<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Gin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gin</link>
        <description>گوهر چشمی، چشمم را ربایید، از این به بعد صدام کنید خانوم شاعر گلستونی^^</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:58:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4847482/avatar/4dS02W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Gin</title>
            <link>https://virgool.io/@Gin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>《شیرمه... شیرمه》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%87-nf6vrgtofmh8</link>
                <description>به نام خداوند رنگین کمان،&quot;وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ&quot;... کیان پیرفلک...شرم نمی‌کنید که نابغه های مارا به دار می‌آویزند و احمق ها و کودن های خود را، با خون ما سیر می‌کنید؟...گین را چنین ساختید... بگذارید که نشان دهم کین با شما چه خواهد کرد...یادت است آخرین برف را فرزندم...؟آخرین شادی ما همان روز بود‌...بعدش تمام جهانمان، شیون مادر شد... تمام اهنگمان شیرمه‌... شیرمه شد...انقدر کفر و نفرت از شما دارم که کلماتم گم شدند... بیچاره شدیم از فرط نفرت شما...فرزندم... بانگ فریادشان هنوز میان گوشم حبس است... فرزند پدر و مادران را گرفتند‌... حال پدر ها را می‌گیرند... بعدتر مادران را می‌کشند...انقدر این مردمان را کشتند‌... که با هر علم آن را حساب می‌کنم... اگر که هر الفبای نا حساب در این جهان بی حساب باشد... باز هم کلماتی می‌مانند که تکرار شوند... نام هایی می‌ماند که هیچ فراموش نشود‌...تک تک کشته هارا یادمان است...چه آن پسر که بدان تجاوز کردید، چه آن دختر که کشتید، چه آن مادر که شیرینی خواستید، چه آن پدر که ربودید.از سپهر پدر کجایی، به کجایی پدر سپهر رسیده‌ایم... هنوز گیر خاک کردن بی جسدتان... مانده‌اید؟تمسخر آمیز نیست که حتی نمی‌توانیم برایش بگوییم مرده‌شورتُ را ببرند؟‌... اخر جسد نداری بیچاره...بگذارید حرف‌هایم را بزنم... شاید که فردایی نباشد.فردا صبح اگر بی طلوع ماند خورشید چشمانم... سرتان را خم نکنید... وگرنه سرطان به وجودتان می‌رسد...اگر شب بی من شروع شد... اگر ماه، جرئت کند میان وجود تو، سرش را بیرون آورد... بدو نگاه کن آرزو کن... بدان تمام آرزویم تو بودی.‌.. خودت را هر شب برایم آرزو کن‌... وجودت را از هر مخلوق خدا می‌خواهم و خود به خالق می‌روم...اگر که کاغذ های ژنده‌ام را دیدی... صدای فریاد شبانگاهم را بشنو... هنگامی که مرگ بر کسی آرزو می‌کردم... همان هنگامی که بانگ نترسید می‌رساندم را بشنو...با شنیدن حرف‌هایم اشک نریز...به آن بیاندیش که فرصت نکرد خداحافظی کند... جاوید نام شد...به آن نگاه کن... مادرش سهمیه‌ی غذای موردعلاقه‌اش را کناری گذاشت که بیاید و هنوز نیامده‌...از حرف‌هایم معنا نجو... دنبال هیچ مباش... به خون ها نگاه کن...روزی را بر خاطر دارم که مادرم با نگاهی خسته بر من نگریست... گناهم پایی بر قبری گذاشتن بود... به من گفت که گناه دارد چنین مرده‌ای که بر آن پا نهی... بدو چگونه گویم که با احترام بر خیابان رود...؟ رود خون جاری گشته...در آخر روی صحبتم با پدر و مادر است...حال که چون مادران دی‌ماه بر گور فرزندت نرقصیدی، برای این زنده‌ی مبتذل گریه کن...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 17:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《صحرا》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-x0crjylpbgul</link>
                <description>باد آرام میان بوته‌های خشک گذر می‌کرد.دسته از ساکنین، پرواز کردند و رقصیدند.آنان آفریده شده بودند که برقصند.صحرا، با آرامش به آسمان پر از ستاره‌اش خیره بود و با فخر، رقاصه‌ای از دامانش را نوازش می‌کرد.شاهی با وقار بود.شاه بی‌خیال از خیال عالم، خاری را می‌بوسید‌.جنگل فاصله‌ی کمی با او داشت، با دلی سرشار از نگرانی به فرزند هایش نگاه می‌کرد.خورشید ماه را لگد کرده بود و گرم تر از قبل بود.حیوانات تلف می‌شدند.دریا دستی از دلسوزی به سبزه‌های خشکیده‌ی جنگل کشید،خورشید ظالم... تنها توانش به صحرا نمی‌رسد... اگر بتوانی از او کمکی بخواهی... فرزندانت گزندی نمی‌بینند... ولیکن حاضری با کسی سر میزی برای معامله نشینی که به تو گزند خواهد زد؟... جنگل به فرزندان بی‌گناهش نگاه انداخت، سری تکان داد... آری... اگر مرگ من برایشان زندگی باشد، لحظه ای برای دریدن نفس خویش، نمی‌کنم..._ بیچاره نمی‌دانست که با مرگ خویش... فرزندانش نفسی برای واپسین دم ندارند‌...جنگل دامن سبزش را تکاند، کمی از برگ های میان موهای سپیدش را به زمین سپارد و به کویر... به آن شاه ظالم رسید.نفسش را فرو برد... زانو زد...صحرا خنده‌ای کرد و رقاصه رو بوسید و کنارش نشاند، جنگلی که برایم زانو زند... هدیه‌ای از معشوق سابقم دریاست؟جنگل بدو نگاه کرد، او مرا فرستاد... خورشید امان مارا بریده... نار بر زمین فرستاده... انسان مارا خرامان خرامان، به خرابی برده‌‌...صحرا به شفق‌های سبزش اشاره کرد، آن را می‌شناسی؟...جنگل سری با تعجب تکان داد، من... ما تا به حال اورا ندیده بودیم...صحرا خندید، تو ابلهی... برای رشد حیوانت... از آراستگی گریختی...من از سخاوت به خار ها آب داده‌ام که اگر روزی آبی نباشد، آنان باشند...انسان ها را ببین... آنان برای لذت به سویم می‌آیند... برای گریز از خودشان...ولی از تو... چونان می‌ترسند که آرزوی مرگت می‌خواهند...آسمانم را ببین‌... آنان همچو تو بر زانوان مانده‌اند...برای کمی نور به من دادند له‌له می‌زنند... ولی تو... التماس می‌کنی که خورشید از تو رحلت کند...آن نه تغییر می‌کند که نه بسا بدتر هم می‌شوند... بگذار آنان بمیرند... اهالی که لیاقت زندگانی داشته باشند، زنده می‌مانند...جنگل اخمی کرد... با خشم تیره از دامان رقاصه بر صورت صحرا ریخت... تو چیزی بیش از دریای خشکیده نیستی... تو چیزی جز ترس نداری‌... زیر این خاک هایت که برایت می‌رقصند چند جسد پاره داری؟... احساس داری؟ وقارتت پوچ است ای بیچاره شاه...جنگل با شتاب رفت... به درخت پیر چنار رسید... کنارش سرو ها خمیده بودند... کنارش اشک و خون بود... ولی همه سبز بودند...از چنار پرسید، کمی قبل صحرا مرا نصیحت کرد... ولی آنان به زور یقه‌هایشان گردن وصل است... من نمی‌خواهم فرزندانم چنین باشد...چنار خندید، ای مادر... ای جنگل... تنها ره زنده ماندن... اطاعت ز صحراست... او نه دریا‌ی خشکیده است نه چیزی دگر... او پرستش‌گاه انسانیت است و گناه... اون شیطان است و مرید گرما...و ما... با هرچه بدی... صحرا دوستیم... خود تو زیرت هزار صحراست... نهایت مرگ همانیم... بگذار حیوان هایت بمیرند... آنان زمان مرگشان است... خورشید و همه بی تقصیرند...صحرا از دور به آنان نگریست... از جامش که میوه‌ی کاکتوس نوش گشته بود... نوشید...باد با خنده نگاهش کرد... چگونه با این همه دشمن زنده‌ای؟...صحرا لبش را کش داد... نه خنده... نه تمسخر‌..آنان را تشنه بگذار تا برای سیری از تو التماس کنند‌... همه جوره زنده بمان که مرگ با تو دوست شود... ابن روش زندگیست... هر آنگاه که جان بیشتری نزد تو... برای تو باشد... آنان در تلاش خواهند ماند که تو زنده بمانی...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 23:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《دریای سیاه》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-pamflqav6da8</link>
