<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه هلالی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fatemeh_helali</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:15:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1683280/avatar/R68gSE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه هلالی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودت را فریب مده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D8%AF%D9%87-vlgwx1vzqqk4</link>
                <description>دلم آتش گرفت آن هنگام که چشم گشودم و دیدم که سخنانت را چون کوفیان بر زبان می‌رانند اما ذره‌ای در وجودشان جوهره عمل نیست!سینه‌ام از شدت غم پاره پاره گشت آن هنگام که یافتم کسانی را که به ظاهر در کنارت ایستاده‌اند اما، با خنجرشان، پنهانی به روحت ضربه می‌زننداشک از چشمانم جاری گشت آن زمان که به نام تو و پیروی از تو، آوازه شیعه آل علی را به بیراهه کشاندند و نه تنها مردمان را از لذت شناخت سیره حقیقی تو محروم ساختند بلکه آنان را با هدف دوری از پروردگار تو خوار و خفیف گرداندند... وای بر مایی که فریاد زدیم  «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند» ولی خود را زانو زده در محضر معاویه یافتیم و مقابل علی ایستادیم و به سوی او بانگ برآوردیم که  «ای علی، جانم به فدایت اما تو هم خلقی هستی چون ما؛ نعوذبالله که جای خدا ننشستی! گر تو خطا کرده و منحرف گشتی، گناه منِ بی‌گناه چیست؟» و سپس آن زمان که امویان جور و ستم پیشه کردند، علی را انگشت نما کرده که تو گفتی حکومت اسلامی؛ این بود آنچه وعده دادی؟ و هرچه نشانه های غربت علی در پیرامونمان بیداد کند، هنوز به مانند گرسنه‌ای در مقابل باغ کرم این خاندان، فریب سراب یک دل سیر را می‌خوریم! هشدار: این امر نه برای هزار و چهارصد سال پیش بلکه برای تمام ثانیه ثانیه کنونی ما نیز حکم می‌کند و هم‌اکنون داستان خیلی از ما چشم و گوش بسته هاست! </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 14:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خادم الرضا</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7-e2swf7u89eor</link>
                <description>ما شهید رجایی را ندیدیمشهید بهشتی را هم همینطورنمی‌دانستیم رفتنشان چه داغی بر دل برجای می‌گذاردسردار که شهید شد تازه فهمیدیم غم چگونه به آتش می‌کشد وجود آدمی راپنج سالی می‌شود نه؟ اما اینگونه حس نمی‌شودهنوز به هنگام دیدن عکس سردار و یا حتی شنیدن نامشبه مانند همان روز های اول اشک امانمان را می‌بردحاج قاسم لایق شهادت بود... مبارکت باشد حاجیاما برای ما نبودنت فقدان بزرگی استهنوز خیلی هایمان به شهادت شما عادت نکرده بودیمکه غممان با غمی دگر تازه گشتدوباره قصه سوختندوباره قصه انگشتر... به امید برگشتن رجایی زمانهدست به دعا برده بودیمغافل از آنکه ساعت ها پیش امام رئوف به پیشواز خادمش آمده بود به راستی که پشت میز نشستن در کار خادمان حضرت شاه نیستآنان را به مانند مولایشان تنها می‌شود بین مردم نظاره کردخادم الرضا...حلالمان کنبد کردیمقدرت را ندانستیمآن دنیا با تمام آلودگی هایمان، شفاعت ما را هم پیش خدای امام رضا بکن... </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 20:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل یک کبوتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-svwkmu0dkit0</link>
                <description>تنها چند قدم مانده تا درب ورودی حرم. هر گوشه را مینگری پر است از آدم های عاشق که از اشتیاق زیارت حضرت به سوی مشهد الرضا آمده‌اندلحظه های نسبتا طولانی‌ای را می‌گذرانی تا از صف بگذری و بلاخره...خود را در میان صحن جامع رضوی میابی و نگاهت دوخته می‌شود به گنبد طلایی آقا. رو به گنبد می‌کنی و دست بر روی سینه اذن دخول می‌خوانی. خواندن اذن دخول را که تمام می‌کنی به سمت یکی از سقاخانه های کوچک کنار حوض می‌روی. یک لیوان آب به برادر و خواهرت می‌دهی و یک لیوان هم خودت می‌خوری.ته لیوان را نگاه می‌کنی که مبادا حتی ذره‌ای آب در لیوان باقی مانده باشد!مثل بار های قبلی لحظات اول را در رواق امام خمینی سپری می‌کنیم. پس از دو رکعت نماز، هر کدام کتاب دعایی به دست مشغول خواندن زیارت عاشورا می‌شویم؛ مگر می‌شد که پایمان به حرم یکی از معصومین برسد و بدون خواندن زیارت عاشورا بازگردیم؟ پس از خواندن زیارت عاشورا و چند مناجات دیگر، به سوی صحن آزادی راه می‌افتم. به جلوی ایوان طلایی آقا که می‌رسم و چشمانم که به ضریح زیبای حضرت می‌افتد، اشک هایم جاری می‌شود و دست بر روی سینه خم می‌شوم تا عرض ارادت کنم. به هنگام ورود چادر سیاهم را به در طلایی حرم متبرک می‌کنم. یکی از همان چادر سیاه هایی که با به سر کردنش، نام و یاد حضرت مادر در وجودم به جریان می‌افتاد. در داخل حرم حتی کوچکترین جایی برای لحظه‌ای نشستن پیدا نمی‌کنی. حواست نیست و از پشت کسی به تو برخورد می‌کند، سر بر می‌گرداند تا عذرخواهی کند اما سیل جمعیت او را با خود می‌برد و صدای او در میان جمعیت زائران گم می‌شود. بلاخره پس از کلی گشتن جایی کوچک در کنار دیوار مرمری حرم پیدا می‌کنی تا دو رکعت نماز بخوانی. جانمازت که از قضا روزی خاله‌ات آن را همراه با تکه‌ای