<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه سخاوت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@FatemehSekhavat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 08:44:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3132585/avatar/sR7ReO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه سخاوت</title>
            <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دومین نمایشگاه کار دانشگاه تهران از نگاه یک محتواپیشه جویای کار</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-xcgxku0n2amk</link>
                <description>غرفه برتر نمایشگاه از نگاه منخبر برگزاری نمایشگاه کار در دانشگاه تهران، برای من مصادف بود با اولین سالگرد فارغ‌التحصیلی‌ام از این دانشگاه. در این یک سال تلاش کرده بودم تا مسیر شغلی خودم را پیدا کنم و مهارت‌های تکمیلی لازم برای آن را کم‌کم یادبگیرم. همچنین در قالب کارهایی که به صورت پروژه‌ای انجام دادم، سعی کردم تا آموخته‌هایم را در عمل هم به کار بگیرم. در این نوشته، تجربه خودم از حضور در این نمایشگاه، آنچه دیدم و یادگرفتم و در نهایت انتخاب شخصی‌ام برای غرفه برتر را با شما به اشتراک می‌گذارم.شروع ماجرامثل هر جوان جویای کار، این سوال که آیا در حال حاضر، به قدر کافی برای ورود به بازار کار آماده و کاربلد هستم یا نه، گریبانگیرم بود؛ اما تصمیم گرفتم توانمندی‌ها و موفقیت‌های این مدتم را به خودم یادآور شوم و با یک خداحافظی، خودم و کمالگرایی را خوشحال کنم! این شد که راهی دومین نمایشگاه کار دانشگاه تهران شدم.این اولین تجربه من از حضور در نمایشگاه کار بود و تصور زیادی نداشتم که آنجا دقیقا چه خبر است. فقط می‌دانستم که وقتی اسمش نمایشگاه کار است لابد بدیهی‌ترین کارش، باید کمک به پیداکردن کار باشد! به نظرم رسید که شاید من به‌عنوان یک تازه‌وارد دقیقا ندانم که باید از کجا شروع کنم ولی احتمالا آنجا دستم می‌آید که شرکت‌های مختلف چه می‌کنند و شرایط جذب نیرویشان به چه صورت است.تجربه اولین مواجهه و بازدید از اولین غرقه نمایشگاه کاردر بدو ورود، با غرفه بزرگ گلرنگ مواجه شدم؛ چیزی شبیه به مغازه‌های چند دهنه بازار اما با ظاهری نوین. به‌عنوان کسی که حتی مطمئن نیست که در زندگی‌اش از محصولات گلرنگ استفاده کرده یا نه، نمی‌دانستم باید چطور شروع کنم. رفتم جلو و ضمن گفتن سلام و خدا قوت و حفظ لبخندی که سعی می‌کردم گرم باشد، به یکی از غرفه‌دارهای آنجا گفتم: &quot;ببخشید می‌خواستم بیشتر با برند شما آشنا بشم و اینکه شرایط جذب نیروی شما به چه صورته؟&quot;خانم غرفه‌دار در دو سه جمله هلدینگ گلرنگ و شرکت‌های زیرمجموعه‌اش را معرفی کرد و در حالی که کارتی را به طرف من می‌گرفت گفت: &quot;این کیوآرکد رو اسکن کنین. از این طریق می‌تونین رزومه‌تون رو برای ما ارسال کنین.&quot; تشکر کردم و رفتم. با خودم گفتم: &quot;خب خوبه. همین که می‌شه برم خونه و سر فرصت اقدام کنم چیز خوبیه.&quot;نمایی از غرفه گلرنگبعد از غرفه اول حس کردم انگار خود غرفه‌دارها هم می‌دانند که قرار نیست از اینجا و از بین این به قول معروف بچه بوچه‌ها نیرویی جذب کنند؛ اما مامورند که خونگرم و مهربان باشند و حفظ ظاهر کنند. شاید هم این فقط تصورات من بود و در عمل، غرفه‌ها از بین همین دانشجوها یا تازه‌فارغ‌التحصیل‌ها هم نیرو جذب کنند. نمایی کلی از نمایشگاه کارغرفه‌های نمایشگاه در دو دسته کلی طبقه‌بندی می‌شدند. دسته اول، غرفه‌هایی که برای برندهای معروف و بزرگ بودند و دکور و طراحی خاصی داشتند. دسته دوم، غرفه‌های متعلق به کسب‌وکارهای نوپا بودند و آدم را به یاد غرفه‌های نمایشگاه کتاب می‌انداختند. بالتبع جذابیت ظاهری غرفه‌های دکوردار، تاثیر بسزایی روی جذب بازدیدکننده داشت. اما من به دیگر غرفه‌ها هم سری زدم تا خدایی نکرده امتیاز هیچ مرحله‌ای از نمایشگاه را از دست نداده باشم!یکی از غرفه‌های ساده و کوچک نمایشگاهدر بازدید از هر غرفه، چه برندهای بزرگ و چه کوچک، یا خودم به‌عنوان بازدیدکننده، از برند و حوزه‌های جذب همکارانش می‌پرسیدم یا غرفه‌دارها با برخورد گرمشان حق میزبانی را ادا می‌کردند. در حالت دوم، غرفه‌دار ضمن خوشامدگویی، رشته تحصیلی من یا هر مراجع دیگری را می‌پرسید تا بتواند براساس رشته و مهارت‌هایمان، توضیحاتش را بهینه کند. چیزی که این وسط گاهی آزارم می‌داد این بود که چرا توجه افراد فقط به رشته تحصیلی است و وقتی می‌گویم رشته تحصیلی‌ام با حوزه کاری‌ام متفاوت است، جا می‌خورند.از غرفه‌های کوچک‌تر نمایشگاه، محتوای قابل عرضی ندارم و خبر خاصی هم آنجا نبود. جز یک مورد کهمسئول آن برخورد بسیار گرمی داشت و وقتی از تفاوت رشته تحصیلی با حوزه کاری‌ام گفتم، خانم غرفه‌دار با خوشحالی گفت: &quot;چه خوب! یه نیرو برای بازاریابی و محتوا پیدا کردم!&quot; الحق که ذوق او من را هم به وجد آورد و یک صدایی ته وجودم گفت: &quot;چرا که نه! شاید جرقه کاری بعدیهمین جا بخوره!&quot;غرفه کوچک و خوش‌برخورد نمایشگاهگیمیفیکیشن، بارزترین وجه اشتراک غرفه‌های بزرگ در نمایشگاه کاردرست است که بازی‌وارسازی کمک خوبی در جذب بازدیدکننده به غرفه می‌کرد؛ اما به نظرم همه جا هماثربخش نبود. گاهی بازی به نظر طراحش جذاب بود ولی مخاطب به سراغش نمی‌رفت و هر از گاهی خودغرفه‌دارها مشغولش می‌شدند تا بازی یک گوشه بیکار نیفتاده باشد؛ مثلا بازی دوز در یکی از غرفه‌ها که اهداف برند را روی مهره‌های دوز نوشته بود. اما کسی طرفش نمی‌رفت!دوز با طرح اهداف سازمانگاهی هم بازی‌ها صرفا کنجکاوی مخاطب را قلقلک می‌دادند تا به غرفه سری بزند؛ اما وقتی به غرفه می‌رسید، او را به مرحله به قول ما محتوایی‌ها لید جنریشن نمی‌رساند. یعنی مراجع صرفا بازی می‌کرد؛ نه فرمی پرمی‌کرد و نه حتی یادبودی می‌گرفت که شاید در آینده از روی کیوآرکد آن، مشخصات و رزومه‌اش را برای شرکت بفرستد!بعضی برندها هم تلاش کرده بودند تا با طراحی بازی، چشم‌اندازشان را به مخاطب معرفی کنند؛ مثل گلرنگکه در توضیح اتاق فرار غرفه‌اش، خود را یکی از 500 شرکت برتر جهان در سال 1411 معرفی کرده و معمایی بر مبنای همین موضوع طراحی کرده بود. من به چشم دیدم که مراجعان جوان‌تر این غرفه که به نظر می‌آمد دانشجویان ترم‌های ابتدایی یا میانی لیسانس باشند، حاضر بودند حتی تا 3 ساعت صبر کنند اما نوبت به آن‌ها برسد که از امکان رفتن به یک اتاق فرار رایگان همراه با دوستانشان لذت ببرند.اما آیا بهره‌بردن از این عنصر، کمکی به یک مخاطب جویای کار هم می‌کرد؟ پاسخ برای من که خیر بود.