<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@G-5772reza</link>
        <description>من رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:48:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4868069/avatar/F9uoOn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا</title>
            <link>https://virgool.io/@G-5772reza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«از ایمان به طریقت تا کفر به شریعت»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA-wxuafixvhqqm</link>
                <description>من متولد فروردین ۱۳۵۰ هستم؛ وقتی انقلاب شد، سال دوم دبستان بودم. هنوز خاطرات روشنی از اتمسفر جامعه‌ی ایران پیش از انقلاب در ذهن دارم. خوب به خاطر می‌آورم که آن روزها، اکثر ایرانی‌ها به «چیزی» معتقد بودند؛ شکلی از دین‌داری ساده و بی‌آلایش. حضرت علی (ع) برای همه مظهر جوانمردی بود و عشق به حسین (ع) در تار و پود جانشان ریشه داشت. شام غریبان که می‌شد، فرقی نمی‌کرد چه کسی در چه مرتبه‌ای از ایمان است؛ همه شمع روشن می‌کردند و از ته دل زار می‌زدند. امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س) گشاینده‌ی گره‌های زندگی همه بودند.‌در آن روزگار، مردم با هر ظاهر و پوششی، قلباً مسلمان بودند. عده‌ای مقید به تمام اصول و فروع بودند و عده‌ای دیگر، مسلمانی را در «آدم بودن» می‌دیدند؛ اینکه دروغ نگویند، دزدی نکنند و به کسی ظلم نکنند. حتی کسانی را می‌شناختم که شاید در رعایت برخی محرمات لغزش داشتند، اما به وقت نماز، با همان حال پریشان دهان آب می‌کشیدند تا پیوندشان را با خالق قطع نکنند! ایمان، امری درونی و ریشه‌دار بود؛ چه در رفتار مذهبی‌های سنتی و چه در منش کسانی که در قید نمایشِ المان‌های مذهبی نبودند اما شاید در «طریق»، مؤمن‌تر بودند.‌سال ۵۸، اکثریت قریب به اتفاق مردم، از طیف‌های سنتی گرفته تا آن‌هایی که با مینی‌ژوپ و موهای میزانپیلی‌شده به زیارت می‌رفتند، به جمهوری اسلامی رأی آری دادند. این یک «رأی اعتماد» بزرگ بود؛ برخاسته از ایمانی قلبی و این اطمینان که سیره عاشقان علی (ع)، جز به برپایی «عدالت اجتماعی» ختم نخواهد شد. اما با تصاحب قدرت، آنچه حاصل شد وفاداری به اصول اصیل تشیع نبود.در این میان، یک حقیقت غیرقابل‌چشم‌پوشی وجود دارد: تضاد هویتی میان یک «جمهوری شیعی» در خاورمیانه با وجود رژیمی غاصب و تمامیت‌خواه در منطقه. و از جهت دیگر ماهیت ضدامپریالیستی انقلاب ۵۷، ناگزیر به آن سوگیری ضدآمریکایی داد که با تسخیر لانه جاسوسی، به عنوان یک پروسه در سیاست خارجی کلید خورد. این دو ویژگی (ضدیت با صهیونیسم و امپریالیسم)، در تحمیل جنگ هشت‌ساله بی‌تأثیر نبودند. تحریکِ شخصیتی مستبد و جاه‌طلب مثل صدام حسین، آغازی شد بر جنگی که تمام دنیا در آن علیه ما هم‌پیمان شدند. اما این جنگ برای نظام نوبنیاد، حکم «واکسیناسیون» را داشت؛ نوعی مصونیت در برابر عوامل نابودی، آن هم در سال‌هایی که کشور همزمان با ترور متفکران بزرگ و مبارزات مسلحانه ضدانقلاب دست‌وپنجه نرم می‌کرد. بقای ایران در آن بحران‌های سخت، بدون شک مدیون تفکر شیعیِ همان گروهی بود که هرگز میدان را خالی نکردند.‌اما روی دیگر این سکه، تولد تلخ یک «اقتصاد شبه‌لیبرال فاسد» بود که منجر به خلق یک «الیگارشی ایرانی» شد. چهره‌ی نفاق و ریا، در پناه حاکمیت ایدئولوژیک، توانست در لایه‌های اصلی قدرت نفوذ کند. امروز ایران سرسختانه بر مواضع ضدامپریالیستی خود ایستاده و دستاوردهایی نیز داشته که باعث تقویت جریان‌های ضدصهیونیستی در جهان شده است، اما در داخل، سوءمدیریت‌ها و رفتارهای استبدادیِ تندروهایی که با لباس دین، عقده‌های شخصیتی خود را پنهان کرده‌اند، ثمره‌ای جز ظلم به مردم و خصوصاً جوانان نداشته است. عدم صداقت، رانت و فساد نهادینه شده، باعث فروپاشی انضباط مدیریتی و بدگمانی افراطی مردم شده است؛ تا جایی که مردمی که روزی گشایش مشکلاتشان را در مقدسات می‌دیدند، امروز علت تمام مشکلات را در دین و دین‌سالاری می‌جویند.‌در نهایت باید گفت که در پایان این مرحله از تنش‌ها و جنگ‌ها، نه رژیم غاصب صهیونیستی به سادگی از نقشه محو می‌شود، نه شیطان بزرگ «آمریکا» تبدیل به فرشته نجات ما خواهد شد، نه آوارگان فلسطینی به خانه بازمی‌گردند و نه جمهوری اسلامی از سیاست‌های خود چشم‌پوشی می‌کند. اما تعلیمات شیعی به ما می‌آموزند که حصول عدالت جهانی و تحقق کامل این آرمان‌های بزرگ، در گرو ظهور حضرت قائم (عج) است، و مسئولیت مسلمان مصلحی که امروز صاحب قدرت و حاکمیت است، چیز دیگری است!‌وظیفه‌ی امروز حاکمیت، بازگرداندن اعتماد ازدست‌رفته‌ی مردم و تلاش برای ایجاد جامعه‌ای سالم و شایسته کرامات انسانی است؛ جامعه‌ای که بتواند نسلی با همان ایمان قلبی و اصیل (که امروز نخ‌نما و بی اعتبار شده) پرورش دهد. از جامعه‌ای که هر روز بیشتر در ترس از گرسنگی و فقر فرو می‌رود، نباید انتظاری جز فرارِ آنان که توان گریختن دارند، فرسودگی و انقراض تدریجی شریفان و پرورشِ خیل عظیمی از بزهکاران و تبهکاران در سطوح مختلف داشت. آرمان‌های بزرگ، بر شانه‌های لرزانِ یک جامعه‌ی فقیر و بدبین استوار نخواهند ماند.---</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 15:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وداع با خیابان پلینیو»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%88-nlwtricneq8o</link>
