<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Foroghnote</link>
        <description>یک جانوره کافئین مدار مستقر در نابسامان ترین وضعیت موجود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:15:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3780772/avatar/jYuvof.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@Foroghnote</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;عشق دادن چیزی است که نداریم به کسی که نمیخواهد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Foroghnote/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-rnrk0r82dcai</link>
                <description>این جمله از لکان را قبلا خوانده بودم و بالای یکی از صفحات کتاب &quot;عشق سیال&quot; از زیگموند باومن نوشته بودم. به نظرم در آن زمان این جمله آنقدرها قابل فهم نبود؛ بعضی جملات را باید سر فرصت و زمان خودش خواند.این جمله یکی از آن جملاتی است که تا کتاب‌های فراوانی نخوانید و به اندیشه نپردازید قابل به درک آن نخواهید شد. امروز صبح وقتی این جمله را سر کلاس شنیدم به یک‌باره به فکر فرورفتم و ذهنم مشغول این گفته شد و دائم با خودم در ذهنم تکرارش می‌کردم تا جای که دیگر نتوانستم تحمل کنم و مجبور به نوشتن در مورد این جمله شدم.کافی است کمی به روابطی که امروزه در عصر مدرن شکل می‌گیرد نگاه کنیم متوجه یک امر می‌شویم و آن هم فقدان معنا در روابط امروزی است.فقدان بنیان اساسی میل است ، سوژه همیشه در بحران &quot;فقدان&quot; زیسته است؛ چیزی در وجودش نیست که بخواهد با عشق پر شود برای همین به شکل رفتار ناقصی به دیگری داده میشود آنچه که در عشق داده میشود در اصل همان کمبود خودمان است، چیزی که نداریم را تلاش میکنیم به دیگری دهیم، در واقع سوژه در عشق تلاش میکند به دیگری چیزی را بدهد که خود فقدان آن را دارد ولی چون چیزی که میخواهد بدهد خود  ندارد صرفا ماهیت آن فقدان برجسته می‌شود.سوژه در عشق به دنبال کسی است که آن آشکارگی فقدان خود را پاسخ دهد اما چه بسا که سوژه مقابل نیز خود فقدان مخصوص را دارد و ما به دنبال دادن چیزی به کسی هستیم که خود نداریم و به کسی که آن را نمی‌خواهد چون او نیز سوژه‌ای مستقلی است و خواستگاه و میل های مخصوص خودش را دارد.و این ماهیت ناهمخوان عشق است یک ناهمخوانی که به ماهیت و شکل ساختاری انسان مربوط می‌شود. هیچ گاه شانس همخوانی کامل بین دو سوژه وجود ندارد.عشق در جوامع مدرن تبدیل به یک کالای مصرفی شده است به طوری که ایده‌آل های یک عشق توسط رسانه‌ها و تبلیغات به نمایش گذاشته میشود؛ ما در جوامع مدرن عشق را می‌خریم به نوعی ما عاشق بودن را تجربه نمی‌کنیم بلکه به مانند یک ویترین آن را از رسانه‌ها دیکته‌کرده و سعی در آشکار کردن آن داریم که همانا ممکن است با فقدان  میل ما در تضاد باشد و آنچه به صورت فرمالیته نشان داده‌ایم مورد قبول واقع شود.