                <description>ماهم بازی!^^کشتی بانی میان دریای سیاه گم شد.مردمان هشدار بدو دادند که نکند گریبان یخی میان دریای سیاه شود؟بادبان هایش را کشید.فرزند این خاک، این جزیره، بویی از ترس یخ دارا بود؟مسخره تر از این هم بود؟..با تمام قوا، به دریای سیاه رفت.کشتی او به سخره خورد و خرد شد.بی باک، به پایش زنجیر ها بست.بی باک، به پایش سنگ ها بست.قصدش از ابتدا همین بود...غرق شدن میان دریای سیاه...نسل های بعد هم همین شد...من کوچکترین نسل آنم...هدفم نبود، مقصدم غرق شدن میان دو چشم سیاه بود.حال‌...شب که شب است انتها دارد...چگونه به نسل بعد بگویم دریای سیاهی شناختم که چشم بود و انتهایش غرق شدن به اعماق بود؟...شب که شب است پایان دارد... دریای چشمانت، چگونه از دریای سیاه سیاه تر است که پایان ندارد؟از طرف خانوم شاعر گلستونی^^خب چه خبرراین همه ایموجی تو عمرم استفاده نکرده بودم که کردمارادت مند شما گین/شاعر گلستونی:)</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 15:04:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《قیمت یک تار مو، چند جسد می‌ارزد؟》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%B3%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%AF-scxbkjgpc2ob</link>
                <description>ما ادامه داریم!حوالی وطن گل و بلبل شما، یک تار مو، چند جسد می‌ارزد؟به نام خدای رنگین کمان،به نام ایستادگی تا پایان.به نام زن، که مرا بدین دنیا واصل کرد.به نام مرد، که زندگی را برایم جان کرد.به نام جوان، راستی خبری دارید که خاک، با صورت ماه آنان چه کرد؟...به نام درد، خاک وطن مرا آموخت که تنها درد که به استخوان برسد، اجازه‌ی فریاد داریم.به نام زلف های یک زن، آزادگی را از او بایستی آموخت که در باد می‌رقصد.به نام کفش، کَفَش خونی بود و پاره، ولی با ما آمد.به نام زمستان، خون هایی ازش جاری شد که دی که دی بود، گرمای خون همه‌، تابستان امسال را گرم تر کرد.به نام دختران سرزمینم، به نام پیران سرزمینم، به نام حق.شادی، رقص، اواز، کشور را در آغوش کشیده بود.کشور هم رقص را در آغوش گرفته بود و می‌رقصید.زنان کل می‌زدند.پوشیه‌ها را میان دستشان تاب می‌دادند و زنان دیگر، تنها لبخند می‌زدند و چادر هایشان را تکان می‌دادند.همه و همه، درگیر رقص بودند.ساز و دهل...راست گفتند که ساز و دهل از دور خوش است...به هرچیز گمانم بود به جز پشته‌ای جسد.از کودک یک ساله تا پیر مرد صد ساله...انقدر کاور سیاه نبود، پس ناچار، پتوی پر از تعفن به دور خود همچو دار پیچیده بودند.آنان می‌رقصیدند؟...زنان اشک می‌ریختند و گریه می‌کردند.صورت هایشان خونین بود،یکی برادرش...یکی خواهرش...یکی فرزندش...یکی پدرش...یکی همه کسش...از دور صدای تیر آمد...دست نگاه دارید... دشمن که نیامده... به دنبال قاتل بگردید... چه می‌کنید...تیر ها، یکی یکی به کاور های سیاه خورد...هر انچه به آنان دست دراز می‌کردم، هیچ نمی‌شد...تماشا کردن برای قشر خاکستری چطور است، نانش چرب است؟بگذریم،به نام مادر، لباس سپید پوشید تا فرزندش عروس خاک شود.به نام زن، جسد پدر را در آغوش می‌فرشد تا شاید پدرش گرم شود...به نام دختر بچه، با کودکی می‌پرسد که هر روز مادر می‌میرد؟...به نام پدر، میان جسد به جسد، به دنبال پسرش بود‌... بانگش یادتان است؟... سپهر؟...به نام مرد، با عجز سوال می‌پرسد، راحت شدید که فرزند بی‌گناهش مرده؟به نام پسر بچه، پدر را از تلوزیون نشان می‌دهد، بی خبر از آخرین دیدار‌.به نام خالق، بهترین تماشاگه ما...خدایا... نکند که در زمستان تو با ما تیر خوردی و مردی؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 18:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《وینان کیستند؟...》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-rdielmyts3vv</link>
                <description>چشمانش باز مانده بود،خود هم می‌دانست که مرگ به زودی سراغ فرزندی نمی‌آید مگر قاتلی باشد.نور ها را خاموش کردند،می‌خواستند که امید را هم خاموش کنند.می‌خواستند که خون را پنهان کنند.ندیدند که جوانان چشمانشان لبالب از نور بود؟انقدر ناگهانی چنین جنایتی رقم زدند که چشم های آینده باز ماند،ناله هایشان میان سردترین خانه جاری بود.ناله‌ی مردگان، سرودی برای شادی قاتلان بود،آنان با همین شنوایی، قسم به جوانی که جوانی ندید، تیر خلاص را میان سرش کوباند.پسرک، آنقدر کوچک بود که خالق دلش برایش سوخت... نمی‌دانم هنگامی که دعا کردیم که مرده نشود امید کسی، چه بسا که فرزندش باشد، کجا بود‌‌...پسرک، به پای خالق تکیه داد و اشک هایش را فرو برد،صدایش لبریز از اشک بود،مامان هر روز برای من‌‌‌... میمیره؟...خالق سرش را بوسید،مادر و پدرت نمک به زخم هایشان می‌زنند تا فراموشت نکنن... مگر دعا نکردی که همیشه با آن ها بمانی فرزندم؟...پسرک شاکی بود،از خالقی که دیده بود،از شعر هایی که می‌گفتند و محافظ، شب ها بیدار می‌ماند، دزد هارا می‌کشد، از حقیقتی که فهمید، اینکه محافظان دزدند،اینکه از ترس همان محافظان، جان فدا شد‌.با ترس از خالق، فرار کرد،انقدر دور گشت که به کلبه‌ای خرابه رسید.جاده‌های اطرافش انقدر خراب بود که صعب‌العبور بود.نور مرده بود.بوس یاس و بدبختی می‌امد‌.قاتلان ویرانه وطن را چنین می‌خواستند بسازند‌‌... ما آگاهیم.سوز گرما، تنش هنوز رنگ خون داشت، آنقدر مرگش ناگهانی بود که حتی خالق وقت نکرده بود که تنش را از خون پاک سازد‌.لرزید، از فرط گرمایی که سرمای تنش را تشدید می‌کرد، وارد کلبه شد‌.کلبه، آنقدر مرتب بود که انگار همین ثانیه قبل تمیز شده بود.پر از نوشته هایی بود که نیمه مانده، گویی که نویسنده هم از شوک چنین بدی هایی سر شرم، خم کرده بود.بوی آتش کلبه را گرفت،هنوز خاموش بود، پسرک سرش را با شجاعت بالا گرفت، او نماد شجاعت بود‌.آرام لبخندی زد، به کلبه‌ی درویشان در آمدی فرزند ادم؟... من و ادم خیلی وقت است که دشمنی نداریم، برای دشمنی با که امدی؟‌‌...پسرک گلویش را تازه کرد، دشمنی با تو؟... تو کیستی؟... جد من ادم و حوا بودند که چنین بیچاره گشتیم...آرام میان گوشش نفسی کشید، نفسش بوی تعفن می‌داد، بوی تمیزی همه میان خاکسپاری، زمزمه کرد، شیطانم... نسل شما گوید که ابلیسم، نمی‌دانم که هم سن های تو مرا چه می‌نامند، سال هاست که به زمین سر نزده‌ام.پسرک چشمانش گرد شد، مگر تو محافظان را فریب ندادی تا مارا بکشند؟شیطان خندید، تا که انسان است، حاجت هیچ استخاره نیست.آرام برایش صندلی گذاشت و پسرک رویش نشست، شیطان زانو زد و خون از تنش پاک کرد، چرا چنین با این سن کم مرده‌ای؟...پسرک آهی کشید، تنها نیستم... از تمام کشورم خون ها بر زمین ماند‌... چشمانشان باز است... منتظر مجوز به ورودند... کسی حواسش به تو نیست شیطان...انسانیت ما مرده‌‌‌... جانشین تو، همانی بود که برایش از بهشت رانده شدی...می‌گفتند که شب ها هنگام خواب ما، آنان محافظ ما هستند... نگو که برای مال ما دندان تیز کردند... میان راه بهشت به کلبه‌ات... مادرانی را دیدم که قاتل اجبار کرده بود تا در ازای فرزندش شیرینی گزیند...شیطان ایندفعه متعجب شد،‌ وینان کیستند؟‌... درنده تر از حیوانند... رند تر از شیطانند‌.. درد‌ دهنده تر از خالقند... اینان دگر چه خلقیستند؟...به راستی... وینان کیستند؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 20:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《ننگ بر من اگر...》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%86%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-akblbhzr92ek</link>
