<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فروغ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Forouq</link>
        <description>نویسنده‌ی کتابی هنوز نانوشته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:54:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/449192/avatar/0fNfbE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فروغ</title>
            <link>https://virgool.io/@Forouq</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همسر خیالی آقای کافکا</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-ozcyk3auzxjg</link>
                <description>آقای کافکا من در حالی دارم شما را میخوانم که سالهاست شما مرده‌اید چقدر خیانت دوستتان مکس برود دلنشین بود  که تمامی نوشته های شما رو نسوزاند و به وصیت شما عمل نکرد؛ مگرنه شاید من هرگز با شخصیتی چون شما آشنا نمیشدم، شاید در دیار مردگان. آقای کافکا، اگر فروتنی چهره داشت، شاید او را شبیه شما میدیدم، حتی مهربانی را هم شبیه شما میبینم. پیچیدگی های ذهنم را کلام شما هموار میکند. آقای کافکا مسخ شما داستانی عاشقانه بود که من گرگور سامسا را در آغوش کشیدم و در مردنش گریستم. همچون داستانهای عاشقانه‌ای که معشوق پس از نبردها به چنگال مرگ فرو میرود.این روزها چقدر دستهایم شبیه کشیدگی انگشتان شماست وقتی قصر را مینوشتید. آقای کافکا، آیا از نظر شما خنده دار است شما توتمِ زنی در خاورمیانه باشید و از عشق زیاد به شما بخواهد روزی کودک خویش را فرانتس صدا کند تا شاید روزی شعری را در چهره‌اش بیابد؟ کاش میشد زودتر آن تونل زمان پیدا شود تا من بتوانم هم عصر شما باشم. بتوانم به زبان شما نامه‌ای برایتان ارسال کنم و بگویم آقای کافکا، شما چقدر شبیه مخاطب شعرهایم هستید. پراگ همیشه شهر محبوبم بوده است حتی پیش از آنکه شما را بشناسم، بهومیل هرابال آن را به من نشان داد.. کاش من یک بهومین پراگی بودم که دزدانه نامه‌های عاشقانه برایتان مینوشتم آه چه خیالاتی دیدار به قیامت آقای فرانتس کافکا</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 23:12:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مون‌بلان</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86-wwuz11fnvxxk</link>
                <description>من هنوز هم به آن  خودنویس مون‌بلانِ انس گرفته به جیب کتت، حسادت میکنم.یادت است؟ گفتم میخواهم هربار که قراردادی را امضا میکنی یاد من بیفتی؟ مون بلانی که هدیه‌ی من به تو بود.مون بلان رمز ما بود. چیزی شبیه دوستت دارم. من تو را مون‌بلان دارم. هزاران مون بلان. عشقی به قامت بلندترین کوهِ آلپ.Mont blancنمی دانم هنوز هم وقتی با مون‌بلان آبی‌ات چیزی بنویسی یاد دخترکی از خاورمیانه میفتی که هزارو یک قصه بلد بود یا نه. ولی تو هنوز هم قهرمان اول قصه‌هایی هستی که شبها قبل از خواب زمزمه می‌کنم‌ که فراموش نکنم روزی روزگاری شهرزادی بودم که شهریاری را بال قصه‌اش به رویا میبرد.هزاران مون‌بلان هم باشد نمیتواند یک قصه‌ی خاورمیانه را به سر کند.قصه‌های خاورمیانه همیشه رنجی را در پستوی خود نهان دارند و کلاغِ سرگردان هیچگاه به خانه‌اش نمیرسید چرا که در خاورمیانه تمام راه‌ها به بیراهه است.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 21:14:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیدا نام تمامی زنان این شهر است؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-spduspkc0v0f</link>
