<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های FiBo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@FiBoWorm</link>
        <description>علاقمند به سینما و کتاب : میبینم، میخونم و مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:38:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/52245/avatar/4Rsz1D.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>FiBo</title>
            <link>https://virgool.io/@FiBoWorm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عاشقی به وقت امتحانات ... : تصویری لحظه ای از عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@FiBoWorm/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-cvxclvcdw6di</link>
                <description>«در هر زندگی، تصویری لحظه ­ای از عشق واقعی وجود دارد. برای ادی، این تصویر در یک شب گرم سپتامبر، بعد از رگبار رخ داد. لجه آب اسکله را کاملا پوشانده بود. دختر با لباس کتانی زرد و گیره ­ای صورتی به موهایش. ادی زیاد صحبت نکرد. آنقدر عصبی بود که حس می­کرد زبانش به دندانش چسبیده. با موسیقی گروه کُر بزرگی، به اسم دلانی لنگ دراز و ارکستر اِوِرگلِیدش رقصیدند. ادی برایش لیموناد خرید. دختر گفت تا پدر و مادرش عصبانی نشده­ اند باید به خانه برود. وقتی دور شد، برگشت و دست تکان داد.و آن، همان تصویر لحظه ­ای بود. هر وقت به او فکر می­کرد، لحظه ­ای را می­دید که او دست تکان می ­دهد و موهای تیره ­اش یک وری روی چشمش افتاده؛ و همان انفجار عشق واقعی را حس کرد». (در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند – میچ آلبوم)با شال گردن از همه زیباتریحق داری دنیا رو زمستونی کنیبارونو رو چترت گرفتی می ­بریهر جا دلت می­خوادو بارونی کنی...سمت شاگرد : «هوووووووووی، یکم آرومتر. مثلاً داریم می ­خونیما!»همینطور که حسابی جا خوردم، سریع ضبطو خاموش کردم و گفتم : «وای! تو کی اومدی؟ چطوری اومدی تو ماشین؟»داشتم بلند بلند با جناب رستاک همخونی می­ کردم. مطمئن بودم که تنهام. این از کجا اومد؟سمت شاگرد : «چطوری و از کجا؟ خل شدی؟ اصلاً خنده­ دار نیست. خیلی هم مسخره و بیخوده.»من : «داری می­ خونی؟ چی داری می­ خونی؟»سمت شاگرد همینطور که با نگاهش به من می­فهموند عجب سوال مسخره­ ای پرسیدم جواب داد : «روانشناسی محیط»آره، الان یادم اومد. اصلاً واسه همین اینجاست. احتمالاً الآنم داریم می­ریم سمت دانشگاه. حداقل جاده ­ای که توش هستیم این شکلیه.پشت شاگرد : «اصلاً تو باغ نیستیا، نکنه تازه از کما در اومدی!»من : «یا خدا! تو این پشت چه کار می­کنی؟ مگه بیشتر از دو نفریم؟!»پشت شاگرد : «ایششششششش.....!»خب بذار ببینم کس دیگه­ای هم هست یا نه. از توی آیینه به پشت نگاه کردم. حدسم درست بود؛ یه نفرم دقیقاً پشت سرم نشسته بود و با قیافه در هم پیچیده که نگرانی، تعجب و عصبانیت توأمان با هم بود، داشت به من نگاه می­کرد. احتمالاً نگرانیش بابت همون روانشناسی محیط و تعجبش بابت رفتار عجیب من بود (البته به نظرم که کاملاً عادی و مثل همیشه بودم)؛ ولی دلیل عصبانیتش نمی­دونم چی می­تونه باشه!من : «خب دیگه، همین چهارتاییم.»پشت راننده : «آره. همین چهارتاییم. اگه مثل تو، تور و دیوونه و آلزایمری نشده باشم، اول از همه اومدی دنبال من.»اینو گفت و سرشو کرد تو جزوه. آره، حق با اون بود. داره کم کم یادم می­آد. خودم رفته بودم دنبالشون. امروز امتحان داریم. اسمشم الآن گفتنا! ولی چیزی که برام خیلی عجیبه اصلاً آماده امتحان نیستم. برعکس امتحانای قبلی. فکر کنم امروز حسابی گل بکارم.پشت راننده : «ببین تنبلی کردی، ما رو هم گرفتار کردی. عادت داشتیم خلاصه ­هاتو بخونیم. خیلی خوب بودن. چرا ننوشتی مثلا؟!»من : «جدای از اینکه به قول دوستمون توی باغ نیستم و انگار از خواب بیدار شدم (البته فکر کنم گفته بود کما) و اصلا متوجه حرفاتون نمی­شم، باید اضافه کنم که خودمم اصلاً نخوندم. نخوندم که بخوام خلاصه­ ای ازش بنویسم. وقتی رسیدیم باید جزوه­ هامو از ایشون (با سر سمت شاگردو نشون دادم) بگیرم یه نگاه بندازم ببینم چی هست اصلا!»پشت راننده یه پشت چشم برام نازک کرد و دوباره رفت تو جزوه.سمت شاگرد : «جزوه ­هات دست من نیست که.»من : «پس این همه چیه دستته؟ نکنه جزوه همه درسا رو آوردی که همه رو همین امروز بخونی (خنده تمسخرآمیز همراه با نشانه تحقیر تحویلش دادم).»سمت شاگرد : «چی داری می­گی! بابا همه واسه همین روانشناسی کوفتیه دیگه. 9 فصل هر کدوم حدود پنجاه، شصت صفحه. نزدیک 500 صفحه جزوه داریما.»خنده مسخرم به لبخند مرگ تبدیل شد. یک آه عمیق از روی ناامیدی کشیدم. الان دیگه برام جای سوال بود که چرا دارم می­رم دانشگاه. بعیید می­دونم برای نوشتن اسم خودم و استاد و باقی اطلاعات شخصی روی برگه امتحان به من نمره ­ای تعلق بگیره.پشت شاگرد : «گفتم که توی باغ نیستی. حتماً یه سری فایل نصفه نیمه هم توی CD رایت کردی که همونو تحویل بدی که مثلاً یه چیزی تحویل داده باشی. به این امید که فلانی (منظورش استادمونه) اصلاً نگاهشون نمی­کنه.»من یه نگاه خسته که انگار به زور دارم چشمامو باز نگه می­دارم و از زور این همه اطلاعات و اتفاقاتی که اصلاً روحم ازشون خبر نداره، دلم می­خواد فقط چشمامو ببندم و برم تو حال خودم بهش انداختم. حدس می­زنم متوجه شد که به هیچ وجه در جریان موضوع CD نیستم.دوباره ادامه داد : «حتماً عاشق شدی. اونطوری که تو داشتی با حس می­خوندی معلومه خیلی گیر کردی. البته منم معتقدم که به CDها نگاه نمی­کنه و الکی به خاطرش وقت گذاشتیم.»اینو گفت و بعد اینکه یک نگاه معنا دار به بقیه انداخت با این مفهوم مستتر که شما گیر دادین حتماً CD رو کامل کنیم و از درس خوندنمون جا موندیم، سرشو به سمت شیشه برگردوند و به بیرون خیره شد.من : «من؟! عاشق؟! فکر کن یه درصد. اونم وسط امتحانات.»پشت راننده : «چقدرم امتحانات ذهنتو مشغول کرده! از بس مشغول خوندن بودی که کل جزوه ­ها رو جوییدی!»این تیکه رو انداختو دوباره سرش رفت توی جزوه. سمت شاگرد یه لبخند معنادار و تمسخرآمیز تحویلم داد. البته اصلاً سرشو بالا نیاورده بود و همچنان نگاهش روی جزوه ­ها بود. پشت شاگرد هیچ عکس ­العملی نشون نداد و همچنان به بیرون نگاه می­کرد.رفتم تو فکر. ناخودآگاه ضبطو روشن کردم و صداشو بلند کردم :تو بغض می­کنی شبیه جمعه­ هاانگیزه می­دی شهر حزن­ آلود شهبا هر کسی می­گی و می­خندی ولیهر بار شاید یک نفر نابود شه...سمت شاگرد : «بابا داریم می­خونیمااااااا...»من : «آخ آخ آخ .... ببخشید. دوباره گیج شدم. اصلاً حواسم نبود.»ضبطو خاموش کردم و به جاده خیره شدم. احساس کردم همشون به من خیره شدن. البته دیگه سرمو نچرخوندم که ببینم، ولی سنگینی نگاهشونو احساس می­کردم. سنگینی نگاهی که این­بار از روی تعجب و عصبانیت نبود؛ بیشتر از روی ترحم و دلسوزی بود که برام کاری انجام بدن ولی اصلا نمی­دونستن موضوع چیه. فقط ممکن بود برای خودشون حدسایی بزنن (همون حس دلواپسی و همدردی همیشگی دخترونه که البته معمولا پسرا باهاش ارتباطی برقرار نمی کنن). هر چی که بود فقط چند لحظه طول کشید و بعد دوباره توی سکوت مشغول خوندن جزوه ­هاشون شدن. من همچنان توی فکر، خیره به جاده بودم. شبیه کسی نبودم که رانندست. تمرکز لازم رو نداشتم. بیشتر شبیه مسافر نگرانی بودم که با تکیه دادن سرش به شیشه و تماشای منظره بیرون، دنبال آروم کردن خودشه (البته طبیعتاً من سرمو به شیشه تکیه نداده بودم).