                <description>رحم و مروت را کشتم، این کینه را میان دل کاشتم، هیچ جز کینه ندارم، من گین، از کین هستم، مگر نباید فراموش کنم دروغ را؟...توبه‌ی گرگ، همیشه مرگه، فریاد خیابان را میان اینجا خالی می‌کنم، می‌نویسم برای کودکی که قبل از سواد، مراد مرگ پذیرفت، می‌نویسم برای نوجوانی که اکسیژن دوست میان خیابان، گاز اشک آوری بیش نبود، می‌نویسم برای مادری که رقصید تا که غمش تمام نشود، می‌نویسم برای کارگری که شب ها نان ندارد، می‌نویسم برای زنی که انگ بدو زدند و تنها موی تمیزش، میان ژندگان رها است.می‌نویسم برای پرنده ها، پر هایشان بر زمین مانده، آنان هم می‌دانند که حقیقت مرده، شب می‌خوانند، صبح مرغ سحر نمی‌خواند، گوشت را باز کنی هم نمی‌شنوی.می‌نویسم برای کودک کار، تمام تنش خسته ی کار است، پلک هایش از شدت خستگی درشت است.می‌نویسم برای خواهر، آخر روز بعد مرگ برادر، تولد برادر است.می‌نویسم برای مردی که جانش را برای دیگری داد،می‌نویسم برای غرور، می‌نویسم برای شوق، می‌نویسم برای نگاه.می‌نویسم برای خیره بودن، می‌نویسم برای بودن،هیجده تیر شلیک کردند و گمان کردن نوزده نفر جان دادند، نمی‌دانستد که اخر، یکی از تیر ها، جان تفنگ دار را می‌گیرد، یکی می‌ماند بر قبر نجس شما می‌رقصد‌.سکوت نا حق است، سکوت نکنید، وگرنه کفر ادیان بر شما باد،سکوت نکنید، اما یاوه نگویید، پشت سر مرده یاوه نگویید.به آتش چشم مادر نگاه می‌کنید و از لذت مرگ فرزندش می‌گویید؟ حقارت تا کجا؟ خجالت و شرم ندارید؟به کدام زبان با شما سخن بگویم؟ به تازی، عبری، ارمنی، پارسی؟ کدام؟ زبانی می‌فهمید؟ یا که بایستی مثل شما خون گوییم؟نرمی و مروت کافیست، زنده بودنتان کافیست، لال بمیرید، خشم پدر... خشم مادر... خشم نطفه... خشم ما، آتش خواهید گرفت، قسم به خالق، قسم به کسی که زبان به من آموخت و توانستم بنویسم، قسم به خون یارانم که هزاران تن هستند، اگر لال شوم برای چشم پوشی از شما، بلایی بد تر از شما و رهبرانتان سرم آید، ننگ بر من اگر فراموش کنم.تمام شوید‌...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 14:03:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《به نام تماشاگه ما، خداوند رنگین کمان.》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-iqnj5im6obut</link>
                <description>به نام نامی جاوید نامان وطن،نه یک تن نه چند تن،هزاران هزار تن،خفته‌اند در خاک وطن.نروید از یاد،نبرید از یاد،نامشان جاویدان باشد تا ابد.ظالم، تا آخر عمر سالم و آسوده بزید،مگر ان‌که فرزندی ظالم تر از خویش، گیر گریبانش اوفتد.باشد که سرگذشت ظالمان چنین تیره و تار گردد، که خاک وطن، تن آنان را نپذیرد و تا ابد، جسد بر خاک نکنند.چه بد مادران نفرین خواهند کرد که آرزوی گور در میانه را داشته باشید.این یکی از عقوبت هاییست که گریبان گیر ظالم خواهد شد.از رقص ها تنفر ساختید، از مو هایمان گنج و رنج ساختید، از خنده هایمان ضجه ساختید، هزاران عروسی گذاشتید که داماد ندارد، که عروس ندارد، که شادی ندارد.بترسید، ما یاد بر آن گرفته ایم که هر آنکه مرد با احترام تدفین کنیم، ولی بترسید، شمایی بترسید که گفتید بر جواب سنگی از ما، قرار است گلی بر مزارمان دهید، بترسید شمایی که به کودکانمان رحم نکردید، بترسید شمایی که حکم مرگ مارا امضا کرده اید،آری مارا بکشید، اولین‌ اولینشان من خواهم بود، تنم را با خود دریدن فرمایید، آخر آن نطفه کودک که پدر را کشتید و آن را میان صحنه های بازی اش دید و جاودان گشت برایش، بر سر مزارتان خواهد رقصید،انقدر خواهند رقصید که باز متولد خواهیم شد،بخندید، آخرین خنده هایتان است،بگریید، زمانی برایتان نخواهیم گذاشت که خیسی خون و سپس مرگ را ببینید.کودکانتان را خوب دا آغوش کشید، آنان همانی خواهند شد که از سر الگویی شما، شمارا به قبر ها هل خواهند داد.بترسید از خاکی که نخواهد بگیرد گوشه از خاک فانی را، بترسید... از عاقبت بترسید...هر انچه که بترسید بی فایدست... حکم مرگتان با خون خواهم نوشت...درود بر شما، این متن، آخرین متنی خواهد بود که اینجا خواهم نوشت، من، مدتی بعد همه چیز را فریاد خواهم زد، مگر مرگ و سیاهی کفن نداشته ساکتم خواهد کرد، باشد که بینیم فردای روز اتفاق هم را.</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 15:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《ققنوس میان دماوند》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-fi6gx5ybq4av</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم از متن خوشتون بیاد، بنده شنوای هر انچه نظر، پرسش، تحلیل، نقدی که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین.زمانی که ققنوسم خاکستر می‌شود، می‌خواهم که از میان این زندگی نکبت‌بار، پرچینم، پرنده‌ای همنام با سعادت شوم.از میان کوه‌ها در گذرم.می‌خواهم با صبا هم نفس شوم.می‌خواهم نفسم همچو مرغ سحری شود‌، می‌خواهم بادی رها میان گیسوان پریشان زنی شوم.می‌خواهم بادی برای نوازش اشک‌ها شوم.می‌خواهم ژنده پوشی باشم که تنش به تار تار مو‌های نازک آویخته شود‌، می‌خواهم که باشم.می‌خواهم که برق چشمانت شوم.می‌خواهم که آبی شوم تا سفری از لعلت تا لعنت طی کنم...خاکستر هنگامی که بلند می‌شود، سیلی حقیقت به گوشم می‌شود.ققنوسی زیر آن نهان نیست، تنها من میان آتش می‌سوزم.گاهی میان خوش‌باوری هایم، فراموش می‌کنم که کوه ها سوخته‌اند.مرغ سحر، میان شب آواز می‌خواند زیرا که صبا، دیری‌ست که دیگر خوش خبر نیست.فراموش می‌کنم که باد، از صبا تنفر پیدا کرده، فراموش می‌کنم، همچون همگان.فراموش کنید که آزادگی باد هم گرفته شده، فراموش کنید که باد میان گیسوان یار، باد نیست، سوزشی برای اشک هایش است، فراموش کنید که یاران، سینه خیز میان خاکند، فراموش کنید.باد میان سحر خوش نیست، ژنده پوشان، زنده نیستند، پیک سحری، خون است، فراموش کنید، شاید بوی غذایتان خون است؟فراموش می‌کنیم، چون که آنان خواستند، فراموش می‌کنیم که وطن و تن گیسوان ژنده‌ی بیچاره عروسی هستند که سه روز قبل عروسی دفن شدند،ما فراموش شده، ما شکسته‌ایم.میان سد خونین میان ما، جنگل پر از دار است، ما همگان آویزان داریم،باد میان اخبار، به تن داریان بوسه می‌زد، آن هم فراموش کرد و میان آتش جنگل، گرفتار شد.فراموش کنید... ما محبوس گلیم، فراموش کنید که گل‌هایمان پژمرده‌اند...گاهی در گذر زمانم، در میان افکار پریشانم، می‌گذرد، ققنوس کجاست؟... زیر خاکستر هیچ نبود جز سیگار های خاکستری... ققنوس مارا رها کرده یا که آنم فراموش کرده که کیست؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《مرگ بر کلیشه!》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-drazla4vz4kl</link>
