<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فواد مثبت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Foad</link>
        <description>درباره خطر انقراض و همچنین تصعیدگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:46:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/497/avatar/xnVvz1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فواد مثبت</title>
            <link>https://virgool.io/@Foad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا باید حتما سریال بوجک هورسمن (BoJack Horseman) را ببینید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AC%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%85%D9%86-bojack-horseman-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-mwlhp9cpcdjz</link>
                <description>چر ا زندگی را نفهمیده‌ایم؟بسم اللهچقدر به نیمه تاریک وجودت فکر می‌کنی؟ و چقدر آن را می‌شناسی؟این سوالی است که این چند وقت خیلی از خودم می‌پرسم.چیزهای ناراحت کننده‌ در زندگی برای هر کدام از ما پیش می‌آیند.چیزهایی که خیلی وقت ها با گذشت زمان برایمان کم‌رنگ می‌شوند و گاهی مجبوریم سال‌ها با شرم داشتن‌شان در کارنامه زندگی‌مان با آن‌ها زندگی کنیم.معمولا دوست داریم که زندگی خوبی برای خودمان تصور کنیم:رسیدن به جایگاهی که سال‌ها در ذهن‌مان پرورش‌اش می‌دادیم.روابط موفق اجتماعی و عاطفی، چیزی که همیشه به آن فکر می‌کنیم که بالاخره کسی و یا گروهی قدر من و ارزش واقعی من را می‌فهمند و حاضر می‌شوند که خودشان را وقف من کنند.و از همه مهمتر، این‌که بتوانیم بدون ترس از عواقب کارهایمان، آن‌طور که می‌خواهیم زندگی کنیم و دست به اقدامات مختلف و حتی وحشی بزنیم.و البته که رسانه‌های اطراف‌مان همیشه تلاش می‌کنند که به ما بقبولانند که می‌توان با داشتن چیزهایی،‌به این غنا رسید. (مثلا حتی با داشتن لاستیک تراکتور خروس نشان)چند سال پیش که با سریال بوجک هورسمن آشنا شدم، بعد از چند قسمت اول آن را کنار گذاشتم و رفت جز چیزهایی که توصیه می‌کردم که به سراغ‌شان رفتن صرفا اتلاف وقت خواهد بود.اما یکی از اساسی‌ترین اصل های زندگی،‌ تغییر، باعث شد که مجددا و حدودا دو ماه پیش گذار صفحه نمایش لپ تاپم به این شاهکار بیوفتد.قصد ندارم در این‌جا زمان‌تان را با نقد این سریال کوتاه ۶ فصلی بیاندازم، چرا که نه نقد بلدم و نه این‌که مطلبی که می‌خواهم بنویسم به خوبی و کمال دیگر مطالبی است که افراد متخصص دیگر درباره این سریال منتشر کرده‌اند. اما نگاه خودم به بوجک قطعا منحصر به فرد است، درست مانند نگاه هر کس دیگری و این چیزی است که قبل از من نوشته نشده:می‌توانم بگویم که تا به حال هیچ محصولی از صنعت محبوب Entertainment  تا این اندازه نتوانسته بود برای من از عمیق‌ترین حس های تنهایی و زندگی صحبت کند،‌آن‌هم با زبان کمی ( بخوانید کمدی سیاه) و نمایی از انیمیشن.بوجک ستاره‌ای از دوران طلایی سریال های تلویزیون در دهه ۹۰  بوده که اکنون دیگر آن چنان که دلش می‌خواهد، کسی احترامی برایش قائل نیست و اعتقاد دارد که حقش را هنوز از این دنیای دیوانه و درهم و برهم نگرفته.هر روز با افراد مختلفی رو به رو می‌شود که خیلی  از آن‌ها حتی بدون یک هزارم زحماتی که او کشیده، با مقبولیت بسیار بیشتری رسیده اند و این بیش از هر چیزی ( حداقل در ابتدای سریال و زمانی که هنوز وارد جزئیات شخصیت پردازی های بی نقص سریال نشده‌ایم) او را اذیت می‌کند.( البته سریال در نهایت جوابی فوق‌العاده به این ذهنیت ما می‌دهد: این‌که فکر می‌کنیم کسی بدون پرداخت بها به جایی رسیده یا خواهد رسید، چرند و توهی بیش نیست!)به توانایی های خودش ایمان دارد و انصافا هم مستعد است،‌ اما عرضه انجام کوچترین کارها را هم ندارد و ذره‌ای نمی‌خواهد در خودش تغییری ایجاد کند و ببیند که چه زندگی‌ لجنی برای خودش ساخته ...و بعد از این که چند قسمت اولی و مجلس گرم کن سریال سپری شدند، ‌سریال شما را بمباران می‌کند با اتفاقات ریز و درشتی که در زندگی همه ما رخ می‌دهند، اما اینجا به قدری خوب پرداخته شده اند که نمی‌توانید مثل زندگی واقعی بی‌خیال از کنارشان عبور کنید و شما را به نفس نفس زدن می‌اندازند.بعید می‌دانم بتوانم این لحظه از سریال را تا آخر عمرم فراموش کنم!گاهی سریال از روایت چند خطی اش استفاده می‌کند و با کمک روایت داستان شخصیت های مختلفش، که هر کدام نماینده شخصیت گروهی از ما هستند، در انتهای اپیزود گره‌ی آن داستان های به ظاهر بی‌ربط به هم را باز می‌کند و باعث می‌شود تا چند روز تاثیر حرفش را عمیقا حس کنید.تاثیری که خیلی دوست دارم آن را به حس دوران دبیرستانم تشبیه کنم،‌ زمانی که یکهو به خودم آمدم و دیدم که وسط مسابقه فوتبال‌، آن هم بین جمعیت زیادی از اهل مدرسه،‌ چنان سیلی محکمی از یکی دیگر از بازیکنان خوردم که هیچ راهی جز آن برای فهمیدن سلسله رفتارهای اشتباهم وجود نداشت!این سریال دقیقا همین کار را با شما می‌کند! آن هم نه فقط یک‌بار،‌ گاهی هر چند دقیقه!بعد از هر اپیزود بوجک مجبور می‌شوید ساعت ها درباره موضوعات ناخوش‌آیندی فکر کنید که در حالت عادی ترجیح می‌دادید هیچ وقت به آن‌ها فکر نکنید.هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود، بدون این که حتی کک دنیا بگزد و سعی کند ما را به خواسته‌هایمان برساند...این که گاهی صرفا با طرز تفکر کودکانه و خودخواهانه‌مان، تا چه اندازه به زندگی خود و دیگران لطمه می‌زنیم،‌لطمه‌هایی که اگر در پاسخ‌شان سیلی نمی‌خوردیم، هیچ وقت زحمت ذره‌ای تغییر به خودمان نمی‌دادیم.حتی کمترین حرف‌هایی که شاید صرفا در چند دیالوگ به شما بزند، حرف هایی تامل‌برانگیز درباره مسایل روزمره ما هستند. مسائلی که بدون اینکه لحظه‌ای به آن‌ها فکر کنیم و یا حتی به دیگری به خاطر داشتن آن نقص اجازه حرف زدن بدهیم،‌ هر لحظه درگیرشان هستیم.بوجک شما را می‌خنداند، چون سریالی کمدی است.و می‌خنداند، و می‌خنداند، و درست در لحظه‌ای که فکرش را هم نمی‌کنید،‌تلافی همه آن خوشی هایی که برایتان آورده بود را می‌گیرد، آن چنان که حس می‌کنید نفس‌تان دیگر بالا نمی‌آید. و با این روش مجبورتان می‌کند که به واقعیت برگردید... درست مثل خود زندگی...بوجک هورسمن را حتما ببینید.و با دیدن دو قسمت آخر،‌ به این فکر می‌کنم که همه‌ی ما چقدر به خودمان یک زندگی بدهکاریم...پ.ن.۱: این سریال به هیچ وجه مناسب سنین پایین نیست!پ.ن.۲: برای نقد های بیشتر، به گوگل مراجعه کنید.پ.ن.۳: حس می‌کنم بعد از دیدن این سریال،‌ دیگر زمانش شده که  سراغ کتاب the infinite jest بروم. اگر شما هم بوجک را پسندیدید، سراغ این کتاب بروید.پ.ن.۴: اشتباه من را تکرار نکنید،‌چند قسمت اول از فصل اول کسل کننده نیستند،‌بلکه برای عمیق شدن در قسمت‌های بعدی واجب‌اند. کمی صبر کنید تا سریال در ذهن‌تان جا بیوفتد.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2020 15:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینستاگرام بدترین بلای مدرنی است که سر ما آمده؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-req10ofy6af7</link>
                <description>همه‌ی ما باید آسیب‌پذیر باشیم.
