<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزل خیرخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ghazaljon</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:16:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>غزل خیرخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@Ghazaljon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مامان و معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-adono0boycsg</link>
                <description>«عادت داشتم به مادرم نگاه کنم و فکر کنم که باید به عنوان مادر دوستش داشته باشم، اما اگر غریبه بود هیچ‌ چیزش را نمی‌پسندیدم.»کتاب مامان و معنی زندگی از اروین یالومخب؟ اگر ادم هارو فراتر از نقششون به عنوان مادر، پدر،خواهر، برادر، کارفرما،دوست یا ... ببینیم ایا بازم ویژگی خاصی توی اون فرد پیدا می‌کنیم که دوستش بداریم؟ اگر این نسبت خانوادگی وجود نداشت، بازهم دوستشون داشتیم یا به خاطر قداست از پیش‌فرض شده ی اون نقشه که دوستشون داریم؟ دوستشون داریم چون ویژگی‌های خاصی رو در اونا تحسین می‌کنیم؟ اون رو جدای از نقشش و به عنوان یک انسان، با نقاط قوت و ضعفش بازهم دوست داریم؟ یا صرف یک پیوند خونی، یک احساس دین، یک حس شرم از خشم یا تنفر نسبت به وی، و و و بهش احترام میزاریم و به اصطلاح، دوستشون داریم؟یالوم توی کتاب نشان می‌ده که بسیاری از ما جرات نمی‌کنیم چنین پرسشی کنیم، چون پاسخ ممکن است ناراحت‌کننده باشد: شاید بفهمیم که عشق ما به نزدیکان‌مان بیشتر بر مبنای تابو، guilt، یا وابستگی نقشی بوده تا تحسین واقعی.و شاید بزرگ‌ترین آزادیِ یک انسان، وقتی به بلوغ عاطفی می‌رسه، اینه که بتونه به کسی بگه:«حالا که دیگر مجبور نیستم دوستت داشته باشم، دوستت دارم.»</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 17:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-yj912heiaqmt-yj912heiaqmt</link>
                <description>هرلحظه وداع همدمی باید کردشب اول | نمیدونم چندم، خیلی وقته تاریخ از دستم در رفتهحالت تهوع بدی دارم. چشمام خیلی می‌سوزه و به زور میتونم صفحه کلید رو ببینم. پهلوی سمت چپم، جایی که قبلا با یه مشکل مواجه بود و مثلا مدتها بود خوب شده بود، امشب دوباره درد گرفته. از ظهر چیزی نخوردم ولی میخوام بالا بیارم. وسط قفسه ی سینم،مثل ۶ سال پیش که تصادف کرده بودم، داره دوباره درد می‌گیره. میدونم مشکل جسمی‌ای ندارم! همه ی اینا قبلا خوب شده! روانم داره روی تنم بالا میاره...فقط گریه کردم. میخواستم بنویسم تا خالی شم. ولی متاسفانه من هیچوقت نویسنده ی خوبی نبودم. نتونستم حتی یک کلمه بنویسم. فقط گریه کردم. سازم به ذهنم رسید. اگه نمیتونستم دردمو کلمه کنم، میتونستم نتش کنم؟ اغلب میتونتسم. یعنی همیشه میتونستم. این یه هنر و علم تیوری موسیقی بود که واقعا نجاتم میداد! ولی امشب نتونستم. ساز توی دستم خشکید و من باز فقط گریه کردم. مدت‌ها بود از آسم خبری نبود. اما من خیلی سخت میتونم با دهان باز نفس بکشم! امیدوارم بهم ترحم نکنید و فقط بشنویدم:)یاد تمام خداحافظی های دردناکی که داشتم افتادم! هیچکدوم به این اندازه دردناک بوده؟ فکر نمیکنممثلا سالها پیش، اولین دوست صمیمیم رو از دست دادم.بدون خدافظی. وقتی من خبری نگرفتم،خبری ازش نشد دیگه. شاید اون با من صمیمی نبوده !بعدا دوست دیگه ایم رو از دست دادم. پشت تلفن، بهم گفتن خودکشی کرده! از اون موقع هروقت گوشی زنگ میخوره سیستم سمپاتیک فعال میشع! بهم نگید تفکرتو درست کن مگه هر زنگی باید خبر از مرگ بده. میدونم. تفکرم این نیست. ولی حافظه ی سلولام انگار نمیخواد از این ترس زها بشه. حتب اگه به طور هشیار، خودم یادم نیاد این ترس از کی شروع شد!بعدا دوست صمیمی دیگه ای رو با داستان مشابه اولی از دست دادم:) چند سال بعد که بهم زنگ زد و گفت که دوباره باهم در ارتباط باشیم، دیگه دلم نمیخواست نه با اون و نه با کس دیگع ای صمیمی باشم:) صمیمیت و نزدیک بودن چقدر چیز خوبیه. ولی اگه از دستش بدی...سالها تنها بودم تا ددباره دوستی صمیمی‌ای ساختم. حدود ۵ سال بعد، این بار واسه اولین بار خودم ارتباطو قیچی کردم. هردو داشتیم ساییده میشدیم! ولی از اون سال به بعد، هروقت حس میکنم دارم به کسی نزدیک میشم، میترسم. از تجربه کردن دوباره ی این درد میترسم...بهاراون سال،سال بدی بودشاید اگر تنش های بین من و اون دوست خیلی خوشگلم(کاش خودشم قبول داشت زیباست)امسال یا پارسال اتفاق میوفتاد، احتمالا هردو میتونستیم حلش کنیم.ولی اون سال، زیادی ناپخته و کم تحمل بودیم...میترسیدم ولی همون سال، بعد اون دوست، بازم خدافظی کردم! یکی از درددارترین های اون زمان، خدافظی‌ای بود که توی پاییز همون سال رخ‌داد. من بغض کرده بودم و او چشم تو چشم من، لبخند میزد! قطره اشکم که ریخت، لبخند روی صورتش چند ثانیه رفتو خنثی شد. میدونستم بازم دارم چرخه ی بدی رو تکرار میکنم! باید جلوی بیشتر زخمی شدنمو میگرفتم.روی این حساب، میدونستم دیگه نباید ببینمش! واسه همین ازش خواستم باهام کنار رودخونه قدم بزنه. خندید و قبول نکرد! شرط میبندم انعکاس خندشو توی اشکم دید و توی دلش بهم پوزخند زد. یه کانال تلگرامی داشت با یه سایت! من تا ماه‌ها سایتشو چک میکردم که ببینم دوست عزیزی که &quot;میگفت&quot; من براش مثل گرمای شمس(خورشید) توی زندگیش بودم، یادی از ما میکنه؟ ماه‌ها دنبال خودم توی اون سایت و کانال شبه‌دیلی لعنتیش گشتم. ولی هیچی نبود! از برادر آلمان رفته ی دورش نوشته بود. از خواهرش، از ایدا، از لیلی، از همه. و نه از من! انگار نه انگار منی وجود داشتم! و من حس کردم چقدر احمقم! چقدر حقیر! دوست کیه؟ صمیمیت چه شکلیه؟ چرا همش اشتباه میرم؟ البته این یکی را باید زودتر میفهمیدم! وقتی جواب پیامک یا پیام های توی پیامرسان‌های دیگمو بالای ۴۸ ساعت بعد میداد و میگفت مشغول درسو مقاله و کتاب و زبان انکلیسی و کوفت و زهرماره میفهمیدم... خدای من!هنوز هم عصبانیم..!و چند سال بعد ، اخرین صمیمیتی که بدرود گفتم بیشتر منو شکوند. از تمام دوستان قبلی میتونستم یه ایرادی بگیرمو سرمو بکنم لا برف تا یه ذره اتیش قلبم اروم بگیره. ولی هرچی میگردم، ایرادی از اون نفر نمیتونم پیدا کنم. نمیتونم در بابش از خشم بنویسم تا سبک شم. چدن ازش عصبانی نیستم. نمیتونم از دلخوری بمویسم.چون دلخور نیستم. حتی اخرین بار هم بهم گفت &quot;عزیزدلم&quot;. و من میترسیدم مهربانانه صداش کنم ، نکنه که نتونم دل بکنم... نمستونم دربارش اهنگسازی کنم. نمیتونم دربارش نقاشی بکشم و حسمو بیان کنم. انگار که نمیتونم یادش رو تبدیل به نت های روی ویالن، یا تبدیل به کلمات روی مانیتور، یا رنگ های تیره توی دفتر و کلا تبدیل به هرچیزی خارج از خودم کنمش تا سبک شم. تبدیل به یه خلاء عمیق، یه حسرت از یه اشتباه عجولانه، یه ای کاش توی این شهر نبودم یا تو کمی نزدیکتر بودی تا بشه این مساله ی پیش امده رو توی این اتش بس لعنتی حل کرد... تمام اون دوست، حتی با اشک هم نمیخواست از من بیرون بریزه! تا امشب که سیستم بدنم ارور داده، نه میخوره، نه میخوابه، فقط عین کسی که کرونای سنگین گرفته درد میکنه و درحالیکه اسم اونو صدا میزنه گریه میکنه...ناراحتم از اینکه ناراحتش کردم. اون منو مقصر نمیدونه. منطقا من هم مقصر نیستم و فقط یه بدشانسی بزرگه. ولی شاید میتونستم جلوی این بدشانسی رو بگیرم. از اینکه نتونستم و این حال بد رو اون هم باید تحمل کنه ناراحتم... تمام سلول‌های تنم ناراحته...اون فقط یه دوست نبود...</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی ونگوک</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D9%86%DA%AF%D9%88%DA%A9-wmisfjnbkoci</link>
