونه  می‌خوام سرم‌ رو بذارم و زار بزنم... اما...باید انگار جمع کنم برم درخونه‌ی خدا...هعی‌ امان.نمی‌دونم چی خیره، چی صلاحه‌ چی فلان چی بهمان‌ امیدوارم خیر ترین ممکن رقم بخوره و تلاش هام نتیجه‌ای بده که خدا بیشتر از همه راضی باشه. نمی‌دونم منی که توی بیشتر قسمت های زندگی‌م توانایی‌ ایگنور‌ کردن ملت رو به بیش ترین حالت ممکن داشتم، چرا توی این یه‌ مورد اینطوری شدم‌... شش اردیبهشت ۱۴۰۲</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 19:15:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعا با طعم پسته‌شکری</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C-mpbovi2pvtzp</link>
                <description>دعاها۱/پروردگارا یه عالمه جمکران،مشهد،شهر ری،کربلا،نجف،قم‌ و هر مکانی که میشه زیارت کرد برای ما بنویسصدای متن: امیننننننن۲/پرودگارا، همه ی اون دوست‌هایی که مجازی‌ان‌ رو به حضوری تبدیل بگردان‌صدای متن: آمیییییننننن۳/پرودگارا، کنکوری هارا یاری فرما، که جدی تر و قوی تر تلاش بکنندصدای متن: آمیییییییننننن‌نه نشد بلند تر‌_آمییییینننننننننننننن۴/پرودگارا روح های ازدواجی سرگردان را به هم برسان(دیگه صدای متن زیاد شد، بلندگو‌ ها ترکید) ۵/پرودگارا، دوستانمان‌ مزدوج شوند، خانه خالی گیر بیاوریم‌ دورهمی‌های متعدد بگیریم‌.۶/پرودگارا، یک عالمه‌ برای ما رشد، تلاش بنویس۷/پرودگارا، مارا به شکلی تبدیل گردان که خود دوست داری، یه دونه انسان صورتی قشنگ‌مشنگ‌ که کلی کارای خوب انجام میده نور بالا می‌زنه! ۸/پرودگارا، در سنین بالا، شربت شهادت خوشمزه برای ما آماده گردان.۹/پرودگارا، ما در سال اینده، زیاد برویم زیارت استاد و از محضر ایشان درس  مرس های زیادی یاد بگیرویم‌.۱۰/پرودگارا، برای ما، اخلاق نیکو، بفرست، یک جوری که بنشیند بر دیوار روح‌مان۱۱/پرودگارا، دکمه‌ی غر زدن‌هایمان‌ را خاموش گردان.۱۲/پرودگارا، برای ما کیلو کیلو هیئت محمود کریمی، حاج منصور ارضی، حاج قربون، میثم مطیعی، آقای پناهیان، حسین طاهری، حاج مهدی رسولی و....بنویس۱۳/پرودگارا، کلی گردش، پارک،پارتی،عشق و حال، هوای خوب برای ما یادداشت بفرما.۱۴/پرودگارا، سال پر کتابی سال پیش رو رو قرار بده، کلی کتاب بخونیم خفه شیم.۱۵/پرودگارا، برای ما، ارتقای معنوی بنویس، و یاری‌مان ده، که کلی ارتقا پیدا کنیم  و تبدیل به بنده پرومکس‌ پلاس شویم:))))۱۶... دیگه فعلا همین، بعدا میام اپدیت‌ میکنم.حالا اینارو شوخی جدی گفتم. اما اولین دعام‌ ظهور امام زمان‌ عزیزمه‌.دومین شفای بیماراست، اگه براشون‌ خیره و برطرف شدن گرفتاری هاست:)سوم هم که ته ته دعا‌هام‌ه. برای خودم دعا می‌کنم خدا من رو ببخشه‌ و کمکم‌ کنه بنده‌ی خوبی براش‌ بشم:)و خلاصه یه عالمه دعای دیگه هم بین من و خدا رد و بدل میشه که شما نمی‌خونید:)شب قدر آخری.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 18:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشفتگی|قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-us1twflxiwrr</link>
                <description>دارم به مرد های زندگی ام در ذهن نگاه می‌کنم، گریه آنها را زمان به خاک سپردن‌ پدربزرگ‌م دیده‌ام.یک بار دیگر هم زمانی که تلویزیون داشت فیلم غم انگیز و عرفانی پخش می کرد گریه عمو‌ را دیده‌ام. و یک بار دیگر گریه ی دایی را اما هرچه بوده بقیه، اشک بر حسین فاطمه بوده است...با خودم مرور می‌کنم این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست؟که جبل های راسخ زندگی، وقتی یادش می‌کنند، پسر بچه‌ای می‌شوند که پدرشان بدجور آنها را دعوا کرده...مرد ها که گریه می کنند، وجودم می‌لرزد، حداقل من تاب و توان دیدن گریه آنها را ندارم.انگار که ماوایی‌ فرو بریزد...همین‌قدر ساده! واقعا این حسین کیست؟ واقعا کیست؟ ................از شدت استرس دارم جان می‌دهم، از صبح از درد زمین و زمان را گاز گرفته ام. دوتا قرص مسکن خورده ام و فی الحال که ساعت از یازده گذشته‌است کمی آرام گرفته ام. یک چهارم ماه به درد می گذرد شاید هم بیشتر! البته به این دردها باید سردرد هم اضافه کرد...استرس از مون قلم‌چی واقعا اذیت‌م می کند، نوشته‌ی هلیا می آید جلوی چشمم...تراز های عموهاشم بعد باز فکر می‌کنم چقدر از قلم‌چی متنفرم یکسال است که به استرس ازمون ها زمان می‌گذرانم‌...یکسال است که از استرس خفه می شوم.‌‌..امان امان واقعا.خدا خودش بر من مسکین رحم‌ کند...۲۳ فروردین ۱۴۰۲</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 23:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفتگی|قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-oqta3sdj0lf3</link>
