<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرانک ژاک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Frank_jacques</link>
        <description>در یک پارکینگ با 2 فرش 12 متری یک کتابخانه کوچک و یک تخت دو طبقه زندگی میکنم.می نویسم اما نویسنده خودم را خطاب نمی کنم،چون قلبم می گوید و من تنها آن را برایتان تایپ میکنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1807918/avatar/E5z4ve.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرانک ژاک</title>
            <link>https://virgool.io/@Frank_jacques</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن گاه که مرگ درنگ کرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Frank_jacques/%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mniaudhzfnsd</link>
                <description>مرگ را دیدم... نه در خیال، نه در رؤیا، بلکه درستمقابل چشمانم، در سنگینی یک لحظه ای کهمی توانست پایان همه چیز باشد.لحظه ای که نا گهان همه ی صداها خاموش شد،رنگ ها محو شدند و جهان، تنها به نقطه ای تهی درانتهای یک تونل بدل گشت.هیچ ترسی نبود. فقط نوعی آ گاهی بی رحمانه، نوعیپذیرش نا گزیر، که گویا از ازل در وجودم حک شدهبود اما حالا، در این لحظه ی بی بازگشت، تازهمتوجهش می شدم.و بعد؟ بعد همه چیز برگشت.نه به لطف معجزه،نه به خاطر شانس،بلکه چون مرگ گاهی بی حوصله تر از آن است کهکارش را تمام کند......اما وقتی برگشتم، دیگر آن آدم سابق نبودم.چیزی در من شکسته بود، چیزی که شاید هیچ وقتترمیم نمی شد.انگار در تاریکی عمیقی فرو رفته بودم ...و حالا، با هر قدمی که برمی داشتم،زیر پایم چیزی جز خلأ نبود.آنچه آزارم می دهد،نه لحظه ی برخورد،نه آن کسری از ثانیه که میان مرگ و زندگی معلقبودم،بلکه این است که چه قدر ساده لوحانه فکرمی کردم زمان در اختیار من است.چه قدر باور داشتم که همیشه فرصتی هست برایحرف هایی که نگفته ماندند،برای آغوش هایی که از آن ها گریختیم،برای دوستت دارم هایی که در گلو خشکیدند.اما حقیقت، درست در چشمانم زل زد و خندید.ما هیچ چیز نداریم. ..نه فردا،نه حتی لحظه ای بعد.و این آ گاهی، بیش از هر زخمی کشنده تر است.دردنا ک تر از همه،اما،لحظه ای که این حقیقت را بر زبان آوردم،گمان می کردم در نگاهش بازتابی از فهم و همدلیخواهم یافت،غافل از آن که تنها سکوتی سرد نصیبم شد.حرف هایم را شنید، اما نه با همدلی، بلکه با نگاهیتهی، لبخندی سرد، و طعنه ای که بیشتر از هرتصادفی خردکننده بود.گویی مرگ هم، ا گر در واژه ها خلاصه شود، برای برخیآدم ها چیزی جز یک شوخی بی مزه نیست.همان جا فهمیدم که بعضی، نه از روی بی رحمی،بلکه چون هیچ چیز برای از دست دادن ندارند، قادربه درک رنج دیگران نیستند.و من؟ من با سکوت او،با لبخند پوچش،به نقطه ای رسیدم که فهمیدم همه ی ما چقدر درمحبت کردن خساست به خرج می دهیم.چقدر احساساتمان را پشت دیوارهای ضخیمعادت و ترس پنهان می کنیم، انگار که همیشهفرصت خواهیم داشت.اما دیگر نمی خواهم این دروغ را باور کنم.پس امشب، وقتی که این کلمات را می نویسم،تصمیم می گیرم.تصمیم می گیرم که فریب ساعت ها را نخورم،که هر دوستت دارمی را بگویم،که ا گر دلی برای دوست داشتن دارم، آن را پنهاننکنم.نمی دانم فردا هست یا نه.اما ا گر باشد، می خواهم طوری زندگی کنم که گوییهر لحظه، آخرین لحظه است.شاید زندگی چیزی جز همین نباشد؛ترس،اندوه،و آ گاهی تلخ از اینکه روزی همه چیز تمام خواهد شد.اما شاید،شاید در این شبِ بی ستاره،هنوز دستی از جنس نور،از پسِ سایه‌ها،راهی به سوی سپیده بجوید.شاید،در دلِ این پوچیِ بی رحم،هنوز تکه ای از عشق، جایی پنهان مانده باشد.فرانک ژاک ۱۳ اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>فرانک ژاک</category>
                <author>فرانک ژاک</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 17:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«باید فکر کردن را به تعویق بیندازم»</title>