فرش متبرک حرم امام رضا برای سوغاتی برایت آورده بود، جلویت پهن می‌کنی و برای نماز بلند می‌شوی. به آخر نماز که می‌رسی، شروع به خواندن تشهد می‌کنی که دخترکی از کنارت می‌گذرد و تو مجبوری خود را کمی کنار بکشی. نمازت که تمام می‌شود، دور و برت را نگاه می‌کنی تا شاید زیارت نامه‌ای پیدا کنی اما قفسه کتاب ها پشت جمعیت است و تو دستت به هیچکدام نمی‌رسد. می‌توانی گوشی‌ات را از کیفت در بیاوری و با مفاتیج باب النعیم آن زیارتنامه امام رضا را بخوانی اما هنوز دلت پیش همان کتاب دعا های خود حرم است. برای بار آخر نگاهی به اطراف می‌اندازی و... آقا به دل غمزده‌ات نور می‌تاباند. بر روی یک صندلی تاشو که جلویت گذاشته‌اند کتاب دعایی است. از خانمی که رو به رویت نشسته می‌پرسی که آیا کتاب را نیاز دارد یا نه؛ اما جوابی نمی‌گیری و آن خانم فقط به تو نگاه می‌کند. بعد می‌فهمی که آن زن عراقی است و با اشاره به کتاب، او منظورت را متوجه می‌شود و با سر پاسخ می‌دهد که کتاب را نیاز ندارد. تو نیز به نشانه تشکر لبخند می‌زنی و سرت را تکان می‌دهی. بلند می‌شوی و همانطور با چشمان اشک آلود، به ضریح خیره می‌شوی و زیارتنامه را زیر لب نجوا می‌کنی. حس می‌کنی حالا تو نیز یکی از همان کبوتر هایی هستی که هر وقت به دل تنگشان حال و هوای زیارت آقا بیفتد، بال می‌زنند و بر بالای ضریح آقا به دور آن می‌چرخند. پس از آنکه زیارتنامه را می‌خوانی، دستانت را بالا می‌بری و از اسرار دلت پرده بر می‌داری و خواسته هایت را بازگو می‌کنی؛ و مانند همیشه بزرگترین آرزویت می‌شود ظهور مولایت، عزیز دل این خاندان. می‌گویی که می‌خواهی بشوی سرباز آقا امام زمان نه سربار حضرت. می‌گویی می‌خواهی کاری کنی تا هر چه زودتر ظهور آقا را ببینی و تا لحظه آخر عمرت به او خدمت کنی و در آخر به عنوان یک ایرانی شیعه جان بدهی در راه خدا و حضرت و برای سربلندی کشورت. به ساعت گوشی‌ات نگاهی می‌اندازی، باید کم کم بلند می‌شدی. می‌روی بیرون و دوباره در ایوان طلایی و باری دیگر رو به ضریح عرض ارادت می‌کنی. از صحن آزادی که بیرون می‌زنی می‌بینی برادر کوچکت در کنار یکی از درب های بسته چوبی حرم از خستگی بعد از دویدن و بازی خوابش برده و مادرت گوشه چادرش را بر رویش انداخته است. مادرت چشمش که به تو می‌خورد بلند می‌شود و تو اینبار به جای مادرت گوشه چادرت را بر روی برادرت می‌اندازی و از پشت به مادرت خیره می‌شوی که برای زیارت به سمت صحن آزادی می‌رود. پدرت نیز در کنارت نشسته و تازه از زیارت بازگشته و تو بار دیگر به برادرت نگاه می‌کنی که چگونه زیر سایه آقا امام رضا آرام خوابیده است. ___________________________اربعین امسال جاماندماما اکنون با حسرت نبودن در مشهد الرضای شما چه کنم امام رئوف؟ می‌شود دوباره این دل بیقرارم را که گوشه‌ای از حرم جا گذاشته‌ام، آرام کنی؟ </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 16:58:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به درون</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-v7fourdawvig</link>
                <description>دست بر روی قلبم می‌گذارم و از خود می‌پرسم: من کیستم؟آیا از خود چیزی می‌دانم؟ چگونه شخصیتی دارم؟به نظرم برای رسیدن به پاسخ این سوال ها مشخصات مادی نمی‌توانند کافی باشند، فهمیدن پاسخ این پرسش ها، سفری به درون خود را می‌طلبد. سفری که از من آغاز می‌شود و تا من هم ادامه خواهد داشت. راستش نمی‌دانم دقیقا چگونه آدمی هستم. کاملا رمانتیک و یا تماما شخصیتی پر جنب و جوش دارم. آدمی هستم که زیاد می‌ترسد یا فردی شجاع هستم. دسته های بسیاری برای تعریف شخصیت های گوناگون وجود دارد اما به نظرم من در هیچکدام از این دسته ها قرار نمی‌گیرم و در عوض شخصیتی مابین تمامی اینها را دارا هستم. یادم می‌آید در یک متنی خوانده بودم که بخشی از شخصیت انسان از علاقه‌ها و احساسات او نشئت می‌گیرد. این مسئله را در تست های روانشناسی که هرزگاهی حل می‌کنم، به وضوح می‌بینم. مثلا دیدن کدام منظره را ترجیح می‌دهم یا کدام رنگ را دوست دارم.اما برای شناختن خود، هیچکدام از این ها به تنهایی کافی نیستند. باید اوقاتی تنها برای خودمان باشیم. همانطور که به دنبال شناختن اطرافیانمان هستیم، باید خودمان را هم بشناسیم. اخلاق، رفتار، علایق، نفرت و ترس‌ها... همه و همه بخشی از شخصیت انسان را شکل می‌دهند، که نیاز به شناخته شدن دارند.</description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 00:31:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیباتر از بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-rezlrd5prpef</link>
