<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا حلم زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Flirticia</link>
        <description>مشاور مدیریت محصول در کسب و کارهای فناورانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:47:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/840/avatar/NREhYW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا حلم زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Flirticia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-hts8euy2asod</link>
                <description>گفت: بخند!گفتم: بخندم؟! لب‌هایم حتی طرح خنده را هم فراموش کرده‌اند. صدای خنده‌هایم حتی برای خودم غریبه‌اند. خنده ماه‌هاست که از این تن نیمه جان رخت بربسته… و «غم» آن چنان جایش را گرفته است که…نه! من دیگر نمی‌توانم بخندم! «غم»، غم عظیمم نمی‌گذارد…در این ماه‌ها دیگر با این غم خو گرفته ام. او هم مرا یاد گرفته است. می‌داند که باید روزها کاری به کارم نداشته باشد، بگذارد ادای آدم‌های معمولی را دربیاورم. بگذارد کار کنم، چیز بنویسم، درس بدهم، درس بخوانم، …ولی با غروب خورشید، سلانه سلانه به سراغم می‌آید. با دوستانش هم می‌آید! «اشک»، «بغض»، «نفس تنگی»، «بی جانی»، «سردرد» و «بی تابی»الحق که رفیق‌باز خوبی‌ست «غم»! کاش آدم‌ها هم از او رفاقت را یاد می‌گرفتند! دوستان وفاداری هم دارد. هیچ کدام در رفاقت کم نمی‌گذارند. هر کدام با حوصله و وسواس بسیار وفاداری شان را به غم ابراز می کنند و سپس رو به «غم»، تعظیم کرده و صحنه را ترک می کنند.ابتدای غروب، «بغض» از راه می رسد؛ و می‌رود همان جای همیشگی‌اش می‌نشیند. درست میان گلویم! جوری هم خودش را پخش می‌کند که راه نفس هم به زور باز باشد!بعد از او، «اشک»، راهی چشم‌ها می‌شود. قطره‌هایش را چنان منظم و به مساوات در پشت پلک هرکدام از چشم‌ها می‌چیند، که انگار الماس‌هایی گران‌بها اند. سپس با سخاوت تمام، الماس‌هایش را، دانه دانه روی گونه‌هایم می‌لغزاند. بعضیشان راهی لب‌ها می‌شوند، و طعم شور و گس‌شان را می‌چشم، و بعضی خودشان را تا روی چانه و گردن کش می‌دهند و کم کم ناپدید می‌شوند… موجودات عجیبی‌اند این الماس‌های اشک.این جاست که «نفس تنگی» و «سردرد» صبورانه وارد عمل می‌شوند. سینه‌ام سنگین می‌شود، نفسم به شماره می‌افتد، قلبم تلاش بی ثمری می‌کند تا در تنفس یاریم دهد. تندتر می‌زند، ۹۰، ۱۱۰، ۱۳۰، ۱۶۰، ۱۷۰ ! دیگر بیشتر از این توان تپش ندارد! کوتاه می‌آید، همین جا می‌ماند، رها می‌کند مرا با نفس تنگی… دلم برایش می‌سوزد. این همه تلاش و آخر هیچ... «سر درد» برای ابراز وفاداری‌اش به «غم» خلاقیت بیشتری به خرج می‌دهد. او با جاری شدن اولین قطره‌های اشک، کارش را از چشم‌ها شروع می‌کند، سپس کمی به سمت شقیقه‌ها حرکت می‌کند، دقایقی آنجا می‌ماند، و دقیقا در لحظه‌ای که به حضورش در همان حوالی خو کرده‌ام، شبیخون‌وار تمام سرم را در بر می‌گیرد! وحشی، بی محابا، به اعماق می‌رود، به سطح می‌آید، شمال و جنوب مغزم را در یک لحظه در‌می‌نوردد! من، بی پناه، لرزان، به تنها ابزارم پناه می‌برم، تاریکی. چراغ اتاق را خاموش می‌کنم و با خود خیال می‌کنم شاید «سردرد» در تاریکی کمی آرام بگیرد، شاید آرام بگیرد، شاید آرام… «سردرد» که کارش را تمام کرد، «بی‌جانی» دقایقی‌ست که سر رسیده و با لذت مشغول تماشای جان کندن من‌ است. با طمانینه نزدیک می‌آید، تمام انرژی باقی مانده از روز را از تک تک اندام‌هایم بیرون می‌کشد، و من، به ناتوان‌ترین و ضعیف‌ترین موجود روی زمین تبدیل می‌شوم. به گوشه تخت پناهنده می‌شوم و منتظر آخرین مهمان می‌مانم. «بی‌تابی» می‌داند که آخرین مهمان است. می‌داند که باید تا صبح کنار من، در افکارم، در خواب‌هایم، در کابوس‌هایم، در طرح سایه‌های روی دیوار، و در جای خالی «او» در آن سوی تخت حضور داشته باشد. باید مرا تا صبح زجرکش کند تا ارادتش را به «غم» نشان داده باشد و به سایرین ثابت کند که اوست که قوی‌ترین ضربه را می‌زند! و نه قرص‌های ضدافسردگی، نه قرص‌های آرامبخش، و نه قرص‌های خواب‌آور، حریف اقتدارش نمی‌شوند. صبح روز بعد، با شنیدن زنگ ساعت، «بی تابی» خودش را جمع و جور می‌کند، نگاهی به قیافه رنگ‌پریده، کم خواب، خسته و غمگین من می‌کند و می‌گوید: «یک شب دیگر را هم با هم گذراندیم و به صبح رسیدی. ولی یکی از همین شب‌هاست که دیگر کوتاه می‌آیی. من کارم را بلدم! بالاخره یک شب کوتاه می‌آیی و صبح را نمی‌بینی! حالا خودت را از تختخوابت بیرون بکش و آماده جنگ در دنیای آدم‌های معمولی باش. غروب دوباره می‌بینمت دوست من!»من چگونه با این همه مهمانی که غم به زندگیم دعوت کرده است، بخندم؟!  نمی‌توانم… دیگر هرگز نمی‌توانم…مرا تنها بگذارید، باید برای مهمانی امشب آماده شوم. دستمال کاغذی‌ام کجاست؟</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 22:24:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه بده</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-ttdvocojkjah</link>
                <description>ادامه بدهاحساس کردم صدایی می آید. صدایی از سوی آینده...صدا چنان وهم‌گونه بود که گویی در حال غرق شدن در دریا بودم.صدا گفت: ادامه بده!گفتم: نمی‌توانم! گیر کرده‌ام، در حال، در گذشته...صدا گفت: ادامه بده!گفتم: آینده‌ای که سالها تصورش را می‌کردم، از دست رفته است! معادلات زمان و مکانم بی معنا شده‌اند! اطرافیانم به غریبه‌هایی تبدیل شده اند که صرفا اسمشان را بلدم. اما نه من آنها را می‌شناسم و نه آنها من را. تو از غریبه‌شدن چه می‌دانی؟! از دور و دورتر شدن آدم‌هایی که روزگاری سفره‌هایتان با هم یکی بود و غصه‌هایتان با هم یکی.صدا گفت: ادامه بده!گفتم: مگر نباید آینده را روی دوش گذشته بنا کنم؟! روی کدام قسمت از گذشته‌ام می توانم آجری جدید بگذارم که خیالم از کج نشدن دیوار و فرو نریختن آن راحت باشد؟! سال‌ها بی آنکه ترسی از «مقصد» داشته باشم، به «مسیر» توجه کردم، از مسیر آموختم و لذت بردم، خود را به دست سرنوشتی سپردم که مسیرش دلنشین بود. و اکنون... هم مسیر را گم کرده‌ام و هم مقصد را فراموش کرده‌ام. پاهایم در سنگلاخ خون‌آلود شده. باری سنگین از «گذشته» بر دوشم است که نفسم را بریده. چشمانم دیگر آن چمن‌زار سرسبزی که چشم هر بیننده‌ای را به خود خیره می‌کرد نیست، لجن‌زار شده است! می فهمی؟! و دلم... دلم شکسته است... تو از دل شکسته چه می‌دانی؟! تا به حال مجبور شده‌ای تکه‌های دلت را از زیر دست و پای خاطرات جمع کنی؟! و هر تکه‌اش دستت را خراشی لاعلاج بدهد؟!صدا گفت: ادامه بده!گفتم: با چه کسی؟! روزگاری دلم به هم‌مسیرم خوش بود... این راه برای تنها رفتن بیش از اندازه تاریک است. من می‌ترسم... تو از ترس چه می‌دانی؟! از وحشت؟! از دلهره؟! از اضطراب؟! از این که در مسیر نیاز به دستی داشته باشی که تو را در ناهمواری‌ها همراهی کند و از صخره‌های مشکلات بالا بکشد. با کلامی، دست نوازشی، یا بوسه‌ای، خستگی را از تنت بیرون کند و جان تازه‌ای به تو ببخشد برای ادامه دادن. صدا گفت: ادامه بده!گفتم: ... ادامه می‌دهم. ولی تو شاهد باش که در روزگاری ادامه دادن را انتخاب کردم که ادامه دادن دشوارترین انتخاب بود. ادامه می‌دهم، تنها، ترسیده، دل‌شکسته، غمگین، غمگین، غمگین... ادامه می‌دهم...</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 22:04:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ها، انتها ندارند.</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-knv9fxl5gtut</link>
                <description>ما نسبت به قصه های اطرافمون مسئولیم. همون طور که مسافر کوچولو مسئول گلش بود.یک - در کوچه ها که قدم می زنم، به پنجره ها، به خونه ها، به آدم ها، به ماشین ها و به درخت ها نگاه می کنم و فکر می کنم طول عمر هر کدوم از ما چقدره؟ زندگی یه درخت وقتی تموم میشه که قطعش می کنن و راهی کارخونه کاغذسازی میشه، یا وقتی که دفتر صدبرگی که ازش درست کردن تموم میشه و برای همیشه بایگانی میشه؟قصه زندگی یه خونه کی تموم میشه؟ قصه زندگی یه ماشین چی؟ و قصه زندگی آدم ها...شاید بهتر باشه بگیم قصه زندگی هیچ چیزی در دنیا انتها نداره. یه جمله ای از یه نفر که یادم نیست کی بود شنیدم که می گفت: «قصه هر آدم در این دنیا، تا وقتی که حتی 1 نفر از اون آدم خاطره ای داره، تا وقتی آخرین تاثیرش در دنیا وجود داشته باشه، تا وقتی آخرین چیزی که در این دنیا ساخته خراب نشده باشه، ادامه داره.» و در عصر تکنولوژی، با صفحات مجازی ای که حتی بعد از مرگ مون هم قابل خوندن هستند، این قصه تمام نشدنی به نظر می رسه. ما می تونیم تا ابد تکرار بشیم، تا ابد ریتوییت بشیم، تا ابد Share بشیم، و هر کاری می‌کنیم تا ابد در صفحات جستجوی گوگل در دسترسه.پس قصه زندگی هر چیزی صرفا به بازه ای که ما در کنارش هستیم منوط نمی شه. بازی سرنوشت ما رو در زمان‌هایی در کنار آدم ها، خونه ها، و اشیاء قرار میده، و بعد ازمون دورشون می کنه و فصل جدیدی از قصه براشون آغاز میشه.با این فکرها به خونه می رسم. به وسایلم نگاه می کنم و فکر می کنم قصه زندگی مبل و میز و تخت خوابم از کجا شروع شده و تا کی قراره در مسیر قصه شون در کنار من باشن؟ کی قراره از هم جدا بشیم و قصه شون رو در خونه دیگه ای ادامه بدن؟دو -یکی از صفت هایی که به این دوره از زندگی بشر نسبت می دن، مصرف گراییه. چون در این دوره از تاریخ، زندگی‌ها پر شده اند از وسایلی که خریده می‌شن، بازه کوتاهی استفاده می‌شن و بعد به دلایل مختلف مثل عوض شدن شرایط زندگی، نیاز به تنوع، نیاز مالی و ... تصمیم می‌گیریم یا بفروشیمشون، یا به کسی که بهش نیاز داره ببخشیم، و یا به زباله تبدیلش کنیم. و این دقیقا همون جاییه که قصه وسایلمون وارد فصل جدیدی از زندگشون میشن.برای من این مهمه که مثلا سه‌تاری که مدتی با علاقه می زدم، یا مبلمانی که روزگاری به عنوان جهیزیه خریدم، یا کتاب‌هایی که به سختی برای کنکور ارشد تهیه کرده بودم رو، در صورت لزوم به دست کسی بسپرم که قدرش رو می دونه. هرچی نباشه اون سه‌تار روزگاری خاطراتی برای من درست کرده، اون مبلمان هویتی به زندگی نوپای ما بخشیده، و اون کتاب‌ها همراه شب زنده داری های من در شب های قبل از کنکور بودند. من نسبت به ادامه قصه همه شون خودم رو مسئول می دونم. و برای همین نمی تونم به سادگی ازشون جدا بشم. دوست دارم در ادامه قصه زندگی شون هم مفید و مثمر ثمر باشن.شاید زیادی شاعرانه به زندگی و مادیات دنیا نگاه می کنم، اما مگه این دنیا چیز بهتری هم برای نگاه کردن داره؟! نداره... خیلی وقته که دیگه نداره...به یاد آخرین دفعه ای که همین مصرف گرایی یقه‌ام رو گرفت افتادم. وقتی که تصمیم گرفتم مبلمان خونه رو عوض کنم؛ که البته توجیحاتی هم براش داشتم. خونه مون رو عوض کرده بودیم و دیگه ترکیب مبلمان قبلی مناسب خونه جدید نبود.و برای پیدا کردن کسی که بتونه صاحب برازنده ای باشه برای مبلمانی که روزی با هزار شور و شوق به عنوان جهیزیه وارد خونه ام شده بود، دست به دامن «دیوار» شدم.رفت و آمد آدم هایی که برای دیدن مبلمان به خونه‌مون میومدند، بهم این اطمینان رو می‌داد که مبل ها و میزها، قراره فصل قشنگ دیگه ای رو برای قصه شون شروع کنن. و من بعد از پیدا شدن صاحب مناسب براشون، با خیال راحت به سراغ خرید مبلمان جدید رفتم. مبلمانی که نمی دونم تا کی قراره مهمون خونه مون باشه و کی قراره دوباره تبدیل به یک آگهی روی «دیوار» بشن و به سراغ فصل جدید زندگیشون برن.سه -وقتی روی سایت «دیوار» به آگهی وسایل نگاه می کنم، با خودم فکر می کنم قصه هرکدوم از این وسایل از کجا شروع شده، چه روزها و شب هایی رو گذروندن، و قراره چه اتفاقی براشون بیافته؟آیا صاحب مناسب براشون پیدا میشه؟ چند ساعت یا چند روز باید منتظر بمونن و چند نفر به سراغشون میاد و اونها رو از نزدیک ورانداز می کنه، تا بالاخره به دل یک نفر بنشینن و راهی دنیای جدیدشون بشن؟این دنیا پر از قصه است. قصه آدم ها، قصه وسایل، قصه مکان‌ها...مهم نیست ما به کجای قصه‌شون رسیدیم، کافیه از جایی که هستیم لذت ببریم و در مدتی که کنارشون هستیم قصه های دلنشین و شنیدنی با هم بسازیم.پیشنهاد می‌کنم این بار که شما هم برای خرید یه وسیله به «دیوار» سر زدید، به قصه پشت آگهی ها هم فکر کنید. این طوری تجربه خرید بهتری هم پیدا می کنید و از خریدتون لذت بیشتری می برید.ما نسبت به قصه های اطرافمون مسئولیم. همون طور که مسافر کوچولو مسئول گلش بود.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 01:28:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-wzarytpakuxc</link>
