<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدای ماه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@G6pd</link>
        <description>هرچند سخت،ولی ،ادامه میدم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:02:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1723227/avatar/jyBggY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدای ماه</title>
            <link>https://virgool.io/@G6pd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک روزِ معمولی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-d5ptnwzvj96j</link>
                <description>صبح از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت ۱۰ ،ولی همه هنوز خواب بودنو،مخصوصا مامان!پس مجبور شدم خودم صبحانه رو اماده کنم ...شاید یکسالی میشه که اصلا اشپزی نکردم!اما (سیب زمینی ها رو نگینی کردمو کمی تفت دادم یکم ک سرخ شد پیاز های نگینی رو اضافه کردم و اجازه دادم باهم سرخ بشن ،بعد تخم مرغ هارو توی ظرف دیگه با فلفل و نمک و زردچوبه هم زدم و شعله رو کم کردن تا تخم مرغا بپزه ،اخر کار پنیر پیتزا ریختم روش و با شعله کم آب شد...)نه اینکه خیلی سرحال باشم و روحیه ی عالی داشته باشم ،نه ...فقط حسابی گشنم بود🫠بعد از صبحانه رفتم اتاقم ک مامان با دو فنجون چای بابونه اومد سراغم .خلاصه ک دمنوش هم خوردیم و رفت ک ناهار درست کنه .منم طبق عادت منتظر پیام دوست مجازی بودم .ولی گفته بود که امروز کار داره و تا عصر نمیتونه پیام بده .پس خودمو با گوشیم سرگرم کردم ،توی روبینو میگشتم بعد ی پیج جوراب ب چشمم خورد و ی جوراب خوشگل ازش سفارش دادم .بعدش رفتم تو مایکت ،دیروز سریال &quot;دراغوش سرندیپیتی&quot;رو تموم کردم ،امروز دنبال ی سریال کره ای جالب میگشتم که تصمیم گرفتم&quot;دهکده ساحلی چاچا&quot;رو ببینم ،فعلا یک قسمتشو دیدم جالب بود نه اینکه خیلی خوش و اروم و بی دغدغه باشما ،نه ...مجبور بودم بگذرونم ...سریال ک تموم شد خوابم گرفت دراز کشیدم روی تشک نرمم و پتوی عزیزم رو کشیدم روم (عاشق خواب و رختخوابم) بعد چشمامو بستم به این فکر کردم که شاید این اخرین باری باشه که چشامو میبندم ،شاید توی خواب بمیرمد،شاید تو ی دنیای دیگه از خواب بیدار شم ...وقتی این فکرارو میکردم مغزم پر از پروانه های رنگی شده بود ...برای چند لحظه واقعا سبک و خوشحال شدم ،از فکر کردن به اینکه همه چی تموم میشه ...توی همین فکرا بودم که خوابم برد ...چند ساعت بعد متاسفانه از خواب بیدار شدم و همه چی هنوز ادامه داشت.ساعت ۱۴:۰۰شده بود ،همه خواب بودن و خونه تاریک بود .رفتم سرگاز و در قابلمه رو برداشتم ،ماکارونی با سیب زمینی (همین الان ک گفتم باز گشنم شد)در یخچال و باز کردم تا شاید ماست پیدا کنم ولی یه کاسه سالاد شیرازی اونجا بود ...جاتون خالی خوشمزه بود دوباره تنها برگشتم تو اتاقم و تنهایی و بی حوصلگی ...توی همین فکر ها بودم ک سکسکه گرفتم ...هنوز از دوست مجازی خبری نشده دوست دارم باز بخوابمولی دیگه بیدار نشم !</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 15:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم میخواست چیزی بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-mcydpmgyyxkp</link>