                <description>آیدا نام تمامی زنان این شهر است؛ که در دالانهای خیالی ذهنشان دوست دارند توسط احمدی ستوده شوند، بوسیده شوند، شعر شوند و سر بخورند در دفتر داستانِ هم آغوشی که سده‌هاست چاپ میشود. گیسوان مادر بزرگان قصه را  &quot;دوست داشته نشدن&quot; چون بهمنی سهمگین، سپید کرد؛ آن زمانی که آغوش و بوسه از دایره‌ی لغات زندگیشان حذف شد، سرو سبز جوانیشان، قامت خمیده بست. یکی بود و یکی نبودِ داستانها دال این حکایت است که در قصه‌های زندگانیشان، آن یکی، هیچوقت نبود. جسمی بود و روحی نبود. خیالی بود و واقعیتی نبود. &quot;بودنی&quot; بود و آغوشی نبود. آیدای درون ما سالهاست به انتظار احمد شاملویش نشسته که گیسوانش را با عشق ببافد، گل بوسه‌ی لبخند را بر لبانش بکارد، وصالش را غزل کند و نبودش را غم نامه. و من هم شهرزادی خواهم شد که هزار و یک عشقبازی را، هر شب قصه سرایی کند.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 22:16:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش اجاره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-vwvwefocd0mk</link>
                <description>همه باید یک آغوش داشته باشن برای روزهای بی قراری روزهای سرد و سخت تنهایی،روزهای شلوغ و دراز و طولانیو پناه ببرند به مامنی امن و جای بگذارند آن تنش و دغدغه و خستگی را. آغوشی که فقط و فقط مخصوص خودت آفریده شده باشد، سینه‌ای که سرای تو باشد، پیچک دستانی که فقط گرد تو بپیچند. آغوشی که آنجا بتوانی به صد ها سال خواب عمیق روی.. آغوشی به قدمت آفرینش زمین و آسمانها همه باید یک &quot;تو&quot; برای روز مبادایشان، جایی در پستویی پنهان کنند که آغوشش تمام دلتنگیهای بشر را برایشان به یکباره بزداید.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jul 2021 20:51:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Long Long Distance</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/long-long-distance-zwrd4qtofnra</link>
                <description>پاییز ۱۳۹۷همه باید یکی را داشته باشند که فرسنگ ها دور باشد و دوری اش آنقدر دل تنگ شان کند که هزاران هزار نامه هرگز ارسال نشده در کشوی قفل دار میزتحریرشان قدمت بگیرد.همه باید کسی را داشته باشند که مثل قوری بند زده مادربزرگ، به آن دل ببندند و بند دلشان پاره شود با یک تبسم اش، با یک اخم.همه باید یک مسافر راه دور داشته باشند که وقتی حافظ باز میکنند و &quot;یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور&quot; به چشمشان  میفتد، اشک شادی حلقه زند در نی نی مردمهای کوچکی که عمری را به انتظار گذرانده اند و چند روزی در هوای وصال چند سطر شعر دم و بازدم کنند.همه باید کسی را داشته باشند که با خیالش در پیاده روهای فرش شده از پاییز قدم بزنند.همه باید یک معشوق داشته باشند که هرگز به آن نرسند و وقت سختی و مشکلات این به فکرشان بیفتد که قطعا اگر او همراهشان بود روزگار هرگز جرات نمیکرد اینگونه سخت بگذرد.همه باید تو را داشته باشند که بدانند من از چه میگویم .. از روزهایی که خطوط چهره ات را شعر میگویم یک فنجان چای هل دارِ دارچینی برایت در سینی گلداری میگذارم و تا خود بهار، شهرزاد قصه گویی میشوم که از هزار و یک شبِ هرگز نیامده برایت قصه ای میبافم به امید آنکه روزی روزگاری تو آن را تن کنی.|از کتابی هنوز ناتمام |</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 01:17:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روسری آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-smanxwumybuh</link>