                <description>بدون تاریخ«عزیزم، نگران نباش. من خوبم»این کوتاه‌­ترین‌شان بود. البته برای من، همین 5 کلمه کافی بود تا روزم ساخته شود. همیشه اما این قدر کوتاه نمی‌­نوشت؛ انگار گاهی کلمه‌ها عاجز بودند از بیان احساسش و برای همین بعد از ده‌­ها کلمه می‌­نوشت:«... منظورم را می‌­فهمی؟ امیدوارم بفهمی. امیدوارم بتوانم منظورم را بگویم.»و دوباره ده‌­ها کلمه دیگر و دوباره:«...منظورم را می‌­فهمی؟ امیدوارم بفهمی. امیدوارم بتوانم منظورم را بگویم.»و من با تمام وجود می‌­خواستم فریاد بزنم که می­‌فهمم! اگر فقط و فقط یک نفر در کل دنیا باشد که منظورت را بفهمد، منم!اما دریغ... دریغ که تنها کسی که منظورش را می‌­فهمید، در برزخی گیر افتاده که هیچ کس حالش را نمی­‌فهمد...این اواخر، یک بار نوشته بود:«باور داشته باش که اگر تو در کنارم باشی، هیچ چیز در دنیا نمی‌تواند حال مرا خراب کند. تو در کنار خودت نیستی، نمی‌­دانی، که در کنار تو بودن چه عالمی دارد...»و با خواندن این جملات سقف اتاق برای پروازم کوتاه می‌نمود.او در نوشته‌­هایش، آنقدر کلمات را با دقت و ظرافت انتخاب می­‌کرد، که گویی نسخه پزشک را می­‌نوشت. نه یک کلمه کم، و نه یک کلمه زیاد؛ و از هر کلمه به تعداد کافی. نه آنقدر مطلبی را تکرار می­‌کرد که مزه‌­اش از بین برود، و نه آنقدر سریع از آنها عبور می­‌کرد که تاثیرشان کم شود. نویسنده‌­ای تمام عیار و خوش بیان بود. و یکی از دلایل موفقیت در کارش همین خصلتش بود.و من... لعنت به من! لعنت به من که قدر گنجینه­‌ای که داشتم را ندانستم و ارزشمندترین دارایی‌­ام در تمام زندگی­‌ام را از دست دادم... نامه­‌هایش را!خط به خط، کلمه به کلمه، حتی ویرگول­‌ها و نقطه­‌ها را در نامه‌­هایش از حفظم. می­‌توانم تمامی آنها را به ترتیب از بر بخوانم. حتی حالت سرکش‌­ها و کلاه‌­های کشیده آ را هم می‌­توانم مو به مو مانند دست­خطش بنویسم. اما ... نامه‌­های او با دست خط خودش، با عطر دلپذیرش، اکنون در دست کس دیگری­‌ست و من از این خشم، از این غم، از این حسادت، در حال انفجارم.کس دیگری دارد نامه‌های او را می­‌خواند، با او همراه می­‌شود، همه چیزهایی که به من گفته بود و مانند رازی در سینه­‌ام حبس کرده بودم را می­‌داند، و فردا تبدیل به قصه‌­ای در مجله­‌ای می‌­شود با تیتر «نامه‌­های عاشقی ناشنوا به معشوقش»حتی فکر کردن به آن هم مرا مشمئز می‌­کند...داشتن، و تا ابد داشتن آن نامه‌­ها آنقدر برایم بدیهی بود که هیچ تصوری از لحظه وداع با آنها در ذهنم نقش نمی­‌بست. آخرین بارها همیشه ماندگارترین لحظات در زندگی من بودند. حتی ماندگارتر از اولین بارها. البته او یک بار نوشته بود:«دوست دارم همیشه به شروع شدن­‌ها فکر کنم، فکر تمام شدن، فکر به پایان رسیدن، فکر برای همیشه جدا شدن، آنقدر برایم تلخ است که حتی در تصورم هم نمی­‌توانم به آن فکر کنم. برای همین همیشه هر چیزی را جوری تمام می­‌کنم که انگار تمام نشده. انگار هنوز و همیشه ادامه دارد. این جوری بهتر است.»و من از بس به آخرین باری که نامه‌­های او را در دست داشتم فکر کردم، دچار اوهام شدم. آن روز بی‌­شک، از بدترین روزهای زندگیم بود! اول قصه دزدیده شدن دوچرخه‌­ام، بعد هم گم شدن کیفم! آخر یک نفر در یک روز چند بدشانسی می‌تواند بیاورد؟! این وضعیت واقعا عادلانه نیست!به یاد اولین باری که نامه­‌ای از او به دستم رسید افتادم. آن روز نقطه عطف تمام زندگیم است. آن لحظه‌­ای که نامه را دیدم، به صورت خندانش نگاه کردم و دلم گرم شد...شیطنتی که در چشمانش پنهان بود می­‌توانست هر کوه یخی را آب کند، و من، معلم جوانی که تازه به شهر بزرگی مهاجرت کرده­ و در غم غربت و تنهایی روزهایش را شب می‌­کند، بی‌سلاح‌ترین سرباز این میدان بودم.پیش از آن، از آخرین دفعه‌­ای که نامه‌ای دریافت کرده بودم سال‌­ها می­‌گذشت. چون این روزها دیگر کسی نامه نمی‌­فرستد. جای تمام نامه‌ها را ایمیل­‌ها و پیام­‌رسان‌­های اینترنتی پر کرده‌­اند. و چه بی­‌رحم بودند کسانی که تصور کردند کلمات تایپ شده روی کیبورد می‌تواند جای دست‌خط زیبای یار را بگیرد. جای نامه‌­ای که می‌­توان در دست گرفت، بوسید، بویید و کلمه به کلمه‌­اش را لمس کرد. و در عوض نامه­‌های دیجیتالی چه؟! نامه­‌هایی که فقط سلسله‌­ای از کلمات‌­اند! نامه‌­هایی که نمی‌­توانی خط خوردگی­‌ها، خطوط کج، تا زدگی‌­ها، و یا قطرات اشکی را که روی آنها چکیده، ببینی. نامه­‌هایی که میزان علاقه­‌ات به آنها، از تعداد دفعات مکرر باز کردن و خواندن نامه معلوم نمی­‌شود. نامه‌­هایی که گذر زمان را در ظاهرشان حس نمی­‌کنی. در نامه‌­های دیجیتالی «زمان» فقط چند عدد پشت سرهم است که تاریخ ایجاد نامه را اعلام می‌­کند. ولی ظاهر نامه در گذر زمان هیچ فرقی نمی‌­کند. نامه‌­ای که امروز دریافت می­‌کنی با نامه‌­ای که از سال­‌ها پیش در جعبه خاطراتت باقی مانده چه فرقی می‌­کند؟ هیچ!در نامه­‌های دیجیتالی هرچقدر هم از کلمات عاشقانه استفاده کرده باشی باز هم انگار در حال نوشتن یک نامه اداری هستی. چه تفاوتی بین «لطفا با درخواست وام من موافقت فرمایید» و «دلم برای دیدن خنده­‌هایت تنگ شده» وجود دارد وقتی هر دو با یک فونت و یک رنگ و یک شکل نوشته می­‌شوند؟راستش، آن روز که اولین نامه او را دریافت کردم از این که یک نفر دیگر هم مثل من به دنیای نامه‌­ها نگاه می­‌کرد، خنده‌­ام گرفت. نامه را با احتیاط باز کردم. آنقدر دلنشین بود که گویی یک شعر نو بود. و این گونه شروع شده بود:«سلام،امیدوارم از این که بی رخصت، به خود فرصت نوشتن نامه­‌ای برای شما را داده‌­ام، از من دلگیر نشوید.نوشتن برای من آخرین سلاح است. آنگاه که دردها و شادی­‌ها به دنبال دریچه­‌ای برای ظهورند، اما لب­‌خوانی­‌ها پشت ماسک‌­ها از کاربرد می­‌مانند، اشاره­‌ها دشوار می­‌شوند، و چشم‌­ها زبان یکدیگر را نمی­‌خوانند، من می­‌مانم و مداد و کاغذ...و چه خوشحالم که اگرچه موهبت «گفتن و شنیدن» از من دریغ شده، موهبت «خواندن و نوشتن» لحظه‌­ای مرا تنها نگذاشته است.غرض از نوشتن این نامه عرض ادبی بود که اگر مقبول افتد، غم ایام بشوید و اگر مغضوب افتد، صفحه‌­ای دیگر به قصه‌­های پرغصه زندگیم بیافزاید و بر هر دو شکر...»آن روز تا شب ده‌­ها بار پاکت نامه را از کیفم بیرون آوردم، نامه را گشودم، خط به خط و کلمه به کلمه نوشیدم، باز در پاکت گذاشتم و در گوشه کیفم پنهان کردم.مغزم مخزنی از سوال شده بود: منتظر جواب بود؟ نامه‌ای دنباله‌دار بود؟ آیا منتظر بود بر رفتار من با او تاثیری بگذارد؟ تا به حال برای فرد دیگری نیز چنین نامه­‌ای نوشته بود؟ ...آخ که این آخرین سوال، دردناک­‌ترین‌­شان بود و از تصور جواب­­‌های محتملش قلبم تیر می‌­کشید.جواب دادن به آن نامه، به اندازه جواب ندادنش سخت بود. من، روانی قلم او را نداشتم، دستخط زیبای او را هم. اما آتشی در دلم روشن کرده بود که نمی­‌توانستم به هیچ کس جز خودش بگویم.این گونه بود که نامه­‌های ما آغاز شد.چه روزهای شیرینی بود... اشک و لبخندهایمان را با هم قسمت می­‌کردیم و به اشتیاق نامه بعدی روزها را می­‌گذراندیم. و من نمی‌­دانستم آخرین نامه‌­­اش کلبه آمال و آرزوهایم را نابود خواهد کرد...نامه‌ای که این طور تمام شد:«...همه اینها را گفتم که بدانی لحظه‌­ای و حتی کمتر از لحظه‌­ای در پی آزار تو نبوده و نخواهم بود. اما گویی تقدیر ما انسان‌­ها از پیش مشخص شده است. و من از روزی که خانواده‌ام را از دست دادم، باور کردم که نمی‌­شود با تقدیر جنگید.و پس از آن، سرسپرده به تقدیر، تلاش می­‌کنم از هر لحظه­ کوتاهی که اجازه زندگی و شادی دارم، لذت ببرم. و «تو» همان لذت کوتاه من در زندگی بودی...رفتنم به میل خودم نیست. خوب می­دانی. اما ماندنم هم غیرممکن شده است.شاید روزی، جای دیگری از این کره خاکی، در گوشه دنج کافه‌­ای، یکدیگر را ملاقات کردیم. آن روز، همه نامه­‌هایی که از امروز تا آن روز برایت نوشته‌­ام را خواهم آورد. و تا آن روز، تا آن قرار باشکوه:غم زمانه خورم یا فراق یار کشم / به طاقتی که ندارم کدام بار کشمنه قوتی که توانم کناره جستن از او  / نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشمدوست دارتسارا »تمام.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 13:41:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ویتامین یا مُسکّن»، مساله این است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/vitamin-or-pain-killer-bghvnv0lzxdm</link>
                <description>تا به حال به این فکر کردید که محصولی که در حال تولید اون هستید (چه نرم افزاری و چه فیزیکی)، مُسَکّن است یا ویتامین؟!این سوالیه که بعضی از سرمایه‌گذاران از استارتاپ‌ها می‌پرسند. اونها می‌خوان بدونن محصول این استارتاپ (یا ایده‌ای که قراره محصول روش بنا بشه) چه سطحی از نیاز مشتریان رو رفع می‌کنه؟اما جواب درست چیه؟! بذارید منظورم رو از مسکن و ویتامین بیشتر باز کنم:مُسَکن‌ها، نیاز روشنی رو برطرف می‌کنن، درد مشخصی رو تسکین می‌دن، و معمولا بازارهای سنجش‌پذیری دارن. مشتریان مسکن‌ها وقتی بهش نیاز دارند مشتاقانه براش پول پرداخت می‌کنن. ویتامین‌ها لزوما درد مشخصی رو درمان نمی‌کنند. اونها به جای نیازهای کارکردی، نیازهای احساسی کاربران رو برطرف می‌کنن.وقتی هر روز صبح ویتامین می‌خوریم، مطمئن نیستیم که باعث ارتقاء سلامت ما می‌شه، اما با خوردنش حس رضایت می‌کنیم. هرچند اگر نتونیم مشخصا بگیم چقدر در زندگی‌مون تاثیر گذاشته.شما ممکنه چند روز در تعطیلات باشید و فراموش کنید که ویتامین‌تون رو بخورید و اتفاقی هم براتون نمی‌افته. اما اگر وقتی به مُسکن نیاز دارید اون رو نداشته باشید، متحمل درد میشید.پس جواب درست برای سرمایه گذاران، مُسکن است. اما این ماجرا به همین جا ختم نمیشه!بیاید چند تا شرکت بزرگ که مشتریان زیادی دارند رو بررسی کنیم:مثل #فیس‌بوک، #اینستاگرام، #توییتر،...بهشون میاد که محصولات این شرکت ها «ویتامین» باشن. چون کار مهمی نمی‌کنن. بلکه عموما ارتباطات اجتماعی ما رو تقویت می‌کنن. مثلا تا حالا کسی از این که نتونسته اینستاگرامش رو چک کنه از خواب نپریده و بی‌تابی نکرده!اما اتفاقی که در حال رخ دادنه اینه که پارامتر «عادت» هم به این بازی اضافه شده. وقتی «عادت» انجام کاری به وجود میاد، انجام ندادن اون کار باعث کمی درد (یا التهاب) میشه. و انجام اون کار باعث تسکین و ایجاد حس رضایت میشه.در اصل محصولات «عادت ساز» در ابتدای استفاده ویتامین‌هایی هستن که مصرفشون خوبه، اما بعداز مدتی به مسکن‌هایی تبدیل می‌شن که برای کاهش درد مجبوریم ازشون مصرف کنیم. اون درد رو «عادت» (یا به عبارت بی‌رحمانه تر «اعتیاد») ایجاد کرده. در حالی که پیش از این اصلا چنین دردی وجود نداشته.می‌تونید به روزهای قبل از «عادت کردن» به شبکه‌های اجتماعی فکر کنید و روند عادت کردن ما به اونها رو مرور کنید. اونها به آرومی از محصولاتی که «داشتنش خوبه» یا همون «ویتامین‌ها»، به محصولاتی که «باید داشت» یا همان «مسکن‌ها» تبدیل شدند.با این نگاه به محصولاتی که خودتون تولید می‌کنید نگاه کنید. می‌تونید اونها رو به محصولاتی «عادت‌ساز» تبدیل کنید؟پی نوشت۱: از یک منظر، «عادت» و «اعتیاد» تفاوت معناداری با هم دارند. «اعتیاد» معمولا خودتخریب‌گرانه است، و ساختن محصولاتی با هدف ایجاد اعتیاد به استفاده از اونها، به معنای آزار تعمدی مشتری و کاری غیر مسئولانه است. اما «عادت» کارهای رایجی رو شامل میشه که طی روز انجام می‌دید و می‌تونه اثر مثبتی در زندگی یک فرد داشته باشه.پی نوشت ۲: همه محصولات نیاز ندارند که عادت ساز باشند. به این که شما تمایل دارید مشتری به محصول شما عادت کند یا نه، فکر کنید.برداشتی از کتاب «قلاب: چگونه محصولی بسازیم که مخاطب را شبانه روز درگیر کند» نوشته نیرایال.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 10:52:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه خوب حق منه! سهم منه! (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AD%D9%82-%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-xzqkgig4xwzh</link>
