<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Asi.m</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gfty</link>
        <description>تا بهار راهی نیست!!!35.699738,51.338060</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:34:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/818349/avatar/18zV5z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Asi.m</title>
            <link>https://virgool.io/@Gfty</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با شوق نور در ظلمت قدم بردار!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-wmmib5ecnqoe</link>
                <description>به روایت آن کسی که داشت فیلم می گرفت؛ساچمه خورده بود و زخمی شده بود.سرکوبگرها دنبالش کردند و بعد انگار کنجی گیرش انداختند و بعد از آن صدای التماس دختر بود و قسمش به خدایی که دیگر وجود نداشت و بعد صدای شلیک  چند تیر خلاص!!!تصاویر دوربین مداربسته نشان میدهد.دختر جوان، وحشت زده به آنهایی که به سر و صورتش لگد میزنند نگاه میکند.انگار میخواهد خوب، این وحشی گری را به خاطر بسپارد تا اگر جان سالم از مهلکه به در برد روایت کند آن لحظه های دهشتش را.اما با قمه زدند بر فرق سرش و بعد از ان که هیچ بیمارستانی قبولش نکرد، از خونریزی زیاد جان باخت!به بیمارستان حمله کردند و به مجروحان تیر خلاص زدند.به نوزادان ان آی سی یو هم شلیک کردند.۱۳سالش بود.مادرش را کرونا از او گرفت و پدرش رهایش کرد.تنها یک خواهر داشت.کار می کرد و خرج خودش و خواهرش را در می آورد . به صورت زیبایش شلیک کردند و خواهرش به سختی شناسایی اش کرد.حالا برای اعراب گریه کنید!!!(خواهرش میگفت با پول کارگری دو گرم طلا خریده بود و هر روز قیمت طلا را چک میکرد ببیند چقدر دارایی دارد)من از این‌ غم بمیرم رواست💔زنی را در چالوس کشتند و برای نجات جنازه اش، شش جوان دیگر کشته شدند.چون آنها می دانستند که اعراب،به جنازه ی زنان ما هم رحم نمی کنند. آنها توی خرمشهر نبودند ولی روایتها را شنیده بودند!۱۶سالش بود و عاشق هری پاتر.باهوش بود و چشمهایش پر از شوق زندگی.برای آخرین سالروز تولدش لباس هری پاتر پوشید و چوب جادویی گرفت دستش، چون به جادو اعتقاد داشت.تو جادو کردی پسر قشنگم!تو کاری کردی که نویسنده ی هری پاتر برایت یادبود گرفت.تو با جادوی شجاعتت جاودانه شدی پسرم!!!کودکی آرزو کرد پدرش در همه ی کارهایش موفق ترین باشد و شمع تولدش را فوت کرد.پدرش موفق شد.او به جنگ تاریکی رفت.او نه تنها موفق شد بلکه قهرمان هم شد!!!شاید زخمی و با فکی شکسته و ذهنی آشفته و دستانی بسته،دلتنگ و ناامید و خسته نشسته است در تاریکی سلول انفرادی.آرزو می کند کاش با یکی از همان تیرهای جنگی کشته می شد.او حالا امیدش را به خدا از دست داده است چه برسد به آفریده های پلید او!از کدام جان بگویم؟کدام روایت را؟ کدام جنایت را؟ کدام درد را روایت کنم؟ هر چه بگویم تمام نمی شود.من اگر بخواهم بی وقفه نامشان را فریاد بزنم روزها باید فریاد بکشم؛روایتها که جای خود دارد.روایتتان میکنم و گریه میکنم و شعله ی خشمم را مثل زمانی که مادرانتان،معشوق هایتان،فرزندانتان،جسم شجاع و بی جانتان را به آغوش کشید؛به آغوش می کشم و مراقبش هستم تا لحظه ی عدالت خواهی.روایتتان میکنم چون شما اهل غزه و فلسطین نیستید.چون چپهای خون مزد، با نجابت ایرانی، کینه ای دیرینه دارند.چون چپ بی وطن، تصویری از وطن ندارد.چون حمایت از ایرانی برای  گرتا تونبرگها و حامیانش،منفعت مالی ندارد.البته که انتظاری هم نیست.ایرانی نجیب است و شریف و حامیانش هم باید نجیب باشند و شریف!درد کودکانمان را روایت میکنم؛ چون حمایت از کودکانمان برای یونیسف صرفه ی اقتصادی ندارد.خون بابک ها و یعقوب لیثها در رگهای ما جریان دارد.پاینده ایران کهن من☀️✌️یاشا گوزل ایرانیم☀️✌️دوگانگی؟!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 19:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ادامه داریم✌️☀️</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85%E2%9C%8C%EF%B8%8F%E2%98%80%EF%B8%8F-a4lcv0e3mi6j</link>
                <description>برزخ عجیبی است.هر تصویر،هر  مراسم خاکسپاری،هر ضجه ای که میبینم و می شنوم جانم را می گیرد و گریه میکنم و میان اشکهایم،کلیپ حضور میلیونی مردم و شجاعتشان در روزهای انقلاب را می بینم و ته دلم قرص می شود و به ایرانی بودنم میبالم و بعد ناگهان یاد بازداشتی ها می افتم و بند دلم پاره می شود.با این حجم قساوت و وحشی گری که از اینها دیده ایم،خوب می دانم که بچه هایمان و خواهر و برادرهایمان را روزی ده بار تا پای مرگ می برند و باز می گردانند.سوله های مرگ و اعدام و شکنجه را فراموش نکنید.تکرار کنیدتمام ابعاد این فاجعه را.هر جا نشستید سخن بگویید.بنویسید.فریاد بزنید.استوری کنید.هر کاری که از دستتان بر می آید انجام دهید.این جنایت ها نباید فراموش شود.خشمگین باشید.نگذارید سوگ، شما را از پا بیندازد.گوش دنیا را کر کنید.از جانهای عزیزی بگویید که به سلاخی کشیده شدند.از اعدام های مخفیانه بگویید و از شکنجه ها و اعترافات اجباری.حتی اگر مخاطبتان یک نفر باشد؛ سخنتان را،حقتان را ،عدالت خواهیتان را به گوشش برسانید.امروز دقیقا یک ماه از آن شب خونین می گذرد.یاد هیجانمان افتادم.از همین ساعات ظهر آماده بودیم.آماده ی رفتن به خیابان.آماده ی هر پیشامدی بودیم.ما ناشی نبودیم.ما ۹۸و۱۴۰۱را از سر گذرانده بودیم.ما از قساوت نیروی مقابلمان خبر داشتیم.ما با ساچمه و گاز اشک آور و گلوله ی جنگی آشنا بودیم.تنها غافلگیری ما دوشکا و نفربر و قمه و چاقو و تیربار بود! ما یک ماه پیش، آگاهانه پا به میدان گذاشتیم و حالا آگاهانه ادامه می دهیم. یقین دارم  که ایرانم زخمی ترین و پراضطراب ترین و شجاعانه ترین و متحدترین و غریبانه ترین روزهایش را سپری می کند.</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاشوا!زندگی زیباست!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%AC%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kdpw61qpxkq3</link>
                <description>آقاجان شریف بود و رئوف.این را من نمی گویم،هر کس که او را می شناخت، او را اینگونه توصیف می کند.او کم حرف می زد یا حداقل حرفهایش را کمتر به زبان می اورد.همیشه انگار فکرش مشغول بود و به چیزی فکر می کرد.دوستان کمی داشت ولی دوستی اش با همان دوستان اندکش عمیق بود و واقعی.درونگرا بود و بسیار احساساتی.کودک بودم،اما خوب یادم می آید که هر بار، تصویر سران نظام اسلامی را توی تلویزیون می دید یا حرف و نقل قول آنها را می شنید؛ دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار می داد و رنگ رخش کبود می شد و سرش را پایین می انداخت.من یقین دارم آقا جان آنقدری شریف بود که حتی توی دلش هم به آن ها ناسزا نمی گفت.آقا جان از نظر اطرافیان ضد انقلاب بود.چون عکسهای محمد رضا شاه را هنوز داشت.پولهای کاغذی و سکه های آن دوره برایش ارزشمند بود.چون عاشق کراوات بود و آراستگی.آراستگی از نگاه چپها و اسلام گرایان،نشانه ی امپریالیسم و علاقه به پهلوی بود.شاید علت اینکه آقا جان درونگرا شده بود همین بود.چون کسی در اطرافیان شبیه او فکر نمی کرد به جز چندتا از دوستان قدیمی اش! البته آقاجان اگر می ماند دوستان زیادی پیدا می کرد.حالا خیلی ها شبیه او فکر می کنند!آقاجان اصلا خشمگین نمی شد و دیدن خشمش من را خیلی می ترساند و هم زمان غمگینم می کرد.من هم متنفر می شدم از آنهایی که او را خشمگین کرده بودند.آقاجان تنها فرزند خانم جانم بود.او یک پسر مهربان و مسئولیت پذیر بود برای مادرش.او تا آخرین روزهای زندگی مادرش را که سالها دچار آلزایمر بود  لای پر قو نگاه داشت.خانم جان اما همیشه از او دلخور بود.چون  پسرش نماز نمی خواند و روزه نمی گرفت و به اعتقادات او اعتقاد نداشت.آقاجان اما همه ی بچه هایش را یک اندازه دوست داشت.چه آنهایی که اهل نماز و روزه بودند و چه آنها که مثل خودش بی اعتقاد بودند.او بر خلاف مادرم،همیشه سرش به خودش گرم بود و هیچ گاه سعی نمی کرد ما را نصیحت کند.او انسانیت را با رفتارش به ما می آموخت.عریان و بی واسطه!او با صبرش،نفوذ کلامش و مهربانی اش زندگی را برایم پر معنا و با هدف کرده بود.این روزها به او احتیاج دارم.درست مثل جاشوا ی زندگی زیباست به پدرش گوییدو!دوست دارم میان این جنایتها و نسل کشی ها،دستم را بگیرد و به من القا کند که تمام اینها بازیست.با دستهای گرمش و ذهن آگاهش، سناریو بچیند و مثل یک عروسک گردان ماهر،من را میان این همه تلخی بازی بدهد و من هم به ساز دستهای او برقصم و زندگی را برای یار و فرزندم، قابل تحمل کنم.دلم میخواست مانند جاشوا باور کنم که اگر هوس نان و مربا را از سرم بیرون کنم،اگر دلم برای مادرم تنگ نشود،اگر سکوت کنم وقتی برای بازرسی می آیند،اگر صبور باشم،امتیاز بیشتری می گیرم و چند  قدم به جایزه ی نفر اول نزدیک می شوم.دلم میخواست  پدرم ،تمام لحظه های وحشت و دلهره و خشمم را با دروغهای زیبا و ترسیم دنیای روشن،برایم قابل تحمل می کرد.درست مثل گوییدو.دلم میخواست جایزه ی نفر اول،همان که صبوری کرد و گرسنگی کشید و سکوت کرد و ظلم دید و از مادر جدا شد،فشار پاهای عدالت  باشد بر گردن این نسل کش ها.جایزه ی نفر اول،دیدن روزهای عدالت باشد.دیدن دادگاههای محاکمه!چشیدن لذت آزادی حتی اگر قرار باشد از آسمانها نظاره گر این لحظه ها باشد!جاشواهای زیادی منتظر بردن جایزه ی  نفر اول هستند!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 13:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من محتاج فریادم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-gm8pvblg4sxo</link>