                <description>آقابزرگ همیشه میگفتبه خانم‌جونت بگو اون آبی گلداره به لبخندش بیشترمیادانگار ماه رو با آسمون آبی  فُکُل پیچ کردنمیخندیدم و میگفتم خودت چرا نمیگی!؟میگفت اگه من بگم باز یه خُبه خُبه میگه و لبخندشومیکُشه و اون گره رو محکم‌تر میکنه که مبادا چَرکِزیرچارقدش نمایان بوده و من این حرفو زدم....خانم‌جون نزدیک به ۴سال و ۳ماه و ۱۶ روزه که اونروسری آبی گلدار رو سر میکنهولی لبخندش همون ۴سال و ۳ ماه و ۱۶ روز پیش کُشته شدآقا بزرگ اشتباه کرداون آسمونی که به لبخند مه‌لقاش میومد، خودش بود نهروسری آبی گلدار</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 01:13:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی هست که به زبان نمی‌آوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-z5swuupsd4tn</link>
                <description>از فیلم چیزهایی هست که نمیدانی&quot;رهاش کن رئیس&quot; این دیالوگ معروفی است در فیلم &quot;چیزهایی هست که نمیدانی&quot; رهایش کردم، در خاطراتی خیالی و هرگز اتفاق نیفتاده.. آخر میدانی، نگفت، نگفت که میتواند بدون من زندگی کند، اما نمیخواهد که بی من زندگی کند. خانم‌جانم میگفت: &quot;حرف از چشم میجوشد.. چشم‌ها سرچشمه‌ی زبان اند.&quot;و من  مترجم خوبی برای چشمهایش نبودم..!به پوستر فیلم خیره میشوم، میز گرد. مخصوص آدمهای تنها. که مبادا گردی از خاطرات در گوشه‌ای از میز دل خوش کند، اثری از بودنی، در گوشه‌ای از میز ردی بگذارد. فلسفه‌ی میزهای گوشه دار اینست که خاطراتی را در گوشه‌ای، کنجی، جا میدهد.به پنجره‌ای خیره میشوم که رو به دیواریست. هرچند که گیاهی در آن نمایان باشد. این همان حرفهایی است از جنس سبزی زندگی که آن را در حصار سکوت، زندانی‌ میکنیم.به چراغی خاموش زل میزنم.. که حکایت نبودن نور امید است.به دنبال گربه‌ی بازیگر فیلم در پوستر میگردم.گربه‌ای که بار تنهایی را یک تنه به دوش میکشید. گربه نماد تنهایی و تجرد است. نماد زندگی آرام و بی‌حاشیه اما دل‌گیر. زندگی بدون هیجان، بدون نبض. روزمرگی در قالب گربه‌ی خسته که همیشه‌ی خدا در مکانی راحت لمیده است و آرامشش را با خُرخُر تایید میکند، تجلی میکند. یعنی آدمکی که از آدمها خیری ندیده و ترجیح میدهد دوستی بی‌زبان انتخاب کند که عشق را به زبان نمی‌آورد، آن را به نمایش میگذارد. یاد شعر مارگوت بیکل به ترجمه‌ی احمد شاملو میفتم: &quot;سكوت سرشار از سخنان ناگفته است . از حركات ناكرده، اعتراف به عشق هاي نهان وشگفتي هاي بر زبان نيامده در اين سكوت حقيقت ما نهفته است حقيقت تو و من.&quot; نمیخواهم جای خالی گربه در پوستر را نقد کنم. نمیخواهم &quot;چیزهایی هست که نمی‌دانی&quot; را نقد کنم. میخواهم چیزهایی که میدانی اما به زبان نمی‌آوری را این سکوت را نقد کنم. سکوت تو یا شاید من. خوب من بهترین آرزوها هم تاریخ انقضا دارند.. آرزوی برآورده شده‌ام باش، نه حسرت گذشته‌ام. میترسم نه از نیامدنت از دیر آمدنت میترسم.. به قول قیصر امین پور: &quot;گــاهـی چه زود فرصتمان دیر میشود… کــاری ندارم کجایی ، چه میکنی بـی عـشق سر مکن که دلت پیر میشود.&quot;</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 18:57:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل صحرا</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%AF%D9%84-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-o4zp6slpraa6</link>
                <description>بعد از دیدن این فیلم مملو هستم از حس ترس، ناامنی، ناامیدی و خشم.کاش بیوگرافی نبود، کاش تخیلی بود، ای کاش.تصور کنید هنوز که هنوزه در دنیا، در قبایلی، زنان ختنه میشوند به دلیل سنت. به دلیل اینکه ارزش زن رو بکارت تعیین میکنه. میترسم. https://amp.dw.com/fa-ir/%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AB%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%84%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF/a-56473417?__twitter_impression=true انقدر این مورد در جهان بوده که روز ۶ فوریه به نام &quot;مبارزه با ناقص سازی اندام جنسی دختران&quot; نامیده شده.فیلم درباره‌ی دختریست در سومالی که به انگلستان فرار میکنه. درباره‌ی رنج زنان در قبایل آفریقاییِ درگیر سنت و خرافات هستند.دلم میخواد زار بزنم.. کودک همسری، خشونت خانگی، زایمان در سن کم، کار جسمی سخت،...خدایا یه بارم دنیا رو جوری تنظیم کن که درصد ظلم به زنان کمتر باشه، شاید خوشت اومد! یه جوری که قانون بقا برعکس باشه، یه جوری جز این.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 20:25:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانی برای گریه</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-cgq8vr5bnigx</link>