چیزی که من از غرفه نام‌آشنای گلرنگ انتظار داشتم، تعاملی کارآمدتر با جوانی بود که دغدغه‌اش پیداکردنکار است؛ نه برندسازی در ذهن جوانی که هنوز با ورود به بازار کار و مجموعه بزرگی مثل گلرنگ فاصله جدی دارد.صف انتظار برای اتاق فرارنوآوری در استفاده از عینک VR، حوزه قدرت‌نمایی غرفه برند مکرردر مجموع سه غرفه از تکنولوژی واقعیت مجازی و عینک VR استفاده کرده بودند. یکی عینکش برایمشاهده تست محصول بود؛ اما یک خط درمیان کار نمی‌کرد. دومی با عینک VRاش کارخانه و خط تولیدمحصولات برندش را نشان می‌داد. سومی که از همه جالب‌تر است، متعلق به غرفه شرکت مواد مهندسی مکرر بود که در اقدامی نو و بسیار خالقانه، امکان مصاحبه استخدامی بر اساس شایستگی‌های فردی را با استفاده از تکنولوژی واقعیت مجازی فراهم کرده بود.یعنی فرد با گذاشتن عینک بر صورتش، وارد یک جلسه واقعیت مجازی می‌شد که در آن مصاحبه‌کننده‌ای از او سوال می‌پرسید و فرد با فشردن دسته مخصوصی که در دست داشت، پاسخش به هر سوال را ضبط می‌کرد. در نهایت پس از پایان سوالات نیز نتیجه تحلیل روانشناختی شایستگی‌های فرد به صورت یک گزارش به او تحویل داده می‌شد.از نگاه من به‌عنوان کارجو، امکان تجربه یک مصاحبه استخدامی و سنجیدن شایستگی‌های فردی‌ام، آن هم بدون اینکه اضطراب واقعی بودن مصاحبه و فکر و خیال از دست رفتن کار فرضی را داشته باشم، یکی از همان چیزهایی بود که در نمایشگاه کار به دنبالش بودم.تجربه من در مصاحبه استخدامی با VRرویکرد متفاوت مکرر برای جذب مخاطبعلاوه‌بر تجربه مصاحبه با VR، که تبلیغ آن را پیش از شروع نمایشگاه هم در فضای مجازی دیده بودم،شرکت مواد مهندسی مکرر ایده‌پردازی‌های خوب دیگری هم داشت که باعث شد آن را بهترین غرفه دومین نمایشگاه کار دانشگاه تهران بدانم. در ادامه این دلایل را بیشتر توضیح خواهم داد.۱. داشتن شعاری متناسب با مضمون و هدف نمایشگاه&quot;کیمیاگر آینده باش&quot; شعار حساب‌شده‌ای است که مکرر برای حضور در این نمایشگاه انتخاب کرده بود.می‌گویم حساب‌شده چون با استفاده از لفظ کیمیاگر، حس و حال برند که شرکت مواد مهندسی است رابه‌خوبی منتقل می‌کرد. از طرف دیگر حس باورداشتن به نیروهای جوان و حساب‌کردن روی توانایی‌هایشان را هم به مخاطب می‌رساند؛ چیزی که باعث افزایش اعتماد به نفس و حال خوب بازدیدکننده غرفه می‌شد. در عین حال صمیمیت لحن شعار، صمیمیت بیشتری بین مراجع و غرفه‌دارها ایجاد می‌کرد.شعار حساب‌شده مکرر در نمایی از این غرفه۲. فراهم‌کردن امکان ساخت محصول واقعی در نمایشگاهشاید بازی و بازی‌وارسازی ایده خوبی برای جذب مخاطب باشد؛ اما امکان تجربه ساختنِ چیزی و رسیدن به محصول، قطعا تجربه‌ای دوست‌داشتنی‌تر برای افراد جویای کاری است که به نمایشگاه کار آمده‌اند. مکرر مواد اولیه برای ساخت یکی از محصولاتش به نام فوم چوب را به همراه دستکش، ظرف، همزن، و قالب روی میز میزبانی غرفه چیده بود و از بازدیدکننده‌ها دعوت می‌کرد تا خودشان ساختن فوم چوب را تجربه کنند.در این تجربه بازدیدکننده با گذشت حدود ده دقیقه، به یک قاب کوچک از جنس فوم چوب می‌رسید که خودش آن را ساخته و می‌توانست با خود به خانه ببرد. از طرف دیگر، همراه شدن در پروسه ساخت، فضایی را ایجاد می‌کرد تا افراد بتوانند سوالات خود درباره شرکت مکرر و محصولاتش را با غرفه‌دارها مطرح کنند و بیشتر با این برند آشنا شوند.بازدیدکننده‌های مکرر در حال ساخت محصول۳. طراحی حساب‌شده و معنادار دکور در طراحی غرفه مکرر از عنصر دایره و صمیمیتی که نسبت به اشکال زاویه‌دار ایجاد می‌کند، به خوبیاستفاده شده بود. در پیرامون غرفه، از یک سمت، دو فضای دایره‌ای شیشه‌دار برای برگزاری مصاحبه VR ومیزبانی از بازدیدکننده‌های ویژه غرفه وجود داشت. از سمت دیگر نیز میز ساخت فوم چوب که در دو سمت آن مانیتورهایی برای گیمیفیکیشن تعبیه شده بود، قرار داشت.غرفه مکرر از نمای بخش VRوقتی بازدیدکننده از طریق ساخت محصول یا بازی‌کردن، با غرفه مکرر ارتباط برقرار می‌کرد، برای آشنایی بیشتر با مجموعه و پرکردن فرم همکاری وارد بخش داخلی غرفه می‌شد. در این بخش میزی دایره‌ای شکل وجود داشت که در یک سمت آن، یعنی قلب و مرکز غرفه، تیم مکرر برای تعامل و پاسخگویی به مراجعان حضور داشتند و در سمت بیرونی‌تر، مراجعان می‌توانستند روی صندلی‌هایی راحت بنشینند و فرم درخواست همکاری را پر کنند.بازدیدکننده‌های مکرر در حال پرکردن فرم همکاریاین طراحی دقیقا برعکس طراحی متداول دیگر غرفه‌ها بود که در بیرونی‌ترین بخش غرفه، پیش از آنکه مخاطب جذب یک برند و محتوای غرفه شود، برای پرکردن فرم همکاری، با غرفه‌دار مواجه می‌شد و شاید اصلا دلیلی برای وارد شدن به غرفه و درگیر شدن در گیمیفیکیشن یا دیگر المان‌های جذابیت غرفه پیدا نمی‌کرد.شما می‌توانید برای آشنایی بیشتر با شرکت مواد مهندسی مکرر به سایت این مجموعه به نشانیhttps://mokarrargroup.com/ مراجعه کنید. کلام پایانیبعد از حضور در نمایشگاه تازه فهمیدم که نمایشگاه کار، محل قدرت‌نمایی بخش منابع انسانیشرکت‌هاست و آن‌هایی عملکرد بهتری خواهند داشت که سرپرست و تیم منابع انسانی قوی‌تری داشته باشند. مسیری که چنین تیم‌هایی به عنوان سفر بازدیدکننده غرفه طراحی می‌کنند، اثربخشی بیشتری دارد که نه تنها در جذب مقطعی مخاطب، بلکه در برندینگ شرکت نیز بسیار موثر است؛ مسیری شامل چیدمان غرفه، رفتار کادر غرفه و پیامی که قرار است غرفه با عملکردش به مخاطب برساند.در پایان دوست دارم مهم‌ترین یافته‌ام از حضور در دومین نمایشگاه کار دانشگاه تهران را با شما به اشتراک بگذارم. این که در این نمایشگاه، پیداکردن کار بهانه است و اصل رفتن، به نتیجه رسیدن است. یعنی همین که به آنجا بروید و با آدم‌ها و برندهای مختلف آشنا شوید، درس‌های زیادی برایتان دارد؛ حتی اگر بعد از ماه‌ها، همچنان کسی فرم‌هایی که پر کرده‌اید را پیگیری نکند!</description>
                <category>فاطمه سخاوت</category>
                <author>فاطمه سخاوت</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 18:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که از شنبه رفتم باشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-lcj42glguixc</link>