                <description>همه مان دیدیم و شنیدیم آنچه را که باید.حرف آنقدر زیاد است.نفرت آنقدر عمیق است و خشم آنقدر عریان که دیگر کلمات، یارای بیانش را ندارند.هر جا نوشته بود حاوی صحنه ی دلخراش، دیدم.من به این نفرت انبوه نیاز دارم.این صحنه های دلخراش،حاوی تصاویر آدمهایی بود که گلوله ها،آرزوهایشان را شکافتند.این روزها مثل روزهایی که سوگوار پدرم بودم،حساس هستم و دقیق.خوب به رفتار آدمها و موضع گیری آنها توجه می کنم تا مرزبندی هایم را تجدید کنم.این روزها با هیچکس تعارف ندارم.هر کس سوگ و خشم و نفرت ما را به رسمیت نشناسد منفور است.سپهر بابا پیدا شدپر از خشمم،پر از اشک و پر از اندوه!!!قلبم تاب این همه نفرت را ندارد!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 13:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره ،قطره،قطره خون!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-sahmipec8dod</link>
                <description>تو رفته ای!سعی کردم قبل رفتن، آخرین نگاهت را به خاطر بسپارم.تلاش کردم آغوشت را،گرمای تنت را،زنگ صدایت را و عشق ورزی هایت را ذخیره کنم برای روزهای مبادای احتمالی!من باید مادر صبوری باشم.دوست دارم فریاد بزنم وبگویم که خسته ام از صبوری.دوست دارم تو که می روی دنبال آزادی،من هم به کما بروم.مادر هیچکس نباشم و فرزند هیچکس.دوست دارم کس و کار کسی نباشم و به خواب بروم تا زمانی که جسم سرد و خسته ات را در آغوشم جا کنی و ببوسی ام و آهسته در گوشم بگویی که یک قدم به آزادی و نان و نمک و آرامش نزدیک شدیم.اما من مادر هستم.باید آنقدر شاد به نظر بیایم که ترک نخورد شیشه ی آرامش فرزندمان.من باید نبودنت را عادی جلوه دهم.من مجبورم برای سرگرم کردن پسرمان بارها تاس بیاندازم و  کری بخوانم و ابراز پیروزی کنم از بردن در بازی مار پله.من باید سربازها را فدا کنم و کیش و مات کنم رقیب را!زودتر بیا.شب از نیمه گذشته و از مادری کردن خسته شده ام.او نه با داستان و نه با شوخی های بی مزه و نه با دیدن مسابقه ی فوتبال و نه کمدی های آبکی خسته نمی شود.او منتظرت هست.من هم!اما من حق بیقرای ندارم.صدای تلویزیون را زیاد میکنم.با صدای بلند حرف میزنم تا صدای گلوله ها آزارش ندهد.او نمی گوید اما می دانم که با صدای هر تیر شلیک شده،قلبش مثل من شکافته می شود.خشکش می زند و خنده های عصبی، روی لبهایش می ماسد.او منتظر است و امیدوار.او در دنیای کوچکش، آزادی را آنقدر دم دستی تصور می کند که فکر می کند تو می آیی و آزادی را کادو پیچ، تحویلش می دهی.او حتی یک لحظه هم به نبودنت نمی اندیشد.او تو را قوی تر از آن می داند که تیرها و ساچمه ها و باتوم ها حریفت شوند!از خودم بگویم؟از آشوب درونم؟از مرور صدباره ی سناریوهای احتمالی پیش رویم؟از تصور لحظه های نبودنت و تکه پاره شدن هزارباره ی قلبم؟از معده درد عصبی ام؟تو خودت پر از رنجی و درد.دیشب که آمدی رنگت پریده بود.گفتی چیزی نشده.باورم نشد.تمام تنت را به دنبال زخم احتمالی وارسی کردم. تنت خیش عرق بود و گونه هایت سرد.لبهایت ترک خورده بود و چشمهایت خون افتاده بود و روی دستهایت پر از خراش!اما ترس و نگرانی باعث شده بود آنقدر احمق باشم که ندانم قلبت درد می کند.تو به عادت همیشگی ات غصه هایت را پشت در جا میگذاری و به خانه می آیی.تو می ترسی اگر از رنجت بگویی،معده درد عصبی ام عود کند و بی خواب شوم.اما حالا هنگامه ی ملاحظه گری نیست عزیز صبورم.بگو هر آنچه را که دیدی.از لحظه های دهشت بار آن شبها بگو.من می شنوم.بگذار من،همان بانوی آرام و کم حرف تو،پر از خشم بشوم.بگذار رئوف بودن را فراموش کنم.هنگامه ی خشم است مرد من.مهربان بودن کافیست.بگذار خشمگین باشم از دوستی که زل زد تو چشمهایم و گفت یک مشت بیشرف اغتشاشگر، ریخته اند توی خیابان.بگذار اینبار دلم بخواهد آن زن همسایه،همان که  فرزندش باید حافظ جان من می بود،حالا به پیشانی دوستت شلیک می کند؛به عزای فرزندش بنشیند.بگذار یکبار هم شده از غم دیگری غمگین نشوم.من دیگر از خون نمی ترسم عزیز من.از خونهایی بگو که ریخته شد.از گلوی شکافته ی شده آن پدری که میشناختی اش.از خودت بگو.از ترس و خشم آن لحظه ها!از امیدهایت،آرزوهایت و آینده ی روشنی که برای فرزندمان می سازی.بگو.از امید بگو.آنقدر بگو که صدایت به گوش دنیا برسد.بگو شاید شنید خدایی که سالهاست از او نا امید شدی!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب دیده ام،خیر است!!!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c2fovhwfg5a9</link>
                <description>تمام روزهای گلوله و تیر و باروت !ساعتهای ترس و خون و فریاد!دقایق آخر و خونهای ماسیده روی سر و سینه!ثانیه های امید آخر و گمنامی و آرزوهای دور و دراز!شبهای سرد و خاکستری!فرسودگی سالهای خفقان و گرسنگی و حسرت!ابرهای سیاه سالهای سیل و طغیان و ویرانگری!کبودی پای چشمهای زنانگی های در پستو!زخم تبرها بر تنه ی بی جان نهال ها!چارقدهای سیاه سوگ و اجبار و اسارت!اندیشه های منسوخ و مغزهای پوسیده !ریسمانهای بافته شده با کلمات مقدس!کبودی تکبر بر گردن آزادی!باروتها و سلاحها و توپ و تانکها!سالهای شکنجه و اعتراف و تجاوز و مرگ!را که سوزاندیم!!!خاکستر این دردها مینشیند پای درختها و نهال ها !بهار، شکوفه ها سفید میکنند روزگارمان را!زمستان می رود اما رو سیاهی اش ماند برای ...!!!!نور می تابد از پس ابر تیره ی دروغ!!!نور بر تاریکی پیروز است!https://vrgl.ir/02Hkh(لینک پستی که چند ماه پیش در آن  رویایم  را برایتان نوشتم)من خواب دیده ام! ایران را از زیر آتش بیرون کشیدیم.آب خنک به سر و صورتش پاشیدیم.ایران لبخند زد و آنگاهعقاب طلایی بر فراز سرمان به پرواز درآمد!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 20:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخفیانه مرورش می کرد!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-rot13an1hccy</link>
                <description>دیروز که دیدمش پریشان بود و کلافه.نگاهم می کرد ولی انگار به یک صفحه ی سفید خیره شده بود.نمی فهمید مرا.بعد از چند دقیقه بی هوا پرید توی حرفم!گفت :امروز دیدمش!تلاشم بی نتیجه بود.من تمام امکان های ملاقات تصادفی را به صفر رسانده بودم.من تمام رگهای اتصال را قطع کرده بودم.من تصمیم گرفته بودم که دیگر نخواهمش! البته چاره ای جز نخواستنش نداشتم.او رفته بود و پی اش دویدن،نفس گیر بود برایم.من فراموشش کرده بودم.فراموش که نه!اصلا وقت نداشتم که انرژی نصفه نیمه ام را صرف فراموش کردنش کنم.او بخش کوچک، اما مهم زندگی ام بود.رفت!اما زندگی ام با تمام بیچارگی هایم، ادامه داشت.دیر آمد. به اندازه ی کافی حوصله برای معرکه گیری سر پیری نداشتم.آمد و چند صباحی،گرد زندگی پاشید به روزهایم و رفت.آمد و  ریتم بدبختی هایم را ملایم تر کرد و رفت!قبل او کج دار و مریز،روزهایم را سپری می کردم.آمد و یک مدت دلم را قرص کرد و رفت!من اصلا نمی خواستم که از یاد ببرمش.من به حضورش در قلبم ،هر چند گم و نامفهوم نیاز داشتم.من هر شب که  مچ دست آرتروزی ام را به امید تسکین واهی با روغن سیاهدانه ماساژ می دادم،چشم هایم را می بستم و سعی می کردم که خوب به یاد بیاورمش.شاید باورت نشود ولی من تک تک اجزای صورتش را به یاد می آوردم و تا می خواستم شمایلش را بازسازی کنم همه چیز رنگ می باخت.من می خواستم او در خاطرم بماند و یاد او میل به فراموشی داشت.او یادش را هم از من دریغ می کرد انگار.چشمهایش در ذهنم رنگ می باخت و لبخندش توی خاطرم می ماسید.به یاد آوردنش سخت بود!درست  به اندازه ی تلاش برای از یاد بردنش!من او را از یاد نبردم.او به تدریج محو شد.مثل یک مجسمه ی شنی که هر روز بخشی از وجودش فرو می ریخت.یکبار لبهایش پودر شد؛وقتی که داشت آخرین هجای«می مانم برایت »را ادا می کرد!دستهایش به موجهای کوتاه دریا پیوست، وقتی می خواست در آغوش بگیرد مرا!لبخندش به درون صدفها پناهنده شد، وقتی که خواستم لبهایش را ببوسم!چشمهایش اما!!!هیچوقت توی خاطر و خاطراتم رنگ نباخت.قهوه ای بود و زیبا!زیبا برای من البته!نمیدانم اصلا چشمهایش قهوه ای بود یا میشی؟سیاه نبود؟انگار تلاشم برای به خاطر آوردن رنگ چشمهایش بیهوده است.من نگاهش را به یاد می آورم ولی چشمهایش را نه!اصلا چه فرقی می کند؟من فقط دوباره دیدمش!دوباره دیدنش فرق دارد با دوباره دوست داشتنش!من فاتحه ی  دوست داشتنش را خواندم!او غریبه است برای من!مگر من غریبه ها را دوست دارم؟چشمهایش بغضی می شود و زل می زند توی چشمهایم و انگار دنبال جواب است!یک جواب قاطع!از همان هایی که ته دلت را قرص می کند از تصمیمت و می گذارد که به راهت ادامه بدهی.او می خواهد که احساسش را به رسمیت بشناسم و بگویم که حق با اوست.منتظر است که بگویم:دوباره سر نیانداز این احساس شکافته شده را!با سلولهای مغزت همکاری کن تا این فراموشی به ثبات برسد!چیزی نمی گویم اما!نگاهش می کنم.مات گلهای مصنوعی توی گلدان شده و لبخند می زند.خوب می دانم که قند دلش آب شده برای دوباره دیدنش و در آغوش کشیدنش!او تمام این روزها را منتظر بود؛فقط نقش آدمهای بی خیال را بازی می کرد.شوق خواستن، هنوز درون او خاموش نشده بود!!!«تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی»</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 18:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی تزویر را سفید کردند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B2%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-ywc8xmdiodqm</link>