                <description>در پی حاجتی عظیم به سویت آمدم...خواسته‌ای فراتر از مال دنیا و زیباتر از بهشت. آمدم که از وجودِ اهل عطا و بخشنده‌ات بخواهم که بدهد.در کرم تو شکی نیست، گله از بی‌لیاقتی خود می‌کنم که چگونه اینچنین آرزویم را در نظرم دست نیافتنی جلوه داد.معشوق من، عشق زیبایم و بهار جانم!تشنه‌ام، از محبتت سیرابم کن. دل شکسته‌ام، شادم کن. خسته‌ام، یاری‌ام برسان.شیرینی زندگی‌ام!گنهکار و خطاکار با قلبی سیاه و تاریک به دنبال اجابت خواسته‌ام، به سوی درگاهت قدم برداشتم. آمده‌ام که دستان نیازمندم را بالا آورم و تو آن هارا بگیری.آمده‌ام که روح بیمارم را شفا دهی با کرم‌ات، با آغوش همیشه پذیرایت و با محبت پایدارت... آمده‌ام که بگویم بیزارم از دنیای بی تو. خوش ندارم هوایی که درش عطر تو نباشد. خلاصه نمی‌خواهم آن زندگی‌ای را که نباشد در آن نشانی از تو. آمده‌ام که مرا از اینگونه زندگی‌ نجاتم بدهی. آمده‌ام که نومیدی‌ام را امیدوار کنی و به این قلب تاریکم نوری از جنس خودت ببخشی. آمده‌ام که به این لحظه‌های بی‌ارزش، معنای زندگی را هدیه کنی. به سوی درگاهت قدم برداشتم که قلبم را به عشقت مزین کنی. آری، می‌دانم که این سینه تاریک و ناپاکم نمی‌تواند خانه این عشق مقدس باشد، اما آنکه می‌بخشد تویی و تنها یک نیمه نگاهت کافی است که گرفتار عشقت شوم.خواسته‌ام عشق بی‌اندازه زیبایت است؛ همان عشقی که می‌توان با آن خدایی زندگی کرد. در این مسیر یاری‌ام کن ای یاریگر همیشگی و ای عشق مهربانم. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 00:35:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%AE%D8%B4%D9%85-hhrlc7wcrp9h</link>
                <description>بارها اتفاق افتاد که از بسیاری از افراد و یا خیلی از چیز ها خشمگین و عصبانی شدم. از رفتار برخی آدم های اطرافم و یا خیلی عوامل دیگر. اما دفعات زیادی را به خاطر ندارم که برای دفاع از خود سخن گفته باشم، می‌توان گفت اکثر مواقع سکوت را ترجیح می‌دادم و سخن گفتن را به دیگر افراد می‌سپردم. همیشه با تندگویی مخالف بودم اما خودم را بارها بخاطر موقعیت هایی که می‌توانستم با منطق سخن بگویم، سرزنش کردم. اما خیلی از مواقع که می‌دیدم موقعیت مناسبی پیش آمده سعی می‌کردم با عملم به فرد مقابل احساسم را نشان بدهم و به صورت غیر مستقیم به او بگویم که رفتارش نادرست بوده است.اما جدا از تمام اینها همیشه سعی داشتم ببخشم. زمانی که می‌دیدم افرادی که ده‌ها برابر من در چنین موقعیت هایی بوده‌اند چگونه می‌بخشند، به بخشندگی آنها غبطه می‌خورم. کسانی که می‌بخشند و با همین رفتارها بسیاری را آگاه می‌کنند. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 00:55:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلق نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D9%82%D9%84%D9%82-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-haxge7wl90mu</link>
                <description>به نظرم یکی از زیباترین هنر ها، هنر نقاشی کردن است. اما نقاشی کشیدن هم قلق های خاص خودش را دارد.برای مثال وقتی می‌خواهید یک طرح آماده را نقاشی بکشید، بهتر است که هم طرح و هم کاغذتان را جدول بندی کنید به طوری که تعداد مربع های طرح با تعداد مربع های ایجاد شده روی کاغذ برابر باشد.یکی دیگر از نکته های جالب نقاشی کشیدن این است که ممکن است قصد نقاشی کردن طرحی را داشته باشید که تنها با رنگ زدن با مداد خیلی به صورت طبیعی درنیاید و بخش های سفید در نقاشی به وجود بیایند. برای مثال کشیدن تار های مو.یکی از راهکار هایش این است که قبل از رنگ‌آمیزی با مداد، بخش مورد نظر را با پودر پاستل گچی رنگ‌آمیزی کنید و بعد به سراغ رنگ زدن با مداد بروید.پاستل های گچی با پاکن پاک می‌شوند و معمولا با پودر کردن آنها، نقاشی می‌کشند.یک راهکار جالب دیگر این‌ است‌ که‌ می‌توانید بدون کاربُن طرح تان را روی یک کاغذ دیگر انتقال دهید آنهم به این شکل است که با پودر کردن پاستل گچی قهوه‌ای تیره پشت کاغذ طرح‌تان را رنگ‌آمیزی کنید و بعد آن را روی یک کاغذ دیگر قرار دهید و خطوط طرح‌تان را پررنگ کنید. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 23:39:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرک های کوچک؛ حرکت های بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D9%85%D8%AD%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ykdrf3m0on1j</link>
                <description>زندگی سراسر نکته است. نکته هایی که هر کدام نشان از وجود پر عظمت خداوند می‌دهند. تنها برای درک، نیاز به کمی دقت و تفکر دارند.زمانی من نسبت به بسیاری از این نکته ها بی‌توجه بودم و این باعث ضعیف شدن ایمان من شده بود به گونه‌ای که به راحتی ممکن بود تحت تأثیر بسیاری از تبلیغات نادرست قرار بگیرم.اما طی همان روزها بود که با دوره‌ای آشنا شدم که هدفش شناساندن خداوند به نوجوانانی مانند من بود.هر چه که می‌گذشت مطالب بیشتری را به خاطر می‌سپردم و تازه همان موقع بود که متوجه شدم چه بسیار نکته هایی که در اطرافم قرار داشت و من چه راحت از کنارشان گذشتم.همان لحظه‌ها بود که فهمیدم چگونه با کم‌کاری های خودم، در حال نابود کردن ارزش هایم بودم.پس از آن دوره به محیط اطرافم بیشتر توجه کردم و با کمی دقت به وضوح توانستم رابطه مخلوقات را با خالق درک کنم. سعی کردم در نوع نگرشم تغییراتی را ایجاد کنم و با دقت بیشتری محیط پیرامونم را مورد بررسی قرار دهم.این نکته سنجی ها باعث آن شده بود که برای بسیاری از سوالاتم پاسخ های فراوانی بیابم و هرچه که با پاسخ های بیشتری برخورد می‌کردم، بیشتر مشتاق آن می‌شدم که خودم را با جزئیات آشنا کنم. در ظاهر محرک های کوچکی بودند اما با شناختن آنها تازه می‌فهمیدم که چه حقیقت های نهفته‌ای به همراه دارند. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 23:48:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-yruddhsclteq</link>