                <description>اینجا یه باشگاه متفاوته...من یک روز شنبه 18 فروردین، دقیقا ساعت 19 بود که باشگاه رفتن را شروع کردم. باشگاهی که برای ورود به آن علاقه، مهارت و توانمندی‌های من و هم‌باشگاهی‌هایم سنجیده شده بود تا بتوانیم دوره آموزشی-تمرینی پرقدرتی را در کنار هم تجربه کنیم. آنجا خبری از دمبل و تردمیل و وزنه نبود؛ اما تا دلت بخواهد آدم‌های بنام و کاردرست در لیست مربیانش داشت که قرار بود ما را در طول شش هفته آموزش دهند. حالا که دارم می‌نویسم این شش هفته آموزش و تمرین تمام شده است و من به نقطه صفر و شروع ماجرای باشگاه رفتنم فکر می‌کنم.همه چیز از یک روز زمستانی شروع شد. مدتی از دفاع پایان‌نامه فوق لیسانسم می‌گذشت و من به خودم فرصت داده بودم که سه ماه استراحت و تجدید قوا کنم و بعد بروم سراغ کار. این سه ماه تمام شده بود و به روال ماه‌های قبل از دفاع، پروژه‌ای در دست داشتم و هفته‌ای یک پست علمی برای اینستاگرام یک مجموعه می‌نوشتم. این اولین پروژه‌ام بعد از آن سه ماه استراحت بود. اما قضیه از نظر من تمام شده نبود و من خیلی از اوقات به این فکر می‌کردم که این کارهای پاره‌وقت و پروژه‌ای، برای گذران امور و کسب تجربه خوب است اما شاید آن گزینه خوب نهایی برای اشتغال نباشد.اوایل دی ماه بود و درحالیکه روی تختم دراز کشیده بودم، به مسیری که این چند سال آمده‌ بودم فکر می‌کردم و دانش، مهارت و تجربه‌هایی که کسب کرده‌ بودم. لیسانس زیست‌شناسی گیاهی را در دانشگاه تهران گذراندم و بعد به دلیل شاگرد اول بودنم بلافاصله و بدون کنکور وارد مقطع فوق لیسانس و رشته سیستماتیک گیاهی و بوم‌شناسی همان دانشگاه شدم.روز دفاع پایان‌نامه و بستن پرونده تحصیل از این هفت سال تحصیل دانشگاهی، حدود چهار سالش را در نشریات علمی دانشجویی دانشگاه در سمت‌های مختلفی مثل نویسنده، ویراستار، دبیر تحریریه و سردبیر مشغول بودم. دو سال از این چهار سال را هم به طور خاص در حوزه ترویج علم فعالیت کردم و با دنیای مردمی کردن علم و ادبیاتش آشنا شدم.نشریاتی که سردبیری کردمهمچنین نویسندگی، به‌خصوص از نوع داستانی‌اش را از کودکی دوست داشتم و در طول این سال‌ها یکی ازدلخوشی‌هایم شرکت در کلاس‌های داستان‌پردازی بین‌الملل و نوشتن داستان بود؛ اما اولین باری که متوجه شدم از نوشتن داستان و چاپ کتاب تنها درصد اندکی به نویسنده داستان می‌رسد، این واقعیت را پذیرفتم که نمی‌توانم به داستان‌نویسی به عنوان یک شغل نگاه کنم. بلکه باید تمام تلاشم را بکنم که هر شغلی داشتم، نوشتن داستان را در کنارش ادامه دهم.آن روز به این فکر کردم که آیا اصلا از این ترکیب زیست و گیاه، نشریات و ترویج علم و در نهایت نوشتن داستان چیزی در می‌آید؟ پروژه‌های پاره‌وقتی که کار می‌کردم شاید ترکیب خوبی بود؛ اما آنها هم مثل همان داستان‌نویسی بود که نمی‌شد خیلی رویشان حساب کرد. یادم می‌آید به این نقطه رسیدم که شاید راه را درست نیامده‌ام و باید در تمام این سال‌ها کارهای دیگری می‌کردم که امروز جمعشان یا حداقل یکی‌شان آینده شغلی من را بسازد. این که حس کردم هفت سال تحصیل و مهارت انگار هیچ شده و شاید باید مثل یک کنکوری هجده ساله از نو راهی جدید را انتخاب کنم و بسازم، کوهی از حس استهلاک را بر دوشم گذاشت.به خودم گفتم اولین قدم پذیرش است. باید بپذیریم که شاید راه را اشتباه آمده‌ایم. یک حسی ته دلم به آن شاید جمله قبل بسیار امید داشت. این که شاید هم اشتباه نیامده باشیم و به جز معلمی که اولین ونزدیک‌ترین گزینه بود اما من چندان دوستش نداشتم، بتوان به گزینه‌های دیگری هم رسید. به خودم گفتم بیا اصلا این صفحه را ورق بزنیم و ذهن‌مان را روی یک کاغذ سفید بیاوریم. بیا فارغ از مسیر آمده ببینیم چه چیزی را دوست داریم که می‌توانیم برایش با ذوق کار کنیم. کلیدواژه‌هایم این بود: مفهوم، ارزش، داستان، نوشتن و محتوا!همیشه نام محتوا در ذهن من همراه با کلمه فرم تداعی می‌شد. از این جهت که در کلاس‌هاینمایشنامه‌نویسی، راجع به توازن فرم و محتوا زیاد صحبت کرده بودیم؛ اینکه محتوا به تنهایی کافی نیست و فرم مناسب چقدر می‌تواند به قدرت محتوا بیفزاید. شاید باید نیمی از مغزمان به محتوا فکر میکرد و نیم دیگر به فرم؛ اما من همیشه آن نیم محتوایش را بیشتر دوست داشتم؛ این که ارزشی را پیدا کنی، شسته و رفته‌اش کنی و بتوانی راجع به آن حرف بزنی.اما آن روزها کلمه محتوا را بیشتر در ترکیب 《تولید محتوا》 می‌شنیدم و پشت بندش بلاگری در اینستاگرام و تولید محتوا در یوتیوب در ذهنم صف می‌کشید. کارهایی که شاید خیلی با ذائقه و سلیقه شخصی من همخوانی نداشت. بین همه تفکرات عمیق و فلسفی‌ام درباره چرایی و چگونگی اشتغال، گاهی هم سری به اینستاگرام می‌زدم تا به قول معروف فضای ذهنی‌ام عوض شود و بادی به سرم بخورد.چند روزی از پذیرش من و تلاشم در خصوص گشتن جواب برای آن شاید می‌گذشت که در استوری‌های اینستاگرامم با کلمه محتوا مواجه شدم. جایی به نام باشگاه محتوا که از چند ماه قبل صفحه‌اش را دنبال کرده بودم، سکوتش را شکسته و استوری گذاشته بود که چهارمین دوره تدوین سند استراتژی محتوا را قرار است برگزار کند. اسم سنگین اما شیکی داشت؛ تدوین سند استراتژی محتوا. آن کلمه محتوا در کنار نام باشگاه و استراتژی مثل یک چراغ برایم به چشمک زدن افتاد. دیدم در توضیحات استوری‌های بعدی نوشته این دوره برای استراتژیست‌های محتواست که با بازاریابی محتوایی آشنایی دارند. بار دیگر هم محتوا در ترکیب با بازاریابی به من چشمک زد.بازاریابی محتوایی شغل جالبی به نظر می‌رسید؛ اما من آن را نمی‌شناختم. کلمه بازاریابی من را یاد دیجیتال مارکتری به نام ندا عروضی انداخت که سر نوشتن رزومه با صفحه اینستاگرامش آشنا شده بودم. ندا در یوتیوبش مجموعه مصاحبه‌هایی با افراد سرشناس در مشاغل مرتبط با دیجیتال مارکتینگ داشت که تبلیغ آن را در اینستاگرامش دیده بودم.یوتیوب ندا عروضی و بخشی از مصاحبه‌هایش کلیدواژه‌ بازاریابی من را به یاد آن مصاحبه‌ها انداخت و گفتم شاید ندا در این خصوص هم مصاحبه‌ای داشته باشد. این شد که سری به کانال یوتیوبش زدم و مصاحبه‌اش با پارسا کاکویی درباره بازاریابی محتوایی و مشاغل مرتبطش را دیدم. هرچه مصاحبه جلوتر می‌رفت من بیشتر مطمئن می‌شدم که پاسخ جدیدی که برای آن شاید پیدا کرده‌ام به نظر پاسخ خوشحال‌کننده‌ای می‌رسد.در روزهای بعد باشگاه محتوا دوباره استوری گذاشت که سیزدهمین دوره جامع بازاریابی محتوایی را قرار است به زودی برگزار کند و من مطمئن شدم که شرکت در این دوره اولین گامی است که می‌توانم برای صحت‌سنجی پاسخ جدیدم به آن شاید بردارم.قدم اول شرکت در آزمون ورودی و نوشتن متنی 500 کلمه‌ای بود درباره علاقه‌مان به محتوا و انگیزه‌مان از شرکت در این دوره. آن را با موفقیت پشت سر گذاشتم و وارد مرحله مصاحبه شدم. نتیجه داوری نهایی متن و مصاحبه خیلی زود برایم ارسال شد. توانسته بودم با امتیاز 98 از ،100 رتبه سوم در آزمون ورودی شده و به صورت بورسیه وارد باشگاه محتوا شوم.