                <description>هوا سیاه و آلوده است.جنگلها خاکستر شدند.آینده مان تاریک است.مادرانمان در سوگ فرزندانشان سیاه پوش اند.پاییز رو سیاه است.آسمان خسیس و طبیعتمان تنها! هوای آلوده برای ما آزاد و هوای فیلتر شده برای خودشان ضرورت!جنگلها به خاک سیاه می نشینند که کاخهای سفید آنها دل آسمان را خراش دهد!اینترنت فیلتر شده برای ما و سیمکارت سفید و گردش آزاد اطلاعات برای خودشان.اگر چه زمستان می رود و روسیاهی اش به زغال می ماند اما خاطره ی این روزگار سیاهی که برایمان ساخته اند با هیچ رنگ سپید و آینده ی روشن،سفید نخواهد شد!!!به قول بانو هایده،عده ای نشستند توی خرابات و زدند بر طبل بی عاری!هم آنها که با لب خندان دروغ را سفید شویی می کنند و هم آنها که با گوش جان نیوش می کنند این دروغها را!بیایید آن اندک عاقبتی که برایمان مانده را ختم به خیر کنیم!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 22:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی نا،بوی خون،خاکستر و آتش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-ecpyke9nrizw</link>
                <description>مادربزرگم شامه ی قوی و البته حساسی داشت.قند و شکر نمی خورد چون اعتقاد داشت بوی باتلاق و ماهی مرده می دهد.غذای مانده نمی خورد؛ چون می گفت بوی یخچال می دهد.نان بیات را با اکراه می خورد چون می گفت بوی خاک می دهد.آب که میخورد اگر باب میلش نبود میگفت:«بوی نا و مردگی می دهد!»خانم جان‌ هفت سال آخر عمرش را آلزایمر گرفت.اما مادر به او نان بیات و قند و شکر نداد.آب جوشانده به او می داد ولی باز هم بعد از خوردن اب لبهایش را به نشانه ی انزجار جمع می کرد.او بوی نای آب را فراموش نکرده بود هنوز!مادربزرگ چهارده سال پیش مرد و من چهارده سال بزرگتر شدم.پیرتر و البته شبیه تر به او.من به قند و شکر پودر وانیل یا هل میزنم تا بوی ماهی مرده اش،اذیتم نکند.من نان بیات را با اکراه می خورم و آب زیاد نمی خورم!به نظر من هم،آب، بوی نا می دهد.آن روزها هم که بوی نا نمی دهد،قطعا بوی کلر می دهد.به نظر من دم صبح،هوا بوی جنازه و کافور می دهد.غروبها بوی لجن کف استخر را می دهد.نمی دانم شاید خاصیت آدمی است که هر چه سنش بالاتر می رود حساس تر می شود و شاید هم واقعا آب بو می دهد و دیگران بویایی ضعیفی دارند یا آب را  با چیزی مزه دار می کنند که اذیت نشوند!این بار بیایید به قند و شکرهایتان پودر هل نپاشید تا متوجه شوید که خانم جان حق داشت!گویا نیشکرهای خوزستان با آب کارون به بار می نشیند!!!خوب مزه مزه کنید؛ بوی مرگ می دهد!اگر باشرف باشید نانتان بوی خاک و درد می دهد و بی شرف که باشید بوی خون!آب اما بوی نا می دهد.فرقی نمی کند با شرف باشید یا بی شرف. آلزایمر بگیرید یا نه!آن را مزه دار کنید یا نه!کلر بزنند به آن یا نه!آب بوی جنازه می دهد!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 17:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز به دنبال پریشانی ام!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-jkivuaubrekt</link>
                <description>صلاح مملکت خویش خسروان دانند اما تو باید می رفتی!باید می رفتی قبل از اینکه کارد به استخوانت برسد و جانت به لبت برسد.باید آن روزها که هنوز نایی برای رفتن داشتی فاتحه ی این جنون را میخواندی و راهی میشدی!مقصد؟_برای آن که، کسی منتظرش نیست همه جا مسکن است و هیچ جا خانه نیست!_شعر بخوانم؟_سرت گرم شعر بافتن بود که قافیه را باختی!یکی زیر یکی رو!!!تو گرم بافتن و او مشغول پا گرفتن بود._«تو را به راستی تو را به رستخیزمرا خراب کن»کلماتم دیگر میل به دل نشستن ندارند.دیگر از ریخت و قیافه افتاده اند و رستگار نمیشوند!راه را گم کرده اند و کور و کر و لال اند!_درد تو حیرانی کلماتت نیست!تو جان سرگشته را گرفته ای بالای سر و دست دراز کردی به آسمان و منتظر معجزه ای!_شور جان شیرین نمی زنم !جانی به تن مانده مگر؟_شور زندگانی به سر نداشتی که ..._که قلبم را از سینه می کشیدم  بیرون و خون به جگرش می کردم؟که به چله می نشستم این ویرانی را؟که از خجالت تمام خنده های کاشته شده توی گونه هایم و خوشی های رسوب کرده در رگهای قلبم در می آمدم!؟«تو کافردل نمی بندی نقاب زلف و می ترسمکه محرابم بگرداند غم آن دل ستان ابرو»خدا را خوش نیامد انگار! آخر بیت المقدسم را از دل آتش کشیده بودم بیرون،انصاف نبود زیتون چشمهایش را ،سیب گونه هایش را،جولانگاه خنده هایش را به بیابان و زمزم نسیه و آوارگی بفروشم!_قبله ات را گم کردی جانم!شدی سوجی دیوانه و دل به کفر بستی!رزم آرا گفت:قبله مان را گم کردیم! کعبه ات را گم کردی و آواره شدی سوجی دیوانه!_چرچیل سیاست را بلد بود!هم دم غرب را داشت هم لم شرق را خوب میدانست!من اما به شرقش دل باختم و  غربش را به هیچ دادم.تمامم را نگذاشتم برای تمامش!استالین وار کشتم هر آنکه میل توطئه به سر داشت!سرم گرم رقیبان بود و خودش را باختم!_توعاشقی کردن بلد نبودی!تو زن بودن را یاد نگرفته بودی!تو برای معشوق بودن ساخته نشدی!_برایش شعر می خواندم!از سعدی و منزوی و شهریار و نزار و لورکا!آواز می خواندم و می رقصیدم و مست می شدم و شیفته اش می کردم و آغوشش نیلوفر می شد و می پیچید به تنم!عاشقی کردن این نیست مگر؟«خیال خام پلنگ من به ماه پریدن بودو ماه را ز بلندایش به خاک کشیدن بود»_ای وااای ای وای از این از دست دادن ها..._یاریا عمرومی بولسم، ییخیلیب اولسم  ایر ،خبری اولمایاجاخ..._ما گریه های چشمهای انتظاریم..._حایاتیمدا یاشامیرسان ایر ،اورگیمده یاشا..._دوست داشتن قاعده دارد جانم!تب میکند و می میری.می نوشدت و مستش میکنی!میزند به هر سازی و می رقصی!توعاشقی کردن بلد نبودی اما!!!_من هیچ وقت تمام کننده ی خوبی نبودم.من شروع کردن را بلد بودم.کمی عشق می نشاندم توی تخم چشمهایم و می خندیدم و سبک سرانه دل می بستم و دل می بست و بعد...!_تو سیاست عشق را نمی دانستی!باید با دست پس زد و با پا پیش کشید!_آب سیاست و عشق توی  یک جوب نمی رود.تمام سیاستمدارها ،اسلحه و سیاست و جنگ و کشورگشایی را به عشق باختند!_آن که می ماند دلتنگ تر است!او رفت چون جایی برای ماندن نداشت!_آدم که عاشق باشد دنبال یک بهانه است برای ماندن!او به  بهانه ی رفتن بها داد!_تو پاگیرش نکردی!او را از عاشقی کردن خسته کردی!_یعنی چون او دلتنگ تر می شد،بیشتر نگران بود و موقع گلایه هایم  سکوت می کرد عاشق تر بود؟_همیشه یکی بیشتر دوست می دارد!_مثل من؟!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 12:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه سود از این همه سکوت؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nva4ugzchcpr</link>
                <description>‌جایی خوانده بودم که بعضی از  زنها هر بار احساس بکنند جهان دچار آشفتگی شده است،خانه شان را تمیز و مرتب می کنند.من اما هر بار ذهنم آشفته می شود،هر بار نگران تنهایی مادرم میشوم،هر بار که میانه ام با یار شکراب میشود، کودکی در جایی از جهان می میرد،بیماری واگیردار زیاد می شود،مردان سیاست راهشان را کج می روند و چپ و راستشان را گم می کنند،هوا آلوده می شود،برق قطع می شود،آب را به رویمان می بندند،ناسزا و لعن و نفرین دلم را خنک نمی کند،بی اعتنایی و حماقت دیگران را می بینم، یاد حماقتهایم می افتم،به آرزوهای نرسیده ام فکر می کنم؛به جان وسایل خانه می افتم.بارها جارو می کشم و دستمال می کشم  روی وسایل خانه که از تمیزی برق می زنند.خسته از تلاشی بیهوده، می نشینم و به شاهکار مذبوحانه ام زل می زنم.خانه، بوی گل می دهد؛ اما هنوز دلم آشوب است.هنوز آن بیرون همه چیز به هم ریخته است.هنوز عده ای سرشان توی لاک خودشان است و آهسته آهسته، زیر پایمان را خالی می کنند.هنوز کودکان زیادی گرسنه اند در سیستان و مدرسه ندارند در خراسان.چشمهایم را میبندم و بوی تمیزی تا مغز استخوانم نفوذ می کند؛اما بوی خاک و نمک برخاسته از دریاچه ی ارومیه،رگهای مغزم را می سوزاند.بوی ماهی های  به گل نشسته ی سدها و آبگیرها و تالابها را احساس میکنم.هنوز دندان آسیابم عصب کشی نشده و به سرما و گرما حساس است.هنوز برنامه ی مسافرت یک روزه مان جور نشده و حس خفگی میکنم از این‌ همه در خانه ماندن.هنوز بیشتر از نیم ساعت، نمی توانم سرپا بمانم و پاهایم شروع می کند به لرزیدن و تنم گر می گیرد و حالت تهوع می گیرم و هیچ دارویی حالم را خوب نمی کند.ربطش می دهم به ویروسی که یک ماه پیش گرفتم و به دلایل احتمالی دیگر،حتی فکر هم نمی کنم.اصلا گیرم که به کورتیزول بالا ربط داشته باشد یا استرس و افسردگی احتمالی!برای کدامشان می توانم کاری کنم؟من با کورتیزول بالا می خوابم و با اضطراب فراوان بیدار می شوم.