<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Gin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gin</link>
        <description>کاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:57:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4847482/avatar/lOyd8O.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Gin</title>
            <link>https://virgool.io/@Gin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>《به نام تماشاگه ما، خداوند رنگین کمان.》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-iqnj5im6obut</link>
                <description>به نام نامی جاوید نامان وطن،نه یک تن نه چند تن،هزاران هزار تن،خفته‌اند در خاک وطن.نروید از یاد،نبرید از یاد،نامشان جاویدان باشد تا ابد.ظالم، تا آخر عمر سالم و آسوده بزید،مگر ان‌که فرزندی ظالم تر از خویش، گیر گریبانش اوفتد.باشد که سرگذشت ظالمان چنین تیره و تار گردد، که خاک وطن، تن آنان را نپذیرد و تا ابد، جسد بر خاک نکنند.چه بد مادران نفرین خواهند کرد که آرزوی گور در میانه را داشته باشید.این یکی از عقوبت هاییست که گریبان گیر ظالم خواهد شد.از رقص ها تنفر ساختید، از مو هایمان گنج و رنج ساختید، از خنده هایمان ضجه ساختید، هزاران عروسی گذاشتید که داماد ندارد، که عروس ندارد، که شادی ندارد.بترسید، ما یاد بر آن گرفته ایم که هر آنکه مرد با احترام تدفین کنیم، ولی بترسید، شمایی بترسید که گفتید بر جواب سنگی از ما، قرار است گلی بر مزارمان دهید، بترسید شمایی که به کودکانمان رحم نکردید، بترسید شمایی که حکم مرگ مارا امضا کرده اید،آری مارا بکشید، اولین‌ اولینشان من خواهم بود، تنم را با خود دریدن فرمایید، آخر آن نطفه کودک که پدر را کشتید و آن را میان صحنه های بازی اش دید و جاودان گشت برایش، بر سر مزارتان خواهد رقصید،انقدر خواهند رقصید که باز متولد خواهیم شد،بخندید، آخرین خنده هایتان است،بگریید، زمانی برایتان نخواهیم گذاشت که خیسی خون و سپس مرگ را ببینید.کودکانتان را خوب دا آغوش کشید، آنان همانی خواهند شد که از سر الگویی شما، شمارا به قبر ها هل خواهند داد.بترسید از خاکی که نخواهد بگیرد گوشه از خاک فانی را، بترسید... از عاقبت بترسید...هر انچه که بترسید بی فایدست... حکم مرگتان با خون خواهم نوشت...درود بر شما، این متن، آخرین متنی خواهد بود که اینجا خواهم نوشت، من، مدتی بعد همه چیز را فریاد خواهم زد، مگر مرگ و سیاهی کفن نداشته ساکتم خواهد کرد، باشد که بینیم فردای روز اتفاق هم را.</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 15:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《ققنوس میان دماوند》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-fi6gx5ybq4av</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم از متن خوشتون بیاد، بنده شنوای هر انچه نظر، پرسش، تحلیل، نقدی که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین.زمانی که ققنوسم خاکستر می‌شود، می‌خواهم که از میان این زندگی نکبت‌بار، پرچینم، پرنده‌ای همنام با سعادت شوم.از میان کوه‌ها در گذرم.می‌خواهم با صبا هم نفس شوم.می‌خواهم نفسم همچو مرغ سحری شود‌، می‌خواهم بادی رها میان گیسوان پریشان زنی شوم.می‌خواهم بادی برای نوازش اشک‌ها شوم.می‌خواهم ژنده پوشی باشم که تنش به تار تار مو‌های نازک آویخته شود‌، می‌خواهم که باشم.می‌خواهم که برق چشمانت شوم.می‌خواهم که آبی شوم تا سفری از لعلت تا لعنت طی کنم...خاکستر هنگامی که بلند می‌شود، سیلی حقیقت به گوشم می‌شود.ققنوسی زیر آن نهان نیست، تنها من میان آتش می‌سوزم.گاهی میان خوش‌باوری هایم، فراموش می‌کنم که کوه ها سوخته‌اند.مرغ سحر، میان شب آواز می‌خواند زیرا که صبا، دیری‌ست که دیگر خوش خبر نیست.فراموش می‌کنم که باد، از صبا تنفر پیدا کرده، فراموش می‌کنم، همچون همگان.فراموش کنید که آزادگی باد هم گرفته شده، فراموش کنید که باد میان گیسوان یار، باد نیست، سوزشی برای اشک هایش است، فراموش کنید که یاران، سینه خیز میان خاکند، فراموش کنید.باد میان سحر خوش نیست، ژنده پوشان، زنده نیستند، پیک سحری، خون است، فراموش کنید، شاید بوی غذایتان خون است؟فراموش می‌کنیم، چون که آنان خواستند، فراموش می‌کنیم که وطن و تن گیسوان ژنده‌ی بیچاره عروسی هستند که سه روز قبل عروسی دفن شدند،ما فراموش شده، ما شکسته‌ایم.میان سد خونین میان ما، جنگل پر از دار است، ما همگان آویزان داریم،باد میان اخبار، به تن داریان بوسه می‌زد، آن هم فراموش کرد و میان آتش جنگل، گرفتار شد.فراموش کنید... ما محبوس گلیم، فراموش کنید که گل‌هایمان پژمرده‌اند...گاهی در گذر زمانم، در میان افکار پریشانم، می‌گذرد، ققنوس کجاست؟... زیر خاکستر هیچ نبود جز سیگار های خاکستری... ققنوس مارا رها کرده یا که آنم فراموش کرده که کیست؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 13:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《مرگ بر کلیشه!》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-drazla4vz4kl</link>
                <description> خیلی در هم و برهم نوشته شده، کمی معترضمشیون نالهباران لالهگل خانهمرگ لانهبوسه خوابهعشق سرابهتاحالا شده، به جای داستان شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، داستانی بخونید که زنی، به عشقش نرسه و به طور بیانی، معشوق نشه؟یا مثلا از دید معمول نگاه کنیم، دیدیم که خورشید از غرب به شرق بره؟اینجا تفاوت ها حرف می‌زنن.قرار نیست کسی وجودش بزرگ بشه، می‌خوام ترسناک بودن عشق یه زن که به معشوق نرسه رو نشون بدم.اینجا ترک برداشته، همه چیز، حقیقت، دید، لبخند،_البته فکر کنم اگه لبخند شکاف پیدا کنه خنده باز تر می‌شه ها‌...دقیقا دوست من... همه چیز در شکاف فرو می‌ریزه و شادی، به دیوانگی هجوم می‌بره.چرا از دید متفاوت به همه چیز نگاه نکنیم؟خیلی متوجه این شدم، هرکی جدید یه رمان می‌نویسه، وقتی x میاد y رو به قولی پرنسسی بلند می‌کنه، بلا استثنا میگن چرا جیغ و داد نمیکنی؟ و اونم میگه آه! کیه که از یه بغل مجانی بدش بیاد؟کلیشه چرا تا وقتی دید عجیب واقعی مونده؟پایان:●چرا باید کسی ظرافتش مدام بیان بشه؟ مثلا زال بودن، چرا مدام این ویژگی تو چشم میشه؟ ولی مثلا صدا هیچ وقت مدام نباید بیان بشه؟ </description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《چه نامردی تو مرد...》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-pig7e0swq7s7</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم از متن خرده نگیرید، بنده شنوای هر انچه نقد و تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما گین^^شاید که باشد گین چنین.ای که یادت همیشه جاودان، یادم تو را فراموش.کمی معذورم که ازت فاصله بگیرم، نکند که بر دلت خرده‌ای روا شود که تو را فراموش نمودم، یادم است تمام قول هایی که میان سه گوش خالق خوانده‌ام.جامعه انقدر بزرگ است که یاد جاودان تو میانش گم نیست، برایش بیش از حد بزرگ است، با تمام قلب، با تمام وجود یادت دادیم، یادتان داریم.به گمانم که درد ما حب وطن نیست... وطن تکه تکه دارد می‌گردد و ما به گرد انیم،شنید‌ه‌ام، روزی راکوچه‌ای از شرم،با تنی گرم،به دو سوی می‌گریخت، می‌گریخت و تکه نمی‌شد... اخر به گمانم، الگویش وطن بود.کش می‌آمد و تنگ می‌شد.زمانش ننگ می‌شد.اهن قراضه ها با یک مشت مرگ، میان کوچه می‌رقصیدند.پسری با دوچرخه می‌رفت و دختری با خنجر پروانه‌اش به دنبال دوستش می‌دوید._کمی فکر نمی‌کنی که اینجا زمین بازیت نیست؟... کمی فکر کن... دختر بچه را چه به خنجر؟...+آدرس برایت اشتباه است دوست من، اگر نمی‌توانی این حقیقت را بپذیری، بهتر است چشمانت را باز کنی، آخر کار تو همین است، خنجر را پروانه می‌بینی.مردی درشت هیکل، با صدای ظریفش، برای زن صیغه‌اش ناز می‌کرد.