به بیان ساده تر عشق را به عنوان یک کالاعرضه میکنیم و منتظر متقاضی برای آن کالای که عرضه کرده‌ایم می‌مانیم «عشق پوشالی»این امر موجب این میشود که عشق نیز از ویژگی های  که کالا ها در جوامع مدرن دارند برخوردار شوند، یعنی بسته‌بندی شدن عشق و دسترسی سریع به آنبه همین دلیل عشق از روند طبیعی خودش خارج شده‌است و به امری تجویزی و محدود به موقعیت‌ها و نیاز های خاصی شده استبه نوعی عشق تبدیل به یک مسئله ای شده است که صرفا مربوط به روان افراد و زندگی فردی افراد می‌باشد عشق مانند یک محصول روان‌شناختی عرضه می‌شود که تعریفی محدود دارد و بیشتر به ویژگی‌های فرد (مانند شخصیت و هیجاناتش) نسبت داده می‌شود. نتیجه‌ی این تحول این است که عشق دیگر به مثابه یک «عقیده یا ایدئولوژی اجتماعی» نیست، بلکه مسئله‌ای شخصی و حتی مشکل روان‌شناختی محسوب می‌شود. بدین‌ترتیب جامعه‌ی مدرن معنای نمادین و جمعی عشق را از دست داده و به جای آن مصرف و نیازهای فردی را در رابطه متمرکز کرده است.بحران معنا در روابط: این تحولات منجر به یک «بحران معنا» در عشق می‌شوند. از یک سو هنجارهای سنتی و روایت‌های فرهنگی (مانند عشقِ رمانتیک ابدی) اعتبار خود را از دست داده‌اند. از سوی دیگر، جستجوی معنا به درون روان فرد منتقل شده و این باعث شده عشق «تجربیاتی پراکنده و ناکامل» باشد. به تعبیر منتقدان،  روابط عاطفی چون از ستون‌های اجتماعی‌شان جدا شده‌اند و به صرف «خواسته‌های فردی» محدود گشته‌اند، ظرفیت تولید معنای بلندمدت را از دست می‌دهند.</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 02:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12ویژگی بارز حکومت‌های فاشیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Foroghnote/12%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tuxzjlyco6gl</link>
                <description>1. ابزار نیرومند و مداوم ملی‌گرایی: رژیم‌های فاشیستی تمایل دارند که از ناسیونالیسم به عنوان ایدئولوژی هسته‌ای خود استفاده کرده تا ملت خود را علیه دیگر ملل بشورانند. آن‌ها دائماً شعارها، رجزخوانی‌ها، نمادها، سرودها، و سایر ژست‌های میهن‌پرستانه را مورد استفاده قرار می‌دهند. پرچم‌ها و نمادها در همه جا دیده می‌شوند، تا آنجا که در اکثر اماکن اداری و یا حتی تاریخی و فرهنگی نیز در معرض دید همگان قرار می‌گیرند. 2. تحقیر اهمیت حقوق بشر: خود اینگونه رژیم‌ها حقوق بشر را کم‌ارزش و مانعی برای تحقق اهداف نخبگان حاکم می‌پندارند. آن‌ها به هیچ عنوان اهمیتی برای این امر قائل نیستند، و بیشتر تلاش‌ها در پی توجیه طرف‌های پرسشگر است تا رعایت حقوق بشر. با استفاده‌ی هوشمندانه از تبلیغات از طریق به حاشیه بردن و/یا حتی اهریمن نماییدن اشخاص هدف خود، مردم را وادار به پذیرش موارد نقض حقوق بشر می‌کنند. هنگامی که خشونت‌ گسترده است، تاکتیک آن‌ها استفاده از پنهان‌کاری، انکار، و اطلاعات غلط است. 3. معرفی دشمنان به عنوان یک عامل وحدت‌بخش: مهم‌ترین زمینه‌ی مشترک در میان این رژیم‌ها استفاده از قربانی کردن به عنوان ابزاری برای منحرف کردن توجه مردم از سایر مشکلات است. مخالفان فعال این رژیم‌ها به طور ناگزیری به عنوان تروریست برچسب زده می‌شوند، و بر این اساس با آن‌ها برخورد می‌شود.  4. برتری نظامی‌گری، متمایل به میلیتاریسم: در این رژیم‌ها نخبگان حاکم همیشه مستقیماً با ارتش و زیرساخت‌های صنعتی پشتیبان آن در ارتباط نزدیک‌اند. حتی وقتی نیازهای داخلی شدید هستند، سهم نامتناسبی از منابع ملی به ارتش اختصاص می‌یابد. ارتش، نماد سیمای این کشورهاست. همچنین ارتش دارای تقدس خاصی است و فارق از ایدئولوژی نیست. 5. تبعیض جنسیتی گسترده: فراتر از این واقعیت ساده، مردسالاری در اینگونه کشورها تار و پودی جداناشدنی از بافت جامعه است، و در نتیجه در مراتب بالاتر، نخبگان سیاسی و فرهنگ ملی تحت سلطه‌ی مردان هستند‌. این رژیم‌ها طبعاً زنان را به عنوان شهروندان