هیچ چیز سر جای خودش نیست.این بی نظمی نه با بوی تمیز کننده و نه با صدای جاروبرقی و نه برق آفتاب روی سرامیک و نه بوی تمیزی پرده و لباسهای اتو شده و نه  ناهاری که از شام دیشب مانده،با هیچ چیز درست نمی شود.هنوز یک جای کار می لنگد.هنوز خیلی چیزها و کارها و آدمها سر جای خودشان نیستند.دیشب باز هم بی خوابی به سرم زده بود.نه نور گوشی مزاحمم بود و نه قهوه خورده بودم.نه فکرم درگیر بود و نه خوشی زده بود زیر دلم.البته فکرم درگیر همه چیز بود و نمی توانستم به چیز مشخصی فکر کنم.پنجره باز بود و خنکای آخر شهریور یادم آورد که چند سال است که این خنکی نمی چسبد،یعنی دیگر دلنشین نیست.هیچ ذوقی پشتش پنهان نیست.فصل همان است و تغییر و گذر زمان همان طور، اما چیزی این میان عوض شده.انگار روزهای منتهی به پاییز آبستن اتفاقات زیادی است.ساعت ۳بامداد است و یک ماشین با سرعت زیاد از کوچه رد می شود و  صدای یک نوحه ی بیس دار را به خواب زده ها تحمیل می کند و بعد صدای جیغ و ناله ی یک گربه با صدای دور شده ی نوحه در هم می شود و نگران می شوم.احساس می کنم ماشین گربه را زیر گرفته است و دلم آشوب می شود. کمی بعد از اذان صبح است و خوابم نمی برد و باز گوشی را برمی دارم و اخبار را چک میکنم.امروز ۳۱شهریور سالگردهای بی شمار داریم.یکی از آنها،سالگرد قتل وحشیانه ی حمیدحاجی زاده و فرزند خردسالش کارون است!«دهانش پر از مو و خون  و مشت کوچکش پر از مو بود.او از ترس و وحشت،پشت پدرش پنهان شده بود و موهای او  را گرفته بود»روایت برادر کارون حاجی زاده از صحنه ی قتل پدرش  حمید حاجی زاده و کارون!!!گریه میکنم بی صدا و  قلبم مچاله می شود.یکی می گفت تو خودآزار ماهری هستی.با خواندن رنج دیگری و یادآوری کشته شدگان و شنیدن حرفهای هر روزه ی مادران دادخواه خودت را آزار می دهی!!!اما اگر این خودآزاریست،من دوستش دارم.من تا طلوع نور خودم را آزار خواهم داد و خواهم نوشت و همراه خواهم شد؛مگر اینکه فراموشی،به سراغم بیاید.من این خودآزاری مقدس را دوست دارم!صدای گربه را نمی شنوم دیگر.به سقف خیره می شوم.جهان آشفته است هنوز و من آشفته تر!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 17:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از حادثه ی جهان زاینده نترس!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-ppztegachwlk</link>
                <description>پنج سالم بود که چهار عدد بذر آفتابگردان، گوشه ی باغچه کاشتم.دقیقا همان گوشه ای که چون شیر آب آنجا  بود و گاهی کف و روغن  حاصل از شستن دیگ ها آنجا جمع میشد. خانم جان هیچ بذری نمی کاشت؛چون امیدی به سبز شدنش نداشت.اما من بذرها را کاشتم،ایمان داشتم که هیچ عاملی نمی تواند جلوی زایش در طبیعت را بگیرد.بیست روز بعد،وقتی که تقریبا ایمانم سست شده بود و هیچ زایشی مرا به وجد نمی آورد،یکی از بذرها جوانه زد.حالا دوباره دنیا در مدار ایمان من به زایندگی زمین می چرخید.بعد از آن هر بوته ی رز و هر شاخه ی گل سرخی که غنچه می کرد،هر پیچکی که غرق گل می شد من را سر ذوق می آورد.من به زایا بودن بذرها ایمان داشتم و از همان رو بود که من تنها دختر کلاس دومی بودم که توانستم بذر زبان گنجشک هایی که مدرسه به ما داده بود را سبز کنم.من از همان پنج سالگی آماده ی مادر بودن شده بودم.من مراقبت کردن را بلد بودم.صبر کردن برای به ثمر رسیدن را آموخته بودم.تصویری از حادثه ی کوی دانشگاه تهراننوجوان بودم که هیاهوی کر کننده ی گفتگوی تمدنها گوش نسل جوان را کر کرده بود.نسل من در خفقان کمیته و بگیر و ببندها و سنت و دین اجباری، دنبال یک تریبون بودند برای فریاد و یک روزنه برای فرار از جامعه و خانواده ی سنتی و لجباز و پایبند به اصولی که دیگر وجود نداشت. رویای گفتگوی تمدن ها شد تیر توی کمان و گلوله ی توی اسلحه ای که در تابستان داغ ۷۸ سینه ی تنگ و دل پر آشوب جوانان را نشانه گرفت و جان های جوان بودند که با ندای حیدر حیدر زیر ماشینهای سرکوب له می شدند و از بلندی ها به پایین پرتاب می شدند.همه ی آن هایی که شریک دزد بودند و رفیق قافله،جان ها را به تاراج بردند و داغ و ننگ اصلاحات!!!را به دل نسل ما گذاشتند.نسل من از یک سوراخ دوبار گزیده شدند.ما از هول حلیم افتادیم توی دیگ.ما فرق مار و ریسمان سیاه و سفید را تشخیص ندادیم.سال آخر دانشگاهم بود که دوباره اصلاحات با رنگ سبز مخملی،چشم نا امید نسل من را نوازش داد.دستبند سبز به دستهایش بست و با زبان نرم و وعده های دروغین کشید به مسلخ!ما از هیچ،مطالبه گر همه چیز بودیم.ما ترسیدیم و متعصبانه چسبیدیم به طناب پوسیده ی اصلاحاتی که توهمی بیش نبود.ما از درختی که ریشه اش پوسیده بود ؛انتظار به بار نشستن داشتیم.ما به کاهدان زدیم.اما بگذار خیالت را راحت کنم!من هیچوقت به جریان نرم اصلاحات نپیوستم.آقاجان همیشه دستم را گرفت و حافظه ی تاریخی ام را قلقلک داد.نگذاشت یادم برود که ایدئولوژی پوسیده،دموکراسی نمی زاید!۲۷سالم بود و یک زندگی در درون من شکل گرفته بود.اما این بار قدرت زایایی و زنانگی ام،فقط شگفت انگیز نبود.کمی ترسناک بود و گنگ.این بار،این زمین نبود که بار یک رشد و زندگی را به دوش می کشید.این من بودم با یک تن نحیف و ذهنی آشفته که مسئولیت به سرانجام رساندن یک جوانه را به عهده گرفته بودم.تو روز به روز بزرگتر می شدی و من بیشتر دچار دلشوره می شدم.دلم می خواست صدایم را بشنوی و از تو بپرسم که آیا نشستنت در دلم به میل خودت بوده است؟آیا من خودخواهانه تو را به زندگی وادار کرده ام؟ اصلا به دنیا آوردنت در این جغرافیا و در این تاریخ وامانده ی ایران کار درستی است؟ منی که تمام این روزها را به چشم‌خود دیده بودم؛روا بود که اینگونه خودخواه باشم؟اما از طرفی شوق دیدنت و در آغوش گرفتنت و مادری کردن برایت مثل یک ابر سفید می نشست روی این افکار و برای لحظه ای کوتاه حالم را خوب می کرد.راستش لحظه های قد کشیدنت مصادف شد با روزهای سخت تر و سیاه تر ایرانم.تو هفت سالت شد و هواپیمای اوکراینی را زدند و من برای تمام کودکانی که همسن تو بودند بارها گریه کردم.پدر راستین گفت که او میخواست یک مخترع باشد و یادم آمد که تو هم آرزو داری یک کاشف باشی و دارویی کشف کنی که پدر بزرگ را زنده کند و عمر ابدی به من بدهد و پدرت را جاودانه کند و باز هم گریه کردم.عکسهای قربانیان را نگاه کردم و هر جا که یک عکس دونفره ی مادر و  فرزندی دیدم اشک ریختم. غم کودکان دنیا دلم را ریش می کرد.حالا انگار من مادر تمام کودکانی بودم که شبیه تو فکر می کردند و مانند تو می خندیدند.به یاد گرسنگی کودکان آفریقا می افتادم و غذا توی گلویم گوله می شد و می چسبید به بغضی که می خواستم از چشم تو پنهانش کنم و راه نفسم را می بست.یاد آن کودک سوری می افتادم که میگفت وقتی بروم پیش خدا به او می گویم چه ها که بر سر من نیاوردید و نفسم به شماره می افتاد. تمام آن کودکان، تجسم معصومیت تو بودند برای من.هر روز که ابر سیاه فلاکت و بیچارگی بر سر آسمان آبی ایرانت سایه افکند،خودم را محکوم کردم به خودخواهی و در خلوتم از تو بابت وادار کردنت به تحمل این شرایط پر تنش عذرخواهی می کردم.تو زاده شده بودی،در مکان و زمانی که شاید اشتباهی بود.جغرافیا تو را مجبور کرده است  به اندیشیدن در مورد مسائلی که فرصت کودکی کردن را از تو گرفته است.این جغرافیای لعنتی،آینده ات را به بازی گرفته است.آینده ای که من برایش نقشه ها دارم.هر بار که ناتوان از تلفظ صحیح کلمات عربی،کتاب را روی میز می کوبی و  با همان سؤالهای همیشگی زل می زنی توی چشمهایم،هر بار که خسته از روزها و لحظه های بی ثمر آموزش و مدرسه به خانه می آیی و  زحمت رفتن همان راه اشتباهی که به مادرت تحمیل شد را به دوش می کشی، از خودم بیزار می شوم.هر بار که بی آبی و بی برقی امانت را می برد و ناسزا می گویی حق ندارم که از تو بخواهم که آرامشت را حفظ کنی.تو در میانه ی تشنج و درد و ظلم و سیاهی قد می کشی و حق داری که نا آرام باشی.حق داری که پاسخی برای تمام چراهایی که در ذهنت هست پیدا کنی،پیدا کنم،پیدا کنند!!! امیدوارم آینده برایت آنقدر روشن باشد که هیچ گاه نخواهی  از من بپرسی که چرا تو را به دنیا آوردم؟!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 12:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/-cny8fls3mzqb</link>
