<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غمسار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ghamsaar</link>
        <description>شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حالِ ما، سبکباران ساحل‌ها؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2373758/avatar/Cr4CAK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غمسار</title>
            <link>https://virgool.io/@Ghamsaar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به چشمان مادر نگاه کن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-tbgmaazft8ay</link>
                <description>هم‌نشین عزیزکی بودم، می‌گفت که مدّت‌هاست خودِ واقعی و اصیل‌ش را ز یاد برده و دیگر «من»‌ش را نمی‌شناسد. به‌ناگاهان برایش نگاشتم، و البته بارها پیرایه دادم (به‌صدمرتبه شاید):به چشمان مادر نگاه کن،به گهواره آی،به چشمان مادر نگاه کن،و دنیی راخویش رابه‌چشمان او بیاببه آسمان رویش روآفتاب دیده‌اشسایه از تو می‌تابدبه چشمان مادر نگاه کنکه در آغوش‌ت گرفته استنغمه‌ای گرم، گوش!تماشای پوش، خواب!سرگذشته است تو رابه چشمان مادر نگاه کن«تو» را بنگرموسایی به نیلموجِ مادریمادرت دریاستبه چشمان مادر نگاه کنخموش!تا گردی به هوشبیدار شو این‌بار،خود رابه چشمان مادر نگاه کن</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 03:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و چرا ای که نمی‌دانمت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%AA-okamlftdiujd</link>
                <description>...عجب عروسک خیمه‌شب‌بازی‌ام، که زبان برآورده و عقل دریافته؛ مدام خَِم روزگار و خَرِ خوش‌خط‌وخال که چه بگویم، جزامیِ هرچه دیو و دد شده است. من همان پینوکیوئم، سخت و سرد و چوبی‌؛ آن‌که از پدری سنگ‌دل به‌میان دم‌درازانْ سرنوشت جسته و نصیبی جز سیاهی نیافته است. چه حیف، که بی‌الههٔ دنیی روح ندمیده؛ گذاشته‌اندش تا حسرت آدمیان خورَد و بعدِ آنان بهرهٔ دوزخی بچِشَد.محروم ز وعدهٔ رضوان و محکوم به‌وعیده نیران مانده‌ام و می‌مانم؛ این تبعیض کیست بر من؟ و چرا ای که نمی‌دانمت؟ لااقل بگو که لالی و ناتوان، ستم‌گر بی‌جزا، خدا!</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 07:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استبدادِ جبر</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-wyfmzbg22zm4</link>
                <description>ذهنِ مُرده‌ام آوایِ هیچ کلامی ندارد. مدّتی‌ست می‌خواهم بنویسم، از درد بنویسم، امّا حسِ رنج از یاخته‌های کبودم پای گریز برداشته؛ ردّپا هست، ولی پای نه. همان یادگار هم چون ورق عکس، رنگ پرانده؛ وهمی که لطفِ رخ‌ش وقتی نماید و باقی نهاند.بنا به جبر مستبدم، هزاران‌بار یا بیش از این هزارارقام، از تمامِ روح خود بانگِ تقلا برداشته‌ام؛ تقلا نه برای نفسی اضافه‌تر، که برایِ موعدِ مرگ واپسین: «خدایا، دیگر کی این زندگی سیاه من تمام می‌شود؟ چرا این کابوس به پایان نمی‌رسد؟ دیگر چه‌قدر جان باید بدهم؟» شاید از رنج فقط همین به خاطرم باشد. «کابوس» بیهوده نگفتم؛ بسیارمرتبه به‌خیالِ خواب خود را به رگبارِ کتک بسته بودم تا سر از این شلاق‌های روزگار بردارم. از تو چه پوشانم، در روانم رونگاشتی از هزار بَدَلِ اَسَف‌ش هنوز خون می‌تپاند. ای‌کاش یکی گوید که همه‌عمرم ‌به‌جز یک رویای ‌‌آشفته نبوده است، نخواهد گفت امّا. بی‌شمار تلاش‌م بر یارای زندگانی نَفُزود، گویا فقط سِر کرده باشدم کمی؛ پس گوشِ هرچه نصیحت و پند و رجای واهی بریده‌ام... ای‌کاش دیگران بدانند سرطانِ مَرَض هیچ حاصلی جز بی‌ثمری ندارد، چونان خفته البته که هوش این حروف نمی‌یابند.