زنی ظریف اندام، بر اسبابش نشسته(به گمانم موتوری دارد...)منتظر مشتری بعدیست، سه بسته‌ی سپید هنوز میان دستانش اواره‌ است.پسرکی ریز نقش با خنده‌ی چرکش، به دخترک و مادری، حرفی گزاف می‌زند.×نام حرفش، گزاف نیست، یاوه می‌گوید و بس.از طرفی، دختری کم سن و سال، با افکارش رذلش، به مردمان خیره بود، آب دهانش یکی پس از دیگری، فرو می‌ریختند.به گمانم که کوچه از شرم... چنین می‌گریخت...نگاهشان لحظه‌ای یخ می‌زند.عربده، نعره، آه که چقدر همچو ذات مردمان بد بود صدایش... چقدر کریه بود صدایش...مشت ها پس از دیگری روانه‌ی دیوار می‌شد.پیرزن، با موی سپیدش، با عجز می‌نالید، دستان پسرش خونین گشته بود...نکن... نکن... نکن...هزاران نکن و هزاران بی‌تفاوت، گویی که آن کوچه‌ی پر تلاطم، پر از یاوه‌گویان نبود، گویی که آنجا کوچه‌ای تنگ و تاریک بود که مردمانی به مردمان ردل تر تجاوز می‌کردند.پسر، چشمانش به خون آلوده بود.بازگشت به سویش، به سوی شیرین جانش.عربده‌ی بعدی، مادر پخش زمین بود،خون میان برف ها‌ی لاله‌گون زن، عریان بود.بلند شد،صحنه ها تکرار و تکرار می‌شد.انقدر تکراری که نمی‌دانستیم، که آیا خون زن است یا که پسرش؟موهایش را همچو طناب دار کشید.به شیشه‌ی ماشینش کوباند، کوباند.مردی نبود که در گوشه عیان باشد، نهان گشته پشت درختی مشغول دیدن زیبایی صحنه بودند،چه نامردی تو مرد... چه نامردی تو مرد...زنان، خاله‌زنک بازیشان گرفته! گوشه از راه را گرفته‌اند تا غیبت بیچاره زن را کنند.باور کنید، اگر اینان را ببخشم، آن دو چرت‌تن که بر پشت بام، با کنجکاوی نگاه می‌کردند را با خود به درک خواهم برد.ماشین ها با سرعتی ورای نور، دور می‌شدند که مبادا مرگ یقه‌ای وینان را بگیرد و ویران شود مالی از مالشان.در اخر، فکر نکن که یادم تو را فراموش نموده...حال...صفحه‌ خاموش.مغز ها خاموش.نگاه‌ها خاموش.دریای خون است بیرون و آنان خاموش.خوی اهرمن بیدار گشته بیدار شوید و باز هم خاموش.کوچه سرتا سر نور، نور دل خاموش.مردان بیرون، زنان بیرون، دیده‌هایشان خاموش.خنده ها روشن.این است عدل شمس.عریان می‌کند حقیقت تنگ را.چه بد دل بود فرشته‌ی مرگ... دلش دریایی بود... از همه گل چید و جرئت به گرد مغیلان نکرد... اخر ای بزدل...اگر می‌خواهی تا ابد و دهر خاموش بمان، راستی یادت است که کی پدری را ندیدی با شرم پیش چشم فرزند؟ یادت است که کی مادری لباسش را پاره نکرد تا به تن فرزند دهد گرمای تن؟نان را چه؟ قیمتش دستت است یا که توهم حیف نانی بیش نیستی؟چه نامردی تو مرد... چه نامردی تو مرد...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 17:08:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《سامسنت و پسر》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-mt9c89mbovz1</link>
                <description>درود بر شما، این متن رو قبلا نوشتم، ولی وقتی خوندم متوجه شدم که غلط های زیادی داره، پس از نو نوشتم، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^یکی بود یکی نبود‌؛ زیر این گنبد کبود، زیر سقف مشکی شب پسرک با پاهای برهنه تلو تلو خوران راهی آسمانی جدید می‌شد.یکی از همون هایی که ادم‌ها می‌بینید و احتمالا رد خواهید شد، شاید هم کمی ترحم خرج کنید،نه نامی،نه صورتکی،همون یکی از صد ها ادم محو اطراف،همون‌هایی که حتی باز هم ببینی یادت نمیاد، اه اصلا درمورد کی حرف می‌زدیم؟آها یادم اومد!فقط صبح‌ها رفتگر بیچاره صد ها سوزن شکسته و خون روی زمین رو با رفتنش پاک می‌کرد.جرم؟ جرم سبک کردن مواد بی رنگ و جایگزینی آن به جای خون بی نقصش، چیزی کمتر از این؟انقدر زیاد که خون فراری می‌شد مثل هوش سیاهش و مواد خونابه‌‌ی جاری برای او شده بود‌‌.آسمان اگر سقف داشت، قطعا مالکش او بود.آخر انقدر بدون خانه مانده بود که زیر ایمان کل شهر فرو رفته بود‌‌.ادم که... نه ولی گربه‌ی نگون بخت پشتش قایم می‌شد تا موش فاضلابی بگرخه.یکی نبود بهش بگه، اخه احمق گربه از موش فرار می‌کنه؟ولی محکم روی پاهاش می‌چرخید و مثل یکی از بزرگ‌های فامیل‌ بی‌خردانه تف می‌کرد روی زمین و می‌گفت: گربه روش شکار جدید یاد گرفته! و پشتش را احتمالا چونان پشت می‌کرد که رو به رویش باز ادمی و پشتش گربه و موش می‌لغزید.و با یک بشکن نه گربه بود و نه موش و نه انسانی جز خود.وضع خراب تر شد.دید، تماشا کرد و فهمید این مقام والای انسانیت، حتی کسی رو نداره که بر سر قبرش اشک بریزه، هیچ انسانی به یادش نخواهد بود.پس دست به کار احمقانه‌ای زد.گفت: خب مصرف کننده که هستم، چرا فروشنده نباشم؟یکم هم می‌فروشم پول گیرم بیاد مگه چی می‌شه؟همه هم دیگه نیازمند من خواهند بود!_خودش تصمیم می‌گرفت؟×به خدایی که بالای سرم گذاشت بنویسم قسم اگه سالم بود هم همین‌قدر احمق بود‌.ساقی بهش مواد و داد و خلاصه؛رفت و می‌خواست بفروشه... که ناغافل دزد کیف چرمی سامسونتش رو زد‌.پسر بدون کفش با سامسونت به اون گرونی؟دزد از اون باهوشا بود‌.پس زد به چاک.ولی زرنگ می‌دونست که دیوونگی یک‌آن هست؟نه، گاهی زرنگی، احمقانه می‌شود‌.پس انقدر با پای برهنه دوید،افتاد، ولی بلند شد.نه از امید؛ از وهم.چی می‌گفت وقتی اه در بساط نداشت و نصفشو دود کرده بود تو ریه و ماباقیش خون رگاش؟بهش رسید؟بهتون اطمینان میدم ادم از ترس جونش (حتی کسی که امید نداره.) هرکاری می‌کنه‌‌.پس رسید وسط یه خیابون.ازدحام، داد و ستد، عربده های بلند یک شهر‌، مرطوب شرجی.نباید یادش باشه... ولی...ولی از وهم همه چیز رو یادشه،اون دو تا چشم قهوه ای،یقه‌اش رو جوری کشید که سامسونت پرت زمین شد.می‌تونست سامسونت رو برداره و بره؟به یقین.کرد؟خیر.انقدر از ترس به صورت بیچاره مشت زد، روی اسفالت کوبیدش که اش و لاش شد بچه‌ی بیچاره... و ادم ها همون فضول های همیشگی.فقط نگاه، انگار وسط رینگن.خب ابله برو یه کمک کن!اونقدر به اسفلت کوبیدش که دستای خودش هم خون اومد.لرزید...پس بلند شد و هم سامسنت رو دزدید و هم کفشاش رو.دویید و دویید،پلیس هشدار می‌داد برای تیر اندازی،این دیوونه فکر کرده همش توهمه مواده؟واقعا که...خلاصه دویید و دویید...گم شد.پشت سرش فقط موش بود و رو به روش گربه.یکم قبل دیوار گربه بود یا برعکسش؟بیخیال نشست و گفت تونسته انقدر تمیز فرار کنه!پس یه چاقو که از صاحب کیف گرفته بود در اورد و کیف رو سوراخ سوراخ کرد.معتقد بود که گردش بهتر از گردشش تو خونه.کثیف کاری اضافه...روی زبان گسش مواد رو کشید، اخه احمق مگه شکلاته؟تلخ، مثل اهنگ شاد بر سر مزار.زنگ زده مثل اهن زنگ زده.خورد و خورد.گربه می‌خواست بیاد نزدیک که با خشم چاقو رو پرت کرد بهش.از درد پاهاش جیغ زد.مگه گربه رو نزده بود...خون خودش بود یا خون جعبه؟مگه اون کیف سامسونت نبود؟چشماش به حدی باز شد که حدقه شکست.اون قاتل شده بود؟گـ... گربه کی بود؟چـ... چرا پاهاش داشت خون میومد و انگار توی خون داره شنا میکنه؟اون... سامسونت اون دزد بود؟مگه دزد توی خیابان نمرده بود؟از حقیقتی که می‌دید نفس نفس می‌زد، داشته... داشته گوشت ادم رو میخورده؟خون از دوشش می ریخت و دور لبش خونین.ارزو میکرد خون خودش باشه، از همون هزاران کتک شیرین.ولی ادم که گیج نمی‌شه خون خودشو بخوره، مطمئنم خودش هم این راز بین خودم و خودش را می‌دونست که ادم چه مست باشه چه خمار مواد، تشخیص می‌ده و به خودش اسیب نمی‌زنه، مگه نه؟...از ترس صدای اژیر دستاش خزید و اون چاقو رو برداشت و کار را یک‌سره کرد‌.سه روز بعد_هنگام ورود اتشنشان ها برای فهمیدن بوی تعفن کل محل.ادمی مبهوت از خلق چنین صحنه‌ی وحشیانه ای...پسر احمق خودشو کشته یا یکی از سر دشمنی انقدر چاقو به شکمش زده؟</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 16:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《هم آغوشی جوهر و گوهر》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1-ponqles556jx</link>