                <description>تخت مشهور روانکاوی فروید ، پوشیده از فرش‌های ایرانینمی‌دانم تمایل به تجربه حظ جنسی در افراد مختلف به طور معمول از چه سنی شروع می‌شود؛ اما اگر با استناد به فرضیه فروید به قضیه نگاه کنیم، این میل از همان بدو تولد در وجود انسان نهفته است و از مرحله دهانی آغاز شده تا با رسیدن به بلوغ، در اندام‌های جنسی جایگاه نهاییِ خود را پیدا کند؛ پروسه‌ای که تماماً در جهت حفظ بقاست.‌من اما از هفت-هشت سالگی از هر مجلس عروسی بیزار بودم، خصوصاً اگر عروس خانم زیبا بود؛ چراکه تصور می‌کردم یک شانس خوب را در انتخاب همسر آینده از دست داده‌ام! با این حال، آن میل وافر برای یافتن جفت، با رسیدن به بلوغ و نوجوانی در پوسته‌ای از حس شرم و حیا خود را پنهان کرد. در سال‌های دهه شصت و هفتاد، رابطه بین دختر و پسرهای هم‌سن و سال من از هیچ ضابطه‌ای تبعیت نمی‌کرد؛ گذشته از آن قشر مذهبی که پایبند به ازدواج زودهنگام فرزندان خود بودند، بقیه روابط به وضوح به ابتذال کشیده شده بود. انصافاً دریدگی و بی‌قیدی در آن سال‌ها بیشتر از جانب جنس مذکر به روابط تزریق می‌شد و چه بسا جماعت نسوانِ امروزِ ایران، در حال انتقام گرفتن از سوءاستفاده‌های همان سال‌ها هستند! ولی من نه از یک خانواده مذهبی بودم و نه در خانواده‌ای تربیت شده بودم که تابِ بی‌بندوباری فرزندان را بیاورد؛ با در نظر گرفتنِ وضعیتِ بسیاری از دوستان و هم‌کلاسی‌ها، باید اذعان کنم که امثال من در آن سال‌ها زیاد بودند.‌آشنایی با میکلا برای من تنها یک تجربه «ارتباط با زن» نبود. او به واسطه تخصصش به من آموخت که تفاوت معاشقه و سکس چیست؛ که چگونه شناختِ دو نفر از یکدیگر و آشنایی با خصوصیات جسمی طرفین، شرط لازم برای یک رابطه سالم و آرامش‌بخش است؛ و چگونه احترام به نیازهای شریکِ رابطه، تماس دو جسم را از یک نزدیکی با نیت ارضای جنسی، به پیوندی عاطفی بدل می‌کند که در اعماق وجود حس می‌شود و از جسم فراتر می‌رود.‌او یاد داد که همراهی، صبوری و گذشت، نه‌تنها شروط لازم برای موفقیت در روزمرگیِ یک رابطه محسوب می‌شوند، بلکه راز کشف آسودگی و خوشبختی در آغوش کسی است که بدواً فقط انتخاب تو از میان گزینه‌های بسیار بوده است. وقتی با این منطق به شریکِ راه و بستر خود بنگری، دیگر هیچ زن یا مردی ابزار تمتع نخواهد بود و ارزش انتخاب آگاهانه، در بقای رابطه تجلی می‌یابد.روزها و اوقات خوشی را در کنار یکدیگر سپری کردیم. میکلا در همان سه سال زندگی مشترک، دو بار به ایران سفر کرد و نه‌تنها شیفته فرهنگ و تمدن ایران شد، بلکه با خانواده‌ام مأنوس و صمیمی گشت. اما این فقط یک روی سکه بود؛ و جاکومو روی دیگر سکه؛ پسربچه‌ای که در حال گذر از طفولیت به نوجوانی بود و عشق وافری به پدرش داشت. بعد از گذشت مدت زمانی نه‌چندان زیاد، بدخلقی ها ، ساز مخالف زدن و بهانه‌گیری‌های جاکومو آغاز شد و متأسفانه با گذشت زمان، بیشتر و بیشتر می‌شد. باید اعتراف کنم که خودم را در مدیریت شرایط موجود کاملاً ناتوان حس می‌کردم و گاهی من هم تبدیل به کودکی بهانه‌گیر و مشکل‌ساز می‌شدم. در این میان، میکلا که به واسطه شغلش فشار روحی و روانی بیش از حدی را تحمل می‌کرد، از داشتن محیط آرامِ خانه هم بی‌نصیب شده بود. مشکلات ما هر روز نمایان‌تر می‌شد و تأثیرش بر رابطه من و میکلا اجتناب‌ناپذیر بود؛ تا جایی که تصمیم به ترک خانه خیابان پلینیو گرفتم.‌در این مدت در دانشگاه ثبت‌نام کرده بودم و آن اقامت انسان‌دوستانه مربوط به پرونده قاچاق انسان را به اقامت تحصیلی تبدیل کردم. شغل مقدس نظافت را رها کرده و با تسلطی که به زبان ایتالیایی پیدا کرده بودم و شناختی که از فرش داشتم، به عنوان فروشنده فرش در مراکز بزرگ تجاری کار می‌کردم. خلاصه اوضاع بدی نداشتم.‌بعد از رفتن از خانه میکلا، اتاقی مستقل اجاره کردم؛ هم‌خانه‌هایم یک نوازنده پولیایی بود که کارآموزِ هنرکده ساختِ ساز بود و یک مرد صرب که در کارخانه‌ای کار می‌کرد. رابطه من و والتر، همان هنرآموز کارگاه سازسازی، به رابطه‌ای برادرانه بدل شد و همچنان مثل دو برادر ماندگار است. اما متأسفانه، رابطه من و میکلا با گذشت زمان، به تدریج از میان رفت....‌</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 16:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آشنایی با میکلا»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A7-h150wvkgprsg</link>
                <description>نسخه ایتالیایی منطق‌الطیراگر از داستان خلقت، آن‌گونه که در کتب آسمانی نقل شده صرف‌نظر کنیم، بدون شک از دیدگاه علوم طبیعی، نیاز دو جنس زن و مرد به یکدیگر، در گونه‌ی انسان یک نیاز اجتناب‌ناپذیر است؛ نه فقط به اقتضای بقای نسل، بلکه برای رفع نیازهای عاطفی و روانی‌ای که شاید نمونه‌ای با این درجه از پیچیدگی و تکامل در هیچ موجود زنده‌ی دیگری یافت نشود. از دید من، تردیدی نیست که بنیان جوامع بشری بر پایه این ارتباط شکل گرفته؛ پیوندی که ضامن تشکیل خانواده است و خانواده، اساسی‌ترین عنصر سازنده اجتماعات بشریست.‌اما از زاویه‌ای دیگر، چه نسبتی از این ارتباط ناگزیر، به گونه‌ای سازنده شکل می‌گیرد؟ چند درصد از جفت‌هایی که به نیت تشکیل محیطی آسوده برای پرورش نسل‌های آینده کنار هم قرار می‌گیرند، واقعاً مسیر نیل به این اهداف را می‌پیمایند؟اگر به حکایت‌های مذهبی رجوع کنیم، می‌بینیم وقتی فقط یک «آدم» بود و انتخابی ناگزیر جز «حوا» نداشت، تسلیم زیاده‌خواهی همسرش شد و از مأوای شان رانده شدند. در تربیت فرزندان چنان کوتاهی کردند که برادری، برادرش را «متأسفانه باز هم برای آزمندی در مقابل یک زن» به قتل رساند و صد افسوس که این قصه همچنان ادامه دارد و با ازدیاد نفوس بشر بطور تساعدی افزایش می‌یابد!!‌اگر قضیه را از منظر علوم اجتماعی و طبیعی هم بررسی کنیم، گمان نمی‌کنم محصول باکیفیت‌تری از روابط زن و مرد به دست آوریم. از بدو تولد به ما یاد می‌دهند چنانکه سزاوار یک انسان است، تغذیه کنیم، رفع حاجت کنیم و به طرق معقول کسب آگاهی و روزی کنیم؛ اما متأسفانه بشر برای ایجاد یک رابطه عاطفی و جنسی سازنده، هنوز دچار سردرگمی است. با یقین می‌گویم که این معضل مختص ایران نیست و یک مشکل جهانی است.‌و اما گذشته از این بحثهای فلسفی که تخصصی هم در آن ندارم، برگردیم به نخستین تجربه جدی من از رابطه با جنس مخالف:‌شب سال نو مسیحی ۲۰۰۲ فرا رسید و طبق دعوت قبلی به خانه ماریسا رفتم. محیط خانه ماریسا دیگر برایم جدید و غریبه نبود، اما غیر از او، برای اولین بار سه ایتالیایی دیگر را در محیطی خانوادگی و صمیمی ملاقات می‌کردم: دختر ماریسا، میکلا (که روانکاوِ ماریسا بود و به جهت علایق فرهنگی مشترک، رابطه‌ای دوستانه بینشان شکل گرفته بود) و یکی از آقا معلم‌های کلاس‌های زبان رایگان کلیسا.از اینکه تعداد مهمان‌ها زیاد نبود، احساس آسودگی می‌کردم؛ چرا که من در محیط‌های شلوغ همیشه دچار استرس و عذاب می‌ شوم؛ هر چند به خوبی آموخته ام آن را پنهان کنم.‌مهمانی زود تمام شد. حس ششم می‌گفت بقیه مهمان‌ها هم به لحاظ شخصیتی شبیه من بودند و دلیل مختصر و مفید بودن آن جمع هم همین بود(جز آقا معلم که احساس نارضایتی از همه جاش فوران میکرد)!