عنوانِ گزیده برای نوشته‌ام سطور بیش‌تر می‌طلبد؛ امّا کابوس تا آن‌جا حد گذرانده که هنگامِ نوشتن به‌دفعات قصدِ روانم کرده بود، به‌گمان چهل‌دقیقه‌ای‌ست اسیرِ این صفحهٔ پیش‌نویس ویرگول‌م. اوج گسیختن‌ام اکنون؛ دیگر تمنای واژه نمی‌برم. همین.</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 03:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست؟! شاید نیستم…</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-noflmb5r8mqm-noflmb5r8mqm</link>
                <description>روزِ چندمی‌ست که با او تماس می‌گیرم؛ نمی‌دانم کدامین‌بار بود دقیقهٔ قبل. ایامِ خفقان که شد دوروزِ بعدش هراسِ تماس‌م را لگد مالیده و زنگ زدم (که پس‌ش دل‌شوره و اضطراب همیشگی مرا غلغله انداخت). جواب داد؛ هِی بله و بهمان، سکوت و حالِ بی‌رَمَق. صدای فرما تنها صدای من بود؛ منِ آدم‌گریزِ ناسازگار که سالیانی حتی یکی دوست نداشتم. فسرده و خسته، ولی نزدش شورمی‌انگیختم، آخرش امّا سر وامانده‌ام فگند؛ مکالمه را به‌بهانهٔ تماسِ کَسِ دیگری پایان داد. فرداش دوباره تلفن کردم. سکوت‌ش بیش بود از بارِ پیش؛ دودقیقه‌نگذشته هم قطع شد، برای وسواسِ آسیب‌نرسانی‌م (!) دوباره نگرفتم. چندساعتی گذشت تا به تماسی؛ پاسخ نداد. دیروز و امروز هم آن دکمهٔ واماندهٔ تماس را فشردم، ثوانیِ کوتاهی بوق خورد و برای واپسین دفعه جوابی نشنیدم. حس می‌کنم کَنِه‌ام، دل‌‌ش را خورانده‌ام، آسیبی زده‌ام؛ ولی این زالو هم آدمیزاده‌ای‌ست، لااقل به او بگو نچسب و رواعصاب است! لااقل بگو نمی‌خواهم دیگر صدایت را بشنوم! ناسزا به جورم مکن؛ به‌انتظار نگذارم، نگران‌ نَرَهان‌م، به آتشِ وجدان نیفزای. می‌دانی دلِ هرکسی هزارراه می‌رود وقتی چنین می‌کنی؟گاهی فکرم می‌بَرَد که آدمکان را به‌توهم دوست و رفیق صمیمی خود می‌دانم؛ مرا لیاقت‌شان نیامده، که درخورشان نیز نباشم. شمارِ این پشیمانی‌ها از خاطرم رفته؛ دیگر نمی‌خواهم اجتماعی‌بودن را به‌جانِ خویش بخرم. بروم همان سال‌های دور و نه‌چندان‌دور، در آشیانِ کور خود بپوسم. زمان چرا به‌عقب کوک نمی‌شود؟ چرا هرمرتبه مُجرمِ این خطا می‌گردم؟ چرا عبرت‌م نمی‌گیرد و خود را مدام به خواب می‌زنم؟باور که به‌هرروی نمی‌آورم؛ غری می‌زنم و دل می‌نَزَنم. حقیقت‌ش طَعمِ سالِ گذشته به‌هیچ‌رو از خاطرم نمی‌روبَد. بالاخره بعدِ یک‌ماه گوشه‌نشینی و بی‌خبری، دیداری باهم داشتیم. هیجانِ ضایع‌ش سر از پا نمی‌شناخت؛ من هم طبق‌معمول از ترس و اضطراب و هیجان و شادی خُشکیده بودم (پایِ لرزان و صورتکم، لرزیده!). آرام‌آرام یخ‌مان باز شد. شش‌ساعت بی‌وقفه حرف‌مان رفت؛ گلویم توان داده بود، تازه وقت خیلی کم آوردیم! اجبارِ نیمه‌شب به وداع گر نمی‌بود مجالسونِ ایام می‌شدیم. شیرینیِ نخستِ طعمِ رفاقت را شاید آن‌جا چشیدم، روزی که سپیدهٔ مثال‌ش هرگز نخواهد دمید. غصهٔ آن را می‌خورم همیشه و در این لحظه...یاللعجب! الان خودش تماس گرفت. چه نهانم؟ بی‌محابا خامِ شادی شدم. چنددقیقه‌ای هم‌نشستیم. آوایش سرزنده بود به‌نظر. ناراحتِ خندان به زندانی که تازگی برایمان ساخته‌اند قهقهه زدیم. کاری داشت؛ روی نیاورد ولی فهمیدم، برای شعور تماس را با «مراقبِ خودت باشِ» مکرَّر پایانده و وداعی نمودم.