                <description>کودک بودم؛اما آنقدری درک داشتم که تفاوت رنگ و لعاب میان‌ دو سنگ مزار را تشخیص دهم.هر دو مزار،کنار هم بودند اما انگار یک دیوار نامرئی بینشان قرار داشت.دیواری که جایگاه ویژه ای به هر کدام داده بود.سنگ مزار او که چشمهای روشن داشت و موهایش به سبک هیپی ها آرایش شده بود و یک چفیه دور گردنش و عکس خمینی روی سینه ی لباسش بود؛ به رنگ سفید بود و نرده های دور سنگ مزار به رنگ پرچم ایران,، رنگ شده بود و باکس عکسش پر از گل و گلاب و یادگاری های متوفا بود‌.سنگ مزار او که چشمهای سیاهش شوق زندگی داشت و یک تی شرت آبی تنش بود و موهایش را شاید با روغن بادام برق انداخته بود و به عقب شانه کرده و طره ی موی بلندش روی شقیقه اش افتاده بود؛به رنگ خاکستری بود و هیچ نرده ای دورش نداشت. توی باکس عکسش،فقط یک قاب عکس بود ویک شاخه رز مصنوعی!روی هر دو سنگ مزار نام شهید نقش بسته بود و اما انگار یک دنیا فاصله بود میان دنیای آن دو سنگ!یکی همسایه ی قدیمی بود و دیگری دوست دوران کودکی برادرم.هر بار که مسیرمان به قبرستان می خورد،مادرم میان دو مزار مکث می کرد و به چشمهای توی قاب عکس همان که زیر  سنگ بی رنگ و لعاب خفته بود، زل می زد ومی گفت:آخ که مادرت بمیرد برای جوانی ات!بارها از این و آن شنیده بودم که وقتی پیکرش را آوردند،مادرش تمام حکومتی ها را از خانه اش بیرون کرده بود و ناسزایی از سر بیچارگی نثار بانیان جنگ کرده بود و بعد از آن هم،هیچ گاه نگذاشته بود کسی غیر از خودی ها سر مزار فرزندش برود.آن دیگری اما تک فرزند خانواده بوده و با دستکاری شناسنامه و  با واسطه گری روحانی محل و از طرف بسیج به جبهه اعزام شده بود.موقع مرگ ۱۸سال داشته و بعد از شهادتش،مدرسه و آموزشگاه به نامش ساخته بودند.سالها بعد،وقتی که کمی فکرم قد می داد،هر بار که مسیرم به قبرستان می افتاد،به رسم مادر، میان دو قبر کمی مکث می کردم و زل میزدم به چشمهای جستجوگر توی قاب عکس ها و به این پی می بردم که هر دو جان عزیز،قربانی هستند.قربانی جنگ و سیاستی که پدر و مادر ندارد.شاید تنها فرق کوچک،این بود که سرباز وظیفه ی خفته زیر سنگ مزار خاکستری بی رنگ و لعاب، قربانی جنگ و ستیزه جویی بود که فرصت و اجازه ی  گریختن از قربانگاه را نیافته بود و محکوم شده بود به شهادت و آن دیگری،قربانی ایدئولوژی شهادت طلبی بود .او با پای خود به قربانگاه رفته بود.هم او که به جرم وطن خواهی و خاک پرستی،جانش را گذاشته بود کف دست تا ایدئولوژی زنده بماند.تا آنقدر خون بریزد و جان از کف برود که در میان های و هوی خاک و ناموس و وطن پرستی،فرصت به  تعویق انداختن نوشیدن جام زهر فراهم شود.مادر هر دو نوجوان،قبل از رسیدن به هفتاد سالگی و بعد از دست و پا زدن میان مرگ و زندگی از دنیا رفتند.آنها کنار فرزندانشان به خاک سپرده شدند و من یقین دارم که شبها به جای لالایی برای فرزندانشان،به آنها گفتند که اینجا ،این نقطه از جهان جای خوبی برای مادر شدن،پدر شدن وعاشق شدن نیست.قطعا به آنها اطمینان داده اند که  بعد از شما، همسالان شما هر روز به جنگ زندگی رفتند و هر شب قبل خواب مردند و روزها جنازه های مغمومشان در خیابانهایی که به نام شما مزین شده بود، سرگردان بودند و قربانی سیاست شدند و هنوز هم مانند شما،میان بمب و موشک و گرانی و خفقان و ترس،منتظر نوشیده شدن جام زهر هستند.حتما پیکر خونین فرزندانشان را به آغوش کشیدند و در گوش آن ها زمزمه کردند  که اسوده بخوابند؛ چرا  که با مرگ زود هنگامشان،از رنج دیرپای زندگی در خاورمیانه رها شدند!!! </description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 20:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال ما خوب است مثل حال گل!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%84-fdil86z8nysb</link>
                <description>دیشب اصلا خوب نخوابیده بودم.چیزی شبیه بختک یا آریتمی قلبی یا پنیک یا شاید هم کابوس،تمام انرژی ام را سر کشیده بود و من با یک تن خسته و کوفته و مغزی که انگار با مته سوراخش کرده بودند و حالا داشت مثل دندان کرم خورده تیر می کشید؛از خواب بیدار شدم.با اینکه که تنم یاری نمی کرد اما سعی کردم روتین همیشگی صبحگاهی ام را پیش ببرم.گلدانهایم را آب دادم و ناهار را بار گذاشتم.یک نظافت جزئی و در نهایت چای ریختم برای خودم تا  کافئین اندکش،کمی زجر دیشب را از ذهنم بشوید.موبایل را برداشتم و طبق عادت به صفحات مجازی سرزدم.اولین تصویر، حکایت صورت تکیده و ریشهای سفید عمو ماشالا بود که وکیلش خبر از آزادی مشروطش داده بود.دلم کمی آرام گرفت.پایین تر مادر سیاوش محمودی بود که سر مزار سیاوش شمع روشن کرده بود و بدون خستگی و لاغرتر وپیرتر از دیروز،برای فرزندش از دادخواهی اش می گفت.فاطمه سپهری حالش خوب نبود و حکمهای اعدام پی در پی صادر می شد.خانواده ی ابوالفضل آدینه زاده مثل همیشه مورد آزار واذیت بودند و مثل اکثر خانواده های داد خواه علاوه بر غم عزیز،باید با تنش ها وخشم ها و انزجار ها و سوال و جوابها هم کنار می آمدند.خانواده های مفقودین اسکله ی رجایی همچنان چشم به راه هستند،با کلی سوال توی ذهنهایشان.مثل همیشه غمگین می شوم وخشمگین.به چای ام نگاه می کنم که سرد شد و نتوانست زجر تن و روانم را به جان بخرد.هزاران فکر توی سرم قطار می شود.یادم می آید که چند ماه پیش که فرزند دوستم به خاطر یک حادثه ی ساده از دنیا رفت؛روزها و شبهایم پر از حس پوچی و نا امیدی شده بود.دلهره ی از دست دادن عزیزانم دوباره پررنگ تر شده بود و از هر زنگ تلفن بی موقع می ترسیدم.دوباره خیره شدم به تصویر ابوالفضل و یاد فریادهای از سردرد دوستم افتادم.او فقط سوگوار بود ودلتنگ.کسی دست نگذاشت روی دهانش و فریاد دردش را خفه نکرد.هیچکس از او نخواست که بی سر وصدا فرزندش را به خاک بسپارد.اما مادر ابوالفضل و سیاوش و عرفان و ...فقط سوگوار نبودند،آنها خشمگین بودند.خشم زودتر از سوگ قلب را به زانو در می آورد.خشمگین باشی و کسی دستش را بگذارد روی دهانت و فریاد انزجارت را خفه کند.درد داشته باشی و  حضور همدرد را از تو دریغ کنند.داد خواه باشی و کسی صدایت را نشنود.یا حتی کمی بی رحمانه تر،بشنود و به جرم دادخواهی  دستش را بگذارد روی گلویت و تو را بین مرگ و زندگی معلق نگاه داد.خبر بعدی،جنجال بر سر حکم اعدام تتلو است.کامنتها را که نگاه می کنم.به این فکر میکنم که همیشه برای پرت کردن حواس مردمی که ادعای آگاهیشان می شود،یک سوژه ی آماده دارند تا خشمها و تنش ها و درگیری ها حول محور آن بچرخد وچه سوژه ای بهتر از سرنوشت آدمی که خودشان برای این روزها تربیت کردند و کوکش کردند و حالا دارند از نامش بهره می برند.توی اذهان عمومی پرونده وتب وتاب خلیج فارس و بندر رجایی و قطعی برق وبی آبی و مذاکرات بسته شد.فعلا تتلو و برای بعد هم خدابزرگ است.هم اینکه که مردم با بی برقی جوک می سازند و دارند با خریدن موتور برق و تنظیم ساعت کار و زندگی با قطعی آب و برق،به آن عادت می کنند،نشانه ی خوبی است.هم اینکه توانستیم با سیاستهای تعریف شده ی خودمان،بین اقوام ایران تفرقه بیندازیم،یعنی همه چیز دارد خوب پیش می رود!اینکه مردم از آب و برق مجانی به عادلانه بودن برنامه ی قطعی برق راضی هستند این یعنی توانستیم موفق باشیم.اینکه کشورهایی که مهد اسلام هستند، روزبه روز آبادتر می شوند و ما مردم را درگیر حجاب و عذاب قیامت و خدا و پیغمبر کردیم،یعنی رسالتمان را خوب انجام دادیم.همه چیز خوب است؛اما مردم هنوز هم فرزندآوری نمی کنند!ایرادی ندارد؛اگر با زبان خوش راضی نشدند جور دیگری عمل می کنیم!!!همه چیز خوب است؛ فقط مانده ساختن جهنم واقعی که آن هم به زودی به همت سپاه در دسترس عموم قرار می گیرد!همه چیز خوب است.امنیت داریم!!!ولی هیچکس باور نمی کند!همه چیز خوب است اگر سر به راه باشید.کور باشید و کر ولال و سبک مغز!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 20:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دچار خفقانم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%85-amhk4lyrq1qx</link>
                <description>کودک بودم انگار؛ شاید هم نوجوان.هر چه که بود، فضای خانه برایم دلچسب بود.هنوز هیچکدام از اعضای خانواده از بینمان نرفته بودند و خانه بوی زندگی می داد.مشق می نوشتم.خودکارم آبی بود؛ ولی سیاه می نوشت.توی یک مسئله ی ریاضی گیر کرده بودم و کلافه بودم.خواهرم ظرف می شست که صدای هق هق و گریه های ملتمسانه ی یک کودک توی حیاط خانه پیچید.پدرم فریاد خفه ای کشید و پا برهنه دوید توی حیاط.پشت سر پدرم من و خواهرم هم دویدیم توی حیاط. دیدم زنی که پوشیه زده بود به صورتش، با سرعت به سمت در دوید.درخت گردو غیب شده بود و جایش یک کپه هیزم چیده شده بود و از زیر چوبهای نیم سوخته صدای ناله ی کودک می آمد.دست بردم زیر چوبها و کودک را کشیدم بیرون!بدنش گرم بود و خیس.ملتمسانه توی چشمهایم نگاه می کرد و آه می کشید.لباسهای کودک را در آوردم و او را انداختم توی حوض.از تن کودک بخار بلند می شد.کودک انگار که خنک شده باشد،لبخندی از سر رضایت زد و دستهایش را به سمتم دراز کرد.در آغوش گرفتمش.خوب که نگاهش کردم،دیدم یک طرف صورتش ماه گرفتگی دارد و چشمهایش ورم کرده است.لاغر و رنگ پریده بود و لبهایش خشک و کبود بود.به گریه افتادم.می خواستم دوباره در آغوش بگیرمش که احساس کردم جانی به تنم نمانده و گریه ی بی امان تمام نیرو و توانم را گرفته.کودک را به خواهرم سپردم و روی تخت چوبی ایوان دراز کشیدم.به آسمان نگاه کردم.یک عقاب طلایی با بالهایی به پهنای حیاط خانه پرواز می کرد.یادم آمد من فرزندی دارم که عقابها را دوست دارد و در آسمان تمام نقاشی هایش،یک عقاب طلایی ،می درخشد!دلم برای فرزندم تنگ شد.تمام خانه را به دنبالش گشتم.دلتنگ یار بودم و نداشتمش.زانوهایم را بغل کردم و بی صدا اشک ریختم. به دستهایم نگاه کردم.کوچک بودند و کودکانه. این ها دستهای یک مادر نبود!گریه می کردم و می دانستم تمام این ها در عالم خواب اتفاق می افتد.با قدرت هر چه تمام پلک زدم تا از خواب بیدار شوم.بیدار شدم و اولین تصویری که دیدم صورت معصوم فرزندم بود.گویا نصفه های شب از تنهایی یا ترس، به آغوشم پناه آورده بود.یاد کودک توی رویای شبانه ام افتادم و بغض کردم.فک و گلویم درد می کرد.انگار تمام بغض های دنیا آوار شده بودند توی گلوی متورمم.به رویا یا کابوسم فکر کردم.آن کودک که بود؟چرا اینقدر واضح همه ی جزئیات این رویا توی ذهنم نقش بسته؟آن کودک ایرانم بود.آن کودک برای من نماد خاورمیانه بود.آن کودک آواره و بی پناه،خودم بودم.تو بودی!کودکان رها شده بودند.زنان و مردانی که در دل آتش جنگ و فقر و تبعیض رها شده اند.آن زن(شاید مادر) همان هایی بودند که با طناب پوسیده ی ایدئولوژی و ایسم های نفرین شده،ما را به فردا امیدوار کردند و وسط کار زدند زیر تمام کاسه کوزه ها و ما را میان برزخ رها کردند.کودک رویای من نجات پیدا کرد،خنک شد،خندید؛اما او طعم تلخ رها شدگی،شکنجه و بی کسی را چشیده بود.او لبهایش خندید؛اما چشمهایش نه!میخندیم یک روز.عقاب قدرت و امنیت و آزادی در آسمان ما به پرواز در خواهد آمد!یک روز خاورمیانه روی خوش خواهد دید؛یک روز لبهایش خواهد خندید اما چشمهایش نه!چون زیر خاکش،کودکانی آرمیده اند که دنیا به آنها یک سرخوشی ساده ی کودکانه بدهکار است.به مردانش یک روز بدون جنگ و فقر.به زنانش یک روز بدون تبعیض و شکنجه و ترس.</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 18:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتم که بانگ هستی او باشم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-jz6ahlwoy6ca</link>
