<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فروزان زیبائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ForoozanZibaei</link>
        <description>نوشتن شاید تنها راه نجاتمون باشه و ندونیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:17:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13487/avatar/Ft54sr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فروزان زیبائی</title>
            <link>https://virgool.io/@ForoozanZibaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش چهره‌ها و دلتنگی‌ها: کراوات چه رنگیش به من میاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ForoozanZibaei/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-grjbihklccgm</link>
                <description>به خاطر دختر عمو، رامین زارعی و  اهنگی که همیشه حفظم اما دوستش ندارم!چند روز است به دختر عمویم فکر می‌کنم. نامش از ذهنم پاک نمی‌شود و هرچه در لینکدین و اینستاگرام هم دنبالش گشتم، فایده نداشت. خاصیت نام خانوادگی ماست که هرچه بیشتر دنبال خودمان بگردیم، آرایشگاه‌های زنانه‌ی بیشتری پیدا می‌کنیم. «برای تفریح در گوگل فروزان زیبایی را جست‌وجو کنید!»خیلی عجیب است که آدم خانواده‌اش را گم کند. البته دخترعموی ما خودش خواست که ما گمش کنیم. خودخواسته وسایلش را جمع کرد و اول از شهر و بعد از کشور رفت. مثل یک مسافر که فقط برای مدت کوتاهی کنار ما اقامت داشت به همین سادگی پایان آخرین جمله داستانش پیش ما یک نقطه گذاشت و دفتر دیگری را باز کرد. اما من دلم برای این خانواده گم‌شده تنگ شده است. برای من، دخترعمویم به‌سادگی «متفاوت» بود. او زمانی که من موسیقی نمی‌شناختم، دستم را گرفت و گذاشت میان موسیقی‌هایی که هنوز هم برایم غریبه‌اند اما دریچه‌ای بودند میان من و دنیای بیرون. همین حالا که می‌نویسم ترکی که آن روزها زیاد گوش می‌داد در مغزم پلی می‌شود: نازی نازی به من بگو، کراوات چه رنگیش به من میاد؟او در هجده سالگی رویاهایی داشت که من حالا در سی سالگی هم خیالشان نمی‌کنم. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم در نوجوانی شاید فکر می‌کردم او ما را ترک کرده، اما حالا شاید شاید ما با تفاوت‌هایمان از قبل او را ترک کرده بودیم و صرفا چون دوستش داشتیم «زیاد هم دوستش داشتیم» می‌خواستیم حبسش کنیم. خیال می‌کنم شاید اگر او هم این را درک می‌کرد، سرنوشت رابطه‌مان خیلی فرق می‌کرد. من حالا زیاد به او فکر می‌کنم و گاهی میان چهره‌های غریبه دنبالش می‌گردم و ناگهان واقعیت تلخی را پیدا کردم. حتی اگر ببینمش هم نمیشناسمش. هیچ تصویری از او در ذهنم نیست! مگر می‌شود ما که این همه با هم زیستیم و خاطره داریم (نمی‌دانم او هم از من خاطره‌ای دارد یا نه!) بعد از ۱۵ سال دیگر هم را نشناسیم؟ دخترعمویم حالا مثل پدر و مادرش مثل یک خاطره دور شده است که انگار واقعیت ندارد. فقط می‌نویسم که شاید یک بار بخواند و اگر در خیابانی در یکی از شهرهای جهان از کنار هم گذشتیم، بداند که دلتنگش هستم اما چهره اش را یادم نیست! به دل نگیرد اگر نشناختمش و سفت در آغوش نگرفتمش. </description>
                <category>فروزان زیبائی</category>
                <author>فروزان زیبائی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 12:48:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون چایی، آدم می‌میرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ForoozanZibaei/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-vabazthp1hjc</link>
