<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh Shahabi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fatemh.shahabi</link>
        <description>کی می‌تونه خودش رو تو حداکثر دویست تا کاراکتر معرفی کنه؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:11:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2037474/avatar/pgVHGu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh Shahabi</title>
            <link>https://virgool.io/@Fatemh.shahabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مغزهای کوچک بی‌گناه</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemh.shahabi/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-umiumcl0do4b</link>
                <description>در مسیر برگشت به خانه در اسنپ نشسته بودم. صدای آهنگ برای از ماشینی می‌آمد.‌ اولش خیلی توجه نکردم و به حرف زدن با دوستم ادامه دادم. که دوستم با تعجب گفت این بچه که سرش رو از شیشه بیرون آورده داره با برای هم‌خونی می‌کنه؟ سرم را به طرفشان چرخاندم و دیدم طفلک معصومی که پر پرش چهار سال داشت سرش را تمام قد از شیشه بیرون آورده بود و موهایش را در باد تکان می‌داد و با حزن خاصی برای های ممتد را پشت سر هم تکرار می‌کرد. برای این بهشت اجباری، برای نخبه‌های زندانی، برای زن زندگی آزادی. مطمئنا آن طفل معصوم حتی نمی‌داند ب چیست که بخواهد بداند برای چیست و چه می‌گوید و نخبه کیست و زندان کجاست و چه کسی برای اقتصاد دستور صادر می‌کند. طفلک بی‌گناه نمی‌دانست چه چیزی را فریاد می‌زند. ولی داشت به جای جیغ‌های بنفش کودکی‌اش فریادهای سیاه بزرگ‌ترهایش را غرغره می‌کرد. کودکان گوشت قربانی نیستند. هزاران برای برای کودکان بی‌گناه که مثل طوطی گیرشان آورده‌ایم و با بی‌مسئولیتی تمام آن‌ها را با دنیایی به جنگ می‌اندازیم که حتی هنوز سر کوچه‌اش را هم ندیده‌اند. کاش پدر بی‌مسئولیتش حداقل می‌دانست که این بچه که با این سرعت اینطوری از شیشه آویزان شده هر لحظه ممکن است بی‌افتد و خطر جانی بزرگی تهدیدش کند. شما را به خدا بچه‌ها را آزاد کنید./تمام  </description>
                <category>Fatemeh Shahabi</category>
                <author>Fatemeh Shahabi</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 23:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌ها متشکریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemh.shahabi/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-vz8fnzjfosfw</link>
                <description>تقریبا هیچ‌کس به جز دو سه تایی از دوستان نزدیکم نمی‌دانند من مشغول چه شغلی هستم. یعنی کلیاتش را می‌دانند. اما فقط کلیاتش را می‌دانند. بچه که بودم یکی از فامیل‌هایمان در یکی از مراکز نظامی شاغل بود. البته هنوز هم هست. یادم می‌آید وقتی ازش می‌پرسیدم چه کاره‌ هستید؟ می‌گفت: مسئول کبریت کشیدن برای روشن کردن موشک‌ها و فرستادنشان به فضا. الان هم هرکس از من می‌پرسد چه کاره‌ای تقریبا همچین جوابی می‌دهم. هر بخشی از کارم را که بیشتر طرف مقابل را قانع یا خوشحال می‌کند می‌گویم. مربی، طراح، گرافیست، ادمین، مدیر سوشال مدیا، کارشناس تولیدمحتوا، پژوهشگر و... عنوان‌هایی هستند که هرکسی بنا به شرایطش من را به آن می‌شناسد. بعضی‌ها هم می‌دانند من در یک استارت‌آپ کار می‌کنم. یا بعضی‌ها هم به عنوان یک موسسه آموزشی که کار خفنی برای بچه‌ها می‌کند کارم را می‌شناسند. اینکه چه کار می‌کنم را با توجه به عقبه ماجراجویانه‌ام در زندگی خیلی با جزئیات پیگیر نمی‌شوند و همین که سرم گرم باشد و هیجان و علاقه‌ام را نسبت به کارم ببینند برایشان کفایت می‌کند. خانواده‌‌ام و تعدادی از دوستانم از این دسته هستند. به همین خاطر تقریبا در شبکه‌های اجتماعی حرفی از فعالیت‌های کاری‌ام نمی‌زنم. چون حوصله توضیح دادن ندارم. اما امروز با صحنه‌ای در محیط کارم مواجه شدم که آنقدر برایم ذوق برانگیز بود و آنقدر در دلم شور و شوق ایجاد کرد و آنقدر