                <description>اکثر مواقع کتاب خواندن را به فیلم دیدن ترجیح میدهماینگونه نیست که فیلم دیدن را دوست نداشته باشم، برعکس!اما خود را در مواجه با کتاب آزاد تر می‌یابمخود را در هنگام خواندن کتاب محدود به چارچوب خاصی نمی‌بینم. کتاب ها به ما اجازه می‌دهند آنگونه که دوست داریم، برای خود صحنه هارا شکل دهیم و برای من این آزادی لذت بخش است. ممکن است آن تصوری که در ذهن من صورت گرفته، با تصورات خیلی از افراد تفاوت های بسیار زیادی داشته باشد و هر تصور شکل و حالت خاصی دارد که تنها متعلق به یک نفر است.البته ممکن است این مسئله برخی از افراد را با توجه به اینکه با مشخصات دقیقی رو به رو نیستند، آزار دهد.اما به نظر من در کنار فیلم دیدن، باید به خود اجازه کتاب خواندن را هم بدهیم. برای خودمان محدوده خاصی را قائل نشویم و بگذاریم هر چند مدت یکبار هم که شده ذهنمان آزادانه فکر کندبی آنکه مرزی را برای خود احساس کندبی آنکه بخواهد با مشخصه دقیق و خاصی رو به رو باشد. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 23:46:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر دلنشین</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-ranw5dibujfu</link>
                <description>یک تعطیلات سه روزه را رفته بودیم دزفول.یادش بخیر، با اینکه زیاد فست فود نمی‌خوردیم و رعایت می‌کردیم اما آنجا دو شب پشت سرهم برای شام دلی از عزا در آورده بودیم. روز دوم مسافرتمان هم به گرما زده شدن من ختم شده بود. برای روز سوم، که روز برگشتمان هم بود برنامه ریخته بودیم که اول به آرامگاه دانیال نبی برویم بخاطر همین صبح زود راه افتادیم. زمانی که رسیدیم متوجه در بسته آنجا شدیم، به همین دلیل از بیرون چند لحظه‌ای را تنها نظاره‌گر آرامگاه زیبای دانیال نبی بودیم. سرگرم گشتن در شهر بودیم که لحظه‌ای به مادرم تلفن کردند. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی‌کنم. قبولی های مدارس تیزهوشان را زده بودند.توی ماشین بودیم. سر تا پایم را استرس گرفته بود. اگر قبول نشده بودم، چه اتفاقی می‌افتاد؟ تنها دعا می‌کردم. چند لحظه‌ای نگذشته ماشین از صدای جیغ و فریادمان پر شده بود. بهترین جایزه‌ای را که بخاطر قبولی‌ام گرفتم را هم هیچوقت فراموش نمی‌کنم. مدتی بود که عجیب دلم می‌خواست به آرامگاه یعقوب لیث صفاری بروم. کسی که پاسدار زبان فارسی بوده و برای آن زحمات فراوانی کشیده بود. آن روز هم قبل از برگشت به شهر و خانه خودمان، رفتن به چنین جایی نصیبمان شده بود. با برنامه بلد توانستیم خودمان را به آنجا برسانیم. صدای اذان ظهر پخش شده بود. آنجا هم نتوانستیم به داخل محوطه آرامگاه برویم. اما از طرفی زمانمان هم کافی نبود. تنها دوباره نگاهی به آنجا انداختم و راهی برگشت به خانه‌مان شدیم. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 23:16:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج‌ها، راهنمای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kchsgau2lk1a</link>
                <description>رنج‌ها هم زیبا هستند...در نظر من، رنج‌ها هستند که به انسان‌ می‌آموزند در موقعیت های گوناگون، چگونه رفتار کند. رنج‌ها، به انسان شخصیت می‌بخشند. آنها را از لحاظ عقلی، پرورش می‌دهند و بزرگ می‌کنند.برای خود این مسئله را اینگونه تفسیر می‌کنم: داستان‌ها مثال خوبی برای درک این موضوع هستند! بارها از خود پرسیدم دلیل محبوبیت داستان‌ها در چیست؟ از دیدگاه من، حس هیجانی است که در آنها وجود دارد، آن حس شور و اشتیاقی است که در دل خواننده یا چنین کسانی به وجود می‌آورد. اما این حس هیجان از چه چیز نشئت می‌گیرد؟ دلیل آن جز پستی و بلندی های داستان، موقعیت های سخت و رنج‌ها هستند؟ زمانی که شخصیت یک داستان را تحسین می‌کنیم در واقع شجاعتش را تحسین کرده‌ایم. نوع برخوردش با رنج ها و موقعیت های گوناگون را مورد تحسین قرار داده‌ایم. همیشه یکی از خواسته هایم این بوده و هست که به شکلی زندگی کنم، که مورد پسند خداوند باشد و اگر لحظه‌ای، فردی شاهد داستان زندگی‌ام بود، بتواند از آن درس بگیرد و این درس کمکی باشد برای ادامه مسیر زندگی‌اش. در نظر من مهم نیست چه رنج هایی یا به چه مقدار در زندگی‌ات وجود دارد، آن چیزی که به داستان زندگی‌ات رنگ و بوی زندگانی را می‌دهد، سعی برای فراموش کردنشان نیست، تسلیم شدن در برابر آنها نیست، تحمل کردنشان نیست... قبول کردنشان است. به قول استاد یک بار برای همیشه رنج هایت را در بغل بگیر و آنها را بپذیر و از آنها درس بگیر. یقیناً درسی که می‌توان از رنج‌ها به خاطر سپرد و به عمل رساند به مراتب زیباتر از دست و پنجه نرم کردن با رنج‌ها یا حتی فراموش کردن آنها است.ساختن یک زندگی زیبا، سخت نیست به شرط آنکه چشمان باطن‌مان را باز کنیم و لحظاتی هرچند کوتاه را به تفکر درباره مسیر های پیش‌رویمان اختصاص دهیم. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 22:45:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجلی گاه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-uernhxttkwrx</link>