قریب که عذاب‌وجدان سراغ‌م آید. نمی‌دانم این نوشته را انتشار بدهم، نگاه‌ش دارم یا بعدِ مدّتی حذف کنم. ای‌کاش دستِ اقبال نگاه‌ش را به این نوشتار نَیَفکَنَد؛ بینیم که جهانِ اِحتِمال چه بگرداند!این فرسته پس از قطعی چندساعتهٔ ویرگول منتشر شده است.</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 01:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانش‌زدا، دانش‌نما؛ غربتِ علم</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B2%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D9%84%D9%85-jvqmhnjbqmv6</link>
                <description>به‌اتفاق فرسته‌های قدیمی ویرگول را می‌نگریستم؛ چشم‌م به فرسته‌ای هموفوبیک و مذهبی خورد. بی‌درنگ جهت قهقهه به جنفگیات مربوطه سراغِ خواندن‌ش رفتم. حقیقتاً سرطان اعصاب گرفتم؛ تمام سطور از آیه و حدیث و روایات شیعی پر شده بود. طبق‌معمول، مَثَلی آوردند از قوم لوط با این درون‌مایه که شیطان، مردان لوط را به مردان تمایل داده، و سپس حسادت زنان را نسبت‌به هـمـجنس‌گرایی مردانه برانگیخته و آنان را به رابطه با دیگرزنان واداشته؛ براین‌نهاده نیز می‌توان به هـمـجنـسگرایی حُکم حرامیت داد! از شما چه‌پنهان، من هم نه‌چندان‌دور مذهبی بودم و بعدترش که نبودم، عامدانه پناه بدین خزعبلات برده و خود را پشتِ شبه‌علم می‌نهانیدم.چون به‌لطف آقایان نمی‌شود به اینترنت جهانی و منابع علمی دسترسی یافت، ازلحاظ علمی به این موضوع نمی‌پردازم؛ تا جایِ دانش‌م از فلسفه‌علم خواهم بافت.من گمان می‌کنم با پدیدهٔ کهن‌فرهنگانی که دچار سنن نظام مردسالارانه شده‌اند، روبه‌روییم؛ به‌تأثیرش نیز افرادی هراسِ گرایشِ دیگری یافته و در زمانِ پرسندهٔ مدرنتیه، که زمان علم و شبه‌علم است، به طنابِ نجات شبه‌علم چنگ انداخته‌اند. علل و دلایل‌ش چیست؟ احتمالاً پاسخِ درخوری نمی‌دانم؛ امّا این‌طور به‌نظر می‌رسد با مسئلهٔ «هویت» مواجه‌ایم. فرهنگ می‌تواند بخشی از هویت ما باشد، و تبعاً هرچه هم مغایرِ هویت قرار گیرد، گویی حس خطر و بقای انسان را قلقلک می‌دهد. افاقه ندارد به‌دید علمی درست یا غلط باشد، ضدعلم یا شبه‌علم باشد، گویی شخص با جانِ و ضدجان خود مواجه است. البته دورانی که جنگِ مسلّحانه بر سر عقیده گذشته (شوم‌بختانه همچنان در مملکت‌مان با تیروتفنگ و طنابِ دار سروکار داریم)، اشخاص راهِ ستیزه را با جنگِ سرد می‌رانند.حال درمورد فرستهٔ مزبور، ما «فعلاً» با ضدعلم مواجه‌ایم؛ در این حالت بنیانِ اندیشه روشن است و ابزار شبه‌علم در گام‌های بعدی به‌کار می‌آید.«عقیدهٔ دینی» که پای به میان گذارَد، فلسفه برای وارسی به تکاپو می‌افتد. اهمیت آزادیِ باور و بیان، حقِ دگرمانی و تفاوت، همه مطرح‌اند و باید از پیش خود «دانش» و «سره‌سنجی» را آموزاند. طبقِ مشاهدات شخصی (اگر اینترنتی بود، برای پایستن آمارجویی می‌کردم) گفتاوردهای آتئیستی-دینی، حول‌محورِ خودِ دین یا محتویات دینی، در همین بن‌بست خاتمه می‌یابند؛ چون بدیهیاتِ بدوی، حتی به پذیرش نمی‌رسند. اگر خود موضوع هم مهلت بحث دریابد، آن‌گاه فرضِ غلط برای اعتبارسازی به رختِ علم پیراسته می‌شود.حالا حرف من چیست؟ اصلاً در چنین شرایطی نباید عرق بیهوده بریزید؛ یا بحث نکنید، یا بحث را ول کنید. مادام که علم از پیش تکلیف‌مان را با هزار آزموده و تأییدیه، بنشانده، بارِ اثباتِ ضدعلم و شبه‌علم به دوشِ مدعی است. هر نوع گفتمان شما را واردِ این چرخهٔ تباه می‌کند؛ بهانهٔ نقصِ علم را نه از منظر خطاپذیری و ویرایه‌پذیری علم، بلکه برای نقضِ علم به‌دستِ برابر می‌دهید.</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 01:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوهر پشت سد؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%AF-wfnyek2zaam1</link>