                <description>...ساعت ۲۱:۰۰است ،چند دقیقه پیش شامم را تمام کردم و حالا توی رختخوابم ،دست و پایم از شدت خواب الودگی سر شده اما چشم هایم را بزور باز نگه میدارم ؛چون دوست دارم چیزی بنویسم .شاید دلیل خواب الودگی ام مصرف داروهای اختلال دو قطبی باشد ...استخوان هایم درد گرفته ،هر وقت خواب الود باشم و جلوی خوابیدنم را بگیرم اینطور میشود ...اصلا نمیدانم از چه بنویسم .این ماه ،خرداد ،دومین حقوقم را گرفتم .اما روحیه ی خوبی نداشتم و لذت کافی نبردم .بعد تصمیم گرفتم کمی ولخرجی کنم شاید مزه ی درامد داشتن را بهتر بچشم ...دیروز دوتا از بسته هایی که سفارش دادم ب دستم رسید دوتا قابِ گوشی ...و کت و شلوارم ...چندتا بسته ی دیگر هم دارم که هنوز ب دستم نرسیده ..مثلااینارو خیلی دوست دارم چشمهایم بزور باز است .و باز دلم میخواهد چیزی بنویسم .فردا جمعه است ...شوقش را دارم .یک روز استراحت .خوابِ اولِ صبح و...از الان برای املت فردا صبح گرسنه شده ام و ناهار با دستپختِ مامان ...استخوان هایم باز درد می اید و من بازهم دوست دارم بنویسم .از گرمای تابستان ،و مسیر کار تا خانه ام که پیاده طی میکنم...باد خنک کولر وقتی در خانه را باز میکنم و کلمن آب یخ ...بوی خورشت قیمه ی مامان که با بوی سالاد شیرازی ترکیب شده ...انتظار برای رسیدن پیام از یک دوستِ مجازی ...خواندن پست های علی حصام و ...فکر کنم دیگر بهتر باشد بخوابم ...راستی شاید شنبه بروم و وسایل نقاشی بخرم .حالا دیگر میخوابم ،گرچه هنوز دوست دارم بنویسم ...😴</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 21:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم دخترای قوی💪🏻</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%88%DB%8C-wsgekae2vwno</link>
                <description>...متن این اهنگ رو خودم نوشتم و با هوش مصنوعی suno تنظیم کردم ،امیدوارم خوشتون بیاد... 😊مثل ِ یه نورِ گرم و سفیدم می تابم و هی ادامه میدم دستای خالیم پر از ارادست میسازم فردا رو با امیدم...سلام به همه امیدوارم حال دلتون خوش باشه مرسی از توجهتون❤️🥰</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 13:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-cdaj5fzfrg5q</link>
                <description>بروید عاقبت قصه ی من پای خودم ...این شعرو خودم نوشتم و اهنگشو با هوش مصنوعی suno تنظیم کردم .امیدوارم ازش خوشتون بیاد ...بر سر کوه ،شبان ،زوزه کشید از سرِ درد که مبادا به شبِ گرگ کسی پا بنهد مردِ کولی دوسه تا سنگ به همسایه فروخت که دل ار خواست کسی رویِ دلش جا بنهد ...چه کاریه حالا حتما باید بشه ۳۰۰ کاراکتر؟ای بابا حالتون چطوره؟ خوبین ؟ خوشین؟ دلم برا همتون تنگ شده </description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروزت چجوری میگذره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-up2shdjfjeky</link>
                <description>امروز مامان برام گل خرید 🌹مامان برام صبحانه  املت درست کرد 😋مامان میدونه عاشق ته دیگ ماکارونیم :😍مامان میدونه وقتی حالم بده فقط یه خوراکی خوشمزه حالمو خوب میکنه:پیتزای  پر پنیر🍓😋فقط مامان وقتی تو اتاقم تنهام با پفیلای خونگی میاد سراغم:😜فقط مامانه که با خریدن ابرنگ برام خوشحالم میکنه:🖌فقط مامانه که نقاشی هامو هرجوری ک باشه میچسبونه ب در و دیوار خونه:🏡فقط مامانه که نگران ویتامینای بدنمه:B12مامانه که نگرانه یوقت سر کار ضعف نکنم:هسته هاشونم در میاره ک راحت باشم❤️خلاصه وقتی امروز رو با دقت نگاه کردم ،دیدم واقعا غصه خوردن معنایی نداره وقتی این همه خوبی و عشق رو کنارم دارم . تازه این فقط یه بخش کوچیکش بود .بیا با دقت بیشتری اطرافتو نگاه کن ،شاید توی لبخند کسی یه انگیزه ی بزرگ واسه  قوی تر ادامه دادن پیدا کردی...😊🌹❤️</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 20:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-mbayhn9cmipv</link>