                <description>درود بر شما! هرجایی که از متن متوجه نشدید، به بنده بگید، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین:●رطوبت خون، دیواره‌های فراری را کپک زده کرده بود.بوی چرک، بوی عفونت، مشام را فلج کرده بود.زنجیر ها زنگ زده بودند، دست بندی نبود، زنجیر ها ایمان بودند.صندلی زیر پاها، فرسوده شده بود،میان تهی بودن افکارش، فکری کرد، چند نفر روی صندلی ایستادند و اعدام شدند؟...سرش را بالا گرفت، نه آنقدری که سقف را ببیند، بلکه انقدر که پنجره ی خاکستری پشت سرش را ببیند، اشک‌هایش جاری شد.خاکستری... خاکستری... خاکستری...یکی انقدر سیگار زندگی را کشیده بود که خاکسترش ادم شده بود.با بیچارگی اشک ریخت، خون خیابان به کف کفش‌های پاره‌ی آنان چسبیده بود و آنان بی واکنش تر... خنثی تر از مرز سیاه و سپید بودند.قدم‌ها سبک و سنگین در را باز کرد.بازپرس می‌لنگید.یکی از کفش‌هایش سنگین و دیگری سبک، خودش هم میان این سبک سنگینی سردرگم بود.صندلی رو به رو را کشید،صدایش خفه نشد،صدایش همچو تیر خلاص خفه نشد.نشست،باز هم فکرش به آن سوی رفت،چند نفر روی آن چوب ایستاده بودند و حال، داروین بودند؟بازپرس، شروع به حرف زدن کرد،صدایش قضاوت گر نبود، آخر متهم می‌کرد، قضاوت کار خدا بود ولی دادگاه برای قاضی بود.مرد میان حرفش سرفه کرد، از اشک خبری نبود، خنده‌ای ظریف زد: قبول نداری که مرگ، حق او بود؟بازپرس اخم کرد: تو کیستی که اورا همچو خدا مجازات کنی!؟حاشا نمی‌کنی خودت را، آلت قتاله‌ات کجا نهان کردی؟ می‌دانی که نبایستی او را می‌‌کشتی!؟مرد به کاغذ چروکیده، عرق کرده، مرطوب و غرق بوسه، دست زد، نوازش کرد و خودکار را باری دیگر لغزاند،حکمم چیست؟ناگهان، مرد در حال تماشای هم آغوشی جوهر و گوهر بر تخت مرده(کاغد) بود، سؤالش را پرسید،درش پشیمانی نبود.درش نا امیدی و یاس نبود.اگر نظر مرا بخواهید، حتی کمی بیخیالی و شادی درش نهان بود.بازپرس کاغذ نصفه را کشید،چطور توانستی... چطور انقدر وحشیانه... انقدر وحشیانه یکی از پدر های همان بچه‌هایی که مدافعش بودی را کشتی؟...مرد خندید: بگذار برایت بنویسم، بعدش قسم به خون که برایت می‌نویسم اعترافی به بلندای یارت، البته او زنده است یا که نه به خودت بستگی دارد!بازپرس، کاغذ را رها کرد، انقدر راحت که انگار جان مجرم‌نمایان بود‌.می‌شنوم، بگو، این تهدید پوچت چه بود و اقرار به چه خواهی کرد؟مرد به نوشتن ادامه داد، میان نوشتن سرش را بالا اورد، نگاهش تیره نبود، خاکستری نبود، آنقدر مردمکش ریز بود که حتی سیاهی چشمانش، به سپیدی چشم می‌باخت،تهدید؟... اگه قاتل را من نمی‌کشتم... آیا یاری بود که تهدیدش کنم؟مرد جلوی زن، زن جلوی مرد را ندیدی که جان به جان می‌دادند؟عاشق بودن را چگونه می‌فهمیدید؟نامش را فهمیدم.رازی را به تو می‌گویم.قرار نیست اعتراف باشد... قرار نیست به قول خودت اقرار باشد.حتی اغراق نیست‌، من او را نکشتم...اثبات می‌کنی؟آه... دقیقا همین را به من و مادرش گفتند‌...گفتند که دروغ می‌گوییم و او دشمنی بیش نبود.ولی آه باور کن، من حتی به نگاه خونین دوستم قسم می‌خورم، او را نکشتم.فقط انقدر، آنقدر با خشاب‌ها، به دست و پایش کوبیدم؛ کوبیدم که فرقی میان استخوان و گوشتش نبود.فلج شد، آنقدر فلج که لبخند کثیفش که به کودکان متجاوز بود، فلج شد.افتخار مرگش به دستم نبود.آخر مادر آن یارم باید جانش را می‌ستاند و به خالق پیشکش می‌کرد.البته!انقدر بی‌گناه نیستم.اعضای خانواده‌ی او را تک به تک، جلویش به دار اویختم، آخر به داروین بودن علاقه‌مند بودند.برای ان‌ها انقدر بی‌رحم نبودم، پس با کلت انقدر به گردن و دنده‌هایشان زدم که خون، لباسی برایم شد.تو را چه شد...؟بازپرس بهت زده بدو خیره شد.می‌دانست، می‌دانست که از کدام قاتل حرف می‌زند، می‌دانست که اگر بلند شود، زانوانش می‌شکنند، آخر سبک و سنگینی نمانده بود، آنقدر سنگینی را فهمیده بود که می‌دانست می‌شکند.چهره‌ای میان سایه فریاد زد: معلوم است که چه باید کرد! به دار بیاویزید او را! _ح...حکم؟ ب...بدون دادگاه؟+اهه اونا میگن که دادگاه پس از مرگش برگزار می‌شود، آن هم  وقتی که مرد، زیر خاک معشوق گور باشد.ثانیه‌ای بعد، مرد را کشان کشان به دار اویختند، صندلی‌اش را زیر پایش کشاندند و همانی که نگاهش داشته بود، حال زیر پایش را خالی کرده بود.بازپرس بلند شد، نشست، نتوانست، کاغد را برداشت، چنین بود نوشته:با کینه برایت می‌نویسم.باشد که روزی، وقتی که بر طناب دار درختان اویزانی، با صدای همگان، بر سرت فریاد بی‌چارگان دهم!روی صحبتم با توست، تویی که دستانت حرکت نمی‌کرد و برایمان خون نوشتی.برای تویی که مارا به دار می‌اویزی، اینجا وطن است، مگر فکر میکنی که اینجا شهر داروین است؟ ابلهی؟بازپرس، چشمانش گشاد شد، به بیرون نگریست، ماه خونین لبخند زد، مردمان نور سرخ داشتند و خاکستری پوش بودند، قه‌قه‌ای زد، کارش تمام بود... حالا او هم حقیقت را فهمیده بود.آخرش سایه بلعیدش......پ.ن: به نظرتون، بازپرس وقتی وارد شد، اون قدم های سبک و سنگین معنیش چی بود؟</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 20:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《مَرگِ شَیآد》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%85%D9%8E%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%B4%D9%8E%DB%8C%D8%A2%D8%AF-llp3tp3uwk4v</link>
                <description>درود بر شما... امیدوارم بر قلم خونم، خرده نگیرید، تحمل کنید چند روزی مهمانتان است، ارادت مند شما، تمام سیاهی شب... نهان گشته پشت مهتاب... گین^^یادم امد، هان...آن چشمانت...دو چشمت... میان تاریکی شب، مهتاب را به هم آغوشی وادار کرده بود...چشمانت، نه از مهتاب می‌ترسید... نه از اشک می‌لغزید.شجاعت، میان دو چشمت، می‌رقصید.لبخند داشتی‌‌... قسم می‌خورم که دیدم آن را... ولی لبخندت از خون نبود... چرا به جای صدای خنده‌ات... خون می‌خندید؟...چشمانت بسته نبود...میان مرگ، میان زندگی، میان خاک... چشمانت باز بود...توهم انتظار داشتی که مرگ توهم باشد؟...توهم انتظار داشتی که آرزویت نمی‌رد؟توهم در انتظار همای سعادت بودی و کلاغ برایت خبر شوم‌اش را اورد؟...دستانت از خاک بیرون مانده جانم... مادرت ضجه می‌زند جانم...چگونه خاک تنت را بوسید؟ چگونه خاک تو را نهان کرد؟آن هم فهمید که تو درمانده، میان شیادان مانده‌ای؟...مردی که زنده بماند آن رذل؟باشد که تا فردا نباشد از رذل...مادرت تا صبح بیدار است پسرم...مادرت هنوز برایت ظرف می‌آورد...مادرت لباست را می‌بوید... خاک تو را ازش دزدیده...پدرت تا شب... سر کار می‌ماند... منتظر است... چشم انتظار...چشم انتظار دیدن چشمت...خواهرت پایش شکسته...بلند نمی‌شود از سر خاکت...خون های رقصیده بر سنگت را می‌بینی؟... انقدر سرش را کوبانده که خونش جاودان شده...راستی... رفیقت را یادم رفت...او هم منتظر است...آخرین سیگار به دستش دوخته شده...منتظر است به پشت دستت بزند که نکشی......اخر و عاقبت ما همین است... تا آخرش پایمان در این خاک نهان است.چه سرهای ما‌... چه پا های شکسته‌ی ما‌... چه تنمان زیر این خاک است، پاک نمی‌شود... محو نمی‌کند ما را از بین بر نمی‌دارد... اشک‌هایمان را پاک نمی‌کند. اشکبوش مرده حالا دیگر از رستم تهمتن چیزی نمانده برای ما رستم دستانی نمانده... دستانش را شکستند، ما پهلوانی بر جهانمان نداریم تا زمانی که پایمان در این خاک است، آخر کودکان میان خیابان ها می‌میرند‌‌...ما ماندگاریم... تا همان شب، همان موقع که شیاد هم بر خاکمان فرو رود، ما اینجا خواهیم ماند، شاید که نبینیم ولی... آخرش را نبینیم؟ نبینیم که شیاد مرده؟برای تویی نوشتم... که این تن بدون تو جزو خاک وطن بود... باشد که نباشد بی فایده خونت...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 19:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《گم کرده‌ام تورا؛ باز آی》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C-zqg1ad5lnpyq</link>