                <description>خیلی کلیشه‌وار امیدِ نومید به این قلم بسته‌ام تا شاید قِری به خودش دهد؛ روزه گرفته خیرِ سرش!برای نگاردن در چنین سکوهایی همیشه سنجه‌های سختی داشتم؛ کنون به متعفن‌ترین و غثیان‌آورترین ریختِ ممکن دارم زیرپایشان می‌گذارم (سر از شماتت و غضب‌م آرام نمی‌گیرد).حایلی میان من و واژگان فتاده؛ حتی با صفحه‌کلید از نگاشتِ «نمی‌دانم چه بنویسم» عجز دارم. چه بگویم؟ بگویم پیش از این، سال‌ها بینندهٔ خامُش ویرگول بودم و سه‌سالی حساب‌م خاک نشسته بود؟ این‌که بیم آن زمان گذشته و تازگی‌ها به نوشتن جسارت یافته‌ام؟ کلیات آشفته، افعالِ ناموزون، کلافِ سست حروف‌، امان ندارم که؛ اندرین بلا یکی، انگار خودم، ناقوسِ  «برو بابا تو هم حالِ نوشتن‌ت گرفته؟!» برداشته و هِی می‌گوید «ننویس!»آن‌سویِ گیرودار حوصله، می‌خواهم از رنج‌هایم بنویسم؛ حتی تخیّل مرده، ذهن از هرچه داده تهی‌ست. از سرانجام این فرجامِ بی‌سروته نیز قاصرم. نوکِ بی‌جوهر خودکار گویا که سپیدِ برگه هم نمی‌خراشد. غُر صدا باید برید همین‌جا (باز بلاغی را به نثر نو آمیختم؛ یکی این شترگاوپلنگ مرا بگیرد).</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگزیر به گریز</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-iq8mutoa9thh</link>
                <description>تا بوده زاری بوده و تا مانده غَم در یاد مادل‌پریشانم از ایران؛ نومید و مأیوس‌م از یکایک طیف‌هایمان در این ویرانه‌خانه، از مذهبیون و لیبرال‌ها و پادشاهی‌خواهان شمارده تا جمهوری‌خواهان و چپ‌ها و فعالین‌مدنی‌. روزی نگون از ایامِ روزگار نیست که به‌مصیبی نو سقفِ کوتاه بخت‌‌مان را نخراشد؛ جنگ‌های هرروزه، اختلافات ثانیه‌افزا، آرمان‌گرایی‌های تماماً وحشیانه، که جمله‌شان نه گویی، بل قطعاً زادهٔ تاریخ و فرهنگِ دیرینِ مایند؛ سرزمینی با هزاران‌سال سرگذشتِ آگاشته بدون ثانیه‌ای آدمیزاده...پایانِ بازی مات بود از کیشِ مادرزادِ ماداعیانِ زَر-و-زور مملکت را می‌نگری؛ وحشیِ دهان‌شان به نیمه‌جان معترضین، تشنه، همه را به رگبار بسته، مهار گرگِ لباس‌شخصی‌ها را میان دادخواهان رهانده، عده‌ای را کشته و اگر همان خونِ ریخته را انکار نکرده، می‌گویند: «اینان همه کشته‌سازی‌ست». قلب‌شان هم کار نسازد، خانوادگانی را که شمارشان پا به هزار نهاده، به‌تهدید برده تا بگویند: «جگرگوشه‌هایمان را آشوب‌گران ستاندند» یا «پسرمان/دخترمان فرزندِ انـقـلـاب بود».بوران گواه‌مان سنگِ فلک هم می‌رواند؛ جماعتی ولی مرتدند انگار! به‌انکار می‌فرمایند این‌ها دروغ و توطئه است. حالا بیا از پـیـرفـلـکـان بـگو، نـیــکــاها بگو، مـــهــسـاها بگو، از فراوانیِ آدیـنــه‌زاده‌ها بگو؛ خیلی‌هاشان این چندوقت نقشِ لاله‌هایمان را به دو چشم سیاه‌شان در خیابان‌ها و کوچه‌ها از پنجره‌ها و پیاده‌روها دیده‌اند، دیده و بی‌وجدان‌شان را با «این‌ها همه تـروریـسـت‌انـد» آسوده‌اند.