                <description>صفحات مجازی را که باز میکنم پر از استوری و وضعیت تبریک روز دختر است.هر بار که به این مناسبتهای پوشالی تعیین شده از طرف جمهوری اسلامی نزدیک می شویم به معنای واقعی کلمه تهوع می گیرم از حجم تناقض هایی که مثل یک جرقه وسط بی خیالیهای خودخواسته ام،روشن می شود و همه ی جنایت علیه دختران و زنان را دوباره برایم آشکار می کند.نام های دخترانی که به دست پدر و برادر کشته شدند،زنانی که سرشان به نام غیرت بریده شده است توی سرم تکرار می شود و من می مانم و یک دنیا بیچارگی و خشم و اندوه.از تمام این نمایش های پوچ و خودنمایی های از سر عقده سرسام می گیرم. هم او که عکس دخترش را با یک لبخند ماسیده روی لبهایش استوری کرده و قربان صدقه اش رفته،اگر دخترش کوچکترین خطایی بکند به اسم غیرت سرش را بیخ تا بیخ می برد.همان هایی که اگر آب باشد شناگر ماهری هستند.بعد به این فکر می کنم ،شاید خوب است که دختری ندارم. نمی دانم اگر خسته از جنگیدن های متوالی و تحمل ترس ها و دلهره ها که گاهی هم جنسانش به جانش می انداختند؛ به آغوشم پناه می آورد می توانستم به او اطمینان دهم که اینجا ،این قسمت از جهان،خاورمیانه ی مغموم!قرار است جای امنی برای زیستن او باشد؟می توانستم باد توی گلو بیندازم و از نتیجه ی خوب جنگیدنهای مادرش برای خودش و دخترش بگویم؟یا باید مآیوسانه در اغوشش می گرفتم و از او می خواستم که نه برای روان رنجور خود که برای حسرت های مادرش هم گریه کند.اما شاید به او می گفتم که فرق است میان من و او!میگفتم که هیچ آغوشی پناه دختران نسل من نبود.حسرت های مادران ما شد عقده و بارید روی احساسات گنگ ما.مایی که آنقدر لابلای حلال و حرام و خوب و بد های مذهبی و عرفی گیر افتادیم که اصلا نفهمیدیم یک دختر باید چه چیز از زندگی طلب کند؟!مایی که فکر کردیم نجابتمان در گرو گم کردن اصالت دخترانگی مان است.ما راه را گم کردیم.ما به میل خودمان زندگی نکردیم.یا اصلا گفتن این تفاوتها چه سودی به حال او داشت؟جز اینکه باری اضافی روی دوشش می گذاشتم،وقتی که در تمام تاریخ بشر زنان،محکوم بودند به تکاپوی بی وقفه برای اثبات خودشان؟!هر نسل به نوعی و هر کسی به روش خاص خودش!به قول همان  جمله ی معروف:«هیچکس به شما هشدار نداده بود،زنانی که پای دویدنشان را بریدید؛دخترانی به دنیا می آورند که بال پرواز دارند؟»آنها که به قدرت زنان ایمان دارند ،می هراسند از بال گشودن آنها!!!(میدونم به خاطر به هم ریختگی کلماتم ،خوندنش سخته ولی خب حرف دل بود و در عرض چند دقیقه نوشته شده)(راستی!دختران ایرانم،زیباترین و جسورترین هستید برای من.سپاس که این روزها با صدای بلند خنده هایتان،موهای پریشانتان در باد،عطرهای دخترانه و گرمتان،نوری هستید در تاریکی این روزهای سیاه و غم انگیز!قطعا شرایط که باب میلمان شد،تمام روزهایی که شما و ما،دختران دیروز،برای آزادیمان جنگیدیم،در قلب تاریخ ثبت خواهد شدو آن وقت است که من تمام روزها را شادی خواهم کرد.)</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 18:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما وارثان دردهای بی شماریم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-hpzljdc0sjqq</link>
                <description>هوا سرد است و آلوده.قبرستان در بالاترین نقطه ی شهر است. انگار مرده ها به نظاره نشسته اند گلاویز شدن زنده ها را با درد نان و فکر آب و رنج هوا!شاید هم دست و پایشان را آسوده و دنج،دراز می کنند و یک نفس راحت می کشند و دلشان برای زنده ها می سوزد.به چشمهای توی قاب عکس  پیرمردی که مداح،او را عزیز رفته از دست میخواند ،زل می زنم.چشم ها آسوده اند و شاید خوشحال.حالا درد و بی خوابی و غصه ی سر و همسر،پیکر نحیفش را به زمین گرم زده است و خستگی هایش را بوی خاک خیس، به جان خریده است.یار دیرینه اش چادر را کشیده روی صورتش و برای روزهای تنهایی احتمالی که پیش رو دارد، گریه می کند.هوا سرد است و آلوده.چشم هایم می سوزد و گلویم خشک شده است.گریه نمی کنم.به خودم قول داده ام دلم را سنگ کنم.اصلا برای چه گریه کنم؟برای مرگ انسانی که زندگی اش عذاب آور بود؟برای ناله های زنی که دیگر توان پرستاری از مردش را نداشت؟هیچکس گریه نمی کند.انگار دل همه شان سنگ شده. همه زل زده اند به تصویر چرک و آلوده ی شهرشان و به حال زنده ها تاسف میخورند و دوباره به نشانه ی خواندن فاتحه لبهایشان را می جنبانند!البته ،شاید هم واقعا اعتقاد دارند که یک مشت کلمه روح مرده را آرام می کند.قبل ترها،یعنی تا قبل ۲۳سالگی،فاتحه را تمام و کامل و با کشش عرفانی ولضالین می خواندم و از اینکه به روح متوفا لطف کرده ام، به خودم می بالیدم.اما چندسال به نشانه ی احترام به صاحب عزا فقط لب جنباندم و پیس پیس الکی نثار روح مرده ها کردم؛ولی حالا حتی همان لب جنباندن را هم بی خیال شدم.کمی آن سوتر، یک زن میانسال و تکیده،روی مزاری ایستاده و با صدای بلند گریه می کند.او از مادرش عذرخواهی می کند برای روزهایی که می بایست کنارش می بود و تنهایش گذاشت.برای دردهایی که کشید و دست دخترش ناتوان بود از یافتن مرهم.به مادرم فکر میکنم و به روزهایی که فقط توانستم از پشت گوشی تلفن دردهایش را بشنوم.یادم می افتد که خیلی از روزها،آن قدر درگیر زندگی ام بودم که حتی مجال شنیدن دردهایش را هم نداشتم.البته من هم گاهی بدون اینکه مادرم بداند درد کشیدم.تفاوت من با او این بود که من،حتی دنبال گوش شنوا هم نبودم یا شاید مادر، گوش شنوای خوبی نبود برای غرغر کردن هایم.خردسال که بودم؛ غرغرهایم مال گوش آقاجان بود.هر بار که خواهر بزرگه، من را در جرگه ی رمزآلود دوستانش راه نمی داد؛با اتکا به لوندی مخصوص  ته تغاری ها به آغوش آقاجان پناه می بردم و از بدجنسی خواهر می گفتم و آقاجان هم بدجنسی خواهرم را تایید می کرد و به من اطمینان می داد که حرفها و بازی های دختر بزرگها آنقدر لوس و بی مزه است که اصلا نباید حسرت بودن کنارشان را بخوری.گونه های تیغ تیغی اش را که بوی سیگار و ادکلن  اوپن می داد را می بوسیدم و سبک می شدم.مادر اما از تنش و جنجال  بیزار بود.همیشه سکوت می کرد و راه گلایه را می بست.خودم را مرور می کنم،این روزها خیلی شبیه مادرم شده ام.درست روبروی جایی که من نشسته ام،یک آخوند و یک قبر کن، کنار گودالی که ظاهرا برای گرفتن تن بی جان انسانی دیگر دهان گشوده است، ایستاده اند.آخوند جوان پشت گوشی با کسی صحبت می کند و نیشش تا بناگوش باز است.طولی نمی کشد که چند مرد و چند زن تابوتی را به دوش کشیده و می آورند.هیچ کس گریه نمی کند؛جز دو مرد میانسال!در عرض ده دقیقه مراسم کفن و دفن تمام می شود و مرد میانسال، مادر مادر کنان از کمر شکسته اش می گوید و شرمندگی اش از مادر. خانم جان که مرد،پدرم ،تنها فرزندش،مثل یک کودک بی کس و بی پناه گریه می کرد.خانم جان سالها بود که پدر را فراموش کرده بود.گاهی وقتها که آقاجان بغلش می کرد او را با غضب هل می دادو زیر لب بد و بیراه می گفت.پسرش حکم یک مرد غریبه را داشت برایش!خانم جان را که به خاک سپردیم و آمدیم خانه،پدر سیگارش را با آتش سیگار قبلی روشن میکرد و کامهای عصبی به سیگار می زد و چای می خواست و هر بار چایش سرد می شد و شاکی می شد.راست می گویند انگار:آدمی از مادر یتیم می شود.پدرم و این مرد میانسال یتیم شده بودند.به همسرم نگاه می کنم.به نشانه ی تاسف سرش را تکان می دهد.چشم هایم می سوزد و پر از اشک شده است.برایم دستمال می آورد و دستم را می گیرد توی دستهای گرمش.به او نمی گویم که اشکهایم برای گریه نیست و سرما و آلودگی اشکم را درآورده است.مراسم تمام می شود.تسلیت خشک و خالی تحویل صاحب عزا می دهم و راه می افتم به سمت ماشین.به رسم عادت همیشگی ام،اسامی روی سنگ قبرها را می خوانم.به عکس جوان ترها خیره می شوم و به سال آغاز و پایانشان نگاه می کنم.زیر پایم پر از آرزوهای نرسیده است.پر از حسرتهایی که واگویه نشدند و زیر خاک پوسیدند.هر بار که سر مزار آقاجان می رویم و من به سنگ قبرها نگاه می‌کنم،مادرم دستم را می گیرد و می کشاند دنبال خودش ومی گوید که شگون ندارد آدم اسم مرده را بخواند.عمر ادم را کوتاه می کند.هی می آیم بگویم که مادر من،ما که بین مرگ و زندگی دست و پا می زنیم؛حالا چه فرقی می کند کمی بیشتر نفس بکشیم یا کمتر!باز زبانم را گاز می گیرم که مبادا دل نازکش برنجد.هوا همچنان‌ آلوده است و در  مسیر برگشت توی ترافیک گیر کرده ایم و لعن و نفرین است که نثار بعضی ها می کنیم.همسرم بی مقدمه می گوید:باید قبل از اینکه گرانتر بشود قبر بخرم.وانمود می کنم که حرفش را نشنیده ام و او حرفش را تکرار می کند.چشمهایم می سوزد و گلویم بیشتر.آه می کشم و نمی گویم که، ولی ما هنوز زندگی نکرده ایم.مگر نباید الان به فکر خانمان برای خودمان باشی؟خانه ای که مال خود خودمان باشد.مگر نباید برای روزهای پیری پس انداز کنیم و از لذت زندگی وجوانی سرمست باشیم؟مگر قرار نبود که جوانی پر از عصیان باشد و میل به زندگی؟مگر نباید جیک جیک مستونمون باشه؟چرا از الان فکر زمستان به سرت زده است؟دوباره نگاهم می کند و دلم  می لرزد از فکر نبودنش.می زنم زیر قولم و سنگ دلم آب می شود.</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 17:37:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوبار تو را به خاک سپردم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%85-lpzotesdvuaq</link>