                <description>درود، امیدوارم که نرنجید، بنده شنوایهر انچه که می‌گید هستم، ارادت مند همیشگی شما، گین.باز کن چشمت را... مگر مترسکی؟! ترسی داری؟ مگر جانی برایت مانده!؟تو را گم کرده‌ام.شاید میان هزاران هزار بوسه‌ای که دادی، گم گشتی.شاید بعد از زمستان مردی!شاید که بعد از خون های زمستانی مرده‌ای؟نگرانت هستیم، ندایی داری یا که تمام ندا‌های ما به تو رسیده و تو رفتی؟توهم با ما تیر خوردی؟گمت کردم... میان شبی خونی...گمت کردم... میان صبح آفتابی...گمت کردم... پس از صدای نام تو و به دار رفتن کودکی...گمت کردم، میان این نابخردان... نکند که توهم از انان باشی؟...گمت کردم، میان کتاب ها... نکند که توهم همچون آن نوشته ها دروغی باشی؟گمت کردم، دیگر بهار مرده، نکند که قاتلش دوست تو باشد خدایی؟به توهم تیر خلاص زندند خدایی؟جویبار خون را دیدی؟جویباری که عسلت محوش نمی‌کند را دیدی؟...صدایمان را می‌شنوی یا که مارا لال کردی پس از آن زمستان خونی؟لاله ها برای بهشتت بس نیست؟ گمت کردیم یا که خود را کشتی خدای ناخدای کشتی؟خبر هست که زمستان مردی؟خبرت هست که این بی‌خدایان، تورا بهار کشتند و گفتند مردی؟خبرت هست که اشک از سر به دنیا آمدن ندارند فرزندانت و اشکشان از مرگ مادر است راستی؟گمت کردم میان دیاری...گمت کردم یا که نهانی؟گمت کردم یا که در ‌کیهانی؟گمت کردم... یا که خود را کشتی؟...گمت کردیم یا که از آن بالا... برای مردنمان داری جشنی؟...گمت کردیم یا که ما را طرد کردی؟...بنویسید برای پدر:بابا وقت خداحافظیه... ولی چیزی به مامان نگو... بابا دیگه نمی‌کشم... از درد پرِ بغضِ گلوم... بابا اگه رفتم بدون.. اینا همه واسه آینده بود..._ننویس چنین... پدرت با تو خواهد مرد... روی سنگت، سنگ خواهد شد... ننویس برای مادرت... مادرت از عزا به رقص انتقام رسید.. ننویس... آینده ای نیامد... باز ای...پ.ن: به دقیقه نکشید منتشر شد‌‌... پشمام...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 14:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《آیینه》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-tfsojgvrb0yd-tfsojgvrb0yd</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم هدف نهایی متن رو بفهمید، وگرنه که عاشقانه متن، تنها برای گرفتن زهر متن بود، بنده شنوای هر انچه نظر، نقد، تحلیلی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^درختان، زنجیر بودند؛ با اشک‌هایی از آتش که در خاک، گل می‌کاشتند.ماهی، با عشق به ماه می‌رسید،اپروانه به شعله‌ی گرمش می‌رسید، شمع نفسی با او فاصله نداشت.مولانا شمس را می‌دید و به جای سر بریده‌اش اورا در آغوش می‌کشید. زال و رودابه یکی بودند، دو تن نمی‌شدند دیگر...شیرین و خسرو به هم رسیده بودند، بهرام و گل اندام کنون صاحب فسانه بودند، نه نام گمنامی تاریخ!_عاشقان همه به هم می‌رسیدند! عالی نبود چنین دنیایی؟ شکی درش نیست!+ عشقشان تاوان دارد...مرد، طبق عادت، به ماه لعنی فرستاد، آخر سیاهیش دعوت‌نامه‌ای برای سیاهی بدتری بود.میان دو درخت زرد نشست، سیگار تنهایی‌اش را با درخت روشن کرد، به جای سیگار، دستانش سوخت، به‌جای دود سیگار، پوستش ذوب می‌شد و دوباره یکسان می‌شد.منتظر معشوق بود؟...جسمی از جنس سایه، با نام نور دستانش را دور گردنش حلقه کرد، شاید به جای نور، باید نامش را دار می‌گذاشتم؟... نمی‌دانم...آن وقت کسی از این عاشقانه، عاشقی پیدا می‌کرد؟... معشوق کشته می‌شد...با نفس سردش، به گوش گرمش، نجوای اغوا کرد،شهر رمیده، آنان به هنگام هراس می‌خوابند، باز تاریکی تو را بدین سو راهنمایی کرده؟مرد نفسی کشید، گل پیچک، آخر کارش را می‌ساخت: منتظرم نبودی؟... همیشه جایی نهان گشتی که نور تسلیم شده، نکند که می‌خواهی تسلیم من شوی؟...نور خنده‌ای کرد، سرش را بالاتر اورد، سایه‌اش تیره تر شد: برای تو... انتظار بیهودست... من عاشق دردی هستم که چشمانت، با سپیدی‌اش به من می‌دهد...مرد، ایینه بود، نمی‌دانست که با موجودی که نامش نور و وجودش سایه‌‌ای بیش نیست چه کند، گلویش خشک شد، گل پیچک آخر جانش را می‌گرفت...سرفه‌ی نرمی کرد و بزاق عجیبی که جنسش نه از خون، بلکه تب آب بود قورت داد: امشب... عجیب شدی... چگونه از درد، بتی ساخته‌ای که انگار تنها دوست توست و معشوقت است؟...نور سیگار را گرفت: اگر آن درد از تو باشد... می‌فهمم که زنده‌ای... انسان ها تورا با دغل‌بازی نبلعیده‌اند...مرد، تلخند کوتاهی همچو خنجر، به نور داد: و با چنین وجودی... از من می‌ترسی؟...نور خاکستر سیگار را بوسید و بویید: می‌ترسم... تو مرا نشان می‌دهی، گویا که همه‌چیزم، ولی هیچ‌گاه تو را ندیده‌اند... تو با فریب، خودت را همه‌چیز سیرت و صورتم می‌کنی!...مرد تکرار کرد، دستش به سوزش میان درخت افتاد: آه... پس چرا رهایم نمی‌کنی گل پیچک؟...نور به چشمانش نگریست: تاریکی خانه‌ی من است... اگه صدایت بپیچد، قسم می‌خورم که نامم دیگر نور نباشد تا وقتی که صدای‌ تو نور راهم باشد...مرد با ذکاوت نگاهش کرد: اگر صدایم محو شود چه؟...نور دستش را بدو گره زد، آخر این گل پیچک کارش را می‌سازد...زمزمه کرد: میان تاریکی... گم می‌شوم، میان دنیایی که جاذبه درش مرده و نور گم گشته، تورا جویا می‌شوم...مرد با تمسخر خندید: بیش از حد ناامیدی نور...نور دستانش را به گلویش فشار داد، خودش هم درد می‌کشید، ولی نتیجه برای ارضای روح مریضش کافی بود: نه... من تمام عمرم تورا میان تاریکی پرستیدم، وقت یکی شدن نیست؟...فشار بیشتر شد، چشمانش، حدقه را شکست و نور، بر زمین افتاد.ایینه، دستانش را خاک تکان داد، به راحتی... نور را کشت، سایه را با نام نور، ارزانی بازار کرد...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 19:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《فَرزندآنِ دَریا》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D9%81%D9%8E%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A2%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D8%A7-ojekxlhxhzhl</link>
                <description>درود، امیدوارم که خوب باشید! کمی نرنجید، تحمل کنید درد سیاهی، آخرش روی سیاهی با سپیدی می‌نویسیم، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، بررسی، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^شر و خیر؟...بید مجنون، با باد لرزید.صبح یا که شب ناپیدا شد.آسمان، رنگ مردمان شد.بی طرف، قضاوت ساکت بود،قاضی آسمان خاکستری بود.نه پاییز بود، نه زمستان، آنقدر باد می‌امد که بهار به جلو زانو زده بود و تابستان هویدا شده بود.کلاغ ها خاموش بودند، گنجشکان از ترس طعمه گشتن، می‌جهیدند.باد، آنقدر گرم بود که رد اشک، پاک می‌شد و آنقدر سرد بود که رد اشک را، جاودان می‌کرد.فضا، کمی از هیاهو پیشین فاصله گرفته بود._هی! مطمئنی فقط یکم؟دریا، دیگر آبی نیست، خالق انقدر سیگار کشیده بود که دریایش خاکستری بود.باد بر موج دریا، بوی تازگی نمی‌داد، حاصل هم آغوشی تن و شن، بوی مردگی دریا بود.+هاهاها، منظورت ماهی مردست؟... بیخیال... کلیشه‌ای بیش نیست!_آخر دیوانه، ماهی مرده چه دارد که زدو، داستانی بگوییم؟×گوش کنید و خفه شوید، مسئله فهم است، اگر که می‌خواهید، چشمانتان را ببندید، حقیقت کور کننده تر از نور است!انقدر مرده، پشته بود که لباس سیاه عزا، تن کبودشان بود،آنان نیاز به لباس نداشتند، برهنه عزادار بودند.لباس سپید پوشیدند، نه از سنت شکنی، نه از کشتار هنجار، برای نشان دادن زنده بودن رویا، برای نشان دادن که امید نمی‌میرد،امید را خاک کردند، کشتند که امید بمیرد، آخر نمی‌دانستد که امید، زیر خاک تازه جوانه می‌زند؟_می‌دانستند، برای همین آنان را آتش زدند.میان بید مجنون، موجودی نهان بود،موجودیتش نمی‌دانم، ولی به بدی گره خورده بود‌.با تعجب، ابروهای برعکسش را بالا انداخت، هزار، هزار ادم، کنار دریا بودند،کاور مشکی، می‌شد تصویر دوباره و دوباره تکرار، شن هارا کنار می‌زدند و مروارید هارا خاک می‌کردند، مادری فرزندش را، فرزندی پدرش را، پدری زنش را، همه و همه فردی برای خاک کردن داشتند.