                <description>خاطرم خوش نیست از این لحظه های بی توبرایم از لحظه دیدار بخوان...دنیا خاکستری، تیره و تار است.. غمگین و خاموشمی‌شود با آمدنت به آن جان ببخشی؟ دلِ پژمرده‌مان را سال هاست به دست فراموشی سپرده‌ایمبا وجودِ روشنایی بخش‌ات به آن می‌تابی؟زمانه دلگیر است، زمین غرق در ظلم است. گوشه‌ای جنگ است و گوشه‌ای دیگر مردمانش اسیر ناآگاهی. جایی میان خاکستر ها، دخترکی برای عروسک سوخته‌اش می‌گرید. در همان نزدیکی‌ها شیطانی به زخمِ دل های داغ دیده، نمک می‌پاشد. پدری، شرمنده نزد فرزندانش باز می‌گردد و مادری میان درد و رنج برای کودکش لالایی می‌خواند.خسته‌ام از این دنیای ملال‌آور.کاش بیایی. کاش برگردی.زمان آمدنت به درازا کشیده است، برایم از دلیل این هجران طولانی بگو. نه، لحظه‌ای باید توقف کرد. باید اندیشید. به راستی این مسیر عشق و عاشقی درست است‌؟ قرار بود تو معشوق باشی و من عاشقحال آنکه تو هم معشوقی و هم عاشق... هم دل می‌بری و هم محبت می‌ورزی. تو رسم این مسیر را خوب به جا آوردی، آنقدر خوب که در توصیفش ناتوانم. اما من، تنها خود را فریب داده بودم. از وجود پر مهرت بهره می‌برم و در پاسخ، دلت را می‌شکنم و دیدگانت را اشک باران می‌کنم و تو تنها می‌بخشی. حال می‌فهمم، دلیل این دوری تنها من هستم...ای عشق متصل به درگاه پاک و زیبای الهی، ای آن عشق آسمانی که وجودت در بین ما در همین زمین است، مرا ببخش و در این مسیر راهنمایم باش. می‌خوانم از غیبتمکه چه ها نکرد با دل غمگینمچه اشک هایی که نریختم تنها برای بودنمو چه بسیار غفلت هایی که آتش زدند به وجودممی‌خوانم از حضورتکه نعمت است بر جهانیانو امید بخشِ زندگی هاستو جلوه‌ گاه عشق است در قلب ها&quot; سلام ای مظهر درگاه عشق، ای امام زمانم &quot;</description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 23:05:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروزی متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-nrqtbggae2q2</link>
                <description>یادم می‌آید ایام نوروز چند سال پیش بود و تعطیلات دلربایش.اما نوروز آن سال با دیگر نوروز ها تفاوتی داشت و آنهم مربوط به سفر شیرازی می‌شد که همراه با خانواده‌ی تنها عمویم، رهسپار آن شده بودیم. ما بچه ها که در طی سفر قند در دلمان آب می‌شد، از شیراز و قشنگی هایش می‌گفتیم و مدام برای خود نسخه می‌پیچیدیم.ظهر همان روز به شیراز رسیدیم اما آن روز را به استراحتمان اختصاص دادیم که کاش نمی‌دادیم!شب آن روز را مجبور شدم با همان لباس های بیرونی‌ام سر کنم چون که از شانس متأسفانه ته کشیده‌ام، حواسم نبوده  کوله پشتی‌ام را همراه خودم بیاورم. با هر سختی که بود، شب را خوابیدم و برای نماز صبح بیدار شدیم. چند ساعتی بعد بود که همگی آماده، پشت هم صف بسته بودیم برای آنکه راهی آرامگاه حافظ شیرازی شویم که البته مدتی نگذشته همان اشتیاق هم رو به نیستی گذاشت.لباس های من به کنار، حالا ماجرای نیاوردن یک جفت کفش مناسب برای دختر عمویم هم اضافه شده بود...خدا را شکر دقیقا رو به روی مکانی که آنجا مستقر بودیم، کفش فروشی بود که فکر می‌کنم دست کم نزدیک به چهل و پنج دقیقه‌ای را فقط صرف انتخاب یک کفش مناسب و اندازه، کردیم که البته باید بگویم همچین هم اندازه نبود ولی از هیچی هم بهتر بود.بالأخره با هر سختی و آسانی که بود خودمان را به آرامگاه حافظ رساندیم. قرار بر این بود که از دور نظاره گر مقبره حضرت حافظ باشیم که فکر می‌کنم خیلی سفارش مناسبی برای من و پسر عمویم نبود. چون هر چه که بود ما یک دفعه سر از جمعیت و قبر حافظ شیرازی در آوردیم. هر کدام با همان حس و حال بچگانه مان یک فاتحه‌ای را نثار روح حافظ کردیم و دوباره به سمت خانواده گرامی روانه شدیم.مدتی را به دیدن و گشتن آنجا گذراندیم و بعد هم به منظور رفتن به بازار دوباره حرکتمان را آغاز کردیم. رفتن به بازار و خریدن سوغاتی همه چیز را از سرمان پرانده بود. اولین چیزی که گرفتیم یک کیف سنتی بود ( البته اگر از یک دست لباس راحتی که مجبور به خریدش شدیم، بگذریم.) خرید های دیگری هم کردیم که درست آنها را به خاطر ندارم تنها می‌دانم که وقتی از بازار بیرون آمدیم، هر کدام چیزی به دست داشتیم...</description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 00:02:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجینه‌ای از اصالت</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AA-nr3chjqh8hr8</link>
                <description>اواخر سال تحصیلی بود. بعد از امتحان آن روز با چند نفر از دوستانم به حیاط مدرسه رفته و بر روی یکی از نیمکت‌های آنجا جاگیر شدیم. با یکی از دوستانم که برای تعطیلات نوروز به بوشهر سفر کرده بود، گرم صحبت شده بودیم.هر از چندگاهی از من، کسی که در آن جمع تنها فرد اهل بوشهر بود، سوالاتی در رابطه با مکان های دیدنی بوشهر می‌پرسید.اینکه آیا تا به حال به بازار قدیم بوشهر و اینچنین جاها رفته‌ام؟در رابطه با این پرسش‌ها، انتظار جوابِ بله گرمی را از من داشت، اما غافل از آنکه من حتی نام بعضی از آنها را تا به آن لحظه نشنیده بودم. اما برای آنکه خودم را همچین ناآشنا جلوه ندهم، به مکان هایی اشاره می‌کردم که رفته بودم و یا از غذاهای محلی که اکثراً در خانه مادربزرگم خورده بودم، می‌گفتم.در مقابل از او هم خواسته بودم، از اصطلاحات و زبان کُردی برایم بگوید. او هم کوتاهی نمی‌کرد و در کنار پرسش هایش از من، کلماتی را هم به کُردی به زبان می‌آورد.