                <description>خیلی رک و راست بگم. سلامت روانی توی جامعه‌ی ما حوزه‌ای هست که کمترین توجهی بهش نمیشه. یادمه اولین باری که در مورد سندروم پیش از قاعدگی PMS یا افسردگی پیش از قاعدگی PMDD فهمیدم از تو یه سریال خارجی بود و اون موقع شاید بیست و دو سالم بود.تو سن 14 سالگی برادر 8 ساله ام بهم می گفت چرا دقیقا ماهی یه بار جن زده میشی و بهم میپری و باید یه دعوای مزخرف باهم داشته باشه باشیم؟به جرات میتونم بگم مامان و بابای تحصیل کرده‌ی منم باور دارن این تغییر خلق و خو پیش از قاعدگی و در حینش محصول غربی‌هاست!! میخوام بگم خرافات این تفکر ضد غربی تا چقدر تو خونه‌ها رخنه کرده و شدیم کلیسای زمان قرون وسطی!!بگذریم.. میخواستم بگم این روزا که افسردگی تو کشور جدیه و هیچکسم حواسش به ما افسرده‌ها نیست کاش یه عده خَیِّر بیان یه مکان هایی و بسازن که ما لااقل بتونیم بریم اونجا و گریه کنیم و کسی بهمون زل نزنه. تو پارک و باغ و بستان که محل شادی هست و یه عده بچه‌ی بی نوا میان بازی کنن، گناه دارن که ما با گریه کردن مون ناراحت‌شون کنیم، تو کوه که محل آمد و شد ورزشکاران هست و ممکنه قضاوت بشیم که ای بابا! گریه چرا؟ بیا ورزش کن. مکان های عمومی تر هم که فحش میخوریم. بس که امکانات زيادي داشتيم لطف کنيد و یه مکانی برای گریه‌ي ما احداث کنيد که اين نعمات زيادي که تو اين مملکت داريم تکميل بشه. البته يادمون هست همين که امنيت داريم بايد کلاهمون رو بندازيم هوا! اگه ماشينمون رو زدن يا موبايل و کيفمون رو قاپيدن و اين وسط يه چاقويي هم خورديم تقصير خودمون بوده که مسير اشتباهي رو براي راه نفس کشيدن در خيابان انتخاب کرديم. ممنونيم.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 23:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق کار آدمِ بی‌دله</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%84%D9%87-hlanmoyf5nkl</link>
                <description>خانم جون میگه: ننه کسی که دلش بهت بند نیست رو مثل یه نامه ی بی نشون که میندازی توی آب رَوون؛رهاش کن.میگم: خانم جون دلم گیرشه.میگه: دلت گیر خدا باشه،وقتی دلت گیر خدا باشه دیگه به بنده اش پیله نمیکنی که یه روزی پروانه ات کنه،یه روز کاملت کنه..خودت لحظه به لحظه پر میگیری و پرواز میکنی. ننه تو دوستش نداری عاشقشی،عشق کار آدمِ بی دلهمیگم: خانم جون آدما با دلشون دل میبندند‌.عاشق میشن.دستشو میذاره روی قلبمو میگه: دل آدمی رو خدا مخصوص خودش ورز داده و اون فوت کوزه گریِ حضرت حق درست اینجا دمیده شده. اگه کسی رو دوست داشته باشی میشه خدای روی زمینت،راستشو بگو انقدر دوستش داری که خدای زمین و زمانت بشه!؟و من به این فکر نکرده بودم،به اینکه رضا میتونست یه روزی روزگاری خدای من بشه!؟ رضا مقدس و دوست داشتنی بود،وقتی میخندید دوست داشتم زمان توی خنده اش گم بشه. خاطرشو جوری میخواستم که خاطره ی هر روزه ام بشه. آرزو میکردم جای اون خودکار توی گرمای دستش گم شم. یا به جای اون عینک روی چشماش من دنیا رو بهش قشنگ نشون بدم. اینا برای خدا بودن کم بود، نبود!؟ |سطری از کتابی هنوز ننوشته|</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 00:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی مُرده</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-uxi0py9gb1fz</link>