بسم اللههیچ کس از غم هایش عکس نمی‌گذارد.وقتی می‌پرسم چرا در فلان شبکه اجتماعی عضو هستید، عموما پاسخ‌هایی مانند این می‌شنوم:برای در جریان بودن از آخرین اتفاقات.برای دنبال کردن کار افراد محبوبم.برای فرار از بی حوصلگی.برای اینکه باحاله.و از همه بدتر:برای این‌که از رفقا و اقوام باخبر باشم.نیازی به دادن توضیحات بی‌خود درباره شبکه‌های مجازی ( و به خصوص اینستاگرام) نیست که می‌دانم هیچ کدام از ما حوصله خواندنش را نداریم.به جای آن دوست دارم چند خط باهم درباره بدترین ضجری که ما انسان ها به خصوص این چند وقته در حال استعمالش هستیم صحبت کنم:درباره vulnerability یا آسیب پذیریهمه‌ی ما هر روز درباره خودمان احساسات بد را تجربه می‌کنیم. احساساتی که خیلی وقت ها نمی‌دانیم از کجا آمده اند و اصلا از جان ما چه می‌خواهند.اما مثل بختک می‌آیند و اگر نگویم برای تمام روز، برای دقایقی هم که شده اعصاب‌مان را به هم میریزند و دل و دماغ آدم را می‌گیرند و آدم دلش می‌خواهد که هر کاری کند تا از این مخمصه زودتر خلاص شود.به دلایل مختلف در روز اضطراب، ترس، تنهایی، تنفر، حسادت،نا امیدی،‌ غمگینی و هزار تا حس و حال دیگر ناخوش‌آیند را تجربه می‌کنیم.برای همین شروع می‌کنیم به انجام یک سری واکنش ها تا زودتر دست از سر ما بردارند.درست است؟اما اتفاقی که افتاده این است که اکثر ما به نوعی شرطی شده‌ایم که به محض این‌‌که این عواطف را حس کردیم، گوشی مبارکمان را از کنار میز یا داخل جیب‌مان برمی‌داریم و شروع می‌کنیم به چرخش در داخل اینستاگرام.جایی که یک خروار آدم جمع شده اند و هر کدام خود را به نوعی که فکر می‌کنند درست است، خوب، باحال، بامزه، زیبا، پولدار، بااستعداد، خوش‌حال و غیره نشان می‌دهند.چه بخواهیم و چه نخواهیم، وقتی که به چنین فضایی وارد می‌شویم که همه در حال خوب بودن و خفن بودن هستند ، یک لحظه به خودمان می‌آییم و در دل‌مان زمزمه می‌کنیم که خوش به حالش!چون ته دل‌مان می‌دانیم که خودمان انقدر مشکل داریم که اصلا فرصتی برای این اندازه خوشحال و خفن بودن نداریم. و این‌ها حتما جور دیگری توانسته‌اند زندگی شان را با موفقیت بسازند.و این تناقض باعث می‌شود که در گردابی از وهم فرو رویم که چقدر مشکلات ما جدی هستند و چقدر من در حق خودم بدی کردم و غیره.در نتیجه یکی از راه کارهای سریع حل این مشکل این می‌شود که من هم وارد این فضا شوم و شروع کنم به اشتراک گذاشتن لحظات خفن از زیبایی های زندگی ام. تا بلکه حسی مشابه آن‌ها تجربه کنم.و این می‌شود که همه جمع می‌شوند برای نشان دادن زیبایی های زندگی شان به یکدیگر!اما سوالی که مطرح می‌شود این است کهپس زشتی ها و شکست‌های زندگی کجا رفتند؟چیزی که این روزها به لطف آقای زاکربرگ و دوستانش کمتر به آن می‌اندیشیم این اس که هرقدر ما از شکست ها و ناراحتی هایمان بیشتر فاصله بگیریم، بیشتر از خودمان دور می‌شویم.کمتر آسیب‌پذیری های خودمان را درک می‌کنیم و در نتیجه کمتر می‌توانیم خودمان را قبول کنیم ( یا به اصطلاح بهتر: کمتر درباره خود حس شفقت نفس (Self-Compassion)خواهیم داشت.)و زمانی که نتوانیم خودمان را بپذیریم، امکان ندارد که بتوانیم کسی را درک کنیم و بپذیریم.این می شود که از کوچکترین و مسخره‌ترین اتفاق‌ها و رفتار دیگران ناراحت می شویم و زندگی خودمان و دیگران را کوفت یکدیگر می‌کنیم.زمانی که ما انسان ها صرفا به خوشی‌های زندگی فکر می‌کنیم و صرفا پوسته همدیگر را می‌بینیم، اولا تبدیل می‌شویم به موجوداتی که صرفا سطحی می‌اندیشند و سطحی هیجانی می‌شوند.( تا به حال به کامنت های فحش و ناسزا در فضای مجازی دقت کرده‌اید؟)و دوما - و وحشتناک‌تر- شورع می‌کنیم در توهم و داستان زندگی کردن.و اینجا می‌شود آغاز اینکه شروع می‌کنیم اشتباه زدن! ( یکی از نتایج این است که هنوز که هنوز است کتابی با نام بیاندیشید و ثروتمند شوید تالیف آقای ناپلئون هیل جز پرفروش‌ترین کتاب های تقریبا هر کشوری است/ در کمال احترام به هر کسی و هر عقیده‌ای، آقای هیل از کلاش‌ترین و سودجو‌ترین افرادی است که در تاریخ می‌شناسم/ برای اطلاعات کامل‌تر رجوع کنید به اپیزود ناپلئون هیل از پادکست بی‌پلاس)شروع می‌کنیم به پیداکردن هزار هدف بی‌خود و بی جهت، بدون اینکه اصلا بفهمیم ما از زندگی چه می‌خواهیم و چه شد که این ‌طور شدیم  و اصلا تهش که چه؟و این جامعه سطحی بهترین مکان برای شرکت‌های تبلیغاتی است. که از توهم ما استفاده کنند و به ما توهم بفروشند:(اینستا‌گرام، فیس‌بوک،‌توئیتر و هر شبکه اجتماعی دیگری از کجا میلیاد میلیارد دلار پول در می‌آورند؟ مشخص است که از فروش بستر زیبا و بی‌نظرشان به تبلیغات چی‌ها)تمام بدبختی ما از این است که خودمان را نمی‌شناسیم، دردهایمان را نمی‌شناسیم و زمانی برای شناخت درد‌هایمان نمی‌گذاریم.به صورت خلاصه: زمانی که بفهمیم چقدر آسیب‌پذیر هستیم،‌شروع می‌کنیم به دوست داشتن خودمان و پذیرفتن خوبی‌ها و بدی‌هایمان. و این می‌شود که دیگر روی خودمان نقابی نمی‌زنیم. در نتیجه، شروع می‌کنیم به گرفتن بازخورد از دنیا و دیگران درباره خوبی ها و کاستی‌هایمان. و تنها این جاست که  می‌فهمیم کجای کار هستیم و در نتیجه با دیگران هم بهتر تا می‌کنیم، چون آسیب‌پذیری را در آن‌ها هم پیدا می‌کنیم.