                <description> خیلی در هم و برهم نوشته شده، کمی معترضمشیون نالهباران لالهگل خانهمرگ لانهبوسه خوابهعشق سرابهتاحالا شده، به جای داستان شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، داستانی بخونید که زنی، به عشقش نرسه و به طور بیانی، معشوق نشه؟یا مثلا از دید معمول نگاه کنیم، دیدیم که خورشید از غرب به شرق بره؟اینجا تفاوت ها حرف می‌زنن.قرار نیست کسی وجودش بزرگ بشه، می‌خوام ترسناک بودن عشق یه زن که به معشوق نرسه رو نشون بدم.اینجا ترک برداشته، همه چیز، حقیقت، دید، لبخند،_البته فکر کنم اگه لبخند شکاف پیدا کنه خنده باز تر می‌شه ها‌...دقیقا دوست من... همه چیز در شکاف فرو می‌ریزه و شادی، به دیوانگی هجوم می‌بره.چرا از دید متفاوت به همه چیز نگاه نکنیم؟خیلی متوجه این شدم، هرکی جدید یه رمان می‌نویسه، وقتی x میاد y رو به قولی پرنسسی بلند می‌کنه، بلا استثنا میگن چرا جیغ و داد نمیکنی؟ و اونم میگه آه! کیه که از یه بغل مجانی بدش بیاد؟کلیشه چرا تا وقتی دید عجیب واقعی مونده؟پایان:●چرا باید کسی ظرافتش مدام بیان بشه؟ مثلا زال بودن، چرا مدام این ویژگی تو چشم میشه؟ ولی مثلا صدا هیچ وقت مدام نباید بیان بشه؟ </description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《چه نامردی تو مرد...》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-pig7e0swq7s7</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم از متن خرده نگیرید، بنده شنوای هر انچه نقد و تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما گین^^شاید که باشد گین چنین.ای که یادت همیشه جاودان، یادم تو را فراموش.کمی معذورم که ازت فاصله بگیرم، نکند که بر دلت خرده‌ای روا شود که تو را فراموش نمودم، یادم است تمام قول هایی که میان سه گوش خالق خوانده‌ام.جامعه انقدر بزرگ است که یاد جاودان تو میانش گم نیست، برایش بیش از حد بزرگ است، با تمام قلب، با تمام وجود یادت دادیم، یادتان داریم.به گمانم که درد ما حب وطن نیست... وطن تکه تکه دارد می‌گردد و ما به گرد انیم،شنید‌ه‌ام، روزی راکوچه‌ای از شرم،با تنی گرم،به دو سوی می‌گریخت، می‌گریخت و تکه نمی‌شد... اخر به گمانم، الگویش وطن بود.کش می‌آمد و تنگ می‌شد.زمانش ننگ می‌شد.اهن قراضه ها با یک مشت مرگ، میان کوچه می‌رقصیدند.پسری با دوچرخه می‌رفت و دختری با خنجر پروانه‌اش به دنبال دوستش می‌دوید._کمی فکر نمی‌کنی که اینجا زمین بازیت نیست؟... کمی فکر کن... دختر بچه را چه به خنجر؟...+آدرس برایت اشتباه است دوست من، اگر نمی‌توانی این حقیقت را بپذیری، بهتر است چشمانت را باز کنی، آخر کار تو همین است، خنجر را پروانه می‌بینی.مردی درشت هیکل، با صدای ظریفش، برای زن صیغه‌اش ناز می‌کرد.زنی ظریف اندام، بر اسبابش نشسته(به گمانم موتوری دارد...)منتظر مشتری بعدیست، سه بسته‌ی سپید هنوز میان دستانش اواره‌ است.پسرکی ریز نقش با خنده‌ی چرکش، به دخترک و مادری، حرفی گزاف می‌زند.×نام حرفش، گزاف نیست، یاوه می‌گوید و بس.از طرفی، دختری کم سن و سال، با افکارش رذلش، به مردمان خیره بود، آب دهانش یکی پس از دیگری، فرو می‌ریختند.به گمانم که کوچه از شرم... چنین می‌گریخت...نگاهشان لحظه‌ای یخ می‌زند.عربده، نعره، آه که چقدر همچو ذات مردمان بد بود صدایش... چقدر کریه بود صدایش...مشت ها پس از دیگری روانه‌ی دیوار می‌شد.پیرزن، با موی سپیدش، با عجز می‌نالید، دستان پسرش خونین گشته بود...نکن... نکن... نکن...هزاران نکن و هزاران بی‌تفاوت، گویی که آن کوچه‌ی پر تلاطم، پر از یاوه‌گویان نبود، گویی که آنجا کوچه‌ای تنگ و تاریک بود که مردمانی به مردمان ردل تر تجاوز می‌کردند.پسر، چشمانش به خون آلوده بود.بازگشت به سویش، به سوی شیرین جانش.عربده‌ی بعدی، مادر پخش زمین بود،خون میان برف ها‌ی لاله‌گون زن، عریان بود.بلند شد،صحنه ها تکرار و تکرار می‌شد.انقدر تکراری که نمی‌دانستیم، که آیا خون زن است یا که پسرش؟موهایش را همچو طناب دار کشید.به شیشه‌ی ماشینش کوباند، کوباند.مردی نبود که در گوشه عیان باشد، نهان گشته پشت درختی مشغول دیدن زیبایی صحنه بودند،چه نامردی تو مرد... چه نامردی تو مرد...زنان، خاله‌زنک بازیشان گرفته! گوشه از راه را گرفته‌اند تا غیبت بیچاره زن را کنند.باور کنید، اگر اینان را ببخشم، آن دو چرت‌تن که بر پشت بام، با کنجکاوی نگاه می‌کردند را با خود به درک خواهم برد.ماشین ها با سرعتی ورای نور، دور می‌شدند که مبادا مرگ یقه‌ای وینان را بگیرد و ویران شود مالی از مالشان.در اخر، فکر نکن که یادم تو را فراموش نموده...حال...صفحه‌ خاموش.مغز ها خاموش.نگاه‌ها خاموش.دریای خون است بیرون و آنان خاموش.خوی اهرمن بیدار گشته بیدار شوید و باز هم خاموش.کوچه سرتا سر نور، نور دل خاموش.مردان بیرون، زنان بیرون، دیده‌هایشان خاموش.خنده ها روشن.این است عدل شمس.عریان می‌کند حقیقت تنگ را.چه بد دل بود فرشته‌ی مرگ... دلش دریایی بود... از همه گل چید و جرئت به گرد مغیلان نکرد... اخر ای بزدل...اگر می‌خواهی تا ابد و دهر خاموش بمان، راستی یادت است که کی پدری را ندیدی با شرم پیش چشم فرزند؟ یادت است که کی مادری لباسش را پاره نکرد تا به تن فرزند دهد گرمای تن؟نان را چه؟ قیمتش دستت است یا که توهم حیف نانی بیش نیستی؟چه نامردی تو مرد... چه نامردی تو مرد...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 17:08:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《سامسنت و پسر》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-mt9c89mbovz1</link>
                <description>درود بر شما، این متن رو قبلا نوشتم، ولی وقتی خوندم متوجه شدم که غلط های زیادی داره، پس از نو نوشتم، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^یکی بود یکی نبود‌؛ زیر این گنبد کبود، زیر سقف مشکی شب پسرک با پاهای برهنه تلو تلو خوران راهی آسمانی جدید می‌شد.یکی از همون هایی که ادم‌ها می‌بینید و احتمالا رد خواهید شد، شاید هم کمی ترحم خرج کنید،نه نامی،نه صورتکی،همون یکی از صد ها ادم محو اطراف،همون‌هایی که حتی باز هم ببینی یادت نمیاد، اه اصلا درمورد کی حرف می‌زدیم؟آها یادم اومد!فقط صبح‌ها رفتگر بیچاره صد ها سوزن شکسته و خون روی زمین رو با رفتنش پاک می‌کرد.جرم؟ جرم سبک کردن مواد بی رنگ و جایگزینی آن به جای خون بی نقصش، چیزی کمتر از این؟انقدر زیاد که خون فراری می‌شد مثل هوش سیاهش و مواد خونابه‌‌ی جاری برای او شده بود‌‌.آسمان اگر سقف داشت، قطعا مالکش او بود.آخر انقدر بدون خانه مانده بود که زیر ایمان کل شهر فرو رفته بود‌‌.ادم که... نه ولی گربه‌ی نگون بخت پشتش قایم می‌شد تا موش فاضلابی بگرخه.یکی نبود بهش بگه، اخه احمق گربه از موش فرار می‌کنه؟ولی محکم روی پاهاش می‌چرخید و مثل یکی از بزرگ‌های فامیل‌ بی‌خردانه تف می‌کرد روی زمین و می‌گفت: گربه روش شکار جدید یاد گرفته! و پشتش را احتمالا چونان پشت می‌کرد که رو به رویش باز ادمی و پشتش گربه و موش می‌لغزید.و با یک بشکن نه گربه بود و نه موش و نه انسانی جز خود.وضع خراب تر شد.دید، تماشا کرد و فهمید این مقام والای انسانیت، حتی کسی رو نداره که بر سر قبرش اشک بریزه، هیچ انسانی به یادش نخواهد بود.پس دست به کار احمقانه‌ای زد.گفت: خب مصرف کننده که هستم، چرا فروشنده نباشم؟یکم هم می‌فروشم پول گیرم بیاد مگه چی می‌شه؟همه هم دیگه نیازمند من خواهند بود!_خودش تصمیم می‌گرفت؟×به خدایی که بالای سرم گذاشت بنویسم قسم اگه سالم بود هم همین‌قدر احمق بود‌.ساقی بهش مواد و داد و خلاصه؛رفت و می‌خواست بفروشه... که ناغافل دزد کیف چرمی سامسونتش رو زد‌.پسر بدون کفش با سامسونت به اون گرونی؟دزد از اون باهوشا بود‌.پس زد به چاک.ولی زرنگ می‌دونست که دیوونگی یک‌آن هست؟نه، گاهی زرنگی، احمقانه می‌شود‌.پس انقدر با پای برهنه دوید،افتاد، ولی بلند شد.نه از امید؛ از وهم.چی می‌گفت وقتی اه در بساط نداشت و نصفشو دود کرده بود تو ریه و ماباقیش خون رگاش؟بهش رسید؟بهتون اطمینان میدم ادم از ترس جونش (حتی کسی که امید نداره.) هرکاری می‌کنه‌‌.پس رسید وسط یه خیابون.ازدحام، داد و ستد، عربده های بلند یک شهر‌، مرطوب شرجی.نباید یادش باشه... ولی...ولی از وهم همه چیز رو یادشه،اون دو تا چشم قهوه ای،یقه‌اش رو جوری کشید که سامسونت پرت زمین شد.می‌تونست سامسونت رو برداره و بره؟به یقین.کرد؟خیر.انقدر از ترس به صورت بیچاره مشت زد، روی اسفالت کوبیدش که اش و لاش شد بچه‌ی بیچاره... و ادم ها همون فضول های همیشگی.فقط نگاه، انگار وسط رینگن.خب ابله برو یه کمک کن!اونقدر به اسفلت کوبیدش که دستای خودش هم خون اومد.لرزید...