من با شیرین‌زبانی‌های یک نوآموزِ زبان، موفق شدم ارتباط دوستانه‌ای با حاضرین برقرار کنم. بعد از شام(برنج و عدس که از سنتی ترین طعام آغاز سال نو هم برای یهودیان و هم برای مسیحیان است) و رسیدن به نیمه شب و تبریک سال نو، همگی تصمیم به ختم مهمانی گرفتیم. آقا معلم که سواره بود، پیشنهاد داد من و میکلا را تا خانه‌هایمان همراهی کند، کاملا مشخص بود که چندان علاقه ای هم به رساندن من ندارد ولی برای اینکه درخواست ضمنی اش با هدف اضافه کردن چاشنی لذت به آغاز سال نو، توجیه شده بنظر برسد چاره ای نداشت به غیر از اینکه دعوتش متوجه هر دوی ما باشد ، لذا و طبیعتاً، منزل من ایستگاه اول بود؛ همان آپارتمان اشتراکی که در آن یک تخت برای خوابیدن داشتم. وقتی رسیدیم، طبق عادت ایرانی تعارف زدم که برای چای بیایند داخل.تقریباً مطمئن بودم قبول نمی‌کنند، اما رو دست خوردم، میکلا بدون لحظه ای درنگ، صریحاً پذیرفت و آقا معلم هم که آن شب کاملاً در خدمت میکلا بود، تبعیت کرد.خلاصه که آمدند تو. تصور کنید آپارتمانی را که چهار مرد در آن زندگی می‌کردند: جانیِ سیسیلی که در میدان تره‌بار کار می‌کرد، آندره‌ی رومانیایی که راننده کامیون بود، کارلوی کالابریایی که دانشجوی فیزیک بود و من که چند روزی بود به تیم نظافتچی های بانک پپلار میلان پیوسته بودم!! شب سال نو بود و هر سه نفر هم خانه ای هایم به همراه دوست‌دخترهایشان آنجا بودند، فضا بوی الکل میداد جوری که من با تردید و ترس از انفجار ، گاز را برای جوشاندن آب و درست کردن چایی روشن کردم؛ می‌توانید صحنه را تصور کنید!؟‌من در آشپزخانه مشغول چای درست کردن شدم. آقا معلم زود با بقیه گرم گرفت، انگار قطعه ناقص شب سال نو را در آن جمع پیدا کرده باشد(زن ، رقص و الکل).میکلا هم آمد توی آشپزخانه تا کمکم کند. اما من به جهت تربیت بیست و نه ساله‌ام در جامعه ایران، از حضور او در آن مطبخ یک متر در یک متر معذب بودم و از برخورد فیزیکی اجتناب می‌کردم؛ حتی وقتی می‌خواستم چیزی را از دستش بگیرم، سعی می‌کردم دستم با دستش تماس پیدا نکند. اصلاً فکر نمی‌کردم این مکانیزم نهادینه شده در من، برای زنی غربی که به علت خیانت شوهرش از او جدا شده بود و پسری هشت ساله داشت، تا این حد جذاب باشد(بعدها خودش اعتراف کرد)!‌آخر هفته بعد، ماریسا پیام داد که میکلا هر دوی ما را برای شام دعوت کرده است. با همان رفتار مادرانه‌اش اجازه رد دعوت را به من نداد و تأکید کرد که برای قوام زبان ایتالیایی‌ام، هم‌کلامی با میکلا که شخصیتی فرهنگی است، چقدر مفید خواهد بود.‌سال‌ها بود که تنها هدیه‌ای که بلد بودم به آدم‌ها بدهم، کتاب بود. گشتی در کتاب‌فروشی‌ها زدم تا کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران را پیدا کنم (در ایران حداقل بیست جلد از این کتاب را به دیگران هدیه داده بودم). اما لابلای عنوان‌ها، چشمم به ترجمه ایتالیایی «منطق‌الطیر» عطار افتاد. دیگر شک نکردم و خریدمش.قبل از کادو کردن، در صفحه اولش نوشتم: «از رضا، یک پسر ایرانی»؛ دقیقاً همان جمله‌ای که چند روز بعد، ماریسا روی واژه‌نامه‌ای که به من هدیه داد، نوشت: «از ماریسا، یک دختر ایتالیایی».بازی‌های روزگار غریب است. یک شبِ یکشنبه، بیست و چهار سال پیش، به خانه میکلا رفتم.وقتی کادو را باز کرد، دستم را گرفت و به استودیوی کارش برد. دو دیوارِ از چهار دیواری استودیو قفسه بندی شده بود و مملو از کتاب بود. دست برد و کتاب «منطق‌الطیر» خودش را از قفسه بیرون کشید. با تأسف جا خوردم و گفتم که کتاب را برای خودم برمی‌دارم و چیز دیگری برایش می‌خرم، اما میکلا که مثل من به نشانه‌ها اعتقاد داشت، اصرار کرد که انتخاب من بهترین بوده است.‌آن شب، بدون آنکه بدانم، مورد تأیید «شورای نگهبانِ» خانه میکلا هم قرار گرفتم. جاکومو، پسرش که هشت سال داشت، کپی هری پاتر و بسیار با هوش بود، تمام شب داشت مرا اسکن می‌کرد. با معماها و سوالات هوشی که بلد بود، مرا در بوته آزمایش کودکانه خودش محک زد و نظرش راجع به من، از «یک صحرانشین شترسوار» به «یک صاحب فرهنگ و تمدن» تغییر کرد.‌سه ماه بعد، من اولین رابطه زندگی‌ام را تجربه کردم و یک ماه بعد، به دعوت و خواست ساکنان خانه شماره ۴ خیابان پلینیو به آنجا نقل مکان کردم . امروز که در موردش حرف می‌زنم، سنگینی بلاوصفی را روی سینه‌ام حس می‌کنم. من عشق و همراهی را به دست آورده بودم، ولی متأسفانه قلب و مغزم اسیر تربیت و فرهنگی بود که تحلیل درستی از رابطه زن و مرد نداشت. باید اعتراف کنم که بی‌کفایتی من باعث شد آن شانس بزرگ زندگی را از کف بدهم.‌</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 17:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«عدالت؛ گمشده‌ای میان دو جبهه»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-kp5b67sl5izo</link>
                <description>‌تاریخ، تکرارِ یک پارادوکس تلخ است:در سال ۶۱ هجری، امویان در حال فتح شمال آفریقا و مرزهای خراسان بودند؛ اما هم‌زمان در کربلا، «عدالت» را به مسلخ بردند. آن‌ها از «شکوهِ فتوحات در مرزها»، ابزاری ساختند برای خفه کردن صدای حق‌طلبان در داخل.‌امروز هم تندروهایی هستند که نقدِ فساد و ریا را به بهانه «شرایط جنگی»، تفرقه می‌نامند. اما طریقتِ اصیلِ شیعه به ما می‌آموزد:«هیچ جنگی، مجوزِ ذبحِ عدالت نیست.»‌مبارزه با ظلمِ جهانی (صهیونیسم)، نه از مسیر خفقان، بلکه از بزرگراهِ «آگاهی و بیداری» می‌گذرد. نمی‌توان مدعیِ نجاتِ مظلومانِ جهان بود، اما در داخل، حقِ مظلوم را به پایِ مصلحتِ قدرت قربانی کرد.‌بزرگترین سلاح علیه هر اشغالگری، استقرارِ «راستی و برابری» در خانه است. عدالت، شعار نیست؛ حقی است که هیچ «مصلحتی» نباید آن را به تعویق بیندازد.‌#عدالت #بیداری #طریقت_راستی #ت#نه_به_ریا</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«عدالت پیام غدیر»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%BA%D8%AF%DB%8C%D8%B1-twutwe9w8i8u</link>