اما این دنیای دیوانه نمی‌گذارد که کمی با خودمان خلوت کنیم و بفهمیم که دردمان چیست.و شبکه‌های اجتماعی و به خصوص اینستاگرام بدترین بلایی هستند که به عنوان دارو برای این درد به ما می‌فروشند!پ.ن.۱: وقت نشد درباره توهم ارتباطی که این بستر‌ها به ما می‌دهند صحبت کنیم.انشالله در پست بعدی- به شرط حیات البته!پ.ن.۲:  صد البته که هیچ چیزی صفر و صد نیست! هز چیزی هر قدر هم که بد باشه خوبی هم داره.این برمی‌گرده به سبک و سنگین کردن خودمون برای خودمون.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 17:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید مستند Grizzly Man را ببینید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-grizzly-man-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-dnuxpx9hw8a0</link>
                <description>چرا ما آدم ها موجوداتی زبان نفهم و همچنین وحشتناک هستیم؟! و چرا هر روز بیشتر این گونه می‌شویم؟بسم الله.یک آقایی بوده چند سال پیش به نام تیموتی تردول، که گویا خیلی هم عاشق خرس های گریزلی بوده و سعی می‌کرده ازشون محافظت کنه و اصلا با یک وضع عجیبی، تنهایی و بدون هیچ پشتیبانی مالی سال ها پیش اون ها زندگی می‌کنه و از این زندگی اش فیلم های کوتاه می‌گیره و حتی کمی هم معروف میشه.اما بالاخره یک روز یک عدد خرس گریزلی ایشون رو تکه پاره می‌کنه و می‌خوره!چرا لو دادم داستان رو؟چون خودتون هم توی ۵ دقیقه اول دیدن این مستند به نتیجه پایان زندگی تیموتی پی می‌برید و این اصلا مهم نیست!داستان این مستند چیزی بسیار بیشتر از این حرف هاست! یعنی به نظرم تنها چیزی که در این مستند اهمیت ندارد مرگ تیموتی است!گریزلی من درباره این است که چه می‌شود که ما آدم ها فقط برای محدود ویژگی ها و علایقی که مطابق سلیقه مان باشد ارزش قائل هستیم! درباره اینکه تنها کسانی را به درون جامعه خود می‌پذیریم که قبول می‌کنند که با معیار های ساختگی ما زندگی کنند و اگر هم کسی آن را قبول نکرد، باید از خودمان طردش کنیم و خیلی وقت ها اصلا فکری به سرنوشت این آدم نخواهیم کرد!تیموتی چنین آدمی بود!سال های پشت سر هم از طرف ما آدم ها طرد شده بود،‌ نمی‌توانست با کسی ارتباط برقرار کند و همین شد که به مرور  از ما ذره ذره دل کند و خودش را در طبیعت و در کنار روباه ها و خرس ها پیدا کرد.خود کارگردان مستند هم انصافا عجیب تردستی می‌کند، ابتدا نشان می‌دهد که تیموتی، همان طور که همه مردم فکر می‌کردند، آدمی عجیب و حتی ناقص العقل بوده و حقش بوده که برود در طبیعتی دور از جامعه ما زندگی کند!اما به مرور نشان می‌دهد که نه تنها از خیلی از ما استعدادی بیشتر داشته ( بعضی سکانس هایی که تیموتی از خودش گرفته باورنکردنی اند! می توانید آن سکانس ها را در کنار لحظاتی مثل بازی دیکاپریو  در فیلم جانگو - یا بازی دی لوئیس در خون به پا خواهد شد بگذارید! در این حد یعنی !)بلکه چیزهایی از زندگی درک کرده که شاید خیلی از ما که هر روز اعتماد به نفس بیشتری به خودمان پیدا می‌کنیم، هیچ وقت موفق به درک آن‌ها نشویم!اشکال تیموتی این بوده که احتمالا یکی از مهربان ترین قلب های دنیا را داشته و نمی‌توانسته مانند ما زورگو و چند لایه شود! به همین دلیل از طرف مردم و حتی پدر و مادرش هم طرد می‌شود به سمت زندگی در کنار خرس ها .لحظاتی در این مستند وجود دارند که هیچ وقت نمی‌توانید فراموش‌شان کنید.برای مثال زمانی که بعد از درگیری دو خرس گریزلی سر جفت یابی، تیموتی می‌رود و با خرس بازنده همدردی می‌کند و از این می‌گوید که او هم مانند آن خرس هیچ وقت نتوانسته دختری را برای خودش پیدا کند و همیشه بازنده بوده.یا لحظه ای که تیموتی در چادرش نشسته و صدها بد و بیراه راهی خدا می‌کند که چرا باران نمی‌باراند! لحظه ای که دنبال بچه روباه می دود، انگار که دارد دنبال پسر خاله اش می دود نه یک حیوان!زمانی که بدن بی جان یک بچه خرس را پیدا می‌کند و شروع می‌کند یه ناسزا گفتن به مگس های دور جسد آن خرس!زمانی که تصمیم می‌گیرد علیه دولت امریکا ایستادگی کند!یا سکانسی که تیموتی از خودش در حدود یک ساعت قبل از مرگش، و در کنار خرسی که قاتلش خواهد شد گرفته و حرف های عجیبی می زند!این مستند باعث می‌شود تا مدت ها با خودمان، به معانی مختلفی که برای زندگی از خودمان درآورده ایم و خیلی چیز های دیگر جدی فکر کنیم...با خودم فکر می‌کنم (و بلند بلند اینجا می‌نویسم) که آیا من، واقعا تا به حال کسی را نکشته ام؟یا در کمترین حالت، چقدر به بهناه های مختلف مانند  لهجه ، نژاد، مارک کفش و هزار چیز مسخره و مسخره تر دیگر دیگران را حداقل در ذهنم کوبیده ام، بدون اینکه حتی لحظه ای به عواقبش فکر کنم؟ اگر کسی با معیار های من آدم نرمالی نبود ( بخوانید Freak) دلیل می‌شود جوری با او رفتار کنم که  مجبور به اطاعت از قوانین ذهنی و حتی من درآوردی من شود؟گاهی خسارات این فشار ها باور نکردنی اند،‌درست مانند همین گریزلی من!این مستند،‌ باورنکردنی است!پ.ن.۲: موسیقی آخر این فیلم هم یکی از موسیقی هایی خواهد بود که در زندگی تان همیشه به یادش خواهید ماند.شعر و فضایش فوق العاده و مخصوص زمانی است که می‌خواهیم کمی از دنیای پر سر و صدای امروز فاصله بگیریم.پ.ن.۲: خود اهالی آن دهکده در آلاسکا که از تیموتی خاطره نقل می‌کردند هم عجیب هستند! آدم هایی که انگار یک تخته شان کم است! آدم هایی که  انقدر صادق هستند که انگار دارند نقش بازی می‌کنند! آدم هایی که پذیرای تیموتی بودند و تیموتی هم آن ها را دوست داشت! آدم هایی که انگار آن‌ها هم از جامعه ما طرد شده بودند...</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 12:31:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید کمتر فیلم ببینیم و بیشتر مستند تماشا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-o7jzeejlze2c</link>