                <description>هعبنامه ی پایین،نامه ای از ونگوکه و من با خیلی جاهای حرفاش همزادپنداری کردم؛انگار که من نوشتمش!📖«نباید تصور کنی که من ایمانم سست شده است، من در عین بی‌ایمانی‌ام با ایمانم، و با آن که فرق کرده‌ام همانم که بودم، و تنها نگرانی من این است که چگونه در این دنیا مفید فایده‌ای باشم، آیا نمی‌شود که من به یک دردی بخورم و فایده‌ای از وجودم حاصل شود، چطور می‌توانم چیز یاد بگیرم و در بعضی موضوعات مطالعه عمیق بکنم؟ این است فکر و خیال دائمی من، و بعد می‌بینم که فقر دست و بالم را بسته است و نمی‌گذارد در بعضی کارها شرکت کنم. و بعضی چیزهای لازم از دسترس من خارج است. این یکی از علتهای افسردگی من است، و علاوه بر این آدم به جای دوستی و مهر و محبت قوی و جدی با خلاء برخورد می کند، و سرخوردگی وحشتناکی ریشه‌ی روحیه‌ی آدم را می سوزاند، و مثل این است که سرنوشت جلوی غرایز مهر و محبت انسان را می‌گیرد و سیل اشمئزاز آدم را خفه می کند. و آدم فریاد می کشد: «خدایا، تا کِی؟»نامه‌ی ون گوک به برادرش در سال 1880کتاب: معنی هنرراستی ما یه بوک کلاب انلاین(و حضوری توی کرمانشاه) داشتیم که طی جنگ فعالیتش قطع شد. ولی حالا داره از سر میگیره. اگر تمایل داشتین،nian_bookclubاین ادرس رو توی بله سرچ کنید🙃🙏</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%82%D9%81%D8%B3-ofkfjwqojv9w</link>
                <description>چرا من‌نمیتونم توی این صفحه اهنگ بزارم دوستان؟🚬میگفت ما &quot;محکومیم&quot; به زندگی. اون یکی میگفت زندگی یه تردمیله که ما &quot;باید&quot; روش بدویم! اون یکی میگفت خودکشی &quot;پایان درد&quot; نیست. بلکه &quot;انتقال&quot; درده! یکی دیگشون میگفت باید واسه ی زندگی یه معنا پیدا کرد. یکی دیگشون میگفت تو در قبال کسایی که اهلیشون کردی مسیولی و حداقل ترین کاری که میتونی بکنی اینه که بلایی سر خودت نیاری! عجیبه اگه بگم فلسفه ی زنده بودنم فعلا اینه که &quot;اگه&quot; اوضاع بدتر شد، یه دکمه ای هست به اسم &quot;مرگ&quot; که میتونم بزنمش؟ خب شاید واستون هجیب باشه. ولی راستش بعد مدت‌ها، متوجه شدم فقط من نیستم که اینطوریم!!!! نه اینکه الان اوضاع عالی باشه‌ها. نه. منظورم از &quot;اگه اوضاع بدتر شد،...&quot; اینه که دیگه زیادی و غیرقابل تحمل گه بخوره تو وضعیت کنونی. اون موقع هنوز یه دکمه واسه ی نجات دارم!باز هم همون صداها... ولی این بار دیگه با هم بحث نمی‌کنن، فقط با هم زمزمه می‌کنن. خسته‌ام. واقعاً خسته‌ام از این همه &quot;جست‌وجو&quot;. چرا باید مدام دنبال یه معنایی باشم که انگار مثلِ یه سراب، هرچی نزدیک‌تر می‌شم، بیشتر ازم فاصله می‌گیره؟ انگار دنیا یه معمای بزرگ و بیهودس که قرار نیست هیچ‌وقت حل بشه، و ما فقط یه مشت آدم احمقیم(با تشدید و عصبانیت خوتده بشه احمق) که داریم وقتمون رو با حل کردن معادله‌های غلط تلف می‌کنیم. معنا؟ معنا فقط یه ویترین قشنگه برای پوشوندن پوچیِ ته این زندگی. اصن بگو ببینم معنای تو چیه؟!می‌گن: &quot;فکر کردی بعد از تو چی میشه؟ فکر کردی بقیه با رفتنت چیکار می‌کنن؟&quot; آره، می‌دونم. می‌دونم که برای اونا یه حفره‌ی بزرگ باقی می‌ذارم، یه جای خالی که شاید هیچ‌وقت پر نشه.(البته به همین هم شک دارم. قطعا خیلی زود پر میشه😏) اما می‌دونی مشکل چیه؟ من دیگه حتی توان این رو ندارم که به &quot;خودم&quot; فکر کنم، چه برسه به &quot;اون‌ها&quot;. وقتی داری توی یه آتیش شعله‌ور غرق می‌شی، دیگه برات مهم نیس که اونایی که بیرون ایستادن، چقدر از گرمای این آتیش لذت می‌برن یا چقدر از دودش چشمشون می‌سوزه. من فقط می‌خوام از این شعله خلاص بشم. من دنبال جابه‌جا کردن درد نیستم، دنبال&quot;نبودن&quot; هستم. دنبال اون سکوتی که دیگه هیچ صدایی، نتونه توش نفوذ کنه. من فقط می‌خوام از این بندِ درد، از این زنجیر بی‌پایان حس کردن، آزاد بشم.اره میدونم که  اگه درد رو حس نکنم، خوشی رو هم حس نخواهم کرد. ولی بیخیال:) اگر واقعاً دنیا بی‌معناست و هیچ نقشه‌ی از پیش تعیین‌شده‌ای وجود نداره، پس این یعنی تو آزادی غزل! تو مجبور نیستی قهرمان باشی، مجبور نیستی معنا پیدا کنی، مجبور نیستی حتی خوب باشی. اگر زندگی هیچ معنایی نداره، پس شکست خوردن هم بی‌معناست. پس برای چی اینقدر فشار میاری به خودت؟ نمیدونم. عزیزهام،منو از عزیزهام جدا میکنند. دنیا بدون ارتباطاتی که دوسشون داری فقط کره ی خاکی که طبق فیزیک و ماورالطبیعه کار میکنه هست واسم...</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غذای مخصوص امروز: مغز خر</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AE%D8%B1-wy0alhwpmr8n</link>
                <description>یالا بپر پایین گوزن کوچولوچند شبی بود که گُلای بالشتشو آب می‌داد. یه صدای ترسناک توی مغزش می‌اومد که می‌گفت یالا بپر پایین شبنم کوچولو! ولی اون که اسمش شبنم نبود! البته مهم نیست. وقتی یه بچه ی گرد و سفید بود بهش می‌گفتن شبنم کوچولو! اون شبنمِ پاک بود، مثل یه قطره‌ی اشکی که هنوز روی گونه‌ی دنیا خشک نشده بود؛ اما حالا این موجود، فقط بقایای یک غرق‌شدگیِ طولانی بود.به گمونم قرمز گریه میکرده!وقتی بچه بود چه غذایی دوست داشت؟ نمیدونم ولی فعلاً هر روز نهار مغز خر می‌خوره. احتمالا داره دیوونه میشه ولی واسم مهم نیست. یا دیوونه میشه و می‌پره پایین، یا بالاخره خودم می‌کشمش! انگار داره با چنگ و دندون، آخرین تکه‌های هوشیاری‌شو می‌جوه تا شاید طعم زندگی رو دوباره یادش بیاد، اما فقط طعم خون و آهن رو حس می‌کنه. این جنگ بی‌سرانجام، بین یک قاتل و یک قربانی که هر دو در یک بدن نفس می‌کشند، داره تموم میشه. سایه‌ی مرگ، مثل یه مأمور وفادار، از لبه‌ی تخت تا لبه‌ی پنجره قد کشیده و منتظره؛ البته امبدوارم عین اسکلا از طبقه ی دوم نپره. این ارتفاع کافی نیست. منتظر لحظه‌ای که این تضاد وحشتناک، یا با صدای خرد شدن استخوان‌ها تمام بشه، یا با سکوتی که از خود مرگ هم عمیق‌تره.یالا شبنم کوچولو. هم منو منتظر گذاشتی هم خدا رو علاف خودت کردی. راستی چرا بچه ها خودکشی نمیکنن؟! به چی دل میبندن؟ به ارتباطاتشون؟ خب اگه به ارتباطاتشونه بهشون حق میدم. همه چی امادست واسشون. همه دوستشون دارن. همه نازشون میکنن. فقط بازی و لذت و خواب!حالا گه‌گاهی کتک هم میخورن.یالا شبنم کوجولو. عاقل شو احمق. تو توی این تن گنده گیر افتادی. ازاد کن خودتو...</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 14:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکار بدون غلط‌گیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-o1lwtzkyl2f6</link>