                <link>https://virgool.io/@Frank_jacques/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%85-gvekziaxdzjv</link>
                <description>وقتی به عمرم و بعد به خودم فکر می کنم خودم را شبیه یک بمب ساعتی یا شاید یک ساعت معکوس می بینم که هر کدام از واحد های آن روزهایی است که من هدر داده ام .از بچگی زمانی که به خودم آمدم و چشمانم را باز کردم ، سر یک چهار راه خودم را پیدا کردم . مثل فیلم های سینمایی بود. مثل آیاتی از انجیل و تورات که می گفتند : «ناگهان روح در بدن وارد می شود». آن لحظه فقط چشم بودم ...دو چشم باز متعجب...! اطرافم را نگاه کردم ... همه چیز غریب بود... ماشین ها می آمدند و می رفتند و بوق می زدند و رد می شدند. من انگار در مسیر رسیدن به جایی بودم .بعد ها فهمیدم در مسیر کودکستان بودم. اما آن لحظه را دقیقا به یاد دارم . حس بچه بودن نداشتم یا شاید نمی دانستم در آن زمان من تنها بچه ای 4 ساله بودم! بعد ها که به آن لحظه اندیشیدم فهمیدم مغزم از حالت ناخود آگاه که کنترلم را در دست داشت لغزیده بود و من را در حالت خودآگاه قرار داده بود آن هم برای لحظاتی.سال ها گذشت... حال به یاد دارم که از اول دبیرستان تا به حال در یک پارکینگ 24 متری به سر می برم.بعد از این همه سال حالا حس فقیر بودن دارم. چند روز پیش مثل یک سرباز جنگی که از چنگ دشمن با لباس های نیمه پاره و پوتین های ترک خورده گریخته باشد،جلوی آیینه ایستاده بودم و گفتم « تو آخرش هیچ گُهی نمیشی ، هیچ غلطی هم نمیکنی!»سالهاست که اینجام.توی یه فضای 24 متری تنگ با دیوارهای سفید که یکی از گوشه های اتاق نم کشیده! هر از گاهی ازش دور میشم اما در نهایت وقتی به خودم میام می بینم که بازم هینجام.به مغزم فکر کردم . به اینکه من شاید چند نفر هستم . ساعت 7 صبح یه آدمم، ساعت 12 ظهر یه آدم دیگه ، وقتی بیرون میرم یه آدم دیگم و همین جوری ادامه دارم تا وقتی که باز برمیگردم به خود اصلیم که همه ی این فکر ها را می کرد. غیر ممکن است که سال ها در یک فضای 24 متری تنگ باشی و دنیا برات یک چیز مسخره ی خاکستری نباشه!چند روزی میشود فکرم را تعویق می اندازم! سعی کردم غل و زنجیرش کنم و به جایی ببندم اش و گَه گاهی گل سرخی به نشانه باج از گل فروشی بگیرم و بهش بدم که نکنه باز سگ بشه و پاچه ام رو بگیره! شبا بیشتر مراقبم! بهش وعده دادم که به همین زودی میام سراغش و از تنهایی درش میارم.همین شب قبل رفتم سراغش که به قولی که دادم وفا کنم . به محض اینکه برش داشتم فکرم از آنجایی که حس فقیر بودن داشتم سراغم آمد به من حمله ور شد. شروع شد. با خودم گفتم : « چه قدر فقیرم ، فقیر بودم و فقیر ماندم» اما دیگر جلوی آیینه نبودم . یه گوشه لم داده بودم و ده دوازده تا کتاب هم دورم بود که بعضیشان باز بودند و بعضیشان انگار تیر خورده بودند و هر کدام آش و لاش جایی در اطرافم افتاده بودند .فکر کردم پول چیزی نبود که می خواستم. نمی دانستم چه می خواهم ، چرا میدانستم. جایی می خواستم که مخفی بشم. جاییکه کسی مجبور نباشد کار کند. فکر اینکه بخواهم کسی بشوم هم نه تنها مرا می ترساند ، بلکه حالم را هم بد می کرد. چشمانم را باز کردم، دلم میخواست باز فکر کردنم را به تعویق بیندازم .دلم میخواست دوباره فکرم را غُل و زنجیر کنم. داشت منو به جاهای فلاکت بار و نکبت آلودی می برد . به تعویق انداختنش هم تنها کاری بود که از دستم بر می آمد. اما باز کنجکاو بودم این فکر ها تا کجا می تواند ادامه داشته باشد. آزادش گذاشتم . دوباره شروع شد دقیقا از همان جای قبلی. « فکر اینکه بخوام کسی بشم هم نه تنها مرا می ترساند، .....» بعد به این فکر کردم که چرا زندگی این قدر شرم آور و احمقانست! برایم غیر ممکن بود که بیشتر آدم ها ازدواج می کنند، بچه دار میشن، در دام ساختار خانواده اسیر میشن. این که به عنوان پدر هر روز بری سر یه کار کوفتی و بعد برگردی و هر روز آن را تکرار کنی برایم غیر ممکن به نظر می رسید.