                <description>لطفا زمان را نگه دارید، من باید پیاده شوم..تاب تاب عباسی کنان، خدا مرا در آغوش دوست داشتنش انداختبی آنکه بدانم کِی، قصه شروع شد.یکی بود و یکی نبود.دلِ من بود و دلِ او نبود.در آن آشفته بازاری که افکارم دست منطقم را به یک باره رها کرده بود،دلربایی دلم را ربود.خانم‌جان می‌گفت: &quot;دزد دل، در دل نشیند بی‌هوا&quot;می‌گفتم: کاش تنها دلم را ربوده بود خانم‌جان،هوشم هم همراهش پرکشیده است.دلی از من برد و دلدادگی را برمن روا نداشت.آخر آدمیانِ بی‌دل چگونه زندگانی هستند؟خانم‌جان می‌گفت: &quot;دل، ماهی لغزان است، تا دریای محبت ببیند، سُر میخورد و از کَفَت می‌رود.دل نده که هوشت هم کنارش برود،پینه بزن محبتش را به دلتکه وصل شود جانش به جانت،دلبستگی هزار بار بهتر از دلدادگی است..&quot;به خودم آمدم که گویی در دنیای من،زمان، حول رفتنت؛ سالهاست که مُرده است.پ‌.نبشته: قدیم ندیم مجبور بودم پایین نوشته‌هام بنویسم &quot;از کتابی هنوز ننوشته&quot; که ازم نپرسن مخاطبت کیههه؟؟؟:)</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 21:35:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال عاشقانه یا دوستانه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-yrullulrb7he</link>
                <description> قصه از آنجا شروع شد که از خود پرسیدم: چرا خانم‌های مسن فامیل‌مان، انقدر جذب فیلمهای ترکی میشوند؟؟ چون هیچگاه جنس عشق و عاشقی و توجه را آنطور که باید، نچشیدند. هیچوقت قربان صدقه‌ای در کار نبوده، کسی برایشان دست به یقه نشده. یادآوریِ اینکه &quot;من دوستت دارم&quot; ختم میشد به اینکه: ببین دارم از صبح میروم سرکار تا شب، تا نانی درآرم برای زن و بچه. و آن باید حدس میزد، پشت این تلاشهای بی وقفه، &quot;دوست داشتنی&quot; پنهان شده..! ساعتی نگاه کردن به داستان‌های  عشقی با پایان خوش، شاید حسرتی می‌افزود اما دل را گرم می‌کرد که شاید در دنیایی موازی‌، محبوبی هست که با یک نگاه عاشق شود و عاشق بماند... توضیح دادن فرق عشق و دوست داشتن به دوست ترکیه‌ای ‌ام سخت بود، love همان Aşk است و بس همان عشق چطور باید به او میگفتم که در مدرسه به ما گفتند که دوست داشتن برتر است یا عشق!؟به راستی فرق است بین دوستت دارم و عاشقتم؟ عشق درد نرسیدن دارد، وصالی در کار نیست. آری.. نظامی خبر دارد دیگر لیلی و مجنون یا شیرین و فرهادش مخاطب چندانی ندارد؟ چون در حال حاضر داستان عشق، باید به &quot; رسیدن&quot; ختم شود. کاش زندگی‌مان همان پلان آخرِ &quot; به خوبی و خوشی سالهای سال باهم زندگی کردند&quot; تمام میشد.. درون مایه‌ی زندگی ما به عشق گره خورده. پولدار و فقیر، سالم و بیمار، دلمان میخواد یکی دوستمان داشته باشد. شاید همان بار امانتی‌ که خداوند گردنِ آدم نهاد و کوه و زمین و آسمان، قبولش نکردند، همان &quot;عشق&quot; بوده.. کمی بی‌پرده تر دوست داشتن را فریاد کنید. به جهنم که عمر زندگی های امروزی چند ماه است و ۵۰ سال زندگی مشترک دوام ندارد. همین که روزی، ساعتی، جنس دوست داشتن با توجه همراه بوده،.. برایمان بس که عمری را با یاد آن، سپری کنیم.. به لطف فضای مجازی تا حدی ترسمان از فریاد زدن &quot;دوستت دارم&quot; ریخته بگذریم که گاهی از حد میگذرد و رنگ تزویر میگیرد اما.. دوستت دارم</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 20:24:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسم به S pen</title>
                <link>https://virgool.io/@Forouq/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-s-pen-txvynzktrs1h</link>