                <description>از کجا می‌دونی که درست میدونی؟بسم الله.دیوید کلی از آن آدم های ناب روزگار است، از آن دسته از آدم هایی که اگر صدتا مثل خودش داشت، می‌توانست یک کشور را ظرف چند سال مثل خودش دوست داشتنی و به دردبخور کند!این آقای کلی پروفسور دانشگاه استنفورد و  بنیانگذار مدرسه طراحی استنفورد است که خیلی کارهای مهمی می‌کند! ( کتاب Creative Confidence که تألیف ایشونه، خیلی خوب توضیح میده که واقعا چه کارهای خوبی می‌کنه.)یکی از اصول اصلی مدرسه طراحی استنفورد اینه که آدم ها رو به صورت T شکل رشد بدن!یعنی در زمینه های زیادی اطلاعات اولیه داشته باشند اما یک موضوع تخصصی برای رشد و وقف خودشون در اون پیدا کنن.تی شکل بودن باعث میشه بدونیم کجا باید سکوت کنیم و حرفی نزنیم، و از اون مهمتر این که به سادگی گول حرف های قشنگ آدم های به ظاهر متخصص توی حوزه های دیگه رو نخوریم و بتونیم سره رو از ناسره تشخیص بدیم.مهمترین منبع برای این شکلی شدن، خوندن کتاب های مختلف توی حوزه هاییه که فکر می‌کنیم مهم هستند، اما از اون جایی که ممکنه کتاب خونی کمی سخت به نظر برسه یا زمانش رو نداشته باشیم، میشه به دیدن مستند ها پناه برد.( بله! پناه بردن!)یادمه اوایل ورود به دانشگاهم خیلی خوره فیلم بودم. دانشگاه ‌مون یه اتاق خیلی خوب داشت به نام کانون فیلم و عکس دانشگاه شهید بهشتی که عباس شکوری بزرگورار راهش انداخته بود ( که می‌شد گفت اون اتاق رو به کوچکترین کشور دمکراتیک جهان تبدیل کرده بود!- چقدر دوست داشتنی بود این آدم!) اون زمان از هر فرصتی استفاده می‌کردم تا برم پیش بچه ها و درباره فیلم های مختلف حرف بزنیم و لذت ببریم. اما به شخصه ژانر مستند رو صرفا یه چیز اضافی و دلخوش‌کنک می‌دونستم! ( ولی شما اشتباه من رو تکرار نکنید لطفا)تاثیر مستند های خوب غیر قابل تصور اند، از اون جایی که شنیدن هیچ وقت مانند دیدن نمی‌شود، می‌تونید در مدت زمان بسیار کوتاهی به عمق خیلی از مسائل پی ببرید که نه تنها باعث می‌شوند تا چند روز مبهوت دور خودتون بچرخید، بلکه به سرعت غیر قابل باوری شما رو آماده خوندن کتاب های سنگینی توی اون زمینه می‌کنند. اما چرا مستند واقعا خوبه؟ به خاطر اینکه دلایل واقعا خوبی برای خوب بودنش وجود داره که سعی می‌کنم با توجه به تجربه شخصی خودم که از یه فیلم بین حرفه‌ای به مستند بین آماتور تبدیل شدم( در کمال تواضع!) براتون توضیح بدم:اول اینکه مستند ها معمولا از نظر مالی مستقل هستند.این اصلی ترین چیزی که میشه به خاطرش مستند ها رو دوست داشت. چون کمتر دلیلی برای گول زدن ما پیدا می‌کنند.کمپانی های فیلم سازی بلا استثنا وقتی روی فیلم ها سرمایه‌گذاری می‌کنند، انتظار برگشت سرمایه با نرخ بالایی رو دارند. و همین باعث میشه فیلم ها سفارشی تولید بشند. یعنی سرشار از جذابیت های عوام ، مثل حواشی عاطفی و جنسی، آرمان ها و تخیل هایی که صنعت های عظیم دیگه  دوست دارند ما بهشون فکر کنیم و به دغدغه مون تبدیل بشن  ( مثل تصویر سازی زندگی رویایی، پیدا کردن نیمه گمشده و هزارتا چیز دیگه) و از گفتن خیلی حرف هایی که به مذاق عوام خوش نمی‌آد دوری می‌کنند، چون باعث میشه فیلم توی گیشه شکست بخوره.اما مستند بدون این مسائل ساخته میشه ( البته عموما، کما اینکه کمپانی هایی مثل نتفلیکس شروع کردن به سفارشی کردن مستند ها و انحصار پخششون).بودجه اش عموما از طرف خود سازندگانش تامین میشه و انتظار بازگشت سرمایه خاصی ندارند. به همین دلیل، دلیلی ندارند که به هر بهانه ای ( بر خلاف فیلم ها) ما رو به سمت گیشه بکشونند یا رکورد بزنند.دوم اینکه کسی که مستند رو ساخته دید عمیقی از مسائل اون زمینه داشته.عموما مستند ساز میدونه دست روی چه موضوعی گذاشته و دونستن اون موضوع چقدر برای ما عوام مهمه.سختی های ساختن مستند به قدری زیاده که هر کسی که مرد این راه نباشه و دلیل محکمی برای زدن حرفش نداشته باشه، کلا بی خیال ساختنش میشه.فیلم ها هم که هیچی، اصلا نیازی نیست توی این موضوع نسبت بهشون صحبت بشه ( البته از انصاف نگذریم، فیلم های خیلی خوب هم کم نیستند، اما فیلم ها بیشتر شبیه یه بخیه خوب برای زخم های روحی و فکری ما هستند، ولی مستند ها با چاقو یه زخم ایجاد و بعد با نامردی تمام اون رو عمیق و عمیق تر می‌کنند!)سوم اینکه مستند ها واقعی اند!دیگه چی از این بهتر؟ ما فیلم می‌بینیم که با داستانی که برامون تعریف می‌کنند به  خواب بریم ، اما مستند ها با پتک توی سرمون می‌کوبن! اون هم با حرف ها و دلایل مستند!چهارم اینکه مستند ها عموما حاصل انباشت چندین سال تحقیق و بررسی افراد متخصص توی اون زمینه هستند.