                <description>در روزهای اخیر، بازخوانیِ سخنرانی‌هایی از مسئولان و روایت‌هایی از مخالفت صریح رهبران انقلاب (از امام خمینی تا آیت‌الله خامنه‌ای) با برخوردهای افراطی و سخت‌گیری‌های بی‌مورد بر جوانان و موضوعاتی چون بدحجابی، بار دیگر یک سؤال بزرگ را پیش روی ما گذاشته است: چرا در مقامِ عمل، شاهد صحنه‌هایی هستیم که با این نگاهِ مداراگونه فرسنگ‌ها فاصله دارد؟‌اینجاست که با یک پارادوکس عذاب‌آور مواجه می‌شویم. نیروهایی که خود را تابع ولایت می‌دانند ، در عمل مسیری را می‌روند که هزینه‌ی آن نه بر دوش خودشان، بلکه بر دوشِ کلیتِ جامعه و نظام فکریِ کشور می‌افتد. این تکرارِ دقیقِ تاریخ است؛ تکرارِ عملکردِ «خوارج». خوارج کسانی بودند که از شدتِ افراط، خود را از امامِ خود جلوتر می‌دیدند و در نهایت، حقیقتِ دین را فدایِ قرائت‌هایِ خشن و خشکِ خود کردند.‌«امروز ما علاوه بر چالشِ مفسدین اقتصادی و منافقین، با پدیده‌ی خود سری و سرعت غیر مجاز برخی از نیروها کما با نیت خیر روبرو هستیم؛ کسانی که با تندروی و ترجیحِ سلیقه‌ی شخصی بر سیرهٔ بزرگان، نه تنها کمکی به ترویج ارزش‌ها نمی‌کنند، بلکه با ایجاد شکاف و نفرت در بدنه جامعه، باعث تولد و تکثیرِ پیاده‌نظامِ جریانی می‌شوند که هدفی جز نابودی ایران ندارد. این افراطی‌گری، بهترین هدیه به کسانی است که منتظرند تا ایران را از درون، دچار فروپاشی اجتماعی کنند.»‌تاریخ ثابت کرده است که هرگاه «سلیقه» و «تعصبِ» گروهی جایگزینِ «عدالت» و «مدارایِ علوی» شود، خروجیِ آن چیزی جز سرخوردگیِ نسل‌های جدید و تضعیفِ پایگاه‌هایِ حق‌طلبی نخواهد بود. مبارزه با ظلم در بیرون از مرزها، زمانی به ثمر می‌نشیند که در داخل، صدایِ عقلانیت و عدل از هیاهویِ تندروی بلندتر باشد......</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«میان حیات درون زا و فرسودگی ساختاری»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%A7-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ztq1likjifgz</link>
                <description>‌یادداشتی در تحلیلِ گذار از بحران‌های ۱۴۰۴ و ضرورتِ جراحیِ الیگارشی‌ ۱. تفاوت در دکترینِ نبرد؛ چرا ایران هدفِ «قطعِ سر» بود؟جهان مدت‌هاست نبردِ کلاسیکِ روسیه و اوکراین را به نظاره نشسته است؛ جنگی که در آن گویی نوعی «مصونیتِ سیاسی» برای سران برقرار است. اما در ایران، ما با پدیده‌ای متفاوت روبرو شدیم. در اسفند ۱۴۰۴، دشمن استراتژیِ «ضربه‌ی قطع سر» (Decapitation Strike) را برگزید. اما پارادوکسِ بزرگ اینجاست: چطور سیستمی که از درون با آفتِ فساد و الیگارشی دست‌وپنج نرم می‌کند، در برابر چنین ضربه‌ی هولناکی به زانو در نمی‌آید؟‌پاسخِ این معما در «ماهیتِ ایدئولوژی» نهفته است. برخلافِ نظام‌های سیاسیِ متکی بر «ایده‌های کپی‌شده» و بشری، قدرتِ بازدارندگیِ ایران ریشه در ایدئولوژیِ شیعی دارد که فراتر از یک قراردادِ سیاسی، با حقایقِ کائنات و سنت‌هایِ هستی پیوند خورده است. این «حقیقتِ نامیرا» همان جوهره‌ای است که حتی در غیبتِ فیزیکیِ رهبران و نخبگان، به کالبدِ جامعه روحِ ایستادگی می‌دمد و محاسباتِ مادیِ قدرت‌هایِ اولِ جهان را به بن‌بست می‌کشاند.‌ ۲. میراثِ سازندگی و نطفه‌ی الیگارشیبرای فهمِ شکافِ فعلی، باید به دهه‌ی ۷۰ بازگشت. پس از آنکه ترورهایِ ابتدایِ انقلاب، نظام را از نخبگانِ تئوریکِ تراز اولی چون بهشتی و مطهری محروم کرد، کشور به سوی مدلی از «اقتصادِ شبه‌لیبرال» حرکت کرد. مدلی که پوسته را از غرب گرفت اما در تضاد با اقتصاد اسلامی بود که مبنای آن توسط اساتیدی همچون معلم شهید آیت‌الله مطهری تعریف شده بود ، لذا از حاکمیت قانون و شفافیت تهی بود. نتیجه، تولدِ طبقه‌ی «نوکیسه‌گانِ متصل به قدرت» یا همان «الیگارشی» شد. جریانی که در دهه‌های بعد، با تغییرِ چهره و رنگ عوض کردن‌های مصلحتی، همواره منافعِ طبقاتی خود را بر آرمان‌هایِ اصیلِ انقلاب مقدم شمرد.‌ ۳. استعاره‌ی پیوند مغز استخوان:  وضعیتِ امروزِ ایران از دیدگاهِ علومِ طبیعی، شبیه به بیماری است که نیازمندِ «پیوندِ مغز استخوان» است. سیستمِ تولیدِ خونِ قدیمی (مدیریتِ رانت‌خوار و فاسد) در حوادثِ اخیر به کلی کاراییِ خود را از دست داده است. جراحیِ این ساختار و استقرارِ «سلول‌های بنیادی سالم» (نخبگان شایسته، متخصص و وفادار به حقیقتِ انقلاب) یک انتخاب نیست، بلکه تنها راهِ بقاست.بزرگترین مانعِ این پیوند، تندروهایی هستند که نه شایستگیِ علمی دارند و نه رانتِ تاریخی؛ آن‌ها تنها از فضایِ مه‌آلودِ «نه جنگ و نه صلح» تغذیه می‌کنند تا بی‌کفایتیِ خود را پشتِ شعارهایِ آتشین پنهان کنند.‌ ۴. فرجامِ کار؛ شایسته‌سالاری یا زوالِ تمدنی؟ما امروز در یک نقطه عطف ایستاده‌ایم. انتصابِ آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای در فروردین ۱۴۰۵، موقعیتی تاریخی برای یک «جراحیِ از بالا» ایجاد کرده است. کسی که در مکتبِ اصیلِ انقلاب پرورش یافته، اکنون باید «طبیبِ حاذقِ» این پیکرِ خسته باشد.اگر این اراده برای حذفِ الیگارشی و سپردنِ سکانِ فرهنگ و اقتصاد به «اهلِ فضل و تخصص» شکل نگیرد، بیمِ آن می‌رود که جامعه به سوی نوعی «مسخ‌شدگیِ جمعی» و بی‌هدفی حرکت کند؛ جایی که روحِ تمدنیِ ایران در زیرِ بارِ ناکارآمدی‌ها فرسوده شود. ایران ثابت کرد که در «بقا» معجزه می‌کند، اما برای «بنا کردن»، نیازمندِ خونی تازه و پیوندی مبارک با حقیقتِ شایسته‌سالاری است.</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«از اینترنت آنلاین تا باران میلان و امضای کوئیلو»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%84%D9%88-q9wli3gfz8u6</link>