                <description>😊 بخند… چون دنیا با لبخندت روشن‌تره.این آهنگو ساختم چون ایمان دارم یه خنده می‌تونه حال یک روز، یک آدم، یا حتی یک زندگی رو عوض کنه.تو این مسیر، اپلیکیشن Suno برام شد یک ابزار جادویی که اجازه داد حس‌هامو به صدا تبدیل کنم— ساده، سریع و پر از خلاقیت.«بخند» حاصل لحظه‌هایی‌ه که فهمیدم موسیقی هم می‌تونه مثل لبخند، مسری و حال‌خوب‌کن باشه.امیدوارم تو هم با شنیدنش، حتی برای چند ثانیه، بی‌دلیل بخندی. :)</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 17:55:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه میدم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-lxm4uyma47ap</link>
                <description>سلام دوستان!...این شعر رو خودم نوشتم و با هوش مصنوعی &quot;suno&quot;تنظیمش کردم .اهنگ رو میزارم روی پست خوشحال میشم نظرتونو درموردش بگید .می‌درخشم وسطِ روز، انرژی می‌گیرم و ادامه می‌دمدلِ من روشنِ امروز، از غم‌ها سیرم و ادامه می‌دمهر صدایی بگه «نرو»، من می‌گم «باشه، ببین!»هرچی لبخند می‌خواد دلم، می‌ذارم بره رو beatلِ‌را‌لا، لِ‌را‌لا — اُ اُ اُ، اُ، اُ اُکم نیار، می‌تونی راهتو پَس بروصبح که می‌شه، یه عالم حسِ قشنگ دارمروزمو می‌سازم و خنده‌هامم کنارمنبا یه گوشیِ تو دست و یه آهنگ خوشگلمی‌رم جلوتر و می‌گم: «غصه رو بکن وِل!»لِ‌را‌لا، لِ‌را‌لا — اُ اُ اُ، اُ، اُ اُکم نیار، می‌تونی راهتو پَس بروقدمام محکم و سبکِ، مثلِ یه بادِ بهاریتو دلم جشنِ کوچیکه، غم می‌شه ازم فراریهی می‌رقصم و با خودم می‌گم امروز روزِ منهمی‌خندم، امروز هم غما واسه دیروزه منهلِ‌را‌لا، لِ‌را‌لا — اُ اُ اُ، اُ، اُ اُکم نیار، می‌تونی راهتو پَس برومی‌خندم و با خودم می‌گم که من شادممگه چقدر غصه باید بخوره یه آدم؟من شادم، پس با صدای بلند می‌گم: ادامه می‌دمآزادم، پس با صدای بلند می‌گم: ادامه می‌دمقدمام محکم و سبکه، مثلِ یه بادِ بهاریتو دلم جشنِ کوچیکه، غم می‌شه ازم فراری</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 05:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابِ تو ...🌙</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AA%D9%88-%F0%9F%8C%99-w2tssyhhkyba</link>
                <description>...خوابِ تو ...توی زندانِ تنم،خنده‌کنان می‌رقصم.من تنی پُر زِ تَبم، عشق!برو از بَرِ من.تو فقط ظاهرِ رقصانِ مرا می‌بینی؛و چه دانی که چه‌ها می‌گذرددر سرِ من؟هرکسی خنده‌به‌لب،فارغ از احوالِ تن است؛هرکسی، مست و خرامان شده و می‌رقصد.یک شبِ سرد،به تنهاییِ خود خو کرده؛پس از آن،غصّه زِ احوالِ بدش می‌ترسد.بس که زخم از تَبَر و گرزِ گَران من خوردم؛بس که هی طعنه و نیشاز دگران من خوردم؛بس که رنجیدم و نالیدمو یاری نشنید—عاقبتتن به جنون دادهو در خود مُردم.هرکسی مُرد به خود،از دگران غافل شد.از نگاهِ همگان،در‌به‌دری… جاهل شد.هَرکَسی توی خودشزندگی آغاز کند،قطعِ امید کند از همگان—عاقل شد…و تو ای عشق!امیدت به خدا باشد و بس.نشود خاکِ تنماز تو جدا باشد و بس.خاکِ آتش‌زده راعشق مداوا بشود؛هی زِ تو سوختنمنغمه و آوا بشود.دلم از آتشِ تو پُر شود—هی بزنم…سوزشِ غمبه سر و کول خیابان افتد.چو خلیل،آتشی از گُل توبرایم بفرست؛من چو مجنون،همه کارمبه بیابان افتد.آه!که می‌خوانم و کج‌فهممو می‌اندیشمکه سراسر،همه احوالِ تو را فهمیدم.لعنتی شعر!دگر قائله را می‌بندم؛چون فقطرقص‌کنانخوابِ تو را می‌دیدم…</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 10:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی🪴</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%F0%9F%AA%B4-xo1uskcdybin</link>