مستندات توی یکی دو سال ساخته نمی‌شند، اون ها در مرحله اول به خاطر دغدغه شخصی مستندساز که حاصل سال ها انباشت فکرها و آشوب های ذهنی اش بودن شکل می‌گیرند و بعد از اینکه کلی با افراد متخصص و آگاه اون زمینه همفکری کرد، به جواب می‌رسند و روی پرده اکران میشند.پنجم اینکه موضاعات مستندات عموما دست روی عمیق ترین غفلت های ما مردم عادی میذارند.اگه موضوع مورد بحث انقدر مهم نیست که همه ما باید بدونیم، اساسا ساختن مستندی درباره اون زمینه اهمیت نداره.ممکنه یک مستند توی نگاه اول درباره بازی های کامپیوتری یا فلان کلاهبرداری باشه که برای خیلی از ما بی‌ربط و صرفا حاشیه زندگی به نظر برسه، اما این طور نیست!اگر با چنین مستندی رو به رو شدیم، احتمالا نتونستیم خوب لایه های زیرینش رو پیدا کنیم یا اینکه واقعا مستند خوبی نبوده!لایه های پایینی هر مستند برخلاف ظاهرش حرفهای خیلی زیادی برای گفتن دارند که ما ممکنه بی توجه به اون ها هر روزمون رو شب کنیم، در حالی که دونستن شون از نون شب هم برامون واجب تر باشه.ششم و آخر این‌که مستندات دلیل خیلی خوبی برای شروع کتاب خوندن توی اون موضوعات به ما می‌دهند.این هم بهترین و شیرین ترین دلیل دیدن مستنده!ممکنه بگیم جنگ به ما چه؟  فلان کلاهبرداری توی فلان سال به ما چه؟ بهمان دروغ رسانه ای به ما چه یا بیسار بیماری روحی به ما چه؟ولی وقتی مستند اون رو تماشا کردی متوجه میشی که چقدر نیازه که درباره اش بدونی و چقدر وحشتناکه که هیچی نمی‌دونی.و اونجاست که تصمیم می‌گیری برای کدوم باید به سمت خوندن کتاب بری و برای کدوم ها نیازی نیست و همین اندازه کافیه.( یه مستند در مقابل یه کتاب مثل انفجار اولیه بمب اتم در مقابل موج بمب اتمه، انفجار بمب اتم خیلی سریع و به شکل یه قارچ وحشتناکه که مو رو به تن آدم سیخ می‌کنه( احتمالا این کار رو با ما می‌کنه !) ولی کتاب خوندن در رابطه با اون موضوع آروم آروم حرکت می‌کنه و تا به خودمون بیایم می‌بینیم ما رو به آدم دیگه ای تغییر داده!)سعی می‌کنم از این به بعد مستندهای خوبی که پیدا می‌کنم رو اینجا به اشتراک بذارم.( و همین طور شما هم بالعکس!)پ.ن.۱: سو تفاهم نشه! اصلا نمی‌گم فیلم نبینیم، فیلم ها خیلی خوب می‌تونن خلاهای ما رو برای مسائل مختلف پر کنند، اما از نظر آگاهی بخشی هیچ وقت به گرد پای مستند نمی‌رسند. پ.ن.۲: یک مبحثی هم داریم به نام Essentialism یا ضرورت‌گرایی که یکی از باید های زندگی هستش، به صورت خلاصه یعنی فقط دنبال چیزهایی بریم که واقعا ضروری هستند.شاید در نگاه اول این مطلب من مخالف با این نظریه باشه. ولی نیست! اگر توفیق باشه توی مطالب بعدی میگم که چرا اینطور فکر می‌کنم.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 19:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهش می‌کنم هیچ وقت به ما سر نزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D9%86-oltjztc6gdwc</link>
                <description>ببخشید که یکم ممکنه عکس خشن باشه اما کاملا مربوطه! بسم الله.تا حالا به این فکر کردی که چرا انقدر درهم و برهم و سردرگم زندگی می‌کنیم؟اینکه خیلی کم پیش می‌آید بتنویم واقعا یه ساعتی رو با خودمون بگذرونیم کهراستی چه خبر؟چند چندی با خودت؟چی کارا می‌کنی اصلا؟(راستی یه بار دیگه به عکس دقت کن و بعد بقیه متن رو بخون)همه ما دوست داریم که کاملا هماهنگ با جامعه و حتی جلوتر از اون حرکت کنیم.برای همین در طول شبانه روز،‌ در یک جست و جوی بی پایان از ابزارها و روابطی هستیم که بتونیم با کمک اون ها ابعاد مختلف زندگی هامون رو روفرم نگه داریم:از اخبار نمی‌خوام بی خبر بمونم، برای همین توی چند تا سامانه خبری بیشتر ثبت نام می‌کنم و حتی عادت می‌کنم که هر چند ساعت بهشون سر بزنم.دوست دارم آدم محبوب و اجتماعی باشم، برای همین چندتا اکانت سوشال مدیای بیشتر برای خودم می‌سازم. و هر چند ساعت یکبار یه سر بهشون بزنم تا نکنه اتفاق مهمی رو از دست بدم و برای کذاشتن نظرم دیر بشه!می‌خوام خریدهام رو راحت تر انجام بدم، برای همین چند تا فروشگاه آنلاین فروش پیدا می‌کنم تا باهاشون خریدهام رو راحت تر انجام بدم.و از اونجایی که بعد ساعت های کاری روزانه ام حق دارم که کمی هم تفریح کنم، توی چند تا سایتی که مخصوص فیلم و باقی محتواهای فان و غیر جدی هست اشتراک می‌خرم.و قطعا چند تا بازی هم برای داخل گوشی همراهم نیازه تا وقتایی که حوصله ام سر رفت،‌بتونم چند دقیقه زمان رو فراموش کنم.یکسری کارهای خرده ریز هم که همیشه هستن.از تعمیرات جزئی وسایل خونه تا تاکسی و شستن لباس ها و خریدن غذا های مختلف و هزارتا داستان دیگه.حالا به همه این ها مسائل کاری رو هم اضافه کن!گروه هایی که داخلش عضوی تا بفهمی توی اکوسیستم کسب و کارت چه خبره.رقیب چی کار کرد؟ نمونه مشابه خارجی چطور؟اپلیکیشن هایی که روی سیستم و موبایلت نصب می‌کنی تا کارهات رو یادت بندازه، کارهات رو مرتب کنه، کارهات رو طبقه بندی کنه، کارهات رو تموم کنه، کارهات رو به اشتراک بذاره، کارهات رو شبا توی خوابت برات زمزمه کنه و…و از همه این‌ها بدتر، حتی برای عقاید و چهارچوب هایی که برای خودمون تعیین می‌کنیم هم به این ابزارها وابسه می‌شیم.عقاید ما توی حوزه های مختلف به شدت وابسته شدن به موج های مختلف بزرگ و کوچیکی که توی این فضای شلوغ دورمون به وجود می‌یان.