                <description>کتابفروشی Rizzoli‌سلام و درود به همه خانواده ویرگول؛برگشتم برای روایت یک پرده دیگر از سفری که بیست و پنج سال به درازا کشید!‌البته این روزها با بازگشت اینترنت، مشغله‌های متفرقه کمی بیشتر شده، ولی می‌خواهم یک اعتراف دلی به شما بکنم؛ آشناییِ اجباری با فضایی مثل ویرگول و استفاده از پلتفرم‌های اجتماعی وطنی در این سه ماه گذشته، و بعد بازگشتِ ناگهانی به فضایی مثل اینستاگرام و... یک حس خیلی اصیل در من ایجاد کرد. حسی که به من می‌گفت فضاهای مجازیِ آن سه ماه در وضعیت «برخط» به جای «آنلاین»،  فضایی خانوادگی و قابل اطمینانی بود! البته من با قطعی اینترنت بین‌المللی مخالف هستم و امیدوارم دوباره به اون وضعیت برنگردیم. اما در عین حال حفاظت از امنیت کشور در شرایط جنگی را هم یک ضرورت می‌دانم.‌و اما داستان؛رسیدیم به آشنایی من و «ماریسا ابووف». یک پیرزن یهودی ۷۷ ساله که همزمان با جنگ جهانی دوم و در دوران فرار یهودی‌ها از اروپا، به آرژانتین مهاجرت کرده بود. تخصصش ادبیات اسپانیایی و تقریباً با تمام زبان‌های لاتین آشنایی داشت. همسرش را در همان سال‌های نخست بازگشت به ایتالیا از دست می‌دهد و دیگر هرگز ازدواج نکرد. پسرش (فرزند کوچکترش) را که تقریباً هم‌سن و سال من بوده، در یک حادثه کوهنوردی از دست داده بود (و شاید همین، یکی از دلایل دلبستگی عمیق بین ما شد) و دخترش هم از آن دست فرزندانی بود که متأسفانه نسبت به والدین بی‌توجه هستند. خودِ ماریسا یک یهودی سوسیالیست و سکولار بود و از بیخ با صهیونیسم مخالفت داشت. من هیچ‌وقت در خواب هم نمی‌دیدم که بهترین معلم خصوصیِ زبان ایتالیایی را آن هم مفت و مجانی پیدا کنم و تازه برایم غذا هم درست کند و از من پذیرایی کند.‌یادگاری «ماریسا» روی واژنامه Garzantiطبع من به تجارت نمی‌خورد و همین باعث شد خیلی زود مغازه آقای صحرایی را رها کنم. کله‌شق بودم؛ با وجود اینکه آقای صحرایی اصرار داشت اول کاری پیدا کنم و بعد دست از کار بکشم، من بدون داشتنِ هیچ شغلی، مغازه را رها کردم و این یعنی از دست دادنِ محل خوابم!زمان این وقایع، اواخر نوامبر و اوایل دسامبر سال ۲۰۰۱ بود. برج‌های دوقلو در نیویورک ویران شده بودند و آمریکا تازه به افغانستان حمله کرده بود. خلاصه جو ملتهبی بر تمام دنیا حاکم بود (هرچند اگر دنیا را به یک پیکر واحد تشبیه کنیم، به نظرم این التهاب هنوز باقیست؛ با این تفاوت که خاورمیانه کماکان عضو آسیب‌دیده اصلی این پیکر است که قرار است یک غده سرطانی به نام صهیونیسم را «فاگوسیتوز» کند).‌یکی از گزینه‌های رایج برای افرادی در وضعیت من، کرایه کردن یک تخت در آپارتمان‌های اشتراکی بود. یکی از دوستانم موردی را معرفی کرد و این‌طوری مشکل جای خوابم حل شد. عادت کرده بودم هر شب به استخر می‌رفتم. یک شب، یکی از دوستان استخری‌ام دلیلِ دمق بودنم را پرسید و برایش توضیح دادم که کارم را رها کرده‌ام. او کارمند بانک بود؛ پرسید: «حاضری نظافت کنی؟» جواب دادم: «حتماً!» گفت شرکتی که مسئول نظافت شعب بانک آن‌هاست، به دنبال اشخاص مطمئن می‌گردد و او می‌تواند معرف من باشد. بدین‌گونه مشکل کار هم حل شد.‌زمان به سرعت می‌گذشت و به شب سال نو ۲۰۰۲ نزدیک می‌شدیم. ماریسا من را به جشن سال نو در خانه‌اش دعوت کرد و آنجا برای اولین بار با «میکلا» آشنا شدم؛ کسی که بعداً شد اولین تجربه من از یک زندگی مشترک (که البته فقط سه سال دوام آورد). میکلا دکتر روانکاو، شاعر و مشاور روانشناسِ دادگاهِ کودکانِ بزهکار بود.‌نمی‌دانم چرا روایت این داستان برایم به نوعی تعهد تبدیل شده؛ و امان از وقتی که احساس کنم متعهد به انجام کاری هستم!یکی از ماجراهای ماندگار آن سال، ملاقات با «پائولو کوئیلو» در روزهای آخر کار در مغازه صحرایی بود. مغازه نزدیک کتاب‌فروشی «ریتزولی» در گالری «ویتوریو امانوئل» بود؛ جایی که کوئیلو برای معرفی آخرین کتابش، «دیو و شاهزاده خانم پریم»، جلسه گذاشته بود.‌ساعتی که اعلام شده بود، دقیقاً زمان کاری من بود. چاره‌ای نداشتم جز اینکه تا ۱۲:۳۰ صبر کنم. وقتی کرکره مغازه را پایین کشیدم، تمام مسیرِ خیابان «جوزپه وردی» تا گالری را دویدم. باران شدیدی می‌بارید و من وقتی به ورودیِ گالری رسیدم، خیس و تلیس شده بودم. با آن وضعیت نمی‌خواستم وارد فضای شیک کتابفروشی ریتزولی شوم. از پشت شیشه‌ها داخل را نگاه کردم. نیم ساعت از پایان مراسم گذشته بود و خبری نبود. می‌خواستم ناامید برگردم که متوجه شدم چند نفر از انتهای راهروی طولانی بین دو قفسه کتاب به سمت خروجی می‌آیند.کوئیلو را میان آن‌ها شناختم. دو خانم همراهی‌اش می‌کردند و بقیه هم خریدارانی بودند که هنوز تقاضای امضا داشتند. کوئیلو با اخم‌های درهم و بی‌حوصله به سمت در می‌آمد. وقتی از درِ کتابفروشی خارج شد، با تردید خودم را مقابلش قرار دادم. نمی‌دانم چطور، ولی اولین جمله‌ای که از دهانم درآمد این بود: «من ایرانی هستم!»‌ایرانی بودن و ابرازش همیشه افتخار من بوده، اما عکس‌العمل او در آن لحظه را هرگز فراموش نمی‌کنم. آن صورت دژم ناگهان با تبسمی صمیمی شکفت. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «من سال پیش ایران بودم؛ شما و کشورتان استثنایی هستید.» گفتم که از سفرش خبر داشتم و در واقع خروج من از ایران همزمان با ورود او بوده و همیشه بابت این تلاقی افسوس خورده بودم. با اشتیاق گفت: «می‌دانی که رمان جدیدم اقتباسی از یک افسانه ایرانی است؟» گفتم هنوز کتاب را نخوانده‌ام.‌پرسید: «امضای من را نمی‌خواهی؟»با خجالت گفتم: «کتاب را نخریده‌ام...»کارت‌ویزیت مغازه آقای صحرایی را از کیفم درآوردم و گفتم: «ممکن است پشت این برای خواهرم که دوستدار آثار شماست یادگاری بنویسید؟»با کمال میل کارت را گرفت، اسم خواهرم را پرسید و برایش همان جمله‌ای را نوشت که پیام اصلی تمام آثارش است:«به قلبت پاسخ بده.»---</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آشنایی جوانی شیعه با یک پیرزن یهودی ، دریک کلیسای کاتولیک»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-ne0jvf6pefur</link>
                <description>کلیسای Santa Maria del Rosario منطقه Solari میلان‌یکی از ویژگی‌های بهت‌آورِ کسرِ قابل‌توجهی از ما ایرانی‌ها، الگوبرداریِ بدون تعقل از غرب و غربی‌هاست. آنچه در اکثریتِ افراد این ویژگی را به یک «ناهنجاری» بدل می‌کند، توهمِ نمو به‌سوی روشنفکری با این تقلیدهای کورکورانه است.‌ای‌کاش همه‌ی ما می‌توانستیم کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» نوشته‌ی زنده‌یاد جلال آل‌احمد را بخوانیم؛ جایی که او دقیقاً در ابتدای زایشِ این ناهنجاریِ فرهنگی، با نگاهی فیلسوفانه و تحلیلی مبتنی بر علوم جامعه‌شناسی به آن پرداخت. این ناهنجاری، بدون تردید یکی از عوامل آسیب‌پذیری جامعه‌ی ایران شد و متأسفانه هنوز درمان نشده، بلکه روزبه‌روز به یک بیماری مزمن و لاعلاج نزدیک‌تر می‌شود. جلال در این اثر، تقابلِ خودباختگیِ فرهنگیِ غرب‌زدگان (در قالب روشنفکران مدرن و متجدد) را با روشنفکران سنتی ما (که عموماً از طبقه روحانی بوده و ریشه در سنت‌های ایرانی و مذهبی داشتند) به چالش می‌کشد.