شن، از خاک گرسنه تر بود،بلعید،دور انان حفاظتی از جنس مرگ پیچاند.تعجب شر، از مرگ نبود، آخر مرگ در آن دیار عادی بود.تعجب، از رقص بود.مادران کل می‌کشیدند،آخر فرزندانشان حتی عروسی نداشتند که لباس سپید بپوشند.شیون، جای عزا بود، رقص جای خودزنی بود.بید مجنون، مرز بود.خیر، با تعجب به آنان می‌گریید، از شادی می‌رقصیدند، آخر موجودیتشان دیگر در خطر نبود...خیر و شر در آغوش هم افتادند، دریا طغیان کرد، جسد های قبلی، برای ساخت جنگل برایش بس نبود.جهید، مرز شکست، حالا خیر و شر در اغوش، به ازدحام مرگ می‌نگریستند،دیگر تنها مادرانِ دریا عزا دار نبودند، دیگر کودکان دریا، پدرانشان را به آخرین بار نمی‌دیدند،دیگر خواهران دریا، عزا دار برادران نداشته نبودند،دیگر برادران دریا، جان فدای خواهران نبودند.اخر، قاتل دریا هم در دریا غرق شده بود._اشتباه نکنید، پایان خوش نیست.+آخر که تاب دریا، هنوز دار برای کودکان و بزرگان دریا بود.×شک دارم به خنده‌های مردمان مرز گذشته... شک دارم به کسانی که می‌خوانند و به مردمان دریا لعن می‌فرستند، شک دارم به اشک هایشان، شک دارم با دارایی هایشان، نکند که خونی ریخته و پولی گرفته؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《ریشه در خاک》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-l78i3ql6dz6w-l78i3ql6dz6w</link>
                <description>درود، از متن نرنجید، از خشم چنین است، عذرخواهی مرا پذیرا باشید‌‌.بنده شنوای شما هستم.همچو دانه، میان گل دفن شدیم.مگر ما دانه‌ی انسانیت نبودیم؟...از ازل محو شدیم.میان عدالتتان سر بریده شدیم.گل بر سر خاک نیاوردند، پر پر شدیم.یاس و بدبختی کاشتند، در کار نیستند که میوه‌اش همان است، آخر شرب الهی برایشان مخدوش است و ما از بدو تولد حرام شدیم‌.آخرین میوه‌ی این باغ منم، کوچک ترینشان من شدم‌ بترسید از من، بترسید از من‌های واحد، بترسید از شروع ازدحام ما، بترسید.بدانید، اگه باشید، گل های پرپر، میان دانه های خاک ریشه کردند.انان، نه از خون لاله می‌دهند، نه از بدبختی خاک می‌شوند‌.آنان میوه دارند، درخت ریشه دارند.بنوشید آن میوه ها را، یا که همچو مار، همچو جدتان حوا، فریبتان می‌دهم، شاید رویی پیش خالق داشته باشید و بگویید در خواب خیال، ماری شمارا بیدار کرده، به خون آنان قسم، از بهشت و جهنم که هیچ جایگاهی برایتان ندارد، خالق گردنتان نمی‌گیرد.بترسید، بترسید از فردایتان، خالق که هیچ، ما هم نمی‌بخشیمتان!بترسید از فردا که اشهد نیست،بترسید که فردا کسی پشتتان نیست.نمی‌بخشیمتان، بیدار شوید، اگه شوید!</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 00:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《کلافگی》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%DA%AF%DB%8C-eq9bcuhcpmnl</link>
                <description>درود، امیدوارم که... ام امیدی دارم؟ نمیدونم، پس خب امیدوارم لذت ببرید از متن، من شنوای هر انچه نظر، نقد، تحلیلی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^شهر، غرق عرق بود، هوا انقدر مرطوب بود، که بوی گند عرق ماهی‌ها میان‌شان هویدا بود.بام‌های خانه ترک داشت، نه از فقر، از فطر لغزش ایمانشان چنین بود.گوشه‌ای از بام، کم ترک تر بود، بوی خون نمی‌آمد، بوی مرگ بود و بس، نشست، دستانش، تکیه کاه تنش بود و زانوانش، می‌خانه‌ی اشک‌هایش بود.بوی کلافگی‌اش، تا در خانه‌ قاضی عادل(احتمالا که اونم از داشتن بویایی از خدا بی‌ نصیب مونده!) هم پیچیده بود.کلافگی، امانش را بریده بود،خسته از تمام امنیت های نبوده...چشمانش را می‌ديدم، از کلافگی سرخ بود،انقدر دلیل نداشت که با آسودگی بخوابد، آنقدر دلیل داشت که بخوابد.آتش، آنقدر بر چشمانش رقصیده بود که نیلی چشمش، زغال شده بود.خاکستری نبود که از زیر پایش، ققنوس پرواز کند.بیشتر شبیه خاکسپاری بود، او خاکستری نهان بر تن ظرفی بود و باد، اورا همچو رویایش غرق آب کرده بود‌.نفس‌هایش بوی چرک می‌داد‌.تنش، چسبناک بود،جهش می‌کرد، در جهد جهش بود، نه از تلاش و غرور، از کلافگی، دستانش به گلویش فشار می‌آورد یا گریه‌های خاموش، اورا خفه می‌کرد، نمی‌دانیم...می‌خواست همچو همای آزاده شود... ولی همچو همای، آخر اهنگ نفسش، سرنوشتش همچو فرخی می‌شد‌...می‌خواست که هم نفس با عقابی بر سر صبا، بزید، ولیکن بال‌هایش توان پرواز نداشت، بود، ولی ناکافی بود‌.به خورشید بی‌حال نگاه می‌کند، او دیگر جانی به تن نداشت که با ذوق به بالا بیآید، حال بالا می‌آورد.ماه با فریب و نیرنگ نور می‌داد، عیان می‌کرد تن دو عاشق را میان خلوت و نهان می‌کرد تن دزدی از جنس عدالت.باد در آن دیار، محبوس بود، در آن دیار، باد اسیر نامه‌های ناگفته بود.باد در میان سحر، دیگر جایگاه صبا نبود، گیسوانش ژنده تر از رذل تنان بود، صاحبش خون بود.امید همراه رها خودکشی کرده بود،_یادتان باشد، برای فرار از قتل عمد، مجرم همیشه خودکشی مقتول رو پیش میکشه!سرش را با تمام افکار تکان داد، نمی‌دانست برای بیرون کردن انان، نباید که آنان را پرت می‌کرد، گزینه‌ی بهتری هم بود!زنی با لبخند، کنارش نشست، لب هایش سرخ بود، براق، نگاهش تیره، مثل آسمان بود، سیاه و بی ستاره: ناامیدی؟گردنش تاب مغز پوچش نداشت: امیدی نیست که فقدانش درک شود.زن لباس گرمش را دور او حلقه کرد، نمی‌دانم که اشتباه می‌دیدم یا که هیچ نمی‌دیدم.میان گوشش زمزمه‌ای کرد،گویا که صبح، باز هم باد خبر خون می‌داد نه رسیدن همای به سعادت.همه‌چیز محو شد.بام ترکی نداشت، گویا که بی ایمانی مرده، قاتلش بر زمین بود.زن، شکلی نداشت، مویی نداشت، تنی نداشت، ولی آن چه بود؟...پسرک، حالا بوی چرک نمی‌داد، بوی خون می‌داد.بام کوتاه بود، عمر او هم همین طور...پ.ن: زن، درواقع زن نبود، هرکی با کمبودش، اون رو زیبا تر می‌بینه، شکلی که اون فرد نداشته... لب بوم رفتن اولین اشتباه بود، دومیش حرف زدن با مرگش.</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 00:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《خالق یا که بچه‌؟!》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%E3%80%8B-mimjsynviouq</link>
                <description>درود بر شما، این یکی رو خطاب به خالق و فرشتگان قدیس نوشتم، امیدوارم متوجه منظوری که داشتم بشوید، بنده شنوای‌ هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت مند شما گین^^بی ربط... شاید؟سپیدار، دار گشته، بید مجنون، بی‌تزلزل تر از ایمان مردمان دارین بود.زانوانشان شکسته بود، سجده نشان می‌دادند انچه که را بود.چشمانشان کینه بود و بر سجده، آن را نهان می‌کردند.لب هایشان دوخته و زبان بریده، خاکیان، انان را قدیسه می‌شمردند.مردمک هایشان سپید بود و از ذات بی ذاتشان، اطراف مردمک، سیاهی، سیاهی وجودشان می‌خواست که بر سپیدی دروغینشان پیروز شود‌‌.چهره‌هایشان را نورین می‌شمردند و نورون هایشان ساکت بود، آنان نورشان کم سو و پر نور بود.گنه کار بودند و نسیبی از عدالت حق نداشتند، گویا که خالق حق را گونه‌ای دیگر نشان داده بود‌.گنه‌کاران را عدل بی نسیب گشت، نکند که خالق بازیگر است میانشان؟سیاهی تنشان با سپیدی در هم می‌آمیخت و ایینه‌ی حق ساخته می‌شد.از آن سوی، موجودی، موی سیه، با سپیدی پایین می‌امیخت،_نکند که این هم بانگی همچو نهیب باشد که اگه کند مردمان را، که ظلم از ریشه است و پایین تنها سپیدی دروغ؟+همه چیز می‌شود... همه چیز.خفه شوید، این ناله و شیون های شما نیست! گوش دهید! به خالق چنین می‌گویم!بر لب جوی نشسته بود، زانوانش در آغوش بود، کمی به جلو کمی به عقب تاب می‌خورد، دستش را بر گوش های خاموشش می‌نهاند، می‌ترسید... زیر پایش با تکانش می‌لرزید.با دستان لرزانش، می‌خواست که خانه‌ای درست کند، نگو که ویرانه ساخت...