من : «امتحان، آره؟ روانشناسی محیط؟»هنوز نگاهم به جاده بود. احساس کردم بازم یه نگاه با همون حس و حال به من انداختن و دوباره برگشتن توی جزوه ­هاشون. جوابی به سوالم ندادن. دیگه کم ­کم ساختمون دانشگاه داشت خودشو از دور نشون می­داد. دیگه تقریباً رسیده بودیم. سراشیبی رو رفتم پایین و پیچیدم. آروم از روی پل نامطمئنی که روی رودخونه زده بودن و فقط یه ماشین می­تونست از روش رد بشه گذشتم. مطمئنم اگه این مسیر به جای مسیر خلوت دانشگاه، به سمت بافت مسکونی بود، حتماً هر روز روی این پل ساعت­ها ترافیک به وجود می­ومد؛ چون با عبور هر ماشین، بقیه ماشین­ ها که روبرو و در مسیر مخالف بودن باید منتظر می­ موندن. دوباره سراشیبی رو بالا رفتم و از دروازه ورودی پیچیدم توی محوطه دانشگاه. از روی سرعت­گیر مسخره­ ای که خودشون درست کرده بودن و ماشین یه ضربه حسابی هنگام عبور کردن ازش می­خورد گذشتم. سگ نگهبان مثل همیشه کنار در اتاقک نگهبانی دراز کشیده بود. با عبور هر ماشین یا عابر، حتی به خودش زحمت نمی­ده سرشو برگردونه نگاه کنه. واقعاً نمی­دونم با چه امیدی به عنوان نگهبان و یا حتی کمک نگهبان ازش استفاده می­کنن! خود نگهبان هم به پشتوانه حضور این سگ، تقریباً هیچوقت حضور نداره! همینطور مستقیم به مسیر خودم که شیب ملایمی هم داشت ادامه دادم تا اینکه پیچیدم توی پارکینگ دانشگاه. تا سکوی سومش رفتم تا به ساختمون نزدیک­تر باشیم. ساختمون بالای سراشیبی بود و توی این شرایط اصلاً حوصله نداشتم اون مسیرو پیاده بالا برم و ترجیح می ­دادم هر چه نزدیکتر باشم به ساختمون.من : «شما پیاده شید که من ماشینو همینجا پارک کنم. کیفمو برمی­دارم بهتون ملحق می­شم».بدون اینکه سرشونو از جزوه ­هاشون بالا بیارن، از فکر خودشون بیرون بیان و به من نگاه کنن، وسایلشونو جمع و جور کردن و یه نگاهی به داخل کیف انداختن تا از وجود خودکار و کارت ورود به جلسه اطمینان پیدا کنن. بعدشم کیفشونو رو دوششون انداختن، جزوه به دست پیاده شدن و رفتن سمت تجمع بچه­ هایی که منتظر شروع امتحان بودن. البته مشخص بود بیشتر نگران شروع امتحان هستن. توی این حس کاملاً باهاشون شریک بودم. منم پیاده شدم. قفل ماشینو زدم. طبق عادت با چک کردن دستگیره در، از قفل شدنش مطمئن شدم و رفتم که به بقیه ملحق بشم.دوستان و همکلاسی­ ها همه همونجا بودن؛ پسر و دختر، جزوه به دست، تکی و گروهی مشغول آماده­ سازی خودشون برای امتحان بودن (البته معتقدم بیشتر در حال ارسال استرس و انرژی منفی به هم بودن). یه نفر تکی روی سکوی بلوکی نشسته بود و چند لحظه به جزوه نگاه می­کرد بعد سرشو بالا می­ آورد، چشماشو می­ بست، چند لحظه بعد دوباره تکرار همین موضوع. کاملاً مشخص بود داره خودشو امتحان می­کنه ببینه چی از جزوه یادشه و داره از خودش سوال می­پرسه. یکی همش دور پارکینگ می­چرخید و جزوه هم دستش بود. نگرانی توی راه رفتنش مشخص بود. البته برای مرور خونده ­های قبلیش نبود، احتمالاً داشت کاملاً رفع مسئولیتی، تند تند بخش ­های باقی مونده رو می­خوند که فقط خودشو گول بزنه که همه جزوه رو حداقل یه دور خونده (به نظرم این مدل برخورد با موضوع امتحان، اونم حدود 30 دقیقه قبل امتحان اصلا جواب نمی­ده). سه نفر اون گوشه کنار ماشین خودشون مونده بودن و جزوه­ ها رو گذاشته بودن روی سقف ماشین و با هم در مورد امتحان و نکات مهم صحبت می­کردن. بیشتر دنبال پیش­ بینی و حدس سوالات امتحانی بودن و هر کدوم برای نظر خودش دلایلی رو هم مطرح می­کرد. چند نفری هم که اغلبشون آشناتر از بقیه بودن، وسط میدون معرکه گرفته بودن و با هم در مورد مسائل مختلف مربوط به این امتحان بحث می­کردن. نکته ­ای که از همه بیشتر منو درگیر خودش کرده بود این بود که همشون با هم در حال صحبت بودن، هیچ کدوم شنونده نبودن! همه داشتن حرف می­زدن : &quot;همه رو خوندی؟ - تا کجا خوندی؟ - به نظرت از کجا بیشتر سوال می­ده؟ - من که اصلا فصل 5 رو نخوندم - من کلاً 6تا فصل خوندم. نرسیدم بقیه رو بخونم - مثال­ها و توضیحات تکمیلی رو نخوندم؛ همینطوری هم به زور رسوندم فصل ­ها رو یه نگاهی بندازم - اصلاً فصل 7 در مورد چی داشت می­گفت؟ من که متوجه حرفاش نمی­شدم! ...&quot;- «تو تا کجا خوندی؟ 20 می­شی دیگه؟ استادم که باهات خوبه! (بعد از چند لحظه) می­ترسی حرف بزنی جوابا از ذهنت بپره؟ (دوباره بعد از چند لحظه) اووووووو... چه قیافه ­ای هم گرفته، دو کلمه نمی­خواد حرف بزنه!!!»من : «با منی؟ ببخش منو، اصلاً متوجه نشدم. از بس همه با هم دارن حرف می­زنن فکر نمی­کردم با من باشی.»- «خب حالا، ایراد نداره. چه کار کردی؟ ترکوندی؟»من : «اوه اوه اوه، اصلاً حواسم نبود جزومو از ماشین بردارم.»همونطور که خیلی نرم به سمت ماشین می­دوییدم با صدای بلند ادامه دادم که بشنوه : «نه بابا، کدوم ترکوندن! اسم امتحانو امروز از بچه ­ها شنیدم. کلاً پرت پرتم (هرچند مطمئنم حتی یک کلمشو باور نکرد).»به ماشین که رسیدم دزدگیرو زدم. صندوق رو باز کردم و خم شدم توی صندوق و کیفمو برداشتم. جزوه ­هام به شکل نامرتبی توی صندوق پخش شده بود. حتماً چون بیرون کیف گذاشته بودم، توی مسیر کاملا بهم ریختن. خیلی تند تند جمعشون کردم و خودمو کشیدم بیرون که متوجه شدم یه ماشینی داره به سمت من میاد. خودش بود. خیلی آروم با ماشین از کنار من رد شد. نگاهش کردم. حواسش نبود. شایدم قبل از اینکه من متوجهش بشم منو دیده بود و دیگه به روی خودش نیاورد. به هر حال وقتی داشت از کنارم رد می­شد، اصلا به من نگاه نکرد. کمی دورتر از تجمع بچه­ ها پارک کرد و از ماشین پیاده شد. جزوه به دست به سمت بقیه حرکت کرد با همون لبخند همیشگی روی چهرش که دل آدمو آروم می­کرد. کیفمو روی دوشم انداختم و جزومو توی دستم گرفتم که یه نگاهی بهش بندازم. قفل در ماشینو زدم و دوباره طبق عادت چک کردم که مطمئن بشم قفل شده. آروم به سمت بچه ­ها حرکت کردم. همینطوری که داشتم می­رفتم یه نگاهی به جزوه انداختم. دیدم یه جاهایی رو خط کشیدم. خب خدا رو شکر، یه چیزایی معلومه خونده بودم. چون همیشه عادت دارم بخش­ هایی که به نظرم مهمه زیرشون خط بکشم تا برای مرور دوباره فقط همونا رو بخونم (البته بگذریم از اینکه هیچی دیگه یادم نبود. فقط همین که متوجه شدم قبلاً جزوه رو خوندم، قوت قلبی بود برام. حداقل اینکه الان فقط اون قسمت­هایی که زیرشون خط کشیده بودم یه نگاهی مینداختم). ولی این قوت قلب حتی تا زمانی که به جمع بپیوندم هم طول نکشید. متاسفانه از هر فصل فقط اوایلشو خونده بودم. چیزی حدود 10 صفحه از هر فصل. بعد می­رفتم سراغ فصل بعدی؛ یعنی چیزی حدود بیست درصد از کل جزوه. نمی­دونم چرا، خودمم گیج شده بودم!منو که دید گفت : «سلام، خوب هستین؟ یه بیست دیگه، آره؟ (با همون لبخند همیشگیش. نه تمسخرآمیز بود و نه کنایه آمیز؛ فقط آرامش)»من :« نه بابا. چرا همه منو بیست می­بینن (یه لبخند مصنوعی هم تحویلش دادم. مطمئنم قیافم خیلی غیرقابل تحمل شده بود)! حتی نتونستم کامل بخونم. جاهایی که خوندم روی جزوه کاملاً مشخصه.»