پس بلند شد و هم سامسنت رو دزدید و هم کفشاش رو.دویید و دویید،پلیس هشدار می‌داد برای تیر اندازی،این دیوونه فکر کرده همش توهمه مواده؟واقعا که...خلاصه دویید و دویید...گم شد.پشت سرش فقط موش بود و رو به روش گربه.یکم قبل دیوار گربه بود یا برعکسش؟بیخیال نشست و گفت تونسته انقدر تمیز فرار کنه!پس یه چاقو که از صاحب کیف گرفته بود در اورد و کیف رو سوراخ سوراخ کرد.معتقد بود که گردش بهتر از گردشش تو خونه.کثیف کاری اضافه...روی زبان گسش مواد رو کشید، اخه احمق مگه شکلاته؟تلخ، مثل اهنگ شاد بر سر مزار.زنگ زده مثل اهن زنگ زده.خورد و خورد.گربه می‌خواست بیاد نزدیک که با خشم چاقو رو پرت کرد بهش.از درد پاهاش جیغ زد.مگه گربه رو نزده بود...خون خودش بود یا خون جعبه؟مگه اون کیف سامسونت نبود؟چشماش به حدی باز شد که حدقه شکست.اون قاتل شده بود؟گـ... گربه کی بود؟چـ... چرا پاهاش داشت خون میومد و انگار توی خون داره شنا میکنه؟اون... سامسونت اون دزد بود؟مگه دزد توی خیابان نمرده بود؟از حقیقتی که می‌دید نفس نفس می‌زد، داشته... داشته گوشت ادم رو میخورده؟خون از دوشش می ریخت و دور لبش خونین.ارزو میکرد خون خودش باشه، از همون هزاران کتک شیرین.ولی ادم که گیج نمی‌شه خون خودشو بخوره، مطمئنم خودش هم این راز بین خودم و خودش را می‌دونست که ادم چه مست باشه چه خمار مواد، تشخیص می‌ده و به خودش اسیب نمی‌زنه، مگه نه؟...از ترس صدای اژیر دستاش خزید و اون چاقو رو برداشت و کار را یک‌سره کرد‌.سه روز بعد_هنگام ورود اتشنشان ها برای فهمیدن بوی تعفن کل محل.ادمی مبهوت از خلق چنین صحنه‌ی وحشیانه ای...پسر احمق خودشو کشته یا یکی از سر دشمنی انقدر چاقو به شکمش زده؟</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 16:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《هم آغوشی جوهر و گوهر》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1-ponqles556jx</link>
                <description>درود بر شما! هرجایی که از متن متوجه نشدید، به بنده بگید، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین:●رطوبت خون، دیواره‌های فراری را کپک زده کرده بود.بوی چرک، بوی عفونت، مشام را فلج کرده بود.زنجیر ها زنگ زده بودند، دست بندی نبود، زنجیر ها ایمان بودند.صندلی زیر پاها، فرسوده شده بود،میان تهی بودن افکارش، فکری کرد، چند نفر روی صندلی ایستادند و اعدام شدند؟...سرش را بالا گرفت، نه آنقدری که سقف را ببیند، بلکه انقدر که پنجره ی خاکستری پشت سرش را ببیند، اشک‌هایش جاری شد.خاکستری... خاکستری... خاکستری...یکی انقدر سیگار زندگی را کشیده بود که خاکسترش ادم شده بود.با بیچارگی اشک ریخت، خون خیابان به کف کفش‌های پاره‌ی آنان چسبیده بود و آنان بی واکنش تر... خنثی تر از مرز سیاه و سپید بودند.قدم‌ها سبک و سنگین در را باز کرد.بازپرس می‌لنگید.یکی از کفش‌هایش سنگین و دیگری سبک، خودش هم میان این سبک سنگینی سردرگم بود.صندلی رو به رو را کشید،صدایش خفه نشد،صدایش همچو تیر خلاص خفه نشد.نشست،باز هم فکرش به آن سوی رفت،چند نفر روی آن چوب ایستاده بودند و حال، داروین بودند؟بازپرس، شروع به حرف زدن کرد،صدایش قضاوت گر نبود، آخر متهم می‌کرد، قضاوت کار خدا بود ولی دادگاه برای قاضی بود.مرد میان حرفش سرفه کرد، از اشک خبری نبود، خنده‌ای ظریف زد: قبول نداری که مرگ، حق او بود؟بازپرس اخم کرد: تو کیستی که اورا همچو خدا مجازات کنی!؟حاشا نمی‌کنی خودت را، آلت قتاله‌ات کجا نهان کردی؟ می‌دانی که نبایستی او را می‌‌کشتی!؟مرد به کاغذ چروکیده، عرق کرده، مرطوب و غرق بوسه، دست زد، نوازش کرد و خودکار را باری دیگر لغزاند،حکمم چیست؟ناگهان، مرد در حال تماشای هم آغوشی جوهر و گوهر بر تخت مرده(کاغد) بود، سؤالش را پرسید،درش پشیمانی نبود.درش نا امیدی و یاس نبود.اگر نظر مرا بخواهید، حتی کمی بیخیالی و شادی درش نهان بود.بازپرس کاغذ نصفه را کشید،چطور توانستی... چطور انقدر وحشیانه... انقدر وحشیانه یکی از پدر های همان بچه‌هایی که مدافعش بودی را کشتی؟...مرد خندید: بگذار برایت بنویسم، بعدش قسم به خون که برایت می‌نویسم اعترافی به بلندای یارت، البته او زنده است یا که نه به خودت بستگی دارد!بازپرس، کاغذ را رها کرد، انقدر راحت که انگار جان مجرم‌نمایان بود‌.می‌شنوم، بگو، این تهدید پوچت چه بود و اقرار به چه خواهی کرد؟مرد به نوشتن ادامه داد، میان نوشتن سرش را بالا اورد، نگاهش تیره نبود، خاکستری نبود، آنقدر مردمکش ریز بود که حتی سیاهی چشمانش، به سپیدی چشم می‌باخت،تهدید؟... اگه قاتل را من نمی‌کشتم... آیا یاری بود که تهدیدش کنم؟مرد جلوی زن، زن جلوی مرد را ندیدی که جان به جان می‌دادند؟عاشق بودن را چگونه می‌فهمیدید؟نامش را فهمیدم.رازی را به تو می‌گویم.قرار نیست اعتراف باشد... قرار نیست به قول خودت اقرار باشد.حتی اغراق نیست‌، من او را نکشتم...اثبات می‌کنی؟آه... دقیقا همین را به من و مادرش گفتند‌...گفتند که دروغ می‌گوییم و او دشمنی بیش نبود.ولی آه باور کن، من حتی به نگاه خونین دوستم قسم می‌خورم، او را نکشتم.فقط انقدر، آنقدر با خشاب‌ها، به دست و پایش کوبیدم؛ کوبیدم که فرقی میان استخوان و گوشتش نبود.فلج شد، آنقدر فلج که لبخند کثیفش که به کودکان متجاوز بود، فلج شد.افتخار مرگش به دستم نبود.آخر مادر آن یارم باید جانش را می‌ستاند و به خالق پیشکش می‌کرد.البته!انقدر بی‌گناه نیستم.اعضای خانواده‌ی او را تک به تک، جلویش به دار اویختم، آخر به داروین بودن علاقه‌مند بودند.برای ان‌ها انقدر بی‌رحم نبودم، پس با کلت انقدر به گردن و دنده‌هایشان زدم که خون، لباسی برایم شد.تو را چه شد...؟بازپرس بهت زده بدو خیره شد.می‌دانست، می‌دانست که از کدام قاتل حرف می‌زند، می‌دانست که اگر بلند شود، زانوانش می‌شکنند، آخر سبک و سنگینی نمانده بود، آنقدر سنگینی را فهمیده بود که می‌دانست می‌شکند.چهره‌ای میان سایه فریاد زد: معلوم است که چه باید کرد! به دار بیاویزید او را! _ح...حکم؟ ب...بدون دادگاه؟+اهه اونا میگن که دادگاه پس از مرگش برگزار می‌شود، آن هم  وقتی که مرد، زیر خاک معشوق گور باشد.ثانیه‌ای بعد، مرد را کشان کشان به دار اویختند، صندلی‌اش را زیر پایش کشاندند و همانی که نگاهش داشته بود، حال زیر پایش را خالی کرده بود.بازپرس بلند شد، نشست، نتوانست، کاغد را برداشت، چنین بود نوشته:با کینه برایت می‌نویسم.باشد که روزی، وقتی که بر طناب دار درختان اویزانی، با صدای همگان، بر سرت فریاد بی‌چارگان دهم!روی صحبتم با توست، تویی که دستانت حرکت نمی‌کرد و برایمان خون نوشتی.برای تویی که مارا به دار می‌اویزی، اینجا وطن است، مگر فکر میکنی که اینجا شهر داروین است؟ ابلهی؟بازپرس، چشمانش گشاد شد، به بیرون نگریست، ماه خونین لبخند زد، مردمان نور سرخ داشتند و خاکستری پوش بودند، قه‌قه‌ای زد، کارش تمام بود... حالا او هم حقیقت را فهمیده بود.آخرش سایه بلعیدش......پ.ن: به نظرتون، بازپرس وقتی وارد شد، اون قدم های سبک و سنگین معنیش چی بود؟</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 20:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《مَرگِ شَیآد》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%85%D9%8E%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%B4%D9%8E%DB%8C%D8%A2%D8%AF-llp3tp3uwk4v</link>