با درد دستش را کشید و امید در کشوری کشته شد.فرشتگان و ادمیان، سر سجده داشتند، متوجه بازی نبودند، آخر خالق هم نمی‌دانست بازیست...در نهانش، عیان گشت شخصی از درک زمین.خالقا، شنیدار مایی یا که گشتی سپیدار دارین!؟جوابی نیامد.مگر خون نمی‌بینی، مگر چشمانت را ز خون آفریدند خالق!؟جوابی نیامد.جانمان رفت! زمین‌ ما به جای خلدبرینت، گورستان آرزوهایمان شد!کفن هایمان خونین است نمی‌بینی خالقا یا که تورا هم کور کرده‌اند!؟شیطان را چه شد!؟ برایمان از خلدبرین، به قعرجهنم فرستادی، برای ما یا که پوشاندن حقیقت هایت!؟_ ساکت شو... مگر نمی‌دانی که نباید آنان بدانند؟ به بازی اعتراف گیری‌ات برس! این زمین را شخم مزن، خشمی جز مردگان گیرت نمی‌اید!شیطان را چه کردی! چه فهمید که اینطور رهایش کردی!؟از بهر درک اوردیش و برگرداندیش، رحم و مروت داری که ما بیاموزیم که یا بیاموزیم این بی‌رحمان قاتل، الگویشان توست!؟خالق به سطوح امد، فرستاده را خرد کرد، خاک کرد، فرشته‌ای ساخت و معنای اطاعت را دگرگون کرد.خالق‌... من هنوز زنده‌ام! بشنو حرف هایمان را... رود عسلت بر سرم آوار شود، خون زندگان از نان‌هایشان پر رونق تر است! می‌شنوی یا که کری؟ می‌بینی یا که کورمان می‌خواهی کنی!؟نکند که ما برایت سرگرمی هستیم!؟اسباب بازی کودکیت قرارمان دادی یا که کودکی!؟یکی را شاعر کردی، لذت ببری و دیگری را مفلوک و فلک‌زده، که به آن بخندی؟از بهشت برینت کینه دارند خالق!شراب بر سرمان بخورد، این همه خون ناحق را چه می‌کنی!؟حقا که شیطان آینده نگر بود و بعد که سجده نکرد تو را دید!قالب تهی کرده‌ای از بشر؟ قلب شکسته‌ای از خلق بشر.صحنه‌ تاریک تر از حقیقت می‌شود.شیطانی عیان می‌شود.نگویید که چنین باشد جد من، ببینید که جدتان، چه کرد با جد بعدش.سجده نکرد و زانوانش نشکسته بود، نگو که خالق چنین گفته بود از ازل تا عزل کند اراده را.ای بشر از چه گله‌ دارید؟!عمرتان می‌رسد به سال عمر سجده‌های شبمان؟!بعد از رو گرداندن او، در مذاب احساساتتان زانو زدید و عبادت کردید!؟ مارا گروه خناس و شما را عابد شمرد، تا ابد و دهر چند هفت‌صد هزار می‌شمارید؟ که باشد پس از اتمام، هزاران هزار بر او؟به عبادت هایتان دلخوش نباشید!تا که کورید عزیزید.تا که بینا شوید، برنایی بر سرتان فرو می‌اید و عزل می‌شوید.آخر خالق، بازیگردان است، از بازی داده شدن، بیزار است.خالق نگاهمان می‌کرد، ناگاه طناب بی رنگش، سپید شد دست هایش بالا آمد و سر شد، سحر کرد و ساکت شد.صدایی از نهان به عیانمان آمد.باشد که سر به راه شوید، گر نشوید، راهی جز به سر بریدن نداریم! تا که بپرسید، بچه‌ای دیگر بر سرتان می‌اید، بشرتان، از او پیروی می‌کند، بت نیست، نماد خوش‌یمنی دستان ماهر ماست، کور شوید‌.. نشنوید... این مرگ خالق را به کس نگویید، کشته می‌شوید!+چگونه نوشتید...؟×گویا که او هم خالقی دیگر داشت و او به ما اجازه داد... نمی‌دانم‌... این چه چیزیست؟!_ هی هی، خدا جای حق نشسته نگران نباشید!÷نمیشه خدا پاشه، همون حق سر جاش بشینه؟...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 00:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《دعوت از نویسندگان》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%E3%80%8B-dwpoqu2og2y1-dwpoqu2og2y1</link>
                <description>درود بر شما، ارادت مند شما، گین^^این یه شعر از سنایی هست و واو...با او دلم به مهر و مودت، یگانه بود.سیمرغ عشق را، در دل من آشیانه بود.بر درگهم ز جمع فرشته، سپاه بود.عرش مجید جاه مرا آستانه بود.در راه من نهاد، نهان مکر خویش.آدم میان حلقه‌ی ان، دانه بود.می‌خواست تا نشانه‌ی لعنت کند مرا.کرد انچه خواست، آدم خاکی بهانه بود.بودم معلم ملکوت اندر آسمان.امید من به خلدبرین جاودانه بود.هفتصد هزار به طاعت ببودم.وز طاعتم، هزار هزاران خزانه بود.در لوح خوانده‌ام یکی لعنتی شود!بودم گمان به هرکس و بر خود گمان نبود...آدم ز خاک بود و من از نور پاک او.گفتم یگانه من بُوم و او یگانه بود.گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای.چون کردمی(سوالی خوانده شود.)، که با منش در این میانه بود.جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن.کاین بیت بهر بینش زمانه بود.دانستم عاقبت که به از قضا رسید.صد چشمه آن زمان و چشمم روانه بود.ای عاقلان، عشق مرا هم گناه نیست.ره یافتن به جانبشان، بی رضا نبود._سنایی غزنویینظرتون چیه کسایی که می‌نویسید، متنی رو بنویسید که از دید کسی باشه که، همیشه بده بود و هنوز جرمشون درک نشده، حتی می‌تونید در مورد کسی بنویسید که همیشه ادم خوبه‌ی داستان بوده، ولی شما می‌گید که اون اینطور نیست!پایه‌اید؟اگر می‌خوایید انجامش بدید، میتونیم چالشش کنیم!^^بنویسید و تگ بید مجنون رو اضافه کنید، تچکر^^</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《متنفرم از انان》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%E3%80%8B-s9tnngzwy2yw-s9tnngzwy2yw</link>
                <description>درود، کم و کاستی متن رو به بزرگی خودتون ببخشید، ارادت مند شما گین.بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل نظری که دارید هستمچه سرنوشت غم انگیزی!خوشبختی مضحکه.خون حلاله.شیون مادر بانگ گوشه.خون ها انقدر ناگاه است که هنوز جسم خمیده.مسافر های سر سفره، سفر کردند.انقدر که سفره‌ی کم هم بزرگ است.نیامد به زبانمان خوشی.تمامش گس و بود و بدبختی.نفرت دارم از این نسل بشر.نفرت دارم از تمام جبر.نفرت دارم از همه‌ی انان.متنفرم از صورت کریهشان.همای سعادت را نشان دادند و گور برایش کندند.ارزو‌هایت را چال کن، گوری برایش کندند.کتاب هایتان را آتش بزنید، دانستن بعد از مرگ بی فایدست.ندانید، آخرش با همه‌ی آرزو هایمان خاک می‌شویم.به صبح امیدوار نباشید، دم صبح پدری اشک می‌ریزد و مادر می‌ریزد.به شب امیدوار نباشید، خورشید را کشته‌اند و ماه را می‌خواهند جانشین کنند‌.سر نوشت این است یا که از سر چنين با کینه نوشتند؟...امید داشتیم و کشتند.ظهر ها امیدوار نباشید، آخر پدری به خانه ره پیدا نمی‌کند از شرم.عصر ها امیدوار نباشید، به مغازه ها نروید، آنجا همه از شرم ساکتند.پای پیاده به بیرون نروید، آخر از شیشه های شب قبل بی‌خبرید.با لباس های سنگین بیرون نروید، وقتی که مرگ بیاید، لباسان سنگین تنها سنگینی برای فرار است.از کودکان نپرسید که درس هایشان چیست، آنان فقر اطلاعات ندارند، مشکل جای دیگریست.از مردان، شغل نپرسید، از زنان شغل نپرسید، شبانگاه به کوچه‌ها سری بزنید، می‌بینید یا که کورید!؟به خیابان ها سر بزنید، دستان دراز شده‌اشان را نه از فرط رو داشتند، از بی رویی می‌بینید یا که کورید!؟از کودک کار نپرسید که شادی؟ شب قبل برادرشان خوابیده.از چشم ها نپرسید، حقیقت جویا نشوید، به دستان نگاه کنید، دستان دیگر راست می‌گویند زیرا که چشم ها کورند.از بوی چرک نلرزید، آخر چیزی برای درمان جز نبودن نداریم.از غذافروشی قیمت نپرسید، آنان هم از قضا. بی غذایند.از نانوایی نان نگیرید، گندم ها بوی خون می‌دهند.متنفرم از صورت کریهشان، متنفرم از سکوتمان.متنفرم از من‌های مرده.متنفرم از تو های زنده.متنفرم از مای شکسته.متنفرم از انفراد گروه شمامتنفرم، متنفرم، به درک واصل شوید یا که بگذارید درک را نشان دهیم!بودن را نمی‌خواهم، عدم را می‌خواهم، بهشت برین پیشکش، بگذارید به درکم بروم.</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 10:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《گندم‌زار》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%E3%80%8B-rwgga8kwygry-rwgga8kwygry</link>