گفتن‌شان برای او راحت بود، اما منی که تا به آن لحظه تلفط آنها به گوشم نخورده بود، کلماتی را با تلفط هایی تحویلش می‌دادم که یقیناً دارای اشتباهاتی بودند و من خدا خدا می‌کردم که معنی دیگری ندهند. در همین حین تعداد دیگری از دوستانمان هم به جمع‌مان اضافه شدند و آنها هم شروع کردند به گفتن نظرات خودشان در این زمینه. اما هیچکدام از اینها باعت نشد که از اصل موضوع دست بکشیم. او همچنان در صدد آموزش اصطلاحات کُردی به من و من هم همچنان در تلاش برای یادگیری آنها. افرادی که از قضیه بی‌خبر بودند، با حالت پرسش‌جویانه‌ای به ما نگاه می‌کردند، وقتی هم که از موضوع خبردار می‌شدند یا آنها هم به جمع ما اضافه می‌شدند یا اینکه سعی می‌کردند موضوعِ گفت‌وگو را عوض کنند. اما من کسی نبودم که از این موضوع کوتاه بیایم، با آنکه می‌دانستم آخر هم مجبور می‌شوم دفتری را به دست دوستم بدهم و بخواهم تمام واژگانی را که گفته بود، دوباره در آن دفتر پیاده کند! به همین شکل صحبتمان ادامه داشت تا آن لحظه که یکی دیگر از دوستانم نسبت به تلفظ یکی از واژگان، واکنش نشان داد. با آنکه اصالتاً  کُرد نبود اما به دوستِ کُرد زبانمان که البته به صورت کامل هم مسلط به زبان کُردی نبود، درباره شکل صحیح تلفظ کلمه، توضیحاتی می‌داد. نکته عجیب ترِ ماجرا آنجا بود که می‌دیدیم دوست کُردمان به فکر فرو رفته‌ و درباره مقایسه آن دو تلفظ، فکر می‌کرد.بعد از مدتی هر دو نفرشان درباره نظراتشان دچار شک و شبهه شده‌اند و افرادی مثل من که مشتاق فهمیدن بودند، همانطور سرگردان آن وسط رها شده‌اند. هر چه که بود، شاید آخر هم در آنجا از اصلش سر در نیاوردم اما خودم همچنان در صدد فراگیری چنین چیزهایی هستم. گویش های محلی کشورم را دوست دارم و همواره به دنبال یادگیری آنها هستم. گویش هایی که بخشی از هویت کشورمان را می‌سازند و ویژگی های متعددی را برای ایرانمان پدید آورده‌اند. زبان هایی که به نوبه خود، سهمی از تاریخ ایران و حفاظت از آن دارند. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 23:37:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین وداع</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-vfirjhec258i</link>
                <description>من که از او جز نامی به خاطر نداشتمآن لحظه تنها برای از دست دادنش اشک می‌ریختم...حس عجیب و ناشناخته‌ای بود، افکارم دیگر مثل سابق نبودنداگر فاطمه قبل از این خبر را با فاطمه بعد از آن مقایسه می‌کردند، یقیناً تفاوت های بسیاری بین آنها می‌یافتند. تنها در عرض چند دقیقه، انگار من به فرد دیگری تبدیل شده بودم.نمی‌دانم، شاید نوعی حس امیدِ مبهم بود که سعی داشتم آن را به اجبار به خود بقبولانم.تنها به دنبال راهی برای تکذیبش بودمهیچگاه هیچ غمی نتوانسته بود من را اینچنین پریشان کنددلتنگش شده بودم و می‌دانستم این دلتنگی تنها مخصوص دل بیقرار من نیست... از اهواز که برگشتیم، دلمان باز تاب دوری را نیاورد. با پروازی، من و پدرم راهی تهران شدیمتنها برای وداع آخر... شب بعد از رسیدن، مدتی را با دختر عمه‌ام، زینب گفتیم و تعریف کردیم. موقع خواب هم برای فردایمان با همدیگر برنامه می‌ریختیم.فردا صبح بعد از اذان و در حالی که هوا هنوز تاریک بود، به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم. در حالیکه که آسمان هنوز روشنایی کاملی به خود نگرفته بود اما جمعیتِ زیادی آن اطراف بودند. مدتی را صبر کردیم تا حرکت جمعیت شروع شود. من و زینب در کنار هم حرکت می‌کردیم و برای پوستر هایی که گرفته بودیم نقشه‌ها می‌کشیدیم. بالای پل که رسیدیم برای این جمعیت خروشان پایانی نیافتیم. نگاهمان را که به هر سو می‌کشاندیم کسانی را می‌دیدیم که آرام و بی‌صدا اشک می‌ریختند. هر چه که جمعیت بیشتر می‌شد و مسیر بیشتر پیش می‌ر‌فت، حجم این دلتنگی هاهم افزایش می‌یافت. به اواسط مسیر که رسیدیم، جا آنقدر تنگ شده بود که خیلی ها روی نرده ها جاگیر شده بودند. با اینکه فضا تنگ بود اما لحظه‌ای که خود را به آغوش پدرم چسباندم و سعی می‌کردم به دیگر افراد برخورد نکنم، مردم برایم جا باز کردند. بعد از مدتی که جمعیت به حالت عادی خودش برگشت خودمان را به گوشه‌ای رساندیم که بنری بزرگ را گوشه‌ای پهن کرده بودند و هر کس که از آنجا می‌گذشت بر روی آن امضایی می‌کرد. نفهمیدم چه شد که زینب مرا به سمت بنر کشید و خودکار به دست مشغول نوشتن شدیم، به چیزهایی که زینب می‌نوشت نگاه می‌کردم و مشتاق آن بودم که گوشه‌ای از حرف دلم را به آن اضافه کنم. طرف های ساعت دو بود که به فرودگاه رسیدیم و بعد هم که فهمیدیم پرواز برگشتمان یک ساعتی تأخیر دارد. تقریباً تمام آن مدت را بر روی صندلی فرودگاه نشستم و به اخبار آن روز گوش می‌دادم اما بعضی مواقع هم حواسم به سمت سوزش پایم که بخاطر پیاده‌روی امروز زخم شده بود، پرت می‌شد. زخمش را شیرین می‌دانستم. زمانی که پروازمان را اعلام کردند، قبلش از من خواستند در دفتری که با چند شمع بر روی میزی چیده شده بود، از احساسم بنویسم. من هم نوشتم، از دلتنگی‌ام، از غمی که در دلم سنگینی می‌کرد و از عهدی که در این مسیر بسته بودم. &quot; سردار دلها، یادت همیشه گرامی و حضورت همیشه پابرجا &quot;</description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 00:10:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-apx4quskkoyr</link>