                <description>درود بر شما... امیدوارم بر قلم خونم، خرده نگیرید، تحمل کنید چند روزی مهمانتان است، ارادت مند شما، تمام سیاهی شب... نهان گشته پشت مهتاب... گین^^یادم امد، هان...آن چشمانت...دو چشمت... میان تاریکی شب، مهتاب را به هم آغوشی وادار کرده بود...چشمانت، نه از مهتاب می‌ترسید... نه از اشک می‌لغزید.شجاعت، میان دو چشمت، می‌رقصید.لبخند داشتی‌‌... قسم می‌خورم که دیدم آن را... ولی لبخندت از خون نبود... چرا به جای صدای خنده‌ات... خون می‌خندید؟...چشمانت بسته نبود...میان مرگ، میان زندگی، میان خاک... چشمانت باز بود...توهم انتظار داشتی که مرگ توهم باشد؟...توهم انتظار داشتی که آرزویت نمی‌رد؟توهم در انتظار همای سعادت بودی و کلاغ برایت خبر شوم‌اش را اورد؟...دستانت از خاک بیرون مانده جانم... مادرت ضجه می‌زند جانم...چگونه خاک تنت را بوسید؟ چگونه خاک تو را نهان کرد؟آن هم فهمید که تو درمانده، میان شیادان مانده‌ای؟...مردی که زنده بماند آن رذل؟باشد که تا فردا نباشد از رذل...مادرت تا صبح بیدار است پسرم...مادرت هنوز برایت ظرف می‌آورد...مادرت لباست را می‌بوید... خاک تو را ازش دزدیده...پدرت تا شب... سر کار می‌ماند... منتظر است... چشم انتظار...چشم انتظار دیدن چشمت...خواهرت پایش شکسته...بلند نمی‌شود از سر خاکت...خون های رقصیده بر سنگت را می‌بینی؟... انقدر سرش را کوبانده که خونش جاودان شده...راستی... رفیقت را یادم رفت...او هم منتظر است...آخرین سیگار به دستش دوخته شده...منتظر است به پشت دستت بزند که نکشی......اخر و عاقبت ما همین است... تا آخرش پایمان در این خاک نهان است.چه سرهای ما‌... چه پا های شکسته‌ی ما‌... چه تنمان زیر این خاک است، پاک نمی‌شود... محو نمی‌کند ما را از بین بر نمی‌دارد... اشک‌هایمان را پاک نمی‌کند. اشکبوش مرده حالا دیگر از رستم تهمتن چیزی نمانده برای ما رستم دستانی نمانده... دستانش را شکستند، ما پهلوانی بر جهانمان نداریم تا زمانی که پایمان در این خاک است، آخر کودکان میان خیابان ها می‌میرند‌‌...ما ماندگاریم... تا همان شب، همان موقع که شیاد هم بر خاکمان فرو رود، ما اینجا خواهیم ماند، شاید که نبینیم ولی... آخرش را نبینیم؟ نبینیم که شیاد مرده؟برای تویی نوشتم... که این تن بدون تو جزو خاک وطن بود... باشد که نباشد بی فایده خونت...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 19:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《گم کرده‌ام تورا؛ باز آی》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C-zqg1ad5lnpyq</link>
                <description>درود، امیدوارم که نرنجید، بنده شنوایهر انچه که می‌گید هستم، ارادت مند همیشگی شما، گین.باز کن چشمت را... مگر مترسکی؟! ترسی داری؟ مگر جانی برایت مانده!؟تو را گم کرده‌ام.شاید میان هزاران هزار بوسه‌ای که دادی، گم گشتی.شاید بعد از زمستان مردی!شاید که بعد از خون های زمستانی مرده‌ای؟نگرانت هستیم، ندایی داری یا که تمام ندا‌های ما به تو رسیده و تو رفتی؟توهم با ما تیر خوردی؟گمت کردم... میان شبی خونی...گمت کردم... میان صبح آفتابی...گمت کردم... پس از صدای نام تو و به دار رفتن کودکی...گمت کردم، میان این نابخردان... نکند که توهم از انان باشی؟...گمت کردم، میان کتاب ها... نکند که توهم همچون آن نوشته ها دروغی باشی؟گمت کردم، دیگر بهار مرده، نکند که قاتلش دوست تو باشد خدایی؟به توهم تیر خلاص زندند خدایی؟جویبار خون را دیدی؟جویباری که عسلت محوش نمی‌کند را دیدی؟...صدایمان را می‌شنوی یا که مارا لال کردی پس از آن زمستان خونی؟لاله ها برای بهشتت بس نیست؟ گمت کردیم یا که خود را کشتی خدای ناخدای کشتی؟خبر هست که زمستان مردی؟خبرت هست که این بی‌خدایان، تورا بهار کشتند و گفتند مردی؟خبرت هست که اشک از سر به دنیا آمدن ندارند فرزندانت و اشکشان از مرگ مادر است راستی؟گمت کردم میان دیاری...گمت کردم یا که نهانی؟گمت کردم یا که در ‌کیهانی؟گمت کردم... یا که خود را کشتی؟...گمت کردیم یا که از آن بالا... برای مردنمان داری جشنی؟...گمت کردیم یا که ما را طرد کردی؟...بنویسید برای پدر:بابا وقت خداحافظیه... ولی چیزی به مامان نگو... بابا دیگه نمی‌کشم... از درد پرِ بغضِ گلوم... بابا اگه رفتم بدون.. اینا همه واسه آینده بود..._ننویس چنین... پدرت با تو خواهد مرد... روی سنگت، سنگ خواهد شد... ننویس برای مادرت... مادرت از عزا به رقص انتقام رسید.. ننویس... آینده ای نیامد... باز ای...پ.ن: به دقیقه نکشید منتشر شد‌‌... پشمام...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 14:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《آیینه》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-tfsojgvrb0yd-tfsojgvrb0yd</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم هدف نهایی متن رو بفهمید، وگرنه که عاشقانه متن، تنها برای گرفتن زهر متن بود، بنده شنوای هر انچه نظر، نقد، تحلیلی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^درختان، زنجیر بودند؛ با اشک‌هایی از آتش که در خاک، گل می‌کاشتند.ماهی، با عشق به ماه می‌رسید،اپروانه به شعله‌ی گرمش می‌رسید، شمع نفسی با او فاصله نداشت.مولانا شمس را می‌دید و به جای سر بریده‌اش اورا در آغوش می‌کشید. زال و رودابه یکی بودند، دو تن نمی‌شدند دیگر...شیرین و خسرو به هم رسیده بودند، بهرام و گل اندام کنون صاحب فسانه بودند، نه نام گمنامی تاریخ!_عاشقان همه به هم می‌رسیدند! عالی نبود چنین دنیایی؟ شکی درش نیست!+ عشقشان تاوان دارد...مرد، طبق عادت، به ماه لعنی فرستاد، آخر سیاهیش دعوت‌نامه‌ای برای سیاهی بدتری بود.میان دو درخت زرد نشست، سیگار تنهایی‌اش را با درخت روشن کرد، به جای سیگار، دستانش سوخت، به‌جای دود سیگار، پوستش ذوب می‌شد و دوباره یکسان می‌شد.منتظر معشوق بود؟...جسمی از جنس سایه، با نام نور دستانش را دور گردنش حلقه کرد، شاید به جای نور، باید نامش را دار می‌گذاشتم؟... نمی‌دانم...آن وقت کسی از این عاشقانه، عاشقی پیدا می‌کرد؟... معشوق کشته می‌شد...با نفس سردش، به گوش گرمش، نجوای اغوا کرد،شهر رمیده، آنان به هنگام هراس می‌خوابند، باز تاریکی تو را بدین سو راهنمایی کرده؟مرد نفسی کشید، گل پیچک، آخر کارش را می‌ساخت: منتظرم نبودی؟... همیشه جایی نهان گشتی که نور تسلیم شده، نکند که می‌خواهی تسلیم من شوی؟...نور خنده‌ای کرد، سرش را بالاتر اورد، سایه‌اش تیره تر شد: برای تو... انتظار بیهودست... من عاشق دردی هستم که چشمانت، با سپیدی‌اش به من می‌دهد...مرد، ایینه بود، نمی‌دانست که با موجودی که نامش نور و وجودش سایه‌‌ای بیش نیست چه کند، گلویش خشک شد، گل پیچک آخر جانش را می‌گرفت...سرفه‌ی نرمی کرد و بزاق عجیبی که جنسش نه از خون، بلکه تب آب بود قورت داد: امشب... عجیب شدی... چگونه از درد، بتی ساخته‌ای که انگار تنها دوست توست و معشوقت است؟...نور سیگار را گرفت: اگر آن درد از تو باشد... می‌فهمم که زنده‌ای... انسان ها تورا با دغل‌بازی نبلعیده‌اند...مرد، تلخند کوتاهی همچو خنجر، به نور داد: و با چنین وجودی... از من می‌ترسی؟...نور خاکستر سیگار را بوسید و بویید: می‌ترسم... تو مرا نشان می‌دهی، گویا که همه‌چیزم، ولی هیچ‌گاه تو را ندیده‌اند... تو با فریب، خودت را همه‌چیز سیرت و صورتم می‌کنی!...مرد تکرار کرد، دستش به سوزش میان درخت افتاد: آه... پس چرا رهایم نمی‌کنی گل پیچک؟...نور به چشمانش نگریست: تاریکی خانه‌ی من است... اگه صدایت بپیچد، قسم می‌خورم که نامم دیگر نور نباشد تا وقتی که صدای‌ تو نور راهم باشد...مرد با ذکاوت نگاهش کرد: اگر صدایم محو شود چه؟...نور دستش را بدو گره زد، آخر این گل پیچک کارش را می‌سازد...زمزمه کرد: میان تاریکی... گم می‌شوم، میان دنیایی که جاذبه درش مرده و نور گم گشته، تورا جویا می‌شوم...مرد با تمسخر خندید: بیش از حد ناامیدی نور...نور دستانش را به گلویش فشار داد، خودش هم درد می‌کشید، ولی نتیجه برای ارضای روح مریضش کافی بود: نه... من تمام عمرم تورا میان تاریکی پرستیدم، وقت یکی شدن نیست؟...فشار بیشتر شد، چشمانش، حدقه را شکست و نور، بر زمین افتاد.ایینه، دستانش را خاک تکان داد، به راحتی... نور را کشت، سایه را با نام نور، ارزانی بازار کرد...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 19:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《فَرزندآنِ دَریا》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%81%D9%8E%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A2%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D8%A7-ojekxlhxhzhl</link>