به سوالی رسیدم...بعد از این مدت هاست فکرم را تعویق انداخته ام ...« آدم به دنیا میاد تا این چیزای مزخرف را تحمل کند بعد بمیرد؟ »وقتی به این سوال رسیدم تمام تنم را وحشتی فرا گرفت. انگار رسیده بودم به لبه پرتگاهی که انتهایش را  نمی دیدم. چاره ای نداشتم.....اگر فکرم را به تعویق نمی انداختم حالا ته اون دره ای بودم که تهش معلوم نبود!به خودم گفتم: «فرانک خیلی احمقی که تا اینجا ادامش دادی!»حالا که فکرم را دوباره به تعویق انداخته ام ، باز هم ساعت 7 صبح یه آدمم ... ساعت 12 ظهر یه آدم دیگه ، اگه برم بیرون یه آدم دیگه و ....باز هم یک فضای 24 متری تنگ...«فرانک ژاک»الهام گرفته از قستمی از رمان « ساندویچ ژامبون اثر چارلز بوکوفسکی»</description>
                <category>فرانک ژاک</category>
                <author>فرانک ژاک</author>
                <pubDate>Wed, 28 Sep 2022 18:25:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بُهت ساعت چهار و نیم صبح!»</title>
                <link>https://virgool.io/@Frank_jacques/%D8%A8%D9%8F%D9%87%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-lnfosm3tn088</link>
                <description>همه مردم می گفتند او خیلی شوخ استبا همه شوخی می کندخیلی فامیل دوست و قوم دوست است و وقتی کسی به نزدیکانش کوچکترین توهینی می کند، رگ غیرتش باد می کند و انگاری می خواهد سر از تن طرف جدا کند.کار می کرد....کارهای سخت...می گویند به همه در کارها کمک می کند وقتی مردم آبادی می خواهند دستمزدش را بدهند، از روی ادب یا شاید هم از روی خجالت سرش پایین می اندازد و می گوید :« ما با هم فامیلیم ، این حرفارو نداریم ، من که برای پول به کمکتان نیادم»تازگیا خیلی شق و رق و امروزی شده بود.خیلی وقتا  که اتفاقی میدیدمش طول آبادی را که راه می رفت ، هرکه را می دید با او خوش و بش می کرد و با صمیمی تر ها شوخی. امکان نداشت که ببینیش و نخنده و باهات شوخی نکنه! همیشه لبخند روی لبش بود.دوست میداشت که متفاوت باشد ، خوشتیپ باشد و شیک به نظر برسد حتی وقتی از سر کار با خستگی بر می گشت.گاهی خودش را در شبکه های مجازی دختر جا میداد و سر به سر پسر ها می گذاشت و پسرها حتی براش شارژ هم میفرستادن!یادم میاد یکی از پسرا این قدر عاشقش شده بود که می خواست یه مسافت هزار کیلومتری را بیاد که اونو ببینه ، غافل از اینکه طرف مقابلش یه پسر شوخ طب است که اتفاقا همه آبادی دوستش داشتند.یاد دارم که میگفت: « دلم برای آن پسر سوخته ،بهش گفتم که پسر هستم و همه شارژایی که برام فرستاده رو که ازش گرفته بودم رو بهش پس دادم و این کارارو دیگه ترک کردم »خیلی خوب صدای همه ی آدم های حساس آبادی در می آورد و از در شوخی باهاشون ارتباط می گرفت و صمیمی می شد . با همین کارش سر به سر مردم آبادی می گذاشت. مردم آبادی حتی خم به اَبرو نمی آوردند. انگار دعا و جادویی خوانده شده بود و همه را طلسم می کرد و همه همیشه از او خوب می گفتند و با او شوخی داشتند. در دل های همه یه جای خوب وا کرده بود.ورزشکار بود و شنیده بودم توی خونه وزنه میزنه. مردم آبادی می گفتند با اینکه لاغره ولی بدن سفتی داره.این اواخر میرفت عکاسی توی شهر، عکس های قشنگی می گرفت، لباس های زیبایی هم داشت و مدل موی سرش با همه جوونای آبادی فرق داشت.شب آخر ساعت 12 شب می گفتند توی آبادی راه میرفته و چند نفر از دوستاش که بیرون بودن رو دیده بود .خواب بودم.ساعت 4:30 صبح گوشیم زنگ خورد.اول فک کردم زنگ هشداره.دیدم نه کسی داره زنگ میزنه.جواب دادمآه می کشید.... صدای آه پدر می آمد، غم انگیزتر از صدای شیون مادر بود...وقتی آه پدر را می شنیدی انگار حس می کردی که موی سرت داره از ریشه سفید میشه.با ترس آغشته با بُهت گفتم : « الو....کیه؟؟..... چی شده....؟»گفت : خودشو اعدام کرده .... بیا اینجا....رسیدم...مردم آبادی همه گریه می کردند...باورشان نمی شد کسی که از همه شادتر بود روزی اینگونه خودش را تمام کند...از آن روز به بعد فهمیدم حال آدم های شاد اطرافم را بیشتر جویا شوم و گَه گاهی در سرزمین پشت نقابشان چرخی بزنم و اگر توانستم بهشان بگویم که : « دوستشان دارم.....»</description>