‌فصل تابستان به پایان رسید و کارمندان ایرانیِ آقای صحرایی که ساکنان مسبوق‌به‌سابقه‌ی آن سوئیتِ رویایی بودند، یکی پس از دیگری به ایتالیا و طبعاً به «برشا» بازگشتند؛ با چمدان‌هایی که پر بود از سبزی قرمه، لیمو‌عمانی و ادویه‌های مختلف...‌این سه نفر که هر کدام سال‌ها پیش از من به ایتالیا آمده بودند، طبق همان قاعده‌ی تقلید، مدعی روشنفکری بودند و من برایشان حکم یک «سربازِ صفرِ آش‌خور» را داشتم. احتیاج به گذشتِ زمان زیادی نبود تا این اجتماعِ کوچک، «فرهنگِ بی‌فرهنگیِ» خود را در قالب یک ایرانِ کوچک در قلب اروپا اجرایی کند. به هفته نکشید که آن محل، که ابتدا برایم حکم آشیانه‌ای امن را داشت، بدل به جهنمی غیرقابل‌ماندن شد؛ از بی‌نظمی و بی‌احترامی به حقوقِ همزیستی گرفته تا زیرآب‌زنی، غیبت، تهمت و فرار از مسئولیت.سرانجام به آقای صحرایی گفتم که تصمیم دارم مسیرم را به صورت زمینی به‌سمت فرانسه ادامه دهم. او شدیداً با این ایده مخالف بود و با همان منشِ پدرسالارانه‌اش از من خواست که منصرف شوم؛ خصوصاً که فصل سرما در راه بود. ولی وقتی با سماجت من روبرو شد و از طرفی با تجربه‌ی زیسته‌اش فهمید که دلیل اصلی مهاجرت من چیزی جز ناآرامی‌ها و کشمکش‌های درونی‌ام نیست، در نهایتِ صداقتی که با تمام وجود حس می‌شد، گفت:«باشه برو، ولی دو تا خواهش ازت دارم:اول اینکه تحت هیچ شرایطی تن به پناهندگی نده،و دوم اینکه جای تو اینجا همیشه محفوظ است و منتظرم که برگردی.»‌(روایت سفر به فرانسه و آن هفتاد روزی که در شهرهایش گذشت، به قدری پر از وقایع گفتنی است که فعلاً از آن صرف‌نظر می‌کنم؛ اگر در آینده عمری بود و اشتیاقی، به حکایت آن بازمی‌گردم.)‌بعد از تقریباً یک ماه و نیم به برشا و نزد آقای صحرایی برگشتم. از آنجایی که شانس (و در واقع لطف خدا) وفادارترین همراه من در زندگی بوده است، ایشان از من خواستند که از روز بعد به مغازه‌ی فرش‌های آنتیکشان در میلان که توسط دخترشان مدیریت می‌شد، نقل‌مکان کنم.‌مغازه‌ی فرش‌های آنتیک آقای صحرایی در آن مقطع، در خیابان Giuseppe Verdi و دیوار‌به‌دیوارِ Teatro alla Scala بود. با تمام زیبایی‌های مکانی، مغازه فقط یک نقطه‌ضعف کوچک داشت که آن هم باز نعمتی شد در ظاهرِ نقمت! مغازه به‌جز Showroom، فقط یک سرویس بهداشتی مختصر و یک انبار پر از خرت‌وبرت در حیاط پشتی داشت و خبری از سوئیت و اقامتگاه نبود.‌انبار را سروشکلی دادم و جایی برای خوابیدن مهیا کردم. به پیشنهاد مدیر مغازه، در استخری که روبروی خانه‌شان بود ثبت‌نام کردم تا هر شب پس از تعطیلی مغازه برای تنی به آب زدن و استحمام به آنجا بروم. کلیسایی در نزدیکی استخر بود با یک Oratorio (که در فرهنگ کاتولیک‌ها چیزی شبیه به فعالیت‌های فرهنگی-اجتماعیِ بسیجِ مساجد ماست).‌استخر Solariیک شب پس از اتمام کار، کنجکاو از هیاهوهای داخل محوطه کلیسا به آنجا رفتم و یکی دیگر از معجزات زندگی‌ام رقم خورد: اطلاعیه‌ی کلاس‌های زبان ایتالیاییِ «رایگان» برای خارجی‌ها! اما معجزه‌ی اصلی، آموزگارِ کلاسی بود که در آن ثبت‌نام کردم: خانم ماریسا ابووَف (Marisa Abuovaf)؛ مترجم کتاب «آخرین وسوسه مسیح» اثر کازانتیزاکیس (یکی از اسطوره‌های من) به زبان ایتالیایی.‌یک شب که از کلاس بیرون آمدیم، متوجه شدم خانم ابووَف که بسیار سالمند و نحیف بود، با شک و تردید در حاشیه‌ی خیابان ایستاده است. او به سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی خیابان Solari نگاه می‌کرد؛ خیابانی که با وجود چهار خط ریلِ ترامواهای معروفِ میلان، ظاهری پرریسک‌تر به خود گرفته بود. او با دلشوره‌ای غریب به مسیر پیش رو چشم دوخته بود.‌نزدیک شدم و اجازه خواستم که کمکش کنم. لحظه‌ای تردید نکرد؛ بازوی مرا با هر دو دست چسبید و گفت: «خانه‌ی من همین نزدیکی است و وقت زیادی از تو نمی‌گیرد.» به او اطمینان خاطر دادم که هیچ کاری ندارم و از اینکه می‌توانم کمکش کنم، واقعاً خوشحالم. و این‌گونه، یکی از باارزش‌ترین دوستان زندگی‌ام را پیدا کردم؛ کسی که به اولین پناهگاه عاطفی من در غربت بدل شد.‌قصد دارم روایت این سفر را همین‌جا برای مدتی متوقف کنم. شب گذشته با یکی از دوستانم که بسیار آگاه به مسائل روز کشور است صحبت می‌کردم و متأسفانه ایشان حرف‌هایی زدند که عمیقاً باعث نگرانی و آزار خاطرِ این حقیر شد. تصور اینکه هنوز عده‌ای در کشور، فریبِ پروپاگاندا و تاریخِ تحریف‌شده‌ی یک‌سری «بی‌وطنِ فارسی‌زبان» در آن‌سوی مرزها را می‌خورند، رنج بزرگی است.‌نیت من از شروع این داستان، دقیقاً رسیدن به نقطه‌ای بود که بتوانم شخصیت این بی‌صفت‌هایی را که «مشکلات ایران» متاعِ بازارشان است، بی‌پرده و عریان برایتان روایت کنم. تعفنِ این دسته از ناموس‌فروشان، از نزدیک مشام مرا آزرده است و امیدوار بودم شما عزیزان را در قالبِ روایتِ مسیری که تقدیر برایم رقم زد، از ماهیت فاسدشان آگاه کنم.‌در پناه حق.</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اعتبارسلطان»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-vm2tjld1viki</link>
                <description>برشالاتین‌ها با زبان انگلیسی میانه خیلی خوبی ندارند. تصور کنید اسپانیایی زبانی است که نیمی از دنیا به آن صحبت می‌کنند، اما با این حال، پس از تشکیل اتحادیه اروپا، انگلیسی به طور غیررسمی زبان مشترک شد؛ زبانِ کشوری که از همان ابتدا عضویت را با دست پس می‌زد و با پا پیش می‌کشید و آخرش هم که قهر کرد و رفت (بریتانیا). سال‌ها پیش از زبانی به نام «اسپرانتو» با ریشه‌های لاتین صحبت می‌شد که قرار بود زبان مشترک جهان شود، اما هیچ‌وقت نه کامل متولد شد و نه جایی میان مردم پیدا کرد. ایتالیایی‌ها، خصوصاً متولدین پیش از سال ۲۰۰۰، یکی از آن ملیت‌هایی هستند که در مقابل یادگیری زبان انگلیسی سرسختیِ عجیبی نشان دادند.‌با چنین پیش‌زمینه‌ای، منِ مضطرب و عصبانی وارد اداره پلیس «برشا» شدم و شروع کردم به انگلیسی حرف زدن. داشتم از اتفاقاتی که افتاده بود و شکایتم از قاچاقچی می‌گفتم. درجه‌دارِ دمِ در که تقریباً هیچ‌چیز نمی‌فهمید، همکارش را صدا کرد؛ «کاپیتان ناتالی». او مسئول تشکیل پرونده شد. دانش انگلیسی هیچ‌کدام ما برای یک پرونده حقوقی با این حساسیت کفایت نمی‌کرد. ناتالی گفت باید درخواست مترجم بدهیم. گفتم: «یک دوست ایرانی در برشا دارم که شاید بتواند کمک کند.» پرسید شماره‌ای از او دارم؟ گفتم نه، ولی مغازه‌اش همین نزدیکی است. وقتی اسم مغازه را بردم، نگاهش عوض شد. با شک و تردید پرسید: «آقای صحرایی دوست توست؟!»‌آن‌جا بود که فهمیدم در انتخاب واژه «دوست» کمی زیاده‌روی کرده‌ام، اما اسم آقای صحرایی چنان اعتباری داشت که نگاه پلیس را ۱۸۰ درجه چرخاند. ماجرا را تعریف کردم و این‌گونه بود که ترنِ نابودیِ یکی از باندهای بزرگ قاچاق انسان از تهران تا میلان، روی ریل قرار گرفت.‌مغازه آقای صحرایی زیرزمینی داشت که بدون اغراق چهار برابرِ طبقه همکف بود. آن‌جا علاوه بر گنجینه‌ای از زیباترین فرش‌های ایران، یک سوئیت کامل هم بود که محل زندگی کارمندهای ایرانی‌اش بود (که آن زمان همه در مرخصی بودند). همان روز عصر، از آن هتل بی‌ستاره به زیرزمینِ جادوییِ صحرایی نقل‌مکان کردم و رسماً مشغول به کار شدم. پسر آقای صحرایی که دکترای اقتصاد داشت و به چهار زبانِ اروپایی مسلط بود، شد مترجم پرونده؛ و من، همان‌طور که در زیرزمین میان بوی پشم و ابریشم فرش‌ها راه می‌رفتم، نفس‌های همای سعادت را پشت گوشم حس می‌کردم.</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وقتی قالی نائین مسیر زندگیم را عوض کرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-gxzvhohl3x18</link>
                <description>«اوایل اوت بود؛ فصل تعطیلاتِ ایتالیایی‌ها. من با یک برگه‌ی اخراج ۱۵ روزه در جیب، مسحورِ یک قالیچه‌ی نایین، قدم به مغازه‌ی &quot;صحرایی&quot; گذاشتم. بی‌توجه به اطراف، ایستادم به نوازشِ مخملِ نایین. پیرمردِ فروشنده که با لهجه‌ی کشدارِ برشایی، ایتالیایی حرف می‌زد و شیرین‌بیان (liquirizia) می‌جوید، نزدیک شد. به انگلیسی گفتم: &quot;عجب نایین خوشگلی دارید!&quot;‌ناگهان صدایی پخته با لهجه‌ی غلیظ تهرانی از گوشه‌ی تاریک مغازه گفت: &quot;بهت نمیاد خریدار باشی؛ داری رو زخمِ نوستالژیِ ایرانت مرهم می‌ذاری؟&quot; پشت یک میز تحریر آنتیک، پیرمردی هشتاد و چند ساله، باوقار و خوش‌لباس نشسته بود. با تعجب پرسیدم: &quot;شما ایرانی هستید؟&quot; با طنزی نیش‌دار جواب داد: &quot;نخیر، فارسیم خیلی خوبه!&quot; این اولین برخورد من با کسیکه روزی سلطان فرش ایران لقب داشت، بود.‌در همان ساعت اول، تمامِ قصه‌ی ده روز گذشته‌ام را برایش حکایت کردم. آقای صحرایی با همان استحکام پدرسالارانه‌اش گفت: &quot;این آدم‌پران را می‌شناسم؛ رفوگر سابق است و اعتباری ندارد. برو پولت را پس بگیر.&quot;از قوانین مهاجرت در ایتالیا برایم گفت (decreto flussi) که به جای ذلتِ پناهندگی، راهِ &quot;اقامت از طریق کار&quot; را باز می‌کرد. وقتی نگرانِی خودم از حکم اخراج را یادآوی کردم ، با اطمینان گفت: &quot;در ایتالیا کسی را بیرون نمی‌اندازند؛ نهایتاً یک برگه‌ی ۱۵ روزه‌ی دیگه می‌گیری!&quot;آقای صحرایی برام توضیح داد که به علت شروع تعطیلات، همه کارمندهایش رفته‌اند مرخصی و به یک نیروی کمکی احتیاج دارد. کی فکر میکرد در عرض فقط یک روز در غربت کار پیدا کنم‌من که شیفته همه محیط اطرافم شده بودم،با عزم جزم برای پس گرفتن پولم برگشتم. اما دمِ درِ خانه‌ی قاچاق‌بر، با صحنه‌ای مواجه شدم که خونم را به جوش آورد: زنی میان‌سال با دو فرزند نوجوانی که در کمال استیصال ، آن مرد را لعن و نفرین می‌کردند. تمام دارایی‌شان را بالا کشیده و آواره‌شان کرده بود.بالا که رفتم، پذیرایی گرمش از یک خانم مشتریِ جوان و لحنِ گردن‌کشانه‌اش با من، تیر آخر بود. وقتی از انصرافم گفتم و خواستم که پولم را پس دهد، با پوزخند گفت: &quot;پسرجون، برو تا کار دستت ندادم ، مثل اینکه خبر نداری اینجا کجاست و من کی هستم، دفعه دیگه هم بدون تلفن زدن اینطرفا پیدات نشه!&quot;این لحظه در زندگی من زیاد تکرار شده؛ برای تصمیم گرفتن نیازی به تامل و تعقل و تمرکز و مشورت ندارم . عین اولین پرش یه چتر باز...از خونه بیرون اومدم و رفتم به اداره پلیس برشا و ازش شکایت کردم‌این، نقط شروع &quot;پرونده‌ی میلان&quot; بود و آغازی برای یافتن اولین و بهترین دوستان ایتالیایی‌ام.»‌</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«پیکره مکتب و تراژدی بیماری خود ایمنی»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87-po44rawz4xi0</link>
                <description>نوربرتو بوبیو، فیلسوف معاصر ایتالیایی، معتقد بود مشکل اصلی نه در تقابلِ بین منکران و معتقدان به مذهب، بلکه بین آن دسته از افرادی است که «می‌اندیشند» و آنان که با «اندیشیدن» بیگانه‌اند. از این منظر، اسلام برای من، آیینِ آموختن، خواندن، تفکر کردن و عادلانه زیستن در عصری است که جاهلیت سبب تاریکی مطلق بود؛ مبارزه‌ی مردی شهره به امانتداری و پاکی در فضای انحصارطلبیِ گروهی که فراتر از ظلم، حتی حقِ زیستن را منحصر به جنسیت می‌دانستند.‌در این عصر تاریک، پیکره‌ی مکتبی متولد می‌شود که هدفی جز تربیتِ انسانِ عالم بر فضیلت‌های خویش ندارد؛ انسانی که پتانسیل رسیدن به کمال را داراست. بدون تردید، خالق این آیین نمی‌تواند غافل از درج یک «سیستم ایمنی» در کالبدِ این ساختار باشد.‌«غدیر» برای من، تکامل این سیستم ایمنی است. زمانی که خاتمِ حجت بر انسان، در مهم‌ترین مناسبتِ جامعه‌ی خویش می‌ایستد و فرمان به بازگشتِ آنان می‌دهد که عجولانه پیش می‌روند و منتظر کسانی می‌ماند که به هر دلیل از قافله وامانده‌اند، در واقع دری بر آنان می‌گشاید تا همیشه راهی روشن به سوی درک اصالتِ آموزه‌هایش وجود داشته باشد؛ آموزه‌هایی که مبنای ساختار مدنیت، حاکمیت عدل و قانونی است که ضامن آزادی و کرامت انسان‌ها باشد.شیعه طریق همراهی با این اصول و مبانی است. وفاداری به مرام مردی که پس از بیست و پنج سال صبوری با خاری در چشم و استخوانی در گلو به اصرار جامعه ، حاکمیتی را پذیرفت که از عطسه بزی برایش بی ارزش تر بود. او مسیر حاکمیت را چنان منحرف از حقیقت یافت که دشمنانش ، یاران و نزدیکان همان «رسول حق» شدند و در نهایت رستگاری برای او جز با جان فدایی در راه حق معنا نیافت.به اعتقاد من ، شیعه ای که امروز مدعی مدیریت است ، به یک «بیماری خود ایمنی» مبتلا شده‌است ، در غیر اینصورت این بی عدالتی و انحصارطلبی در نظامی که مدعی «علویت» است ، از کجا میآید!؟سیستم ایمنی که وظیفه اش صیانت از عدل و کرامت بود، گویی حالا به جان پیکره افتاده است.شاید به همین دلیل بود که دغدغه «دکتر شریعتی» ، وفاداری به «آیین حسین» بود نه صرفاً عزاداری برای او.</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 13:08:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«روایت یک پرش قهرمانانه»</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-eh7npfmpfjm9</link>