درجه‌ی دوم می‌بینند. آن‌ها به صورت تزلزل‌ناپذیری ضد سقط جنین هستند، و اقلیت‌های جنسی را تحت فشارهای گوناگون سرکوب می‌کنند. 6. یک رسانه‌ی کنترل‌شده: در برخی از این رژیم‌ها رسانه‌ها کاملاً تحت نظارت و سلطه‌ی مستقیم هستند، و عملاً ابزارهایی هستند برای پروپاگاندا و نزدیک نگه داشتن مردم به بدنه‌ی حاکمیت و/یا حزب مورد نظر، تا مبادا اطلاعات را از رسانه‌های “بیگانه” دریابند و دیدگاهی متفاوت‌تر نسبت به مسائل گوناگون پیدا کنند. اغلب صاحبان این رسانه‌ها از قماش حاکمیت هستند، و در پی انتشار آرمان‌ها و اخبار مورد نظر خود هستند.7. وسواس در امنیت ملی: در این کشورها به صورت اجتناب‌ناپذیری یک دستگاه امنیت ملی تحت کنترل مستقیم نخبگان حاکم بوده. این معمولاً ابزاری برای ظلم و ستم است، که در خفا و بدون هیچ محدودیتی عمل می‌کند. اقدامات آن تحت عنوان حمایت از امنیت ملی توجیه می‌شود، و زیر سوال بردن فعالیت‌های آن خیانت‌آمیز و/یا حتی وطن‌فروشانه نشان داده می‌شود. رفتار دستگاه‌های امنیتی هیچگونه توجیه اخلاقی ندارد. 8.دین و نخبگان حاکم در هم تنیده شده‌اند: برخلاف رژیم‌های کمونیستی، رژیم‌های فاشیستی هرگز عموماً خود را به عنوان رژیم‌های بی‌خدا در نظر نگرفته‌اند. در واقع بیشتر اینگونه رژیم‌ها خود را به دین غالب کشور متصل کرده و ترجیح می‌دهند خود را به عنوان مبارزان مدافع دین معرفی کنند. این واقعیت که رفتار نخبگان حاکم با دستورات دینی ناسازگار است عموماً در این رژیم‌ها لاپوشانی و ماست‌مالی می‌شود. تبلیغات این توهم را تداوم می‌بخشد که نخبگان حاکم مدافع ایمان و مخالف بی‌خدایی هستند. در چنین وضعیتی این برداشت را ترویج می‌دهند که مخالفت با نخبگان قدرت به معنای تهاجم به دین است.9. تخریب و سرکوب روشنفکران و هنرمندان: آزادی اندیشه و آکادمیک در این رژیم‌ها مخرب “امنیت ملی و آرمان‌های دینی” تلقی می‌شود. دانشگاه ها کاملاً کنترل می‌شوند، و دانشکده‌های غیرقابل‌اعتماد از نظر سیاسی تخت فشار قرار گرفته و یا حذف می‌شوند. همچنین معمولاً دستگاهی برای نظارت مستقیم، سانسور، و فیلتر کردن هنرها در نظر گرفته می‌شود. از نظر این رژیم ها هنر وادبیات باید “منافع ملی و آرمان‌ها” را محقق کنند. در این رژیم‌ها عقاید و دیدگاه‌های نامتعارف شدیداً سرکوب می‌شوند.10. وسواس در مورد جرم و جنایت: بیشتر این رژیم‌ها سیستم‌های عدالت کیفری سخت و بی‌رحمانه‌ای دارند؛ همچنین معمولاً شمار زندانیان نسبت به جمعیت، زیاد است. پلیس اغلب مورد تجلیل قرار گرفته و ستایش می‌شود و از قدرت کنترل‌ناشده‌ای برخوردار است، که می‌تواند منجر به سوءاستفاده‌ی رایج شود. ترس و نفرت از جنایتکاران یا خائنان اغلب در میان مردم ترویج شده و بهانه‌ای برای برخورداری بیشتر پلیس از قدرت نامحدود است.11. رفیق‌بازی/خویشاوندسالاری: نخبگان اقتصادی‌ای که در محافل تجاری و نزدیک به نخبگان قدرت هستند، اغلب از موقعیت خود برای ثروت‌اندوزی استفاده می‌کنند. این فساد از هر دو طریق میسر می‌شود؛ از یک سو، نخبگان قدرت از نخبگان اقتصادی هدایا و دارایی‌های مالی دریافت می‌کنند، که به نوبه‌ی خود نخبگان اقتصادی را از مزایای طرفداری از دولت برخوردار کنند‌. از سوی دیگر نیز اعضای نخبگان قدرت در موقعیتی هستند که می‌توانند از منابع دیگر ثروت هنگفتی کسب کنند‌.12. انتخابات تقلبی: در این رژیم‌ها انتخابات معمولاً به صورت نظرسنجی عمومی قلابی است. وقتی انتخابات واقعی با نامزدها برگزار می‌شود، معمولاً از سوی نخبگان قدرت منحرف می‌شود، تا نتیجه مطلوب خود را از آن بگیرند. روش‌های متداول شامل اعمال کنترل بر دستگاه‌های انتخاباتی، ارعاب و محروم کردن رأی دهندگان مخالف از حق رأی، و نپذیرفتن آرای قانونی آن‌ها، و به عنوان آخرین چاره، مراجعه‌ی دستگاه قضایی و اخذ رای موافق آن‌ها به نفع نخبگان قدرت است.