                <description>   «تجربه کاربری از نگاه یک مدیرمحصول»توی بخش اول این نوشته، گفتم که میخوام توی این نوشته درددل های «تجربه کاربری» کاربران سایت ها، اپلیکیشن ها و خدمات دهنده ها رو به گوش تمام اعضای تیم تولیدکننده محصولات و خدمات برسونم.و گفتم که کاربر به هر دلیلی که داره از محصول ما استفاده می کنه حق داره که از تجربه خوبی در تمام فرآیند استفاده اش برخوردار بشه. تجربه کاربری یه اتفاق لحظه ای نیست. یک فرآینده که در طی همراهی مشتری با یک سازمان اتفاق می افته و باعث میشه روی میزان استفاده اش و مدت استفاده اش تاثیر بذاره.   برای این که بدونیم چطور تجربه مشتری رو در تمام مدتی که مشتری ماست در حد ایده آل نگه داریم نیاز داریم نقاط تماسی که با مشتری داریم رو لیست کنیم و سعی کنیم همه شون رو به روش خوبی مدیریت کنیم تا یکپارچه نگه داشته بشن. و قرار بود بگیم این نقاط تماس چیا هستند. نقاط تماس مشتری با سازمان:تعداد نقاط تماس سازمان ها بنا به نوع سازمان می تونه متنوع باشه. شما خیلی از این نقاط تماس رو میشناسید و ازشون استفاده کردید. بر این اساس تلاش می کنم از توضیح واضحات بپرهیزم و مختصر و مفید در مورد مهمترین نقاط تماس در سازمان ها مطالبی رو بنویسم.- برند سازمان: در اینجا منظورمون از برند سازمان، هرجاییه که مشتری ممکنه اسم سازمان (یا محصول) ما رو ببینه. باید به این فکر کنیم که مشتری اگر جایی چیزی در مورد برند ما می شنوه روش میشه بگه «من هم مشتری این شرکت هستم؟» اگر چنین چیزی بگه بهش می گن: «ایول! نونت تو روغنه!» یا می گن: «خدا به دادت برسه...» هرجایی از این طیف میتونه نیازمند رسیدگی های خاصی باشه.- کارمندان: کارمندان یه سازمان سفیران اون سازمان هستن. هر کس که با شما همکاری می کنه لازمه حداقل هایی رو در خصوص رفتار و طرز برخوردش با دیگران رعایت کنه. منظورم این نیست که لزوما باید مودب یا خوش لباس باشه (که اگر باشه چه بهتر!!) . شما فرض کنید من کارمند یه بانک باشم، اما پولم رو در بانک دیگه ای سپرده گذاری کنم. و وقتی اطرافیانم بپرسن چرا؟ میگم چون خیلی به بانکی که توش کار می کنم اطمینان ندارم و ممکنه پولم رو بخوره. حالا اون بانک چقدر باید تبلیغ کنه که اثر ضد تبلیغی که من براش کردم رو از بین ببره؟! یا مثلا مشتری با سازمانی تماس می گیره و کارمند پشتیبانی اونقدر باهاش خشن حرف می زنه که طرف دفعه بعد که به مشکل خورد دیگه زنگ نمی زنه، بلکه یه سره توییت می کنه و دودمان شرکت رو بر باد می ده! - وب سایت: وب سایت هم سفیر ما در فضای مجازیه. مشتری ها به وب سایت ما سر می زنن و از طریق اون سعی می کنن با محصول ما صمیمی تر بشن، اطلاعات بیشتری در موردش کسب کنن، بعضا از گواهینامه ها و مجوزها (مثل اینماد) اطمینان حاصل کنن،... اما این که سایت ما یک بخش خوب از تجربه مشتری باشه در هر حالتی انکار ناپذیره. مشتری باید بتونه همه اطلاعات موجود در سایت رو با راحتترین روش ممکن ببینه، طراحی قابل قبولی رو شاهد باشه، لحن مناسبی رو ببینه (مثلا سایت مربوط به بچه ها، سالمندان،...) و ... - شبکه های اجتماعی: خیلی پیش اومده که در مورد شبکه های اجتماعی شرکت ها انتقاد می کنیم، که یا فعال نیستن، یا کم فعالیت می کنن و فقط مثل تقویم تاریخ هر روز میان یه تبریک و تسلیت می نویسن، یا فقط مثل یه ربات هرچیزی که بهشون گفته شده رو پابلیش می کنن یا زیادی صمیمی میشن و از هویت شرکت دور میشن، یا هیچ ری اکشنی نسبت به انتقادات و پیشنهادات انجام نمی دن. مشکل اینه که امروزه بخشی از فرآیند پشتیبانی و دریافت انتقادات و نارضایتی ها از طریق شبکه های اجتماعی انجام میشه و دیگه نمیشه مثل قبل یه آدم صفر کیلومتر رو بنشونی پشت اکانت شبکه های اجتماعی. اگر واقعا تجربه مشتری هامون برامون مهمه، باید به شبکه های اجتماعی مثل یه ابزار خیلی خیلی مهم در ارتباط با مشتری ها نگاه کنیم، براش برنامه ریزی داشته باشیم، استراتژی بچینیم، از مشتری هامون در شبکه های اجتماعی فیدبک بگیریم و محصول مون رو بهبود بدیم. چیزی که این تجربه رو لذت بخش تر می کنه اینه که این کار حتما با لحن و روندی در شان مشتری انجام بشه. - تبلیغات در فضای مجازی (سایت ها، اپلیکیشن ها،...): تبلیغات کلیکی روز به روز در حال فراگیر شدن هستن. این که ما از سایت ها و اپلیکیشنهای دیگه برای تبلیغ استفاده می کنیم، اصلا چیز بدی نیست. اما این که در چه سایتی داریم تبلیغ می ریم واقعا مهمه! به هویت محصول تون نگاه کنید، و سایت های مرتبطی باهاش رو انتخاب کنید. مشتری شما نباید شکه بشه از این که تبلیغتون رو جای بی ربطی می بینه و با خودش بگه اینا دیگه کی ان؟! - تبلیغات رادیو و تلویزیون: مهم نیست که شما با سیاست های صدا و سیما موافقید یا نه. مهم اینه که مخاطبان شما، مخاطب رادیو و تلویزیون هم هستن یا نه. اگر هستن و اگر تبلیغ در این فضاها در برنامه بازاریابی و تبلیغاتتون هست، (و می تونید از پس هزینه های هنگفتش بربیاید!!) این کار رو انجام بدید. اما حتما به زمانی که دارید تبلیغات رو پخش می کنید دقت کنید. مثلا یه بانکی تبریک روز زن رو فقط یک بار و ساعت 1 نصفه شب روی یه فوتبال خارجی زیرنویس کرده بود. واقعا چند تا خانم مثل من اون ساعت دارن فوتبال نگاه می کنن؟ (البته اگر بازی بارسلونا نباشه احتمالا حتی منم بین دو نیمه برم بخوابم).- فضای فیزیکی (دفتر مرکزی، شعب، فروشگاه ها، ...): ممکنه بگید که شما فروشنده یک سرویس آنلاینید و اصلا فضایی که توش هستید برای مشتریان تون اهمیت نداره. اما بیاید از 2 منظر به این موضوع نگاه کنیم: شما به عنوان تولید کننده، باید در فضایی کار کنید که براتون مطلوبیت داشته باشه. و حسی که برای تولید محصول بهش نیاز دارید رو بهتون بده. شما برای مدت کوتاه می تونید توی فضایی کار کنید که نامرتب یا کوچک باشه. اما وقتی که مشکل مادی نداشتید بهتره که هرچه زودتر محل کارتون رو به جایی مرتب و در شان محصول تون تغییر بدید. تصور کنید که می خواید با فرد یا مجموعه ای همکاری کنید و اونها برای مذاکره به محل کار شما میان. حسی که از اون فضا پیدا می کنن روی سرنوشت همکاری تون موثره. اگر مشتریان شما نیاز به مراجعه فیزیکی به محل شما داشتن، هرچقدر اون فضا مرتبتر و حرفه ای تر به نظر برسه بهشون احساس اعتماد بیشتری می ده. قطعا اگر ببینن شرکتی که اونها دارن برای تراکنش های مالی شون بهش اعتماد می کنن، یه زیرپله شلخته و به هم ریخته اس، نگران می شن.- منتشر شده ها (مستند آموزشی، برگه ضمانت، ...): شما هر بیزینسی داشته باشید ممکنه مستنداتی در توضیح، معرفی یا گارانتی محصول تون داشته باشید که ممکنه چاپ شده باشن یا فقط آنلاین باشن. این که مستنداتی که تولید می کنید چه سر و شکلی دارن خیلی مهمه. کاربر لازم داره بتونه با اون مستند ارتباط برقرار کنه و تجربه خوبی از این کار داشته باشه. اگر فونتش بد باشه، صفحه بندی خوبی نداشته باشه، از رنگ یا تصاویر مناسبی استفاده نشده باشه، ... مشتری ها دقت و حوصله کافی برای مطالعه اش رو نخواهند داشت و باعث می شه دانشی که لازمه به مشتری منتقل بشه با مشکل مواجه بشه و نتیجه میشه کلی خرید اشتباه، کلی تماس به پشتیبانی، کلی توییت و پست تلگرامی و اینستاگرامی در مذمت سرویس ما، ... درحالی که فقط اگر ما اهمیت می دادیم که مشتری باید به سادگی با محصول ما آشنا بشه، و اطلاع رو به روشی دلنشین و به یادموندنی دریافت کنه، هیچ کدوم این مشکلات پیش نمیومد.- بسته بندی: شما ممکنه فروشنده محصول آنلاین یا فیزیکی یا ترکیبی از هردو باشید. مثلا دیجی کالا و یا اسنپ محصولات ترکیبی می فروشن. هر کدوم از این بخش ها روی بخش دیگه تاثیر می ذارن. بارها در فضای مجازی تصاویری از خریدهای آنلاین اطرافیانمون دیدیم که اونقدر از بسته بندی محصولی که براشون ارسال شده ذوق کردن که از بسته بندی عکس گرفتن و منتشر کردن مثل یه ربان قشنگ، یه بقچه بامزه، ... . مامان پز یه نمونه خوبی در زمانی بود که من مشتریش بودم. تاثیر این بسته بندی رو توی تکرار خرید دست کم نگیرید. البته قطعا چیزی که داخل این بسته بندی جذاب گذاشته شده هم خیلی مهمه! - تلفن: منظورم از تلفن، 2 بخشه، یکی تلفن گویایی که صدای ضبط شده است و وقتی مشتری تماس میگیره بهش می گه برای ارتباط با بخش های مختلف باید چی کار کنه، و دوم وقتی اپراتور داره با مشتری تلفنی حرف می زنه. تلفن های گویا به سازمان شما شکل رسمی تری می بخشن. اگر می خواید این که سازمانتون خیلی حرفه ای و اداریه رو به مشتری القا کنید از تلفن های گویا استفاده کنید. البته چیزی که مشتری از تلفن گویا می شنوه باید حتما در قالب هویتی باشه که میخواید از سازمان شما در ذهن مشتری بمونه. مثلا میشه بگه : «سلام دوست من، از تماس با شرکت ما متشکریم.» ...یا بگه: «با سلام، شما با شرکت فلان، پیشرو در زمینه تولیدات فلان و فلان تماس گرفته اید...» هر کدوم حس متفاوتی رو به مشتری میده. در مورد کاربری که با تلفن حرف میزنه هم قبلا صحبت کردیم که باید شیوه صحبت کردن اپراتور جوری باشه که مشتری احساس احترام، امنیت و اعتماد بکنه و از تماسی که گرفته پیشمون نشه.- ایمیل: نماینده برند شما در میل باکس مشتری‌هاتون ایمیل های سازمان شما هستند. واضحه که علاقه ای ندارید که نمایندگان تون بلافاصله بعد از رویت راهی سطل زباله بشن! این که متن ایمیل چی باشه، موضوع ایمیل چی باشه، تو چه زمان هایی ارسال بشه، ... خیلی مهمه. خودتون رو جای مشتری بگذارید و فکر کنید واقعا دوست دارید این ایمیل رو چطوری دریافت کنید. حتی ایمیل هایی که برای بازیابی پسورد یا فاکتور خرید ارسال میشه هم خیلی روی تجربه کاربر تاثیر می ذاره. مثلا قبلا اسنپ برای رسید سفر، ایمیلی با اسم « Ride Receipt for SNP-378-479156» می فرستاد! در نگاه اول بیشتر شبیه ایمیل های سرکاری و تبلیغاتی بود که حتما باید پاک بشه. اما الان اینجوری شده: «رسید سفر چهارشنبه شب شما با اسنپ‎» . تفاوتش روی تجربه مشتری رو کاملا میشه حس کرد. - پیامک: همه چیزایی که برای ایمیل گفتیم، برای پیامک هم صادقه. به جز این که زمان ارسال پیامک خیلی مهم تره. هیچ کس دوست نداره نصفه شب وقتی که به زور خوابش برده با صدای اس ام اس «2% تخفیف خرید صندل دست ساز از الان به مدت 1 ساعت» بیدار بشه. (من موبایلم رو هیچ وقت شب ها سایلنت نمی کنم چون ممکنه مشکلی برای خانواده ام پیش اومده باشه و نیاز به کمک داشته باشن. در نتیجه خیلی این موضوع اذیتم می کنه.) اما به هرحال به زمان ارسال، متن ارسال شده و فیدبکی که بعدش می گیرید خیلی دقت کنید. حتی اگر برای مشتریان تون پیامک کد فعال سازی ارسال می کنید، باهاشون دوست هم بشید. واقعا سخت نیست اگر زیر کد بنویسید: «از این که سرویس ما را انتخاب کردید، متشکریم.»- پشتیبانی آنلاین: بعضی از سرویس ها پشتیبانی آنلاین دارن، و خیلی هم پاپ آپ اصرار کننده ای دارن که «اگر مشکل دارید از پشتیبانی آنلاین ما کمک بگیرید» اما پشتیبانی آنلاین شون همیشه آفلاینه! من دوساعت تایپ می کنم، براشون می فرستم، بعد میگه الان کسی برای جوابگویی آنلاین نیست، منتظر بمونید. خب اگر میخواستم منتظر بمونم شاید یه فکر دیگه ای برای حل مشکلم می کردم! جملاتی که پشتیبانی های آنلاین استفاده می کنن هم خیلی روی تجربه مشتری تاثیر می ذاره و حتی از جملاتی که پشت تلفن گفته میشه هم مهم تره. چون نوشته احساس رو منتقل نمی کنه. هرچقدر هم که از اسمایلی های متناسب استفاده کنید بازم ممکنه برداشت غلط اتفاق بیافته و یک تجربه بد برای مشتری ساخته بشه.- رویدادهای برگزار شده (قرعه کشی، اهدای جوایز، جشن ها،...): معمولا سازمان ها هر از چندی برای قرعه کشی یا اهدای جوایز یا مناسبت هایی مثل تولد برندشون جشن می گیرن. این رو به خاطر داشته باشید که این رویدادها نه تنها باید برای کسایی که دعوت شدن یک تجربه خوب و به یادموندنی ایجاد کرده باشه، بلکه برای کسانی که دعوت نبودن هم توجیح پذیر باشه. چون این یه رویداد شخصی توی خونه تون نیست. یه بخشی از عملکرد یه سازمانه. مثلا شما نباید توی مهمونی تولد شرکتت خیلی ول خرجی کنی، اگر هفته پیش تعدادی از کارمندات رو به صورت رسمی تعدیل کردی به دلیل این که نتونستی حقوقشون رو بدی! یا مثلا اگر داری یه بنز جایزه میدی، نباید تو اتاق کارمند فروش این کار رو بکنی. باید شان اون آدم، شان مراسم، شان برندتون و شان محصول تون رو درنظر بگیرید. آدم ها در مورد مراسم، عکس هایی که ازش منتشر میشه، خبرهایی که ازش بیرون میاد، حتی پذیرایی ای که انجام میشه حرف می زنن. باور کنین.شما اگر نقطه تماس دیگه ای میشناسید بگید که به این لیست اضافه کنم.حالا دیگه بار درددل این سالها پای صحبت کاربران نشستن رو زمین گذاشتم و تلاش کردم درددلهاشون در زمینه تجربه هاشون در ارتباط با سازمان ها رو بنویسم. بلکه کم کم شرایط بهتر بشه.لطفا به صدای کاربرانتون گوش کنید.موفق باشید</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 03 Dec 2018 15:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه خوب حق منه! سهم منه! (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AD%D9%82-%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%87-lohxcvih5rlw</link>