                <description>برشا(ایتالیا)«حضور نیروهای ایرانی در بوسنی، با قرارداد صلح «دیتون» تمام نشد. خیلی از مستشاران و چریک‌های ایرانی همان‌جا سر و همسری برگزیدند و ماندگار شدند. آن‌ها نه تنها راه بلدِ مرزها بودند، بلکه دوستانی وفادار میان بوسنیایی‌ها داشتند؛ و البته در هر جمعی، همیشه کسانی هستند با شمه‌ی قوی برای سوداگری و یافتن مسیرهای میان‌بر!‌آن روزها بوسنی ویزا نمی‌خواست و مسیر «تهران-استانبول-سارایوو» دست‌کمی از جاده‌چالوس نداشت. خیلی‌ها که امروز به پاسپورت‌های اروپایی‌شان پز می‌دهند، آن را مدیون همان &quot;جوانمردهای قاچاقچی&quot; هستند که کوره راه‌های جنگلی بین کرواسی و اسلوونی را مثل کف دست‌شان می‌شناختند.‌من هم جزو همان مسافران بودم. مسیری که یا باید با پاسپورت جعلی و پرواز طی می‌شد، یا با مشقت راه زمینی: از مرزهای بوسنی به کرواسی، اسلوونی، و اگر مایه و شانسی می‌ماند، ایتالیا، فرانسه و در نهایت بندر کاله و کانال مانش تا رسیدن به بندر &quot;دوور&quot; در انگلیس. هزینه‌اش هم تقریباً معادل همان پولی بود که برای یک ویزای تحصیلی قانونی در ایتالیا کفایت می‌کرد!‌ورود من به ایتالیا با یک &quot;پرش قهرمانانه&quot; از روی فنس‌هایی بود که اسلوونی را از ایتالیا جدا می‌کرد. شب اول در بازداشتگاه و روز بعد، با یک برگه‌ی &quot;foglio via&quot; (مهلت ۱۵ روزه برای ترک خاک)، عین یک «توریست جنتلمن» بلیط قطار گرفتم به مقصد شهر &quot;برشا&quot; (Brescia). قرار بود آنجا یکی از &quot;ناجیان قاچاقچی&quot; برایم پاسپورت فرانسوی تهیه کند.بعد از ده روز دربه‌دری در جنگل و رودخانه و خانه‌های امن، در یک هتل بی‌ستاره دوشی گرفتم و به شهر زدم. &quot;برشا&quot; زیبا بود. آخرین شغلم در ایران، مسئول غرفه فرش نایین در نمایشگاه بین‌المللی تهران بود. داشتم در خیابان‌ها قدم می‌زدم که ناگهان چشمم به جمال یک &quot;فرش نایین حبیبیان شش‌لا&quot; در ویترین مغازه‌ای روشن شد.‌یاد رفیقم &quot;رشاد&quot; افتادم که می‌گفت همیشه با پای راست و بسم‌الله از خانه بیرون بزن؛ من که همیشه به او می‌گفتم خرافاتی است، حالا مسحور آن فرش، قدم به مغازه‌ی آقای &quot;تقی صحرایی&quot; گذاشتم؛ سلطان فرش ایران. بی‌خبر از آنکه سرنوشت، در لابلای گره‌های آن فرش، بازی جدیدی برایم تدارک دیده است...»(این داستان ادامه دارد...)‌</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 01:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به خانه پس از۲۵ سال</title>
                <link>https://virgool.io/@G-5772reza/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-wmwte4qhmc6g</link>
                <description>اولین روزها و آخرین روز در میلانسال ۲۰۰۰ بود؛ سالی که همه از «گفتگوی تمدن‌ها» حرف می‌زدند. جریان اصلاحات داشت اولین تجربه‌های سخت و عملی‌اش را پشت سر می‌گذاشت و همزمان، موج بزرگی از ایرانی‌ها چمدان‌هایشان را به مقصد غرب می‌بستند. من هم یکی از همان‌ها بودم؛ یکی از همان هزاران نفری که سرنوشتم با مهاجرت گره خورد و دستِ تقدیر مرا به ایتالیا رساند.امروز که به عقب نگاه می‌کنم، با افسوس می‌بینم با اینکه تمام مدارک لازم برای یک ویزای تحصیلیِ شسته و رفته را داشتم، راهِ سخت و تاریک را انتخاب کردم: گذر غیرقانونی از جنگل‌های مخوف بالکان. شانس آوردم؛ آن‌قدر که مجبور به پناهندگی نشدم. در همان گیرودار بود که مسیرم با «پرونده میلان» گره خورد؛ ماده ۱۸ قانون مهاجرت ایتالیا، راهی که برای من از دل شکایت علیه قاچاقچیان انسان شروع شد و در نهایت به اقامت شش‌ماهه‌ی بشردوستانه و بعد هم ویزای تحصیلی رسید. این همان نقطه‌ای بود که زندگی‌ام را از یک بن‌بستِ خطرناک، به یک مسیر قانونی و قابل‌تکیه تغییر داد.قبل از همه‌ی این‌ها، من دانشجوی دانشگاه تهران بودم. آن روزها با تشویق یکی از اساتیدم، با تمام وجود به ستادهای تبلیغاتی آقای خاتمی پیوستم. اما بعدها به این باور رسیدم که شاید ایشان مهره‌ی مناسبی برای شروع آن تغییرات نبود. اگر آن زمان از گذشته‌ی سیاسی‌شان بیشتر می‌دانستم، شاید آن‌قدر انرژی صرف نمی‌کردم که وقتی نشد، با یک یأسِ سنگین وطن را ترک کنم.اما ایتالیا برای من فقط یک مقصد نبود؛ «خانه دوم» شد. عاشق زبان ایتالیایی شدم و آن‌قدر شباهت فرهنگی و تاریخی بین ایران و ایتالیا دیدم که مطمئن شدم دقیقاً در جای درستِ جهان ایستاده‌ام.اما یک سال و اندی پیش، ورق برگشت. بعد از ترور هنیه، سیدحسن نصرالله و آن حمله به سفارت در لبنان، بوی جنگ را با تمام وجودم حس کردم. در ایتالیا، خیلی‌ها (حتی فراتر از کسانی که عاشق تئوری توطئه‌اند) معتقد بودند ماجرای ۷ اکتبر یک نقشه‌ی هدفمند بود تا پای ایران را به یک جنگ بزرگ باز کنند.نگرانی امانم را برید. فکر کنید؛ مادرِ سالمند و خواهرِ بیمارم در ایران تنها بودند. برای کسی که بعد از ۲۵ سال زندگی در اروپا، هنوز حاضر نشده بود تابعیتِ جای دیگری را بگیرد، انتخابِ دیگری جز بازگشت باقی نمانده بود.اما بازگشت به وطن، شد غم‌انگیزترین فصل زندگی‌ام. من که سال‌ها دور بودم، حالا با نگاهی واقع‌بینانه‌تر به جامعه نگاه می‌کردم و آنچه از وضعیت فرهنگی و اجتماعی می‌دیدم، فراتر از یک تغییر ساده، برایم یک «فاجعه» بود.عجیب‌ترین جایش اینجا بود: دیدم حرف زدن چقدر سخت شده؛ اینکه چقدر راحت صمیمی‌ترین دوست‌هایت به تو برچسب «این‌وری» یا «آن‌وری» می‌زنند.در این خفقانِ فکری و محدودیت‌های فضای مجازی، به دنبال راهی برای زنده ماندن بودم که با «ویرگول» آشنا شدم.آمده‌ام تا ذهنم را اینجا خالی کنم. می‌نویسم تا شاید لابلای این واژه‌ها، کمی آرامش پیدا کنم. حتی اگر کسی هم نباشد که این خطوط را بخواند، من برای خودم می‌نویسم...‌(این داستان ادامه دارد...)</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:05:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>