یکی یه کلیپ پخش می‌کنه از یه رسوایی، یه عده جوابش رو می‌دن و ما هم بلاخره از یکی شون طرفداری و توی دور همی هامون ازش یاد می‌کنیم.ما دور خودمون رو با هوشمند های به ظاهر کوچولو پر می‌کنیم تا بلکه بتونیم به کمک اون ها کمی احساس هوشمندتر شدن پیدا کنیم.و صدای هیچ کس هم درنمی‌ياد که این مسیر نه تنها ذره ای کمک نمی‌کنه، بلکه هر روز داره ما رو از اون خلوصی که واقعا برای رشد نیاز داریم دورتر می‌کنه.دلیلش هم کاملا ساده است.همه پلتفرم هایی که ما به نوعی باهاشون سر و کله می‌زنیم،‌ از خبری گرفته تا صرفا فان و سرگرمی، زمانی برنده می‌شن که بتونن بیشتر افراد رو به سمت خودشون بکشونن:برای همین مدام به ما پیام میدن که یه سر به ما بزن!چند وقته ندیدمت و بیا این کد تخفیف رو بگیر که باز بتونیم همو ببینیم!امروز روز جهانی آدم هاییه که یه زمان دور خودشون علف می‌بستن و به همین دلیل بیا به ما سر بزن تا با کلی تخفیف بتونی لذت داشتن جدید ترین مدل های نردبون ما رو توی خونه از نزدیک حس کنی!!هر کدوم توی ۲۴ ساعت روز دارن تحلیل می‌کنن که ما چه چیزهایی رو بیشتر از همه دوست داریم و بهشون واکنش نشون می‌دیم.چه زمانی و حتی با چه کلماتی به ما پیام بدن تا بیشتر توجه ما رو به خودشون جلب کنن.و نتیجه این میشه که ما در توهمی از رشد، روزمون رو شب می‌کنیم.از هر حس و تجربه ای یک قاشق می‌چشیم.از شنیدن دو کلمه فلسفه تا چشیدن طعم خوب یک غذا زیر زبون‌مون.بی توجه به اینکه با داشتن این همه اشتراک، چقدر توی چیزی که باید بهتر شدم و چه اندازه بیشتر از قبل می‌تونم عمق زندگی رو درک کنم…این که واقعا از هر صد تا چیز، به نود و نه تاشون نباید سر زد!حس می‌کنم هر اندازه که بیشتر با این هوشمند ها درگیر بشم، ذره ذره از خلوصم کم میشه و کمتر به خودم و دنیای اطرافم و حتی روزم میتونم فکر کنم.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 17:07:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همیشه کمتر بهتر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bgwv43hgntlf</link>
                <description>خطر نیم سوز شدن مغز در این ره که به ترکستان منتهی می‌شود!بسم الله.هر کسی که سعی می‌کند در کارش حرفه‌ای باشد، قطعا با این مساله دست و پنجه نرم کرده که نباید چیزی را از قلم بیاندازد!احتمالا الان که این مطلب را می‌خوانی، چند وقتی هست که فعالیت جدی خودت را شروع کرده ای و هم چنان فکر می‌کنی که هنوز هیچ چیزی نمی‌دانی ( حداقل من امیدوارم این طور فکر کنی!)برای همین می‌زنی به سیم آخر و تا دیروقت سر کار می‌مانی و خانواده را صرفا برای شب بخیر گفتن می‌بینی و  ( مخصوصا اگر صاحب کسب و کار خودت باشی) چند مساله مهم کارت را جلویت می‌چینی و پادکست های مختلف مربوط به کار و کتاب های صوتی و کتاب های چاپی و کتاب های دیجیتال و مقاله های مختلف بوک مارک شده و پیگیری بحث ها در لینکداین و رزور بلیت برای چند سمینار و وبینار و.... را در برنامه ات می‌چپانی و حتی تعطیلی ها و آخر هفته ها را هم قید می‌زنی.. که هر چه زودتر این مسیر مسخره را تمام کنی و استعدادت بتواند بالاخره به مرحله‌ای برسد که همه برایش کف بزنند!چرا که بدت می‌آید از این که با وجود توانایی هایی که داری( و به دلایلی هنوز فقط خودت هستی که به آن‌ها باور داری!) همچنان به آن جایی که می‌خواهی نرسیدی!خب! حتما انتظار داری که با این وضع حتما هم قبل از دیگران راه حل های مسائل مختلف کسب و کارت را پیدا کنی و از همه هم جلو بزنی؟چرا که بالاخره آدم باهوشی هستی و می‌خواهی سریع همه دست انداز های کاری ات را صاف کنی.برای همین صبح ها توی راه به یک مساله فکر می‌کنی، ساعت اول کارت به یکی مساله دیگر، ساعت سوم کارت به دیگری، ساعت یازدهم کارت به دیگری، و شب ها توی راه هم به مساله دیگر، و حتی توی خواب و... برای هر کدام هم کلی منبع جمع کرده‌ای که بتوانی بالاخره همه راه حل ها را پیدا کنی...اگر اینطوری هستی... دقیقا همان حسی را تجربه می‌کنی که من تجربه کرده‌ام.این روشی که انتخاب کردی این طوری کار می‌کند که این ماه به ۱۰ تا جواب می‌رسی، ماه بعدی به ۷ تا، ماه بعدی اش به ۵ تا و ... چند ماه دیگر به هیچی!مطمئن باش!و بعد حیران می‌شوی که چه شده و می‌گردی دنبال رفرنس های معتبر تر و همه را هم حفظ می‌کنی اما هیچ گشایشی پیدا نمی‌شود!اینجاست که دیگر باید از انگیزه‌ات مایه بگذاری و آن‌هم نهایتا چند ماه یا یک سالی دوام می‌آورد و بعد تمام خواهد شد!نمی‌دانم کجای این مسیر هستی اما شک نکن که هیچ گزینه دیگری جلویت نخواهد بود.چون خود من چند بار تا به حال درگیر این بازی مسخره شده‌ام!اما مگر نه این است که تو همه ی کار ها را کردی؟ خودت را رشد دادی، کم خوابیدی، از تفریح های بیخود و با خود زدی تا بتوانی موفق شوی؟ پس چرا اینطور شد؟ (یا خواهد شد؟)جالب اینجاست که مشکلت تمام این روزها روبه‌رویت نشسته بوده و تو نه تنها به آن توجهی نمی‌کردی، بلکه با هر حرکتت این مشکل قوی و قوی تر می‌شد! ( یا خواهد شد!)مشکل اینجاست که تو می‌خواستی همه‌ی کارها را با هم و کنار هم پیش ببری.صد نوع کار- صد نوع مطالعه- صد نوع دغدغه و هم‌ی این ها باعث می‌شوند که در نهایت هیچ کدام هیچ وقت حل نشوند و این وسط فقط خودت و منابعت تحلیل بروی.