                <description>حالا نمی‌دانم آخرین باری که خانوادگی مهمانی دعوت بودیم چه زمانی بود. گمان می‌برم‌ شش ماه پیش تابستان بود. سیلی از مهمانی ها به راه بود و اینجانب در بستر مریضی تنها در خانه به سر می‌برد‌ و بقیه‌ی اهل خانه تشریف می‌بردند‌ مهمانی! من مهمانی دوست دارم، من برون‌گرا عاشق حرف زدن و دوست شدن و گفت‌وگو‌ کردن است! اما امشب اینجانب به دلیل سیلی از درس ها مجبور شد دل بکند و بلند شود و برود پای درس هایش! تقریبا سه سال است که از خاستگاری، دوست مامان می‌گذرد. ان موقع درست نمی‌دانست چند سالم است و من را برای‌ پسر دایی‌ش خاستگاری کرد.همیشه من را جور دیگری دوست داشت و حالا هم بسیار به من محبت می کند. اما به دلیل آن خاستگاری هنوز احساس خوبی به محبت های‌ش ندارم. انگار وقتی یاد آن زمان میفتم قلبم چرکین می‌شود که نکند هنوز بنده ی خدا به این فکر می‌کند که من کنکور دهم و باز حرف خاستگاری را پیش بکشد:) آخر من از دوری خسته ام! دلم هوای شهر آلوده ام را کرده...دارد می‌شود پانزده سال ! خب امشب پس از مدت ها رفتیم مهمانی، میزبان حسابی زحمت کشیده بود و همان زمان کمی که آنجا بودم بسیار به من خوش بگذشت:) بحث ازدواج و جای دیگر زندگی کردن شد...شوخی های بی مزه ی بقیه‌ اذیتم‌ می کند، مخصوصا با این یکی که عروس بوشهر شوم:)  شاید دغدغه‌ی احمقانه ای باشد اما من وقتی یاد آقای فتاحی‌ میفتم‌ که دخترش عروس بوشهر شد و خودش و بقیه دختر هایش رفتند تهران...نمی‌خواهم دور زندگی کنم... خانواده یک بخشی از ماجراست، و قسمت دیگر کار کردن در انجمن اسلامی و بنیاد شهید پالیزوانی من را مدام به تهران می‌کشد...البته نمی‌دانم خیر چیست... نمی‌دانم.با ریحانه که حرف از ازدواج می‌شد، می‌گفت بوشهری گیر بیاور که نخواهد بوشهر بماند:) دلم نمی‌امد تاکید کنم من با آدم اهل ولایت خودمان دوست دارم مزدوج شوم:) به همین‌ زیبایی:) متاسفانه یا خوشبختانه در ولایت ما داستان ازدواج با دیگر ولایت ها متفاوت است. حوصله ی فرهنگ جدید ندارم. اما با این حال، با تمام ترس هایم‌ جرئت تاکید بر هم  ولایتی خودمان را هم ندارم. ان شاء الله خیر است! ......کنکور روی اعصاب و روانم تاثیر ها گذاشته! آنقدر دل نازک شده ام که خدا می‌داند، زود ناراحت می‌شوم...خدا آخر عاقبت مارا ختم به خیر کند... ...... محدثه اردیبهشت از آمریکا می‌اید، دیشب داشتیم با زینب حرف می‌زدیم. دلم برای خنده هایش‌ آب می‌شود. دلم برایش تنگ شده زیاد زیاد...اما چه کنیم که ما دوریم و این جانب کنکور دارد...کنکوری بس سخت شاید! امیدوارم نتیجه جوری شود که بگویم دست مریزاد‌ تلاش هایی که با توکل بود نتیجه داد و همه ی نرفتن‌ ها و نشستن ها در خانه خوب شد...امیدوارم خدا این را هم ختم‌ به خیر کند..........ازدواج هم چیز عجیبی است، به قول یکی از دوستان یکی که می‌آید نمی‌رود! چه وحشتناک و حوصله سر بر.واقعا کنکور آدم را به کجا نمی‌کشاند! همینم‌ کم مانده بود بشینم‌ نصف شبی به ازدواج فکر کنم. خب حاجی جان، یکی بیاید، مارا از دست کنکوری رهایی بخشد!. یک آقای دکتر مثلا! ......آشفتگی مارا به کجا نمی‌کشاند...امیدوارم خیر باشد نتیجه هرچه هست. و خدا کمک کند جدی تلاش کنم. به قول همان مسئول انسانی بوس به کله‌تون:) ...... گروه را بعد از مدت ها باز کردم. دلم می‌خواست بگویم یکی در بوشهر برای ما فامیل پیدا کرد، جایزه‌ دارد. هیچ کس نیست، هیچ‌کس...کاش خاله فاطمه از بوشهر نرفته بود. درست است که کم آنهارا می‌دیدم. درست است که فامیل نزدیک نبودند...اما خب ولی فامیل که بودند! خدا خودش به خیر بگذراند... ....... ۲۲ فروردین ۱۴۰۲ بیست رمضان</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 12:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک‌کنکوری۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-vkv4jlvvxayi</link>
                <description>حالا شاید در این شب قلم‌چی که ساعت از یک بامداد گذشته، تصمیم گرفته ام داستان امدنمان‌ را به بوشهر بنویسم، دراین شبی که از حق به جانب بودن کسی خشمگینم، در این شبی که از تفکر در شهر خودم بمانم پیشرفت نمی‌کنم ناراحتم!نمی‌دانم آزمون فردا چطور می‌شود، امیدوارم حداقل پیشرفتی حاصل شود و حتی اگر تراز آزمون شبیه پیش آزمون قلم‌چی شود، راضی‌ام! سرتان را درد نیاورم و بنویسم.