                <description>خانه بروجردی هاتاحالا شده از سر ذوقت برای رسیدن به یه چیزی،با عجله خطا کنی و همه چیز رو به باد بدی؟ من چنین اشتباهی کردم. البته غلط‌گیر دستمه ولی انگار دستامو به زور نگه.داشتن پشتم و نمیزارن غلط‌گیر بگیرم. حرف میزنم،حرفم شنیده نمیشه. وسط حرفم پریده میشه.ازش سو برداشت میشه. بازوهای قدرتمندی که به وسیله ی یه سری عقاید مذهبی تعصبی یا بعضا جدای از مذهب و خرافی، فرهنگی، و ... قدرتمند شدن و هیچ &quot;ببخشید،غلط کردم،گه خوردم‌‌&quot;ی رو نمیپذیرند. فرصت جبران خطا و اصلاح نمیدن، بلکه باید تنبیه و تاوان دادن رو مساوی جبران میدونن...من اینجا گه‌گاهی گریم میگیره. دلتنگ چیزیم که شوق و عشق رسیدن بهش، یه جای کار کورم کرد و من باختمش... ولی برای اون بازوهای قدرتمند، این باختن کافی نیست..!من اینجا چشمام پف کرده و مغزم درد میکنه. گلوم تکه تکه شده و میسوزه...من اینجا حس میکنم روی لبه ی مرگم. خس میکنم ایندمو با یه سری افرادی که دوست داشتم داخلش باشن، و یه سری مشاغل، از دست دادم. من اینجا نشستم و افسوس میخورممن اینجا گه‌گاه نور امیدی میبینم. ولی اون نور چشممو میزنه. من اینجا بارها از خدا پرسیدم چرا نمی‌کشیم؟ و چرا ذوق ها و تلاش هام باید یکهو دفن شه؟!من از اینجا متنفرم! از هر چیزی که &quot;من&quot; توشم، متنفرم...</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 16:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه از جات تکون نخوری،شاید زنده بمونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%AA-ss5tyuhypdfi-ss5tyuhypdfi-ss5tyuhypdfi</link>
                <description>خیابان عباس اباد با سقف سبزیه مرور روی نوشته ی &quot;مرسی، تو چطوری؟&quot; کردم و دیدم با اینکه نال چند ماه میشه،انگار وضعیت من همونه!فقط نوع مشکل کمی فرق کرده... و این ناراحت کنندساز زمستان سال قبل قرار بود برای خودم مسافرتی دستو پا کنم. اما شروع زمستان، شروع خوبی برای هیچکس(یا حداقل اکثریت ما) نبود. با اولیت قطعی نت، شغلی که بالاترین درامد بین سه تا شغلمو ازش داشتم از دست دادم. البته این بحثا رو خیلیا کردن. بیخیال هممون میدونیم قطعی نت بیشتر اسیب بود تا حفاظت:(داشتم از مسافرت میگفتم. مسافرت جنوب توی زمستان کنسل شد. بعدش قرار شد با دوستان بریم باغ بهادران؛یعنی نزدیک ترین جای ممکن که کمی از شهر دور باشیم. اما نشد. جنگ شد!اتش بس شد و دوباره هوس مسافرت کردم. راستش خیلی وقته واسه ی مسافرت پول پس انداز میکنم ولی پس اندازم برای ضروریات داره ته میکشه:( قرار شد بریم کاشان که گیر افتادیم توی نبود اتوبوس برگشت یا ساعت برگشت یا ترس از ایست بازررسی ها که توی این هرجومرج، چندتا جوون توی یه ماشین رو مظلوم گیر بیارن!حالا بیا و جمعش کن💔گفتم یه روزه میرم تهران، دوتا کاخ میبینمو سه تا دوست رو ملاقات میکنم. عمیقا دوست دارم برم جاهای مختلف تهرانو ببینم و ببینم این پایتخت چیه همه هی مهاجرت میکنن اونجا!؟من زیاد تهران نرفتم راستش و اصلا نمیدونم جاهای تفریحی و تاریخیش کجاست!خلاصه کا شاید بنظر خیلیاتون این قضیه ی مسافرت و پس انداز رو به اتمام و امنیت نداشتمون که میگم،یه چیز ناراحت کننده باشه. ولی الان که دارم مینویسم، بغض توی گلومه. دلم میخواد بدون ترس از اینکه توی شهر دیگه چیزیمو بدزدن، یا رای والدین یهو عوض شه و بخوان باهات قهر کنن تا تو مجبور شی زودتر از موعد برگردی اصفهان، یا اینکه یهو وسط پیکنیکت توی یه شهر دیگه جنگ نشه میرفتم و میومدم. مقصدش زیاد مهم نیست. کاشان باشه،تهران باشه،یزد باشه، شیراز عزیزم باشه. من دلم این تجربه رو میخواد. دلم میخواد این سفر با خودم تنها یا با یک فرد بخصوص که اون هم توی قلبم جای ویژه ای داره باشه.ولی گویا حداقل در اطرافیانم،کس دیگه ای این تجربه رو نمیخواد یا اینکه خیلی نظر خاصی نداره،پس یارای کمکی هم نیست...!دلم واسه ی ینفری که از نزدیک ندیدمش تنگ شده.عجیبه نه؟ ولی این دلتنگی گاهی اینقد زیاده که گریم میگیره...!دلم برای خوشحال شدن با اس ام اس واریزیم تنگ شده.دلم واسه ی برنامه ی کوتاه مدت یک ماهم تنگ شده.دلم واسه کافه رفتن تنگ شده.از جام تکون نمیخورم مبادا کم بیارم. دیگه برای روز مبادا ذخیره نمیکنم،هرروز روز مباداست!</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 19:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه رساله از باستیا: حکومت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/bastia-vplyma0cxwul</link>
                <description>در اپلیکشن طاقچه قابل خوندنه واستون. خیلی زیاد و کلفت هم نیست پس حستلتون راحتسیاسی خوان نیستم. ولی ترسم از تکرار عاقبت فرانسه درایران است.و فکر میکنم که ترس به جاییست. با توجه به شرایط، اندک افرادی بودند که میخواندند، تفکر میکردند،گاهی نقد میکردند،پیشنهاداتی داشتند و ... . ولی بسیار افرادی هم بودند که پولی برای کتابی نمیدادند،یا کم میخواندند و توهم دانستن بر انان غلبه میکرد. و اما بسیار بسیار اندک‌تر،افرادی بودند که از سیاست و انقلاب ها میخواندند. من اما از فلسفه ی زندگی،فلسفه ی تنهایی،اصول روانشناختی ارتباطات، فلسفه ی هنر،موسیقی و گاهی الهیات میخواندم. اما از سیاست؟ هیچ. پس اگر من اینجا جیزی مینویسم، احتمال برداشت خطاگونه، زیاد است. مخاطب زیادی ندارم اما همین شما. لطفا من را اصلاح کنید.به هرحال، قصد دارم هرانچه به فهمم امد و به خاطرم از رساله ی اول این کتاب مانده، به قلم تحریر در اورم. همجنان،مانند دیگر نوشته ها،در ابتدا بایستی یاداور شوم اینجانب نه ادعایی در نویسندگی و نه ادعایی در فهم فلسفه-علی الخصوص در محدوده ی سیاست- ندارد و صرفا جوانی ۲۰و اندی ساله است که دلش میخواهد جایی از چیزی-برای نفس همان نوشتن و عادی بی فکر-بنویسد تا کمی خالی شود..!و شاید کسی نوشته را بخواند،چیزی بدان بیفزاید،و این من خالی شده را دوباره پر کند.شروع میکنم؛ در ابتدا بایستی بگویم بسیار از قلم نویسنده خرسندم. به گونه ای مینویسد و توصیح میدهد که عامه پسندست !! هجو را طوری به دست میگیرد که کسی نتواند حمله کند و طوری حمله میکند که مخاطب متضاد وی، نفهمد از کدام دیوار کتک خورده است! با این شروع میکند که حکومت چیست؟ بنظر شما چیست؟ تعریفتان از حکومت، یک موجود افضل است که مانند پلیسی مدبر کشور را از دزدی تا غارت در امان میدارد، و مانند ثروتمندی خیّر، که مالش نامتناهیست همه ی چیز های اساسی و افضل مانند مدرسه و درمان و برق و گاز را مجانی میکند؟در تعریف شما،با مقدار زیاد اما ظریفی از دقت،دولت و حکومت ناب،حکم یک فرشته را دارد؟بعد به سراغ چیز دیگری میرود: رنج و لذت در مقابل توهم اخلاق! اگر مقدار زیادی به شما پول میدادند، آنقدر زیاد که میتوانستید یک سال تمام بدون کار کردن،فقط لذت ببرید باز هم کار میکردید؟چند نفر از شما کار میکردید؟ هم اکنون اگر کار میکنید، چند تفر از میزان دستمزدتان راضی هستید؟ چندنفرتان معتقید میزان دستمزدتان و میزان بهره‌ای که میبرید، با میزان سختی و زحمتتان هماهنگ است؟ چند بار عیرمستقیم یا مستقیم، از دولت در خواست داشته ایم که لطفا از بقیه بگیر، و به همه ما بده تا تناسب بین رنج و زحمت درست شود؟ البته که برخی دولت ها،میتوانند این کار را با وضع برخی قوانین، برای برخی افراد انجام دهند. یعنی به طور مشروع و قانونی، از دسترنج کسانی بدزدند و به کسان دیگر بدهند و جوری سفسطه و مغالطه کنند که دهان دیگری بسته شود!اگر کار نکنیم، میرنجیم. بیکاری، اسیب زاست. اما اگر کار کنیم، بازهم باید رنج کار کردن را بکشیم!حتی در کاری که از ان لذت میبریم!!ولی اگر کار نکنیم هم باید محرومیت از خیلی جیزها را بپذیریم.انسان هم که همیشه از درد و رنج فراریست،سعی میکند راه سومی پیدا کند.