احساس کردم همه ساکت شدن و دارن به ما توجه می­کنن، به حرفامون گوش می­کنن. بخش­ هایی که زیرش خط کشیده بودم بهش نشون دادم. بدون اینکه براش اهمیتی داشته باشه و صرفاً از روی احترامی که همیشه مراعات می­کرد به جزوه من یه نگاهی انداخت (البته نباید هم براش اهمیت می­داشت که من چی و تا کجا خوندم). با جزوه خودش مقایسه کرد. اونم عادت منو داشت در خط کشیدن و مشخص کردن بخش­ های مهم جزوه. تقریباً مثل هم علامت زده بودیم. البته این مشابهت تا جایی ادامه داشت که من علامت زده بودم و بقیش دست نخورده باقی مونده بود. از حجم کم خونده­ هام تعجب کرد و این تعجب رو با نگاهش به من تقدیم کرد.من : «من اگه امروز این امتحانو قبول بشم، آزمون دکترا همون بار اول قبولم.»همه خندیدن. اینقد بلند گفته بودم که همه شنیده بودن. نگاهش باعث شده بود تمرکزم برای کنترل تن صدامو از دست بدم و خیلی بلند حرف بزنم. خودشم یه لبخندی زد و برگشت توی جزوه­ هاش. دوباره متوجه شدم همه پچ پچ کنان دارن با هم صحبت می­کنن. لحظه به لحظه صداشون بلندتر می­شد و من واضح ­تر متوجه می­شدم که چی می­گن. بعد متوجه شدم این موضوع &quot;دوباره&quot; اتفاق نیوفتاد و در واقع صدایی بالا پایین نشد و اصلا کسی سکوت نکرده بود. تا قبلشم کسی حواسش به حرفای ما نبود و من خیلی بلند حرف زده بودم که باعث شدم همه بشنون. فقط این من بودم که وقتی داشتم باهاش صحبت می­کردم متوجه اطرافم نمی­ شدم؛ سکوت مطلق، حتی زمان هم برام متوقف شده بود. ولی الان دیگه کاملاً متوجه این شلوغی می­شدم. این حجم از صداهای مختلف که در مورد موضوعات متفاوت داشتن با هم صحبت می­کردن، اعصابمو بهم می­ ریخت. همشون با هم در حال صحبت بودن، هیچ کدوم شنونده نبودن! همه داشتن حرف می­زدن. اصلاً نمی­ تونستم تمرکز کنم. نه می ­فهمیدم چی می­گن (البته برام اهمیتی هم نداشت که چی می­گن) و نه می ­تونستم حواسمو جمع جزوه خودم کنم، نه دلم می­خواست از اونجا برم جای دیگه.من : «راستی شما چه کار کردی؟ تا کجا خوندی؟ (جوابی نشنیدم) معلومه حسابی آماده امتحانیدا. خیز برداشتید برای نمره بیست و شاگرد اولی و ... (همینطوری وسط صحبت سرمو بالا آوردم که که نگاهش کنم دیدم کسی کنارم نیست)»دیدم آروم آروم، همونطور که سرش توی جزوشه داره به سمت ماشینش می­ره. احتمالاً اون همه صدای آزار دهنده برای اونم غیرقابل تحمل بود و تصمیم گرفته بود بره یه جای خلوت که بتونه تنهایی روی جزوش تمرکز کنه. این نگرانی از امتحان و حجم جزوه ظاهراً برای همه مهم بود به غیر از من. به قول دوستمون اصلاً توی باغ نبودم. با خودم فکر کردم : «یعنی اونم زمانی که داشت با من حرف می­زد متوجه این همه سر و صدا نشده بود؟ مثل من تازه متوجه شد که همه با هم دارن با صدای بلند حرف می­زنن و نمیشه اینجا درس خوند که رفت؟ یعنی اونم حس منو ...» سرمو برای اینکه از این فکری که خیلی از واقعیت فاصله داره بیرون بیام تکون دادم که برگردم به دنیای واقعی. چند نفری برگشتن منو نگاه کردن. نمی­دونم فکرمو با صدای بلند بیان کرده بودم یا حرکت سرم توجهشونو جلب کرده بود. به هر حال برام اهمیتی نداشت. منم راه افتادم و رفتم.به سمتش حرکت کردم. رسیدم به ماشینش، سمت راننده. توی ماشین نشسته بود که بتونه توی خلوت خودش راحت­ تر درس بخونه. در ماشینو باز کردم. به من نگاه کرد. با چشمای درشت و گیراش. همیشه نقطه ضعف من چشم­ها بودن. این یکی که دیگه هیچی، کار منو تموم می­کرد. کاملاً متعجب بود از کار من. یک حرکت بی دلیل، غیر استراتژیک و شاید احمقانه. دوباره نگاهش باعث شد کنترل حرکات و رفتارمو از دست بدم. باید حتماً یه چیزی می­گفتم.من : «اومدم اینجا که شما رو از کورس رقابت نمره 20 عقب بندازم.»نگاه متعجبش همچنان به من بود و من مطمئنم بازم اون قیافه مسخره با لبخند مصنوعی رو به خودم گرفته بودم.ادامه دادم : «مطمئنم اگه این امتحانو قبول بشم، آزمون دکترا همون دفعه اول قبولم.»لبخندی همراه با شک به من تقدیم کرد که کاملاً مشخص بود همچنان که نگران امتحانیه که کمتر از یک ربع دیگه قراره شروع بشه، دنبال ارتباطی بین این حرکت من و جملات مسخره و بی ربطیه که در ادامه بیان کردم. هیچی نگفت و روشو برگردوند به سمت جزوش. در همون حال که داشت روشو بر می­گردوند منم با یک لبخند جوابشو دادم که فکر نکنه خل و چل شدم. البته نمی­دونم لبخند کار درستی برای اثبات سلامت و تعادل روان هست یا نه، ولی به هر حال من این راهو انتخاب کردم. این تصویر، این واکنش بدون کلام، این نگاه متعجب توی ذهنم حک شد. این عکس العمل شاید ساده، بسیار برای من جذاب بود. همینطور که زمان می­گذشت و تصاویر مختلف جلوی چشمم و یا اطرافم در حال حرکت بودن، اون تصویر خاص یه گوشه ذهنم همچنان باقی مونده بود و همش با خودم مرورش می­کردم.احساس کردم کارم اینجا تموم شده. در ماشینشو آروم بستم. عکس ­العملی نشون نداد. حرکت کردم به سمت بچه­ ها. نه، صبر کن. دیگه حوصله ندارم برم اون طرف. الانم آدمی نیستم که بشینم جزوه بخونم. تمرکز لازمو ندارم. رفتم به سمت ماشین خودم. نگاهش هنوز جلوی چشمم بود. انگار هنوزم به من خیره شده. نشستم پشت فرمون، سوئیچو باز کردم، ضبط ماشینو روشن کردم، فندک ماشینو فشار دادم و سیگارمو گذاشتم روی لبم. شیشه رو دادم پایین و به ساختمون دانشگاه خیره شدم :زیبایی و برای همکلاسیاتدیوونگی یه حس تکراری شدیاستادها و همکلاسیات هیچبا تو یه دانشگاه سیگاری شده[تیک] فندک آماده شد. برداشتم و سیگارمو روشن کردم. دوباره فندکو گذاشتم سر جاش و صدای ضبطو بلندتر کردم (احتمالاً همه می­شنیدن که من دارم چی گوش می­دم). یه کام سنگین از سیگار گرفتم، سیگارو از روی لبم برداشتم و دستمو از پنجره ماشین به بیرون آویزون کردم و همچنان اون چشما، اون نگاه... همونطور که دود آروم از لای لبام خارج می­شد و منم خیره به ساختمون دانشگاه بودم با جناب رستاک همخوانی کردم :زیبایی و برای همکلاسیاتدیوونگی یه حس تکراری شدیاستادها و همکلاسیات هیچبا تو یه دانشگاه سیگاری شده ...«در هر زندگی، تصویری لحظه­ ای از عشق واقعی وجود دارد»</description>
                <category>FiBo</category>
                <author>FiBo</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 21:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه با چارلز بوکوفسکی آشنا شدم – چرا آشنایی با چارلز بوکوفسکی بسیار واجبه!</title>
                <link>https://virgool.io/@FiBoWorm/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D9%87-xjodzeb5q8fg</link>
                <description>این متنو به مناسبت سالروز تولد &quot;چارلز بوکوفسکی&quot; نوشتم که دو روز قبل یعنی 16 آگوست بوده. نویسنده و شاعری که خیلی زود با خوندن بخش کوچکی از آثارش به نویسنده مورد علاقه من تبدیل شد به طوری که یکی از حسرت های زندگی من اینه که مرده و نمی تونم از نزدیک ببینمش و بغلش کنم و بهش بگم : کارت درسته!الان که این متنو می­نویسم، یک سال نمی شه که با چارلز بوکوفسکی و آثارش آشنا شدم. اسمش رو هم به واسطه دنیای مجازی شنیده بودم. اینو هم باید اضافه کنم که منم مثل خیلی های دیگه همیشه تحت تأثیر جملات قصار، شعارگونه و شاید نصیحت وار از افراد سرشناس و داخل کتاب­ها و متون مختلف قرار می­گرفتم. اگه جایی می­خوندم حتما باید زیرش خط می­کشیدم، جاهای مختلف برای خودم یادداشت می­کردم و حتی با بقیه به اشتراک می­ذاشتم. به همین خاطر، در کنار مطالعات و کتاب خوندنم، پیگیری چنین جملاتی همیشه در دسته سرگرمی­هام بوده.