                <description>درود، امیدوارم که خوب باشید! کمی نرنجید، تحمل کنید درد سیاهی، آخرش روی سیاهی با سپیدی می‌نویسیم، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، بررسی، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^شر و خیر؟...بید مجنون، با باد لرزید.صبح یا که شب ناپیدا شد.آسمان، رنگ مردمان شد.بی طرف، قضاوت ساکت بود،قاضی آسمان خاکستری بود.نه پاییز بود، نه زمستان، آنقدر باد می‌امد که بهار به جلو زانو زده بود و تابستان هویدا شده بود.کلاغ ها خاموش بودند، گنجشکان از ترس طعمه گشتن، می‌جهیدند.باد، آنقدر گرم بود که رد اشک، پاک می‌شد و آنقدر سرد بود که رد اشک را، جاودان می‌کرد.فضا، کمی از هیاهو پیشین فاصله گرفته بود._هی! مطمئنی فقط یکم؟دریا، دیگر آبی نیست، خالق انقدر سیگار کشیده بود که دریایش خاکستری بود.باد بر موج دریا، بوی تازگی نمی‌داد، حاصل هم آغوشی تن و شن، بوی مردگی دریا بود.+هاهاها، منظورت ماهی مردست؟... بیخیال... کلیشه‌ای بیش نیست!_آخر دیوانه، ماهی مرده چه دارد که زدو، داستانی بگوییم؟×گوش کنید و خفه شوید، مسئله فهم است، اگر که می‌خواهید، چشمانتان را ببندید، حقیقت کور کننده تر از نور است!انقدر مرده، پشته بود که لباس سیاه عزا، تن کبودشان بود،آنان نیاز به لباس نداشتند، برهنه عزادار بودند.لباس سپید پوشیدند، نه از سنت شکنی، نه از کشتار هنجار، برای نشان دادن زنده بودن رویا، برای نشان دادن که امید نمی‌میرد،امید را خاک کردند، کشتند که امید بمیرد، آخر نمی‌دانستد که امید، زیر خاک تازه جوانه می‌زند؟_می‌دانستند، برای همین آنان را آتش زدند.میان بید مجنون، موجودی نهان بود،موجودیتش نمی‌دانم، ولی به بدی گره خورده بود‌.با تعجب، ابروهای برعکسش را بالا انداخت، هزار، هزار ادم، کنار دریا بودند،کاور مشکی، می‌شد تصویر دوباره و دوباره تکرار، شن هارا کنار می‌زدند و مروارید هارا خاک می‌کردند، مادری فرزندش را، فرزندی پدرش را، پدری زنش را، همه و همه فردی برای خاک کردن داشتند.شن، از خاک گرسنه تر بود،بلعید،دور انان حفاظتی از جنس مرگ پیچاند.تعجب شر، از مرگ نبود، آخر مرگ در آن دیار عادی بود.تعجب، از رقص بود.مادران کل می‌کشیدند،آخر فرزندانشان حتی عروسی نداشتند که لباس سپید بپوشند.شیون، جای عزا بود، رقص جای خودزنی بود.بید مجنون، مرز بود.خیر، با تعجب به آنان می‌گریید، از شادی می‌رقصیدند، آخر موجودیتشان دیگر در خطر نبود...خیر و شر در آغوش هم افتادند، دریا طغیان کرد، جسد های قبلی، برای ساخت جنگل برایش بس نبود.جهید، مرز شکست، حالا خیر و شر در اغوش، به ازدحام مرگ می‌نگریستند،دیگر تنها مادرانِ دریا عزا دار نبودند، دیگر کودکان دریا، پدرانشان را به آخرین بار نمی‌دیدند،دیگر خواهران دریا، عزا دار برادران نداشته نبودند،دیگر برادران دریا، جان فدای خواهران نبودند.اخر، قاتل دریا هم در دریا غرق شده بود._اشتباه نکنید، پایان خوش نیست.+آخر که تاب دریا، هنوز دار برای کودکان و بزرگان دریا بود.×شک دارم به خنده‌های مردمان مرز گذشته... شک دارم به کسانی که می‌خوانند و به مردمان دریا لعن می‌فرستند، شک دارم به اشک هایشان، شک دارم با دارایی هایشان، نکند که خونی ریخته و پولی گرفته؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《ریشه در خاک》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-l78i3ql6dz6w-l78i3ql6dz6w</link>
                <description>درود، از متن نرنجید، از خشم چنین است، عذرخواهی مرا پذیرا باشید‌‌.بنده شنوای شما هستم.همچو دانه، میان گل دفن شدیم.مگر ما دانه‌ی انسانیت نبودیم؟...از ازل محو شدیم.میان عدالتتان سر بریده شدیم.گل بر سر خاک نیاوردند، پر پر شدیم.یاس و بدبختی کاشتند، در کار نیستند که میوه‌اش همان است، آخر شرب الهی برایشان مخدوش است و ما از بدو تولد حرام شدیم‌.آخرین میوه‌ی این باغ منم، کوچک ترینشان من شدم‌ بترسید از من، بترسید از من‌های واحد، بترسید از شروع ازدحام ما، بترسید.بدانید، اگه باشید، گل های پرپر، میان دانه های خاک ریشه کردند.انان، نه از خون لاله می‌دهند، نه از بدبختی خاک می‌شوند‌.آنان میوه دارند، درخت ریشه دارند.بنوشید آن میوه ها را، یا که همچو مار، همچو جدتان حوا، فریبتان می‌دهم، شاید رویی پیش خالق داشته باشید و بگویید در خواب خیال، ماری شمارا بیدار کرده، به خون آنان قسم، از بهشت و جهنم که هیچ جایگاهی برایتان ندارد، خالق گردنتان نمی‌گیرد.بترسید، بترسید از فردایتان، خالق که هیچ، ما هم نمی‌بخشیمتان!بترسید از فردا که اشهد نیست،بترسید که فردا کسی پشتتان نیست.نمی‌بخشیمتان، بیدار شوید، اگه شوید!</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《کلافگی》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%DA%AF%DB%8C-eq9bcuhcpmnl</link>
                <description>درود، امیدوارم که... ام امیدی دارم؟ نمیدونم، پس خب امیدوارم لذت ببرید از متن، من شنوای هر انچه نظر، نقد، تحلیلی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^شهر، غرق عرق بود، هوا انقدر مرطوب بود، که بوی گند عرق ماهی‌ها میان‌شان هویدا بود.بام‌های خانه ترک داشت، نه از فقر، از فطر لغزش ایمانشان چنین بود.گوشه‌ای از بام، کم ترک تر بود، بوی خون نمی‌آمد، بوی مرگ بود و بس، نشست، دستانش، تکیه کاه تنش بود و زانوانش، می‌خانه‌ی اشک‌هایش بود.بوی کلافگی‌اش، تا در خانه‌ قاضی عادل(احتمالا که اونم از داشتن بویایی از خدا بی‌ نصیب مونده!) هم پیچیده بود.کلافگی، امانش را بریده بود،خسته از تمام امنیت های نبوده...چشمانش را می‌ديدم، از کلافگی سرخ بود،انقدر دلیل نداشت که با آسودگی بخوابد، آنقدر دلیل داشت که بخوابد.آتش، آنقدر بر چشمانش رقصیده بود که نیلی چشمش، زغال شده بود.خاکستری نبود که از زیر پایش، ققنوس پرواز کند.بیشتر شبیه خاکسپاری بود، او خاکستری نهان بر تن ظرفی بود و باد، اورا همچو رویایش غرق آب کرده بود‌.نفس‌هایش بوی چرک می‌داد‌.تنش، چسبناک بود،جهش می‌کرد، در جهد جهش بود، نه از تلاش و غرور، از کلافگی، دستانش به گلویش فشار می‌آورد یا گریه‌های خاموش، اورا خفه می‌کرد، نمی‌دانیم...می‌خواست همچو همای آزاده شود... ولی همچو همای، آخر اهنگ نفسش، سرنوشتش همچو فرخی می‌شد‌...می‌خواست که هم نفس با عقابی بر سر صبا، بزید، ولیکن بال‌هایش توان پرواز نداشت، بود، ولی ناکافی بود‌.به خورشید بی‌حال نگاه می‌کند، او دیگر جانی به تن نداشت که با ذوق به بالا بیآید، حال بالا می‌آورد.ماه با فریب و نیرنگ نور می‌داد، عیان می‌کرد تن دو عاشق را میان خلوت و نهان می‌کرد تن دزدی از جنس عدالت.باد در آن دیار، محبوس بود، در آن دیار، باد اسیر نامه‌های ناگفته بود.باد در میان سحر، دیگر جایگاه صبا نبود، گیسوانش ژنده تر از رذل تنان بود، صاحبش خون بود.امید همراه رها خودکشی کرده بود،_یادتان باشد، برای فرار از قتل عمد، مجرم همیشه خودکشی مقتول رو پیش میکشه!