                <description> «تجربه کاربری از نگاه یک مدیرمحصول»من مدیر محصول ام و شغلم ارتباط زیادی به طراحی تجربه کاربری (UX) داره. ارتباط این دو حوزه اونقدر زیاد هست که بشه ازش کتاب نوشت. اما چیزی که الان می خوام بنویسم ارتباط بین مدیران محصول و طراحان تجربه کاربری نیست. اصلا با وجود این که موضوع این نوشته در مورد تجربه کاربریه، اما مخاطب عرایض من فقط طراحان تجربه کاربری نیستن. من میخوام درددل های «تجربه کاربری» کاربران سایت ها، اپلیکیشن ها و خدمات دهنده ها  رو به گوش تمام اعضای تیم تولیدکننده محصولات و خدمات برسونم.همه برای یکی! و اون یکی کسی نیست جز مشتریقبل از این که شروع کنم بگم درددل کاربرانی که می خوام به گوش‌تون برسونم چی هست، شاید لازم باشه بگم به من چه ربطی داشت که این کار رو بکنم (در اصل شما رو با دریچه ای که ازش دارم به مساله نگاه می کنم آشنا کنم). باید بگم که مدیر محصول کیه و چی کار می کنه و چطوری به مسائل حوزه کسب و کار نگاه میکنه. و برای این که حرف تکراری نزده باشم خواهش می کنم اگر علاقه دارید در مورد «مدیر محصول» اطلاعات بیشتری داشته باشید به نوشته ام با عنوان «مدیر محصول خوب که بود و چه کرد؟» مراجعه کنید.اما اگر وقت یا علاقه خوندن اون مطلب رو ندارید، به طور خلاصه و ساده اگر مادربزرگم ازم بپرسه که «ساراجان، کارِت چیه؟ واسه چی از کله سحر میری بیرون، شب میای خونه؟» قطعا نمی تونم این لیست بلندبالای وظایف مدیران محصول رو براش بخونم. و حتی اگر بخونم هم چیز زیادی ازش نمی فهمه.برای همین یه جواب خوب براش آماده کردم: «من به عنوان مدیر محصول، وکیل مدافع مشتری داخل شرکت، و وکیل مدافع شرکت پیش مشتری ام. این جمله یعنی من تلاش می کنم خروجی شرکت ما همون چیزی باشه که مشتری دوست داره، و این دوست داشتن مشتری به نفع شرکت باشه و باعث سودآوری شرکت بشه.»فکر کنم کم کم داریم به جملات آشنایی برای طراحان تجربه کاربری می رسیم.«چیزی که مشتری دوست داره» یه جورایی یعنی همون «تجربه کاربری» ای که مشتری از استفاده از محصول یا خدمت ما کسب می کنه. پس: یکی از مهمترین بخش های فعالیت روزانه من، اینه که ببینم مشتری دقیقا چی دوست داره، چرا اینو دوست داره، چقدر دوست داره، تا کی دوست داره، برنامه بعدیش چیه، از محصولات رقبا چیا رو دوست داره. با این سوالا می تونیم یه محصول باحال درست کنیم. بعد از این که اون محصول رو متناسب با نیاز مشتری درست کردیم، مرحله بعدی اینه که چطوری به گوشش برسونیم این چیزی که تو دوست داری رو ما آماده کردیم و می تونی بیای و ازش استفاده کنی. و در آخر ازش فیدبک بگیریم آیا این چیزی که ما درست کردیم همون چیزی بود که می خواستی و یه گپی رو تو زندگیت پر کرده یا نه. این فیدبک رو چطوری باید بگیریم، در چه بازه های زمانی باید فیدبک بگیریم، با چه لحنی ازش بپرسیم که خوشش بیاد به ما کمک کنه که محصولمون رو بالغ تر کنیم. این که شد همه شرکت!! پس بقیه چی کاره ان؟!این همون جاییه که شاید بد نباشه یه کم توضیح بدم. مدیرمحصول به عنوان وکیل مدافع مشتری، فقط چک می کنه که این بخش ها که اکثرشون مسئول مشخصی توی شرکت دارن، کارشون رو در زمان درست انجام بدن، و خروجی کارشون توسط سایر قسمت ها مورد استفاده قرار بگیره.مثلا مدیر محصول خودش تلفن مرکز تماس رو جواب نمی ده. اما در مورد این که مرکز تماس چه تماس هایی می گیره، بیشتر در مورد چه مشکلاتی هستن، پراکندگی شون چه ساعت هایی در روزه، و... با مدیر مرکز تماس (یا مدیر پشتیبانی) حرف می زنه تا از این اطلاعات در جهت بهبود مشکلات محصول استفاده کنه.خب، همه چیزی که لازم بود در مورد مدیریت محصول بگم رو گفتم و وقتشه برگردیم به موضوع بحث خودمون. :) گفتم که میخوام درددل مشتریان رو به گوش تون برسونم. و الان دیگه احتمالا می دونید که این موضوع چرا به من ربط پیدا کرده.یه مشتری، به دلایل مختلفی از یک محصول و یا سرویس استفاده می کنه. احتمال داره برای تسهیل در یک فرآیند خرید باشه، برای تفریح باشه، برای ارتباط با دیگران باشه، برای دریافت اطلاعات باشه، برای نگهداری اطلاعات باشه،...اما کاربر به هر دلیلی که داره از محصول ما استفاده می کنه حق داره که از تجربه خوبی در تمام فرآیند استفاده اش برخوردار بشه. تجربه کاربری یه اتفاق لحظه ای نیست. یک فرآینده که در طی همراهی مشتری با یک سازمان اتفاق می افته و باعث میشه روی میزان استفاده اش و مدت استفاده اش تاثیر بذاره.در همین زمینه مفهومی به اسم مدیریت تجربه مشتری (Customer Experience Management) وجود داره که یک نمای 360 درجه از مشتریان ارائه می کنه. و به این نکته تاکید میشه که تجربه مشتری شامل تمام تعاملاتیه که از طریق انواع مختلف کانال‌های ارتباطی مثل پرتال، تلگرام، تلفن، پیامک، فکس، ایمیل و همچنین شبکه های اجتماعی با مشتریان انجام می شه.مدیریت تجربه مشتری به معنی اینه که به وسیله‌ شناخت خوبی که از مشتری به‌دست میاریم بتونیم سلایق و علایق او رو شناسایی کرده و تجربه‌ای مختص به او آماده کنیم. بدیهیه که پیدا کردن اطلاعاتی که بتونه در این مسیر ما رو کمک کنه، نیازمند رصد کانال‌های ارتباطی و تعاملات او با سازمانه.بخش های مختلفی که این فرآیند رو شکل می ده چه چیزهایی هستن؟- تبلیغات:بیلبوردها، تیزرها، شبکه های اجتماعی، پیامک، تبلیغات کلیکی، تراکت و بروشور، وب سایت محصول، جستجوگرها،...- نصب و راه اندازی و استفاده:آموزش نحوه نصب، اطلاع رسانی هزینه ها و ساید افکت های استفاده از محصول (مثل VAS )، تنظیم و اطلاع رسانی دسترسی های مورد نیاز، آموزش استفاده،...- پشتیبانی:پشتیبانی تلفنی، ایمیلی، آنلاین، حضوری، مرجوع کردن سفارش،...- بخش های جانبی:به روز رسانی محصول، دریافت اطلاعات در خصوص تغییرات، دریافت اطلاعات سایر محصولات مرتبط،...یک مشتری در همه این بخش ها با سازمان ما ارتباط برقرار می کنه و باید این تجربه رو براش لذت بخش کنیم. اما چرا این قدر این موضوع مهمه؟یان مک الیستر، مدیر شرکت خودروسازی فورد معتقد است: «در دهه 1980 کیفیت و در دهه 1990 برند وجه تمایز بود اما در دهه 2000 تجربه مشتری عامل ایجاد تمایز و مزیت رقابتی است.»در آینده، «تکنولوژی» یک موجودیت روتین در اکثر محصولات محسوب میشه و دیگه مزیت رقابتی نیست. چیزی که مزیت رقابتی یک محصول نسبت به رقباش محسوب میشه، تجربه کاربری ایه که استفاده از یک محصول به کاربرهاش میده. در خصوص &quot;تجربه&quot; از دو مفهوم &quot;تجربه کاربری&quot; و &quot;تجربه مشتری&quot; استفاده میشه. که میگه تجربه کاربری تجربه ایه که در حین استفاده از اپلیکیشن یا وب سایت برای مشتری اتفاق میافته، و تجربه مشتری مربوط به کل فرآیند ارتباط مشتری با سازمان ماست. اما چرا ما باید این دو مفهوم رو از هم جدا کنیم؟ اصلا چطور می تونیم به تجربه کاربری توجه کنیم بدون این که به تجربه مشتری توجه کرده باشیم؟ این روزها اونقدر بازار رقابت پیچیده شده و اونقدر طرز فکر مشتری ها به خاطر ابعاد مختلفی که بهش فکر می کنن و ارتباطاتی که (به واسطه گسترش فضای مجازی) با تعداد بسیار زیادی از آدم های دیگه دارن چندگانه و متغیر شده، که دیگه نمی شه یه اپلیکیشن رو محصول دونست. محصول تبدیل شده به کل سازمان. این مساله در حوزه های تجارت الکترونیک به خاطر یکپارچگی ای که داخل یک اپلیکیشن وجود داره، بیشتر هم به چشم میاد. بگذارید مثالی در این زمینه بزنم که حوزه کاری خودم هم هست:فرض کنید من یه مشتری هستم که از یه سرویس تماشای آنلاین ویدئو استفاده می کنم. این سرویس خیلی روی تجربه کاربریش کار شده و تجربه کاربری خوبی به من می ده.اما من وقتی دارم تلویزیون نگاه می کنم یه تبلیغ سکسیستی یا نژاد پرستانه از سرویس تماشای ویدئویی که استفاده می کنم می بینم و دلخور میشم. تا اینجا به نظر می رسه این تجربه مشتریه که خراب شده. و لزوما تجربه کاربری مشکلی پیدا نکرده. اما دفعه بعد که میخوام از اون اپلیکیشن استفاده کنم (البته اگر هنوز یه رقیب دیگه از همین نارضایتی من استفاده نکرده باشه و من رو به سمت محصول خودش نکشیده باشه) دیگه دقتم اومده پایین، یه نارضایتی بی دلیلی پس ذهنمه، حتی همون امکاناتی از نرم افزار که به نظرم خوب و جذاب میومدن، دیگه مسخره به نظر میان و حتی فکر می کنم اینا که روی تبلیغ شون فکر نکردن لابد این دکمه ها رو هم رندم اینجا گذاشتن و براش کار خاصی نکردن! از اینا بدتر، بعضی از امکاناتی که اپلیکیشن داره رو نمی بینم! اصلا متوجه نمی شم که وقتی روی یه دکمه می زنم چه انیمیشن قشنگی داشت، یا مدل نمایش اطلاعات بهتر شده و ... . دیگه نمی تونم با دید مثبت و حتی بی طرف به اپلیکیشن نگاه کنم، کوچکترین مشکلی که در اپلیکیشن می بینم رو در شبکه های مجازی منتشر می کنم و میگم &quot;واقعا ازشون انتظاری بیشتر از این نمی ره، اینا همونایی هستن که...&quot;اینا یعنی شروع یک فاجعه...حالا این فرآیند رو با فرآیند خرید یه محصول دیگه مثل بستنی مقایسه کنید:شما از مغازه بستنی یک برند رو می خرید و فروشنده باهاتون بد رفتار کنه، احتمالا دفعه دیگه از اون مغازه خرید نمی کنید، اما باز هم بستنی اون برند رو می خرید. چون می دونید این فروشگاه ها در صورتی که نمایندگی نباشن، لزومی نداره ارتباطی با هم داشته باشن. اما وقتی شما از یه اپلیکیشن استفاده می کنید میدونید که همه تیم پشتیبانی، فروش، تولید و... با هم تحت یه مدیریت کار می کنن و نارضایتی از یکی شون روی تصمیم گیری شما در ادامه استفاده از اون محصول تاثیر می ذاره. پس وقتی داریم در مورد یه محصول در بازار تجارت الکترونیک حرف می زنیم باید یه کم نگاه سطح بالاتری داشته باشیم.برای این که بدونیم چطور این کار رو انجام بدیم و تجربه مشتری رو در تمام مدتی که مشتری ماست در حد ایده آل نگه داریم نیاز داریم نقاط تماسی که با مشتری داریم رو لیست کنیم و سعی کنیم همه شون رو به روش خوبی مدیریت کنیم تا یکپارچه نگه داشته بشن.برای این که خیلی خسته نشید، توضیح این که نقاط تماس یک سازمان چه چیزهایی هستند و باید به چه نکاتی در موردشون توجه کنیم، در بخش دوم نوشته در این آدرس تقدیمتون شده. لطفا به صدای کاربرانتون گوش کنید.موفق باشید</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 03 Dec 2018 14:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره 10- فوت کوزه گری مذاکره</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-10-%D9%81%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-strpcexpfwkx</link>
                <description>  این نوشته دهمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید. در شب های کودکی دور کرسی می نشستیم و پدربزرگ و مادربزرگ برایمان قصه ­های هزار و یک شب تعریف می­ کردند که در قالب کودکانه­ به ما درس ­های کوچک و بزرگی می­ دادند. قصه هایی که می­ توانست در بزرگترین تصمیمات زندگی­مان، اثرگذار باشد. و اين ما بوديم که تصميم می گرفتيم خودمان را به جای آدم خوب داستان بگذاريم يا آدم بد داستان. عطوفت و صداقت را ياد بگيريم يا مکر و حيله را.قصه­ هايی که در اين سلسله نوشته از مذاکرات تعريف کرديم و يا از گوشه و کنار می شنويد، کم از قصه «شاه و گدا» يا قصه «جنگ رستم و ديو سپيد» ندارند. اين شما هستيد که بايد خود را در اين قصه­ ها تجسم کنيد و رويکرد خود را انتخاب کنيد. اين که از رازهايی که در مورد مذاکره می ­آموزيم چه استفاده ­ای بکنيم را نه من و نه هيچ کس ديگر نمی تواند به شما آموزش بدهد. و اکنون که به پايان این دوره از رازهای مذاکره رسيده ­ايم بايد بزرگترين راز مذاکره يا همان فوت کوزه­ گری مذاکره را با شما در ميان بگذارم و اين راز اين است: «در مذاکره هيچ رازی موفقيت شما را تضمين نمی کند!» اگر با شنيدن اين جمله نااميد شده ايد به شما حق می دهم اما بايد خود را برای مواجهه با اين حقيقت آماده کنيد. اما چرا؟ حتما هرکدام از شما حداقل يک بار فرآيند کنکور را گذرانده ­ايد. ده­ ها کلاس و کتاب کنکور و کنکورهای آزمايشی هستند که به شما تضمين می ­دهند که در رشته دلخواه تان قبول می شويد. اما با وجود همه تمهيداتی که به شما آموزش می دهند و تمرين هایی که می کنيد، کافيست روز کنکور خواب بمانيد، يا سردرد بگيريد، يا سر جلسه فرمول ­ها را فراموش کنيد و يا ... ده ­ها و صدها اتفاق غير مترقبه وجود دارد که می تواند بر روی نتيجه کنکور شما تاثير بگذارد. پس اگر بخواهيم واقع بين باشيم هيچ تضمين 100%ای وجود ندارد. اين خود شما هستيد که تعيين می کنيد چگونه از مهارت ­هايتان استفاده کنيد و يا  چگونه با اتفاقات غيرمترقبه کنار بياييد و آنها را مديريت کنيد.در فرآيند مذاکره هم با وجود همه رازهای گفته شده، اين شما هستيد که پشت ميز جلسه نشسته ­ايد و بايد بتوانيد پيروز از جلسه خارج شود. هرکدام از رازهای گفته شده، رهيافت خوبی براي عبور از يک بحران است، اما هيچ دوره آموزش فنون مذاکره­ ای وجود ندارد که بتواند موفقيت شما را به صورت 100% تضمين کند. در آن جلسه شماييد که بايد بتوانيد بازی را به نفع خود پايان دهيد. پس حالا که فوت کوزه گری را يادگرفته ­ايد، وارد ميدان شويد، از مذاکره نترسيد، به خودتان، توانايی هايتان، دانش­ تان و تيم­ تان اعتماد کنيد و تلاش کنيد مذاکره را با لحاظ کردن شرايط برد-برد به پايان ببريد. و اما آخرين نکته: در انتهای جلسه فراموش نکنيد که در صورت گرفتن هر نتيجه­ ای، از حضور طرف مقابل و زمانی که برای جلسه اختصاص داده است، تشکر کنيد.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 19:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره 9- در جلسات، عقاب درونتان را همراه ببريد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D9%8A%D8%AF-aht6c5jhtdzb</link>