و اینجاست که یکی از دلایل جنگ،چپاول،خشونت،برده داری،کلاهبرداری،مالیات سنگین و غیره و غیره به ناگه روشن میشود. راه سوم این است که نسبت رنج و بهره بهم بخورد. عده ای دایما کار کنند و عده ای هم به راحتی فقط از دسترنج انها استفاده کنند. مثال برده داری،مثال روشنیست. برده داری در حال فروکش است اما نوع نوینی پا به میدان گذاشتهاز انجا که وزرا و مقامات حکومت هم انسانند و همین ارزوی فرار از رنج را دارند،احتمالا به خوبی بتوانند به نام حق و عدالت طلبی و ایجاد برابری قوانینی وضع کنند که به حق و ناحق، از دیگری بگیرند و به دیگری بدهند.:ازادی،برابری و برادری.اگر قرار باشد همه برابر باشند، و برابری جای عدالت و انصاف را بگیرد، و اگر قرار باید این،شعار،شعار حکومت باشد که اگر زیر ان زند آبرو و محبوبیتش را میبازد، پس احتنالا گاهی مجبور به وضع قوانینی خواهد بود که برای اجرای برابری زوری، ازادی را نقض کند!!!باستیا این تعریف را از حکومت ارایه میدهد: حکومت جعل بززگیست کا بواسطه ی ان همه تلاش میکنند با هزینه ی دیگران زندگی کنندمیگویند وطن، مادری مهربان است. این تصور که مادر به نوزاد غذا دهد تصوری ناعجیب است. اما برعکسش چه؟ این مادر، ایا یک موجود فضایی برتر است که از خودش جیزی به ما ببخشد؟ اگر نیست، پس احتمالا نوزاد(مردم)باید به مادر غذا(مالیات) دهد و بعدا مادر به او غذا(یک سری امکانات،آن هم اگر بدهد یا متناسب با مقداری که گرفته،بدهد)دهد.ممکن است در ابتدا چند تلاش کوجک کند مثلا اموزش ابتدایی و ناکافی اما مجانی ارایه دهد،موقتا مالیات را از روی جیزی بردارد یا کم کند.اما تا کی میتواند بدون اینکه خودش را با مولی تغذیه کند،به مردم نسیه دهد؟!پس ممکن است عصبانی شود و تمان قوا را به کار ببرد تا صدای معترض را خفه کند و بگوید شما قدر ما را نمیدانید و سخنان قبلی را انکار یا دستکاری میکند و از این صحبت ها...!حالا دوباره نانزدهای بعدی به کمین نشسته اند تا انقلبیون پرسورِ بی شعور را با همان ترفند قبلی گول زنند. البته که انقلابیون خواهند گفت که ما زیاد گول خورده ایم و دیگر گول نخواهیم خورد!حالا ممکن است دولت موقت،باز هم وعده های وسوسه برانگیز قبلی را بدهد،وعده هایی مانند:دست مهربان بزرگ دولت، دایما بر سرمان خواهد بود و پرکار است،اما هنر خوبی هم در پنهان کردن ان دست زمخت که در جیبمان میرود دارد.به قول باستیا، &quot;به راستی چه روز مبارکی خواهد بود که خزانه داری، به منظور غرق کردن ما در مزایا،به کاستن از مازدمان(مازاد مالیات)بسنده کند!&quot;</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرسی.تو چطوری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%85%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-eo9qpc4btvf5</link>
                <description>چندین بار این صفحه رو باز کردم که چیزی بنویسم.کلمه ای به ذهنم‌نیومد و اخرش تصمیم گرفتم با نوشتن اینکه &quot;حرفی به ذهنم نمیاد&quot;شروع کنم.بقیشو هرچی ب۶ ذهنم اومد مینویسم و احتمالا پراکنده و نامنسجم و نازیباست..!به جزجملاتی که از مغزم پر میکشن، اشک هم از چشمام فرار میکنه. دلم میخواست حرف بزنم ولی انگار نمیتونم.دلم میخواست گریه کنم،که اونم نمیتونم!اشک تا دم چشم میاد و یهو مغزم سیمش رو از پیریز میکشه و اتصال همه جی به دنیای واقعی قطع میشه. یه فرد پیری بود که ناراحت مشسته بود.گفتم چرا ناراحتی؟ گفت همه دوستام مردن .من تنهام و نمیدونم چرا نمیمیرم! حرفش ناراحت کننده بود. انگار تنهاییشو درک میکنم. ولی یه درد بالاتر از مرگ دوست هم و عزیزان هم شاید باشه. مثلا اینکه بدونی اوت دوست یا عزیز نمردا،بلکه احتنالا در وضعیتی بدتر از مرگه.  الان ۲۰وخورده ای سالمه و دوستان دوری داشتم که اخیرا فوت شدن یا ماه پیش دستگیر شدن و معلوم نیست کجان و اخباری از حکم اعدامشون توی اینستا پیدا میکنم. چندتا از دوستان نزدیکم هم صحیح و سالمند و هرازگاهی میبنمشون یا باهاشون چت میکنم. ولی هرکدوم از اون‌ها هم کسی رو از دست دادن: خواهری،پدری،دوستی، همکاری و .... منظورم از ازدست دادن لزوما این نیست که مرده باشند. منظورم اینه که نمیدونن توی چه حالین!نمیدونن کجا بازداشتن.نمیدونن به چه جرمی؟ نمیدونن تا کی زندن و نکنه تا الان اعدام شده باشند! بقیه هم اینقدر روایت و داستان شنیدن که لازم نیست برای خودشون یا نزدیکانشون لزوما اتفاقی رخ داده باشه، قطعا که لحظاتی تا مغز استخون درد اون روایت رو حس میکنم و چون انسانند،یادشون نمیره!گاهی هم من هم اون مردمان شبیه به من که باهاشون صحبت کردم،حس مسکنیم هرلحظه ممکنه عقلمونو از دست بدیم. گاهی هم من و هم اونا،حس میکنیم همین الانه که دچار جنون بشیم. گاهی هم من و اونا، حس میکنیم همین الان کاملا قادر و اماده‌ی خودکشی هستیم. هممون باهم در این ترومای جمعی،تنها موتدیم. انگار فقط جامعه دوقطبی نشده، بلکه هر انسانی،دونیم متضاد یا مجزا شده!!! نوشتن اینا اینجا، خطرناکه. البته ممکنه هم با ۶تا فالوور خیلی خطرناک هم نباشه. من نمیخوام فقط زنده بمونم.میخوام زندگی کنم. و انگار هرچی جلوتر میریم،امکان تفریح، به سبب سخت‌تر شدن بقا،کمتر میشه. و من کم‌کم امیدمو از دست میدم. به سختی ساز تمرین میکنم.لذت قبلو نداره. نقاشی و رنگ کردن خیلی دوست داشتم.ولی وقتی خودمو به زور پای میز کشوندم تا امتحانش کنم،دیگا لذتی نداشت و بعد از چند دقیقه رهاش کردم. غذای خوشمزه خوردن البته هنوز لذت بخشه! ورزش کردن لذتشو داره از دست میده دیگه. کتاب خوندن جزو لاینفک زندگیم بود،ولی حسش نیست. یه عالمه کتاب توی طاقچه بازکردم ولی هیچکدومشون رو دوست ندارم دیگه.انگار هرچیزی که قبلا خوشحالم میکرد،اثرش رو از دست داده. دلم میخواد بازم پاشم برم توی مارک بشینم صدای بازی بچه هارو بشنوم. جم خوردن از خونه واسم خیلی سخته ولی چندباری امتحان کردم و به زور تا مارک رفتم. ناانیدشدم. یه بارش که هیچ کسی توی پارک نبود با اینکه ساعت و روز بازی اوکی بود. چندبار دیگه هم خیلی روح زندگی نداشت. نه تنها پارک، بلکا شهر هم روح زندگی نداره! البته نمیدونم.شایدم داره و من حسش نمیکنم.البته تک و توک یه چیزهایی هست که اندکی دوپامین بدا. مثلا صدای گنجشکای دم صبح. که احتمالا در صورت حمله، دیگه اونم نیست. یا مثلا وقتی فلانی از تابلوی جدید نقاشیش و پیشرفتش ویدیومسج میفرسته و توی چهره ی خستش یه لبخند نشسته:) یا وقتی ملیکا گیتارشو میاره توی تلگرام و مینوازه. یا وقتی بهار همیشه امادست برای یه دست تخته نرد انلاین؛گرچه همیشه میبازم😅من انگار هر لحظه به توانِ مردن نزدیک تر میشم ولی بازم اگر کسی بپرسه حالت چطورا؟ میگم مرسی تو چطوری؟ کاش میشد توضیح داد که جطورم...یه بخشی ازم میخواد زنده بمونه و خوب زندگی کنه. یه بخشی ازم امید داره به جیزی. نمیدونم اون چیز چیه. شاید فقط غریزه ی بقاست. خیلی بخش کوچیکیه. ولی کاش همین بخش هم کور میشد! امیدواری این بخش، تسلی بخش نیست! فقط عذابه...!اون بخش هنوز دلش میخواد ترامی رو ادامه بده. ولی تعدیل نیروی شرکت،عذرشو خواسته و فعلا پول زیادی نداره.  اون بخش دلش میخواد درس بخونه. ولی از بس یه خطو خوند و با بی تمرکزی محض،نفهمید، خسته شده. اون بخش دلش میخواد کار کنه و مردم ارتباط بگیره. ولی با یه حساب کتاب ساده،میدونه هرجقدرم کار کنه نمیتونه خونه و ماشبن مستقل خودشو داشته باشه و مردم هم گاهی بی رحمند. اون بخش دلش میخواد دوباره برگرده به کافه رادیو و نقاشی کنه و به اهنگ بی کلام اونجا گوش کنه و کمی با خودش خلوت دوستانه ای داشته باشه.ولی کافه رفتن زیادی واسش گرونه و لطفا نزارید با خودش تنها باشه... کاش میشد بدونم بقیه به چه امیدی ادامه میدن. شاید از بین گزینه های اونا، یه گزینه برای من منطقی بود و میشد بهش چنگ زد..:)</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 23:05:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر به چه درد میخوره؟جبران ضعف شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-gzpdvq6feppg</link>