به قوا معروف،‌اگر همه‌ی کارها مهم هستند، پس هیچ کاری مهم نیست.یکی از اشتباهاتی که در قرن گذشته وارد زبان انگلیسی و در نتیجه کسب و کار شده، استفاده از کلمه prioritys است! این کلمه به معنی اولویت ها ست.در حالی که این کلمه اصلا جمع ندارد!هیچ اولیت هایی وجود ندارد! در هر لحظه ما فقط یک اولویت داریم و با منابع‌مان صرف به انجام یک کار می‌رسیم.اگر می‌خواهی در همه زمینه ها رشد کنی، همه مسائل را همزمان حل کنی و در همه‌ی ایونت ها و کنفرانس ها شرکت کنی، هیچ کدام از آن‌ها هرگز کمکی به تو نخواهند کرد.مساله این است که ما نمی‌خواهیم بپذیریم که نمی‌توانیم با هر دستمان یک هندوانه را بلند کنیم، چرا که به خودمان اعتماد داریم و تا جایی که ممکن است باید هندوانه ها را بلند کنیم!اما این قضیه هیچ وقت و در کنار هیچ انسان موفقی اتفاق نیافتاده است:اگر تو زندگی ات را برنامه‌ریزی نکنی، قطعا شخصی دیگر با ایونت هایش، با کتاب هایش، با تبلیغاتش و با کارهایش آن را برنامه ریزی خواهد کرد.به همین دلیل است که باید خودت را ملزم کنی به این‌که در هر بازه از زمانت، تنها به یک چیز بله بگویی و باقی چیزها را کاملا نادیده بگیری.کل هنر داستان افراد موفق این بوده که مهم‌ترین مساله پیش رویشان را انتخاب کرده اند و باقی مسائلی که برایشان پیش می‌آمده( یا دیگران حتی برای چند لحظه کمک گرفتن پیش می‌آوردند) را با قاطعیت نادیده می‌گرفتند.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 18:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور مردم را عاشق محصولات‌مان کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mptue2kvisu6</link>
                <description>مثلا همین ایشون! ( البته شخصیتش رو تایید نمی‌کنم!)بسم الله.تا حالا به این فکر کردی که چرا وقتی توی مستند ها پای مراحل ساخت یه نان مرغوب به دست یه نانوا ، یاساخت یه  اثر هنری زمان بر به دست هنرمندش می‌شینی، لذت می‌بری و اون نتیجه نهایی رو واقعا دوست داری؟یا مثلا چرا با نگاه به طراحی مسجد های قدیمی، محو زیبایی اون ها می شیم و دلمون می‌خواد ساعت ها بهشون زل بزنیم؟چند وقت پیش داشتم ویدیویی از مراحل ساخت یه چاقوی فولادی دست ساز رو نگاه می‌کردم که توسط یه تیم فوق العاده حرفه‌ای با روشی برای ساختن چاقو که بیش از هزار سال پیش برمی‌گشت نگاه می‌کردم.یک تیم چند نفره که هر کسی مسئول ساخت یک بخش از اون چاقو بود.یکی چرم گوشفند رو درست می‌کرد و بعد از چندین ساعت پرداخت اون چرم، غلاف چرمی چاقو رو به زیبایی هر چه تمام تر ساخت.یکی دیگه چوب خاصی رو پیدا کرد،‌داخل روغن های مختلف خوابوندش و در نهایت یک دسته ظریف و محکم برای اون چاقو ساخت.یکی دیگه تیغه چاقو رو از یک تکه آهن سرد و بدشکل به یه اثر هنری و البته فوق العاده محکم و تیز تبدیل کرد.و نفر آخر هم لوگوی برندشون رو روی تیغه و کف دسته چاقو با مهارتی باورنکردنی حکاکی کرد.توی هر لحظه دیدن این مستند کوتاه‌، احساس شعف و انرژی داخل من جریان داشت.در حالی که من نه کارم و نه پیشینه خانوادگی ام هرگز به ساخت چاقوی دست ساز ربطی نداشته.نه فقط چاقو، بلکه خیلی از کارهای سخت و هنرمندانه دیگری هستند که هر کدوم از ما دوست داریم ساعت ها کنار هنرمندانشون بنشینیم و از ساخت محصولاتشون لذت ببریم.شاید ملموس ترین مثالی که میشه زد، خط تولید محصولات اپله( البته اپل زمان مرحوم استیو جابز نه اپل فعلی و احتمالا آینده)همه ی ما از دیدن خط تولید محصولات اپل شگفت زده می‌شیم. اینکه چطور تیم طراحی با دقت طراحی های مختلف و جنس انواع فلزات رو بررسی می‌کنن تا دقیقا به همون آلیاژی که برای محصولاتشون می‌خوان برسن.اینکه چطور تیم مهندسی نرم افزار و سخت افزارشون رو طراحی می‌کنن تا به یه محصول نهایی تبدیل بشه و از همه مهمتر، اینکه چطور استیو جابز روی سن می‌رفت و محصول نهایی اش رو معرفی می‌کرد.چرا انقدر شور و هیجان برای این محصول وجود داره؟ در حالی که سامسونگ و ال جی و گوگل و موتورولا و و.... دقیقا همین خط تولید رو دارن؟ اما بعید می‌دونم کسی تا حالا آرزو کرده باشه که کاش فقط می‌تونستم ده دقیقه کنار طراح بدنه محصولات ال جی بشینم!جواب سوال ما توی تحقیقاتی که هوبرت دریفوس(که بیشتر از چهل سال در دانشگاه برکلی فلسفه تدریس کرده) و سین دورانس کِلی( رئیس سابق دپارتمان فلسفه دانشگاه هاروارد) انجام دادن،‌داده شده!به طور خلاصه این دو فیلسوف! بیان می‌کنند که در دوران روشنفکری و پس از انقلاب صنعتی، دیگر جازای زندگی دارای هدف و مفهوم نیستند.برای مثال در گذشته کسی که کارش ساخت چرخ ارابه بوده، انواع مختلف چوب را با توجه به پتانسیل هایی که هر کدام داشتند،‌برای بخش های مختلف چرخ انتخاب می‌کرده، آن‌ها را می‌تراشیده و در نهایت به چیزی که برای هدفی مشخص نیاز بوده، خلق می‌کرده.اما در عصر روشنفکری دیگر کمتر به چنین تفکری بها داده می‌شود.چرخ، چرخ است و چوب، چوب! و تنها چیزی که اهمیت دارد توجیه پذیری خط تولید با توجه به درآمد آن خواهد بود.دریفوس و کلی توضیح می‌دهند: در دوران قدیم وظیفه صنعتگر، ایجاد هدفمندی نبود! بلکه این بود که مهارت شناخت هدفمندی هایی که در آن زمان وجود داشت را در خودش پرورش دهد!سخت شد؟