بابا، سال هفتاد و یک کنکورش را داد و راهی عمران خواجه نصیر شد، ان زمان عمران رشته‌‌ی بالایی بود و بعد از الکترونیک، گمان می‌برم، دومین رشته ی پرطرفدار بود. با اینکه رتبه‌ای حدود چهارصد را کسب کرده بود، تصمیم گرفت شریف را فراموش کند و عمران خواجه نصیر بخواند! درس را که تمام کرد، راهی سربازی شد تا به وطن‌ش خدمت کند:)در همان حال، با حضرت مادر مزدوج شد و پس از اتمام سربازی و مشغول به کار شدن، تصمیم گرفت دانشجوی ارشد شود! او که بعد از این همه مدت آب دیده شده بود، ارشد‌ش را در جای بهتری قبول شد و دانشجوی عمران گرایش محیط زیست دانشگاه تهران شد.درس را تمام کرد و کار کرد و کار کرد تا شد سال هشتاد و چهار! حدود یک سالم بود که بابا تصمیم گرفت، مسئولیتی از طرف تهران در بوشهر بپذیرد و خانواده اش را جمع کند و بیاورد بوشهر. ان زمان جایی که ما زندگی می‌کردیم ته بیابان بود! اما این روز ها، تقریبا چسبیده‌ایم به شهر، حسابی آباد شده است.خلاصه امر اینکه تشریف آوردیم به خطه‌ی جنوب که اینجا، از سید ها بی نصیب نماند! اندکی بگذشت و بابا کار می‌کرد. بعد از آن جایی که عطش درس خواندن داشت، همزمان با کاری که در بوشهر داشت، به سراغ دانشگاه رفت و کرسی تدریس عمران را به دست گرفت و خودش دانشجوی برق دانشگاه آزاد بوشهر شد! بعد که کارشناسی دیگری را در بغل گرفت، سال نود، خانواده را باز برداشت و برگشت به تهران.ان زمان هم عطش درس خواندن داشت اذیت‌ش می‌کرد و باید راهی برای خاموش کردنش‌ می‌یافت. ان موقع حضرت پدر، دانشجوی دکتری عمران شد! البته در تهران به کار های دیگری هم مشغول بود که در فرصتی دیگر و در قسمتی دیگر خدمتتان‌ خواهم گفت. دکتری را به جایی رساند و باز دست‌جمعی با کوله باری از تجربیات به بوشهر برگشتیم که حضرت بابا هم سرکار برود و هم پروژه‌ی دکتری‌ش را به ثمر برساند.حقیقت دکتری بابا برای همه‌مان طاقت فرسا بود. استاد سختگیری داشت که هر دقیقه از جایی از کارش ایراد می‌گرفت. ان زمان که دانشجو بود یادم است یک ماهی ما بوشهر تنها بودیم و بابا برای کار های دکتری‌ش رفته بود تهران. خلاصه با هر زحمتی بود دکتری‌ش را گرفت ...فکر می‌کردیم دیگر عطش‌ش خوابید! اما اشتباه می‌کردیم! باز کمی گذشت و بابا دانشجوی مکانیک دانشگاه پیام نور شد! و پس از آن هم رفت و آنجا برای تنوع عمران درس داد...??????فی‌الحال، فردای قلم‌چی‌است، مثل همیشه بعد آزمون ها ناراحت و غصه دارم. حسرت یک شادی بعد از آزمون بر دلم مانده، روح‌م پر است از خش های کوچک و بزرگ، مثلا چه می‌شود من بعد از آزمون شاد باشم؟ چه می‌شود هان؟ البته بیشتر از همه باید یقه‌ی خودم را بگیرم و از خودم بازخواست کنم، اما من کم نمی‌گذارم...نتیجه هیچ وقت مثل انتظارم نمی‌شود، نه عزیز من نمی‌شود....استرس ها و شرم ها و نگرانی ها هم روی‌ش چرا؟ چون من باید تهران قبول شوم و دلم نمی‌خواهد در رشته‌ی بدی درس بخوانم...نه نمی‌خواهم...اما انگار این تراز و رتبه ها نمی‌گذارد به تهران رفتن جدی تر فکر کنم...انگار باید بروم آنجا علوم پایه بخوانم...عمیقا ناراحتم از این باب...دوهفته‌ی دیگر هم تلاش می‌کنم، باز هم تلاش می‌کنم امیدوارم نتیجه‌ی خوبی حاصل شود...من همچنان تلاش می‌کنم....??????حالا نه سال است که بنده‌ات شده ام، نه سال است که روزی سه وعده، سر بر خاک گذاشته و حمد و ثنایت‌ را به جا می‌آورم...نه سال است که من مکلف شده‌ام، برای تو بندگی کنم. نه سال است رسما‌ بنده‌ات‌ شده ام...پرودگار من، در این نه سال، برای‌ت بنده‌ی خوبی نبوده‌ام‌. تلاش کرده‌ام برای‌ت خوب بندگی کنم، اما همیشه در بندگی برای تو بد عمل کرده‌ام. همیشه بار گناهانم سنگینی کرده‌است...همیشه تلاش های‌م در راستای خوب بودن، نهایتا بد شده‌است. محبوب من، من می‌خواهم حالا پس از این نه سال دوباره متولد شوم. بندگی و مسیر جدیدی را در امشب شروع کنم...نه سال پیش، اولین بار روزی مثل دیروز روزه‌ گرفتم...نه سال پیش چنین روزی حجاب بر سر کردم، نه سال پیش برای اولین بار، به طور جد نماز خواندم...من برای بندگی تو همیشه به دنبال دلیل گشتم. پیش از شانزده رمضان هرکس ایراد و اشکال وارد می‌کرد که فاطمه بزرگ شده‌ای، نمازت، روزه‌ات حجابت... زبانم‌ دراز بود که من مکلف نشده‌ام. هنوز مانده‌است...محبوبم‌.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 23:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز موعود چه بسا!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%A7-fjc5mkkvx6gi</link>