پندارِ هیچ خون ریخته هم نبریم؛ جانِ مرا این درد می‌کاهد. معنای آزادی برایشان نشده، یا اگر معنی‌ست، به‌دشمنی‌ست؛ آزادی را اگر مُعانِد نینگاشته به تحدید انداخته، آن‌وقت است که دریغِ هیچ تحریف نمی‌کنند. مو و پوشش، گرایش و حق نمایش؛ اگر به دین نبرند، به مضحکه حتماً می‌برند. میانهٔ هرچه گفتمان، بسته؛ بحث و مدارا ناممکن، روای چه را داشت که نیست؟! قلم می‌فرسایی، بفرما زندان کافر! صدا می‌کنی، شعب ابوطالب مُسلِم! پیاده می‌روی، ای متخاصم! سپر می‌گیری، ای خائن!تازگی برای ما حرف بچهٔ سه‌ساله می‌آورند؛ شما که به فکر فرزندان‌اید، چرا در شهر ما تـیر و سـلاح دست نوجوانانِ خود داده بودید؟ ما که این‌جا جز دستگیِ پـیاده نکردیم. از دو سو به بن‌بست‌مان کشاندید؛ کبودمان کردید، اشک‌آورمان انداختید.دبدبه برداشته که صفِ اعتراض از اغـتشـاش جداست؛ بعد ریزودرشت‌شان به‌بهانهٔ این یک‌هفته، دوهفتهٔ اوّل را آشوب می‌نامند. کروکور غیرملّی‌شان آدم آورده تا بنالد: «وقتی ناامنی ایجاد می‌شود، واخواهی یعنی همراهی با براندازی! «عقل» حُکم می‌کند بنشینی خانه‌ات!»یک‌هفتهٔ تمامِ بی‌سابقه همه‌چیز را به خاموشیِ مطلق فروبردند تا مباد به‌خاطر چهارپنج‌نفر آشـوب‌گـر (!) تارِ زلفِ نظام گره‌ای خورد. بیت‌المال و اتوبوس برای رفقا شده همه‌چیز مملکت؛ بی‌آن‌که اشاره‌ای به ۵ همت خسارتِ فقط یک‌روزِ قطعی بیندازند.آقایان از دیروز یادشان افتاده «بله، مشکلاتی هست» و «مسئولین شبانه‌روز درپی روزنه‌گشایی‌اند». اوّل هم غیرمستقیم هفت‌دلاری جلومان انداختند که بی‌خیالِ آزادی شویم. یکی نیست بگوید «صدقه‌ات را بگذار در جیب‌ت، سفره‌مان آزادی می‌خواهد!»سریال تراژدی‌مان ته کشیده، تیتراژ پایانی‌مان معلوم نیست چه‌قدر طول می‌کشد؛ ویارِ پایانِ باز دارد به‌شتاب:یا غَرقِ سیلابیم و جَنگ، یا زیرِ آواریم و سَنگاِنگار نِفرین کرده‌اند این خاک را اجدادِ ما | پـرواز هـمای</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 17:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یغمای روز</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-rhssng3xxfxw</link>
                <description>حیاط، حیاطِ رَهی، غبارآلودخوش کرده جا به تندِ روانِ خون‌آلود،سوز گفته برگ‌ش که تازیان می‌بارد:«چه آهنِ خشکی، چه خاک زنگینی!که شور فِشانده عَطرِ اشکانی…!»گمانِ فگنده، شاید خطاست، امّا‌مِهی گَرته‌پای، پخته و خام انگارخاکشترش را دوش، آتشی بردهبه خویِ سرمایی، سَرَک گرداندهبادِ سکوت‌ش مدام می‌نالد:دریغان، دریغ ای آهکه روز به یغمای شب رفته...»</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 17:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف نگفته با کتاب؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghamsaar/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-egcia0leq5jh</link>
                <description>دستِ ستم به پایمان،سر به‌طنابِ دارشان،پایه به‌زیر هرنفس،لحظه‌به‌لحظه جان‌ستان…تیرِ خلاص آرزوست،گشته زمان شکنجه‌گاه«ما» که هزارباره مُرد،آخرِ کارمان کجاست؟قصه، تمام،جمله، تمام،نقطه نشسته بر کلامگفته چه راوی از قلم؟حرف نگفته با کتاب؟!</description>
                <category>غمسار</category>
                <author>غمسار</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 17:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>