</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 16:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب، کودتا، شورش</title>
                <link>https://virgool.io/@Foroghnote/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-ml1rznzwrp9y</link>
                <description>غیر ممکن است که این کلمات را در زندگی روزمره خود تا به حال نشنیده باشید؛ از آنجا که این مباحث در ساحت سیاست بسیار کاربرد دارند، ممکن است برخی از معنای واقعی آنها بیخبر باشند و یا معانی آنها را با یکدیگر خلط کنند. هدف اصلی این مطلب، تمیز بین سه مبحث در ساحت سیاست و ارائه تحلیلی دقیق تر از این کلمات است.انقلاب «Revolution»: پیش از آنکه مفهوم انقلاب تحلیل شود شایان ذکر است که گفته شود :«هیچ انقلابی به وقوع نمی پیوندد، مگر مرجعیت اقتدار نزد نظام اجتماعی متزلزل شود و هیچکس به اندازه سیستم سیاسی وقت نسبت به پدیدهی انقلاب در جامعهی خود مقصر نیست.»انقلاب شدیدترین شکل دگرگونی اجتماعی است که کامال ساختار حاکمیت را تغییر داده و شکل دیگری به آن میبخشد. انقالب‌ها نقاط عطف تاریخ ملت‌ها به حساب می‌آیند، چون ممکن است آنها را به دموکراسی و آزادی برسانند و یا آنها را از چاه به چاله پرتاب کنند و در دام نظام سیاسی دیکتاتور تری قرار بدهند.انقلاب‌ها همیشه یک کنش سیاسی مثبت تلقی میشوند، که از جانب نظام‌های اجتماعی صورت میگیرند؛ انقلابها به این دلیل یک کنش سیاسی مثبت تلقی میشوند که نظام اجتماعی را دور هم جمع میکند تا تحولی بزرگ در تاریخ خود رقم بزنند. البته لازم به ذکر است که این جمع شدن باید بر سر یک موضوع ایجابی باشد نه سلبی، چون اگر سلبی باشد باز محکوم به شکست است که همانا ملت آن کشور از چاله به چاه پرتاب میشوند. فراموش نکنید انقلاب ها زمانی پررنگ میشوند که دیگر نظام اجتماعی، آینده خود و فرزندان خویش را در این سیستم سیاسی نامعلوم قلمداد کند و ناکارآمدی سیستم سیاسی برای او نمایان شده باشد؛ آن موقع است که تفکر انقلابی در بین مردم ردوبدل می شود. انقلاب با آنچه که در پساسوی آن اتفاق می‌افتد غریبه است، چون انقلاب را نظام اجتماعی به ارمغان میآورد ولی پساسوی آن را الیت‌های سیاسی روی کار آمده که  عموما از اپـوزیـسیـون هـای نظامهای قبلی بوده اند میسازند، و این امر است که انقلاب را با فردای خود غریبـه میکنـد. این جملـه را بـارها شنیـدهاید که «انقـلاب فرزندان خود را می خورد» که بیانگر همان فردای انقلاب است که چه بلایی ممکن است سر انقلاب بیاید.انقلاب‌ها نظام اجتماعی پویا و آینده نگری طلب میکنند، که برای فردا و آینده فرزندان خود بخواهند تلاش کنند و نظم موجود را برهم زنند و نظم مطلوب را سرکار بیاورند تا بتوانند زندگی بهتری نه برای خود بلکه برای فرزندان خود رقم بزنند. نظام اجتماعی منزوی و سرخورده با انقلاب بیگانه است، چون نظام اجتماعی منزوی و سرخورده چشماندازی برای آینده خود متصور نیست و با کنش جمعی «سیاسی-اجتماعی» رابطه خوبی ندارد. نظام اجتماعی منزوی به نوعی فردگرایی افراطی و بی‌تفاوتی