                <description>ده روز پیش از برگزاری رویداد، روز آغاز ثبت‌نام: مستقیم  بروید  آخر مطلب...حالا کم کم باید بپذیرم دانش آموز رستا بودن تمام شد، دانش آموزی تمام شد، مدرسه تمام شد، سال تمام شد...دچار بحران شده‌ام. همه چیز تمام شد یک‌هو باهم...پارسال بعد از مدرسه تابستانه گفتم خب فاطمه جان بار اخری‌است که طعم دانش آموز رستا بودن را می‌چشی، عمیق حس کن، عمیق بگذران، خلاصه استفاده های‌ت را بکن دختر...اما از ذوق مهر همان سال متن ورودی عید را نوشتم. عید که شد رستا برای ما رویداد نگذاشت. رفت سراغ کوچکتر ها. حتی اگر رویداد هم بود، من عید مهمان داشتم...گفتم دیگر تمام شد. پایان یافت. آمدیم جلوتر‌، شد شهریور ماه.هوایی شدم برای رفتن. تازه برگشته بودیم بوشهر...با اختلاف یکی دور روز بعد از رویداد هم باز باید برمی‌گشتم تهران. کنکوری بودن هم این وسط داستان‌.اریسا گفت بیا برویم‌...از او اصرار و از من انکار.نشد. و دانش‌آموز رستا بودن‌ برای‌م جدی جدی تمام شد. کلا همه‌چیز یکهو تمام شد. با اینکه بز بچگی دوست داشتم زود بزرگ شوم‌ ولی حالا در این روز ها، می‌ترسم. اینکه تا چندی دیگر کنکور داده ام و دانشگاه رفته‌ام ودر نگاه بقیه می‌شوم آدم بزرگ! چه واژه‌ی ترسناکی حقیقتا! بعد یکهو بار تمام اشتباهات می‌آید روی دوش خودم. دیگر کسی نمی‌پذیرد فاطمه بچه است، خام است، ناپخته است می‌تواند اشتباه کند...او دیگر حالا بزرگ شده است. دبستان را تمام کرده است، راهنمایی را تمام کرده است، دبیرستان را تمام کرده است...او حالا حتی از سد کنکور هم گذشته است. خب بزرگ شده است دیگر! احتمالا نمی گویند فاطمه بچه‌است، در مدرسه به او یاد نداده‌اند چطور بزرگ شود، بزرگانه رفتار کند، اشتباه که می‌کند نترسد، شجاع باشد، بار مسئولیت بپذیرد. فاطمه تازه با شروع سال دیگر باید تجربه کند...از بزرگ شدن که بگذریم این روزها، عجیب می گذرند. از شوق علم‌شو دلم می‌خواهد روز شمار بگذارم. بعد هم بشود نهایت یک روز! از وقتی حرف برگزاری رویداد شد به مامان و بابا گفتم یک روز نیستم. می‌خواهم بروم‌ گردش.هرچه التماس می‌کنم. یک روز مامان نمی‌شود دو! خب حق هم دارد، نگران است. دخترش کنکور دارد.همیشه روز تولدم از ذوق مریض می‌شدم. یادم نمی‌آید تا ششم دبستان یک بار در روز تولدم خوب بوده باشم. از ذوق حالت تهوع شدید می گرفتم و کیک های تولدم را نمی‌خوردم. حالا هم انگار باز ترس دارم از ذوق، کیک نخورده بمانم. ذوق دارم و منتظرم...اما ترس نرسیدن که رهای‌م نمی کند! روزهای عجیبی می‌گذرند خلاصه.کابوس های‌م زیاد می‌شوند که کم نمی‌شوند. یک شب کابوس شیمی می‌بینم و یک شب حسابان. با اینکه درس خواندن زیباست. تلاش زیباست. جنگیدن‌ زیباست... اما این کابوس ها، نازیباست...دلم می‌خواهد کش بیایند، نمی‌خواهم بزرگ شوم نمی‌خواهم یک هو با تمام خامی‌ام روی‌م حساب های ویژه باز کنند.نمی‌خواهم روی برگه‌ی دانش آموز رستا و علم‌شو بودن‌ بزنم‌ &quot;تمّت&quot;...ما انگار باید بپذیرم... دنیا انگار دنیای پذیرفتن هاست. پذیرفتن های تلخ! چه پیش می آید زین پس؟ نمی‌دانم،. امیدوارم هرچه باشد خیر باشد. #رستا #علم‌شو#شرح‌حال۲۵ اسنفد ۱۴۰۱.روز  نه فروردین ماه : سکانس اول: به ریحانه پیام می‌دهم، ساعت تست کارگاه فردا را می‌پرسم. اما با پیامی دردناک مواجه می‌شوم. رویداد لغو شده. پس از ده روز تعداد ثبت نامی ها حتی به بیست هم نمی‌رسد و تصمیم می گیرند رویداد را به زمان دیگری منتقل کنند. ده روز پیش، دقیقا همان روزی که شروع ثبت نام اعلام شد این نوشته را نوشتم 《از بزرگ شدن که بگذریم این روزها، عجیب می گذرند. از شوق علم‌شو دلم می‌خواهد روز شمار بگذارم. بعد هم بشود نهایت یک روز! از وقتی حرف برگزاری رویداد شد به مامان و بابا گفتم یک روز نیستم. می‌خواهم بروم‌ گردش.هرچه التماس می‌کنم. یک روز مامان نمی‌شود دو! خب حق هم دارد، نگران است. دخترش کنکور دارد.همیشه روز تولدم از ذوق مریض می‌شدم. یادم نمی‌آید تا ششم دبستان یک بار در روز تولدم خوب بوده باشم. از ذوق حالت تهوع شدید می گرفتم و کیک های تولدم را نمی‌خوردم. حالا هم انگار باز ترس دارم از ذوق، کیک نخورده بمانم. ذوق دارم و منتظرم...اما ترس نرسیدن که رهای‌م نمی کند!》در آن نوشته اعلام کرده بودم بابت این آخرین دانش آموز بودن ذوق دارم و دارم غم می‌کشم که این بار بار آخر است. اما با برگزار نشدن رویداد بار آخری هم دیگر وجود ندارد. دوماه تلاش و تقلا، یک‌هو دود می‌شود می‌رود در آسمان! غمگین می‌شوم برای زحمت کشیده شده و ذوق های کور شده! اما دل خوشم که در زمانی دیگر کار راحت است. خلاصه آن همه ذوقم‌ برای آن یک روز، پودر می‌شود و تمام! تمّت‌ی روی رویداد می‌زنم و می‌روم دنبال کارم...سکانس دو: با یکی از بچه های علم‌شو راجع به لغو شدن رویداد حرف میزنم. صحبت از دورهمی‌ به میان می‌آید. شاد می‌شوم و خرسند از اینکه شاید برادر کوچکتر فرد مذکور که با او حرف زده‌ام را ببینم! البته ذوق‌زدگی‌ام هم بیشتر به دیدار فاطمه و بقیه بر می‌گردد. از این بقیه دو نفر حاضر نمی‌شوند! آن یک نفر دیگر که جمعا می‌شود سه نفر از شهرشان به بوشهر نیامده! سکانس سوم: ریحانه پیام فرستاده شده درمورد رویداد را می‌فرستد توی پیامک. اولش ذوق می‌کنم و اکلیل چشمانم زیاد می‌شود. اما ناگهان یاد این میفتم منِ کوچک بین آن همه آدم بزرگ چه می‌خواهم!؟ بروم اصلا آن میان چه بگویم...یکای بابایی به خود می‌گویم! ریحانه هم جواب مثبت آمدن نمی‌دهد. من می‌مانم و یک دنیا چرا نمی‌شود که بشود! همان جا به اریسا پیام می‌دهم. تا عصر جواب نمی‌دهد. اصلا پیام به دستش نمی‌رسد...من می‌مانم و یک دنیا انتظار کشیدن که بیا خواهر‌ جواب من را بده! سکانس چهارم: شب تلگرام را که باز می‌کنم میبینم علامت لایک را کوبیده. شاد،مسرور می‌شوم که می آید. صحبت که می‌کنیم درگیر و دار مشاوره‌اش هست. شاید بتواند جای‌ش را عوض کند شاید هم نه! سکانس پنجم: از صبح که بیدار می‌شوم. پر شوق، پر ذوق و پر استرس‌م. صحنه ی ورودم را به جمع تصور می‌کنم. خنده‌ام می‌گیرد. بعد خجالت می‌کشم و آب می‌شوم می‌روم توی زمین! نمی‌دانم از کی تا به حال آنقدر خجالتی شده ام که هنوز به هیچ‌کس نرسیده با تصور ورود به جمع مدام آب می‌شوم! برگشته‌ام انگار به عالم کودکی...اما هرچه فکر می‌کنم من هیچ وقت آدم خجالتی نبوده ام! این خجالت ها و آب شدن ها از کجا می‌آید نمی‌دانم! سکانس ششم: ساعت چهار عصر است. هنوز جواب قطعی از اریسا نیامده. من مانده‌ام. یک دل می گوید اگر نیامد برو، یک دل دیگر می‌گوید کجا می‌خواهی تک و تنها بروی بین آن همه غریبه! البته که همه غریبه نیستد. بین آن همه آدم بزرگ! البته که همه بزرگ نیستند...خلاصه دل دل می‌کنم دیگر! بین رفتن و نرفتن. ماندن و گذر کردن! سکانس هفتم: اریسا می‌گوید میاید، شاد و خشنود می‌شوم. اخ ببخشید خشنود که نمی‌شوم؛))))سکانس هشتم: به ریحانه زنگ می‌زنم. می‌گویم بلند شو بیا دختر، دکتر را ببین دکتر دیگر گیرت نمی‌آید ها! به حماقتم‌ می‌خندد‌. معلوم است که شوخی می‌کنم. می‌گویم دکتر شریفی از نزدیک دیده‌ای؟ پاشو بیا دیگر! اما جواب همچنان نه‌ هست! راه به جایی نمی‌ برد‌ شوخی مسخره‌ام.سکانس نهم: با اریسا ساعت شش جلوی‌ مدرسه قرار می‌گذاریم. او می‌رسد اما من نه! می‌نشیند جلوی در. صبر می‌کند تا نرگس بیاید و بعد می‌رود داخل! شرمنده می‌شوم برای این همه بی برنامگی و...سکانس دهم: بلاخره شش و نیم می‌رسم جلوی در. توی حیاط که می‌رود همه جا آرام است و خبری از آدمی نیست که بوی دور همی بدهد. از سرایدار مدرسه آدرس دور دوم را می‌پرسم. به آن طرف حیاط که یک در کوچک دارد راهنمایی‌ام می‌کند. هیچ کس این طرف نیست. هیچ کس آن طرف نیست! می‌ترسم حقیقتا! هوا هم دارد تاریک می‌شود و اینجا هیچ کس به هیچ کس است!سکانس یازدهم: از در که می‌گذرم. وارد که می‌شوم چشمانم دنبال آشنا می‌گردند اما آشنایی یافت نمی‌شود! نه نمی‌شود. چند بچه ی کنکوری احتمالا توی حیاط اند. دارند چه می‌کنند هم نمی‌دانم. از اینکه بلاخره شهید بهشتی معروف را دیده‌ام شادانم! خشنود هم شاید باشم! اخ ببخشید نه نیستم...مدرسه ی خودمان را با اینجا مقایسه می‌کنم. اینجا در و دیوار ش بیشتر دخترانه‌ است! شاید این سنتی بودن من را یاد دختر ها می‌اندازد. مدرسه‌شان اصالت ایرانی دارد و مدرسه ما پر تجمل است امروزی‌. من این سبک و مدل را بیشتر می‌پسندم. هرجا که بوی تجملات بدهد من را آزار می دهد...سکانس دوازدهم: بلاخره راه را پیدا می‌کنم و میروم‌ بالا. چند صلوات می‌فرستم که قلبم نیاید توی حلقم! باز با خودم مرور می‌کنم که من از کی تاحالا انقدر‌ خجالتی شده ام!؟ از کی تا به حال انقدر الکی توی زمین آب می‌شوم. دوباری‌ آرام سلام می‌کنم. اما بار سوم به همگی سلام می‌کنم و می‌روم کنار اریسا می‌نشینم. ذوق زده‌ام:) عاه‌ دکتر شریفی از نزدیک ندیده بودم. حالا این روزها که کنکور شده است مسئله‌ای مهم. همه چیز انگار کنکوری شده. حتی ذوق زدگی های‌م هم یک‌جور هایی به کنکور ربط دارد...شریفی می‌بینم اکلیلی می‌شوم! مسخره‌است عمیقا و واقعا.چند بار به اریسا می گویم عه‌ نگاه کن دکتر است! اریسا گوش زد می‌کند آرام همه فهمیدند...سکانس سیزدهم: می‌خواهند آش را دختر ها تقسیم کنند. از اینکه درست بلد نیستند مدیریت پخش کنند میفهمم هیئت نرفته‌اند:) حداقل اگر رفته اند در پخش نبوده اند و یا حتی مهمانی های بزرگ. ظرف های اش کشیده شده جلوی‌شان است و انگار خیلی راه دستشان نیست سریع رد کنند به بالای مجلس که برادران گشنه نمانند. مانده ام حقیقتا! نمی‌دانند باید چه کنند. خدا آخر عاقبت بچه‌های ما را با مادر هایشان ختم به خیر کند...سکانس چهاردهم: می‌روم از پایین ملاقه‌ بیاورم برای یاری. اذان تمام شده و کسی درست افطار نکرده. نهایتا خرما! مدیریت پخش واقعا افتضاح...حتی دلم می‌خواست اینجا را هم مدیریت کنم...