                <description> داییعلیوهمسرش آخر بدون چایی که نمی‌شود زندگی کرد. مامان تعریف می‌کرد که آخرین باری که رفتند خانه دایی، زندایی چایی دم نکرد و خودشان درست کرده‌اند. اساسا خانه دایی علی، باید دایی علی چایی دم می‌کرد. اگر نبود، چایی هم نبود.وقتی عطر چای تازه‌دم در خانه نپیچید، یعنی یک جای کار ایراد دارد. زندایی کمی بعد از دایی علی زندگی کرد و دست آخر هم یاد نگرفت خودش چایی درست کند.حتی من هم که موقع بچگی چایی‌خور نبودم، کل سال منتظر می‌شدم عید بشود و برویم خانه او چایی بخورم. چایی خانه دایی علی احترام داشت، نمی‌شد به آن نه گفت.عید‌ها در بزرگترین و بهترین اتاق خانه یک سفره بزرگ پهن می‌کردند و هرچه خوراکی خوشمزه می‌شناختیم در آن می گذاشتند. از برنجک و نخودچی گرفته تا پسته و بادام. دایی علی خودش بالای اتاق کنار سماور می‌نشست و یک چایی لب‌ریز و لب‌دوز و لب‌سوز می‌داد دستت. چایی دایی علی مزه احترام و محبت می‌داد، مزه محبتی که بین خاتون و علی موج می‌زد.دایی علی که فوت کرد، من تهران بودم. اما شنیدم که شهرمان تا زانو برف آمده بود. به نظرم آسمان به دایی خوش‌آمد گفت و لبخند زد. زن‌دایی چقدر بعد از او ماند؟ دقیق نمی‌دانم، اما کم بود. بدون چایی که نمی‌شود زندگی کرد...</description>
                <category>فروزان زیبائی</category>
                <author>فروزان زیبائی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Sep 2020 23:53:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما عزادار مرگ نیستیم، عزادار پس از مرگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ForoozanZibaei/%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%85-gcl1lbxtrisq</link>
                <description>لحظه انفجار - عکس از بی‌بی‌سیما عزادار مرگ نیستیم، عزادار پس از مرگیم.هر روز آدم‌ها می‌میرند. ما برای پیرمردی که آن سوی قاره می‌میرد عزادار نمی‌شویم. ما برای مرگ اشک نمی‌ریزیم، غصه نمی‌خوریم، ما برای حس فقدان است که اشک می‌ریزیم.وقتی رفسنجانی مرد، من گریه کردم. عمیق و جدی، آن‌طور که کسی برای عزیز از دست رفته گریه می‌کند. من توی اتاقم در خوابگاه نشسته بودم و برایِ اطمینان از دست رفته‌ام گریه می‌کردم. نه برای رفسنجانی، من برای آن تکیه‌گاهی گریه کردم که به نظرم می‌آمد نقطه تعادل کشور است. برای آن حس فقدان.رفسنجانی که مرد، گمان می‌کردم ثبات اقتصادی و سیاسی را از دست می‌دهیم، فکر می‌کردم روحانی دیگر پشتوانه فکری ندارد، فکر می‌کردم باید برای  آینده جمهوری ِ اسلامیِ بدون رفسنجانی نگران باشم. حالا که  سه سال گذشته، نمی‌دانم اگر رفسنجانی بود چقدر اوضاع کشور بهتر یا بدتر می‌شد، اما می‌دانم آن گریه از سر جوانی و جاهلی بود. می‌دانم فقدانی که نگرانش بودم فقدانی بزرگ‌تر از یک فرد است.امروز با خبر ترور قاسم سلیمانی بیدار شدیم. از صبح با انواع و اقسام واکنش‌ها به این خبر مواجهیم و آدم‌های فراوانی که از این خبر خوشحال یا نگران یا ناراحت هستند. «حضور قاسم سلیمانی مانع جنگ بود.» «پدر امنیت» «بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر» «آه مادران شهدای آبان ماه» « واکنش‌ها به مرگ قاسم سلیمانی، مرز بین شهروندان ایران و شهروندان جمهوری اسلامی» «سلام ما را به امام رضا برسان» «سردار شهید قاسم سلیمانی»اما مگر همه‌شان یک حس نیستند؟ فقدان امنیت و اطمینان. از هر جهت که نگاه کنید، چه له و چه علیه قاسم سلیمانی باشند، چه ناراحت و چه خوشحال، همه عزادار پس از مرگ هستند، عزادار حس فقدان.</description>
                <category>فروزان زیبائی</category>
                <author>فروزان زیبائی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 14:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر امن 25 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ForoozanZibaei/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D9%86-25-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ic3u2ebha7bl</link>
