<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اشکان حسنی (گاف)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@GAF</link>
        <description>اگر این درنده خوئی ز طبیعتت بمیرد
، همه عمر زنده باشی بروان آدمیت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:46:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4809863/avatar/uECVdf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اشکان حسنی (گاف)</title>
            <link>https://virgool.io/@GAF</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افیون</title>
                <link>https://virgool.io/@GAF/%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86-wepexbkrjrs3</link>
                <description>روزی به خستگی هنجره امبه چشمان کدر و کم فروغ مبه عهد های در هم شکسته مبه تصورات وارونه ملبخند میزنمو تو را ، تو را ، تو رانگاه های وحشی ت که هر آن آنه مرا به نیش دندان میکشیدسخت در آغوش گرفتمغافل از جراحتی کهحیات م از حیاط خاطراتتجان از افیون به در نمی برد</description>
                <category>اشکان حسنی (گاف)</category>
                <author>اشکان حسنی (گاف)</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 00:55:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکجا آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@GAF/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-ve4s7cw3fplw</link>
                <description>هرزگاهی مانند بنایی که به وقت سیگاردقایقی دست از کار می کشد و چند قدمی به عقب می رودو نگاهی به دیواری که بالا کشیده می اندازدچند قدمی به عقب می رومبه سر تا پای زندگیم نگاهی می اندازمبا بوم نقاشی نامتقارنی مواجه می شومکه هر تلاشی برای یک منظره زیبا رابه بیهودگی ، ها کردن دستان لخت م در زمستانمی کشاندهر بار که قلموی دلدادگی در دست می گیرمو یک تنه به لشکر رنگ ها میزنمگویی که رنگ ها در من چرک مرده می‌شوندطراوت خود را می‌ بازندو به هر نقشی رنگ میزنم :آسماندرختانرودهاتن به کبودی می سپاردآری آبادی من کبود استآبادی من ‌‌......ناکجا آباد۲۷ فروردین 1405ساعت ۱۲ بامدادناکجا آبادآری‌‌</description>
                <category>اشکان حسنی (گاف)</category>
                <author>اشکان حسنی (گاف)</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب تاب - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@GAF/%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ulazctuxwxid</link>
                <description>شب‌های شهر برای او همیشه زنده‌تر از روزها بود، نورهای رنگی، صدای موسیقی و دوستانی که هر لحظه دنبالبهانه‌ای برای خندیدن بودند.همه‌چیز شبیه موجی بود که او را با خود می‌برد؛ موجی که مدت‌ها بود خودش را در آن رها کرده بود با این حال هر وقت با خودش خلوت می‌کرد، تابِ تحمل سکوت را نداشت ، انگار به این رهایی در دلِ امواج زندگی خو گرفته بود؛ جشن‌های هفتگی، خیابان‌گردی‌های شبانه، قمار در کافه‌ها و  خرید لباس از فروشگاه‌های برند، فقط برای ساکت کردن حوصله‌ای که مدام سر می‌رفت.او ثانیه‌ها را آرام‌آرام با تهِ زباله‌دانِ عمرش آشتی می‌داد. آن شب هم همراه دوستانش در کافه نشسته بودند.به لطف مهارتی که در اشاره‌های چشمی با دوستانش پیدا کرده بود،با تقلب تعدادی زیادی سکه از میز قمار برده بود. مردِ بازنده، بهت‌زده و خشمگین، با کوبیدن محکم در، کافه را ترککرد.وقتی از کافه بیرون آمدند، قرار شد برای جشن گرفتن این پیروزی به خانه او بروند.درِ ماشینش را باز کرد تا بنشیند که صدایی توجهش را جلب کرد.صدایی خسته و خش‌دار، اما عجیب آشنا.«پسرم… پسرم…». اطرافش را نگاه کرد،انگار صدا از آن سوی خیابان می‌آمد.رو به دوستانش کرد و گفت: «بچه‌ها، یک لحظه صبر کنید، الان برمی‌گردم.». با تعجب پرسیدند: «کجا میری؟». گفت: «زود میام.»کیسه سکه هایی که از میز شرط‌بندی برده بود را به داشبورد انداخت و به آن سمت خیابان رفت , پیرمردی را دید ، چهره‌ای چروکیده و آرام ریش‌هایی بلند و سفید لباس‌هایی که انگار سال‌ها رنگِ نو به خود ندیده بودند  دست در جیبش کرد ، یک سکه طلا قر و تاب دار که به دلیل معیوب بودن در میز قمار پذیرفته نشده بود در جیبش جامانده بود و گفت:«بیا پیرمرد… امشب شب پیروزی منه. خیلی خوش‌شانسی که تو هم توی شیرینی من شریک شدی.»پیرمرد اما هیچ توجهی به حرف‌هایش نکرد. دستش را آرام روی پیشانی سمت راست پسر گذاشت و گفت:«چه بلایی سر خودت آوردی؟ چه سوختگی شدیدی…. تقریباً چیزی ازت باقی نمونده.»از حرف های  مبهم پیرمرد از درون  یخ کرد درحال که ترس و سرما وجودش را می لرزاند با صدایی لرزان فریاد زد:«تو دیوونه‌ای… تو دیوونه‌ای! پیرمرد لعنتی!». و شروع کرد به دویدن سمت ماشینش.در میان خیابان، یک ماشین اسپورت مشکی  با سرعت زیادی به او نزدیک می‌شد.راننده فرصتی برای کم کردن سرعت نداشت. برخورد، شدید و ناگهانی بود....پایان قسمت اولشب تاب یک رمانک.</description>
                <category>اشکان حسنی (گاف)</category>
                <author>اشکان حسنی (گاف)</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 11:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>