                <description>۱.حافظه ی ضعیف: تجارب به یادماندنی با هنر ثبت میشه. پیروزی‌های جمعی‌ و ارزش‌هایی که در نقاشی ها،عکس ها، موسیقی ها و شعر ها ثبت شده رو به یاد بیارید!۲.ناامیدی:کتاب هنر همچون درمان از الن دوباتن۳.ناراحتی والارتبه: به یاد بیارید که شعرها و موسیقی هایی اندوه رو براتون قابل تحمل‌تر کردن! به یاد بیارید چه زمانی با بهت به یک نقاشی یا کاردست یا موسیقی بی کلام گوش دادید و در حالیکه براش کلمه ای پیدا نمیکردید،حس میکردید که اون چیز شمارو به خوبی توصیف میکنه! یا مثلا اهنگ &quot;برای&quot; از شروین رو به خاطر بیارید...! یا شعرهایی دیگری که جایگاه راستین اندوه رو در زندگی اصیل نشون میدن و انکارش نمیکنند!۴.هنر میتونه ویژگی های خوبمون رو توی انواع رسانه ها بهمون یاداوری کنه.۵.هنر میتونه زندگی در لحظه ی حال رو بهمون یاداوری کنه!یک لحظه ی ساده که ارزش حقیقی‌اش درک شده.نقاشی از ژان بپتیست سیمون چاردینترجیح دادم در دو عنوان آخر دستی نبرم و مستقیم براتون بزارمدیگه به چه درد میخوره؟چه هنری زیبا و یا خوب محسوب میشه؟</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 14:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناه‌کار کوچک،با گناه بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-qypnpcpnxcsy</link>
                <description>بهم گفت از دست شما دوتا(من و داداشم)،ما(خودش و بابام) باید ارزوهامونو به گور ببریم... 🙃هرچی پول در میاریم خرج خوراک و دانشگاه شما دوتاست...این دقیقا عین جملاتیه که گفت!نه برداشت من.برای ستایش تعریف میکنم و ستایش میگه:می‌خواستین نیارین و به آرزوهای دیگتون برسین.وقتی آدم بچه میاره مسئولیتش هم میپذیره.تازه یکی هم نه! دوتا بچه!اگه پشیمون بودین، بعد اولی دومی رو نمیاوردینراست می‌گه! اومدنم به این دنیا،تقصیر من نبود. ولی به یه چیز دیگه توجه نمیکنه. موندنم توی این دنیا تقصیر خودم بودم.وقتی میدیدم در لفافه بارها و بارها گفته که به خاطر من و کلاسا و پیشرفت کردن من چقدر صدمه خورده و وجودم چقدر باعث ازارش شده، همچنان موندم.چون فکر میکردم تقصیر من نیست.شایدم واقعا تقصیر من نیست... تقصیر قیمتاست که یه کلاس ویالن اینقدر گرونه و خرید یه ساز چقدر سخته. تقصیر اقتصاده که برای رفع گشنگی من و داداشم اینقد باید پول خرج شه.تقصیر باعث و بانی‌هاشه که یه کلاس فیزیک برای سه پایه باید ۱۴ملیون باشه؛و البته بقیه ی کلاسای کنکور...شایدم تقصیر منه. تقصیر منه که علیرغم تلاش زیاد و از کلاس چهارم ابتدایی ازمون قلم‌چی دادن، بازم تیزهوشان قبول نشدم که پولش کمتر باشه.بازم دانشگاه دولتی قبول نشدم. بازم نیاز به معلم اضافه تر بود که این فیزیک و ریاضی لعنتی توی مغز خر من بره. شاید تقصیر من و نداشتن استعدادمه که علی رغم تمرین زیاد،هنوز بعد از ۱۱سال نیاز به استاد ویالن دارم.من چندسال پیش خواستم تمومش کنم. خواستم مزاحمتمو کم کنم. همون شبی که محدثه بی‌خبرو گریه کنان اومد خونمون و شما فکر کردید چون طوطیم فرار کرده اومده دل‌داریم بده. ولی نه. محدثه فهمیده بود. البته دیر فهمیده بود. من قرصا رو بالا انداخته بودم ولی نمیدونستم نمی‌کشه و بعدش درمان مصمومیت سرتونین کل پول تو جیبیامو به فاک داد.کلی تلاش کردم کار پیدا کنم. پیدا هم کردم.مصاحبه رو هم قبول شدم. ولی نذاشتید. حتی یادمه بهم گفتی شیرمو حلالت نمیکنم اگه به خاطر چس‌تومن ارشد دولتی قبول نشی و دوباره این همه پول از ما بکشی. یادت میاد؟ معلومه که نه.تو هیچوقت نیش‌هایی که زدی رو یادت نمیومد. ولی راست میگی. من نه تونستم با کاری که الان دارم پول زیادی در بیارم که بار رو از روی دوشتون کم کنم، و نه خواهم تونست دولتی قبول شم. خنگ تر و بی علاقه تر از این حرفام که ارشد این رشته رو بخونم...میگی از فلان سالگی کار میکردی.منم راستش کار میکردم. شما نمیدونستید. چون سئو سایت انجام میدادم و ادمین اینستا بودم. ولی پولش زیاد نبود. حتی از یوتیوب ارز دیجیتال و ترید یاد گرفتم.سود اای زیادی هم بدست اوردم ولی ضررهای بزرگی هم کردم. نتونستم ریسکش رو تاب بیارم و رها کردم.حتی یه دف یه صرافی سرم کلاه گذاشت و سودم هم به باد رفت.میتونستم بهتون بگم؟ فکر نکنم...! راستش وقتی بابا گفت توی فلان سالگی که کار میکردnتومن پول در میورد، با خودم گفت چه کم!من الان در همون سن دارم n²تومن در میارم. اما نکته اینجاست که اون موقع بابا با nتومن تونست ماشین و خونه و زن بگیره. و من با n² نمیتونم این کارو انجام بدم الان. تقصیر منه؟ نه. راهی هست که این بار رو کم کنم؟ هرچقدر حساب کتاب میکنم و توی سایت های کاریابی،حداقل حقوق ها رو میبینم،متوجه میشم که راهی نیست...فقط یه ذره این بار رو میتونم کم کنم،ولی همچنان زیاده. مگر اینکه بمیرم. دیگه منی وجود نداره که خرجی داشته باشه یا لازم باشه نگران و دلواپس آیندش باشن و اضطرابش قلب و کلیه و پوستشونو خراب کنه...!بین نوشتن اینجا، یاسمین بهم زنگ زد. گفت سلام چطوری. گفت:دلم برات تنگ شده. و من باور کردم که دلش برام تنگ شده:) و حس خوبی بود ولی بغضم ترکید. نتونستم حتی یه کلمه بگم. گوشی رو قطع کردم. همین چند دقیقه پیش حس کردم نمیتونم نفس بکشم. انگار مغزم دستور داده بود فقط گریه کن،بعدا نفس میکشی. میخواستم دم انجام بدم.نمیشد!هیچ جوره نفس تو نمیرفت! ولی خب الان زندم... تماسمون ۲دقیقه هم نبود، ولی من این دخترو خیلی دوست دارم.نمیدونم چرا!!! چون با فکر کردن به همین چند ثانیه ی پشت گوشی و اون دو روزی که خونشون بودم و اون روز توی جان اسنک، ناخوداگاه چشمام خندید. کاش میتونستم الان بغلش کنم...البته من الانا نمیمیرم. محمدطاها میخواست اون اهنگ که میگفت گل افتابگردون هرروز به انتظار دیدن یاره رو بنوازه. باید بتونه سیم می رو یاد بگیره.اول باید اون اهنگو یادش بدم. ولی اگر احیانا مردم، لطفا ویالنم مال این هنرجو باشه!با استعداد و با پشتکاره ولی ساز خوبی نداره:(البته من الانا نمیمیرم. هنوز کادویی که برای تولد لیلی گرفتم رو بهش ندادم. بهش گفتم براش کادو گرفتم و منتظره که کادوشو بهش بدم...کادوی لیلی با هنر سمیرا.ناخونای توی تصویرمو هم یاسی خوشگل کردا=)البته من الان نمیمیرم. چون خیلی حساسند که پول کلاس هدر نره.و اخیرا بعد مدت هااا کلاس ویالن ثبت نام کردم و اگه بمیرم،پولش هدر میره و موجب سرافکندگی خانودم. بار کنید پول به حال بد من ارجحیت داره!البته من الان نمیمیرم. چون امکان داره اگه الان بمیرم، تقصیر رو بندازن گردن روان‌درمانگرم. البته چون اینجا ایرانه، ممکنه هم نندازن. به هرحال بنده ی خدا تقصیری در این امر نداره!البته من الان نمیمیرم،چون باید خوشگلکمو بسپارم دست یه صاحب پرمحبت که وقت ازاد داره برای بازی کردن باهاش. اینجا فری رو با دست میزننش و گای بهش فحش هم میدن!ایشون خوشگلک بانمک منه. اسمش :فری ...کلاه رو ستایش ۱۲بهمن بهم کادو داد.تولد بود. ولی خب بلد نیستم درست سر کنم😅واقعا کلاهو دوست دارم:))))البته من الان نمیمیرم، چون دوتا چیز برای ستایش و سمیرا سفارش دادم و هنوز به دستشون نرسیده.اون دوتا چیز رو خیلیییی دوست دارند و میدونم حالشون خوب نیست،پس من واسشون گرفتم تا بهتر باشن(حتی اگه باعث شه فقط چند دقیقه بهتر باشن)شایدم کلا تا سال های بعد زنده موندم. مغزم گاهی رد میده. زهرا گفت ما مجبوریم روی تردمیل زندگی بدویم. و من مدام توی ذهنم میاد که مجبورم؟ چرا مجبورم؟ بودنم چه سود؟ دلم خیلی الان میخواد ساز تمرین کنم. ولی میدونم صداش مزاحم خواب متین و روی اعصاب مامانه. باباهم که خونه نیست. ولی فری صدای سازمو دوست داره:)</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 21:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالی از معنا و دویدن در پی بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%AA-pflnhhkctpci</link>