                <description> این نوشته نهمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید. اين روزها مد شده که برای هرکس يک سری موجودات درونی تجسم می کنند. معروف­ترين آنها کودک درون انسان هاست. اما گويا ما سگ درون، گربه درون، خرس درون، کلاغ درون و حتي مورچه درون هم داريم. هرکدام از اين حيوانات به صفتی معروفند که ما برای تجسم آن صفت، از نام حيوان ملقب به آن، بهره می­بريم. اما بدانيد و آگاه باشيد که در اين باغ وحش درون، يک عقاب هم داريم که در جلسات مذاکره مي­ تواند عصای دستمان باشد. و اين مقدمه قصه راز «چشم پرنده» است.قانون چشم پرنده:در صنعت تصوير برداری، به نمایی که از بالا گرفته شود و بدون توجه به جزئيات، به اطلاعات کلی و عمومی اما گسترده نگاه کند، Bird&#x27;s – Eye View يا «نمای چشم پرنده» گفته می ­شود. «نمای چشم پرنده»، به تصاويری اشاره دارد که از ديد پرنده ای که در آسمان پرواز می کند، از زمين گرفته می شود. اين نما نمی تواند به موارد جزئی توجه کند اما گستردگی زيادی دارد.برای بعضی از مذاکرات لازم است هنگامی که بحث به بخش بغرنجی رسيد، کمی تامل کنيد، عقاب درونتان را به پرواز درآوريد و از بالا به کل قضيه، مشکلات و راه حل ­ها نگاه کنيد: همه چيز تحت کنترل است؟ بخشی مغفول نمانده است؟ به سمتی که در برنامه بلند مدت مشخص شده در حرکتيم؟ از فضای بازار غافل نشده ­ايم؟ و ... . عقاب شما بايد بتواند با توجه به اطلاعاتی که قبل از جلسه و در حين جلسه به او داده شده است، بررسی يکپارچه ­ای را انجام دهد و به شما بخش­ های نيازمند به بررسی را اعلام نمايد. اگر اين روش به نظر سخت می ­رسد بايد به شما حق بدهم. بايد به مرور تلاش کنيد که از جوجه عقاب درونتان يک عقاب قدرتمند بسازيد. قانون بده - بستان:راز ديگر مذاکرات، «بده، بستان» است. در صورتی که شما مذاکره کننده قدرتمندی باشيد بايد به نحوی مذاکره کنيد که در آخر جلسه هر دو طرف مذاکره خوشحال از سر ميز بلند شوند. هر کس بايد حس کند به ازای امتيازاتی که داده است، امتيازات ارزشمندی به دست آورده است. برای اين دستاورد، به ازای امتيازاتی که درخواست می کنيد، فوايد يا امتيازاتی که اين کار برای طرف مقابل دارد را يادآور شويد. مثلا: «دريافت 10% از سود ساليانه شما توسط شرکت ما منجر خواهد شد که هيات مديره شرکت ما برای سودآوری شما از هيچ کوششی فروگذار نکنند. چرا که موفقيت شما، موفقيت ما نيز هست.» و يا:«ما برای استفاده از اطلاعات مشتريان شما، به شما امکان استفاده از زيرساخت­های سخت افزاری شرکتمان را می ­دهيم که می ­تواند سرعت سامانه شما را چند برابر کند.» همانطور که می بينيد طريقه جمله بندی به نحوی است که طرف مقابل احساس می ­کند در بده-بستان متعادلی قرار گرفته است و احساس باختن به او دست نمی ­دهد. حواستان باشد که اگر فرد مقابل دادن امتيازات را به هماهنگی با رئيسش موکول کرد، شما هم دادن امتيازات را به زمانی دیگر برای فکر بيشتر موکول کنيد.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 19:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره 8- خودم بلدم تصمیم بگیرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-mzcos3cxi41b</link>
                <description>  این نوشته هشتمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید. در رستوران، به بچه 2-3ساله­ ای که در میز کناری مشغول غذا خوردن بود، نگاه می­ کردم. با زاویه ­ای که قاشق را گرفته بود، تقریبا غذایی برای خوردن داخل قاشق نمی­ ماند و هربار قاشق خالی تا دهانش می ­رفت. اما با پشتکار به فرآیندی که به نظرش شبیه غذا خوردن پدر و مادرش بود ادامه می ­داد و به محض این که مادر اراده می ­کرد که کمکش کند، جیغ گوش خراشی می ­کشید که «خودم بلدم!!».با خودم فکر کردم که احتمالا تمایل انسان به «تصمیم گرفتن» هم از همین سنین آغاز می­ شود. ما در حالت معمول، علاقه داریم تصمیمات زندگی خود را خودمان بگیریم و با تصمیماتی که برایمان گرفته می ­شود مخالفت می ­کنیم. قانون &quot;به جای من فکر کن، اما به جای من تصمیم نگیر&quot; :اما ربط این داستان به رازهای مذاکره، مربوط به رازی می شود به نام «به جای من فکر کن، اما به جای من تصمیم نگیر!». انسان، به جز زمانی که عمدا تمایل دارد که مسئولیت تصمیماتش را به گردن دیگران بیاندازد و از عواقبش شانه خالی کند؛ به تصمیم گرفتن علاقه دارد. این موضوع می ­تواند سرنخ خوبی برای موفقیت شما در مذاکرات باشد. زمانی که در مذاکره پیشنهادتان را ارائه می ­دهید، در اصل از دیدگاه مقابل به قضیه نگاه می­ کنید و راهکارهای موجود را بررسی می ­کنيد. این کار باعث می­ شود دید طرف مقابل به موضوع بحث، بازتر شود. اما بهتر است زمانی که همه اطلاعات مورد نیاز را در اختیار طرف مقابل قرار دادید، تصمیم­ گیری را به خودش واگذار کنید. به احتمال زياد، در صورتی که شما اطلاعات را به درستی انتقال داده باشید، تصمیمی گرفته خواهد شد که بر وفق مراد شما است. علاوه بر اینکه به او این احساس را تلقین کرده ­اید که خودش به این تصمیم مهم و موفقیت ­آمیز دست پیدا کرده است. در مذاکرات با مدیران و سطوح ارشد سازمان­ ها، این روش بسیار راهگشاست. مثلا: «با توجه به تغییراتی که در سطح سیاست­ گذاری سازمان فلان در حال رخ دادن است، امضای این قرارداد می­ تواند در زمان اجرا با چالش ­هایی مواجه شود. در این صورت چه دستور می­ دهید؟» و یا:« رقبای شما در حال فعالیت روی شبکه ­های اجتماعی در سطح وسیع هستند و این بخش می­ تواند کمپین تبلیغاتی شما را هم با جهش خوبی همراه کند. در مورد اضافه کردن این بخش به کمپین تبلیغاتی­ تان، چه نظری دارید؟» عموما اگر تا اینجای جلسه خراب کاری خاصی نکرده باشید، در این بخش نتیجه دلخواه خود را دریافت می کنید. قانون خلاقیت:برای اجرا کردن این روش به راز دیگری به نام «خلاقیت» هم نیاز دارید. بسیاری از تهدیدهایی که در مسیر مذاکره به آنها گرفتار می ­شوید با اندکی خلاقیت تبدیل به فرصت می­ شوند. از روش­ هایی که به پرورش خلاقیت کمک می ­کنند استفاده کنید. خود را به جای شخصیت ­های داستان­ها بگذارید و فکر کنید اگر به جای او در این موقعیت گیر کرده بودید چه می ­کردید؟ از پیشنهادات جدید و متفاوت نترسید و از پیشنهادات خلاقانه زیردستان خود نیز استقبال کنید تا خلاقیت در آنها پرورش یابد.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره 7- روی خوش، حال خوب، مذاکره موفق</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-tgmqs3zgrcl0</link>
                <description>    این نوشته هفتمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید. «راستش ما برای فلان شرکت همین راهکار را پیشنهاد دادیم. در ابتدا مدیرعامل محترمشان با توجه به پیچیدگی ­هایی که در اجرای طرح وجود داشت، نگران بودند. جالبه که الان 1 سال از اتمام پروژه می­گذره و نتیجه رو بسیار بهتر از چیزی که ما برآورد کرده بودیم ارزیابی می ­کنند. احتمالا آقای فلانی که مدیر این پروژه در اون شرکت بودن بتونن تجربیاتشون رو با شما در میان بگذارن.» به این فکر کنید که در یک جلسه فروش، می ­توانید چنین داستانی برای طرف مقابل خود تعریف کنید؟ اگر می­ توانید باید به شما تبریک بگویم، چون یکی از رازهای مهم مذاکره را می­دانید، قانون «تجربیات موفق».قانون تجربیات موفق:مشخص است که برای این که بتوانید از این راز استفاده کنید باید اولا تجربه موفقی داشته باشید، ثانیا در زمان درست و برای فرد مرتبطی این تجربه را تعریف کنید. برخی از افرادی که از این روش استفاده نمی­ کنند، تصور می ­کنند کاری که انجام می­ دهند بسیار معمولی است، پس نیازی به تعریف کردن تجربیات گذشته نیست. گاهی نیز از تجربیات گذشته بسیار ساده و تیتروار عبور می ­کنند.این واقعیت را بپذیرید که در بعضی از مذاکرات، پیشنهاداتی که قبلا عینیت یافته­ اند، شانس پذیرش بیشتری دارند. البته این موضوع همیشگی نیست و شرکت ­هایی هم هستند که برای رویکردهای جدید هزینه می ­کنند. پس اگر تجربه موفقی در زمینه موضوع مذاکره دارید، به صورت خلاصه و با رعایت محرمانگی اطلاعات مشتریتان، آنها را مطرح کنید. به این دقت کنید که تمام وقت جلسه را صرف داستان­گویی نکنید. در حد چند جمله می ­تواند کافی باشد. در صورتی که طرف مقابل علاقه داشت اطلاعات بیشتری در آن زمینه داشته باشد، از شما سوال خواهد کرد.قانون تمجید:راز دیگری که به آن می ­پردازیم، «قانون تمجید» است. انسان ها به نحوی آفریده شده­ اند که از تمجید و تحسین سجایای اخلاقی و یا دانش، هوش، ذکاوت، و یا آینده ­نگری شان، مشعوف می­ شوند و بسیاری از گاردهایی را که بدون دلیل خاصی نسبت به طرف مقابل داشتند، رها می­ کنند. اگر در جلسه با مستندات زیبایی روبرو شدید، اگر طرف مقابل دقیقا سر وقت در جلسه حاضر شد، اگر محاسبات پیچیده­ ای را به صورت ذهنی انجام داد، اگر صورت جلسه را با خط قشنگی امضا کرد، اگر نکته مغفول مانده­ ای را یادآوری کرد که کمکی به پیشرفت مذاکره می­ کند، و در بسیاری حالات دیگر از این دست، خوشحالی خود را به زبان بیاورید و به طرف مقابل­تان حس خوب «تحسین شدن» را بدهید. البته در این زمینه مرز چاپلوسی و تحسین واقعی را حفظ کنید. اخلاق از مرزهایی است که اگر از آنها عبور کنید به سختی می توان به مسیر عادی بازگشت.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:48:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره 6- لیوان آب روی میز جلسه، تزئینی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-6-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%B2%D8%A6%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xyeqtqhayult</link>
                <description>  این نوشته ششمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید. درب اتاق جلسات بسته است، اما مانع از صداهایی نمی­ شود که به بیرون از اتاق راه می ­یابد. کارمندان پشت در اتاق، پچ پچ می­ کنند و به نظر می ­رسد اوضاع لحظه به لحظه بغرنج ­تر می ­شود. و در داخل اتاق جلسات، قضیه به سادگی قابل حل می­ بود اگر تصور نمی­ کردیم که «لیوان آب روی میز جلسه، تزئینی است!» و از آن استفاده می ­کردیم.قانون لیوان آب:گاهی اوقات عواقبی که تصمیمات ما برایمان یا سازمان متبوعمان به همراه دارد، سبب می­ شود با صحبت ­ها و پیشنهاداتی که طرف مقابل ارائه می­ دهد تحملمان تمام شود و ... . اما اغلب اوقات وقتی دوباره به آن شرایط فکر می­ کنیم، با خود می­ گوییم کاش خشمم را کنترل کرده بودم و تلاش می­ کردم راه حل درست را پیدا کنم. راز ساده و مهم «قانون لیوان آب» دقیقا مربوط به همین لحظات است. این راز هرچند مانند آب خوردن ساده است، اما موفق شدن در آن ماه­ ها و حتی سال ها تمرین نیاز دارد. (همین جا یادآور شویم که «عصبانی شدن» به خودی خود یک استراتژی است، که به زودی در مورد آن با هم صحبت می­ کنیم، اما ابتدا لازم است یاد بگیریم خشم خود را کنترل کنیم، و بعد در زمان لازم و به صورت مدیریت شده آن را بروز دهیم. پس برای عصبانی شدن عجله نکنید.) یکی از کمک ­هایی که نوشیدن آب به بدن شما می­ کند، کاهش هورمون کورتیزول است که منجر به تولید استرس در بدن می ­شود. اجازه دهید در طی جلسه بدنتان در تعادل کامل قرار داشته باشد تا بتواند تا انتهای جلسه با شما همراهی مناسبی داشته باشد. پس در صورتی که احساس کردید عصبانیت ممکن است بر رفتارهای شما تاثیر بگذارد، آب بنوشید.قانون پذیرش اشتباهات:اگر تا این جای کار با «رازهای مذاکره» همراه بوده باشید، متوجه شده ­اید که در مرحله میانی مذاکره یعنی «تعاملات» قرار داریم. یک لیوان آب می­ نوشیم و به سراغ راز «قانون پذیرش اشتباهات» می ­رویم. گاهی در جلسه متوجه می­ شویم اشتباه می­ کردیم. اشتباه کردن بخشی از ذات بشر است. البته بهتر آن است که همواره در مورد جوانب مختلف مواضع خود به اندازه کافی فکر کرده باشید و نیاز به عقب­ نشینی نداشته باشید، اما در صورت لزوم، اشتباه محاسباتی و یا استراتژیک خود را بپذیرید و خود را بیش از اندازه سرزنش نکنید. شما می­ توانید کاملا قوی و محکم بگویید: «با توجه به نکته ­ای که گفتید نظر من تغییر کرد و حرف شما را می­ پذیرم». به همین سادگی. این که تحت هیچ شرایطی (حتی وقتی متوجه شدید که اشتباه می­کنید) از مواضع خود پایین نیایید، اتفاق خوشایندی نیست. ناگفته پیداست که همیشه منطقی بودن بهتر از یک دنده و لجباز بودن است.در مذاکرات همیشه به یاد داشته باشید که شما نیاز دارید از این مذاکره موفق بیرون بیایید. اما پیش از آن باید موفقیت را به درستی برای خود معنی کنید.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره 5- خشت اول را کج نذار برادر من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-5-%D8%AE%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AC-%D9%86%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-iwoo91b4ok7d</link>