خدا رو شکر به واسطه دوستانم در شبکه های مجازی مثل اینستاگرام همیشه از این جمله ها بهره می­بردم. جملاتی عمیقاً انتقادی-اجتماعی و شدیداً انگیزشی از بزرگانی چون نیچه، کانت، هگل، راسل و ... که زیر عکساشونو مزین می­کردن. البته به شخصه معتقد بودم جمله هایی از قبیل : &quot;راز شادمانی در این است: بگذارید دلبستگی‌های شما تا حد امكان گسترده باشند. بگذارید واكنش‌هایتان نسبت به چیزها و اشخاصی كه به آنها دلبستگی دارید، به جای دشمنانه بودن، تا حد امكان دوستانه باشد. برتراند راسل&quot; یا &quot;پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. فریدریش نیچه&quot; خیلی با تصاویر شخصی بدن لخت با شلوارک آبی روشن که عکس درخت نخل و ساحل روشه و از این لیوانای پایه بلند دستشون گرفتن و کاملا خوشحال و راضی به نظر می­رسن هماهنگ نبود. البته نکته جالب بعدی این بود که این دوستانی که سال­ها بود ازشون خبر نداشتم، حسابی سرانه مطالعه مملکتو دست گرفتن در این عرصه گوی رقابت رو از هم می­رباین و در به اشتراک گذاشتن قطراتی از دریای علمشون کوچکترین خساستی ندارن؛ چون دقیقاً مثل عدم مطابقت عکس و متنشون، شخصیت (یا حداقل شخصیتی که قبلاً ازشون می­شناختم) با اون جملات هماهنگ نبود، ابداً هماهنگ نبود. امکان نداره من این آدما رو بشناسم. احتمالاً فقط شباهت ظاهری با افرادی دارن که قبلا دوستان من بودن. حتماً تشابه اسمیشون هم کاملاً اتفاقیه.اینجا یه پرانتز باز کنم : متوجه شدم دوستانم وظیفه حساس دیگه ­ای هم به عهده دارن. تقویم روزشماری که شامل یک وظیفه انسانی تبریک تولد تمام آدم­های اطرافشون بود با هر نوع رابطه ­ای که باهاشون داشتن؛ از صمیمی و داداشی گرفته تا یک سلام علیک معمولی. و دیگری وظیفه اجتماعی تبریک و تسلیت گفتن هر نوع مراسم در هر نوع فرهنگ و اعتقاد ملی، بین المللی، منطقه ­ای و فرا منطقه ­ای؛ امکان نداشت مراسمی جا بمونه. مراسم غیر ایرانی رو طبیعتاً اطلاع نداشتم، ولی واقعاً نمی­دونستم این همه مناسبت ملی داریم. حالا اینا کی این همه دوست و آشنا پیدا کرده بودن و چه کسی چنین مسئولیت حساس و خطیری بر دوششون گذاشته بود، نمی­دونم. فقط می­دونم این وسط به سختی زمان خالی پیدا می­کردن از خودشون مطلبی منتشر کنن که ما علاوه بر دیدن روی ماهشون و میزان پیشرفت فیت کردن فیزیکشون، از جملات آموزندشون بهره­مند بشیم. پرانتز رو می­بندم تا از بحث اصلی خیلی دور نشم.جدای کتب و مکتوبات و همچنین منابع ارزشمند و پایان ناپذیر دوستانم، برخی صفحات در اینستاگرام وجود دارن که به معرفی کتاب و مولفین می­پردازن و بخش­هایی از کتاب و جملات خاص رو منتشر می­کردن که بعضاً کنار عکس خود مولفین و نویسنده ­ها، خیلی شیک و زیبا، طراحی و به اشتراک گذاشته می­شد. اکثر قریب به اتفاق تصاویر و پرتره ­ها هم اخمو و سیبیلو بودن، سیبیل­ های خیلی پرپشت، خیلی خیلی پرپشت. علاوه بر اینکه این صفحات به دلیل معرفی و خلاصه ها، منابع خوبی برای انتخاب کتاب برای من بودن، متن­ ها و تصاویر خاصشونو جایی برای خودم ذخیره و یادداشت می­کردم و در گروه &quot;عاقل اندر سفیه&quot; به اشتراک می­ذاشتم. یک گروه خاص متشکل از چهار نفر از دوستان نزدیکم که با من می­شدیم پنج نفر. قبل از ادامه کمی در مورد این گروه توضیح بدم، اونم در قالب یک بخش داخل پرانتز و حاشیه­ ای.گروه عاقل اندر سفیه داخل پرانتز : یک گروه چهار پنج نفره بودیم که هر کدوممون به کاری مشغول بودیم که خیلی ازش راضی نبودیم، یا حداقل اگر کارمونم دوست داشتیم، از نتیجه و دستاوردش راضی نبودیم. بیشترین دلخوشیمون دور همیامون بود که چون هر کدوم یک متخصص علامه بودیم در مورد هر مسئله­ ای صحبت می­کردیم، نقد می­کردیم و در نهایت یک راهکار عملی و صد در صدی ارائه می­دادیم؛ ولی به طور کلی بیشتر صحبتامون حول محور فیلم، کتاب و فوتبال بوده. بعضی وقتا ممکن بود یه فیلم مشترک، کتاب و خاطره فوتبالی مشترک داشته باشیم و یا تجربه و خاطره شخصیمون رو مطرح و در موردش صحبت می­کردیم. این ارتباط به این شکل فقط به ملاقات­ های حضوری خلاصه نمی­شد و در شبکه­ های ارتباطی (تلگرام نه، از این مجازا منظورمه که اسمشو بلد نیستم) هم یک گروه ساخته بودیم که مطالبی رو با هم به اشتراک می­ذاشتیم. پرانتز بسته گروه عاقل اندر سفیه.مطالب و تصاویری که از صفحات مختلف اینستاگرام و شبکه ­های مجازی مشابه ذخیره کرده بودم، در کنار تجربه­ های کتابخونی خودم توی این گروه به اشتراک می­ذاشتم تا روزی که تصویر زیرو توی گروه ارسال کردم :موجی از طنازی بچه ­ها حول این مطلب و این تصویر شکل گرفت. اون روزمونو حسابی ساخته بود. ولی از همه بیشتر پرتره آقای بوکوفسکی مورد توجه دوستم &quot;چ.م&quot; قرار گرفت به طوری که هربار با دیدن این چهره ریسه میرفت و به مرز غش کردن می­رسید : «این عجب کِرتیه، چرا اینقد داغونه!». از خنده اون، ما هم خندمون می­گرفت و هر وقت که صفحه گروهمونو باز می­کرد با این کنش تکراری حضورشو اعلام می­کرد و ما هم واکنش تکراری نشون می­دادیم چون هممون می­تونستیم با جزئیات تصور کنیم &quot;چ.م&quot; چه شکلی می­شه. تا مدت­ها صحبت در مورد چهرش و فانتزی­ هایی که می­ساختیم بحث اصلی گروه بود : «فکر کنم بچه محله ناکجا آباده، خیلی شبیه فلانیه»، «احتمالاً با موفقیت تونسته سیکل خودشو بعد از 5سال مردودی بگیره»، «حتماً الان به صورت کاملاً حرفه­ای به ساقی­ گری مشغوله : از نوع خشکیجات و آبکی با هم»، «این طور که مشخصه کسی بهش کاری نداره، هر کس بهش شک کنه، بعد از دیدن چهرش نیم ساعتی می­خنده و بعد می­ره؛ تازه تشکر هم می­کنه که باعث شادیش شده» و ... همین شد که همین پرتره به عنوان تصویر منتخب گروهمون برگزیده شد.خلاصه اینکه به حدی ذهن فعال و خلاقمونو مشغول کرده بود و این آپشنمونو به رخ همدیگه می­کشیدیم که اصلاً کاری نداشتیم کی هست، کجا هست، چی گفته و ... ؛ توجه مطلق به حاشیه و فاصله از اصل مطلب که مطلقاً نمادی بودیم از &quot;فلان مملکت&quot;. بوکوفسکی به عنوان یک شخصیت فانتزی با جملات فانتزی­ تر توی ذهنمون شکل گرفته بود. ولی کل ماجرا به اینجا ختم نشد. یه روز وقتی برای کلاس زبان رفته بودم کمی زودتر از زمان مقرر به کلاس رسیدم. سر کوچه &quot;شهر کتاب&quot; بود که معمولاً اونجا خرید می­کردم. فکر کردم زمان خوبیه که اونجا وقت بگذرونم تا زمان کلاس برسه. وقتی وارد بخش کتاب­ ها شدم، یه چیزی توی قفسه کتاب­ های پرفروش چشم منو به خودش جذب کرد : دو تا کتاب، &quot;عامه پسند&quot; و &quot;هالیوود&quot; از چارلز بوکوفسکی. پیش خودم گفتم الان زمان مناسبیه که ببینم واقعا چجور آدمیه و اون جملاتی که می­خوندم از چه فکر و ایده ­ای سرچشمه می­گیره. ولی مسئله اینجا بود که نمی­دونستم کدوم کتابو بردارم، هیچ پیش زمینه ­ای نداشتم. چند صفحه­ ای از هر کدوم خوندم. یه جایی توی مقدمه &quot;عامه پسند&quot; نوشته بود : &quot;... رمانی که به عقیده برخی بهترین اثر منثورش است&quot;. تصمیم خودمو گرفتم. کتاب &quot;عامه پسند&quot; اولین کتابی خواهد بود که از چارلز بوکوفسکی می­خونم.