اولین قدم و ورود به باشگاه محتواکلاس‌های ما از مدتی بعد و اولین شنبه سال جدید یعنی 18 فروردین 1403 شروع شد. شش هفته آموزش زیر نظر مربیان بنامی که اسمشان را در جستجوهایم برای محتوا و بازاریابی محتوا زیاد دیده و شنیده بودم، تجربه بسیار پرباری بود. در کنار آن هر هفته تکلیف‌هایی داشتیم تا آموخته‌هایمان را به صورت عملی اجرا کنیم. تکلیف‌هایی که بعد از ارسال اولین‌شان تازه فهمیدیم چرا نام مشق عشق را برایشان انتخاب کرده‌اند؛ شاید برای این که هربار دلیل کاری که می‌کنیم را به خودمان یادآوری کنیم و عاشقانه‌تر برایش تلاش کنیم.ابتدا با مفاهیم اولیه بازاریابی و به طور خاص بازاریابی محتوایی آشنا شدیم، بعد پرسونای مخاطب را شناختیم و یاد گرفتیم چگونه برایش داستان‌سرایی کنیم و تبلیغ بنویسم. سپس برای کسب‌وکار فرضی‌مان تقویم محتوایی نوشتیم و رفتیم سراغ اینکه در هر بستر مجازی، چه نوع محتوایی را و چگونه باید بسازیم.قابی از خاطرات باشگاه محتواسرمربی ما آیدین داریان بود و مباحث تخصصی را با مربی‌هایی که به طور خاص در آن حوزه فعالیت می‌کنند یاد می‌گرفتیم؛ مربیان نام آشنایی چون شاهین کلانتری، عادل طالبی، حسین وُجدانی، حامی غفاری، پارسا کاکویی، نیما شفیع‌زاده، سجاد بهجتی، مهرداد کلاگر، حسین وَحدانی، هومان قاسمی و علی پوربافرانی.به نظرم این هنرمندانه‌ترین بخش کار بود؛ جمع کردن آنچه همه خوبان دارند در یک محفل!اکنون شش هفته کلاس و آموزش ما تمام شده و نوبت به پروژه پایانی دوره رسیده است. پس از آن هم دوره کارآموزی را در پیش داریم. حالا که دارم این یادداشت را تایپ می‌کنم، مثل همان روز اوایل دی ماه، روی تختم دراز کشیده‌ام و به شجاعت پذیرش و آن شاید بعدش فکر می‌کنم. شایدی که این شش هفته من را ساخت و شاید آینده کاری‌ام را هم بسازد. و این شاید اخیر قوتی به مراتب بیشتر از شاید اول دارد.</description>
                <category>فاطمه سخاوت</category>
                <author>فاطمه سخاوت</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 18:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر یه آدم یه درخته! (بخش چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat/%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-vllvjiiwlavq</link>
                <description>صبح‌ترین صبح!در جمع پنج چادر برپا کرده بودیم؛ دو تا برای خانم‌ها و سه تا برای مردها. دومین شب را مهمان چادر دیگر خانم‌ها بودم و بین دو همسفر خوش اخلاق خوابیدم. کمی از شب بخیرمان که گذشت دوباره به سیاق شب قبل چشم‌هایم باز شدند. این بار اما تجربه مواجهه و بودن در چادر همسفرهایم را به خودم یادآوری کردم و توانستم تا صبح بخوابم. و صبح عجب صبحی داشت سومین روز سفر! تقریبا همزمان از خواب بیدار شدیم‌. هر سه با لبخندی که معلوم بود هنوز کامل هوشیار نیست، به هم صبح بخیر گفتیم. ایده‌ای نداشتیم که آن بیرون چه خبر است. من دوربینم را روشن کردم و یکی از بچه‌ها زیپ چادر را باز کرد. و تمام! آسمان آبی‌تر از آبی، با ابرهای سفیدش به ما سلام کرد و سبز چمن‌ها انگار زیر آفتاب رونقی تازه گرفته بود! درختان حالا به جای سبزی تیره، ترکیبی از انواع سبز و تک و توکی برگ‌های زرد را به نمایش گذاشته بودند. و صدای رودخانه پایین دستمان منظره را تکمیل می‌کرد! جاذبه رنگ‌ها دو چندان شده و انگار رفته بودیم در دل یک کارت پستال. هرکداممان آینه‌ای شده بودیم برای بازتاب زیبایی منظره‌ای که در اطرافمان می‌دیدیم؛ چشم‌هایی که می‌خندیدند و لب‌هایی که خنده داشتند. رابطه عجیبی بود بین لبخند، آفتاب، هوا و رنگ‌هایی که شاداب‌تر از هر زمان دیگر به چشم می‌آمدند. کارت پستال ما!این ما بودیم که خوش و خرم دور بی‌ریاترین سفره صبحانه نشستیم و بی که بخواهیم تعمدی به خرج بدهیم، ذهنمان پر بود از پیغام‌هایی که اعصاب بینایی به صورت زنده و از همان لحظات به مغزمان می‌رساند. خبری از فکر و خیال دیروز و دیروزترها نبود! زندگی دقیقا در همان لقمه‌های نان و پنیر، همان کره بیسکوئیت و همان چای زغالی خلاصه بود انگار. بعد از صبحانه آماده پیمایش بعدی این سفر شدیم.  یکی از بچه‌ها گفت که مایل است در کمپ بماند و شرایط پیمایش را ندارد. این شد که کمپ همانجا دایر ماند و ما قرار شد بی که هیچ کوله و دنباله‌ای داشته باشیم، راه بیفتیم. فقط زحمت یک کوله کوچک و سبک را یکی از همنوردها تقبل کرد تا پانچو برای باران احتمالی، آب شرب، کمی آجیل و خرما و بیسکوئیت همراه داشته باشیم. از روی رودخانه نزدیک کمپ عبور کردیم و این بار روز بود که زدیم به دل جنگل!در راه تعادل!بیشترمان کوله نداشتیم اما حس سبکی فقط به سبک‌بار بودن شانه نیست! گاه باری که ذهن و فکر ما بر دوش دارد، به مراتب سنگین‌تر است. همین است که وقتی کسی از بیرون تماشایمان می‌کند با خودش فکر می‌کند که فلانی دیگر چرا قدش خم است و گام‌هایش کند؟ او که باری بر دوش ندارد!اما آن یکی و یکی‌ها نمی‌دانند که استهلاک اصلی برای ذهن ماست نه عضلات سرشانه! مربی گفت: &quot;در پیمایش اول، رسیدن به خط تعادل فردی را تمرین کردیم. هرکس فهمید چقدر و چطور گام بردارد که نفس نبرد! حالا نوبت رسیدن به خط تعادل گروهی‌ست! اینکه گروه هماهنگ با هم چطور پیش برود که کسی از نفس نیفتد و تیم پیوستگی حرکتش را حفظ کند!&quot; آن زمان شروع به حرکت کردیم اما حالا که چند ماه از آن تجربه گذشته به این فکر می‌کنم که مگر می‌شود آدم‌ها، با همه تفاوت‌هایشان، به تعادل برسند؟! یکی نگاهش پیش پایش را می‌بیند و یکی مدام چشم به دوردست دارد، یکی عضلات تمرین دیده دارد و یکی شاید فاصله خانه تا نانوایی محل را هم پیاده نرفته باشد! چطور می‌شود آدم‌ها به تعادل برسند؟! اصلا آیا لازم است که به تعادل برسند؟! مگر برخی نمی‌گویند عدالت یعنی هر کس به اندازه شایستگی‌اش امتیاز بگیرد و پیشرفت کند؟! پس مصدر عدل چه معنا دارد اگر شایستگی قرار باشد قربانی همگن‌سازی تفاوت‌ها شود؟! و در ادامه صدای دیگری در آن سوی محکمه ذهنم پاسخ می‌دهد که دقیقا زیبایی یک اتحاد به همین است که آدم‌ها تصمیم می‌گیرند اشتراکاتشان را وسط بگذارند، آن‌هایی که پیش رفته‌اند کمی دست دست کنند تا آن‌ها که هنوز نرسیده‌اند سربرسند و در نهایت یک ما به عنوان ساختاری واحد شکل بگیرد. مایی که اتفاقا همین تنوع و تفاوت‌هایش می‌شود منشأ قدرت و تاب آوری حین مواجهه با پایین و بالاهای پیش رو!مصدر عدل!برگردیم به همان روز و تلاش برای خط تعادل گروهی. دوباره قرار به پیمایش سکوت شد. و من دوباره از این قرار فقط لب فرو بستنش را داشتم!  