                <description>درود بر شما! امیدوارم از تفاوت نوشتار این پارت متعجب نشوید، بنده شنوای هرآنچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^باشد که صدای‌ ذهنمان، چنین نباشید‌.باد آرام میان گندم های سبک، می‌پیچید.کمی از دانه ها بر زمین ریخته بودند و پرندگان کوچک، با ذوق صدا می‌دادند و میان وعده میل می‌کردند.خورشید، با مهربانی به کوه تکیه داده بود و با لبخند مادرگونه‌اش به ماه که فرسخ ها دور تر بود، دستی تکان می‌داد و خمیازه‌ی کوتاهی می‌کشید.ماه می‌خندید و نزدیک تر می‌شد تا که به خورشید برسد و رویش را ببوسد.باد همچو فرزند این دو، به این طرف و آن طرف جنب و جوش می‌کرد و برایشان خبر می‌آورد.کلاغان بر شانه‌ی سبک مترسک نشسته بودند و کبک‌شان، کماکان خروس می‌خواند.پروانه ها، خورشید دوم را یافته بودند،گندم‌زار، چون خورشید زمین، محل گردهمایی شادی گشته بود.معشوق‌های گندم‌فام در هم تنیدنده بودند و از موجودات اطراف را می‌دیدند و چنین اطراف را درک می‌کردند.ماه کمی دیر کرده بود پس خورشید با ناز کمی دور تر گشت و ماه به دورش گردید.ستاره‌ها پدید آمدند.ماه بالا ایستاد تا که خورشیدش را رصد کند و کمی آواز بخواند که شاید، ناز هنگفت خورشید را بخرد.از آواز ماه، عاشق مسخ و معشوقان به سوی عاشق می‌رفتند.آرام گروه کر، ماه را همراهی می‌کردند.جیرجیرک ها روی سنگ و گندم های جوان ایستاده بودند و آواز می‌خواندند.آرام آرام صدای قدم‌های نازک و درشت انسانی می‌آمد،گویا که او گم شده‌ است و قدم های خویش را می‌شمارد.از تشنگی، سینه‌اش خس‌خس می‌کرد، گندم‌زار درش باد می‌پیچید تا خبر مهمان را به صاحب‌خانه بدهد.میان گندم‌زار، گوشه روی سنگی نرم نشست.دستانش را نگاه کرد، نمی‌دانست که از سرخی شراب است یا که چیز دیگر... اگر کمی آن را می‌چشید، می‌فهمید؟..._بعید می‌دانم... اخر که خود دانای داستانش بود‌‌‌...جیرجیرک ها بی‌صدا شدند، آنان هم کنجکاو مرد بود‌‌ند...ابر ها کمی پایین‌تر آمدند که جنجال جدید و زیبا را لمس کنند...مرد، گندم کوچکی برداشت و به لب‌هایش آویزان کرد‌.کبریت مرطوبش را بیرون کشید و سر گندم را آتش زد،به آتش کوچکش خیره شد و دنیای نهان، برایش عیان شد‌.کمی جلوتر، که انقدر جلو بود که به پشت سرش تبدیل گشته بود،مجسمه‌ای به نام فرشته‌ی‌ گریان، خشک شده بود، چشمانش خیره بود،به مرد، به آتش خاموش، باد کمی لرزید، گویا که می‌خواست از این ازدحام مرگ دوباره جلوگیری کند.سکوت با اتش، برایش جالب بود، پس بار دیگر گندمی نوزاد را به پیش چشم سبز بودنش، سیاه کرد،دستی سرد با جریانی گرم، به سنگینی نفس مرگ، به شانه‌اش نشست و صدایی همچو صدای ذهن، به گوشش رسید،نه انقدر که ناواضح که بشود گفت، آن صدا توهم است و نه انقدر واضح که بشود فهمید او کیست و دارای جنسیت است یا که هیچ؟گفت: آثار مستی کنون چه زیاد است، اگر در واقعیت چنین بودم که درد غم قتل نداشتم!مه‌ سرد آرام بازویش را لمس کرد و رو به رویش ایستاد: مستی یا که از شادی سرخوشی؟...مرد بدو نگاه کرد: مگر مستی و شادی یک‌نام نیستند؟...او خندید و خاکستر گندم مرده را لمس کرد و با نرمی، به صورتش پاشید: گم گشته‌ای یا که از گمی ترسناک، خودت را گم و گور نموده‌ای؟مرد، مردد شد، تنها توهم بود دگر؟ پس عیبی در سخن در و گوهرش نبود.+من... من کسی را کشته‌ام... پشی‌‌‌...پشیمانی درم نیست، ولیکن که آنان درکی بر درک ساخته شده بر من نداشتند...باز گردشی به دورش زد: داستانی را می‌خواهی بشنوی؟...مرد دستان سرخش را نشان داد: اگر میان داستان پیدایم کنند چه؟:اگر آنان... می‌خواستند که کسی را پیدا کنند، ابتدا اولین مجرم را می‌گرفتند، نگران مباش‌‌‌‌...  آنان هم می‌دانند که به اینجا نباید بیاییند و تو نمی‌دانی...مرد به چهره‌اش دقت کرد، هرچند که دقتش بی حاصل بود، آرام کبریت دیگری را برداشت: دیگر روشن کردن اتش‌... ممنوع است مرد... بعد از آتش زدن خودش، دیگر آنجا جای آتش نیست... پس به من گوش ده، آخر و عاقبتت نکند که چنین باشد...پ.ن: راستش علاقه نداشتم طولانی بشه... پس پارت بعدی، داستان مثل همیشه هست، آهنگ هایی که گذاشته می‌شه، فقط این پارت مربوطه و پارت بعد، فقط فضا را توضیح می‌دهدپ.ن: مسخ صدایی گشتم و چنین شد متنم، نوازنده خبری نیست، صدایی جدید روحم را ساخته^^</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 20:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《مسخ شد》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%B4%D8%AF%E3%80%8B-kt50pnqw7lfz-kt50pnqw7lfz</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم این متن بی سر و ته، سرتان را قطع نکند، من شنوای هر انچه نقد، تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادت مند شما گین^^چشمانش گشت و من به دورش طواف کردم.دستانش با ظرافت به ساز خورد و من انگشتانم شکست.اگر هم... اگر هم می‌توانستم... اگر می‌توانستم اورا پرنده‌ی قفس خویش می کردم اما....اما.... توانی ندارم ...راهی ندارم...نمی‌توانم.... نا‌توانم! تا تمامم!افریدگارم... بر من رحمی نداری؟... مگر من از رحم مادر آفریده‌ات نیامده‌ام؟...مکان همان‌جا بود.تبر، ساز بود، لبانش به خنده دوخته بود،(به دو معنا که یکیش خنده‌اش محو نمی‌شده و لب هایش به صورت خنده واقعا دوخته شده)ساز و آواز نهان بود، دو هیولای چیره، عیان بودند، هردو هیولایی بودند که یکی فرار و دیگری گریز می‌خواست، پا تیز کردند، دریدند و پس از اتصال لب، بلا به جانشان افتاد و سوختند.(زمانی قبل از زمانه‌ی تعریف)مسخ شد.خیره شد، خیر و شرش در هم آمیخت و شکست.نفس هایش را شمارش کرد و اعداد ازلی را، از معنا عزل کرد._برایش بد ننویس... مگر نمی‌خواستی یکبار هم عشق واقعی را نشان دهی؟...+نا امید شدیم‌.‌.. چگونه مارا بازی می‌دهی...؟×اگر... اگر کاری کنیم، شاید بتوانیم خوش برایش بنویسیم!پایان خوش؟ شوخی بامزه‌ای بود... حالا خفقان بگیرید.با نوازش دریای صدا او هنجار معنا را می‌شکست و مرد بیچاره بر زانوان برایش می‌شکست.فرو رفتگی گوشه‌ی لبش را دید و از خالقی که سال ها با او قهر بود، التماس می‌کرد که شاید او بشنود و آبی روان و بر صورتش شود و آنجا بلغزد.زره رقصی بر تن نداشت و سازش‌، باعث سازش با رقص شد و مرد، رقاصه‌ی آزاده گشت.مسخ شد‌...لب‌هایش تکان خورد و او خرد شد.خار در دستانش فرو رفت و خوار گشت، خوار گشت تا که دستان سوزانش را آب خنک شود... بیچاره...دستانش شل، همچون خنده‌هایش شل شد...حرکاتش پیش چشمش، پژواک بی‌حرکتان بود.با تمام جان، می‌خواست که همگان کر و خودش لال شود میان لاله‌زار احساساتش...می‌دانست که برای او نیست... چرا التماس ماندن کرد؟...رقاص، با دستی لرزان، متن لرزان و قلم لغزیده‌اش را به پیش چشمش نزدیک کرد.در میان نبودت دریاچه‌ای خواهم شد که بید مجنون بر بالای سرش می‌ریزد، بید مجنون چنان کفری بر این دریاچه ی خاموش بوزد تا انقدر کثیف شود که دریاچه بمیرد و برکه ی پوسیده متولد شود.خنده‌ فضا را پر کرد، خنده‌ها زاییده می‌شدند و اشک‌ها فرزندان بودند.(به صورت فرزند آن و فرزندان خوانده می‌شود)سپیده دم شد، همگان رفتند و آنان در حال ساخت خنده بودند.خیال... آه خیال کرده‌ای که تمام می‌رود و تو می‌مانی رقاصه!؟رقاصه خندید و تار یکی از ساز هارا نوازش کرد،انقدر صدایش کریه شد که سقف آب شد و بر سرش ریخت،لحظه‌ی بعدی، ساز بر سرش خرد شد.لحظه ای بعد، خون می‌رقصید و دستان شکسته می‌نواخت._آخر کدامشان به درک واصل شد؟...+هردو...؟×هر سه، آنان هیولا بودند و هیولا زاییدند و مردند...</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 12:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《عروسک گردان》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%E3%80%8B-nqgw3x2bbz3h</link>