                <description>حس میکنم این،خودممقبلا هم تاریکی رو تجربه کرده بودم ولی این بار فرق داره. دلم میخواد بنویسم.دلم میخواد نقاشی بکشم.دلم میخواد بنوازم. دلم میخواد ارتباط بگیرم. ولی در دقیقه ی ۹۰ انجام این‌کار‌ها ، منصرف میشم. دیگه دلم نمیخواد بنویسم،بکشم یا بنوازم یا خرفی بزنم. میدونی؟ شبیه این شده که کلمه ها معناشون رو از دست داده باشن. کلمه ها نتونن چیزی که واقعا هست رو بیان کنن. یه چیزی اینجا جریان داره و داره سنگینی میکنه ولی نمیتونم جمله ای براش پیدا کنم و دستی برای کمک گرفتن دراز کنم...ساعت ۱۲ونیمه. صبح زودتر بیدار شدم ولی هنوز از تخت پایین نیومدم! یه بار که چشمامک باز کردم، تصویر اون خانمی که صورت جنازه ی شوهرش رو با ملایمت لمس میکرد اومد توی ذهنم. بعد دوباره یکی یکی تصاویر جنازه های دیگه واسم مرور شد تا نفهمیدم چه شکلی دوباره خوابم برد. دوباره که بیدار شدم، گفتم پاشم ساز تمرین کنم که برای امتحان ورودی دانشگاه وقت کم دارم. ولی بعدش گفتم خب که چی؟ واقعا سوال خوبیه! خب که چی؟ وقتی بقا شرط اوله کی میاد ۱۰ ملیون پول ساز و ۴ملیون پول کلاس بده که ساز یاد بگیره؟ من و دانش و هنرم اینجا بی فایده‌ایم..!حس میکنم تنهام و کسی نمیفهمه. یا میفهمه ولی چه کاری ازش بر میاد اخه؟ دایم نگران حرفای بو دار اطرافیانمم. حرفایی که بوی خودکشی میده! و میترسم از اینکه از حرف فراتر برند... راستش، خودمم زیاد به این حرکت فکر میکنم ولی هنوز نمیدونم چی جلوم رو میگیره که نمیرم! انگار کورسوی نوری هست که میتونم حسش کنم ولی نمیدونم چیه و چرا؟دلم میخواست تاثیرگذار باشم.دلم میخواست حال ادما رو بهبود ببخشم یا کمکشون کنم همین کارو کنند.واسه همین روانشناسی خوندم و بعد موسیقی. دلم میخواست عشق‌ورز ماهری باشم! ولی به عشق بی اعتمادم. ولی انگار توان از جا بلند شدن و از غار خودم بیرون اومدن برای تاثیر گذاشتن و محبت کردن رو خیلی وقتا ندارم...اعتقادات دینیم و ارزش‌های غیر دینیم یکی یکی داره خورد میشه. و اون کورسوی امیدی که حرفش رو میزنم، یهو برای ساعت ها گم میشه. کاش تاریکی کورم میکرد.یا کاش تاریکی از بین میرفت. این‌طوری معلق بودن و این وضع غیر نرمال، هیچ حق ما نیست...</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 12:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر از دل سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D9%88%DA%AF-opv6keg7kymq</link>
                <description>افسردگی همیشه دشمن ما نیست.گاهی آخرین سنگر ماست برای زنده ماندن.آنجا که زندگی از ما می‌خواهد غیاب را تاب بیاوریم و ما هنوز بلد نیستیم چگونه.آنجا که میل، از دلِ نداشتن زاده می‌شود؛نه از داشتن.کودک تا زمانی که مادر هست، نیازی به خیال ندارد.نیازی به زبان هم ندارد.اما وقتی مادر برای چند دقیقه نمی‌آید،وقتی پستانی که هر بار نجاتش می‌داد ناگهان غایب می‌شود،اشک‌ها تبدیل می‌شوند به صدا.صدا تبدیل می‌شود به نام.و اینجا معجزه اتفاق می‌افتد:زبان از دلِ فقدان متولد می‌شود.ما مادر را صدا می‌زنیم، چون نداریمش.و شاید تمام عمر، ما فقط چیزهایی را نام می‌بریم که از دست رفته‌اند.یا هر لحظه ممکن است از دست بروند.آدم‌ها را وقتی بهتر می‌شناسیم که کنارمان نیستند.وقتی غیبت می‌کنند.وقتی جایشان خالی می‌شود.آن‌وقت تازه می‌فهمیم چقدر فضای ذهن‌مان را اشغال کرده بودند.افسردگی گاهی راهی‌ست برای اینکه حس نکنیم؛راهی برای آنکه ندانیم چه می‌خواهیم.چون اگر نام ببریم، باید رنج را هم بپذیریم.باید بپذیریم که «خواسته‌ای هست»و هر خواستنی، یعنی امکانی برای از دست دادنافسردگی گاهی زخم نیست؛مرهم است برای زخمی عمیق‌تر.بی‌حس شدن، همیشه فاجعه نیست.گاهی دفاع بدن است در برابر دردهایی که هنوز زبان نیافته‌اند.و شاید هنر، درست در همین نقطه متولد می‌شود.درست آنجا که غیاب مادر،جای خود را به واژه می‌دهد؛و واژه، به خیال؛و خیال، به خلق.ما برای تحمل زندگی می‌نویسیم.نه برای فهمیدنش.برای اینکه فقدان را با جوهر،اندکی قابل لمس‌تر کنیم.فاطمه رضوانیروان درمانگر</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 11:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه های اولیه ی خطوط موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-zjszu56x9k3q</link>
                <description>سه تار پدراز اونجایی که من موسیقی و تدریسش رو دوست دارم،دلم خواست تا حد امکان،اینجا هم چیزهایی درس بدم؛شاید کسی علاقه داشت یا برایش جالب امدمتن بالا رو میتونین بخونین؟ خب البته که میتونین!اما چرا؟ احتمالا اولین جواب اینه:حروف الفبا رو بلدم. حالا لطفا عکس صفحه ی پایین رو بخونید.شکل شماره ۲نشد نه؟ شاید اندکیش رو بلد باشید و خونده باشید. در ابتدا، بریم سراغ بیسیک ترین چیزها:۱. خطوط حاملاز پایین به بالا شمرده میشند. ۵ تا هستند. و هرچیزی که روی اون نوشنه شد رو از چپ به راست بخونید🫴روی هر خطوط حانلی ۱۱نت جا میشه۲.نام نت هااز بم ترین صدا تا زیر ترین صدا، فقط ۷ نام وجود داره.البته در قرون وسطا،۶ هجا و نان وجود داشت و بعدا نت سی(B) به اون اضافه شد. هر نتی، روی خط و یا بین خطوط جایگاهی داره.برای حفظ کردن نت ها با نام‌گذاری هجایی میتونید از نت دو شروع کنی‌د. به این شکل:دو ،ر ، می ،فا ،سل ،لا ،سیبرای نام گذاری الفبایی لاتین، نت لا رو اولین نت بگیرید و بقیه ی نت ها رو به ترتیب بچینید. اولین نت برابر با خرف A هست: لا:A، سی:B، دو:C، ر:D، می:E، فا:F، سل:Gولی این اسم گذاری از کجا اومد؟ هجای ششگانه ی موسیقی رو،کشیشی اهل فرانسه،به نام Guido d&#039; Arezzoاز روی شعر مناجات گونه که اصوات موسیقی ساده ای داشت برگرفت!این همون شعدیه که ذکر کردم!در قدیم به نت دو(C) میگفتن اوت(Ut)در حالیکه نت ها فقط ۷ تا اسم دارند،اما وسعت صوتی زیرو بمی اونا بیشتر از ۶۰ تاست!نتیجتا، پس از اینکه ۷امین نت رو گفتیم،دوباره نام نت ها از ابتدا تکرار میشه. ولی بسامد نت‌های تکرارشونده،هربار دوبرابر نت های همنام پیشینشونه.۳.کلید۵خط بالایی:کلید سل...۵خط پایینی:کلیدفاکلیدها به ما میگند که نت ها رو چه شکلی بخونیم. کلید سل، از خط دوم شروع میشه و هر نتی که روی خط دوم بیاد، نام سل رو میگیره.ترتیب نت ها رو به یاد بیار.قبل از سل چه نتی بود؟ افرین!نت فا.