خواننده با صدای بلندی در سرم می‌خواند: &quot; من از نگاه کردنت پرستشُ شناختمخدا رو سُجده می‌کنم از این بتی که ساختمبه من بهانه‌ای بده که کم شه باورم به تو به من که هر شب از خودم پناه می‌برم به تو&quot; خودآگاهم با صدای بلندی تلاش در ساکت کردن خواننده‌ای داشت که در ناخودآگاه می‌خواند. او اما با حفظ ریتم به خواندنش ادامه می‌داد. خودآگاه آمد مثلا کنترل ضبط را دست بگیرد. صدایش را در گلو انداخت و شروع کرد به خواندن چیزهایی که دوست داشت در این حال و هوا در سرم پخش شود. ناخودآگاه اما همچنان مشغول بود. چند ده متری از مسیر به همین نحو گذشت تا بالاخره خودآگاه دید اینطور نمی‌شود! تصمیم گرفت ساکت شود و به چاه در حال فوران ناخودآگاه مجال بیرون زدن و اظهار بدهد. خواننده ناخودآگاه بالاخره از دور تکرار خارج شد و عبور کرد و رفت. پشت بندش دلیل تکرار این صدا از چاه مغزم بیرون زد. ماجرا برمی‌گشت به شش ماه قبل که یکی از دوستان هم‌دانشگاهی‌ام به من گفته بود محبوبش این قطعه را در اینستاگرامش منتشر کرده و دوست من به خودش گرفته بود! چرا باید صحبت شش ماه پیش و دوست نه چندان نزدیک من، جای حضور در زمان و مکان واقعی، همسفر این لحظه‌های من شوند؟! ماجرا داشت جالب می‌شد. همینطور که پشت سر همنوردهایم می‌رفتم، نشستم یک گوشه مغزم به نظاره رشته افکارم. دیدم آن دوست هم‌دانشگاهی‌‌ام اینجاست چون من مدت زیادی را در چند ماه گذشته به شنیدن او و داستانش گذرانده بودم. داستانی که گمان می‌کردم بعد از مختصری پردازش، از دروازه رو به دری که به سرم آمده، بیرون می‌رود. اما نه. انگار بی که بدانم کنگرش را خورده و لنگرش را انداخته بود. بیشتر که مجال برون‌ریزی به ناخودآگاهم دادم، دیدم که حرف‌هایش مانده چون ارتباط دوستانه ما سراسر تفاوت‌هایی بود که من نمی‌دیدم. تفاوت در نگاه، دنیا و رویکرد و در این بین تنها ارزش افزوده من برای آن ارتباط، توانایی بالایم در درک و همدلی بود و من مصرانه آن را چسبیده بودم که از دست نرود! اما چرا به حفظ آن ارتباط اصرار داشتم؟ ناخودآگاه باز هم بیرون ریخت و من دیدم در پس آن یک منِ ترسیده از متفاوت بودن و پذیرفته نشدن نشسته است. منی که نمی‌خواست بپذیرد همیشه مسئله از این من نیست. گاهی باید فهمید که ایراد از فرستنده است و نباید به گیرنده‌های خود دست زد! گاهی برخی آدم‌ها، آدم ما نیستند و برخی جمع‌ها هم جمع ما نیست! بعدتر جایی خواندم که می‌گفت: &quot;اگر مدام در معاشرت آن‌هایی باشی که درکی از بزرگی روح تو ندارند، مجبوری خودت را کوچک کنی تا در ظرف‌ آن‌ها جا بگیری!&quot; و من انگار تازه دیدم چقدر گوشه و کنار این من لب پر شده از بس که خواسته در ظرف‌ کوچک معاشران آن روزهایش جا بگیرد! مکاشفه!آن دست نوازش همدلانه‌ام که اکثرا سهم غیر بود را نثار خودم کردم. حالا خودآگاه و ناخودآگاهم هر دو ناظر این تفقد من از من بودند. بهترین فرصت بود که آن‌ها را هم آشتی بدهم. همانجا بود که بهشان قول دادم از دوردستی افق‌ام، از بلندی سقف آرمان‌‌هایم و از گوشه و کنار روحم، برای جا شدن در ظرف‌های کوچک کم نکنم. آن وقت بود که کم‌کم توانستم سبزی جنگل را ببینم و صدای خش‌خش برگ‌‌های زیر پایم را بشنوم. و همان وقت بود که مربی گفت لحظاتی بایستیم، درنگ کنیم و حس و حال مراقبه‌ای که داشتیم را در دو کلمه بیان کنیم. هرکس چیزی گفت. نوبت به من که رسید گفتم: &quot;جدایی ناخودآگاه!&quot;این بزرگ‌ترین کشف من در آن لحظات بود. و در ادامه مجالی برای بیان و صیقل دادن کشفم تا رسیدن به گوهر نتیجه و راهکار!مجالی که باعث شد ادامه پیمایش را، سبک‌بار طی کنم و بتوانم از زیبایی‌های اعجاب‌آور طبیعت لذت ببرم. پس از مکاشفه دنیا طور دیگریست!بار ذهنم که سبک شد توانستم برای رسیدن به خط تعادل گروهی تمرکز بیشتری داشته باشم، از چیدن ازگیل‌های توی راه و چشیدن مزه گاه گس و گاه شیرینشان لذت بیشتری ببرم و وقتی به مقصد پیمایش رسیدیم، بر بلندی تپه‌های مشرف به دشت و جنگل بایستم و به دوردستیِ پر ابهت و زیبای افقم نگاه کنم. افقی که قول داده بودم دیگر به خاطر ظرف‌های کوچک، دست از نظاره‌اش برندارم و از عظمت آن نکاهم! نمی‌دانم نتیجه خلوت و مراقبه باقی همنوردها چه بود اما هرچه بود، به مقصد که رسیدیم هرکداممان گویی ده، پانزده سال سن کم کرده بودیم و سبک شده بودیم! </description>
                <category>فاطمه سخاوت</category>
                <author>فاطمه سخاوت</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 01:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر یه آدم یه درخته! (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat/%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-pebgvgfik7ap</link>
                <description>در دومین شب جنگل نشستیم دور آتش و هرکداممان انگار که بخواهیم از مغز پخت شدن یک سیخ کباب مطمئن شویم، گاهی رو به آتش و گاهی پشت به آن می‌شدیم تا لباس‌هایمان کاملا خشک شود. یک روز تمام، همه فکر و ذکرمان عبور سالم و موفق از باران بود و حالا، هم روز تمام شده بود و هم باران!  قرار شد دور آتش با هم حرف بزنیم. در راه مغزپخت شدن! هوا هنوز ابری بود و ظلمات شب ادامه داشت. با خودم فکر کردم:&quot; بیا حواسمون رو پرت کنیم&quot;. سریع موضوعی پیشنهاد دادم. گفتم:&quot; بیاین از ترس‌هامون تو زندگی بگیم!&quot; و برای شفاف‌تر شدن منظورم ادامه دادم:&quot; من خودم دو جور ترس دارم. یه ترس معنایی معنوی که نکنه اونجوری نباشم که باید و شاید. و برخلاف چیزی که دوست دارم و براش تلاش می‌کنم، خدا ازم راضی نباشه! یه جور هم ترس فیزیکی دارم. که در واقع دو تاس. اول ترس از پیری؛ اینکه نتونم خودم از پس خودم بربیام. و دوم ترس از اینکه عاشق نشم!&quot;  یکی از بچه‌ها گفت:&quot; ببین برای ترس اولی که گفتی. من فکر می‌کنم نباید به حالت فلج‌کننده برسه. نباید قدرت عمل رو از ما بگیره. اتفاقا توی موقعیت و انتخابه که ما خودمون رو نشون میدیم و معلوم میشه چند مرده حلاجیم!&quot;  گفتم:&quot; راس میگی!&quot;  گفت:&quot; ترس از پیری رو منم دارم!&quot; و سکوت کرد.  اینکه حدود ۱۷ سال فاصله سنی و دنیایی تجربه بین من و او، همچنان ترسی مشترک را نگه داشته بود به من نشان داد که ریشه ترس‌های ما صرفا در تجربه نیست؛ بلکه در شناخت و نگاهی‌ست که به دنیای اطرافمان داریم. مثلا ما هر دو دوست داریم زنانی توانمند و مستقل باشیم و پیری در ذهنمان همراه است با کاهش توان و احتیاج به کمک!  اما راجع به ترس سومم. عاشق نشدن! آن شب در جنگل شاید این ترس من به عنوان کم سن و سال‌ترین عضو جمع، پیگیری نشد! کس دیگری نگفت من هم چنین ترسی دارم یا ندارم یا هر حرف دیگری حول این موضوع. فکرهای راه‌گم‌کرده می‌شوند ترس! حالا که چند ماهی از سفر جنگل گذشته، اگر خودم بخواهم لیست ترس‌هایم را بروز رسانی کنم باید بگویم که  ترس اولم از حالت ترس تبدیل شده به رعایت یک سری خط قرمز! انگار کن جاده بزرگی که تو برایش این خط قرمزها را به عنوان گاردریل و حریم حرکت مشخص کرده‌ای. حریم جاده قدرت راندن، جلورفتن و رسیدن به مقاصد نزدیک و دور را از تو نمی‌گیرد. چرا که مقصد در جاده است و حریم یعنی نرفتن به سمت بیراهه!  