                <description>عکس را چند سال پیش گرفته‌ام. از خانه‌ای که سال‌ها است خانه ما نیست.همه ما خانه را با یادگارهایش به یاد می‌آوریم. اما اگر  خانه‌تان را چند بار عوض کرده باشید چه؟ اگر هر چند سال یک بار رخت‌هایتان  رو طناب جدیدی پهن کنید و آخر سر هم چند سال دور از خانه زندگی کنید، خانه  معنایش تغییر می‌کند. من خانه را با ناهار خوردن  روی سفره قلمکار به یاد می‌آورم. پلوماش یا قرمه سبزی و ماست توی کاسه  بشقاب چینی گل قرمز. امن‌ترین تصویر که در طول بیست و پنج سال زندگی من در  شش خانه و شش سال خوابگاهی بودن و سه شهر هیچ وقت تغییر نکرده است.اما  داستان این متن از آن‌جا شروع می‌شود که من خانه را با دیوارهایش تصور  کردم و در ورودی. ساختمان آجری با دری یک تکه فلز. درست مثل همین عکس. جایی که لمس دیوارها، خیسی پا در میان حیاط تازه آب‌پاشی شده و رنگ بنفش توت میان انگشتان واقعی باشد. خانه  همان‌جایی است که وقت کودکی، سر ظهر یا دم غروب(وقتی بازی در کوچه ممنوع  می‌شود) آدم سرش را از میان در دزدکی بیرون می‌برد که ببیند کدام یکی از  همبازی‌هایش قانون را شکسته و وسط کوچه تنهایی دوچرخه سواری می‌کند. این در  همانی است که موقع برگشت از مدرسه زنگش را آنقدر ممتد فشار می‌دهی که خواب  از سر کل محله بپرد و مادر با داد و بیداد و دست آخر با لبخند در را باز  کند. خانه تصویر امنی است که من در اول ۲۵ سالگی به آن نیاز دارم. حیاطی فرش شده با توت که بالاسرش نوشته لوازم آرایشی قاصدک</description>
                <category>فروزان زیبائی</category>
                <author>فروزان زیبائی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 00:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگی که سیاه نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@ForoozanZibaei/%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-fmpkct35cofx</link>
                <description>پدرم دوستی داشت که نامش اکبر بود. اکبرآقا تنها جانبازی بود که من از نزدیک می‌شناختم و دوستش داشتم. برای من اکبرآقا معنای مهربانی، سفر و معرفت بود. تنها مردی که تا قبل از پانزده‌سالگی از دلتنگی‌ برایش گریه می‌کردم. اکبرآقا یک پایش را در جنگ از دست داده بود و موج انفجار گرفته بودش. یکی دو سال پیش بود که شهید شد.برای من که هفت سال بعد از آخرین تیرهایی که در جنگ شلیک شده به‌دنیا آمده‌ام، جنگ بسیار مفهومی دور از ذهن و غیرقابل درک بود. مدت‌ها طول کشید که مفهوم سیاه جنگ برایم تبدیل به (دفاع مقدس) شود. من از فکر کردن به اشک‌های کسانی که خرمشهر را دست خالی ترک کردند، به سپرهای گوشتی مرزهای کردستان، به گاز خردل، و به موج انفجار فرار می‌کردم. من رمان‌های جنگ را می‌خواندم، فیلم‌های آن دوره را می‌دیدم و صدای چنگ‌ِدل کویتی پور قلبم را آشوب می‌کرد.برای سال‌های طولانی، جنگ تنها یک کلمه سیاه بود. سیاهی ناتمامی که هرچه بیشتر سعی می‌کردم آن را درک کنم بیشتر از آن فرار می‌کردم. اگر به مزار شهدای شهر ما می‌آمدید شاید من را با بطری‌های آبی می‌دیدید که برای شستن قبر شهدا می‌بردم. یا اگر در اوج دوران نوجوانی مچم را در کنج اتاقم می‌گرفتید، لابد کتاب دا، یا یک جلد خاطرات جنگ دستم پیدا می‌کردید. من بیش از هر کسی از اطرافیانم از جنگ خوانده بودم، اما همه این کارها چیزی از سیاهی‌اش کم نمی‌کرد. امسال، دقیقا سی و یکم شهریور بود که جنگ مفهومش در ذهنم تبدیل به دفاع مقدس شد. دلیلش را نمی‌دانم. هنوز به بوی خردل، به موج انفجار، به اسارت، به رنگ سیاه مرمر سنگ‌های قبر کشته‌شدگان جنگ که فکر می‌کنم تپش قلب می‌گیرم. هیچ دست‌گیری برایم وجود ندارد که سپرهای گوشتی، تاکتیک‌هایی که زمین را به قیمت خون حفظ می‌کردند و قربانیان بی‌دلیل را توضیح دهد. اما جنگ تبدیل به (دفاع مقدس) شد چون تنها آن‌جاست که صدای آزادگی را می‌توان از میان نفس نفس زدن‌های سربازان در کانال‌ها شنید. صدایی که من هرگز از نزدیک نشنیده‌ام اما موج صدایشان قوی‌تر از هر انفجاری به گوشم می‌رسد. از قلب تاریخ ایران صداهای زیادی به آزادگی برخاسته‌اند اما صدای جنگ ایران و عراق شاید تنها صدای 40 سال اخیر است که تا امروز شانس تکرار داشته است. آن‌چه بعد از جنگ اتفاق افتاده، تاثیری بر سرخی خونی که بر زمین ریخته شده است ندارد. جنگی که افتخار واقعی‌اش متعلق به مردم باشد و نه دولت، جنگی است که رنگ سیاهی را تغییر می‌دهد. این کار، کار هر جنگی نیست.</description>
                <category>فروزان زیبائی</category>
                <author>فروزان زیبائی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 00:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>