                <description>مادر،موهایش را حنا گذاشته بود و نشسته بود پشت به آفتاب اول تابستان و با وسواس نعناهای شسته شده را روی ملحفه ی گلدوزی شده ی جهازش پهن  میکرد.آفتاب بوی حنا را تند و تیز و تفت داده شده،تحویل پره های بینی من می داد و دلم را آشوب می کرد.پدر روی نیمکت چوبی زهوار دررفته نشسته بود و روزنامه ی کیهان را ورق می زد.ته سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد و شربت سنکنجبینش را سر کشید و همانجا دراز کشید.روزنامه را گذاشت روی صورتش تا مگس ها، مزاحم چرت ظهرگاهی اش نشوند.روی پله های نمور ایوان نشسته بودم و زل زده بودم به مادر.ترکیب حنا وعرق تا زیر گردنش شره کرده بود و ظاهرا مادر را کلافه کرده بود.این را از چین عمیق بین دو ابرویش و چهره ی برافروخته اش فهمیدم.خانم جان ،انگشتها و کف پای سفید و لاغرش را حنا می مالید.او اعتقاد داشت لحظه ی مرگ دست و پاهایش باید به سرخی شقایق باشد.می گفت:به بهشت راهت نمی دهند اگر حنا اندود نباشد دست و پا و موی سرت!خانم جان که در بستر مرگ بود و مثل مجسمه به یک گوشه زل زده بود؛مادر با هول و ولا پودر حنا را توی اب جوش حل کرد و مالید روی موهای سفید مادربزرگ!انگشتها و کف پایش را هم حنا مالید. خانم جان انگار که بوی حنا به مشام بی جانش خورده باشد لبخند زد و چشمهایش را روی هم گذاشت.بعد از دور روز بی خوابی حالا خوابیده بود و خواب بهشت را می دید.خانم جان مرد و مجوز ورود به بهشت را داشت.دست و پایش به سرخی شقایق بود و موهایش نارنجی و براق!در زدند. به رسم کودکی هایم به سمت در دویدم .در حیاط برایم غریب بود.دستهایم بزرگ بود و قدم بلند تر.برگشتم پشت سرم را نگاه کردم.همه چیز تغییر کرده بود.اثری از پدر و مادر و نیمکت و درخت گیلاس و ایوان نبود.حیاط و باغچه کوچک شده بود و حالا روی خرمالوهای درخت گوشه ی حیاط سی متری برف نشسته بود.در یک چشم به هم زدن قد کشیده بودم و موهایم سفید شده بود.رخت عزا تنم بود و زیر بارش بی امان برف،روی یک قبر که گویا مزار پدرم  بود شیون می کردم.نوزادی که فکر میکردم فرزند من است مایوسانه نگاهم می کرد.پدرم از برف و بوران و سرما متنفر بود و حالا عده ای با بی تفاوتی تمام او را زیر خروارها خاک و برف دفن کرده بودند.نوزادم را در آغوش کشیده بودم و با حالتی تکیده، در صندلی عقب اتومبیلی که نمیدانستم مال کیست گریه می کردم.پدرم در حالی که سرخوشانه به سیگار بهمنش پک می زد؛ دست روی شانه ی نحیفم گذاشته بود و دلداری ام می داد.تنش بوی خاک خیس و سدر و کافور و سیگار می داد.چشمهایش می درخشید.دیگر خبری از ناخنک توی سفیدی چشمهایش نبود.نوزادم را بوسید و موهای جوگندمی اش چانه ی خیسم را نوازش داد.دستهای گرمش  را گرفتم توی دستهای بی جانم.توی چشمهای قهوه ای اش زل زدم._تو از سرما متنفر بودی‌ اما ما تورا زیر برف وخاک سرد و سیاه جا گذاشتیم!پدر خاکستر سیگارش را از سر آستین کت خاکستری اش  تکاند و لبخند زد.دستش را گذاشت روی گونه ی خیس و سردم.دستهایش بوی نان تازه می داد_ببین!دستهایم گرم است و پاهایم بر خلاف همیشه داغ است. کفشهای چرمی اش  که پارسال برای عروسی نوه ی پسری اش خریده بود را در می آورد.دیگر جورابهای پشمی دست باف ،پایش نیست.سرانگشت های پایش کبود نیست و گوشه ی ناخنش توی گوشت  فرو نرفته!_اما تو مرده بودی.بی تابی های مادر را ندیدی؟مادربزرگ را ندیدی؟داشت برایت قرآن می خواند!صدای حزین مادربزرگ توی سرم می پیچد.یاسین می خواند و ضجه می زند!بوی دستهای عرق کرده ی حنا اندود شده به مشامم میخورد و عوق می زنم!یادم می افتد روزی که مادربزرگ مرد، پدر مثل یک کودک شش ساله گوشه ی خانه نشسته بود و اشک می ریخت.دلم برای پدر می سوخت.اشکهایش، چینهای زیر چشمهای روشنش را خیس کرده بود و کیسه ی گوشتی زیر چشمهای پف آلودش متورم تر شده بود.حالا مادربزرگ نشسته بالای سر پدر و گریه میکند. با هق هقش سر و ته آیه ها را می خورد و بادستهای حنا بسته اش پیشانی پدر را نوازش می کند.پدر روی پیکر بی جان خودش خاک می ریزد و برف.انگشتهای دستش از سرما کبود شده.بیل را می گذارد زیر بغلش و سیگار را گوشه ی لبش.دستهایش را به هم می مالد و دوباره به سیگاری که حالا خاموش شده پک می زند.سیگار تسکینش نمی دهد.با عصبانیت و کلافگی ته سیگار را پرت میکند و دوباره خاک و برف می  ریزد توی گودالی که قبر خودش است.گریه می کنم و نزدیک تر می روم.دستهایش را می برم سمت دهانم و ها میکنم.دستهایش بوی صابون می دهد.بخار دهانم یخ می زند و برف می شود ومی بارد روی پیکر پدر!با کام تلخ و دل آشوبه و بغض فروخورده از خواب بیدار می شوم.هوا روشن است و داغ.گونه هایم خیس عرق است و دستهایم را مشت کرده ام.رد ناخن هایم روی کف دستم افتاده و سوز می دهد.پاییز است و هوا زودتر از موعد سرد شده است.حالا بیدارم.برف بی امان می بارد و پدر را زیر خاک و برف دفن می کنند.انگشت های پایش کبود  و دستهایش سرد است.روی سنگ مزار مادربزرگ برف نشسته است.قبرستان بوی نان تازه می دهد.گریه می کنم.مادربزرگ قرآن می خواند انگار!پدر آواز می خواند..._جان جهان دوش کجا بوده ای؟نوزادم بی تابی می کند.برف بی امان می بارد.همه جای قبرستان پر از ته سیگارهای بهمن است.نفسم بند آمده از دود سیگار!انگار پدر، کنار پنجره ایستاده و سیگار می کشد.هرگز نگفته ام که بادهای موافق، دود سمی سیگار را با قساوت به صورتم می کوبد!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 20:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخمهایی که نشمرده ایم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gfty/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-rbcseuenziyg</link>
                <description>دو سال پیش دقیقا در همین روزها شروع کردیم به تغییر دکوراسیون خانه!توی این ۱۵سال زندگی مشترک هر بار که نقشه ی تغییر را در سر می پروراندیم یک عاملی مانع عملی شدن رویای دم دستی مان می شد.یا کفگیرمان به ته دیگ می خورد یا تقدیر یاری مان نمی کرد.در هر حال دل به دریا زدیم وشروع کردیم.هر قسمتی از خانه که نو می شد انگار جانی به جان من اضافه می شد.منی که هنوز سرفه ها و خس خس سینه ی کرونا توی جانم مانده بود و تنم رنجور بود؛قوی شده بودم.از صبح علی الطلوع تا آخر شب سرپا بودم و خم به ابرو نمی آوردم. بعد از یک هفته کار بی وقفه ، وقتی که داشتیم پرده های نو را نصب می کردیم.همسرم خبر مرگ مهسا را برایم خواند.تمام خوشحالی ام در یک چشم به هم زدن به باد رفت.دیگر هیچ چیز زیبا و هیجان انگیز نبود.خشمگین بودم.دوباره سرفه ها آزارم می داد و سینه ام سنگین شده بود و نفس کشیدن برایم سخت بود.به سرعت سراغ گوشی خاک گرفته ام رفتم و اخبار را چک کردم.هر خبر،هر عکس،هر واکنش ،تیری بود به قلبم.دلم می خواست همه چیز را نیمه کاره رها کنم و فریاد بزنم.خاطرات تلخ روزهای آبان ۹۸برایم زنده شد.خبرها حاکی از این بود که مردم خشمگین هستند و به خیابان آمده اند.دلم شور می زد.یقین داشتم اتفاق بزرگی در راه است.هیجان داشتم.یک هیجان غریب.پاهایم سست شده بود و قلبم دچار آریتمی شده بود. ناچار به هم ریختگی های خانه را سامان دادم، اما دلم به کار نبود.سینه ام خس خس می کرد و سرفه هایم بیشتر شده بود.بر خلاف چند روز قبل، زیر سقف و روی کاناپه ی قدیمی که دراز می کشیدم؛در و دیوار را دنبال ایراد احتمالی نمی کاویدم.حالا فقط خشمگین بودم و غمگین.توی این دوسال در غم و خشم خیلی از مادران شریک شدم.پا به پای آنها خشمگین شدم و فریاد زدم.لعن ونفرین فرستادم و دادخواه بودم.توی این دو سال هر بار که توی چشمهای مظلوم ابولفضل خیره شدم دلم لرزید. گاهی آنقدر دلتنگش  می شدم که گویی خودم زاده بودمش. نسبت به قبل تر ها حضورم در جامعه و میان مردم کمرنگ تر شده؛ ولی هر باری که  ناچار  به کوچه و خیابان می روم شاهد تغییرات بزرگی هستم.باور و نگاه مردم به حقوق خودشان و آنچه که از خودشان و دیگری می خواهند،تغییر کرده است.این یعنی نوید یک تغییر اساسی تر.تحولی که شاید نه یکباره که به مرور اتفاق خواهد افتاد.امروز بعد از بهبودی جزئی  آنفولانزای فصلی و با وجود همان سرفه های لعنتی، دستی به سر و گوش خانه کشیدم و یادم آمد که چند سال پیش تغییرات کوچک در ریتم زندگی حالم را خوب می کرد.راحت تر می خندیدم و ساده تر خوشحال می شدم.اما حالا دلم تغییر بزرگ تری می خواهد.تغییری که دنجی و خوشحالی واقعی را توی رگهایم تزریق کند.آسودگی راستین.آرامشی که پایانش طوفانی نباشد.آرامشی از جنس آزادی و زندگی!!!</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 20:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکرده گنه چنین مجازات شدیم؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-d8lf1aenzcnk</link>