                <description>امروز، وقتی در حیاط پیاده‌روی می‌کردم،&quot;امید&quot; را دیدم...وقتی پیچک‌ها کنار دیواری خسته، قد می‌کشیدند.🌱غرقِ امید بودم که &quot;عشق&quot; را دیدم —به شکل گنجشکی کوچک،که روی شاخه‌ای نشسته بود و خودش را در آفتاب می‌تکاند.تا خواستم دوربینم را بردارم و عکسش را بگیرم،پرید... و آن‌گاه &quot;حسرت&quot; را دیدم.نگاهم به شاخه‌های سبزِ درخت توت افتاد،🌱و &quot;انتظار&quot; را دیدم،وقتی با خودم گفتم:«شاید امسال توت‌ها ثمر بدهند...»بعد از پیاده‌روی، با دلی آرام و لبخندی ریز،به اتاقم برگشتم.طرحی دیدم و یادِ عرفان، خواهرزاده‌ام، افتادم.با ماژیک شروع به کشیدن کردم...وقتی نقاشی را دید و خندید،&quot;شادی&quot; را دیدم.خواهرم باقله‌گندم پخته بود....وقتی دانه‌ی گرمِ باقله را در دهان گذاشتم،ناگهان فهمیدم —همه‌ی این لحظه‌های کوچک،تمامِ امیدها و حسرت‌ها،در کنار هم نامی دارند: زندگی.و من امروز، میانِ بوی خاک و صدای خنده و نورِ آفتاب،نه فقط زندگی را دیدم،بلکه آن را زیستم. 🌾</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 15:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچک های همیشه سبز🍂</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%F0%9F%8D%82-aosngih0gjrw</link>
                <description>عصرهای پاییز، بوی خاصی دارند...بویی شبیه چای تازه‌دم، قند نیمه‌حل‌شده در فنجان، و لبخند بی‌دلیلی که گوشه‌ی دلت جا می‌ماند.بیرون، باد لای برگ‌های زرد می‌پیچد و پیچک‌های سبز مامان هنوز روی گلدان ایستاده‌اند،🍃انگار هیچ فصلی توان خاموش‌کردن امیدشان را ندارد.من نشسته‌ام کنار بخار چای، و صدای آرام قل‌قل عدسی از آشپزخانه می‌آید.فکر می‌کنم به روزهایی که تلخ بودند و شیرین گذشتند،به لحظه‌هایی که ساده بودند، اما ماندگار شدند.زندگی هم مثل همین فنجان چای است،گاهی با طعم قند، گاهی با ته‌مزه‌ی تلخی…اما در هر دو حال، گرم است و زنده.و من، میان بخار چای و نور کم‌رنگ چراغ،به این فکر می‌کنم که شاید راز آرامش همین باشد —دیدن سبزیِ پیچک‌ها،حتی وقتی فصل زرد است… 🍃آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 18:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه های کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-am3sljrc0h4s</link>
                <description>امروز صبح که بیدار شدم، همه هنوز خواب بودند.خانه تاریک و ساکت بود...از فرصت استفاده کردم و مدیتیشن کردم؛...چند دقیقه‌ی آرام که ذهنم را از شلوغی روزهای قبل شست.بعد، گرسنگی به سراغم آمد.نگاهم به قابلمه‌ی آش دوغِ محلیِ مامان افتاد —بخار سفیدش هنوز بالا می‌رفت و ظرف سیر داغ و پیاز داغ کنار اجاق، بوی زندگی می‌داد.نور نرمی از پنجره افتاده بود روی فرش،بهانه‌ای شد برای گرفتن اولین عکسِ امروز.🍽هوا کمی سرد بود، مامان بیدار شد.با هم رفتیم حیاط، بلال درست کردیم و خندیدیم.بعد چند آهنگ انگیزشی گوش کردم و سراغ آبرنگ‌هایم رفتم.برای خواهرزاده‌ام چند نقاشی رنگی کشیدم،🙂و وقتی آمد و دیدشان، آن‌قدر ذوق کرد که خستگی از دلم رفت.در خانه بوی ناهار می‌پیچید،مامان مشغول آشپزی بود و من داشتم چند فیلم جدید دانلود می‌کردم.🤩در آیینه به خودم نگاه کردم و لبخند زدم.با خودم گفتم:گاهی لازم نیست کارِ بزرگی بکنی تا حسِ خوب پیدا کنی...گاهی شادی در همین بهانه‌های کوچک پنهان شده —در بوی پیاز داغ، لبخند یک کودک، نور آفتاب و صدای نفس کشیدنِ خانه.✨ زندگی، از همین بهانه‌های کوچک ساخته می‌شود. 🌿۱۶ابان ۱۴۰۴</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 17:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیرِ زندگی🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%F0%9F%8C%B1-c4xncdn2ottm</link>