                <description>   این نوشته پنجمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید. «راستش قرار بود قرارداد پروژه امضا کنیم، به جاش ماشین معامله کردیم.»؛ «اولش رفته بودیم که کدورت ها برطرف بشه، اما یه دفعه کار به فحش و ناسزا رسید.»؛ «می خواستم در مورد اضافه شدن حقوقم صحبت کنم، اما ... نشد!»؛ اینها اتفاقات عجیب ولی واقعی در مذاکرات ما هستند. گاهی برای موضوعی وارد جلسه می شویم، اما ناگهان ورق برمی گردد، بازی عوض می شود و می­ بینیم فرصت از دست رفته. برای مدیریت همین فرصت هاست که لازم است در ورود به بحث، قوانین «لنگر»، «قیف» و «لبخند» را رعایت کنیم (در این آدرس آنها را توضیح داده ایم).قانون پاک سازی: راز دیگری که در ورود به بحث باید به آن توجه کنیم، «قانون پاک سازی» است. گاهی پیش از شروع مذاکره، در فضای مذاکره مشکلاتی وجود دارد که نیاز دارید برای پیشبرد مذاکره از شر آنها خلاص شوید پس ابتدا باید آنها را پاک سازی کنید. در این راه، با رعایت اخلاق حرفه­ ای مشکلات را به گردن بخش­ ها یا شرایطی بیاندازید که اکنون رفع شده ­اند. این کار به شدت نکته سنجانه و نیازمند فکر کردن است. به عنوان مثال بگوييد: «استراتژی ­های سازمان ما در گذشته، امکان این نوع تعامل را با پیمانکاران نمی­ داد که خوشبختانه اکنون این مشکل برطرف شده است»، یا «شاید همکاران من متوجه حسن نیت شما نشده بودند، وگرنه این قرارداد جذاب و مورد توجه شرکت ماست»، و یا «نوساناتی که قیمت ارز داشت باعث پیچیده شدن شرایط برای ما شده بود و اکنون ثبات قیمت آن پیچیدگی ­ها را برطرف کرده است». قانون پاک سازی به شما قدرت شروع مجدد برای رسیدن به نتیجه دلخواه می دهد.قانون صراحت:«قانون صراحت» هم از رازهایی است که باید از آغاز مذاکره مد نظر قرار دهید. بدین معنا که در مورد مسائلی که اصلا امکان مذاکره در مورد آنها وجود ندارد، کاملا صریح و بی پرده اظهار نظر کنید. این مسائل می تواند اخلاق حرفه ای، قوانین و مقررات سازمان متبوعتان و یا مسائل مالی باشد. صریحا بگویید : «این موضوع از موارد قابل بحث خارج است، بهتر است به راه حل های دیگر فکر کنیم.» در این شرایط رودروایستی داشتن، فقط اوضاع را بدتر می کند. خشت اول گر نهد مذاکره کننده کج، نتیجه دلخواه حاصل نخواهد شد. البته سخت گیری بیش از اندازه در مورد مواردی که واقعا اهمیت ندارد، شما را غیرقابل مذاکره جلوه می دهد و از امکان موفقیت شما کم می کند.کم گوی و گزیده گوی چون در:گفتیم که لازم است ابتدای بحث لنگر خود را گیر بیاندازید. اما بعد از آن سعی کنید «بیشتر گوش دهید، و کمتر حرف بزنید».این رازی دیگر از مذاکره است.اجازه دهید طرف مقابل تمام برنامه های و ایده آل های خود را توضیح دهد و شما با سعه صدر مناسبترین راه حل برد-برد را انتخاب کنید.*کم کم به بخش میانی مذاکره یعنی «تعاملات» وارد می شویم. </description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره4- مشت اول صد تومان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%874-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B5%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-qxxvw4owrvkz</link>
                <description>  این نوشته چهارمین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید.  هر جلسه مذاكره‌ 3 بخش اصلی دارد؛ «بخش ورود به بحث، بخش تعاملات و بخش نتیجه­ گیری.» اينجا به بخش ورود به بحث می پردازيم.قانون لنگر مهمترین راز در ورود به بحث،«قانون لنگر» است. یا همان اصطلاح «مشت اول صد تومان». بدین معنا که برای ورود به بحث پیش قدم شوید و چیزی بگویید که طرف مقابل را برای ادامه جلسه مشتاق کند. با این روش لنگر خود را در ذهن او انداخته اید و ساده­ تر می توانید جهت مذاکره را به سمتی که دوست دارید تغییر دهید. تصور کنید در جلسه­ ای با سرمایه گذاری هستید که قرار است روی پروژه شما سرمایه ­گذاری کند. مشت اول می­ تواند این باشد: «ما هفته گذشته روزهای شلوغی داشتیم، احتمالا از اخبار شنیده باشید که در مسابقات ملی هفته گذشته مقام نخست را کسب کردیم.» یا « توجه شما به کسب وکار ما به عنوان یکی از 3 کسب وکار پیشرو در این حوزه، نشانه دقت و ذکاوت شما و اعتمادی است که به کسب و کارهای نوپا دارید.» با چنین جملاتی که بیشتر شبیه خوش و بش کردن­ های ابتدای جلسات است، توانسته ­اید توجه طرف مقابل را به خود جلب کنید و لنگر خود را بیاندازید.قانون قیف  راز دوم در ورود به بحث، «قانون قیف» است. برای ورود به بحث، یا قیف مباحث را به صورت معمول استفاده کنید، یا برعکس، اما نه هردو به صورت همزمان! منظور این است که یا از موارد کم­ اهمیت شروع کنید و کم کم به موارد مهم برسید (با این روش گارد طرف مقابل به تدریج شکسته می ­شود). یا از موارد بسیار مهم شروع کنید و موارد کم اهمیت را در انتهای جلسه مطرح کنید. این­که از کدام روش استفاده می­کنید بسته به جایگاه (سمت سازمانی) شما و طرف مقابل می­ تواند تغییر کند، اما این که موارد کوچک و بزرگ را بدون ترتیب و به صورت درهم­ ریخته مطرح کنید از اشتباه رایج است. قانون لبخند آخرین راز این بخش، «قانون لبخند» است. روی گشاده، و ظاهر خندان می­ تواند استراتژی شما را تا لحظه اجرا مخفی نگه دارد. ضمن این که تنش ­های احتمالی که طرف مقابل به جلسه وارد می ­کند را هم خنثی می­کند. البته مرز خوش­رویی با شوخی­های نابجا و رفتار ناصحیح واضح است و نیاز به توضیح ندارد.**چند نكته:1- مذاکره در سطوح مختلف می­ تواند انجام شود. مهم نیست عرصه کار شما تجارت، سیاست، یا آموزش است. برای موفقیت،باید مذاکره کننده خوبی باشید.2- تنها در صورت لزوم وارد جلسه مذاکره شوید. مطمئن شوید راهکار بهتر، سریعتر و کم­ هزینه­ تری وجود ندارد. نامه نگاری و یا تماس تلفنی از معمولترین راهکارهای جایگزین هستند.3- قبل از جلسه، شرایط طرف مقابل را درک کنید، عناصر برهم ­زننده تمرکز را از خود دور کنید، شرایط جامعه و کسب و کار را بررسی کنید، به زبان بدن آشنا شوید، و سعی کنید اتفاقات داخل جلسه را پیش­ بینی کنید. ضمن اینکه با اطلاعات کامل و صحیح وارد جلسه مذاکره شوید.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره3- ویژگی های یک مذاکره کننده خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%873-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-rdpu1isxqy2u</link>
                <description>  این نوشته سومین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید.   در دنیای آدم بزرگ ­ها، تعداد چیزهایی که از اول ساده، دلنشین و دوست داشتنی هستند و تا آخر هم همینطور می­ مانند، زیاد نیست. معمولا ما درد و سختی می­ کشیم، تلاش می ­کنیم و چیزهای دوست داشتی برای خودمان دست و پا می ­کنیم. مذاکره هم از این قاعده مستثنی نیست. برای اینکه مذاکره کننده خوبی باشیم باید چندین ویژگی رفتاری داشته باشیم. البته ما در مورد مذاکرات مربوط به کسب وکارهای سازمانی حرف می ­زنیم، بدین معنی که مذاکره کودک فال فروش برای خرید فال یا مذاکره فرزندی برای بیشتر شدن پول تو جیبی­اش، از اکثر این قواعد پیروی نمی­ کند.ویژگی های مذاکره کننده خوب:1- اصلی ترین ویژگی یک مذاکره کننده خوب،«درک شرایط طرف مقابل» است. شما هرچقدر از درک بیشتری نسبت که وضعیت طرف مقابل، مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم می کند، افرادی که به او فشار می­آورند، ویژگی­ های شخصیتی او، و مواردی از این قبیل داشته باشید، می­توانید مذاکره را بهتر مدیریت کنید. 2- «آراستگی» هم از شروط موفقیت است. البته منظور این نیست که «همین لباس زیبا نشان آدمیت است». آراستگی به معنای تمیز و مرتب بودن ظاهر فرد است و نشان دهنده اهمیتی است که شما برای طرف مقابل و موضوع بحث قائل شده اید.البته ممکن است لازم باشد در جلسه­ ای به هدف خاصی نا آراسته رفت. مثلا جلسه ای که می­ خواهید ناراحتی و عدم تمایل خود را نسبت به موضوعی نشان دهید.3- «تمرکز» ویژگی دیگری است که در موفقیت مذاکره تاثیر می­ گذارد. مواردی مانند بی­ خوابی، گرسنگی، دردهای جسمانی و یا مشکلات شخصی می تواند تمرکز شما را کم کند و نتوانید در جای مناسب واکنش مناسب را نشان دهید.4- تا قبل از شروع جلسه، «بررسی شرایط اجتماعی» را در دستور کار خود قرار دهید. اگر اتفاقی در کسب و کارتان یا در سطح ملی افتاده است که ممکن است مذاکره شما را تحت تاثیر قرار دهد لازم است به دقت به آن فکر کنید.5- به ویژگی­ های «زبان بدن» آگاه شوید. استفاده کردن از لحن مشتاقانه، باز کردن دست‌ها از یکدیگر، حفظ ارتباط چشمی، و متمایل کردن بدن به سمت فردی که دارد صحبت می‌کند، همگی از مثال‌های زبان بدن مثبت به شمار می‌روند. آنها را مطالعه کنید و با خود تمرین کنید.6- سعی کنید اتفاقات جلسه را «پیش بینی»کنید. بدترین حالات و بهترین حالات را تصور کنید تا در هیچ حالتی هیجانی، شگفت زده و یا عصبانی نشوید.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره2- آیا موضوعی برای مذاکره وجود دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%872-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-uozgjo9dvtov</link>
                <description>این نوشته دومین نوشته از سلسله نوشته هایی در خصوص مذاکره است. برای دسترسی به لیست آنها از این لینک کمک بگیرید.یک روز صبح با خیال راحت پشت میز کار خود نشسته اید و درحین خوردن چای تازه دم و مطالعه آخرین اخبار ایران و جهان هستید که مدیرتان وارد می شود و دستور می ­دهد پروژه ای تا آخر وقت کاری تعیین تکلیف شود. مدیر به شدت عصبانی است، حتی بیشتر از عصبانی! شرکتی 3 ماه است که عقد قراردادی را به تعویق انداخته و مشکلات زیادی در برنامه­ ریزی ­های شرکت ایجاد کرده است. فردا جلسه هیات مدیره است و باید توضیح شفافی در مورد این پروژه ارائه شود. موضوعاتی از این دست، دو ویژگی عمده دارند. اول آنکه نیاز به سرعت در پاسخگویی دارند و فاصله بین رفت و برگشت نامه موجب از دست رفتن زمان می ­شود. دوم آنکه نیاز به تعامل و سبک سنگین کردن­های سریع جهت یافتن راهکار میانی داریم که از «سیخ و کباب» به صورت همزمان مراقبت کند. پس زمان، زمان مذاکره است! به تناسب شرایط ممکن است این مذاکره حضوری، تلفنی و یا ویدئویی برگزار شود. در سازمان­ های بزرگ (چه دولتی و چه خصوصی)، عده ای «جلسه دوست» اند. آنها را در این بخش به حال خود رها می­ کنیم و به سراغ افرادی می ­رویم که فقط در صورت لزوم و برای «منافع کسب و کار» در جلسه­ ای حاضر می­ شوند. هر جلسه حضوری، به طور میانگین 3 برابر مدت جلسه، ضرب در تعداد نفرات حاضر در جلسه، ضرب در حقوق ساعتی این افراد، به یک سازمان هزینه تحمیل می­ کند. 3 برابرشدن هزینه مربوط به مدت زمان رفت و برگشت به محل جلسه، هزینه حمل و نقل، هزینه فضا، نیروی خدماتی و هزینه زمانی است که صرف می ­شود تا از نظر فکری به کاری که قبل از جلسه می­ کردید، مسلط شوید. جلسه ­ها را در صورتی برنامه ­ریزی کنید که:1- نمی ­توانید منتظر نامه ­نگاری بمانید.2- با توجه به سوابق قبلی می­ دانید که نمی­ توانید از نامه نتیجه مورد نظر خود را بگیرید یا نامه­ های متعددی در این رابطه بی ­پاسخ مانده است.3- امکان مذاکره تلفنی به دلیل موقعیت شغلی یا فرهنگ سازمانی وجود ندارد.4- راه حل قطعی ­ای وجود ندارد و نیاز است همفکری دوطرف مذاکره، مواجهه با شرایط موجود را تسهیل کند و راهکار بینابینی پیدا شود.5- و از همه مهمتر، خودتان بدانید در پایان جلسه دوست دارید چه دستاوردی داشته باشید. **به دستور مدیر عزیز و تعیین تکلیف پروژه تا آخر روز برگردیم.  ابتدا آخرین وضعیت پروژه، مستندات مربوطه، مدت زمانی که از آخرین تعامل گذشته است، افراد درگیر در دوطرف و افرادی که حضورشان می­ تواند به موفقیت مذاکره کمک کند، مشکلاتی که در مسیر پروژه وجود داشت، و حالت­ هایی که در صورت رخدادن می ­توان به موفقیت در مذاکره امیدوار بود را لیست کنید. ضمن این که حدود اختیاراتی که برای به نتیجه رسیدن پروژه نیاز دارید را نیز با مدیرتان چک کنید. اکنون زمان عمل است. در بخش بعد در مورد آماده شدن برای یک مذاکره موفق صحبت خواهیم کرد.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای مذاکره1- چگونه مار را از لانه اش بیرون بياوريم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Flirticia/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%871-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%8A%D9%85-u00vzlp3jtmj</link>