                <description>از آن هیبت سفید و با شکوه و روشن و آزاد، دو پر آغشته به خون باقی مانده بود!دو پر شناور روی آب گرم و بو گرفته ی حوض رنگ و رو رفته ی حیاط خانه.خواب ظهر گاهی را دوست نداشتم.سکوت و خلوت ظهرهای تابستان جان میداد برای گپ و گفت با دوست خیالی،دور از چشم اهالی بالغ و عاقل و مراقب خانه!پاهای لاغر و رنگ پریده ام را توی آب حوض که هیچکس  قصد عوض کردنش را نداشت  فرو میکردم.آب بوی نا میداد و بوی جلبک و ماهی گندیده.اشعه ی آفتاب ،انگار این بو را تکثیر میکرد و باد آرام ظهرگاهی با بی اعتنایی این بوی تهوع آور را به صورت آدم میکوبید.به رسم هر روزه برنجهای مانده ی ته ظرفهای ناهار را جمع کردم توی مشتم و آوردم برای پر سفید.آفتاب داغ تر از همیشه بود و بوی کهنگی آب از دور دست هم به مشام می رسید.برنجها و لپه های مانده از قیمه ی دیشب را که کنار حوض ریخته بودم لب نزده بود.محتویات مشتم را روی لبه ی حوض ریختم و نشستم که پاهایم را توی آب بیندازم.آب ولرم بود و انگار  بخارات مسموم از مولکولهای لزجش بیرون می آمد.سردرد گرفته بودم و دل شوره.زل زده بودم به انگشتهای لاغر پاهای استخوانی ام که چطور از لای این مولکولهای کثیف میگذشت و زیر این گنداب کدر محو می شد.یک مگس سمج بالای سرم وزوز می‌کرد و با لجاجت معمولش سعی داشت اوقاتم را تلخ کند.سرم را گرفتم بالا تا با موهای آفتاب دیده ام که حالا زیر نور تیز و گرمای بی امان خورشید بوی کله پاچه ی کز داده را میداد مگس را بتارانم.کمی سرم را تکان دادم و مگس لجوج تر از قبل به کار خودش ادامه داد.پاهایم توی آب ساکن بودند و تا حدودی بی حس.اما چیز نرمی با لبه های تیز کناره ی پای چپم را لمس کرد.چیزی شبیه نیش ضعیف یک حشره ی موذی!پاهایم را با سرعت تکان دادم تا آن موجود خیالی را دور کنم.با تکانهای پاهایم آب موج برداشت و جلبکها به سطح آب آمدند.میان سبزی جلبکها و خاکستری آب چیز سفیدی میدرخشید.دو پر سفید خونی روی آب شناور بود.پاهایم سست شد و دهانم خشک!نمیخواستم‌ باور کنم که این پرها تنها باقی مانده ی وجود دوست داشتنی پر سفید است!چشم چرخاندم تا صحنه را زیر نظر بگیرم.حدسم درست بود.گوشه ی پهن تر حوض،خونی بود.مگسها ضیافت شاهانه گرفته بودند.گربه ی بی چشم و رو و بی حیای همسایه زیر درخت گردو خوابیده بود و دور دهان و سبیلهایش را لیس میزد.لنگه دمپایی را براشتم و به سمتش پرتاب کردم.هدف گیری ام عالی بود و دمپایی با شدت هر چه تمام تر به سرش اصابت کرد و از خواب ناز پرید؛در تکاپوی فرار بود که لنگه ی دیگر دمپایی را به دنده های سمت چپش زدم، اما دلم خنک نشد.بغض کردم و چند دقیقه به پرهای خونی زل زدم.نمیدانستم پر سفید، عشق زیبا و رهای کدام کبوتر بخت برگشته بود یا مادر چند جوجه ی نگون بخت!از فکر کردن به شب تنهایی جوجه های احتمالی و گرسنگی ای که در انتظارشان بود بغضم گرفت!حالا پاهایم را با شدت بیشتری توی آب تکان میدادم و بوی مشمئز کننده ی آن را با بی رحمی توی صورتم میکوفتم!با پاهایم پرها را به سمت دیواره ی حوض هدایت کردم.انگار که  آب حوض  با شناور کردن این بی رحمی، متعفن تر از قبل شده بود.پرها را برداشتم و سعی کردم که خونشان را در همان آب نفرین شده بشویم اما رد خون سمج تر از آن بود که پاک شود.پرها را گذاشتمشان لبه ی حوض تا شاید آفتاب رد خون را کمی محو کند.اصلا نمیدانستم که میخواهم با آن پرها چکار کنم؟اما باید کاری برایشان میکردم.کاری که جاودانه شوند یا حداقل مدت طولانی تری خاطره ی پرسفید را برایم زنده نگاه دارد.اصلا یادم نیست پرسفید، کی عادت کرد به تناول ناهار شاهانه روی لبه ی حوض حیاط خانه ی ما،اما هر چه بود همیشه سر ساعت مقرر سر و کله اش پیدا میشد و برنجهای روغنی و آفتاب دیده را نوک میزد و به همان شیوه ی خاص پرنده ها از آب کهنه و بیات حوض ،آب میخورد و پر میزد به سمت بهار خواب خانه ی همسایه!وجه تمایز پر سفید با بقیه ی کبوترها،یک طرح باریک گردنبند مانند بنفش رنگ دور گردنش بود.هر بار که برای خوردن برنج سرش را خم میکرد رنگ بنفش گردنبندش زیر نور آفتاب وجابجایی پرهای ریز و کرکی مانندش به آبی متمایل میشد و مثل فیروزه ی اصل میدرخشید.حالا از پر سفید دو پر خونی مانده بود و فضله های ته نشین شده اش کف حوض!پرها خشک شده بودند.انقدر خشک و سبک که نسیم ملایم هم  از جا بلندشان میکرد.برداشتمشان و بردمشان زیر درخت گیلاس!آنجا دنج بود و راحت تر می توانستم برای عاقبتشان تصمیم بگیرم!میتوانستم با یک نخ،آنها را با به دور دست ترین شاخه ی درخت آویزان کنم تا هر بار که باد می وزد پرها هر چند در محدوده ای کوچک ، به پرواز درآیند‌.اما خب به کلاغها و  قمری ها  اعتباری نبود.ممکن بود برای ساختن لانه ی جدید پرها را بدزدند!راه دیگر برای زنده نگه داشتن خاطره ی پرواز ،قاب گرفتن این پرها بود.مثل قاب پروانه های خشک خانه ی خاله !ما خب نه کسی به حرف من گوش میداد و نه برای کسی این پرها ارزشی داشتند که بخواهد برای نگاه داشتنشان قاب تهیه کند!بهترین راه این بود که بکارمشان!بله!مثل یک بذر بارور زیر خاک پنهانشان کنم.پای درخت گیلاس پیر بهترین و دنج ترین جا برای آرامیدن پرهای خونی بود.بیلچه ی باغبانی را برداشتم و پای درخت را کندم.خاک خیس بود و بوی زهم میداد.پرها را برداشتم و به صورت عمودی و طوری که ریشه ی پرها چفت خاک شود؛ فرو کردمشان توی زمین!خاک را روی پرها ریختم و به نشانه ی یادبود یک پرچم از برگ تاک و چوب خشک درست کردم و گذاشتم روی تپه ی خاک.بعد از سوگواری و اندیشه و غم،  یک شاخه گل رز سفید را روی خاک پرپر کردم!غم‌ من برای پرسفید به یک عروسک جدید بند بود و یک مسافرت یک روزه تا همه ی آن دردهای حاصل از فقدان یک دوست را فراموش کنم!فردای روز خاک سپاری ،مادرم ته مانده ی ناهار را ریخت توی پیش دستی لعابی سبز جهازش و داد دست من.این ظرف تنها باقی مانده ی پیش دستی های سبز لعابی جهازش بود.اواخر تبدیل شده بود به ظرف غذای همان گربه ی بی حیا!از مادرم انتظار نداشتم که در غمم شریک نباشد.ظرف را گرفتم و محتویاتش را خالی کردم توی سطل زباله.گربه ی بی چشم و رو و نمک نشناس حق ارتزاق از سفره ی ما را نداشت.او تمام سهم خودش از این خانه را با بی رحمی تمام گرفته بود و حالا حالاها باید تاوان این قدرنشناسی و نمکدان شکستنش را پس می داد!اهل بالغ خانه بعد از ناهار مسخ میشدند انگار.مادرم حتی زحمت شستن ظرفها را هم به خودش نمیداد و بلافاصله بعد از خوردن غذا چرت میزد.خانه سوت و کور میشد و مگس‌ها سمج تر!صدای ویز ویز کلافه کننده ی آنها نا امیدی مبهمی را توی دلم بیدار میکرد.دلم غنج می رفت برای شنیدن بغ بغوی سرمستانه ی پرسفید، اما هر طرف را که نگاه میکردم حضور منحوس گربه ی حنایی گردن کلفت بود و میو میوهای آزاردهنده و چندش آورش.چیزی که بیشتر آزارم میداد بی اعتنایی اعضای خانه به این فاجعه بود.حالا  که باقی مانده ی غذا سهم گربه بود.تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که مسئولیت غذا دادن به گربه را خودم به عهده بگیرم؛اینطوری میتوانستم غذا را توی سطل زباله بریزم و با یک تیپا گربه را از حیاط خانه بیرون کنم.این گربه ی منحوس مثل کنه چسبیده بود به لحظه های خواب و بیداری ام و فکر انتقام، لحظه ای رهایم نمیکرد.از یک دختر دل رحم و ساکت و بخشنده، تبدیل شده بودم به یک موجود بی رحم و بی منطق با کوهی از هیجانات آنی.شاید اگر گربه برای همیشه خانه ی ما را ترک میکرد من هم فکر انتقام را از سرم بیرون میکردم اما آنچه که عذابم میداد ؛وقاحت و بی شرمی او بود.توی رویاهایم پر خونی مدفون مثل گیاه جوانه میزد و توی چشم به هم زدنی تبدیل میشد به یک درخت تنومند.یک درخت با تنه ی استخوانی و برگهایی شبیه پر.شاخه هایش در کسری از ثانیه پر میشد از کبوترهایی که دو پر انتهایی بالهایشان آغشته به خون بود.حالا دو پر خونی تبدیل شده بود به کبوترهای زخمی و خونی زنده و نیمه جان.اولین کبوتر که پرواز میکرد بقیه ی کبوترها دنبالش راه می افتاد.با هر بالی که میزدند قطره های خون به سطح خاک میپاشید.به جای نوک دو دندان تیز داشتند و به جای پاهای لاغر و استخوانی دو چنگال زخمی.گربه طبق معمول، پس مانده ی ناهار را توی همان پیش دستی یادگاری جهیزیه ی مادر میخورد و لبه های پیش دستی را با ولع لیس میزد.وقتی مست از شکم سیر توی خنکای سایه ی درخت به خواب میرفت کبوترهای زخمی به سمتش هجوم میبردند و توی چشم به هم زدنی یک جسد لت و پار و متعفن از گربه به جا میماند و ...</description>
                <category>Asi.m</category>
                <author>Asi.m</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 20:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>