قربان صدقه کارم رفتم که بدو بدو آمدم این مطلب را اینجا بنویسم. استارت‌آپی که من در آن کار می‌کنم خیلی جای خفنی است. یک هولدینگ است برای خودش. البته یک مینی هولدینگ. درواقع یک مینی مینی هولدینگ. اما هولدینگ است به هر حال. شاید هم یک کمپانی باشد. اسمش مهم نیست. چون احتمالا به‌زودی یک عنوان اختصاصی برای خودش به جای هولدینگ و کمپانی اختراع می‌کند. اما از آن صحنه هیجان‌انگیز برایتان بگویم. به این عکس دقت کنید: این عکس درنگاه اول یک دیوار درب و داغان است با تعدادی ابزار و یک تخته بی‌ربط و لوله و گلدان و دیوار اپن آشپزخانه و اینطور چیزها. اما در حقیقت اینجا یک مهدکودک در حال ساخت است. یک مهدکودک اختصاصی. مهدکودکی که از صفر تا صدش کار خودمان بوده و با کمترین پول و امکانات ممکن ساخته شده است. لذتی که این یک جمله دارد از هزاران پست مدیریتی کلان و ردیف شغلی مشخص و تعریف‌پذیر با حقوق و مزایای درست و حسابی و حتی بیمه‌دار برابری که هیچ هزاران سال نوری جلوتر است. اینجا که تا دیروز به هر چیزی شبیه بود الا یک مهد کودک که یه دونه است و فقط واسه نمونه است، امروز واقعا به من چند جان اضافه بخشید. دست طراح کار و آدم‌هایی که بی‌منت و باظرافت اینجا را کوبیدند و ساختند درد نکند. درواقع باید از همه تشکر کنم. حتی خانواده محترم رجبی به جز برادر کوچک‌تر. مشتاقانه منتظر شنیدن صدای جیغ جیغ بچه‌ها در اینجا هستم. من با تمام وجودم کارم را دوست دارم حتی اگر بعضی وقت‌ها اشکم را در بیاورد. مامانم همیشه به من می‌گوید: هر جا رفتی خانه‌ات را از دِل بساز، نه از گِل. جایی که همه آدم‌های تیمش از دل و جان برای کارشان مایه می‌گذارند قطعا دوست‌داشتنی‌ترین محل کار دنیا است. فلذا بچه‌ها متشکریم./پایاندر سرود ملی بردار آمده است: بر من همه در ها بسته شد و از پا ننشستم. در بخشی دیگر از سرود ملی‌مان که توسط آقای محمد معتمدی خوانده شده آمده: آمد سوی من سنگ از همه سو اما نشکستم. </description>
                <category>Fatemeh Shahabi</category>
                <author>Fatemeh Shahabi</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 17:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول من را گول زد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fatemh.shahabi/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%AF-tzxakwakjkp3</link>
                <description>عجیب است که ساعت ۲۲ و ۴۴ دقیقه با چشمانی نیمه‌باز تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. تا چند دقیقهٔ پیش داشتم با خودم فکر می‌کردم شاید یک روز فضای مجازی بیخود را از لیست تحریم‌هایم خارج کردم و کمی از ذهنیات و درونیات شخصی‌ام در آن نوشتم. اهل فیک‌بازی و این داستان‌ها هم نیستم وگرنه شاید با یک پروفایل جعلی یا ناشناس می‌توانستم تکلف‌ها را کنار بزنم و بیشتر بنویسم. شاید. شغلم تولید محتواست و همیشه به این فکر می‌کنم اگر بلاگر می‌شدم حتما پول خوبی به جیب می‌زدم. ولی خب حوصله‌اش را ندارم. بیخودترین کار دنیا صحبت از درونیات ذهنی‌ات با آدم‌هاست. حالا اگر در فضای مجازی باشد که این بیخودی‌اش چند چندان می‌شود. اینستای سمی هیچ وقت نتوانست من را مجاب کند در آن بنویسم. حتی پول و فالوورهایش هم من را گول نزدند. توییتر هم که حالم را به هم می‌زند. چند میلیاردتایی هم کانال تلگرام دارم که هرکدام بعد از مدتی رها شدند و در گوشه‌ای از این فضای ابری خاک می‌خورند. قرار است بخشی از کار تولید محتوای محل کارم را به ویرگول منتقل کنم. برای همین بعد از مدت‌ها استفاده از ویرگول تصمیم گرفتم حساب کاربری اینجا بسازم و کاربر رسمی‌اش بشوم. در چند دقیقهٔ اول که اوضاع خوب است. ویرگول مجابم کرد بخشی از تحریم‌ها را آزاد کنم و اینجا بنویسم. ویرگول من را گول زد. </description>
                <category>Fatemeh Shahabi</category>
                <author>Fatemeh Shahabi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 23:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>