                <description>من عشقم را در سال بد یافتمکه می­گوید مایوس نباش؟من امیدم را در یاس یافتم،مهتابم را در شبشاملوسال 99 غمش از سال 98 بیشتر بود. لااقل برای من. اما زندگی همین است، درست در جایی که فکر می­کنی قرار است تمام شود، متولد می­شوی. روزی از روزهای بهار که خبر فراز و فرود کرونا و از دست دادن آدم­ها را میشنیدیم، برای فرار از فکر و خیال به شیرینی پزی و گلدوزی مشغول بودیم. کارهای هرگز نکرده را در این قرنطینه، تجربه می­کردیم. تمام سریال های ناتمام را تمام کردیم، کتابهای نخوانده را یکی یکی ورق زدیم.در این دوران مجازی، شاید تنها چیزی که باعث شد اندکی آسودگی داشته باشم، این گوشی طفل معصوم بود، اسمش را گذاشته بودم هامون _اسم لپ تاپم هم کارون است._ کلا ارادت خاصی به رودهای ایران زمین دارم. با هامون جان به چندتا موزه اروپایی سر زدیم، گرد و غبار وبلاگ دوران نوجوانی را تکاندیم،چشممان را کور کردیم با خواندن کتابهای الکترونیکی، هشتگ بازی کردیم در توییتر #در_خانه_بمانید،#ماسکت_را_باخودت_ببر.سریالهای آخرزمانی دانلود کردیم که ببینیم کرونا آخر کارمان است یا خیر. تصور پندمی و اپیدمی در ۲ قرن پیش و خانه‌نشینی بدون وجود گوشی و لپ‌تاپ، به شدت ترسناک است. آخر آنها چه کار می‌کردند؟به عنوان یک نیمچه معلم، هامون آنجا یارمهربان بود که برای تصحیح کردن مشق بچه‌ها که بصورت PDF یا عکس ارسال میکردند، ۱۰ هیچ از بقیه‌ی همکاران جلوتر بودم.خداخیر دهاد این قلم نوت ۸ را، کاتالیزوری بود در این ماه‌های کرونا. تصور کنید اگر هامون جان، قلم نداشت، باید هر بار گزینه‌ی ویرایش عکس یا پی دی اف را میزدم و با انگشت و کج و معوج برای این یارهای دبستانی مینوشتم: بالام جان، &quot;حیاط&quot; و &quot;حیات&quot; متفاوت است و او تا میامد بفهمد کدام حیاط/حیات را اشتباه نوشته، دست کم ۵ نخ موی من سفید می‌شد.با بی‌استعدادی تمام برایشان شمع و گل و پروانه در پایین نمره‌ی دیکته‌شان کشیدم و &quot;عزیزمِ&quot; بعد از اسمشان را با کش و قوسی جلا می‌دادم.  جمله‌ی &quot;به امید آنکه هرچه زودتر بتوانم روی ماهت را پشت نیمکت کلاس ببینم.&quot; جایگزین &quot;صد هزار آفرین&quot; می‌شد.مثلا شازده کوچولوجمله‌هایِ &quot;خانم چقدر خط‌تون قشنگه&quot;، &quot;خانم با چه فونتی برامون شعر نوشتید؟&quot; دلگرمی‌ای شد که اوه اوه، تو دستخط قشنگی داری، حتما باید خطاط شوی.بگذریم که مرکبِ دواتم خشکید و خطاط نشدم اما S pen جان، همین که توهم خطِ خوش را به من دادی، کفایت می‌کند.یکی از نگرانی‌های این خانه‌نشینی و کلاسهای مجازی، برای من که نه، اما برای یارهای دبستانی، خصوصا آن شکوفه‌های سال اول، یافتن دوست بود. تصور کنید من دوست بیست ساله‌ام را در روز جشن شکوفه‌های کلاس اول پیدا کردم. این طفلکان آخر چگونه پشت این گوشی‌های چند اینچی دوست پیدا کنند، آنهم کسانی که هنوز نمی‌توانند خط بنویسند یا بخوانند. تا قبل از این فکر می‌کردم دوست پیدا کردن اغلب با تقسیم تغذیه در زنگ تفریح رخ میدهد یا دعوا و شاخ و شانه کشیدن. راهکار حل اين مشکل هم گروه بندی کلاس بود و درست کردن اتاق یا Room در Adobe connect. بگذریم که چقدر موهایم ریخت سر اینکه &quot;خانم من نمیخوام با هستی هم گروه بشم، خیلی تنبله.&quot;، &quot;اجازه خانم مبینا هی اینترنتش قطع می‌شه، من نمی‌تونم باهاش تمرین کنم منو بذارید تو اتاق شادی.&quot;باورتان می‌شود گودزیلای دهه نودی به من بگوید: &quot;من خط نمینویسم، براتون تایپ می‌کنم، اصلا چرا وقتی که میتونم کلمات رو تایپ کنم و نرم افزار word غلط‌های املایی‌ام رو بگیره، براتون ۱ صفحه دفترمشق پر کنم؟!&quot;برای منی که از ترس منقرض شدنِ &quot;دستخط&quot; هیچگاه جمله‌ای را تایپ نمی‌کنم. این قلم، همانی بود که باید به آن قسم خورد.