                <description>😊داشتم به مفهوم زندگی فکر می‌کردم.به رنج‌هایم، به کاستی‌هایم.به این فکر می‌کردم که امروز هیچ کاری نکرده‌ام.بعد فهمیدم شاید بخشِ بزرگی از رنج‌هایم از همین‌جا می‌آید —از اینکه فکر می‌کنم باید کاری می‌کردم و از آن عقب مانده‌ام.مثلاً در خانه‌ی روستایی قدیمی‌مان نشسته‌ام وحسرتِ خانه‌ای لوکس را می‌خورم که هنوز ندارم.حرصِ ماشینی را می‌خورم که با آن نگشته‌ام،و نگرانِ شغلی هستم که مبادا از دستش بدهم...اما امروز، وسط همین فکرها از خودم پرسیدم:این توقعاتی که من از خودم دارم — آیا خدا هم از من دارد؟او مرا در همین زندگی قرار داده،پس چرا من خیال می‌کنم باید در زندگی دیگری باشم تا شاد شوم؟چرا فکر می‌کنم همه‌چیز باید عوض شود تا تازه شروع کنم به زیستن؟در همین رفت‌و‌برگشت‌های ذهنی، یادِ کلاسِ پیش‌دبستانی‌ام افتادم...آن روزها، به هرکدام‌مان یک تکه خمیرِ بازی می‌دادند.نه کسی انتظار داشت مجسمه‌ساز باشیم،نه کسی می‌پرسید چرا چیزی از مجسمه‌سازی نمی‌دانید.فقط قرار بود به خمیر شکلی بدهیم —هرطور که می‌خواستیم، زشت یا زیبا، منطقی یا بی‌منطق.خمیرِ هرکس رنگِ خودش را داشت.هیچ‌کس نمی‌توانست خمیرِ دیگری را بردارد،و هیچ‌کس بابتِ ساخته‌اش سرزنش نمی‌شد.حالا فکر می‌کنم بازیِ زندگی هم همین است.فکر کن و ببین با آنچه داری، چه می‌توانی بسازی.قرار نیست تمامِ خمیرهای دنیا مالِ تو باشد،قرار نیست مثلِ دیگری بسازی.تنها چیزی که هست،خمیری‌ست در دستانِ تو...و انتخابی که می‌کنی برای شکل دادنش.از همین حالا تمرکزت را بگذار روی داشته‌هایتو در همین‌جایی که هستی،زیباتر زندگی کن. 🌿...۱۴ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 17:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌈صبحِ ابرنگیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%F0%9F%8C%88%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D9%90-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-qlvlmxo50iej</link>
                <description>🌈😊امروز تصمیم گرفتم غم را زمین بگذارم،کنارِ پالتِ آبرنگم، جایی بین رنگ زرد و صورتی.تصمیم گرفتم دلم را به دستِ کودک درونم بسپارمو فقط نقاشی کنم...هر لکه‌ی رنگی روی این صفحه،یادآورِ روزهایی‌ست که شادی را فراموش کرده بودم،اما حالا دوباره پیدایش کرده‌ام —در لبخندهای ساده، در موسیقی، در نورِ ملایم صبح.زندگی همیشه منتظر نیست تا حالمان خوب شود،اما ما می‌توانیم با چند رنگ کوچک، حالِ دنیا را عوض کنیم.پس اگر دلت گرفته، اگر فکرهایت شلوغ شده،برو و رنگ‌هایت را پیدا کن...نقاشی کن، آواز بخوان، بخند —و یادت نرود، همیشه می‌شود از نو شروع کرد..🌱</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 13:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;این نقطه ی کوچک &quot;🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%F0%9F%8C%B1-prn8dxw7lzua</link>