                <description>گوشه‌ای دنج و کتابی در دست و گذر لحظاتی شیرین... محرک هایی که مرا به سوی طبقاتی دیگر از هستی سوق می‌دهند و می‌شوند خالق احساسی آشنا در سینه‌ام، احساسی که قلبم را وادار به تپیدن می‌کند و من این حس خوشایند را به تک تک سلول هایم تزریق می‌کنم.دیوار های پیش رویم را پس می‌زنم، مانع هایی که مرا محدود به دنیایی کوچک که در آن فقط من هستم و ثانیه هایی که بی اختیار مانند رهگذری بی‌تفاوت از کنارم می‌گذرند، کرده است. هرگاه که خود را خسته می‌بینم و دلم از تکرار های این دنیای کوچک به درد می‌آید، خودم را به دنیای درون کتاب ها می‌سپارم و خود را انسانی می‌یابم که در دنیای رویا هایش گرم زندگی شده‌ است. با هر کدام از کلمات حرکت می‌کنم و قدم به درونم می‌گذارم. در داستان غرق می‌شوم و در کنار شخصیت اصلی می‌دوم، با او می‌خندم، گریه می‌کنم، می‌ترسم و درک می‌کنم ذره ذره از وجودش را .زندگی‌ او را زندگی می‌کنم و می‌شوم همراهش در مسیر داستان، از سنگ ها و خطر های این مسیر درس می‌گیرم و از زیبایی مناظرش تفکر را می‌آموزم و کلمات مانند قطعه هایی از یک پازلِ بزرگ و زیبا، هر کدام نقشِ بخشی از یک پیام را بر عهده می‌گیرند. پیام هایی که هر کدام حامل زیبایی هایی منحصر به فرد هستند که قرار است باعث شکفتن جوانه های امید در زندگی شوند ...کتاب را معلمی می‌پندارم که پیام ها می‌شوند جزوه هایش و زندگی را حوزه امتحانی می‌دانم که در هر بخش از آن امتحانی برپاست، آزمون هایی که اگر در آنها خوب عمل کنی نتیجه‌شان می‌شود گشایش دریچه هایی برای نجات از همان دنیای کوچک. کتاب خواندن را دوست دارم زیرا به من می‌آموزد که با رویا ها نیز می‌توان زندگی کرد.کتاب خواندن را دوست دارم زیرا به من نشان می‌دهد، نویسنده‌ای هستم که پروردگار مسئولیت خلق و نوشتن داستان زندگی‌ را به او سپرده است. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 22:59:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجینه ارزش‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7-oepd1lqrl2bt</link>
                <description>لحظاتی با خود فکر کردم چگونه ارزش هایی در درون خود دارم؟ اگر بخواهم تمام ارزش هایی که به آنها احترام می‌گذارم و در صدد داشتن آنها هستم را در یک عبارت توصیف کنم باید بگویم آنها اعتقادات دینی‌ام هستند. اعتقاداتی که خود گنجینه‌ای از ارزش های معنوی هستند و تا آنجا که می‌توانم همیشه سعی دارم به بهترین نحو به این دارایی ها پایبند باشم. که البته به نظرم راه طولانی را برای انجام این کار به درستی در پیش دارم... امروز زمانی که از من خواسته شد از دلیل پایبندی‌ام به این ارزش ها بنویسم، در نظر خود را آماده دیدمراستش من با مسائلی که دارای هیچگونه دلیل به طوری که با عقل جور در بیایند، نیستند رابطه خوبی ندارم یعنی سعی می‌کنم اینطور باشمزمانی که با مسئله‌ای رو به رو می‌شوم ممکن است حتی چند روز را تنها برای اینکه از چگونگی آن خبردار شوم، به مطالعه کتاب ها و منابع اطلاعاتی دیگر بگذرانمکه البته دلیلش هم این است که مطمئنم مسائل دینی، دارای دلیل های مخصوص به خود هستند به طوری که می‌توانند من را قانع کنند بخاطر همین تا زمانی که به یک دلیل منطقی نرسیده‌ام، سعی می‌کنم به جست و جویم ادامه بدهمبه عبارتی در این مسیر، پا فشاری زیادی می‌کنم و به دنبال فهمیدن چگونگی اعتقادات دینی‌ام هستم. و اگر بگویم که اعتقاداتم من را از خیلی از خطرات حفظ کردند، اغراق نکرده‌ام، مسائل زیادی وجود داشتند که می‌توانستم با توجه به معیار های این ارزش ها، در موردشان تصمیم گیری کنمو در آخر اینکه به نظرم برای حفاظت از ارزش ها تنها باید به درستی به آنها پایبند بودشاید من تا به حال خیلی در انجام این وظیفه‌ام موفق نبوده‌ام اما می‌دانم که بن بستی هم در این مسیر وجود ندارد.</description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 22:58:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح لحظه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-cnv1pusjb5we</link>
                <description>در زمان مدرسه‌ها خصوصا دوره امتحانات، کار و شاید حتی سرگرمی‌ام شده بود درس خواندندرس خواندن را دوست داشتم و دارماما اعتراف می‌کنم گاهی هم آنقدر حال و حوصله‌ام را نسبت به درس از دست می‌دادم، که ترجیحم بر این بود تا می‌توانم از دفتر و کتاب هایم دوری کنمکه البته معتقدم هیچوقت نتوانستم این کار را به خوبی انجام دهم!هر وقت که حوصله‌ام سر می‌رفت و یا پرت می‌شد یا اینکه خیال استراحتِ خارج از برنامه به سراغم می‌آمد، احساس عذاب وجدانم کارش را شروع می‌کرد. شاید بعضی از آن لحظات کمی سخت بودند، اما همیشه وقتی به خوبی درسم را می‌خواندم، انگیزه‌ام چندین برابر می‌شد و خودم را خیلی نزدیک تر به هدف هایم می‌دیدم. هر وقت هم که انگیزه‌ام تا مقداری کم میشد به خودم یادآوری می‌کردم می‌توانم با رسیدن به اهدافی که دارم به خیلی از افراد کمک کنم. اگر هم بخواهم از حالت های متفاوت انگیزه‌ام بیشتر توضیح بدهم، باید بگویم بعضی از مواقع انگیزه‌ام تغییر نوسانی عجیب و سریعی دارد. برای مثال همین امروز! تا سه بعد از ظهر انگیزه نسبتاً خوبی را داشتم اما بعد از ساعت سه تا نزدیک های ساعت شش بعد از ظهر به مقدار قابل توجهی فروکش کرد.