نسبت به جامعه و سیاست در روابطشان حاکم میشود؛ که همین امر خود باعث دوام و تحکیم نظام سیاسی موجود می شود که نظام اجتماعی را با انقلاب غریبه میکند. لنین «Lenin Vladimir»انقلابی روس، در سال ۱۹۰۵ به دو نکته ضروری برای حصول این تغییر انقلابی در رفتار توده ها اشاره کرده است.1* اولین شرط او این بود که طبقات فرودست باید به این نقطه رسیده باشند که احساس کنند شرایط زندگیشان به طرز فزاینده ای تحمل ناپذیر شده است. اما این شرط برای رسیدن به آستانه شورش کافی نیست، مردم می توانند با دلسردی و پرخاش به هم به بدتر شدن استانداردهای زندگیشان واکنش نشان بدهند و ممکن است صدای گلایه ها بلند شود؛ اما حرکتی برای انقلاب صورت نمیگیرد.2*مؤلفۀ دوم این است که طبقۀ حاکم به چنان مخمصه ای بیفتد که نتواند راه برون رفت از آن را به آسانی بیابد. بحران های عظیم سیاسی و اقتصادی فقط کام جامعه را تلخ نمی کنند، بلکه می توانند قدرتمندترین سرمایه داران را نیز به وحشت بیندازند یا حتی آتش جنگی را برافروزند که خاموش نشود. اعضای طبقه حاکم در این حالت شروع می کنند به مقصر خواندن یکدیگر برای آنچه رخ داده است و هر سرمایه داری می کوشد برای فرار از بحران، توپ را به زمین حریفان بیندازد. یا به تعبیری «زمانی که نظام اجتماعی نخواهد و نظام سیاسی نتواند»، انقلاب گریز ناپذیر می شود.انقلاب‌ها به طور کلی در نظریه های جک‌گلدستون«Jack Goldestone »به دو دسته تقسیم میشوند:نوع نخست : انقلاب‌های الیتی نامگذاری میشوند، که به اصطالح به آن انقلاب های درخشان یا شکوهمند نیز گفته میشود. این گونه انقلاب‌ها از ایجاد شکاف میان اتحاد الیتهای حاکم و ِ نظرات متفاوت و مخالف یکدیگر نشأت میگیرند و تغییرات از بالا صورت میگیرد(اصالحات از بالا) و به صورت اساسی ماهیت حاکمیت را عوض میکنند و عاری از هرگونه خشونت و درگیری اجتماعی نیز می‌باشند و لزوما فشاری بر توده وارد نیست. یگانه عامل وقوع انقلاب های الیتی؛ اختالف نظر الیت ها میباشد. اینگونه انقلاب ها در طول تاریخ بسیار نادر و موفق و ماندگار بوده‌اند، مانند انقالب انگلستان و آمریکا.نوع دوم : انقلاب های توده ای نامگذاری شده است؛ به این دلیل توده ای نامیده شده اند که وقوع این انقلابها فقط به دست توده کثیری از جامعه هستند و حضور میلیونی طبقات اجتماعی را می‌طلبند. این گونه انقلاب ها برخالف انقلاب‌های الیتی بسیار خشونت آمیز میباشند و معموال نیز نتیجه مثبتی ندارند و جامعه را از چاله به چاه پرتاب میکنند. در این گونه انقلاب ها خشونت موج میزند، چون دولت وجود خود را در خطر میبیند و برای باقی ماندن حاکمیت خود تالش میکند، بنابراین از هرگونه وسیله‌ای برای سرکوب معترضان خود استفاده میکند. در اینگونه انقلاب ها باید فشار ساختاری بیش از حد بر توده احساس شود تا توده مردم خواهان انقلاب شوند. اینگونه انقلاب ها که در آنها فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بر توده وارد شده، در کشور های با وضعیت مطلوب اتفاق نمی افتد. هنگامی که فضای جامعه به‌سوی دگرگونی و انقلابی شدن میرود، رهبری از دل انقالبیون سر برون میآورد و رهبری مردم را بر عهده میگیرد. به واقع، در انقالب های تودهای، رهبر تا دقایق پایانی انقالب مشخص نیست. زمانی که نظام اجتماعی آینده خود را در خطر ببیند و احساس کند کاری از دولت موجود بـر نمی‌آید، خواهان اینگونه انقلاب ها میشود. نمونه اینگونه انقالبها در تاریخ فراوان یافت می شود مانند انقلاب روسیه و انقلاب فرانسه.