                <description>صبح، نوری نرم از پنجره گذشت و روی سفره‌ام افتاد....چای، بخارش را به هوا می‌داد و تکه‌های پنیر و گوجه کنار نان نشسته بودند.هیچ عجله‌ای نبود.همه چیز آرام و روشن بود — مثل دلی که یاد گرفته فقط همین لحظه را زندگی کند.در طعم نان و گرمای چای، معنای ساده‌ی خوشبختی را پیدا کردم.ظهر، آشپزخانه پر از عطر بادمجون و رب شد.برنج آرام قل می‌زد و خورش، رنگ زندگی گرفته بود....هر لقمه‌ای طعمی از آگاهی داشت، از حضور، از «بودن» در لحظه‌ای که تنها وظیفه‌اش لذت دادن بود.بعد از ناهار، پالت ابرنگم را برداشتمقلم‌مو را در آب فرو بردم و رنگ‌ها را آزاد گذاشتم تا خودشان جاری شوند....هر خط و رنگ، شبیه نفسی عمیق بود، شبیه گفت‌وگویی بی‌کلام با درونم.عصر، هوا خنک شد.در حیاط نشستیم، صدای پرنده ها می آمد ...مامان آش رشته را کشید و بخارش در هوا پیچید — بوی نعناع‌داغ و پیازداغ، بوی کودکی....همه‌چیز همان بود که باید باشد: ساده، صمیمی، زنده.گاهی فکر می‌کنم زندگی همین است —همین نقطه‌ی کوچک از عالم که سهم من است.همین صبح و ظهر و عصری که با حضورم معنا میگیردنگران فردا نیستم ...من در همین لحظه ام ،در همین نور ،در همین بوی آش ،در همین رنگِ ابرنگ ...و این یعنی زندگی....۱۲آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 19:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;امروز ،به سادگیِ بودن&quot;🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%F0%9F%8C%B1-tfxvlbzgnull</link>
                <description>امروز از همان صبح، تصمیم گرفتم آگاه زندگی کنم.قدم‌هایم را روی زمین گذاشتم و با هر نفس، خودم را به “حال” برگرداندم.هوا خنک بود، موسیقی در گوشم جاری،وقتی به خانه برگشتم، صبحانه‌ام سوسیس بندری بود؛ ساده، تند، خوش‌بو....ظهر، استانبولی پختم با سبزی تازه و دوغ خنک.بخار آرامش از قابلمه بالا می‌رفت و خانه بوی گوجه و عشق گرفته بود....همه‌چیز عادی بود، اما در عادی بودنش، معنا پنهان بود.عصر، سریال «قصه‌های جزیره» را دیدم —...و بعد، در هوای خنک حیاط، کنار خانواده نشستم.مامان آش رشته پخته بود،.چای ذغالی روی لبم مزه‌ی کودکی داد،و من در دلِ همین سادگی فهمیدم:زندگی همیشه همین‌جاست — در میان بخار آش، لبخند مادر، و نوری که از برگ‌های درخت می‌گذرد.امروز، خودم را بخشیدم.برای همه‌ی روزهایی که عجله داشتم، برای فکرهای اضافه، برای نگرانی‌های بی‌دلیل.به خودم فرصت دادم تا “باشم” — نه کامل، نه بی‌نقص — فقط حاضر و زنده.و فهمیدم که اگر در لحظه زندگی کنی،هر چیز کوچکی می‌تواند شادیِ همیشگی باشد.مثل پیاده‌روی صبح، مثل یک لقمه ساده،مثل بخار آش رشته‌ای که با عشق پخته شده. 🌸---یکشنبه ،۱۱آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 01:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ی فراموشی🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@G6pd/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C%F0%9F%8C%B1-ezizgy9mxzek</link>
                <description>پاشو زندگی کنرمز کارت یادم رفت،اما یادم بود که بستنی‌ام چه طعمی دارد،که نسیمِ عصر، خنک روی صورتم می‌وزد،شاید ذهنم خالی شد تا مزه‌ی زندگی را بهتر بفهمم؛شاید عددها رفتند تا حضور برگردد.فراموشی هم گاهینوعی یادآوری‌ست —یادِ این‌که من همین‌جا هستم،در طعم، در هوا، در اکنون.🌸</description>
                <category>صدای ماه</category>
                <author>صدای ماه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 23:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>