البته راه حل های زیادی هم برای حل این مسئله به ذهنم نمی‌رسد اما تا آنجایی که تجربه دارم میدانم درمان این کم انگیزگی‌ام این است که بروم و یک کتاب درسی از قفسه بیرون بکشم و حداقل چند صفحه‌ای از آن را به درستی بخوانمیا شاید هم مرتب کردن اتاقم و سر و سامان دادن به وسایلشالبته به نظرم نقاشی کردن هم می‌تواند انگیزه بالایی را به من بدهد. اما حالا که دقیق تر به این موضوع نگاه می‌کنم، می‌بینم من تا به حال این‌چنین به این مسئله توجه نکرده بودم و راه حل های افزایش انگیزه‌ام را به مقدار بسیار کمی محدود کرده بودماما از این زمان به بعد که نسبت به این مسئله هوشیار تر شده‌ام، می‌دانم که می‌توانم با کمی خلاقیت به خرج دادن، این محدوده را افزایش دهم و به انگیزه های بالایی دست پیدا کنم. </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 21:18:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-mtbzkjl4va04</link>
                <description>کتاب دعایی در دست، گرم زمزمه مناجات بودملحظه‌ای به سوی بالا نگاه کردمکبوتری را دیدم که در برابر آینه کاری های حرم پرواز می‌کردآن هنگام، من نیز دلم می‌خواست مانند پرنده‌ای کوچک آزادانه در آسمان حرم بال بگشایمبه حال کبوتر ها غبطه خوردم... کاش من هم می‌توانستم ساعت ها در صحن گوهرشاد چشمانم را به گنبدِ طلای آقا گره بزنمبی آنکه نگران از زمین و زمان باشم که دوباره بینمان جدایی افکند در بین زائران آقا به پرواز در آیم و شاهد پنجره فولاد زیبایش باشم. کتاب دعا را بستم و آن را در قفسه کتاب ها قرار دادمآرام اما محکم قدم هایم را به سوی جایگاه عشق برداشتمبی آنکه لحظه‌ای مکث کنم، تنها قدم بر می‌داشتمگویی پاهایم خود، راه را از بر بودنداندک اندک ضریح آرامش بخش آقا در برابرم ظاهر شدمحو تماشایش شدم و شلوغی های اطرافم را از یاد بردم، ذره ذره از وجودم را به سویش به پرواز در آوردم و تنها با خود نامش را نجوا کردمثانیه ها یکی پس از دیگری به سرعت می‌گذشتند و من در صدد نگه داشتن آنها بودماما ناچار قدم هایم را به سوی خروجی حرم کج کردمچند قدم مانده به خروجی را ایستادم، رو برگرداندم و دستم را بالا بردم، با چشمانی که انگار تا ابد می‌خواهند به معشوق شان چشم بدوزند، نگاهم را به حرم دوختمخدانگهداری گفتم و آرام دستم را پایین آوردمتا آنجا که توانستم با نگاهی به سوی گنبد و حرم از آنجا دور شدم&quot; امام رضا! خودت می‌دانی که در آن لحظات، حتی ثانیه‌ای قلبم در سینه‌ام آرام نگرفتبا خود می‌گفتم به زودی زود دوباره خواهم آمداما نمی‌دانستم قرار است دیدار دوباره‌ مان این چنین به درازا بکشد... &quot; + در میانه متن لحظه‌ای به دنبال تسکینی برای دلتنگی‌ام گشتمدقایق طولانی نگذشتهمرا به محفل شیرین عاشقانت دعوت کردی... </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 23:09:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین زیتون</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemeh_helali/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-hfoei2pudvjb</link>
                <description>غوغایی بر پاستجای سوزن انداختن نیستدور و برم را می‌نگرم. تا کنون افراد زیادی را دیده بودم که با زبان های گوناگونی سخن می‌گفتندهر چند که با بسیاری از آن ها غریبه بودم اما بینمان حس آشنایی گرمی برقرار بودوقتی با هر کدامشان گرم صحبت می‌شوم، شیرینی این گفت و گو را بیشتر از هر لحظه دیگری در وجودم احساس می‌کنملحن صدایشان مانند آهنگی زیبا است که دوست ندارم حتی ثانیه‌ای از آن را از دست دهم.کودکان خردسال را می‌بینم که گوشه‌ای را به خود اختصاص داده و مشغول بازی هستندصدای خنده هایشان احساس آرامش و شادی خاصی را در درونم پرورش می‌دهدچشمانم را میان این جمعیت خروشان به گردش در می‌آورممردان و زنانی را می‌نگرم که عکس های قاب شده عزیزانشان را در آغوش دارندتصاویری از انسان هایی غیور که تمام عیار در برابر ظلم ایستادگی کرده بودند و با جانشان از حق حفاظت کرده بودند. لحظه‌ای تمام صدا ها آرام گرفتند و من توانستم شاهد چشمان پر از شوق منتظران باشمهمه خود را معطوف نقطه‌ای که کمی بالاتر از سطح جمعیت و در آن ابتدا قرار داشت کرده بودندهمان لبخند دلگرم کننده و سخنانی از جنس خدا... هر بار که به بزرگی‌اش می‌نگرم در دل بخاطر داشتن چنین رهبری افتخار می‌کنمبه یاد می‌آورم آن لحظاتی را که در آن، مژده امروز را داده بودند&quot; به زودی در قدس نماز خواهیم خواند. &quot; امروز همان روزی بود که انسان های بسیار زیادی در هر لحظه با قطره قطره از خونشان برایش تلاش کردندامروز دیگر اثری از درد و رنج در فلسطین دیده نمی‌شوددیگر نه صهیونیستی است و نه دیگر دروغ و فتنه‌ای... فلسطین امروز همان سرزمین صلح و دوستی بود که از آن امید متصاعد می‌شد دستی بر روی جانمازی که از جمکران همراه خود آورده بودم، کشیدم و برای نماز جماعت ایستادیمحتی تصورش هم زیباست... </description>
                <category>فاطمه هلالی زاده</category>
                <author>فاطمه هلالی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 23:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>