در این دوران خانه‌نشینی، هرچه تنبلی بر ما مستولی شد و  از آن ساعت هوشمند مخصوص ورزش هرگز استفاده نشد، به جایش با این قلم جادویی قصه‌ها نوشتیم. به قول شاعر آی قصه قصه قصه، نون و پنیر و پسته. قصه‌ی قهرمانانی را نوشتیم که سپرشان ماسک و دستکش بود و زره‌شان روپوش سفید. قهرمانانی که اولین دشمن‌شان، کرونا نبود. نادانی بشر بود و رعایت نکردن پروتکل‌های بهداشتی. قهرمانان سفیدپوشی که ماسک، نشانی را بر چهره‌شان به یادگار گذاشت، نشان سرخ. می‌گویند عقل سلاح انسان است. چرا با بی‌فکری‌مان جانی را به خطر انداختیم!؟ اسم این روزها را گذاشته‌ام روزهای سیاه پلاکاردی. بر سر هر کوچه دست کم یکی دو تا پلاکارد و پرچم تسلیت نصب شده است. شاید امسال یکی از عجیب ترین کاربرد گوشی ‌همراهمان، شرکت کردن در مراسم عزای آنلاین بود. بصورت زنده قرآنی پخش می‌شد و حضور عده‌ای در قاب‌های کوچک مربعی شکل، مرهمی بود بر دل سوخته‌ی صاحب عزا. عجیب است نه؟ پشت صفحه‌ی گوشی صاحب عزا را در آغوش بگیری. عشق سالهای وبا را برگردان کردیم به عشق سالهای کرونا و چه نامه‌های دیجیتالی سرگشاده‌ای که ننوشتیم به امید آنکه عمر این نامه‌ها که با دست‌خط‌مان منتشر میکنیم، هرچند اگر دیجیتالی است، بیشتر از پیامی است که برای کل دوستان‌مان فوروارد یا بازنشر می‌کنیم.تعداد دوستهایی که در این دوران پیدا کردم شاید دست کم 6 برابر زمان پیش از کروناست. یادم به جمله‌ی روباه به شازده کوچولو میفتد:&quot; اگه دوست دلت می‌خواد، خب منو اهلي کن.&quot; فکر مي‌کنم گوشي همراهمان، ما را به شدت اهلي کرده‌است.در اين دوران که فکر مي‌کرديم بايد از تمام وقت خانه نشيني‌مان به نحو احسنت بهره ببريم، گفتم چرا ياد گرفتن يک زبان ديگر را شروع نکنم. البته از قبل از دولينگو در يادگيري زبان استفاده مي‌کردم اما معلم واقعي مي‌خواستم نه مجازي. دوستی اپلیکیشنی معرفی کرد به نام Tandem. این اپلیکیشن برای exchange language است. اگر بخواهم آن را شاعرانه شرح دهم، یعنی من به تو زبانم را می­آموزم و تو به من ادبت را بیاموز. از سرتا سر دنيا مي‌توانند عضو شوند و يکديگر را در يادگيري زبان و فرهنگ کل دنيا، ياري دهند.دست و پا لرزان و با اعتماد به نفسی نداشته آن را نصب کردم. زبان مادری را پارسی نوشتم. زبان موردعلاقه برای یادگیری را فرانسوی. من از این زبان تنها &quot;Cava bien&quot; را بلدم و &quot;bonjour&quot; و وام‌­واژه‌­ی &quot;مرسی&quot;.برای شروع به صحبت کردن و یخ را شکستن، صحبت از آب و هوا بی­‌معنی است.-اهل کجایی؟-ایران.-آفریقای جنوبی می­‌شود یا خاورمیانه؟-خاورمیانه.مکالمات اولیه به زبان انگلیسی انجام می­‌شود و بعد میرویم سراغ زبانی که بری یادگیری مشتاقیم. خدا رو شکر که عنوان­های مکالمه يا Topic از قبیل: چگونه در دوران کرونا روزگار می­گذرانی، زیاد است و همین باعث میشود کلی راهکار برای گذر از این خانه‌نشینی‌ها پیدا کنی. خودِ Tandem قابلیت ترجمه و چک کردن تلفظ صحیح را دارد، اما قسمت تماس تصویری در ایران چندان موفق نیست.من استاد 60 ساله‌­ی فرانسوی خودم را در این اپلیکیشن پیدا کردم.تصورکنید به زبان انگلیسی، فرانسوی را یاد بگیرم، سخت است نه؟ هرچند که Kamel، استادم را آنقدر اذیت کردم که دیگر به فارسی میگفت: بابا جان، بگو  apprenons اپغنا (از مصدر یاد گرفتن می‌آید) و من هی میگفتم چرا یک چیزی مینویسید و یک چیز دیگر می‌خوانید؟ خودآزاریست مگر؟ و روزي سه بار از يادگيري فرانسوي انصراف ميدادم.Tandemمن همزمان با تدریسم، دانشجوی کارشناسی ارشد هستم و در دوران پیش از کرونا حتی روزهای جمعه هم میرفتم کتابخانه. اصلا آدمی نیستم که بتوانم در خانه درس بخوانم و وقتم را مدیریت کنم. تصور کنید که چقدر دور ماندم از پروژه­‌ها و درس خواندن. دیگر وندینگ ماشینی( Vending machine) هم نبود که بتوانم قهوه بگیرم و اوج قهوه خوری هایم به آب­‌زیپوهای فوری ختم میشد.