امان امان. خانم مدیر کوچک؟! چه بسا! سکانس پانزدهم: یک سوم ظرف را آش می‌کشم و تقریبا بدون نان می‌خورم...اریسا می گوید میمیری انقدر‌ کم غذا می خوری‌...می‌گویم آری تا آخر ماه رمضان احتمالا از کم خوری تجزیه شوم...سکانس شانزدهم: از اذان خیلی گذشته می‌روم دنبال فاطمه می‌بینم مشغول پر کردن فلاکس‌ چای‌ است. ناراحت می‌شوم‌ که بنده ی خدا هنوز افطار نکرده و از اذان حالا خیلی گذشته است. می‌خواهم کمک‌ش کنم که می‌گوید تمام است و الان می‌آید. وقتی می‌آید سریع از پای سفره بلند می‌شوم‌ و می‌گذارم بنشیند.چایی آورده شده اما هنوز دم نکشیده! مدیریت پخش را کاش می‌گرفتم دستم. شاید اینطوری کمتر حرص می‌خوردم! سکانس هفدهم: اریسا می‌رود که به مشاوره برسد. سفره را جمع کرده ایم و عکسی دست جمعی می گیریم. حالا میفهمم چرا پارسال شخص مذکور ( در ذهن ذکر شده) حرف از دورهمی می‌زد، با خودم می‌گفتم خب دلش برای دوستانش‌ تنگ شده است و می‌خواهند جمع شوند. اما دلتنگی را معنا نمی‌کردم. اما حالا نیامده دارم فکر می‌کنم این جمع دلتنگی هم دارد! آری دارد...می‌دانم یکی‌شان تا چندی دیگر از ایران می‌رود. تمام مدت حضور به این فکر می‌کنم که این جمع رنگ فلانی را به خود نخواهد دید و چقدر حیف و دردناک...بعد شاید رنگ آدم های بیشتری را نبیند...و چقدر حیف و دردناک...از منتور های سال نود و نه‌مان هیچ کس نیامده...و چقدر حیف و دردناک...امان امان. کاش انقدر روضه نمی‌خواندم...سکانس‌ هجدهم‌: دم‌ در ایستاده‌اند و صدای خنده‌شان می‌آید می‌خواهند چه کار کنند را درست نمی‌دانم. اما وضعیت عادی نیست. وضعیت اضطراری شاید! نمی‌دانم اطلاعی ندارم! اما خب خبری است دیگر...سکانس نوزدهم: با کیک وارد می‌شوند. خب انگار تولدت است. مبارک باشد. پیر شود فرد متولد ان شاء الله...فرد متولد نگران است. نگاهی به کیک می‌کند...فکر کنم برنامه را خوانده و این را در سر می‌پروراند‌ که تا چند دقیقه دیگر یا کیک در صورتش است یا صورتش‌ در کیک! امان از دوست های جوان! امان امان!خدارا شکر می‌کنم دخترم! وگرنه باید صورت کیکی را تحمل می‌کردم. سر مالیدن کیک الان است که جنگ شود! عجب! خلاصه که متولد بلاخره کیکی می‌شود، بقیه هم بعضی های‌شان صورت هایشان کمی کیک را نوازش می‌کند. البته کیک است که صورت آنها را نوازش می‌کند. درست تر خامه‌ی کیک است! :))))مراسم توت‌فرنگی پخش کنی‌ هم حتی دایر است!...سکانس بیستم: با دوست نرگس که اسمش‌ را یادم نمی‌آید دوست می‌شوم. از صنایع که حرف می‌زنم چشم های‌م برق می‌زند. می‌گوید صنایع را خیلی دوست داری نه؟ می‌گویم آری خیلی به روحیه ام می‌خورد...می‌گوید مشخص است وقتی درمورد حرف می‌زنی پر ذوقی:)))عاه‌ قلبم...سکانس بیست و یک: چقدر خوشحالم نرگس هست. حالا فکر کنم سال های زیادی است که همدیگر را می‌شناسیم. وجودش باعث می‌شوم غریب واقع نشوم! سکانس بیست و دو: اریسا زنگ می‌زند و می‌گوید مشاوره‌اش کنسل شده. با اسنپی‌ هم دعوای‌ش شده و حسابی ناراحت است. من هم غصه دار می‌شدم که جمع را از دست داده و رفته از آن طرف شهر و مشاوره‌اش هم حتی به فنا رفته:&quot;) ای بابا!...سکانس بیست و سه: با نرگس می‌رویم جلوی عکس های قبولی‌ها. یکی یکی مرورشان‌ می‌کنیم و در مورد بعضی های‌شان حرف می‌زنیم...حاضران در جمع طبقه‌ی بالا نخبه‌های مملکت هستند:) رتبه‌ هارا که می‌بینم قلبم‌ می‌گیرد:) حقیقتا و عمیقا هقققققققسکانس بیست و چهار: مهمانی تمام است‌. جمع کنید بروید خانه! دلم می‌خواهد بروم‌ تک به تک بگویم خدانگهدار خداحافظ. نه اینکه خداحافظی معمول کرده باشم نه. دلم می‌خواهد به واقع بگویم خدانگهدار. خدا نگهدارتان‌ باشد عمیقا و حقیقتا! چرا نگهدار نباشد پرودگارم؟ اما خب خداحافظی نکرده به دلیل پخش و پلا بودن افراد می‌رویم...آری می‌رویم که می‌رویم. باز با خودم مرور می‌کنم که این جمع دلتنگی هم دارد چرا که نه! این جمع تا چند سال دیگر دلتنگ خیلی ها می‌شود...نیستند نه دیگر نیستند...ایران هم دلتنگشان می‌شود...باز با خودم مرور می‌کنم هیچ‌کدام از منتور های نود و نه ما اینجا نیستند...چقدر حیف واقعا چقدر حیف...با خودم مرور می‌کنم، چه زیبا، چه دوست‌داشتنی، چه قشنگ! جنوبی جماعت عجیب دلچسب است. خداوکیلی بعد از این همه سال، آدم به خاکی‌ای بروبچ‌ جنوب ندیده‌ام. با خودم حسرت می‌خورم که چرا به واسطه‌ی دوری، سال های بیشتری با آدم های با اصالت جنوب دوستی نکرده‌ام...نبوده‌ام...خلاصه امر اینکه آری دیگر. این جمع دلتنگی هم دارد.بدجور هم دارد.ساعت پنج صبح ۱۰ فرودین۱۴۰۲. همان سالی که سال هاست انتظارش‌ را می‌کشم.