در رابطه با ترس دوم! هنوز و همچنان از احتیاج پیدا کردن به آدم‌ها و از کارافتادگی واهمه دارم. اما سعی می‌کنم هنوز به پیری نرسیده الکی و زودتر بارش را به دوش خودم نکشم و بیشتر مراقب سبک زندگی‌ام باشم تا پیری سالم‌تری داشته باشم! و در خصوص ترس سوم! بیشتر که با خودم فکر کردم فهمیدم چیزی به نام عشق وجود ندارد. این آدم‌ها هستند که اسم‌ متفاوت روی علاقه‌شان می‌گذارند تا آن را متمایز کنند.  عشق وجود ندارد همانگونه که خوشبختی وجود ندارد.  آدم‌ها روی توانایی دیدن چیزهای خوب نام خوشبختی را گذاشته‌اند. برای همین هم هست که هیچ دو نفری در جهان خوشبختی‌شان شبیه به هم نیست. چون دیدشان و چیزهای خوب برایشان، با هم فرق دارد.  منکر دوست داشتن و دوست داشته شدن نیستم اما آن قداست دست نیافتنی واژه عشق برایم از بین رفته و حالا چه از دوست داشتن‌هایم، از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترینشان، و چه دوست داشته شدن‌هایم، از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترینشان، لذت می‌برم. زاویه‌دیدهای مختلف حول یک آتش! برگردیم به همان شب و جنگل.  نوبت رسید به نفر بعدی برای گفتن از ترس‌هایش. او اما طور دیگری شروع کرد. گفت:&quot; به نظرم کلمات خیلی مظلومن! آدما اکثرا بدون دونستن اصل معناشون اونا رو پشت هم ردیف می‌کنن! من هنوز به معنای خود کلمه ترس دارم فکر می‌کنم!&quot;  و ما به این فکر افتادیم که خوب است برای ادامه صحبت، ابتدا به تعبیر یا معنایی مشترک برای واژگان کلیدی بحث برسیم و بعد ادامه بدهیم.  صحبت گرم بود وُ هوا سرد وَ وهم شب جنگل سردتر! من نگاهم را از دور دست و رد مبهم درختان در تاریکی می‌دزدیدم و حواسی که می‌آمد پرت جنگل شود را سرگرم حرف می‌کردم.  بحث چرخید و چرخید تا رسید به باور و اشتیاق؛ کلماتی که در عین عمومیت، در دنیای هرکس معنایی انحصاری دارند!از نظر من آدمی به باورش زنده است و بدون باور انگار نقطه‌ای‌ست گیج و گنگ در فضایی نامتناهی که چاره‌ای جز حرکات کاتوره‌ای ندارد! باور همان چیزی‌ست که به آدمی جهت می‌دهد، معنا می‌دهد و جایگاه عناصر پیرامونش را برایش تعیین می‌کند.  و اشتیاق، شوق، آن موجی که گاه بر دریای روزگارت تاب می‌خورد و گاه نه! همان که زانو بغل گرفته در ساحلت نشسته‌ای وُ با آمدنش، خنده بر لبت می‌آید وَ خودت را تجهیز موج سواری می‌کنی! در روزهای نبودنش هم، آلبوم بودنش را با حسرت ورق می‌زنی.  حرف از باور شد. همان عینکی که با آن می‌توان دنیا را طور دیگری دید و معادلاتش را طور دیگری حل کرد!  یکی از بچه‌ها گفت:&quot; توی جنگل‌های هیرکانی، که شامل همین جایی که ما هم الان هستیم میشه، یه مردی هست که بارها گفته شده شب میاد سراغ چادر مسافرها، زیپ چادر رو باز می‌کنه و به چشماشون نگاه می‌کنه! بسته به اینکه تو چشمشون ببینه که دوست طبیعت هستن یا نه، رهاشون می‌کنه یا می‌کشدشون!&quot;  باور چیز عجیبی است. وقتی دستت از همه‌جا کوتاه است و کیلومترها دورتر از دیوارهای امن خانه‌ات، وسط یک جنگلی، آن هم در ظلماتی که بدون آتش چشم چشم را نمی‌بیند، باور همان چاقویی است که اگر در دست تو باشد می‌توانی با آن از خودت دفاع کنی و اگر دستت خالی باشد و چاقو به دست غیر باشد، می‌تواند با هر حرکتش، تو را زخمی کرده و دست آخر از پا بیاندازد!  حرف از مرد هیرکانی که شد انگار حفره‌ای ته دل من و یکی دو نفر دیگر از بچه‌های گروه خالی شد. سعی کردیم با شوخی و خنده ماجرا را رد کنیم. ولی گوینده مصر بود که مرد هیرکانی هست. و می‌گفت که مردم معتقدند اگر حوله‌ای را که خیس و گرم است گوشه چادر بگذاریم، هیرکانی کاری به کارمان نخواهد داشت!  آن رشته باریک و نازک قلبم که شب قبل تنها همدم من در عبور از ظلمات بود، دوباره به ارتعاش افتاد. این بار با سرعتی بیشتر!  &quot;خدا هست! خدا هست! خدا هست!&quot; شنیدن ماجرای مرد هیرکانی وقتی زیر پتوی گرم و نرمت در خانه باشی بیشتر به یک خرافه می‌ماند! اما وقتی وسط جنگلی و دستت به جایی بند نیست مدام به همان دو درصد احتمال واقعی بودنش فکر می‌کنی و این که الان پشت کدام درخت به انتظار ایستاده تا نیمه شب به سراغت بیاید! مربی‌مان اما به روال سابقش با همان لبخند همیشگی مشغول همزدن املت بود و وقتی رد آن حفره خالی را در چشم من و آن یکی دو نفر دیگر دید با خنده گفت:&quot; بابا این حرفا چیه؟! خداوند هست و همه چی، مرگ و زندگی دست خداست.&quot;  معلوم بود خودش به هیرکانی مانند کسانی که زیر پتوی خانه‌شان هستند نگاه می‌کند ولی برای همان دو درصد احتمالی که در ذهن ما چرخ می‌زد ادامه داد: &quot;چیزی از اراده خداوند خارج نیست! و بدون اراده اون هیچکس نمی‌تونه آسیبی برسونه. اگرم خدا بخواد اتفاقی برای کسی بیفته هیچکس نمی‌تونه جلوش رو بگیره!&quot; باوری که حول آتش هم می‌خورد تا جا بیفتد! آرامش مربی حین گفتن این جملات، الهام‌بخش بود اما پیاده کردن حرفش در وجود خود آدم کاری سخت.  به آسمان نگاه کردم و در چند لحظه انگار همه سلول‌هایم خود را با آن نخ طلایی درون قلبم همراه کردند و با هم گفتند:&quot; خدایا تو هستی! ما فقط تو رو داریم. خودت مراقبمون باش!&quot; این باعث شد که املت مربی‌ را با آرامش بیشتری بخورم.  بعد از اتمام شام تصمیم گرفتیم برای عوض کردن فضا کمی پانتومیم بازی کنیم. گاهی مشغول پانتومیم بودم و با قدرت به آن می‌چسبیدم مباد که حواسم پرت جنگل شود و گاه حواسم ناغافل فرار می‌کرد و من دوباره با کمک همان نخ طلایی برش می‌گرداندم به زمان و مکان حاضر! اجرای خرگوش زبل با اقتباس از ملوان زبل! حوالی یازده شب بود که مربی پیشنهاد یک چالش گروهی را داد.  قرار شد هدلایت‌ها را همانجا در چادر یا کنار آتش بگذاریم و بی که هیچ منبع نوری همراه داشته باشیم، در سکوت بزنیم به دل جنگل!  با هم بودن انگار نوعی از اطمینان خاطر را در دل خود داشت. به صف شدیم و با فاصله سی سانتی هم شروع به حرکت کردیم. می‌دانستم که مربی جنگل و آن منطقه را می‌شناسد ولی خودم، هر بار که پایم را از زمین بلند می‌کردم نمی‌دانستم و نمی‌توانستم ببینم که برای قدم بعدی کجا فرود می‌آید؛ زمینِ صاف است، سنگی است یا حتی شروع یک رودخانه! نامطمئن‌ترین قدم‌های زندگی‌ام را برمی‌داشتم. اگر فاصله‌ام با نفر جلویی بیش از دو وجب می‌شد، دیگر نمی‌توانستم رد محو لباس و حضورش را تشخیص دهم.  