کلاس زبان که تموم شد مستقیم رفتم خونه کیفمو گذاشتم کنار تخت، لباسمو عوض کردم، جابجا کردم و روی تخت دراز کشیدم (حقیقتش کیفمو پرت کردم پایین تخت و اصلا متوجه نشدم کجا رفت و با همون لباس پریدم روی تخت. صدای تخت حسابی نگرانم کرد). کتابو برداشتم و همین طور که دراز کشیده بودم از مقدمه شروع کردم به خوندن. از همون مقدمه به خاص بودن شخصیتش اشاره می­شد و نوید رمانی خاص و جذاب می­داد. متن خود کتاب از همون اول جذاب بود. طنزش باعث می­شد اصلا خسته کننده نباشه و بتونم بدون اینکه نفسی تازه کنم، به طور پیوسته و بدون وقفه بخونمش و تا آخر برم. شخصیت اول داستان به زیبایی پرداخت شده بود : یک آدم احمق، رو مخ، لجن، با اعتماد به نفس بالای کاذب و به نظرم بهترین تعریف از این شخصیت رو یک موجود فضایی توی داستان ارائه می­ده : &quot;... تو حرف نداری. ساده لوح و خود محوری، بی شخصیت هم هستی&quot;. هرچقدر که روند داستان جذاب و عالی بود، پایانش هم به همون اندازه فوق العاده و البته سورپرایز کننده بود. باورم نمی­شد آخرش بی این شکل باشه. ناگهانی، غیر قابل پیش بینی و شاید هجو. چند بار صفحات آخرو بررسی کردم. بالا و پایین کتابو نگاه کردم شاید چیزی رو جا گذاشته باشم. انتظار داشتم با سر و ته نوشتن، ظاهر شدن یک صفحه پنهانی، بعد از چند صفحه سفید دوباره ادامه دادن و ... اتفاقات عجیب داستان کامل بشه؛ ولی نه، تموم شده بود. همونی که خوندم آخرش بود. با توجه به مطلبی که توی مقدمه هم اشاره شده بود، کاملاً مشخص بود آقای تارنتینو برای فیلم &quot;Pulp Fiction&quot; کاملاً تحت تاثیر این داستان بوده.کتابش باعث شد که شخصیتش برام جالب بشه و برم دنبال شناخت بیشتری نسبت بهش : «روی سنگ قبرش نوشته شده تلاش نکن»، «معتقده اگه قراره به موفقیت برسیم فقط کافیه کاری نکنیم و منتظر بمونیم. اینقد انتظار بکشیم تا موفقیت بیاد سراغمون و اگه نیومد، بیشتر انتظار بکشیم. مثل یک میخ روی دیوار که منتظره تابلویی بهش آویزون بشه»، «وقتی برای اعزام به جنگ جهانی دوم در ارتش آمریکا ازش تست روانی گرفتن، مردود شد و به جنگ اعزام نشد» و «سر هیچ کاری نمی­موند و روزانه و هفتگی شغل عوض می­کرد» (البته لازمه تاکید کنم این مطالبو توی اینترنت خوندم و معتبر بودنش نمی­دونم تا چه حده، ولی کاملاً با شخصیت ایشون که در کتاب­ ها و مصاحبه­ ها می­بینیم هماهنگه). این حجم از عدم تعادل روانی و عدم ثبات شخصیتی باعث می­شد متوجه نشم این صحبتای انتقادی تند توی آثارش که مثل سیلی به صورتم نواخته می­شه، تعمدی و با فکر بوده و یا کاملاً اتفاقی و شانسی. زبانی که برای انتقاد انتخاب کرده بود واقعا تند بود؛ تند، رک و صریح نسبت به جامعه ­ای که توش زندگی می­کرد. نه تنها اون جامعه که حتی روندی که انسان برای تکامل، پیشرفت و بقاء به پیش گرفته بود. البته ناگفته نمونه که همیشه هم در کنار این صراحت، طنز هم بوده و این به جذابیت آثارش اضافه کرده. فضای آثارش که معمولاً شخصیت اصلی داستان خودشه و جریان داستان بخشی از تجارب شخصی خودش، فضایی کثیف، بی برنامه، حال بهم زن و گاهی اعصاب خورد کنه که نه تنها برای شخصیت اصلی نمی­شه آینده ­ای متصور شد که حتی روزنه امیدی برای اون جامعه ­ای که بوکوفسکی وصفش می­کنه هم نمی­شه در نظر گرفت. علت اصلی این موضوع می­تونه نگاه و دیدگاه بوکوفسکی در مورد آدمای پیرامونش باشه چون چیزی که از همه بیشتر باعث ناراحتی و عذاب بوکوفسکی میشه، آدمای پیرامونش و به طور کلی دیدن آدماست. این موضوع بارها و بارها در اشعار و مصاحبه­ هاش اشاره شده :زیاد به مردم نگاه نمی کنم. اذیت می­شم. می­گن که اگر زیاد به کسی نگاه کنی شبیهش می­شی. بیچاره لیندا. بیشتر وقت­ ها کارمو بدون آدم ­ها پیش می­برم. آدم ­ها پرم نمی­کنند. برای هیچ کس احترام قائل نیستم. کمی مشکل دارم ... پرده ­ها رو می­کشیدم و سه چهار روز از رخت خواب نمی­ومدم بیرون. جز برای دستشویی رفتن یا خوردن یک قوطی کنسرو لوبیا. بعد از این چند روز، لباس تن می­کردم و می­رفتم بیرون که قدم بزنم. خورشید درخشان بود و صداها سحرآمیز. احساس قدرت می­کردم، مثل یک باطری شارژ شده. ولی می­دونی اولین ضدحال چی بود؟ اولین چهره انسانی که توی پیاده ­رو می­دیدم. نصف شارژم رو از دست می­دادم. صورت هیولاوار، تهی، گنگ و بی احساس، پر شده از سرمایه داری و مظهر روزمرگی... (بخش هایی از مصاحبه &quot;شان پن&quot; با چارلز بوکوفسکی که در انتهای کتاب &quot;سوختن در آب، غرق شدن در آتش&quot; منتشر شده است – ترجمه پیمان خاکسار – نشر چشمه)حتی از آدما خیلی بیشتر از &quot;شکسپیر&quot; متنفره. هرچقدر &quot;لویی فردینان سلین&quot; رو می­پرسته، از شکسپیر و آثارش متنفره و جایی توی مصاحبش می­گه :غیرقابل خوندن و بیش از حد اهمیت داده شده. ولی هیچ کس نمی­خواد چیزی در این باره بشنوه. کسی نمی­تونه به معابد حمله کنه. شکسپیر در طول قرن ­ها دیگه جا افتاده. می­تونی بگی فلانی بازیگر بدیه ولی هرگز نمی­تونی بگی شکسپیر آشغاله ... (بخش هایی از مصاحبه &quot;شان پن&quot; با چارلز بوکوفسکی که در انتهای کتاب &quot;سوختن در آب، غرق شدن در آتش&quot; منتشر شده است – ترجمه پیمان خاکسار – نشر چشمه)ولی شاید بشه برای بهترین تعریف از دیدگاه حاکم بر آثار و صحبت ­های بوکوفسکی به پشت جلد کتاب &quot;ساندویچ ژامبون&quot; اشاره کرد :... اما در پس طنز، آثار بوکوفسکی به دغدغه ­ها و دردهای جوامع صنعتی و مدرنی می­پردازد که به مرور زمان از روابط انسانی، عشق و عاطفه، مهرورزی و انسانیت تهی می­شوند و روابط مکانیکی، سودجویی و بالا رفتن از مراتب اجتماعی به هر قیمتی جایگزین روابط انسانی می­شود؛ در واقع طنز نویسنده طنزی سیاه و تلخ است که در پس ظاهر خنده­ دار خود می­تواند اشک به چشم خواننده بیاورد. (ساندویچ ژامبون – ترجمه علی امیر ریاحی – موسسه انتشارات نگاه)اینجا لازمه این مسئله رو یادآوری کنم که درواقع چارلز بوکوفسکی شاعره و فقط 6تا رمان داره بعلاوه 1 فیلمنامه (البته تعداد زیادی هم داستان کوتاه داره). با این که اهل کتاب شعر نیستم و کتاب­ های شعر غیر ایرانی به دلیل ترجمه و از دست دادن زبان آهنگینش اصلاً مورد پسندم نبوده، ولی کتب شعر چارلز بوکوفسکی به شدت منو جذب کرده و همون زبان شیرین و گیرای رمان هاش بر روی اشعارشم حاکمه. رمان­ هاش که تنها 6تا هستن، برداشتی آزاد و غیر مستقیم از شخصیت خودش و تجربه زندگی خودشه که اگر یکی مورد پسند واقع بشه مطمئنا بقیه هم مقبول خواهد بود.ولی در نهایت یک نکته بسیار بسیار خاص و مهم وجود داره که بنده معتقدم به شکل کاملاً جدی باید آشنایی با چارلز بوکوفسکی و آثارش در سطح ملی صورت بگیره و اونم اینه که دیدگاه و متن کتب و آثار بوکوفسکی خیلی بیشتر می­تونه برای عکس­های کنار استخری با شلوارک­ های هاوایی و پارتی­ های هفتگی و نوشابه و دلستر به دست که نشان از رضایت کامل از تمامی جوانب شرایط زندگیه هماهنگ باشه؛ به نسبت آثاری از نیچه و کانت و هگل و راسل و ... که در طی چند سال اخیر بر اثر شدت لرزش بدنشون توی قبر، شاهد جابجایی لایه­ های زیرزمینی در اطراف قبرشون هستیم!پ.ن 1 : شباهت تصاویر با هر شخص یا اشخاص یا گروهی کاملاً اتفاقی بوده و انتخاب این تصاویر مطمئناً بدون قصد و غرض قبلی صورت گرفته. مثل تصویر اول که کریستیانو رونالدو توی بغل دوستشه ولی از من دلخور نمیشه.پ.ن 2 : چند کلامی دلجویی از چارلز بوکوفسکی : چارلز عزیز. می دانی که می دانم دلیل اینچنین گفتارت چه چیز بوده است. می دانم که می دانی دلیل اینچنین قیاس در متن و هم نشینی با تصاویر چه چیز بوده است. می دانی که از صمیم قلب دوستت دارم؛ هم تو و هم آموزه هایت را. می دانم که از بابت این کلاژهای مسخره و مضحک از من آزرده خاطر نخواهی شد. آمینپ.ن 3 : دلیل اصلی «آمین» گفتن : &quot;... مادربزرگم فرار کرد، ولی شوهرش ماند و به خاطر این که بالاسر جنازه ها به عبری دعا خواند بهش شلیک کردند. هرچند چون هوز آمین نگفته بود پیامش ارسال نشد. مثل اینکه دکمه ارسال ایمیل را نزنی&quot;. جزء از کل - استیو تولتز - ترجمه پیمان خاکسار - نشر چشمه</description>