                <category>فرانک ژاک</category>
                <author>فرانک ژاک</author>
                <pubDate>Tue, 27 Sep 2022 02:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تنهایی در ساحلِ خیالیِ اتاقِ تاریک»</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-r954maha46uz</link>
                <description>تنهایی، شب و قلبی که سال ها در سینه حبس شدهسینه ای که سال ها در جسمیجسمی که مدت هاست در اتاقی به انتظار نشسته است...آدم ها بیرون اندزندگیشان را میکنندراه می روند، گاهی می ایستند و گاهی می رسند...شاید خوشحال اندبی خبر از قلب های شکسته محبوس در اتاق های تاریکنمی دانم اما شاید بی خبری آدم ها چندان فرقی با خبردار بودنشان نکندگاهی صدای دریا در سرم می پیچد...تصور میکنم ساحل به من نزدیک است،بادی ملایم می وزدخوب است اما همچنان غمگینم...تنهایی هر جایی می تواند اتفاق بیفتددر اتاق یا در ساحل...او سال هاست نمی داند، سال هاست دلش نمی خواهد بدانداین ها را وقتی تنهایی سراغم می آید، طعنه زنان زیر لب کنار گوشِ راستم زمزمه می کند...دردناک است اما حقیقت داردزیر لب هنگامی که چشمانم را بسته ام نامش را زمزمه میکنمباد همچنان در خیالم می وزد... کنار ساحل... مرغان دریایی بی رحمانه تنهاییِ مرا فریاد می زنند.</description>
                <category>فرانک ژاک</category>
                <author>فرانک ژاک</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 21:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهنی که اجتماع را نپذیرفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Frank_jacques/%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA-vvdcgrcor2zk</link>
                <description>توی بیشتر جمع هایی که وارد شدم ، تا اونجایی که یادمه بیشتر سکوت کردم تا این که بخوام با کسی صحبت کنم. نه اینکه نخوام صحبتی کنم، حرف نزدن بهم حس بهتری میداد. زمان که گذشت شنونده بودن بهم خیلی جاها ثابت کرد که بیشتر آدما حرفی برای گفتن ندارن! نه اینکه حرفی نزنن ، اتفاقا همیشه همهمه بود اما حرفاشون یا تکرار مکررات بود یا حقیقت های اجتماعی بود که همه میدونستن اما هر کدومشون هر جایی می نشست همونارو تکرار میکرد! همین باعث شد کمتر وارد جمع هایی بشم که چیزی برای گفتن ندارن! این موضوع تاجایی پیش رفت که شاید چند ماه یه بار توی جمع هایی حاضر میشدم که فقط دلیلش حفظ آبروی خانواده بود.اونا اینو میگفتن وگرنه من دلیل حفظ آبروی کسی نبودم. حداقل خودم اینو فهمیده بودم که بیشتر باید باعث بی آبرویی اونا نمیشدم تا حفظ آبروی اونا! از اینجا بود که دوهزاریم افتاد .توی قرن 21 هنوز مردم نگران آبروشونن تا حس و احساس خودشون. همیشه برام سوال بود اینا که از هم خوششون نمیاد چرا هر چند وقت یه بار همدیگه رو دعوت میکنن خونه هاشون و بعد توی جمع طوری رفتار میکنن که انگار عاشق همدیگه هستن؟؟!! راستش من از این جمع ها خوشم نمیومد اما گَه گاهی مجبور بودم به همون دلیل بی آبرو نشدن خانواده با اونا همراه بشم. مخلص کلام اینکه شنونده بودن در این جمع ها منتهی به این شد که خلوت با خودم رو ترجیح بدم با بودن در بیشتر دورهمی ها. « همین پارکینگ جای بهتریه!» </description>
                <category>فرانک ژاک</category>
                <author>فرانک ژاک</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 18:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>