انقلاب وقتی اتفاق میافتد که بحرانهای بزرگ اجتماعی موقعیتی بیافرینند که در آن «طبقات فرودست نخواهند به نهج قدیم زندگی کنند و طبقات فرادست نتوانند به شیوهی قدیم به اعمال قدرت بپردازند».کودتا«Coup» : ریشه شناسی این واژه از فرانسه است و به معنای «ضربه ناگهانی به دولت می‌باشد» اصولا کودتا را اینگونه تحلیل میکنند : که کودتا راه رسیدن به قدرت از طریق راه غیرقانونی با نیروی نظامی است.کودتا مستلزم این امر است که یک شخص یا یک ارگان نظامی، کنترل تمام و یا بخشهای زیادی را از نیروهای نظامی یک کشور را بر عهده داشته باشد. کودتا بر خالف انقلاب، نیازمند نظام اجتماعی نمیباشد و مردم زیاد در این امر دخیل نیستند؛ البته لازم به ذکر است که کودتاها به ندرت بـر سیاستهای بنیادین اقتصادی و اجتماعی یک کشور تاثیر میگذارند؛ بلکه فقط جابجایی شخصیتهای سیاسی است که صورت میپذیرد. کودتا تغییر در دولت از بالا قلمداد میشود.از نظر ساموئل هانتینگتون«Huntington .P Samuel»یک کودتا تنها در دو صورت است که می تواند موفقیت آمیز باشد. او ادعا می کند که در کودتا یا باید تعداد فعاالن سیاسی کم باشد و یا این کودتا به ائتالف اکثریت فعاالن سیاسی رسیده باشد؛ و همچنین تقسیم قدرت در کودتاها اصوال غیر ممکن است. بنابرین اگر این دو نباشند، کودتاها به جنگ داخلی و یا شکست محکوم میشوند.البته باید در نظر داشت که در قرن حاضر، کودتا بیشتر در کشورهای جهان سوم و کمتر توسعه‌یافته است که صورت میپذیرد؛ چون نظام های سیاسی بالغ با تقسیم قدرت مانع تجمع قدرت نظامی در دست یک شخص و یا ارگان می شوند. قدرت تنها با قدرت است که مهار می شود. معمولا رژیم‌ها ساختاری را فراهم میسازند که در آن قدرت گرفتن گروههای کوچک نیز دشوار میشود و معمولاً به موازات ارتش «Military »یک نیروی نظامـی دیگـری را نیـز میسازند تا احتمال وقوع کودتا توسط یک گروه نظامی را کاهش دهند. معموالا کشور‌های دیکتاتوری همواره می کوشند تا از قدرت گرفتن بیش از اندازه نیروهای نظامی خود جلوگیری کنند و یک نیروی خودی برای همپوشانی با نیروی نظامی شکل دهند.کودتاها از نظر داشتن خشونت با انقلابها یکی هستند و هر دو خشونت‌هایی دارند. از یک نظر انقلابها ذاتا حرکتی مشروع قلمداد میشوند که مردم حق دارند برای تعیین سرنوشت خود انقلاب کنند ولی کودتا ذاتا حرکتی نامشروع قلمداد می شود، به این معنی که نظامیان حق دخالت در امور سیاسی را ندارند.شورش «Rebellion» :در لغت به معنی «به هیجان آمدن/ پریشان کردن»است و در اصطالح سیاسی اقدام دستهای از افراد علیه حاکمیت وقت است که دست به خرابکاری و ناامنی در سطح کشور می زنند. معمولا شورشیان برای رسیدن به اهداف خاص خود دست به چنین اقدامات خرابکارانه‌ای می زنند که اغلب در کشورهای فقیر و بی نظم رخ میدهد. شورش ها به طور کلی به دو دسته تقسیم میشوند؛ شورشهای مسلحانه و شوروشهای غیر مسلحانه، که هر دو به هرج و مرج کشیده می شوند.شورش يكي از پيوندهاي قهرآميز ميان شهروندان و دولت است. شهروندان این حق را دارند که از دولتی سرپیچی کنند که به خواسته‌های آنان ارج نمی نهد ولی چون این خواسته با خشونت و هیجان آمیخته می شود، از سایه حق به دور میرود.تفاوت اساسی که میان شورش و انقلاب وجود دارد، بر سر مفهوم آگاهی و نتیجه آن است؛ به این معنا که انقلاب با خواست و آگاهی مردم همراه است ولی شورش لزوما  با اگاهی همراه نمیباشد، بلکه از روی هیجان است و کنش عقلانی قلمداد نمی شود و علاوه بر این، شورش همراه با پسرفت و خرابکاری میباشد ولی انقلاب برای بهتر کردن وضع موجود میباشد.</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 14:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی دقیقا چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Foroghnote/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gzhvjfyd1be2</link>