پس قبل از خط دوم و بین خط اول و دوم میشه نت فا. باز ترتیب نت‌هارو به یاد بیار. بعد از سل چه نتی بود؟ لا.پس بعد از خط دوم و نرسیده به خط سوم، میشه نت لا. شما لازم نیست همشو حفظ کنی. فقط نت های می،سل،سی،و رِ و فا که روی خطوط هستند رو حفظ کن. بقیش رو بوسیله ی ترتیب نت‌ها ، محاسبه کن.میتونی برای یادگیری، از انگشتات کمک بگیری:روی انگشتات نت های روی خطوط رو بنویس تا هر وقت خواستی بتونی مرور کنی و با بازو بسته کردن انگشتات و مشتت میتونی از خودت امتحان هم بگیریدر فضای بین دو انگشتت(نزدیک به جایی که دو انگشت بهم متصل میشند) نت های بین خط رو بنویس.اما اگر کلید ما سل نبود چی؟مثلا کلید فا، از خط چهارم شروع میشه و هر نتی روی خط چهارم، اسمش میشه فا(یادته هر نتی روی خط چهارم در کلید سل اسمش میشد چی؟)کلید دو هم از خط سوم شروع میشه. پس اسم هرنتی روی خط سوم میشه چی؟کلید دوحالا به ابتدای این نوشته برگرد. میتونی با تقلب از روی عکس های پایین، صفحه ی موسیقی(شکل شماره۲)رو بخونی؟😍</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 19:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر به چه درد میخوره؟این قسمت:زیستن با صدای بلند اما عمیق و بی کلام</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-tmunyttxg6od</link>
                <description>نقاشی کریستین کوبک نمای استر برو از دوسریگنبه نقاشی بالا نگاه میکنم. بچه ای که تکیه داده به میله و به رنگ رودخونه نگاه میکنه. احتمالا خیلی ارامش داره و لذت میبره:).ها؟! زنایی که دارن با هم صحبت میکنن. و مردها گه در گیر درست کردن چیزی‌اند که بتظر نمیاد از این کار ناراحت باشن! و اب زلال و ساکن و اروم زیر پاشون. اسمون صاف بالای سر... حال میده توی چنین منظره ای بشینی و فقط تماشا کنی و عمیق نفس بکشی. و البته در دور دست چند تا ساختمون دیده میشند که هرروز صبح جریان اب و صدای اب رو میشنون و رو به غروب،به اسمون نارنجی و رودخونه ی بنفش خیره میشن:))) هر روز همین منظره رو میبینند... عکس پایین رو در شرح این نقاشی حتما بخونید لطفا.چون شرح اصلی،اونجاست؛نه حرفای من🙏حرف‌های الن دوباتن درباره ی این نقاشیاحتمالا این سوال رو ازتون پرسیدن که اگه درخت میشدید، چه میوه ای میدادید؟ یا اگه حیوون بودی،چه حیوونی میشدی؟ حالا من میخوام ازت بپرسم، اگر یه بشقاب سفالی با نقش و نگار بودی، چه شکلی میشدی؟!خیلی سال پیش، مامانم دنبال چندتا ظرف برای دکور خونه میگشت!ظروف رو میدید و میگفت عه این قشنگه!وای این قشنگ تره!!نه این خیلی شلوغه.این خیلی کمرنگه.این زیادی رنگ داره. و در نهایت یه ظرف رو انتخاب کرد. میدونی؟ انگار میخواست بگه &quot;من اگه ظرف بودم، این شگلی میشدم!همین‌قدر زیبا!&quot;به اتاقم و اکسسوری هام که نگاه میکنم میبینم خیلی پروانه دارم.گوشواره ای که سالهاس به گوشمه پروانس.گوشواره ی دیگه ای دارم که هدیه گرفتم و پروانه ی فیروزه ای رنگه.خالم برام کلیپس پروانه ای اورد.مامانم بهم یه کلیپس پروانه ای هدیه داده. من به هیچ کدوم نگفته بودم پروانه دوست دارم!قسمتی از دکور اتاق،بالای سر کیبورداز روبه رو،پرقدرت اما ناز.و از کنار،تماما ظریف و ملوس!شاید ناخوداگاه پروانه رو برای نماد خودم انتخاب کرده بودم!پروانه، ظریفه و فوق العاده شکننده.روحی داره که انگار زیبایی و لطافت رو توی خودش جا میده.خیر سرم میخواستم یه همچین طرحی پیاده کنم😂قسمتی از گالریم پر شده از انواع رقص باله. دوباره که نگاه میکنم، میبینم باله هم داره یه قسمتی از منو بدون کلمه ای با هنر رقصش فریاد میزنه.البته قسمتی که دوست داشتم همیشه اینگونه میبودم،اما فقط گاهی اینطوری‌ام.رقصنده، آروم و رها و ازاااد دور خودش چرخ میخوره و روی زمین روی نوک پا سر میخوره و انگار دستاش هوا رو نوازش میکنن:) بنظر میرسه رقصنده هایی که فیلمشون رو نگه داشتم، بسیار ارومند و بدون هیچ تنشی!یه لبخند دلنشین دارن.انگار تا لحظه ای که میرقصند،مخاطبی که نمیشناسن رو با تمام وحود پذیرااند. انگار با همه در صلحند و ازاد و رها و زیبا میرقصند. حتی رها از قوانین فیزیک و محدودیت های معمول اناتومی بدن!طرحش رو از پینترست پیدا کردم و کشیدمخورشید و ماه هم زیاد توی اکسسوری ها و نقاشی هام هست. رسیدن از تفکر صفر و صد به تفکر متعادل واقعا سخته🙃 و انگار این دوتا نمادی اند که من انتخاب کردم برای تاب اوردم متضادها(یی که لزوما یکی از اونا غلط نیست)در کنار هم. و خب به لطف هنرمندایی که طرح رو ایده دادن و جواهر رو ساختن،میتونم این نماد رو همراهم داشته باشم=)نمادهای تو چیه؟نقاشی کریستین کوبک نمای استر برو از دوسریگن</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 22:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنربه چه درد میخوره؟این قسمت:توازن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86-mldikimnay52</link>
                <description>کاخ ورساینوشتن سخته.اینکه با چند جمله ی اول خواننده رو کنکاو خوندن تا انتها کنی کار هر کسی نیست. دوست داشتم نویسنده ی خوبی بودم،ولی نیستم.البته عیبی نداره، شاید بهتر شم اما هدفم نویسندگی نیست:)انی‌وِی!تاحالا فکر کردین فلانی چزا به فلان سبک جواهر یا نقاشی یا اهنگ علاقه داره؟ در حالیکه اون سبک از نظر شما زیبایی نداره؟کتاب هنر همچون درمان رو باز میکنم(بهتره بگم دستگاه کتابخوان رو روشن میکنم). و بله دوباره با یه فکت دیگه روبه رو میشم که جلوی چشمام بودن!یاد یه همکاری میوفتم که بسیار دقیق و بسیار منظم بود.همیشه اتوکشیده بود و بسیار بسیار روز شلوغی داشت. صبح یه کارمند بود.همونجا یه نهار میخورد.سریع بعد از نهار میرفت باشگاه.بعد میرفت دوش میگرفت و سریع میرفت که برسه به شغل بعدیش. فکر میکردم چنین ادم شلوغی، خونه ی شلوغ پلوغی هم داره.اما طی جریانی متوجه شدم که خیر.به ساده ترین و مینیمال تریییین حالت ممکن دکوراسیون شده!خیلی ساده‌هااا. اصلا تو یه دونه نقش و نگار خاص هم نمیدیدی.حتی پرده ها هم سفید ساده بود. فرش هم بسیار ساده بی نقش بود. انگار خونه ی این آدم، داشت توازن رو به زندگی شلوغش که از ۶ونیم صبح شروع و ۱۱شب(احتمالا ۱۲ میرسید خونه و شام میخورد!) تموم میشد ، میبخشید.و یاد خودم افتادم که توی دوره ای از زندگیم که حس میکردم نمیتونم از خودم دفاع کنم و دارم قربانی میشم و یه ادم شکست خورده‌ام، چقدر اهنگ های راک یا رپ گوش میدادم و مضمون این اهنگا ،نقطه ی مقابل چیزی بود که من بودم! به قول دوباتن: ذایقه ی (هنریِ) ما به این بستگی دارد که چه طیفی از ترکیب احساسی ما در سایه است و بنابر این به تحریک و تایید نیاز دارد!و باز هم به قول دوباتن(که درباره‌ی من صدق میکنه.تو رو نمیدونم ولی اگه صدق میکرد،برام بنویس لطفا):اثر هنری(مثل همین اهنگ‌ها و شعرایی که من توی اون دوره گوش میدادم)کمک میکند بخش‌های از دست رفته‌ی شخصیتمان بازگردند.ماری انتوانت،ملکه ی وقت فرانسه، دستور داد نزدیک کاخ ورسای یه مزرعه ی مصنوعی بسازند!شاید ملکه نیاز به یه توازن با استفاده از هنر زیبای طبیعت داشت! شاید ملکه خسته شده بود از سیاست و مدرنیته و دلش زندگی روستایی و درون مزرعه، دوشیدن شیر گاو، دراز کشیدن روی چمن_درحالیکه واست مهم نیست لباس پف‌پفی ملکه‌ایت کثیف شه_ میخواست.شاید نمیخواست که برای همیشه توی روستا زندگی کنه و هیچ وقت چنین انتخابی نمی‌کرد ، اما دیدن اون صبیعت اروم کنار کاخ، به دور از شلوغی شهر جلوی کاخ، تعادل و حس بهتری بهش میداد.تازه اون مزرعه یه کلبه ی خیلی ساده_در تضاد با این قصر باشکوه  &quot; هم داره:)همین دیگه:) فعلا خدافظ🖐دوست دارم اگه وقت داشتید، قسمت فراموشی رو هم بخونید💛🙏❤️‍🩹https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-el6rpwapd0nb</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 17:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر به چه درد میخوره:این قسمت:حسرت یا امید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-cgrdhtwpod4z</link>