عاه قلبم:)سخنی با شما: رویدادی برگزار نشده، اتفاقی نیفتاده، این همه نوشتن برای یک دورهمی؟! من بار‌ها و بار ها، خصوصی و عمومی برای رستا و علم‌شو نوشته‌ام. آدم از چیز هایی که دوست دارد زیاد می‌نویسد، حداقل من که اینطور هستم. خلاصه ی نوشته‌ی بالا هیچ نیست. صرفا محبت و علاقه‌ای‌است که به این جمع، راه، روش و طریقه‌‌ی آنها دارم.حدود چند ماه پیش پس از زنگ فرد مذکور( در ذهن ذکر شده). پیش تمّت‌ی روی علم‌شو زدم و روند و کار را در دید خود خاتمه یافته دیدم. اما چندی نگذشت که باز به همت دوستان، صدای برگزاری رویداد آمد...مشعوف و شاد شدم که نه انگار راه ادامه دارد. زنجیره قطع نمی‌شود! نشد. رویدادی برگزار نشد...اما این همت، و یاعلی گفتن برای ادامه ی راه گم نمی‌شود. تلاش برای یک هدف بی نتیجه نمی‌ماند هرچند دیر اما نتیجه‌اش دیده می‌شود. سخنی دوستانه تر باشما: شمایی که از وقت، زمان و...می‌گذری و پا در راه می‌نهی که چیزی را هدیه دهی. چیزی ارزشمند که حداقل من هیچ وقت توان توصیفش‌ را نداشته ام. از جنس علم و عشق درهم تنیده‌اند شاید! شاید هم از جنس چیز هایی دیگر. اتفاقی که برای من افتاد، حیاتی دوباره بود، حیاتی نو! که انگار از نود و نه همچنان در وجودم‌ جاری و ساری است... برای بقیه‌ هم کم و بیش همین گونه بوده‌است. و باز دوستانه تر! دوست عزیز، منتور گرامی، همراه و عضویی‌ از علم‌شو. بابت پا نهادن در این راه ممنون! تشکر از تویی که می‌گذاری آدم ها، دوباره، این حیات درونشان جاری شود، می‌گذاری بفهمم که همچنان ارزش فهمیدن را دارند...می‌گذاری‌بعد از سال ها متوجه شوند، داستان داستان عشق است. داستان داستان فهمیدن است نه از آنهایی که بعد از امتحان فراموشت شود...داستان داستان هک شدن روی قلب است! آری این چنین است! آری...خداقوت برای کار و تلاش کرده‌تان. بسیار امیدوار به ادامه ی‌ این راه! با آرزو مندی آسمانی آبی برای دلتان، و سبزی بیکران برای قلب‌تان.دانش‌آموز همیشگی شما.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 13:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف حال یک‌کنکوری۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-vf3wjf0smhvk</link>
                <description>تشویش‌ و نا آرامی، استرس و ترس!این روز ها، این ذهن آرام نمی‌گیرد، افتاده است به حس و نتیجه، به قول مهر‌ارام شده است بنده‌ی ازمون!ترس احساس وحشتناکی‌است، وقتی در وجودت رخنه می‌کند، تو را بدتر از هر حسی فلج می‌کند، انگار عقربی‌ نیشی‌ می‌زند و آرام آرام تمام دستگاه های بدنت‌ را از کار می‌اندازد و بعد می‌آید سراغت‌ که کار را تمام کند.امان از ترس ها و تشویش ها و نا آرامی ها!هنوز اثرات ازمون‌ سه سال پیش روی وجودم مشهود است، چند نفر فقط می‌دانند که من از آن آزمون چه یادگار های بدی با خود دارم. برعکس آن ازمون و تلاش برای‌ش این روزها‌ هم به من خوش می‌گذرد و هم خوشحالم، ولی گاه و بیگاه‌ این ترس ها حمله‌ور می‌شود و مدام روحم‌ را پاره پاره می‌کند.شب آزمون سه سال پیش، شب رفتم خانه‌ی دایی مصطفی، ریحانه آن شب حرف شیرینی زد که حس آن حرف‌ش روی آزمون و حالم تاثیر خوبی داشت.دایی میثم هم من را برد و برای‌م خوراکی ها خرید! تازه آن شب فهمیدم که رمز کارت‌ش سال تولدم‌ است. اکلیل های‌ چشمم‌ انقدر‌ زیاد بود که حد نداشت:) فهمیدن‌ این همه محبت او هم بی تاثیر نبود.بعد تر ها، وقتی دفترچه‌ام را دادم تا برای‌ م خاطره‌بنویسد، برای نوشته‌های‌ش مردم. مرد مهربان و با احساس روزگار!شب زود خوابیدم، صبح آرام و بی استرس بلند شدم، سر جلسه مبینا را دیدم. آزمون را دادم و پیش از آزمون به شهدا و به خصوص یک شهید عزیز توسل کردم و با بسم‌الله‌ی آزمون را شروع کردم. ریاضی را فقط دوتا پاسخ دادم اما وضعیت دروس‌ دیگر خوب بود. امدم بیرون، بعد آزمون راهی خانه‌ی خاله طاهره شدم و با مبینا فیلم دیدیم تا عصر که مامان اینا از پارک علم‌ و فناوری‌ برگردند‌.خوب بود همه چیز خوب بود و من آرام بودم.اما روز های قبل‌ش من از استرس های بی امان درحال مرگ بودم.روزی که اعلام شد نتایج، در زیرزمین حمید جباری هیئت بودیم. اول هیئت بود که دیدم بچه ها گفتند نتایج‌ امده، هرکاری کردم سایت بالا نیامد و داشتم فی‌الواقع سکته می‌کردم‌.فردای‌ش هم حتی سایت نمی‌امد، مدام ترس این را داشتم برگه‌ی بی نامم‌ گم شود، من آزمون را در تهران دادم. دیگر طاقت‌ فراق نداشتم و آزمون که افتاد در مرداد ساک جمع کردم و راهی شهر پر دود و دم شدم.نتیجه ها آمد و قبول شده بودم و تمام!ذهن مریض مدام خیال بافی های احمقانه می‌کند! امان از ذهن های مریض…ترس وجودم را می‌گیرد، می‌خواهم سالنامه‌ی جدید بردارم. می‌دانم نیمی از سالنامه می‌افتد از مهر و… من آن موقع آیا دانشجو هستم؟ آه!کنکور مزخرف چرت!