با چندتا سرچ در اینترنت متوجه شدم در زوم Zoom ، سالن مطالعه­‌هایی هست که آنلاین هستند به نام (Virtual-Study-Room). این را بگویم که زوم فیلتر است در ایران و پدرت در می‌­آید تا بتوانی کانکت شوی اما خب. ديدن مانیکا از فرانسه، کِلِی از آلمان، هیتومی از ژاپن و ...  هيجان انگيز است.بامزه‌­است نه؟ همه در خانه­‌هایمان باهم بودیم. گوشی را جایی تنظیم می­کنی که بقیه بتوانند پشت میز نشستن‌ات را ببینند و هرکس به کار خود می­پردازد و در وقت ده دقیقه‌­ای استراحت که میزبان host تعیین میکند، میتوانید صحبت کنید. روز اول از ترسم که مبادا فکر کنند بازیگوش و گوشی به دست هستم، تمام 4 ساعت را نشستم و از جایم جم نخوردم. زندگی جریان داشت. آدمها آنقدر دور از هم و آنقدر نزدیک بهم. پارادوکسی عجیب است. شاید اگر برای آدمی از قرن 18 این را بگویی که در خانه­‌ام هم تنها هستم هم تنها نیستم، تو را متهم به جن‌­زدگی کند.به جد می‌توانم اعتراف کنم که هامون، گوشي همراهم، عضوي از بدنم بود و تنها یک گوشی هوشمند نبود. شايد بتوانم بگويم دست راست بود. تصور کنید در آن دوران قرنطینه ۱. با اپلیکیشن Camscanner، مدارک اسکن کنی و دیگر نیازی به دستگاه اسکنر نخواهی داشت.۲. با اپلیکشین Loolak, برای حیوان خانگی‌ات خرید کنی و یا با دامپزشک مشورت کنی.۳. با Zoom, در وبیناری در آنسوی دنیا شرکت کنی و حتی رایگان بتوانی کورس و دوره‌ای را در بهترین دانشگاه‌ها و موسسات خارج از ایران بگذرانی. با اپلیکیشن شاد و Adobe connect  سرکلاس مدرسه و دانشگاه حاضر شوی.۴. با اپلیکشن‌های Adidas Training و Samsung Health از باشگاه رفتن، بی‌نیاز شوی.۵. هر ازگاهی که از آدم‌ها خسته شدی با Replika به عنوان یک هوش مصنوعی، هم صحبت شوی.۶. با Bigo live در لایوهای سرتاسر دنیا شرکت کنی، لایو مشاعره، روانشناسی، نشست سیاسی،... .۷. با اپلیکیشن paziresh24, وقت دکتر بگیری و پزشک‌ات بصورت آنلاین تو را معالجه کند.۸. آزمونی که اپلیکیشن Duolingo برگزار می‌کند، جای آیلتس و تافل را بصورت موقت پر کند.۹. با Youper به عنوان یک مشاور و روانشناسِ هوش مصنوعی، در روزهای پر استرس پندمی، خودیاری کنید.۱۰. هر ازگاهی که توهم ابتلا به کرونا داشتی با tacapp، اپلیکشن وزارت بهداشت، خیال خودت را راحت کنی.۱۱. و در نهایت مجبور شوی برای ترک اعتیاد مجازی از UBhind کمک بگیری که آهای حواست باشد که من چقدر گوشی استفاده می‌کنم و به موقع گوشم را بپیچان و دسترسی من به فضای مجازی را محدود کن. به شخصه می‌توانم ادعا کنم جزو بهترین اپلیکیشن‌ها برای معتادان به گوشی هوشمند است.تاثیر قلم و نوشتن آنقدر برای آرامش روح و روان زیاد است که در اولین وحی به پیامبر، خداوند از آن نام برد.همین که برای شما روایتگر روزهای خانه‌نشینی بودم، اندکی دلم گرم شد که دست کم گوشهایی برای غر زدن پیدا کرده‌ام. کرونا ما را غمگین تر از همیشه می‌کرد وقتی میدیدیم چه نوگل‌های نوشکفته‌ای به علت نداشتن گوشی و اینترنت مناسب از تحصیل جا مانده اند. اما با دیدن تلاش هموطنان و پویشِ &quot;هر گوشیِ اضافه، قلمِ یک دانش‌آموز می‌شود.&quot; مبنی بر جمع آوری گوشی‌های بدون استفاده در خانه و کمک کردن به این بچه‌ها، دلم گرم شد که هرچند امکانات کم است اما دلهای مهربان زیاد است.من مثل پدر ژپتویی هستم که پینوکیوی چوبی را پسر واقعی میدید. من نیز گوشی همراهم را یک همراه واقعی می‌دانم. هرچند که من خالق او نباشم. اما ترسم از این است که به این زندگی خیالی پشت صفحه گوشی آنقدر عادت کنیم که آغوش و بوسه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ‌مان به ایموجی یا نهایتا تماس تصویری ختم شود.دستخطی با S pen نوک شکسته</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 19:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>