                <description>باکره و فرزند،سنت_چپل،قبل ۱۲۷۹قسمت دوم کتاب هنر به مثابه ی درمان رو باز میکنم. روی عکس شماره ی سوم مکث میکنم. قیافه ی مجسمه ی زن رو نگاه کردم و یه غمی اومد سراغم! سراغ تو هم اومد؟ انگار زن با تمام وجودش از بچه ی بغلش استقبال میکنه.انگار تمام وجودش پذیرای اون بچه‌ هست. چه چیز زیبایی! ولی این چیز زیبا، چرا اینقدر غمناکه؟ شاید دلمون میخواست توی دنیای واقعی ، فرد خاصی(یا افرادی) اینقدر قشنگ نگاهمون کنن و پذیرایِ بدونِ شرطِ کلِ وجودمون باشن! شاید ته دلمون امید داریم که چنین کسی پیدا خواهد شد. و چه حیف اگر هنوز یک نفر بی دریغ از دیدنت خوشحال نشده یا در انتظارت نیست. به قول دوباتن:زیبایی میتواند تحمل زشتی واقعی وجود را دشوارتر کند[...]زمانی زیبایی را بیشتر خواهیم ستود که از مشکلات زندگی آگاه تر باشیم.قسمت جالبی از کتاب هنر همچو درمان.پیشنهاد میکنم از ابتدای صفحه ی عکس گرفته شده بخونیداگر همه چیز شاد بود، اگر غمی وجود نداشت، هنر هنوز هم تاثیربرانگیز بود یا یه چیز قشنگی بود مثل چیزای قشنگ دیگه که بهش عادت میکردیم و از کنارش رد میشدیم؟ اصلا ایا هنر لزوما زیباست؟اگر هنر فقط زیبایی ها رو نشون میده، پس عدالت رو در حق واقعیت ادا نمیکنه!* همچنان به دنبال جواب &quot;هنر را افریدی؟خب که چه؟&quot; هستم. شاید مشکل از هنر و ساز من و علاقم و نقاشی‌هام نیست! شایدم مشکل از دنیای وجود منه که داره به همه چیز برای یافتن معنی چنگ میزنه؛حتی چیزی که شاید کمتر بهش توجه میشه،یعنی هنر!و شاید کسی اینجا، به دنبال این معنی بگرده یا قبلا پیداش کرده باشه و بتونه نوری از وجودش رو بهم ببخشه..! </description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 10:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر به چه درد میخوره؟این قسمت:فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-el6rpwapd0nb</link>
                <description>زن ابی پوش در حال خواندن نامه از یوهانس فرمیربه نوشتن عادت ندارم.خیلی هم مغز ادبی هتری ندارم(حداقل خودم فکر میکنم ندارم).ولی دلم میخواد بنویسم.شاید راهی پیدا کردم که خودم رو قانع کنم برای شوقم به هنر. نقاشی رو کشیدی؟افرین.خب که چه؟ ساز رو نواختی؟افرین.خب حالا چیشد؟خب که چه؟فقط برای لذت بردن بود؟چه سودی داشت؟این همه درگیری با نت و ساز و رنگ ، که چه؟!کتاب هنر به مثابه ی درمان رو باز میکنم که جواب یه &quot;خب که چه&quot; رو پیدا کنم. بخش اول شوکه کنندست! از هنر جوری استفاده میکنم (البته یکی از استفاده هامه) که دوباتن نوشته اما این استفاده به هشیاریم نیومده بوده! یک کمبود شناختی در حافظه، که نیازمند هنر برای جبران نقصشه..!وقتی طوطیم مرد، نمیتونستم کلمه پیدا کنم.بخصوص طرز مردنش،دردناک بود.هفته ها گذشت و من هر روز بدون هیچ زنگ هشداری،ساعت ۵و۳۱دقیقه از خواب بیدار میشدم؛دقیقا همون ساعتی که فهمیدم پسته(طوطیم) مرده. یه روز اهنگ نت‌های خودکشی که با پیانو هست رو پخش کردم و ویالن رو روی شونم گذاشتم و هرچی به ذهنم رسید نواختم و ضبطش کردم. هربار اون اهنگ رو گوش میدم، تمام احساس گناه و دلتنگیم میاد بالا. انگار همین دیروز بود که داشت از سروکلم بالا میرفت... اون اهنگ، اون ویالن، منو به اخرین مولکول های نفس پسته وصل میکنه و حمله ی غم با شرح تصاویری از خاطراتش شروع میشه!قطعا شما هم اهنگ‌هایی دارید که وقتی گوشش میدید،چیزی،خاطره ای و یا فردی که شاید اندکی فراموشتون شده بود رو به خاطرتون بر گردونه.من عاشق عکس گرفتنم.تو چی؟  بارون می‌بارید و من از قطره های روی شیشه ی ماشین،از پایین افتادن قطره بارون توی نور چراغ،از انعکاسم توی اب جمع شده روی اسفالت و از رنگین کمونی که تا چند دقیقه ی دیگه محو میشد عکس گرفتم. عکس گرفتم چون دلم میخواست این لحظات زیبا، تا آخر بمونه. حیف که نمیشه این لحظه ها رو تا اخر نگه داشت. اما توی عکسا، اونا تا همیشه باقی میمونند. از تولدا عکس میگیریم، از دوستاییمون که عاشقشونیم ، یهویی وقتی غرق خندن، عکس میگیریم.از هرچیز قشنگی که گذراست و ما برای نگه‌داشتنشون به کمک نیاز داریم،عکس میگیریم،فیلم میگیریم،نقاشی میکشیم،موسیقی مینوازیم و یا به هنر کلمات و هنر نویسندگی تبدیلشون میکنیم. </description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 23:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شکلی یک انسان کامل شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%85-oy71rki1q4dd</link>
                <description>یه مشکلی داشتم. مطمین بودم یه مشکلی تومه. حاظر بودم هر چیزی باشم غیر از چیزی که الان هستم. از تمام ابعاد وجودم خوشم نمیومد. یه مشکلی داشتم که خیلی بزرگ بود. تمام وجودم رو به عنوان راهی برای اصلاح خودم،طرد میکردم.فکز میکردم روانشناس این قطعات شکسته ی منو تعمیر میکنه. منو تبدیل میکنه به یه ورژن اصلاح شده ی عالی. ورژنی که اینقدر پر نقص نیست و اینقدر احساسات بی خود و بی ارزش نداره. فکر میکردم باید بفهمم اگه کدوم یک از قسکت های وجودم رو حذف کنم میتونم اصلاح بشم. و این یه روند به سمت بهبود نبود، به سمت تنفر بیشتر و طرد بیشتر خودم بود. داستان سوپر ایگوی پاتولوژیکی که ممکنه خیلیامون‌داشته باشیم اینه. راه درمان ، پیدا کردن قسمت‌های بدمون و طرد اون برای خالص سازی نیست! راه درمان، دوباره نگریستن له زخم‌های کهنه‌ایه که روان‌ما تاب تحملش رو نداشته و گل ما رو اینطوری شکل داده. اما این گل و این سفال وجود رو نمیشه کند و دور انداخت. باید دیدش، پذیرفتش، و دوباره اب زد و ترمیم کرد تا اگر ممکنه، جور دیگه‌ای تغیر شکلش بده. </description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 23:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازماندگان تاریخیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ghazaljon/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D9%85-ws8si8ofmyci</link>
                <description>عزیز من، ما در هجوم بی رحمی تاریخ در این جغرافیای گرگ صفت ،عضوی از بازماندگانیم اگر هنوز هم چیزی حس می‌کنیم. در زمین رشدمان به جای گل، مین کاشته اند. اگر از تو دور افتادم ، خیالم راحت است که مقصدمان یکیست. و مقصد همان التیام است. ما شاید از خاک این وطن نه، بلکه از خاک خودمان شکوفه می‌دهیم.که من اگرچه اهل گلایه نییتم،اما همچون تو از بخشی از سرنوشت رنجیده ام.گریه نکن دلبر کوچکم🫂قطره ای اشک روی صورت تو، اقیانوسی روی صورت من است</description>
                <category>غزل خیرخواه</category>
                <author>غزل خیرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 22:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>