اما من حتی کنکور را هم با تمام استرس های‌ش دوست دارم.به واسطه‌اش نماز های‌م شده است سر زمان‌ مقرر، مغرب که صدای اذان از پنجره‌ی اتاقم می‌آید درس را می‌بوسم و می‌گذارم کناری و راهی سجاده‌ می شوم. زیرانداز‌ بر میدارم و می‌روم در حیاط رکوع و سجود می‌کنم و شکری به جا می اورم‌ و یادی می کنم از خدا…و باز بر می‌گردم سر فرمول های پر توحید!راست‌ش زا بگویم، من خدا را در شیمی و فیزیک یافتم! عظمت‌ش را در قانون مندی قانون ها یافتم. و به واسطه‌ی فیزیک عاشق‌ش شدم. کسی که علوم طبیعیه‌ نمی‌خواند خدا را در چه می‌بیند؟ آیات قرآن پس از خواندن های مکرر درس برای‌م شیرین تر شد، محکم تر آیات را در آغوش کشیدم و بوسیدم.داستان گفتم باز!ترس این روز های‌م زمان کمه‌ مانده تا کنکور است، ترس این است که نکند روز جلسه اتفاق بدی بیفتد، نکنه فلان شود، نکند بهمان شود،ذهنم‌ مریض است می‌دانم.همه از کمبود توکل است و بی اثر دانستن خداست…واقعا سالمم‌؟ بارها فکر کرده ام که پاسخ‌برگ کنکورم‌ گم‌شود، یا سر جلسه موقع آب خوردن آب بریزد روی‌ش!چه افکار چرت و پرتی دارم من!با تمام این دل نگرانی های احمقانه، کنکور من را هدفمند کرد و متمرکز از این شاخه به آن شاخه پریدن های م به کلی کنار رفت و وظیفه‌ ام شد فقط بندگی! من جدی ترس خواندم را سوایی‌ از جدی بندگی‌ کردن نمی‌دانم.بنده ان است در این روز ها که پر امید تلاش کند. که ناامیدانه تلاش کردن به درد لای دیوار هم نمی‌خورد!خلاصه امر اینکه دعا فراموش‌تان نشود که خدا دعای‌ دیگران را در حق بندگانش‌ زودتر مستجاب می‌کند.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 13:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار پر اشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Fateme_sadat/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%A8-qxwmnqiqfiwc</link>
                <description>بسمک‌من می‌خواستم، می‌خواهم و خواهم خواست که طرف حق باشم. حقی که این روز ها آنچنان جبهه‌ش مشخص نیست، حمایت از چیزی که می‌دانم اصل و اساس‌ش حق است سخت است.من هم عصبانی، عصبانی تر از آدم های توی خیابان، عصبانی تر از ان‌هایی که گلو پاره می‌کنند، عصبانی تر از آدم هایی که حتی آدم می کشند! آری عصبانی، آنقدر که تمام خشم وجودم شده است حزن! غم! خشم ها که جمع شود، راه بروز که پیدا نکند، نتیجه‌ش می‌شود حزین شدن، سینه‌ی پر خشم می‌شود سینه ی پر غم.رسوبات خشم می‌شود غم! آری برای‌م این‌گونه است.امروز در راه برگشت پر از خشم بودم، خشم از در و دیوار این مملکت، خشم از معلم، مدرسه، درس، کنکور، وظیفه! باید چه کنم؟ بر چه کسی خشم بگیرم؟ بر آقای ج.ا؟ بر معلم؟ معاون؟ کاظم؟ تست های پیچیده ی گراف قلم‌چی؟ کدامشان؟ خشم های درونم‌ دارد من را از تو نابود می‌کند. اسم مهاجرت که می‌آید سینه‌ام پر غم می‌شود و چشم هایم‌ پر اشک! یاد اردیبهشت و کانادا و سال ها دوری می‌افتم! یاد تیر و فرودگاه امام و بوشهر در آمریکا! یاد آن مسافر مشهد_تهران که رفتن‌ش از ایران را خودکشی می‌دانست...یاد نسترن طلاق گرفته و فرار کرده!یاد نوشته‌های منتشر شده در کانال خاطرات حسین! یاد مرگِ امید! یاد حرف های منصور ضابطیان و رضا امیر خانی و مجید حسینی!یاد فکر کردن هایم‌ به رفتن، یاد ساختن، خراب کردن، مردن! کاش می‌شد مرد و دیگر حیات نداشت، کاش در این دنیای‌ بزرگ انقدر می‌شد ضعیف نبود، کاش می‌توانستم غم نکشم! روان انسان چقدر پیچیده است، پر تلاطم!مشوش! نا آرام!دکمه‌ی لفت دِ لایف‌ را می‌خواهم بزنم و وتمام! بعد از نقطه‌ سر خط گذاشتن، مرور می‌کنم با خودم این بود ارمان های امام؟ این بود ارمان هایت برای مسلمان بودن؟ این بود آن ایستادن گفتن ها تا صبح ظهور؟ این بود ایستاده تا صبح امید بودن؟ این بود بیدار تا اوج افتخار؟ هان ای دختر؟ حرف های آن مرد مو سپید متنفر از اسلام و ج.ا از ذهنم بیرون نمی‌رود...حرف های زهرا توی سرم پیچ می‌خورد، پیچ‌می‌خورد پیچ می‌خورد...آه ای زندگی پر مرارت! آه ای حسرت، آه ای دنیا!!!آقای وکیلی گفته بود، به جای اینکه صدا بزنید خدای من بگوئید محبوب من! که همیشه یادتان باشد محبوب قلبتان کیست! حالا فریاد می‌زنم با سکوتم، محبوب من، محبوب من، محبوب من!من ایستاده‌ام،می‌ایستم و خواهم ایستاد! یا تمام غم ها، خشم ها،حسرت ها و آه ها! محبوب من! تکرار تمام عبارات دعای کمیل و ندبه! تکرار تمام عبارات از سر استیصال! تمام کن این روزها را، با فرج نور،نور نور! نور!...تمّت.صبح فرج نزدیک است، باید ایستاد! وای خواهم ساید????</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 19:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>