سرش را با تمام افکار تکان داد، نمی‌دانست برای بیرون کردن انان، نباید که آنان را پرت می‌کرد، گزینه‌ی بهتری هم بود!زنی با لبخند، کنارش نشست، لب هایش سرخ بود، براق، نگاهش تیره، مثل آسمان بود، سیاه و بی ستاره: ناامیدی؟گردنش تاب مغز پوچش نداشت: امیدی نیست که فقدانش درک شود.زن لباس گرمش را دور او حلقه کرد، نمی‌دانم که اشتباه می‌دیدم یا که هیچ نمی‌دیدم.میان گوشش زمزمه‌ای کرد،گویا که صبح، باز هم باد خبر خون می‌داد نه رسیدن همای به سعادت.همه‌چیز محو شد.بام ترکی نداشت، گویا که بی ایمانی مرده، قاتلش بر زمین بود.زن، شکلی نداشت، مویی نداشت، تنی نداشت، ولی آن چه بود؟...پسرک، حالا بوی چرک نمی‌داد، بوی خون می‌داد.بام کوتاه بود، عمر او هم همین طور...پ.ن: زن، درواقع زن نبود، هرکی با کمبودش، اون رو زیبا تر می‌بینه، شکلی که اون فرد نداشته... لب بوم رفتن اولین اشتباه بود، دومیش حرف زدن با مرگش.</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 00:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《خالق یا که بچه‌؟!》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%E3%80%8B-mimjsynviouq</link>
                <description>درود بر شما، این یکی رو خطاب به خالق و فرشتگان قدیس نوشتم، امیدوارم متوجه منظوری که داشتم بشوید، بنده شنوای‌ هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت مند شما گین^^بی ربط... شاید؟سپیدار، دار گشته، بید مجنون، بی‌تزلزل تر از ایمان مردمان دارین بود.زانوانشان شکسته بود، سجده نشان می‌دادند انچه که را بود.چشمانشان کینه بود و بر سجده، آن را نهان می‌کردند.لب هایشان دوخته و زبان بریده، خاکیان، انان را قدیسه می‌شمردند.مردمک هایشان سپید بود و از ذات بی ذاتشان، اطراف مردمک، سیاهی، سیاهی وجودشان می‌خواست که بر سپیدی دروغینشان پیروز شود‌‌.چهره‌هایشان را نورین می‌شمردند و نورون هایشان ساکت بود، آنان نورشان کم سو و پر نور بود.گنه کار بودند و نسیبی از عدالت حق نداشتند، گویا که خالق حق را گونه‌ای دیگر نشان داده بود‌.گنه‌کاران را عدل بی نسیب گشت، نکند که خالق بازیگر است میانشان؟سیاهی تنشان با سپیدی در هم می‌آمیخت و ایینه‌ی حق ساخته می‌شد.از آن سوی، موجودی، موی سیه، با سپیدی پایین می‌امیخت،_نکند که این هم بانگی همچو نهیب باشد که اگه کند مردمان را، که ظلم از ریشه است و پایین تنها سپیدی دروغ؟+همه چیز می‌شود... همه چیز.خفه شوید، این ناله و شیون های شما نیست! گوش دهید! به خالق چنین می‌گویم!بر لب جوی نشسته بود، زانوانش در آغوش بود، کمی به جلو کمی به عقب تاب می‌خورد، دستش را بر گوش های خاموشش می‌نهاند، می‌ترسید... زیر پایش با تکانش می‌لرزید.با دستان لرزانش، می‌خواست که خانه‌ای درست کند، نگو که ویرانه ساخت...با درد دستش را کشید و امید در کشوری کشته شد.فرشتگان و ادمیان، سر سجده داشتند، متوجه بازی نبودند، آخر خالق هم نمی‌دانست بازیست...در نهانش، عیان گشت شخصی از درک زمین.خالقا، شنیدار مایی یا که گشتی سپیدار دارین!؟جوابی نیامد.مگر خون نمی‌بینی، مگر چشمانت را ز خون آفریدند خالق!؟جوابی نیامد.جانمان رفت! زمین‌ ما به جای خلدبرینت، گورستان آرزوهایمان شد!کفن هایمان خونین است نمی‌بینی خالقا یا که تورا هم کور کرده‌اند!؟شیطان را چه شد!؟ برایمان از خلدبرین، به قعرجهنم فرستادی، برای ما یا که پوشاندن حقیقت هایت!؟_ ساکت شو... مگر نمی‌دانی که نباید آنان بدانند؟ به بازی اعتراف گیری‌ات برس! این زمین را شخم مزن، خشمی جز مردگان گیرت نمی‌اید!شیطان را چه کردی! چه فهمید که اینطور رهایش کردی!؟از بهر درک اوردیش و برگرداندیش، رحم و مروت داری که ما بیاموزیم که یا بیاموزیم این بی‌رحمان قاتل، الگویشان توست!؟خالق به سطوح امد، فرستاده را خرد کرد، خاک کرد، فرشته‌ای ساخت و معنای اطاعت را دگرگون کرد.خالق‌... من هنوز زنده‌ام! بشنو حرف هایمان را... رود عسلت بر سرم آوار شود، خون زندگان از نان‌هایشان پر رونق تر است! می‌شنوی یا که کری؟ می‌بینی یا که کورمان می‌خواهی کنی!؟نکند که ما برایت سرگرمی هستیم!؟اسباب بازی کودکیت قرارمان دادی یا که کودکی!؟یکی را شاعر کردی، لذت ببری و دیگری را مفلوک و فلک‌زده، که به آن بخندی؟از بهشت برینت کینه دارند خالق!شراب بر سرمان بخورد، این همه خون ناحق را چه می‌کنی!؟حقا که شیطان آینده نگر بود و بعد که سجده نکرد تو را دید!قالب تهی کرده‌ای از بشر؟ قلب شکسته‌ای از خلق بشر.صحنه‌ تاریک تر از حقیقت می‌شود.شیطانی عیان می‌شود.نگویید که چنین باشد جد من، ببینید که جدتان، چه کرد با جد بعدش.سجده نکرد و زانوانش نشکسته بود، نگو که خالق چنین گفته بود از ازل تا عزل کند اراده را.ای بشر از چه گله‌ دارید؟!عمرتان می‌رسد به سال عمر سجده‌های شبمان؟!بعد از رو گرداندن او، در مذاب احساساتتان زانو زدید و عبادت کردید!؟ مارا گروه خناس و شما را عابد شمرد، تا ابد و دهر چند هفت‌صد هزار می‌شمارید؟ که باشد پس از اتمام، هزاران هزار بر او؟به عبادت هایتان دلخوش نباشید!تا که کورید عزیزید.تا که بینا شوید، برنایی بر سرتان فرو می‌اید و عزل می‌شوید.آخر خالق، بازیگردان است، از بازی داده شدن، بیزار است.خالق نگاهمان می‌کرد، ناگاه طناب بی رنگش، سپید شد دست هایش بالا آمد و سر شد، سحر کرد و ساکت شد.صدایی از نهان به عیانمان آمد.باشد که سر به راه شوید، گر نشوید، راهی جز به سر بریدن نداریم! تا که بپرسید، بچه‌ای دیگر بر سرتان می‌اید، بشرتان، از او پیروی می‌کند، بت نیست، نماد خوش‌یمنی دستان ماهر ماست، کور شوید‌.. نشنوید... این مرگ خالق را به کس نگویید، کشته می‌شوید!+چگونه نوشتید...؟×گویا که او هم خالقی دیگر داشت و او به ما اجازه داد... نمی‌دانم‌... این چه چیزیست؟!_ هی هی، خدا جای حق نشسته نگران نباشید!÷نمیشه خدا پاشه، همون حق سر جاش بشینه؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 00:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《دعوت از نویسندگان》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%E3%80%8B-dwpoqu2og2y1-dwpoqu2og2y1</link>
                <description>درود بر شما، ارادت مند شما، گین^^این یه شعر از سنایی هست و واو...با او دلم به مهر و مودت، یگانه بود.سیمرغ عشق را، در دل من آشیانه بود.بر درگهم ز جمع فرشته، سپاه بود.عرش مجید جاه مرا آستانه بود.در راه من نهاد، نهان مکر خویش.آدم میان حلقه‌ی ان، دانه بود.می‌خواست تا نشانه‌ی لعنت کند مرا.کرد انچه خواست، آدم خاکی بهانه بود.بودم معلم ملکوت اندر آسمان.امید من به خلدبرین جاودانه بود.هفتصد هزار به طاعت ببودم.وز طاعتم، هزار هزاران خزانه بود.در لوح خوانده‌ام یکی لعنتی شود!بودم گمان به هرکس و بر خود گمان نبود...آدم ز خاک بود و من از نور پاک او.گفتم یگانه من بُوم و او یگانه بود.گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای.چون کردمی(سوالی خوانده شود.)، که با منش در این میانه بود.جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن.کاین بیت بهر بینش زمانه بود.دانستم عاقبت که به از قضا رسید.صد چشمه آن زمان و چشمم روانه بود.ای عاقلان، عشق مرا هم گناه نیست.ره یافتن به جانبشان، بی رضا نبود._سنایی غزنویینظرتون چیه کسایی که می‌نویسید، متنی رو بنویسید که از دید کسی باشه که، همیشه بده بود و هنوز جرمشون درک نشده، حتی می‌تونید در مورد کسی بنویسید که همیشه ادم خوبه‌ی داستان بوده، ولی شما می‌گید که اون اینطور نیست!پایه‌اید؟اگر می‌خوایید انجامش بدید، میتونیم چالشش کنیم!^^بنویسید و تگ بید مجنون رو اضافه کنید، تچکر^^</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>