&quot; از آن‌جا که هر قطعه چوب،‌متمایز است، هویت خاص خودش را خواهد داشت.نجار باید با چوب ی که با آن کار می‌کند،‌رابطه‌ای صمیمی برقرار و مزیت های ظریف هر چوب، نجار را به پرورش و مراقبت از آن دعوت می‌کرد&quot;به همین دلیل در ادامه ادعا می‌کنند کارهایی مانند ساخت آن چاقو، به این دلیل به دل ما می‌نشینند که نگاه ناشی از رضایت در چهره صنعتگر، که برای استخراج یک اثر هنری از درون مواد اولیه خام است،‌نگاهی است که قدردانی از چیزی را نشان می‌دهد که در مدرنیته، دست نیافتنی و ارزشمند است.هرگونه حرفه‌ای که از سطح بالایی از مهارت پشتیبانی کند، باعث به وجود آمدن احساس تکریم در بینندگان می‌شود.در ساختار کلی هر پروژه‌ای، هموراه محلی برای فردیت و صنعتگری وجود دارد... صد سال بعد ممکن است مهندسی ما قدیمی به نظر برسد-مانند تکنیک های استفاده شده برای کلیساهای قرون وسطی- اما محصولات ما همچنان خوش نام و رشک برانگیز باقی خواهند ماند.یعنی هدفمندی و ظرافت کشف شده توسط چنین تلاش هایی،‌به خاطر مهارت و قدردانی ذاتی موجود در صنعت گر است، نه نتایج حاصل از آن کار.به عبارت دیگر، آیفون محصولی بی همتا نیست، اما نحوه ساخت و شکل دهی آن می‌تواند بی همتا باشد.به همین دلیل فکر می‌کنم زمانی که مشتری بفهمد که این محصول چطور با عشق و مهارت و همین طور ساعت های متمادی کار حرفه‌ای تولید شده، ناخودآگاه جذب آن می‌شود  و از آن جایی که می‌خواهد خودش را به گروه حرفه‌ای شما منتصب کند،‌محصول شما را ولو به قیمت چند ساعت در صف انتظار ایستادن، خواهد خرید.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 11:27:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه تبلیغات خود را در حلق مشتری بچپانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foad/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%84%D9%82-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9F-s5nnwsvfhirz</link>
                <description>بسم الله.هیچ کسب و کاری بدون سود و درآمد ماندگار نیست.و هیچ کدام بدون تبلیغات ( حالا از هر گونه و رسته ای ) به سود نمیرسند.تا اینجا رو همه می دونن!همه این چیزهایی که از صبح جلومون رژه میرن و شب قبل خواب تو ذهنمونن و فرداش و پس فرداش و.... گوش و چشم مون رو پر می کنن به یک گروه عظیم تبلیغات وابسته اند.اما مساله ای که به نظرم فوت کوزه گری این داستانه اینه که همه این تلاش ها بی ثمره! حداقل در دراز مدت که قطعا همین طوره. مگر با اصلاح نگرش صاحب کسب و کار.بذارید این طور بگم:شما یه کار جدید راه انداختید و توش خیلی مصمم هستید که موفق بشید.انشالله که محصول و خدمت مناسبی با توجه به مخاطب هاتون دارید!اگه این طور باشه امید میره که بتونید توی مسیر جلو برید.سرمایه رو جذب و همکارانتون رو انتخاب می کنید و ...خب! چه طور بفروشیم؟ با متقاعد کردن مشتری.مشتری از کجا بیاریم؟ با تبلیغ!اینطوری شروع می کنید به تبلیغ کردن. معیارتون رشد شرکت یا کسب و کارتونه و میگردید دنبال روشی که بیشترین مشتری رو با شما آشنا کنه. البته با توجه به بودجه تون.و اینجاست که شروع میکنید به رزرو بنرهای دیجیتالی و ارسال ایمیل های جذاب و پست های پیج ها و کانال های محبوب و همین طور الی آخر به امید رشد بیشتر و سریعترتان....درست است؟اصلا!اشتباه رایجی که این روزها همه به نوعی دچار میشویم اینه که فقط به دیده شدن و مطرح شدن فکر می کنیم.و این خیلی وقت ها به قیمت برداشتن تمرکزمان از آرامش روانی مشتری تمام می شود.سایت هایی که روزی پر بودند از مقالات معتبر و تخصصی ُ، الان با صفحه نیازمندی های فلان روزنامه هیج فرقی نمیکنند.پیج هایی که مخاطب حرفه ای خود را جذب می کردند، از گاهی یک آگهی شروع کردند و به گاهی محتوا رسیدند.( این وسط پیج های تفننی را جدا کنید)تبلیغاتی که یکدفعه وسط کار با اپلیکیشن بالا می آیند و انگار خیال رفتن هم ندارند.نکته این است که وقتی روحیات و انتظارات مشتری در جایی غیر از جایگاه اول قرار بگیره، ناخودآگاه مشتری حس بدی از شما به او منتقل می شود و حتی ممکنه بر حس خوبی که از شما دریافت می کنه ( که اغلب همین طوره) غلبه کنه و به مرور از شما دلسرد و حتی بیزار بشه.برای مثال قبل از اینکه مشفول نوشتن این مطلب بشم،برای اینکه با یکی از سایت های رقیب شرکتی که داخلش فعالیت می کنم آشنا بشم ،عضو خبرنامه اش شدم و توی همین چند دقیقه ۷ تا پیام تبلیغاتی برام فرستاد! باورتون میشه؟وقتی رضایت مشتری به جای هدف تبدیل بشه به ابزاری برای رشد بیشتر. به نظرم امکان نداره بشه به آینده اون کسب وکار امیدوار بود.پس خواهشا این دفعه قبل از این که جایی ویژگی های محشرمون رو به نمایش بذاریم و یا حراج فلان درصد اعلام کنیم که ملت بیان و سایتمون بیشتر دیده بشه( در حالی که خودمون میدونیم قضیه این طوریا هم که میگیم نیست!) ، یک لحظه صبر کنیم و خودمون رو جای مشتری بذاریم!بهتون قول میدم با این کار کسب و کارتون رو یک مرحله ارتقا میدید.</description>
                <category>فواد مثبت</category>
                <author>فواد مثبت</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2017 06:27:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>