                <description>پوچ‌انگاری یا اَبسوردیسم به تعارض بین تمایل نوع انسان برای جستجوی ارزش درونی و معنا در زندگی و ناتوانی انسان در یافتن آن گفته می‌شودبه اعتقاد کامو انسان از جهان میخواهد که معنا داشته باشد اما جهان معنای ندارد ‌ این تضاد باعث پوچی می‌شوددر درجه اول از نظر کامو کشف این پوچی و اینکه بدانیم جهان معنایی ندارد خود نوعی رهایی است که انسان را از توهمات آزاد می‌کند. اما هیچ چیزی رایگان به دست نمی‌آید. انسان پس از کشف این پوچی همچنان باید زندگی کند و دوام بیاورد. بنابراین باید به چیزی چنگ انداخت. باید دلیلی برای ادامه دادن پیدا کرد. اینجاست که کامو از «طغیان» صحبت می‌کند. به اعتقاد او اگر برای ادامه‌ی مسیر زندگی دل به پدیده‌های بیرونی ببندیم – مثلا اگر به مفاهیم متافیزیکی دل ببندیم و یا امیدوار باشیم که آینده‌ای بهتر در انتظارمان باشد – نهایتاً دوباره به پوچی می‌رسیم.بنابراین انسان باید هدفی درونی داشته باشدباید زندگی را به خاطر زندگی دوست داشته باشد این خود «طغیان» است.طغیانی که در ادامه:ازادی اختیار و شور زندگی به همراه خواهد داشت. اسطوره این نوع طغیان نیز سیزیف است.آیا باید بعد از درک پوچی خودکشی کرد؟پوچی نباید انسان را به خودکشی سوق دهدپوچی نقطه اغاز است نه پایانانسان پس از درک پوچی باید دست به عصیان بزنداشتیاق چیست ؟همان میل وافر به تجربه منظور از عصیان چیست؟ عصیان یعنی عدم سازش پذیری یعنی شوریدن ضد فریب های اجتماعی پوچی باید انسان را به اگاهی برساند که اصالت خویش در درون خود شخص است  کامو ادعا می‌کند تنها سؤال فلسفی درست سؤال دربارهٔ خودکشی است، به معنی دیگر آیا ما باید رنج زندگی را تحمل کنیم یا اینکه به سادگی خود را بکشیم؟ کامو استدلال می‌کند که از نظر تاریخی بیشتر انسان‌ها یا باور داشتند که زندگی پوچ است و بنابراین خودکشی را امری نجات بخش تلقی می‌کردند یا اینکه معنایی مصنوعی مانند دین ساختند تا زندگی خود را پر کنند و به آن معنا بخشند. کامو ادعا کرد که راه سومی هم وجود دارد: ما می‌توانیم دریابیم که زندگی پوچ و بی‌معنی است اما در هر حال به زندگی ادامه دهیم کسانی که راه سوم را انتخاب می‌کنند قهرمانان پوچی یا «absurd heroes» نامیده می‌شوند؛ که با طغیان بر پوچی به خلاقیت و آفرینندگی دست می‌یابند. خودکشی فلسفی  پذیرش پوچی: راه‌حلی که در آن فرد پوچی را می‌پذیرد و با وجود آن به زندگی خود ادامه می‌دهد. کامو این راه را قبول داشت. به نظر او زمانی که پوچی را می‌پذیریم می‌توان به آزادی مطلق رسید و با در نظر نگرفتن هیچ مذهبی یا سایر محدودیت‌های اخلاقی و طغیان علیه پوچی و در عین حال پذیرش آن شاید فرد بتواند از این رهگذر خود را به معنایی خشنود کند.</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 22:49:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ دردناک</title>
                <link>https://virgool.io/@Foroghnote/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-wjydwcreu0fn</link>