آن قدم‌های نامطمئن و نگاه سردرگمی که مدام مواظب بود از نفر جلویی عقب نیفتد، پس از گذشت احتمالا حدود ده دقیقه، کم کم تغییر کرد.  رسما در دل جنگل بودیم. همان جایی که با درختان بلند و شاخه‌های درهم تنیده‌اش از محل کمپ وهم‌آلود می‌نمود. در دل همان ناشناخته‌ای بودیم که حالا شناخته شده و کم کم زیبا به نظر می‌رسید. سکوتی که صدای گام‌های کوتاه ما را در خود می‌بلعید و ما را به تماشای ابهتش فرا می‌خواند.  حالا روی &quot;خدا هست&quot; ها انگار با یک قلموی شیرینی‌پزی شهد شناخت و مواجهه زده شده بود و جنس واقعی‌تری پیدا کرده بود.  شاید بیست دقیقه‌ای در میان جنگل پیش رفتیم که رسیدیم به محوطه‌ای باز، جایی شبیه به محل کمپ‌مان، که خالی از درخت بود و دور تا دورش درخت‌ها قد کشیده بودند.  نشستیم روی زمین و دقیقا زمانی که جان‌ها از این مواجهه، صیقل پیدا کرده بود، مربی گوش‌هایمان را مهمان یک صدا از جنس همان نخ طلایی مرتعش کرد! صوتی که در آن لحظه تک تک سلول‌هایم برای شنیدنش له له می‌زدند.  کمی همانجا ماندیم و بعد دوباره برگشتیم به محل کمپ. اما آن من برگشته از دل تاریکی جنگل، آن من مواجه شده با دنیای ناشناخته و عبور کرده از وهم، با آن من رفته به جنگل زمین تا آسمان فرق داشت. دیگر شب و جنگل و سیاهی برایش وهم نداشت. نه چون سانت به سانت ظلمات را گشته، بلکه چون به دل ناشناخته ترسناکش زده، با آن مواجه شده وَ در میان آن زیبایی را یافته بود.  حالا همان من که قبل از چالش گروهی خدا خدا می‌کرد شب دوم زودتر بگذرد و کاش اصلا شب سومی نبود، هنوز هیچ چیز نشده دلتنگ شب جنگل شده بود!</description>
                <category>فاطمه سخاوت</category>
                <author>فاطمه سخاوت</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 00:12:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر یه آدم یه درخته! (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat/%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-eeefvo0hi4ra</link>
                <description>و صبح رسید...در پس یلداترین شب‌ها هم صبحی به کمین نشسته و سپیده خواهد زد. و این امیدبخش‌ترین پدیده خلقت است. اولین شب جنگل بالاخره به صبح رسید و آسمان گرچه همچنان و بی‌وقفه می‌بارید اما خورشیدی پشت ابرها بود که آدم از فکر وجودش دلگرم می‌شد. به جبران بی‌خوابی‌های شب قبل دو ساعت اول صبح را توانستم چشم بر هم بگذارم. اما بدنم همچنان در حالت آماده باش بود و به آرام باش نمی‌رسید. ساعت ۷ صبح چشم‌هایم باز شدند. نگاهم خیلی زود به سقف کوتاه و آبی رنگ چادر رسید. کمی خودم را در کیسه خواب این طرف و آن طرف کردم تا بتوانم بلند شوم و مثل ویدیویی که آدم‌ها از کمپ رفتنشان می‌گیرند، زیپ چادر را باز کنم و غرق زیبایی برآمدن خورشید بشوم. عضلات پشتم، از کتف تا کمر، شبیه چوب خشکی باران نخورده بود و به سختی توانستم از جا بلند شوم. نشستم و خودم را به در چادر رساندم و با ذوق زیپ چادر را باز کردم. هوا خاکستری رنگ بود و مملو از ابرهایی قمباد گرفته. پانچو را روی لباس‌هایم پوشیدم و از چادر بیرون زدم. حالا دیگر کوتاه بودن سقف چادر مانع راست ایستادنم نبود اما عضلات کمرم در پاسخ به وضع شب قبل تحصن کرده و منقبض مانده بودند. هرچه منت عضلات را کشیدم و مذاکره کردم، هرچه زیبایی‌های جنگل را نشان دادم و گفتم بیایید همراهی کنید تا با هم از طبیعت لذت ببریم به نتیجه نرسیدیم. کم کم همسفرها از خواب بیدار شدند و با تجربه‌ترها بساط آتش را زیر همان باران علم کردند. و من تازه فهمیدم که آب همیشه هم قدرت خاموش کردن آتش را ندارد. و به این فکر کردم که در زندگی هستند باران‌هایی که بی وقفه می‌بارند اما با درست چیدن هیزم‌ها می‌توان از زغال گداخته‌‌ای که نور امید را در دل نگه داشته، محافظت کرد.آتشی که خاموش نمی‌شود!خیس‌ترین صبحانه عمرمان را زیر آن باران خوردیم. مربی در یکی از بطری‌های خالی که برای بردن آب از رودخانه با خود آورده بودیم، آب جوش ریخت و برایم کیسه آب گرم صحرایی ساخت. رفتم داخل چادرم، دراز کشیدم، کیسه را با شال گردن دور کمرم بستم و یک مسکن را هم ضمیمه داستان کردم تا تحصن عضلات را دوستانه رفع کنم که کار به کودتا نرسد! و رفع شد. یک ساعت بعد وقتی از چادرم بیرون آمدم، باران هنوز می‌بارید و بچه‌ها سرگرم درست کردن بساط ناهار بودند. دو نفر می‌زدند به دل جنگل و کنده‌های بزرگ می‌آوردند تا پیوسته به دل آتش بزنند. یکی مشغول سرخ کردن پیاز‌ها در تابه بود، یکی برنج خیس می‌کرد و خلاصه هرکس کاری برای انجام دادن پیدا کرده بود.پیازِ نه خیلی داغ!آتش‌بان! من اما هنوز جای خودم را در این تلاش جمعی‌ برای بقا پیدا نکرده بودم. دیدم پایین سایه‌بان کوچکی که برای وسایل و هیزم‌ها برپا بود، ظرفی است که آب از روی سایه‌بان در آن چکه می‌کند. مربی گفت که با این هوا حتی اگر باران هم بند بیاید، ساعت‌ها طول می‌کشد تا آب رودخانه از گل بیافتد و قابل شرب شود. این بود که تصمیم گرفتیم بارانی که از روی سایه‌بان شره می‌کند را ذخیره ساعت‌های پیش رو کنیم. و من جای خودم را پیدا کردم. گوشه دیگری از سایه‌بان را پیدا کردم و انگشتم را با دوره تناوبی پانزده ثانیه‌ای روی آن می‌گذاشتم تا آبی که جمع شده توی لیوان شره کند و با آن بطری را پر کنم. مامور ذخیره آب شرب!یکی دو نفر گفتند آن طرف که من ایستاده‌ام هم کاسه بگذاریم زیر سایه‌بان اما دیدم اینطور که خودم بایستم هدر رفت آب کمتر است و بطری با راندمان بیشتری پر می‌شود. شاید هم یک دلیل سماجتم این بود که به جز پر کردن بطری‌های آب نقش دیگری در پازل بقایمان در باران پیدا نکرده بودم. دو بطری یک و نیم لیتری را به همین منوال پر کردم. و آن وقتی که یکیش رفت توی کتری تا بساط چای برپا شود، دیدم که جانم می‌رود! برای لحظاتی از شدت باران کم شد.طلوعی نه چندان زود! در کمال ناباوری، میانه روز بود و امید طلوع کرد. خورشید انگار فقط آمده بود تا لباس‌های خیسمان را خشک کنیم و دوباره در عرض کمتر از ربع ساعت از پیشمان رفت. و باز باران. بارانی که من نه ترانه‌اش را می‌شنیدم و نه گوهرهای فراوانش را می‌دیدم. تا غروب ماجرا همین بود. آنقدر درگیر تامین گرما، آب قابل شرب و درست کردن غذا بودیم که فرصتی برای در فکر ماندن نمی‌ماند. فکر؛ آن کلاف پیچیده که هر بار نشخوار کردنش، گره‌هایی جدید به آن می‌افزاید. و شب شروع شد. شبی که عمیق‌ترین مواجهه من را در خود داشت!</description>
                <category>فاطمه سخاوت</category>