                <description> مذاکره، همان کاری که سهل ممتنع است.  اکثر ما فرد یا افرادی را می ­شناسیم که در توضیح خصوصیت اخلاقی‌شان می­ گوییم: «طرف با زبونش مار رو از لونه­ اش بیرون میاره!» این افراد کسانی هستند که می­ توانند با مهارتی که در مذاکره دارند، طرف مقابل مذاکره را به هر صراطی مستقیم کنند. افرادی که حتی گاهی می­ ترسیم با آنها به صحبت بنشینیم که مبادا ناغافل به کاری عجیب مجابمان کنند.  زبان چرب و نرم، روی خندان، صبر و حوصله و بازی با کلمات از ویژگی ­های بارز این افراد است. کسب و کارهایی مثل فروش ملک، فروش خودرو، بازرگانی و واسطه گری از کسب و کارهایی است که با این ویژگی­ ها بسیار سرو کار دارند.اما این کسب و کارها فقط یک روی سکه مذاکره هستند. سياست آوردگاه اصلی مذاكره كنندگان است. همانجا كه در چند سال اخير، خبرهای بسياری در مورد مذاكره و برجام و ... شنيديم. مذاكراتی كه هنوز بحث در مورد آن و نتايج‌اش ادامه دارد. تكنولوژی هم يكی از عرصه های مهم است كه به شدت نيازمند مذاكره برای فروش محصولات جديد است. از مذاکره کنندگان اسطوره ای معاصر استیو جابز را به واسطه توان مذاکره­اش نام می برند. كسی كه دنیا را به استفاده از محصولات عجیب و متفاوت اپل مجاب کرد. تاريخ نشان می دهد كه بسیاری از تغییرات جهان با همین توان مذاکره شکل گرفته است، بسیاری از اتحادهای استراتژیک بین کسب و کارها بر اساس توانایی قانع کردن افراد مذاکره کننده به نتیجه رسیده است. به عنوان مثال، شاید اگر افرادی که مدیران مایکروسافت و لینکدین بودند توان مذاکره و چانه زنی نداشتند، هیچ وقت اتحاد بزرگ آنها شکل نمی گرفت يا همكاری های بزرگ بين المللی كه صنعت و تجارت دنيا را پيش برده اند، وجود خارجی پيدا نمی كردند.اما این مهارت چگونه به وجود می آید؟مهارت مذاکره ذاتی است یا اکتسابی؟چگونه می توان از مهارت مذاکره بهترین استفاده را کرد و بهترین خروجی ها را انتظار کشید؟با آدم های دشوار چگونه مذاکره کنیم؟ از کجا شروع کنیم و با چه روش هایی پیشرفت کنیم؟ چه وقت متوجه شویم که دیگر امیدی به پیروزی در مذاکره نیست و با چه استراتژی هایی شکست را قبول کنیم؟ این سوالات و بسیاری سوالات دیگر از این دست، از مباحثی است که در سلسله یادداشت هایی با نام «رازهای مذاکره» به آنها خواهيم پرداخت.این رازها عبارتند از:رازهای مذاکره 2- آیا موضوعی برای مذاکره وجود دارد؟رازهای مذاکره 3- ویژگی های یک مذاکره کننده خوبرازهای مذاکره 4- مشت اول صد تومانرازهای مذاکره 5- خشت اول را کج نذار برادر من!رازهای مذاکره 6- لیوان آب روی میز جلسه، تزئینی نیست.رازهای مذاکره 7- روی خوش، حال خوب، مذاکره موفقرازهای مذاکره 8- خودم بلدم تصمیم بگیرم.رازهای مذاکره 9- در جلسات، عقاب درون تان را همراه ببرید.رازهای مذاکره 10- فوت کوزه گری مذاکره</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مدیر محصول خوب» که بود و چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/product-management/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-m4cwbm9gkilj</link>
                <description>یا چگونگی اندازه گیری عملکرد مدیر محصولمدیرمحصول کسی است که پیچیدگی های تولید محصول را آنقدر ساده می کند که قابل پیاده سازی باشند.در بعضی از شرکت ها، نقش­ هایی وجود دارد که کسی نمی­ داند چرا به وجود آمده اند، چه وظایفی دارند، چرا باید بقیه همکاران به سوالات آنها جواب بدهند و چطور معلوم می ­شود افرادی که در این نقش‌ها هستند کار خود را خوب انجام می دهند؟ یکی از نقش هایی که بیش از 80% کارمندان شرکت­ ها جواب اکثر سوالات بالا را در موردش نمی دانند مدیر محصول است.شاید باورش سخت باشد اما بارها و بارها دیده ام که حتی شخصی که مدیر محصول را استخدام کرده است نیز در مورد وظایف، اختیارات، مهارت های مورد نیاز، مسئولیت ها و شاخصه های عملکرد مدیر محصول اطلاعات دقیقی ندارد. در اصل آنها مدیر محصول را استخدام می کنند تنها به این دلیل که وقتی با مشاوران و یا سایر همکاران خود مشغول درددل بوده اند، جواب شنیده اند که «تو باید یه مدیر محصول داشته باشی. همه این مشکلات با بودن اون حل میشه و خودت می تونی به کارایی که دوست داری برسی.»به عنوان کسی که سال‌ها مدیر محصول بوده ام واقعا خوشحالم که در مورد مدیرمحصول ها چنین طرز تفکری وجود دارد و او را حلال همه مشکلات می‌دانند. البته به خاطر همان تجربه نسبتا طولانی، این خوشحالی دوام زیادی ندارد. چون به دلیل همین طرز فکر است که وقتی کارمان را به عنوان مدیر محصول شروع می­ کنیم در عین این که مدیرعامل انتظار دارد معجزه کنیم، اجازه هیچ تغییری هم نمی ­دهد. چرا؟ چون تغییر دادن و تغییر کردن سخت است! به همین سادگی. و از همه بدتر این که مدیری که مدیرمحصول را استخدام کرده است نمی­ داند این نقش جدیدی که در چارت سازمانی­ اش فرو کرده را چطور باید ارزیابی کند؟ چطور باید متوجه شود او ارزش ماندن در این شرکت و دریافت حقوق نه چندان کم­ اش را دارد یا خیر. (اگر بخواهیم صادق باشیم مدیران محصول خبره لیاقت دریافت حقوق بالا را دارند. به هرحال مدیریت کردن این همه پیچیدگی، باید ارزشش را داشته باشد. کمی جلوتر در مورد وظایف متعدد آنها صحبت خواهیم کرد.)مطالبی که در مورد مدیریت محصول وجود دارد تا حدودی به این سوالات جواب داده اند. اما با بررسی ای که انجام دادم، نیاز به تولید مطالب و راهکارهای کاربردی برای تعیین KPI در حوزه مدیریت محصول همچنان احساس می شد. اما برای این که بتوانیم به بررسی چگونگی اندازه گیری عملکرد مدیر محصول بپردازیم، نیاز داریم کمی در مورد نقش او در شرکت ها صحبت کنیم. تا وقتی ندانیم از او چه انتظاری وجود دارد نمی توانیم او را ارزیابی کنیم.ریان واندر مروه (Rian Van Der Merwe) از زبان مارک اندرسن (Mark Anderson) در کتاب خود مدیر محصول را این چنین تعریف می‌کند:«میزان رضایت یک کاربر یا مشتری از محصول معیار خوبی برای اندازه گیری کیفیت محصول است. استفاده از محصول چقدر ساده است؟ چقدر امکانات دارد؟ سرعتش چقدر است؟ چند خطا دارد؟ همه این عوامل تعیین‌کننده کیفیت محصول هستند. همچنین تنها چیزی که در یک استارتاپ اهمیت دارد رسیدن به تناسب محصول/بازار است. تناسب محصول/بازار یعنی با محصولی رضایت‌بخش، در بازار خوبی باشید. و رسیدن به این تناسب، تنها وظیفه یک مدیر محصول است.»اگر این تعریف کمی پیچیده به نظر می رسد، به عنوان تعریف ساده ای از شغل مدیر محصول می توان گفت:«هماهنگ کردن تیم های درگیر در فرآیند تولید محصول برای رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده محصول (سرعت، دقت، سهولت،...) به طوری که قابل استفاده برای تعداد نفرات و دفعات متعدد باشد.»پس از مدیر محصول انتظار داریم وظایف زیر را انجام دهد:1- تهیه نقشه راه محصول: برای این که بدانیم اهداف محصولی که مدیریتش را برعهده گرفته است را به خوبی برآورده کرده است، باید نقشه راه محصول را تدوین کرده و به تایید سایر ذینفعان (مدیرعامل، مدیر بازاریابی، مدیرفنی، سهامداران، مدیر فروش،...) شرکت رسانده باشد. یافتن نیازمندی­های ذینفعان از روش­های مختلفی انجام می­شود و در کنار هم تدوین و اولویت بندی می­شود.2- انتقال اطلاعات تکنیکی لازم در رابطه با محصول به تیم فروش به نحوی که بتواند محصول را به فروش برساند، برای مثال مستندات چاپ شده و الکترونیکی، آموزش محصول، ...3- تحقیق و ارزیابی تمایلات مشتریان نسبت به محصولات فعلی و محصولات جدید.4- شرکت در تهیه برنامه بازاریابی سالانه و کنترل تبلیغات، فعالیت­های پروموشن و کمک به واحد فروش.5- ایجاد بیشترین میزان تعامل و هم­پوشانی میان محصول و مشتری. (او باید تیم محصول را به شکلی رهبری کند که محصول به نقطه تطبیق بازار - محصول (Product/Market Fit) برسد.)6- انجام آزمون پذیرش (Acceptance Test)7- نقطه تقاطع کسب و کار، طراحی و فناوری به طوری که کمترین اصطکاک و بیشترین کارایی را به دست بدهد.8- کاهش زمان رسیدن به اهداف محصول‌ با بهبود فرآیندهای تولید و حذف اتلاف ها.9- شنونده خوب. مدیر محصول باید با اعضای تیم های درگیر در تولید محصول در سطوح مدیریت و حتی کارشناس گفتگو کند. درددل های آنها را در مسیر تولید بشنود. تلاش کند در جهت رفع مشکلاتی که لزوما فنی نیستند اما روی عملکرد افراد تاثیر می گذارند و ممکن است فرآیند تولید را در بلندمدت با اختلال مواجه کنند راه حل­‌هایی بیاید.10- قیمت گذاری محصول تولید شده 11- مدیریت هزینه ها و تعیین مدل هزینه ای 12- کمک به پشتیبانی مشتریانوظایفی که گفته شد، بسته به صنعتی که مدیر محصول در آن مشغول به فعالیت است و شرایط شرکتی که در آن کار می ­کند ممکن است کم یا زیاد شود. مثلا در برخی شرکت ­ها مدیریت هزینه ها و بودجه­ بندی محصول از وظایف مدیرمحصول است. در حالی که در برخی دیگر از شرکت ­ها مدیرعامل شخصا این کار را انجام می­ دهد و اطلاعات مالی شرکت محرمانه تلقی می ­شود.حالا که با وظایفی که انتظار داریم مدیر محصول انجام دهد آشنا شدیم، می­ توانیم به بحث قبلی برگردیم که تعیین شاخصه های عملکرد مدیر محصول بود. با توجه به این گستردگی که در حوزه فعالیت های مدیر محصول دیده می شود تعیین شاخصه های کارا و عملیاتی بسیار سخت است. با این حال تلاش­ هایی برای تعیین شاخصه­ هایی که یک مدیر محصول خوب را از یک مدیر محصول بد متمایز کند انجام شده است. من تلاش کرده ام این شاخصه ها را تجمیع کنم و به لیست یکپارچه و کاملی برسم که از زاویه های مختلف به نقش مدیر محصول نگاه شده باشد.لیست شاخصه های مدیر محصول: ویژگی های شخصی مدیر محصول:1. داشتن شخصیتی قابل اعتماد در نگرش و قضاوت­ های عادلانه2. مدیریت بحران در فشار کاری و تصمیم گیری در شرایط پیچیده3. داشتن دانش فنی به میزان کافی، به طوری که بتواند مستقیما با مشتریان با تجربه در مورد جزئیات محصول صحبت کند.4. پذیرفته شدن در تیم فنی (نه به عنوان یک عضو بیرونی) به طوری که تیم توسعه تصور کنند که او پراکسی اولیه بین آنها و مشتریان و بازار است.5. تشریح اهداف محصول و نیاز مشتری برای تیم توسعه به طوری که با تولید محصول همراهی مطلوبی داشته باشند.6. شناخته شدن توسط تیم بازاریابی و فروش به عنوان مرجع محصول در استراتژی­ ها و آشنایی با محصول7. تلاش بقیه واحدها برای جذب (دزدیدن) او با توجه به فعالیت ­های مفیدی که جهت بهبود تولید و رفع مشکلات انجام می دهد. فعالیت های مربوط به توسعه محصول:1. تهیه نقشه راه مورد توافق تیم فنی و تیم بازاریابی به همراه اولویت بندی ویژگی­ های محصول و تقسیم بندی آن در ریلیزها و اسپرینت ­ها2. تطبیق نقشه راه با استراتژی ­ها و اهداف سازمان3. بررسی محصولات رقبا و تعیین جایگاه محصول نسبت به آنها4. بررسی نیازهای بازار و تعیین ویژگی های جدید محصول به طوری که محصول منعکس کننده نیاز بازار باشد. 5. سرعت رشد محصول 6. ایجاد فرآیندهای تولید محصول و نظارت بر اجرای آنها در تمام طول عمر محصول7. افزایش تمرکز تیم تولید در طول زمان8. برنامه ریزی برای مدیریت اتفاقات غیرمترقبه در فرآیند استفاده محصول تولید مشتری9. نظارت بر میزان رضایت مشتری و بهبود سرویس در طول عمر محصول از طریق ارتباط مداوم با تیم پشتیبانی و روابط عمومی معیارهای عملکرد مالی:1. تهیه طرح توجیهی کسب و کار و برآورد درآمد و بازگشت سرمایه2. تعیین سهم بازار محصول و هدف گذاری سهم آتی محصول در برنامه بلندمدت3. بهبود سودآوری محصول4. برنامه ریزی جهت مدیریت بهینه هزینه های تولید و نگهداری محصولبا داشتن این شاخصه ها و اندازه گیری آنها در مورد مدیر محصولی که در سازمان شما کار می کند می توانید او را ارزیابی کنید. البته توجه داشته باشید که پیش از این، باید به مجوزها و امکاناتی که در اختیار او قرار داده اید توجه کنید و از این لیست تنها آنهایی که اجازه انجام آنها را به او داده اید انتخاب کنید. تناسب  حقوق و مسئولیت ها از ویژگیهای اصلی یک مدیر کاردان است. :)در ارزیابی تان موفق باشید.بیایید همه تلاش مان را برای درست کردن دنیایی بهتر برای زندگی و کار انجام دهیم. ما فقط همین یک بار زنده ایم.</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Sep 2018 19:24:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید برای کسب وکار شما هم اتفاق بیافتد- قسمت 4</title>
                <link>https://virgool.io/Importanttricksinbusiness/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-4-z61bmkkqew1k</link>