                <description>&quot;اگر توانسته‌ام تا حالا دوام بیاورم به سبب آن است که در پیِ هر ضربه‌ای که در آن لحظه غیرقابل تحمل به نظر می‌رسید، ضربهٔ دومی آمد که بدتر بود، و ضربهٔ سومی و همین‌طور تا آخر. اگر در جهنم بودم خواستار آن می‌شدم که طبقاتش چند برابر شوند، و به امیدِ گناه‌آزمونِ تازه‌ای طاقت‌فرساتر از پیشینیانش. سیاستی اثر بخش لااقل در ارتباط با عذاب‌ها.&quot; امیل چوران.زندگی بسیار بی‌رحم است.خصمانه با شلاق به تن عریانم می‌تازد، گویی که عامل وجودش منم.اما گناه من چیست، که اینگونه بی‌رحمانه نوازش شلاق زندگی را بر تن خود حس کنم؟!هرگاه که از خود بی‌خود می‌شوم و در زندگی روزمره خود غرق می‌شوم، با گذران زمان شلاق خود را بر من محکم تر میکوبد. انگار که شدت شلاق با جلو رفتن عمرمان رابطه‌ای دوسویه دارد، تا خود را برای ضربه‌ای محکم تر آماده کنم.وجودش،معنایش را از من میخواهد.از من میخواهد که با وجود تمام ناملایماتش با او باشم، به آغوشش بگیرم و با او عشق بازی کنم، آری میخواهد که با او همبستر شوم. قصد شومش این است که مرا به درون خود کشد تا ضربه‌های خودش را محکم تر بزند. متناع از همبستری با او از رد شلاق‌هایی که به تن عریانم می‌گذارد سخت تر است.  تراژدی غمناکی است.میان بودن یا نبودن،ضربه شلاق و همبستری با زندگی، یا ترک کردن آن و شیرجه‌های نرفته و کوفتگی‌های رو بدن.</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 20:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس نوستالژی</title>
                <link>https://virgool.io/@Foroghnote/%D8%AD%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-hexyjihnd8jv</link>
                <description>چیست این نوستالژی که دائم انسان را از زمان حال جدا میکند و به زمان گذشته می‌اندازد؟!آیا چیزی در گذشته جا گذاشته‌ایم که اکنون همراه مان نیست و نبودنش دائم ما را به عقب برمی‌گرداند؟یا شاید به قول نامجو: حالی برای زمان حال نمانده. و این بیزاری از زمان حال است که مارا به گذشته می‌اندازد؟ اما از من بخواهید خواهم گفت: که نوستالژی حسی است شیرین که انسان میتواند بین زمان حال  و گذشته به  حرکت درآید و خاطرات ایام خوشش را بازبینی کند، به طوری که نه در آن موقعیت اصیل دوباره متولد شود بلکه به عنوان یک گزارشگر به آن (مکان/زمان) پرتاب شود و چکیده آن حس نوستالژیک را دوباره بچشد. موقعیتی که دیگر محال است در آینده مانند آن برایش اتفاق بیافتد برای همین آن را به مانند گنجی گوشه‌ای ذهنش نگهداری می‌کند تا هروقت که دلش‌گرفت و غصه سراغش آمد به آن رجوع کند و برای چند ساعتی آرام شود.اما این میتواند خطرناک باشد...انسانی که دآئم به گذشته‌اش رجعت می‌کند و طلب آن گذشته شیرین را می‌کند زمان حالش را از دست میدهد و هیچ حس نوستالژیک دیگری برای آینده خود خلق نمیکند و گنجش همان چند حس نوستالژیک قبل است. نوستالژی میتواند ما را درون خود غرق کند به طوری که اگر هرکاری انجام دهیم به این جمله میرسیم که &quot;یادش بخیر همه چیز قبلا بهتر بود....&quot; ولی آیا به واقع همه چیز اینگونه است؟</description>
                <category>محمد حیدری</category>
                <author>محمد حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 18:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>