                <category>FiBo</category>
                <author>FiBo</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 19:25:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزء از کل : تجربه ای دلنشین</title>
                <link>https://virgool.io/@FiBoWorm/%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-z68oczvwibko</link>
                <description>این متن نقد یا معرفی کتاب نیست. این متن تنها تجربه شخصی منه از خوندن کتاب &quot;جزء از کل&quot;. تجربه ای که امیدوارم برای شما هم رخ بده.دو سال پیش وقتی یکی از دوستان این هدیه ارزشمند (البته اون موقع نمی دونستم ارزشش چقدره، به هر حال کتاب بود دیگه؛ کتاب همیشه ارزشمنده) رو به من داد، یه علامت سوال گنده، شایدم علامت تعجب بود، روی سرم شکل گرفت. به این قضیه فکر می کردم که چرا و چی شد که با خودش فکر کرد یک رمانی به این بزرگی با این تعداد صفحات می تونه برام جذاب باشه. اهل کتاب خوندن بودم و این رو می دونست. ولی این وسط مشکلی که وجود داشت اهل رمان (یا به طور کلی کتب غیر تخصصی) نبودم. بیشتر با کتبی مشغول بودم که توی کار، دانشگاه و امور آموزش به کارم بیاد. رمان هایی هم که تا اون موقع خونده بودم در دسته گاوهای پیشانی سفیدی قرار می گرفتند که اگر نخونده بودم باعث بسی تعجب بود : قلعه حیوانات، 1984، شازده کوچولو، کوری و بیشعوری (به ترتیب خوندنم). ولی می تونستم نگاه مثبتی هم به ماجرا داشته باشم؛ یک کتاب ارزشمند با ظاهری زیبا و موقر به کتابخونم اضافه شد که جلوه خوبی بهش می داد. دیگه به طور یکنواخت مملو از کتب تخصصی ملال آور نبود. ارزشش وقتی بیشتر شد که فهمیدم انگار واقعا کتاب معروف و خوبیه و فقط من ازش مطلع نبودم. ولی همچنان صفحاتش، اون صفحات لعنتی منو از خوندنش باز می داشت.گذشت ...گذشت ...خیلی گذشت ...پس از گذشت حدود 18 ماه از اون تاریخ تصمیم گرفتم (شایدم به من تحمیل کردن، ولی دوست دارم تصور کنم انتخاب خودم بود) که دیگه دانشگاه نرم. این &quot;تصمیم کبری&quot; باعث شد سمت و سوی جدیدی برای مطالعاتم انتخاب کنم. تصمیم گرفتم موقتاً کتب تخصصی و آموزشی توی کتابخونه به عنوان آرشیو باقی بمونه و نخونده ها، همچنان سربسته و نخونده سر جاش بمونه و فعلاً سمتشون نرم؛ در عوض برم به سمت رمان، رمان های فاخر و داستان های کلاسیک (شایدم مدرن، احساس می کنم واژه کلاسیک با شکوه تر باشه). این یکی دیگه مطمئنم تصمیم و انتخاب خودم بوده و کسی مجبورم نکرده چون زمانی که با اشتیاق شیرجه زدم وسطشون مطمئنم در کمال سلامت عقلانی و به انتخاب و اختیار شخص خودم بود. هر وقت از بیرون بر می گشتم، حالا برای هر کاری که رفته بودم، با چندتا کتاب زیر بغل، توی دست، توی ساک یا پلاستیک بر می گشتم خونه. خیلی به این فکر نمی کردم که آیا می تونم همشونو بخونم یا نه یا اصلا به اندازه همشون وقت دارم یا نه؛ فقط از هر کتابی که خوشم می اومد یا بهم معرفی می شد، میخواستم که دم دستم باشه. از آرشیو آثار جورج اورول و آنتوان دوسنت اگزوپری شروع شد که نویسنده های مورد علاقه من بودن تا نویسنده هایی که دوست داشتم توی دریای قصه هاشون شنا کنم (دلم می خواست به خود کتاب دسترسی داشته باشم به جای اینکه تنها جرعه ای از تک جمله های قصارشون بنوشم) : فئودور داستایوفسکی، هاینریش بُل، جان اشتاین بک، فردریک بکمن و ... . کم کم داشتم خودمو آماده می کردم برای یک هدف بزرگتر، یک فینال باشکوه؛ رویارویی با جزء از کل. البته باید تأکید کنم با این پیش زمینه شروع نکرده بودم ولی از یه جایی به بعد احساس کردم که دیگه الآن وقتشه. 6 ماه بود که با داستان ها و عقاید پشتشون دست و پنجه نرم کرده بودم. حسابی ذهنمو آماده چالش های مختلف می دیدم که توی کتابا باهاشون مواجه می شدم. رفتم جلوی کتابخونه و چند لحظه ایستادم، صاف توی چشماش خیره شده، برش داشتم و با هم رفتیم روی تشک، روی تخت دراز کشیدم. وقتی صفحه اولشو شروع کردم به خوندن، می دونستم که دیگه باید تا تهش برم. کلاً عادت نداشتم چیزی رو وسط کار ول کنم (حداقل در مورد فیلم و کتاب که اینطوری صدق می کرد). یه دفعه یادم اومد فیلم «خفه گی» رو هم تا آخر دیده بودم. دیگه از اون که نمی تونست سخت تر باشه. این موضوع کمی آرومم کرد و بهم امید داد که می تونم تا آخرش برم. ده صفحه خوندم. دوباره کنار تخت گذاشتمش. لعنتی، چرا فونتش اینقدر ریزه! من برای 650 صفحه کتاب خودمو آماده کرده بودم ولی در این صورت حداقل به اندازه 800 صفحه خواهد بود. یعنی هدفشون این بود که مخاطبو گول بزنن یا با این کنار در تعداد صفحات و در نهایت در قیمت تمام شده صرفه جویی کرده بودن؟ نتونستم علتشو متوجه بشم. عادت ندارم بر اساس تعداد صفحات در مورد کتابی قضاوت کنم یا در کل به تعداد صفحات خیلی توجه نمی کنم؛ ولی اون حجم و ضخامت کتاب، اجازه نمی داد بهش بی توجه باشم. چیزای بزرگ همیشه بیشتر خودنمایی می کنن.خائنانه ترین خیانت ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می گویی که احتمالا اندازه کسی که دارد غرق می شود نیست. اینجوری است که نزول می کنیم و همین طور که به قعر می رویم، تقصیر همه مشکلات دنیا را می اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکت های چند ملیتی و سفیدپوست احمق و آمریکا؛ ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد. نفع شخصی : ریشه سقوط ما همین است و در اتاق هیئت مدیره و اتاق جنگ هم شروع نمی شود. در خانه آغاز می شود. (از متن کتاب)هر روز کنار تختم انتظار می کشید تا دوباره برم سمتش. هنوز همونجا بود. همونجایی که آخرین بار رهاش کردم. هر روز و هر دفعه همین مسئله تکرار می شد. به حضور تکراریش کنار تختم عادت کرده بودم. در طول روز، لابلای کارام و استراحتی که بخودم می دادم و یا شب قبل خواب می رفتم 10، 15 صفحه ای ازش می خوندم. کم کم پیش می رفتم تا کم کم در جریان ماجرای اصلی و داستان اصلی قرار بگیرم. البته مشغله کاری هم مزید بر علت بود که نمی تونستم با تمرکز لازم مقدار بیشتری از کتابو بخونم. می دونستم وقتی داستان برام جا بیوفته می تونم ضربتی و با سرعت بیشتری پیش برم. در واقع در این صورت حتما طوری برنامه ریزی می کردم که بتونم بیشتر در کنارش باشم. به هر حال معتقد بودم (حداقل فکر می کردم اعتقادم اینه) اگه خوندن یک کتاب برای من بیش از حد طول بکشه ممکنه جذابیت خودشو برام از دست بده و منم مثل خیلیای دیگه طبیعتاً دوست داشتم بدونم آخر داستان چی میشه حتی اگه لحظه لحظه از در کنارش بودن و غرق شدن در حال و هواش لذت می بردم.حدود 100 صفحه ای که خوندم و داستان حسابی جا افتاد، زمان مطالعمو بیشتر کردم و به همین دلیل هر دفعه تعداد صفحات بیشتری حدود 50 صفحه مطالعه می کردم. ماجرای برادران &quot;دین&quot; حسابی منو جذب خودش کرده بود. شخصیت &quot;مارتین دین&quot; برام جالب بود. نمی دونستم آدم لمپنیه یا فیلسوفی درون خودش داره که داره دست و پا می زنه که رها بشه، ولی هر چی که بود پارادوکس زیبایی بود. زبان و قلم جذاب &quot;استیو تولتز&quot; منو کشوند، کشوند، کشوند تا تموم شد! بخش اول تموم شد! ماجرای دوتا برادر تموم شد! حدود 250 صفحه بود. اصلاً انتظار این غافلگیری رو نداشتم. داشتم فکر می کردم به این ترتیب داستان چطوری قراره ادامه پیدا کنه! یعنی یه داستان جدید؟ ماجرای جدید؟ بازم قراره خودمو با شرایط و داستان و شخصیتای جدید مطابقت بدم؟ البته باید اعتراف کنم که این بار سریع تر باهاش کنار اومدم. شاید وارد کانال تازه ای شده بودم، ولی به هر حال هنوز همون کتاب بود. شخصیتای اصلی همون بودن، فقط بازیگرای جدیدی به این مجموعه فیلم مکتوب اضافه شده بودن. همینطور که با قدرت به خوندن ادامه می دادم، متوجه شدم اصلاً روند داستان تکراری نمیشه. هر دفعه حرف تازه ای برای ارائه داره. با حفظ روند کلی ماجرا، هر دفعه درگیر قصه تازه ای میشم. خط داستانی متنوع که به واسطه بازی زمانی و تغییر زاویه روایت داستان از پدیر به پسر و بالعکس از یکنواختی داستان جلوگیری می کرد.وقتی از دروازه زندان گذشتم دست پینه بسته «نوستالژی» قلبم را خوب مالش داد و فهمیدم آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ می شود، چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ می شوی خود «زمان» است. (از متن کتاب)کم کم احساس کردم ساعتایی که نمی خونمش استخون درد می گیرم. بدنم به موفین جملاتش عادت کرده بود. داستان &quot;برادران دین&quot;، &quot;استرید&quot;، &quot;انوک&quot;، &quot;کارولین&quot; و ... همشون به شکل عجیبی به زندگیم راه پیدا کرده بودن. دیگه شخصیتای داستانی نبودن. احساس می کردم می شناسمشون. انگار داشتم بخشی از خاطرات یکی از دوستانمو ورق می زدم. ولی از همه جالب تر برام این بود که فضای داستان برام خیلی آشنا بود. با یه سری از رمان هایی که خونده بودم مطابقت داشت یا می شد بینشون وجوه تشابهی پیدا کرد. شخصیت متناقض &quot;مارتین دین&quot; با دیدگاه خاصش نسبت به جامعه و مردم، حق به جانبی همیشگیش، بی خیال بودن و حتی بی فایده بودنش منو یاد شخصیت اصلی داستان &quot;عامه پسند&quot; اثر &quot;چارلز بوکوفسکی&quot; انداخت. حتی قلم نویسنده و طنزهای کنایه آمیزش شباهت به همون داستان داشت. همچنین جامعه گریزی &quot;مارتین دین&quot; که البته معلوم نبود از جامعه کنار گذاشته شده یا به انتخاب خودش کنار رفته (به دلیل رفتار خاص و متفاوت با عرف جامعه)، منو به یاد کتاب &quot;بیگانه&quot; اثر &quot;آلبر کامو&quot; انداخت. خود آلبر کامو در مورد کتاب بیگانه میگه : «در جامعه ما، هر مردی که در تدفین مادرش گریه نکند، این خطر را می کند که به مرگ محکوم شود». همین حس بی خیالی و کرختی در کارکتر &quot;مارتین دین&quot; هم نهادینه شده بود. اواخر کتاب جزء از کل، وقتی در مورد رسانه ها (تلویزیون، اخبارر و روزنامه ها) صحبت به میان میاد و اون ها رو نه یک اطلاع رسان، که یک جهت دهنده افکار و اذهان عمومی معرفی می کنه و در واقع بی اعتمادی نسبت به اونا به وجود میاره، یادآور داستان &quot;آبروی از دست رفته کاترینا بلوم&quot; اثر &quot;هاینریش بُل&quot; بود. هاینریش بُل در یک اظهار نظر تقریباً تند توی کتاب خودش اعلام می کنه : «گویا این تنها وظیفه آنان است که حیثیت و شهرت و سلامتی انسان های بی گناه را به بازی بگیرند». با دقت به جزئیات داستان و نقل قول های مطرح شده، به راحتی میشه فهمید &quot;استیو تولتز&quot; به آثار ادبیات بین المللی اشراف خوبی داره و به زیبایی ازشون بهره برده.می گفتند امکان ندارد یک نفر هم خود بزرگ بین باشد و هم تنبل. فقط می توانم بگویم هیچ اطلاعی از روان انسان نداشتند... پدرم جایزه بزرگی بود برایشان. مردم استرالیا له له می زدند پدرم را در بشقاب برایشان سرو کنند. مرگ پدرم حفره ای بزرگ در زندگیشان باقی گذاشت، خلاء مهمی که پر نمی شد. الآن دیگر از کدام فلک زده ای متنفر باشند؟ (از متن کتاب)لازمه اضافه کنم که این حال و هوای آشنا فقط به منابع ادبی و مکتوب خلاصه نمیشد. بازی زمانی و جلو و عقب رفتن های مقطعی برای اینکه ماجرا هر چه بیشتر جا بیوفته شبیه بسیاری از آثار &quot;کریستوفر نولان&quot; توی سینماست. بعضاً در گذشته سیر می کردیم و بعضاً یک داستان خطی رو به جلو داشتیم که این دوتا کنار هم باعث جذابیت سیر داستانی می شد. الهام سینمایی فقط در مورد آثار نولان نبود. تغییر زاویه نگاه نویسنده به عنوان راوی داستان از پدر به پسر و بالعکس، یادآور فیلم های اپیزودی &quot;ایناریتو&quot; بود : عشق سگیف 21 گرم و ... خلاصه اینکه این کتاب برای من یادآور آثار فاخر و برتر ادبیات و سینما بوده و این مسئله هر چه بیشتر این کتابو جذاب و خوندنی کرده بود.البته با تمام شباهت هایی در روند داستان وجود داشته که بهشون اشاره کردم، باید اعتراف کنم که در نهایت پیام داستان اصالت خودشو حفظ کرده بود و درگیر تکرار نشده بود. تمامی شباهت ها و حرف های تازه در کنار هم، یک اثر خاص و جدید رو خلق کرده بود که نمیشد به منبع دیگه ای نسبتش داد...انسان ها چنان خودآگاه پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن، ولی این خودآگاه فرآورده جنبی هم داشته : ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه آدم ها از همان سال های ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن می کنن و همین ما رو به ماشین های پر زور تبدیل کرده، کارخانه های تولید معنا. معناهایی رو که به وجود می آرن تزریق می کنن به پروژه های نامیرا شدنشون. چیزهایی که باور دارن بیشتر از خودشون عمر می کنن. و مشکل اینجاست : مردم حس می کنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می کنه، اون برای خدا نیست که می میره، به خاطر ترس کهن ناخودآگاهه. بنابراین همین ترسه که باعث میشه به خاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. (از متن کتاب)اینجا بود که متوجه شدم این پارادوکس جذاب که منو درگیر خودش کرده فقط در شخصیت مارتین دین خلاصه نمیشه، بلکه در روح خود داستان هم وجود داره. شباهت ها و اصالت و فردیت داستان با هم منو جذب کرده بود. اینجوری بود که فریاد هیجان سر دادم : «درگیرم کردی استیو، درگیر. اصلاً انتظارشو نداشتم. ولی کارت درسته. چرا دیر شناختمت در حالی که دم دستم بودی، هر روز به چشمات زل می زدم ...» خواستم بغلش کنم که متوجه شدم استیو اصلاً کنار من نیست. اون توی استرالیا بود و من توی ایران؛ در واقع توی تخیلاتم بود. وقتی از اعضای خونه عکس العملی ندیدم متوجه شدم که حتی فریادم «استیو، استیو ...» هم در ذهن من شکل گرفته و به بیرون راهی پیدا نکرده بود. آه! خدایا شکرت. چیزی نمونده بود دیوانه بودنمو بفهمن. فعلاً تا این لحظه خوب تونسته بودم نقشمو بازی کنم تا کسی بویی نبره.حدود سه هفته طول کشید. طولانی ترین کتابی که خونده بودم یک هفته ای تموم شده بود. دیگه به آخراش رسیده بودم. باید قبول می کردم که آخرای با هم بودنمونه؛ حداقل فیزیکی. مثل یه سریال طولانی بود که سال های سال به دیدنش عادت کرده بودم. در عین حال که دوست داشتم بدونم انتهاش چی میشه ولی نمی خوام تموم بشه. در واقع نمی دونستم اگه تموم بشه چه کار می خواستم بکنم (یه دفعه یاد &quot;Game of Thrones&quot; افتادم. چقد فصل آخرشو نقد کردم، نقد کردیم، دنیا نقدش کرد. الان متوجه شدم که خوب و بد بودنش دیگه مطرح نیست. فقط می خوام بازم فصلای بعدی بیاد. دلم براش تنگ شده. نمی تونم قبول کنم که دیگه نیست). چیزی باید جایگزینش بشه یا تا مدت ها مزه همین زیر زبونم بمونه. ولی می دونستم وقتی تموم بشه دیگه جاش کنار تخت من نیست. دیگه حرف تازه ای نداره برام. وقتی به کلمه &quot;پایان&quot; رسیدم، برام تجسم مانیتور ضربان قلبی بود که تصویر خط صافی رو نمایش میده همراه با صدای بوق ممتد، یکنواخت و ناراحت کننده.