                <description>تو مسیری که هر روز از خونه تا محل کارمون میریم، ده ها بیلبورد، تراکت، تبلیغات دیواری و یا تبلیغ روی تلویزیون های شهری می بینیم. خیلی وقتا هم با خودمون فکر می کنیم «چقدر خوب میشه یه روز محصول من روی این بیلبوردها باشه... همه تلاشم رو می کنم که یه روز کل کشور (یا حتی کل دنیا) محصول من رو بشناسن و ازش استفاده کنن! اون روز دیر نیست...»انیمیشن بچه رییس (Baby Boss)اما چقدر به فرآیند بزرگ شدن این برندها و محصولات فکر کردیم؟ چقدر بررسی کردیم که مسیر رشدشون دقیقا چی بوده؟ چقدر از مسیری که اونا رفتن به درد ماها می خوره؟ اصلا من دوست دارم از اون مسیر پیشرفت کنم یا نه؟! (مخصوصا وقتایی که یه ژن خوب یا شانس تو رشد یه شرکت یا معروف شدن یه محصول تاثیرگذار بوده.)همونطور که بزرگان هم گفتند هرچی بیشتر در سرگذشت پیشنیان دقت کنیم بهتر می تونیم امیدوار باشیم که پیشرفت می کنیم و از شکست فاصله می گیریم.با این مقدمه، بریم سر بحث خودمون. ما درمورد مشکلات کسب و کارها حرف می زدیم. مشکلاتی که شاید یه روز برای شما هم اتفاق بیافتد. و می خواستیم اولا با شناسایی این مشکلات ازشون دوری کنید و ثانیا در صورتی که رخ داد راه های برطرف کردن مشکل رو بدونید. و احتمالا شما که الان دارید این متن رو می خونید قسمت های اول و دوم و سوم رو از لینک های مشخص شده یا از صفحه اصلی خوندید و الان منتظر ادامه ماجرایید. اما اگر اون مطالب رو نخونید بهتون پیشنهاد می‌کنم چند دقیقه برای خوندن اونها وقت بگذارید و بعد به این متن برگردید.و بریم سراغ قصه امروز:4- نداشتن طرح تجاری (همان Business Plan):آنچه در ابتدای راه اندازی یک کسب و کار باید به آن توجه کنیم این است که داشتن یک ایده عالی برای تولید محصول خوب است اما کافی نیست؛ بنیان‌گذاران باید از همان ابتدا یک استراتژی برای کسب درآمد داشته باشد. کسب و کارهای بسیاری محصولی تولید کردند بدون آنکه به مسیر درآمدزایی آن توجه کرده باشند. (اگر شما در حال تولید محصولی با نیات خیرخواهانه هستید و قصد درآمدزایی از آن به صورت مستقیم را ندارید می توانید از این بحث عبور کنید. که البته پیشنهاد نمی کنم.) در حالت کلی محصولات تولید می شوند تا منجر به سودآوری برای ذینفعان و سهامدارانشان شوند. پس شما نیاز دارید بدانید از چه مسیر یا مسیرهایی این محصول موجب درآمد زایی برای شما می شود. در غیر این صورت بعد از مدتی به دلیل این که نمی توانید از پس هزینه های آن بربیایید، باید با کسب و کار دوست داشتنی تان خداحافظی کنید. این قانون تلخ دنیای ماست.شاید برای شما هم اتفاق بیافتد:ترجیح این است که قبل از این که شروع به راه اندازی کسب و کاری کنید در مورد مدل درآمدی آن تصمیم گیری شده باشد و هزینه ها، مدت زمان رسیدن به سوددهی و بسیاری عناوین دیگر در مستندی به نام طرح تجاری کسب و کار نوشته شده باشد. اما استارتاپ ها گاهی فقط با یک ایده شروع می شوند، دلیل؟! «فقط می خوام ببینم میشه یا نه.» در زبان فارسی سخت آنها مشغول به ساخت کمینه محصول قابل عرضه (Minimum Valuable Product : MVP) هستند. بدین معنا که می خواهند یک بار چند عنصر اصلی محصولشان را به صورت آزمایشی کنار هم قرار دهند و از هویت کلی محصول خود مطمئن شوند. (شاید در آینده در این مورد بیشتر صحبت کردیم. اما الان از موضوع بحث خارج است.)اما به هر حال شما نیاز دارید که قبل از آن که به صورت جدی به کار روی محصول تان بپردازید، آن را از ابعاد بررسی کنید.یکی از ابزارهای بسیار ساده برای این که این مشکل یا مشکلات مشابه (که به بعضی از آنها در قسمت های قبل اشاره کرده بودیم-- خوندیدشون دیگه؟!)  را رفع کنید، استفاده از بوم مدل کسب و کار است. بوم مدل کسب و کار یا  Business Model Canvas  ابزار مدیریتی و کارآفرینانه استراتژیک است که به شما اجازه می‌دهد مدل کسب و کار خود را توصیف، طراحی و اختراع کرده یا  آن‌را به چالش طلبیده و یا تغییر دهید.یک بوم کسب و کار- بخش هایی که در این مدل پیشنهاد می شود به آنها فکر کنید در این بوم مشخص شده.این بوم شامل بخش‌(های) مشتریان، ارزش پیشنهادی، کانال(های) توزیع، ارتباط با مشتریان، جریان درآمد، فعالیت‌های اصلی، منابع اصلی، شرکای(تجاری) کلیدی و ساختار هزینه‌ها است. در مورد این بوم و چگونگی تکمیل آن مطالب زیادی نوشته شده است که یکی از بهترین آنها در این جا آمده است. تکمیل این بوم و ترسیم ارتباطات بین بخش های مختلف می تواند از بسیاری از مشکلاتی که در آینده ممکن است رخ دهد جلوگیری کند. معرفی این ابزار به این معنی نیست که این تنها روش تهیه طرح تجاری اولیه محصول شماست. این فقط یکی از ابزارهاست که ساده، مختصر، قابل فهم و گویا است. مهم این است که شما بیشتر به ابعاد مختلف محصول تان فکر کنید. روش آن تفاوت چندانی نمی کند. (حتی به همین بوم هم ایراداتی وارد شده و بین علما اختلاف است. )این رشته نوشته همچنان ادامه دارد...</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Aug 2018 16:14:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید برای کسب و کار شما هم اتفاق بیافتد! قسمت 3</title>
                <link>https://virgool.io/Importanttricksinbusiness/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-suhurql6aiqp</link>
                <description>بعضی‌ها فکر می کنن همه چیز رو باید تجربه کرد. برای همین به هیچ قانون و قاعده ای پایبند نیستند. اصرار دارن که از هیچ روش از پیش مشخص شده ای استفاده نکنن. کتاب نمی خونن، با بقیه حرف نمی‌زنن، و خلاصه تمام زندگیشون رو درگیر اختراع دوباره چرخ های مختلف اند! شاید برای بعضی کارها این روش خوب باشه، اما نه واسه هر چیزی! درسته که ممکنه شما شم بازار و یا هوش اقتصادی و حتی خلاقیت بازاریابی خوبی داشته باشید. اما یه درصدی هم این احتمال رو بدید که اگر اشتباه بکنید چه بلایی سر کسب و کارتون  و یا همکاران و مشتریانتون میاد؟! برای همین یه حد میانه نگه داشتن امن تره. چه بسا ممکنه با حرف زدن با بقیه یا خوندن تجربه های دیگران باز هم مصمم باشید که تصمیم خودتون درسته، اما فرصت تغییر دادن تفکرات تون رو به خودتون بدید. انیمیشن بچه رییس (Baby boss) اگر با این طرز فکر موافقید، و قسمت اول رو در مورد ابهام آینده و بعدش هم قسمت دوم رو در مورد تعیین حیطه محصول، از آدرس های مشخص شده خوندید، بیاید با هم بحث امروزمون رو شروع کنیم.  3- نداشتن تیم قوی و با انگیزه: تاسیس یک شرکت یک فعالیت فردی نیست. باید بتوان یک تیم هماهنگ و توانمند را در کنار هم قرار داد و با مدیریت بهینه آنها به سوی پیشرفت حرکت کرد. اما کارآفرینان باتوجه به این که اکثرا دانش و یا تجربه کافی برای مدیریت تیم را ندارند، نمی توانند از این مانع به خوبی عبور کنند. نداشتن تجربه و تخصص در جذب نیروی خوب و نیز نداشتن روش های نگهداشت، جبران خدمت و ارتقاء از دلایل این مشکل به شمار می رود. چه بسا تیمی که با وجود ایده خلاقانه و سرمایه مناسب، به دلیل عدم وجود انگیزه کافی و مهارت می‌تواند یک استارتاپ را به پرتگاه سقوط برساند.شاید برای شما هم اتفاق بیافتد:در یک کسب و کار ممکن است شما مدیر و یا کارمند باشید. در هر دو حالت باید به سهم خودتان برای ادامه عمر کسب و کاری که در آن فعالیت می کنید تلاش کنید. اما چطور؟! در محبث مفصلی در مورد این که نقش کارمند در یک کسب و کار دقیقا چیست صحبت خواهیم کرد، اما اکنون توضیح می دهیم که اگر مدیر یک کسب و کارید: - پیش از استخدام، لیستی از وظایفی که انتظار دارید همکار جدید باید آنها را انجام دهد تهیه کنید. سپس مهارت هایی را که لازم است برای انجام این وظایف دارا باشد را لیست کنید. سپس مشخصات فردی همکار جدید را برای خود مشخص کنید.( مثال: شما نیاز به نیروی تست کننده نرم افزار دارید:وظایف او را لیست کنید: 1- تست قابلیت های جدید نرم افزار، 2- گزارش مشکلات به برنامه نویس ها و اطمینان از برداشت صحیح مشکلات توسط آنها، 3- پیگیری رفع آنها، 4- ارائه نسخه بدون باگ جهت ارائه به مشتری، 5- نوشتن تست سناریو و تست کیس. مهارت های او را لیست کنید: 1- دقت بسیار بالا، 2- توانایی مستندنویسی، 3- توانایی تعامل با سایرین 4- داشتن درک مناسب از فرآیند تولید نرم افزار.مشخصات فردی او را لیست کنید: 1- دارای لیسانس نرم افزار یا فناوری اطلاعات، 2- حداکثر 30 سال سن، 3- دارای تجربه متوسط در حوزه تست 4- قادر به همکاری تمام وقت.با استفاده از این سه لیست می توانید مصاحبه های بهتری ترتیب دهید و در وقت خود و کارجو صرفه جویی کنید. )- برای استخدام کارمندان‌تان کمی وسواس به خرج دهید. لزوما اولین گزینه بهترین گزینه نیست. اما اگر از بابت پیدا کردن نیروی کار در مضیقه هستید و نگرانید که با رد کردن یک نفر، نتوانید فردی بهتر از او را پیدا کنید، از امکان همکاری کوتاه مدت در دوره آزمایشی استفاده کنید. بستن قراردادهای طولانی مدت (قبل از این که از کیفیت کار همکار جدید مطمئن شوید) می تواند دردسرهای زیادی را برای شما به همراه داشته باشد.- پیش از مصاحبه لیست سوالات خود را بر اساس پست سازمانی ای که می خواهید به او اختصاص دهید تهیه کنید. برای این کار مصاحبه های شرکت های بزرگ را در اینترنت جستجو کنید و سوالات را با جهت دهی مشابه با آنها تهیه کنید. این کار باعث می شود در مصاحبه وقت کمتری تلف شود و در زمان کوتاه تری مطمئن شوید که آیا کسی که روبروی شما نشسته است، گزینه مورد نظر شماست؟! (پیرو مثال بالا، مثلا من همیشه برای استخدام نیروی تست نرم افزار از سوال معروف &quot;یک آسانسور به شما داده اند که آن را تست کنید، مرحله به مرحله کارهایی که انجام می دهید را تشریح کنید&quot; استفاده می کنم. )- برای این که همواره نیروهایی با انگیزه و پرتلاش و با مهارت داشته باشید، در دوره های زمانی کوتاه از آنها در مورد مشکلات محیط کارشان سوال کنید و بخواهید که برای آنها راهکار پیشنهاد دهند. آنها باید خود را در فرآیند بهبود شرایط دخیل بدانند تا از نتایج به دست آمده احساس رضایت کنند. مصاحبه، پرسشنامه و جلسه های بارش فکری متداولترین ابزارهای این کار به شمار می روند.  - با وجود همه تلاشی که برای یافتن یک فرد مناسب برای موقعیت های مختلف شغلی می کنید، ممکن است بعد از مدتی متوجه شوید که نیاز است در تیم دست به تغییراتی بزنید. گاهی این تغییرات تنها عوض کردن محل نشستن افراد است، گاهی وظایف و فرآیندها را دستکاری می کنید، وگاهی مجبور می شوید سخت ترین کار دنیا یعنی اخراج کردن را انجام دهید. در صورت بروز مشکل در همکاری با یکی از کارمندان، ترجیحا از تغییرات کوچک شروع کنید. مثلا تیمی که در آن کار می کند را عوض کنید، یا تلاش کنید موقعیت شغلی دیگری در سازمان خود برای او پیدا کنید. در تمام این مراحل او را دقیقا در جریان احساسات خود بگذارید و از او بخواهید برای بهبود شرایط با شما همکاری کند. به پیشنهاداتی که برای بهبود شرایط می دهد توجه کنید و عملیاتی بودن آنها را بررسی کنید. در صورت امکان از پیشنهادات خودش برای بهبود شرایطش استفاده کنید.-  اگر به هر حال مجبور به اخراج کارمندی شدید، برای اخراج هیچ احساسی را دخیل نکنید. مطمئن باشید اگر کسی مناسب سمتی که در سازمان دارد نباشد، هرچه زودتر او را به سمت شغلی که مناسبش است راهنمایی و کمک کنید در آینده بیشتر قدردان شما خواهد بود (هرچند الان از شما ناراحت باشد و با ناراحتی شما را ترک کند). پس دلسوزی را کنار گذاشته و فقط منطقی رفتار کنید. تلاش کنید به او توضیح دهید که چرا مجبور به قطع همکاری با او شده اید، چه تلاش هایی کردید که مجبور به این کار نشوید، به او پیشنهاد می کنید بعد از این شغل، به دنبال چه شغل یا مهارتی باشد که آینده خوبی برایش داشته باشد، و در نهایت از او بخواهید بدون رودربایستی مشکلاتی که در سازمان شما می بیند را بیان کند و به اصطلاح درد دل دوستانه ای بکند. به این کار مصاحبه خروج می گویند و در وجهه سازمان شما بین سایر هم صنف هایتان نشانه ای از یک مدیریت منطقی و سازمان بالغ به نظر می آید.- در صورتی که مجبور به قطع همکاری با یکی از همکارانتان شدید، با سایرین صحبت کنید و به آنها دلایل این تصمیم را توضیح دهید. آنها نباید احساس عدم شغلی پیدا کنند و برای همین اطمینان خاطر دادن به سایرین از وظایف مهم مدیر در این شرایط به حساب می آید. البته تلاش کنید قضیه به بدگویی از همکار جدا شده نکشد و تا حدامکان وجهه او را بین همکاران سابقش حفظ کنید.این موارد فقط برخی نکات اساسی در خصوص ایجاد، نگهداری و ترمیم تیم بود. موارد بسیار بیشتری در این زمینه وجود دارد که مدیر تیم باید کم کم با آنها آشنا شود و به کمک آنها تیم خود را همواره در بهترین شرایط نگه دارد. اما توضیح همه آنها احتمالا از حوصله خوانندگان این نوشته بیرون است.می توانید قسمت بعدی را در مورد «نداشتن طرح تجاری» در این آدرس بخوانید.این رشته نوشته همچنان ادامه دارد...</description>
                <category>سارا حلم زاده</category>
                <author>سارا حلم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Aug 2018 16:09:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>