                <author>فاطمه سخاوت</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 16:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر یه آدم یه درخته! (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@FatemehSekhavat/%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-mjmbkoldxcsa</link>
                <description>سفر بهانه بود؛ رفتن رسیدن استهم عاقبت مردم کاشانه به دوشم من گام و گذر را به رسیدن نفروشم من صورت ماتی که به آیینه نیاید شعری که نه دیوانه نه فرزانه درآیدقرار به پیمایش سکوت بود اما این شعر، طوری در زوایای مغزم رخنه کرده بود که کنجی برای خلوت نمی‌گذاشت.   مربی در جواب یکی از همنوردها که پرسیده بود خب در این حرف نزدن به چه چیزی باید فکر کنیم، پاسخ داده بود که هیچ! صدای قدم‌هایتان را بشنوید و تنفستان را کنترل کنید.  من اما هیجان راه نپیموده‌‌ام تمرکزی برای شنیدن صدای پاهایم یا کنترل نفس‌هایم نمی‌گذاشت.  سفر ما از یک راه پاکوب شده مشرف به جنگل‌هایی در سوادکوه مازندران شروع شد. اما فعل رفتن از زمانی صرف شد که هر کدام از همنوردهای این راه تصمیم گرفت ترک عادت کرده و خود را از زندگی روزمره‌اش رها کند.  جایی خواندم که می‌گفت: &quot;رفتن یعنی خودت را برداری، کلیدهایت را جا بگذاری و در را پشت سرت ببندی!&quot;  و ما همان چند خط آنتنی را که دهکده جهانی ساخته، پشت سرمان جا گذاشتیم و راهی جنگل شدیم. قرار بر پیمایش سکوت بود اما از این قرار من فقط حرف نزدنش را داشتم و سرم پر بود از صدا.صدایم بزن که شاید زمستان من سرآید مرا زنده کن به تابیدنی که تنها ز رویت برآید صدایم بزن که بی تو فرو خفته در سکوتم به بال و پری نجاتم بده که من رو به رو با سقوطمتعادلی که می‌لنگیدیک طرف کوله‌ام سنگین‌تر بود و تعادل را می‌گرفت. مجبور بودم با یک دست، بند کوتاه بالای شانه را محکم‌تر نگه دارم که کوله لنگر نیندازد. و وقت‌هایی هست در زندگی که چیزی تعادلت را به هم می‌زند و تو مجبور می‌شوی با یک دست مدام زندگی‌ات را نگه داری.  بعدتر که کوله‌ام را باز کردم متوجه شدم که چیزی درون کوله یک وری است و سنگینی‌اش تعادل کوله را گرفته. به این فکر کردم که کاش به وقت عدم تعادل‌های زندگی، کوله‌ بارمان را باز کرده و بررسی کنیم که آیا همه چیز سر جای خودش است؟  پیمایش‌مان تا رسیدن به محل کمپ دو ساعت زمان برد و در این بین تلاش کردیم تا خط تعادل فردی‌مان برای کوهنوردی را پیدا کنیم؛ سرعتی از گام برداشتن برای هرکداممان که نفس نبریم و پیوسته حرکت کنیم.  جایی از راه کوله‌ها را زمین گذاشتیم و با گذاشتن دو چوب بلند و چوب‌هایی کوتاه‌تر روی آن‌ها، هیزم‌هایی که برای آتش شب لازم داشتیم را به سبک برانکارد همراه خودمان کردیم. برانکاردهای حیاتیوقتی به محل کمپ رسیدیم، خورشید انگار دست به سینه منتظر مانده بود که ما چادرهایمان را برپا کنیم تا بتواند شیفتش را تحویل دهد.  و شب شروع شد.  چشم‌هایت را محکم ببند. انگار هنوز از پشت پلک رد نوری به داخل می‌رسد. حالا دستت را هم روی پلک‌های بسته‌ات بگذار! می‌شود ظلمات! و این دقیقا همان چیزی است که ما صدایش می‌کردیم شب جنگل! جنگلی که در آن زمان هلال باریک آخر ماهش و تمام ستاره‌هایش، پشت ابرها پنهان شده بودند.  آتش یا هدلایت اگر نبود، دیگر تو بودی و ظلمات!  و ظلمات وهم دارد! تاریکی یعنی تصور تمام چیزهایی که نمی‌توانی ببینی! و تصور می‌تواند پایش را فراتر از واقعیت بگذارد و به عرصه گمان برسد!  این را زمانی فهمیدم که در اولین شب جنگل، حوالی ساعت یازده و نیم، بیست دقیقه از خوابیدنم در چادر گذشته بود که چشم‌هایم باز شدند.  و یک آن با خودم فکر کردم &quot;اینجا، وسط این جنگل چه غلطی می‌کنی؟!&quot;  پاهایم شروع کرده بود به لرزیدنی که نمی‌دانستم از افت قند است یا سرما و یا خوف جنگل!&quot;   من بودم و دیوارهای آبی رنگ چادرم و بارانی که بی‌وقفه می‌بارید و می‌دانستم که آن بیرون چیزی جز ظلمات نیست! هدلایت، کنارم در چادر بود، اما آنچه می‌توانست ته ته دلم را روشن و امن کند، رشته طلایی رنگ کوچک و مرتعشی بود که در قلبم می‌درخشید. و من دو دستی چنگ زده بودم به آن رشته طلایی و مدام در دلم می‌گفتم &quot;خدا هست!&quot; خدا هست و همه این‌ بی‌شمار درختی که در دل این تاریکی گم‌ است را و اصلا خود سیاهی شب را او به عرصه وجود آورده. پس با وجود او چه باک از شب، سیاهی جنگل و دستی که به هیچ آشنایی نمی‌رسد!  ماندن در دل جنگل شبیه این بود که سوار بر هواپیمایی باشی، صدها متر از زمین دورتر و تو دیگر نه پایت روی زمین است و نه دستت به گرفتن دست یک آشنا و قوت قلب گرفتن از او می‌رسد! با خودم فکر کردم &quot;ببین. بالاخره می‌گذره! بیا خودمونو سرگرم کنیم!&quot; خودم را با وارسی زونکن عکس‌های موبایلم سرگرم کردم و به خاطرات خوب و شاد فکر کردم‌. گفتم لابد یک ساعتی گذشته! ساعتم را نگاه کردم و دیدم عقربه بزرگش فقط به اندازه ده دقیقه جابجا شده. و من تازه فهمیدم که زمان می‌تواند چقدر کندتر از حالت عادی‌اش بگذرد!  اوضاع زمانی بدتر شد که حس کردم حتی اگر از نظر روانی بتوانم خودم را آنقدر قوی کنم که تا صبح در چادر تک و تنها بمانم، از نظر جسمی توان استقامت نیست و باید حساب چای زغالی‌های چند ساعت قبل دور آتش را پس بدهم!  و تصور تمام سرم را پر کرد!  &quot;اگه زیپ چادر رو باز کنم احتمالا با یه گراز چشم تو چشم می‌شم! تازه گراز خوبه اشه! دیگه چه حیوونی ممکنه باشه؟!&quot;  یکی نبود بگوید &quot;آخه آدمِ حسابی! حیوونای جنگل انقد بیکار و بی خانمانن که پاشن وسط شرشر بارون بیان دم چادر تو کشیک بکشن؟!&quot;  اما نمی‌توان دست و پای تصور را بست!  تصور انگار شیر کپسول گازی چرخیده و باز شده باشد، کل فضای ذهنت را تسخیر می‌کند!  با خودم گفتم &quot;ببین! ته ته اش اینه که چیزی می‌بینی یا می‌شنوی که جیغ می‌کشی و بقیه همسفرا صدات رو میشنون و میان کمک!&quot; چاره‌ای نبود! زمان کند می‌گذشت و این کندی امیدی برای تا صبح صبر کردن و در چادر  ماندن نمی‌گذاشت.  زیپ چادر را به آرامی باز کردم. خبری از گراز نبود! آن بیرون فقط یک حجم نامتناهی از سیاهی لزج و آب کشیده به چشم می‌آمد. و به قول سووشون &quot;باران هنگامه کرده بود&quot;.  عملیات با موفقیت انجام شد اما آن من زیر باران حساب پس داده‌ای که به چادر برگشت و به زور دو سه ساعت تا صبح خوابید، دیگر آن من ساعاتی قبل و تمام روزهای قبل‌ترش نشد! و اینگونه شب اول با همه سختی‌هایش گذشت‌. </description>
                <category>فاطمه سخاوت</category>
                <author>فاطمه سخاوت</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 02:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>