تموم شد ...ما بخشی از چیزی عظیم هستیم. کل بشریت. خیلی عظیم است. ولی نمی توانیم آن را ببینیم. پس انتخاب با خودتان، چی؟ یک سازمان؟ یک فرهنگ؟ یک مرام و مسلک؟ این ها بزرگتر از ما نیستند. خیلی خیلی کوچکترند. (از متن کتاب)لحظات شیرینی رو برای تجربه این کتاب پشت سر گذاشتم. موضوعات جالبی در خلال داستان مطرح شد که تلنگری بود برای من؛ البته اگر نگم پتکی بودن که روی سرم فرود اومدن. دوستانی که علاقمند به کتاب و کتاب خوانی هستن، مطمئناً تا الآن این کتاب رو خوندن. ولی اونایی که تا به امروز موفق به این کار نشدن همین الآن وقتشه. از همین امروز شروع کنن و برنامه ریزی کنن برای خوندنش. مطمئن باشید پشیمون نمیشید. هرچند ممکنه شما رو پشیمون کنه که چرا زودتر نرفتید سراغش.وقت آزاد باعث می شود آدم ها فکر کنند، تفکر باعث می شود مردم به شکل بیمار گونه ای متوجه خود شوند و در صورتی که بی نقص و بی چون و چرا نباشی، این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی می شود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است؛ بعد از خستگی چشم ناشی از تماشای سایت های مستهجن اینترنتی. (از متن کتاب)</description>
                <category>FiBo</category>
                <author>FiBo</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 00:51:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم های پر : قربانی تقابل خیر و شر یا «گوش کن، حق با من است»</title>
                <link>https://virgool.io/@FiBoWorm/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-degz7qt6sbdx</link>
                <description> نمیدونم اولین بار کی فیلم دیدم یا از چه زمانی تصمیم گرفتم مخاطب حرفه ای سینما باشم و به اصطلاح آرشیوی برای خودم جمع کنم. طبیعتا قبل از اینترنت های پرسرعت خونگی، دسترسی به فیلم به راحتی امروز نبود و آرشیو فیلم داشتن، بار معنایی خاص خودشو داشت. جدای بحثای حاشیه ای تاریخی، اینو مطمئنم برخی از فیلما بودن که دیدنشون تلنگری در من، شخصیت من و باورهای من بوجود آوردن و همونجا بود که متوجه شدم میشه از فیلم درسای زیادی گرفت و صرفا گذران اوقات فراغت نیست. به همین خاطر با یک نگاه متفاوت به سمت فیلم خیلی بیشتر از قبل جذب شدم. سعی میکنم در پست های مجزا، برخی فیلمایی که برای من خیلی ارزشمند بودن و کمتر مورد توجه قرار گرفتن معرفی کنم تا شاید علاقمندان به فیلم و سینما هم خوششون بیاد. فیلم &quot;قلم های پر&quot; (quills) از اولین فیلماییه که یادم میاد به شدت منو تحت تاثیر خودش قرار داد. حضور بازیگرای آشنا، بویژه کیت ونسلیت باعث شد این فیلمو برای تماشا انتخاب کنم. داستان فیلم در مورد یک نویسنده «مارکوئیس دِساد» مربوط به قرن نوزدهمه که به دلیل رفتارهای ناهنجار جنسی و آزار و اذیت ها در یک تیمارستان «کلیسا» بستریه. در واقع همسرش به دلیل جنایات و اتهامات وارده به «مارکوئیس»، بهش تهمت دیوانگی میزنه تا بتونه به این ترتیب جونشو از محاکمه و اعدام نجات بده و اونو در تیمارستان نگه داری کنه. کشیش هم به عنوان درمانگر، بهش پیشنهاد میده برای اینکه روح شیطانی رو از خودش خارج کنه، هر چی در ذهنش میگذره به روی کاغذ بیاره تا به این ترتیب بتونه رفتار خودشو کنترل کنه. فضای فیلم و موضوع خاصش از همون ابتدا منو جذب کرد. داستان آرام و آمیخته با طنز ابتدای فیلم، هر چه جلوتر رفت پر تنش تر شد و کم کم به نقطه اوج خودش رسید. این روند تکاملی آهسته و پیوسته به بیننده اجازه می داد تا کم کم با موضوع و شخصیت ها ارتباط برقرار کنه. علاوه بر این که داستان فیلم بر اساس واقعیت بوده (یا حداقل برداشتی آزاد از یک واقعیت بوده)، شخصیت های فیلم خودشون نمادی از ایدئولوژی ها و به طور کلی بدنه یک نظام اجتماعی بودن که علاوه بر اون دوره خاص تاریخی، امروزه نیز ما به ازای بیرونی دارن.به طور کلی در این فیلم با دو دیدگاه متفاوت و اصلی روبرو هستیم :1. خوآکین فنیکس (در نقش کشیش آبه) : تفکر مذهبی صرف که به صورت افراطی نیازهای مادی و جسمی انسان رو سرکوب می کنه و حتی نیازی مثل عشق و عاطفه رو برای خودش گناه می دونه. حتی در جایی که &quot;مادلاین&quot; به دلیل عشقی که بهش داشته نمی خواسته کلیسا رو ترک کنه، &quot;آبه&quot; متوجه این عشق نمیشه و فکر می کنه مادلاین عاشق &quot;مارکوئیس&quot; شده. مادلاین در مقابل این ذهنیت بهش می گه : «حتی مادر من به اندازه تو نابینا نیست» (مادر مادلاین نابینا بود). منظور از این دیالوگ اشاره به تعصبات کور کشیش آبه بوده.  2. جفری راش (در نقش مارکوئیس دساد) : نگاه تند و افراطی جنسی ( نیاز فیزیولوژیکی و طبیعی آدمی) که با آزادی دادن بیش از حد به این نیاز به هر قیمتی، بدون در نظر گرفتن ابعاد معنایی وجود و سرشت آدمی، مقام آدمی را در حد برطرف کردن نیارهای جسمی و جنسی پایین میاره. از نظر مارکوئیس انشان اسیر نیازهای خودشه و باید به هرشکلی برطرف بشه و در این مسیر حتی ممکنه دست به شونت هم بزنه. البته علاوه بر دو شخصیت اصلی که معرفی شد و بیشتر زمان فیلم حول محور تقابل این دو دیدگاه میگذره، دو شخصیت و دو نماد دیگه هم میشه برای فیلم در نظر داشت: 3. مایکل کین (در نقش دکتر کلارد) : نماینده قدرت و حاکمیت و سانسور که در خفا و پشت پرده ها، اعتقادی به شعارها و گفته های خودش نداره و حتی یک دختر (باکره) کم سن و سال رو به زور اسم و رسم خودش از کلیسا به عنوان همسر خودش انتخاب می کنه و به دنبال برطرف کردن نیازهای جنسی خودشه (کلاه شرعی بر روی افکار و اعمال خودش میذاره در حالی که رفتارش بی شباهت به داستان های مارکوئیس نیست). 4. کیت ونسلیت (در نقش مادلاین) : خدمتکاریه که وظیفه شستشوی رخت بیماران رو به همراه مادر نابینای خودش به عهده داره و به واسطه وظیفش با مارکوئیس آشنا و جذب داستانهای خشنش شده و شبونه با بقیه خدمتکارا، مخفیانه مشغول خوندن این داستانا میشن؛ و البته داستانای مارکوئیس رو به بیرون از کلیسا انتقال میده به منظور چاپ و انتشار که لو رفتن این ماجرا، سیر داستانی فیلم رو وارد فاز جدیدی می کنه و باعث بوجود اومدن برخی تنش ها میشه. مادلاین نماد ملت و مردمی هستن که در عین سادگی و کاملا بی خبر از همه جا همیشه فدای جنگ و تقابل ایدئولوژی ها میشن. جدای از شخصیت ها و کارکترهای فیلم که با نقش آفرینی فوق العاده بازیگراشون خیلی خوب و واقعی در اومدن، نکته جالب فیلم در اینه که ابداً هدفش سرکوب کردن دیدگاه مذهبی و یا بالا بردن دیدگاه ضدمذهبی نیست؛ بلکه فیلم نشان دهنده این موضوعه که اعتقادات و ایدئولوژی سرکوبگر و افراطی از هر نوعش مردوده و در نهایت این مردم هستن که متضرر خواهند شد.این فیلم برای دوست داران سینما که به دنبال موضوع خاص، اشارات نمادگرایانه و دیالوگ های تاثیرگذار هستن، به شدت پیشنهاد میشه.</description>
                <category>FiBo</category>
                <author>FiBo</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 23:28:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>