                <description>درود بر شما، امیدوارم از متن سر نشوید، بعد آن عادی رفتار کنید، بنده شنوای‌ هر انچه نقد، تحلیل، نظرات شما هستم، ارادت مند شما، گین^^آرام آرام قطرات بر سقف فلزی می‌لغزیدندبوی اهن زنگ زده، مشام هارا بی‌طرف می‌کرد.ابرها سپید بودند و می‌غریدند.غریبه ها، با هم آغوشی آشنا ساخته بودند.عقربه ها از هم فرار می‌کردند و عقرب می‌آفریدند.هر انچه که زمان، مویی رها تر در طوفان می‌شد، گویی که زمان نمی‌رقصد، زندگان بی حرکت بودند.زنی دست به جلو برده و مردی خمیده تا ره به راه بپیماید و هیچ تکان نمی‌خورد‌.پسر بچه‌ای به مرد نگاه می‌کرد و از فرط خستگی، میان ازدحام مرده‌ی کودکان می‌مرد.دختری با انگشتان به قاتل خونه‌آبه و جسدان سر بریده اشاره می‌کرد و مردم، آه... مردم، شکسته‌های انگشتش را می‌دیدند و از ترس اجساد کمی گوشه‌های لبشان بالا می‌رفت تا جیغ بزنند و همان لحظه پیش مردمک چشم، خفه می‌شدند.از ترس خفه شده بودند یا که از بدو تولد خاموش شده بودند نمی‌دانم...اشتباه نکنید، همه‌ی آنها مالیخولیایی نبودند...دسته‌ای از آنها با طعن به لعن آنها می‌خندیدند.بیچارگان توبه می‌شکستند و دارندگان تابو می‌شکستند.عروسک گردان بالای سرشان، معشوقش زمان را می‌بوسید و به هم آغوشی غریبه ها که دست سرنوشت می‌دانستند،میان ازدحام، غریبه‌ای ناآشنا نه بر اثر زایش هم آغوشی، نه برای گسترش اشنا، برای شکستن چوب عروس گردان آمده بود._خبر نداشت که خودش عروسک عروسک گردان بزرگ‌تریست؟+ اگر می‌دانست می‌خواست فرار کند، پس به گمانم باید نمی‌دانست.×می‌دانست، ولی خود را انقدر بالا گرفته بود که فکر می‌کرد طناب عروس گردان پاره گشته.غریبه‌ی جدید، انگشتان دختر را درست کرد و قاتل را دید، نمی‌دانست چرا باز هم مردم همان نگاه گنگ و مبهوت را به آنان می‌دادند، مگر حال قاتل را نشناسانده بودند؟ثانیه‌ای بعد، دستان دختر باز همانگونه شد، مگر می‌شود!؟به پای پسر زانو زد تا بدو نفسی واقعی تر از نفس خود پسرک بدهد که خودش نفسش رفت.سینه پایین رفت و قفسه در هم شکست.نگاهش گریخت به دختر، لبانش کش آمده بود و نشانش می‌داد.بلند شد تا بگریزد که مرد خمیده، اورا خمید، پرده تکان می‌خورد و هرچه می‌گفت از آنجا پسر مرده بود، صدایی از سینه‌اش در نمی‌امد، مرد را به طرفی رها کرد که او شکست و ویران شد ساختمانش.باز هم باران می‌آمد،باز هم باران بر سقف فلزی می‌آمد،خون از دل سر آسمان سرازیر شده بود،مگر آن بالا چه کسی مرده بود!؟باران، آبش تمام شده بود، خون پایین، بیشتر بود، پس باران خون بارید.به گمانم کسی آن بالا خودکشی کرده بود و دگر کشی کردند آن را، او چه کسی بود؟_می‌دانید، قبولش کنید یا نکنید حقیقت هست همین.+عادی رفتار کنید، سرگذشت فرخی یادتان نرود.</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《ازادگی تا پای مرگ!》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%E3%80%8B-jpw6vayc4q8n-jpw6vayc4q8n</link>
                <description>درود، امیدوارم از متن لذت ببرید، این متن رو با همکاری هلیای عزیزم(آه سیترا منظورمه) بینا بین نوشتیم، ارادت مند شما گین و سیترا^^ازدحام، صدای لب ها خاموش و تنش میان تن و تم و لباسشان بانگ بود.سالن سر تا سر طلایی، گویی که مظهر نور است، بی خبر از آن‌که طلایی مرگ نور است:)وسط هرج و مرج، مردی با موی مواج است.بالاتر از همه!اگر می‌توانست، کمی از سقف بالا تر می‌رفت تا بگوید خدا است.به دختر ها با آرامش خاصی نگاه میکرد ، آرامشی در آمیخته با غرور.او پدر بود:))و این مهمانی برای پدر صرفا گسترش قلمرو بود!دو دوختر...دو شاهزاده ، دو قلمرو جدید برای اتحاد!یکی از دختران قلبش مچاله و دیگری انقدر بر لباس مشت کرده بود که مچاله تر از چشمان کور پدر شده بود.چشمانشان سر تا سر سالن را می‌گذراند تا شکافی ببینند؛ شاید راه گریزی برای پناه بردن ببینند و قسم میخورم که اگر ببینند،خواهند گریخت!تا فردای آسمان ها پرواز خواهند کرد!و خواهند رفت..!انقدر خواهند رفت که راه تمام شود...انقدر خواهند رفت که ابر کنار رود...و خورشید آغوشش را باز کند و زیر پر های سیه‌اش آن هارا نهان کند ،تا فراموش شوند.تا دیگر پرنسس نباشند.ولی می‌شد‌...؟+ به گمانم که ندارم گمانی...منتظر همای سعادت بودند و کمی قبل پدر، هما را دفن کرده بود.بر بلندای بادگیر صدای ناقوس مرگ می آمد.انقدر صدایش کریه بود که گویا فرزند متولد نشده مرده بود.صدایش مرده ها را از خواب بیدار و زنده ها را می‌میراند!و دختر ها...فقط میخواستند بروند...طناب دارشان نزدیک تر می‌شد.بوی شاهزادگان با ولخرجی از جاده‌ی دور می‌آمد.اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت هنگام ورود شاهزادگان می‌گریختند...کفش های پاشنه بلند مناسب دویدن نبود!پاشنه ها هنگام وداع با گذشته و اینده، همچو زانوان می‌شکستند.لباس رقص جلوی پایشان را می‌گرفت.و موهای آشفته شان مانند طنابی بر گردنشان ضربه میزد:))و گین به سیترا نگاه می‌کرد...سیترایی که می‌دانست اگر کم بیاورد گین خواهد افتاد!هردو برای هم می‌دویدند..برای روحیه.برای امید.اشفته، خونین و خیره، آنقدر دور که اثری از شاهزادگان قعر ناامیدی نباشد.امید؟_واژه‌ی جالبی بود، با ما آشنا نیستند این کودکان راه!؟+آخر با خودشان تقاص امید را می‌دهند!×ساکت شوید... خالقمان، می‌خواهد برایمان خودکشی دست جمعی بیافریند گویا! خفه شوید... لبخند...لبخند ، و لبخند برای لحظه نیستی:)پاهای لختشان در سرمای شب یاد آور بی کسی شان بود...دیگر خبری از زندگی آسوده نبود...اگر انهارا میگرفتند محکوم به مرگ بودند.از ترس جان می‌دویدند، از ترس امید از دست رفته می‌دویدند!گرگان تشویق می‌کردند و کلاغان سرخ تر می‌شدند.روبهان اماده‌ی دریدن تن و خاک تشنه و گرسنه از خون و گوشت!صدای زوزه شان لرزه بر اندامشان می انداخت!اندامشان می‌لرزید، رقص خوبی نبود، معشوق زندگی با آنان به زور می‌رقصید و اوه... کمی نا بلد بود.و این تکه های سفید که از آسمان میباریدبه راستی برف بود؟_کمی از پاپ‌کرن های خالق بود توجه نکنید.گویا که او غرق لذت از این ازدواج رقص مرگ و امید و زندگی بود!اولین برف سال...در پوست و گوشت و استخوانشان نفوذ می‌کرد...از سرما می‌لرزند و از گرما شیره‌ی زندگی می‌ریختند. خونشان به دنبال راه فرار بود، جراحتی کوچک، موجب فرار بزرگ می‌شد‌!عرق مرگ بر سر و رویشان می‌چکید.حالا برای راه رفتن تا زانو در برف بودند.برف!؟به سپیدی پوست گین:))برف پر از کبک بود، پر کبک بی جان، سپیدی چشم سیترا، سیاهی چشمانش را می‌بلعید تا سیاهی نهان شود...حالا دندان هایشان بر لبانشان خط می انداخت.و خون...تنها مزه‌ای بود که در دهان داشتند.و این پایان بود؟نه...اگر گین کم می آورد سیترا سقوط می‌کرد...پس راه رفتند...ماننده مجسمه ای رقصان در برف بودند‌._بیخیال... پایان هیجان انگیز باید باشه!+گویا تنها کسی که کمر به بدبختی بسته، خالق نیست.رود خانه کامل یخ زده بود... پس می‌توانستند عبور کنند!؟اگر می‌شکست چه می‌شد؟نه!مجبور بودند.باید عبور می‌کردند.قدم های لرزان خود را روی یخ تازه شکل گرفته گذاشتند...ادامه می‌دادند.چون محکوم بودند به ادامه دادن.محکوم به راه رفتن، حتی اگر مقصد نبود.•• گین! من دیگه نمی‌تونم...^^اخرشیم، کم مونده! اگر نیایی گرگ ها بهترین بخش زنده نبودن ما میشه!•• دارم تلاشمـ...یک صداصدای چه چیزی بود؟شالاپ، مثل شکستن قانون جنگل، گین به پشت سرش نگاه کرد انقدر گشت که تنش با صدای گردنش لرزیدند آرامش دویدن، پیش دیدن هیچ بود.مردمک ها کوچک و بزرگ می‌شدند، مردم و می‌مردند و زنده می‌شدند.^^ادامه‌‌.... ادامه بده باید بریم... نگاه نکن تا بریم.پشت سرش را نگاه کرد اما سیترا پشت سرش نبود!دستانش شل تر از لباس خیس شد، تنش از کف پایش سرد تر شد...تنش سر شد، تنش بالا گرفت ،مردمک چشمانش را باریک و تنش را بزرگتر می‌کرد...به گمانم که از گرگ وحشی تر و درنده تر بود!وحشت زده، از میان موهای خیسش به دریاچه می‌نگرید او به آن و آن به او، دیگر قابل تشخیص نبود نگاهش عشق است یا که نفرین نفرت!طی یک تصمیم آنی،به درون دریاچه پرید.جز تاریکی چیزی نبود.چشم چشم را نمی‌دید.اما...مگر می‌شود گین سیترا را نبیند؟دستانش راه دستان خواهرکش را پیدا کرد.بدن بی جانش را بالا کشید.سرما مانند مادری بی رحم اورا پایین می‌کشید.بالا می‌کشد و پایین میرود‌‌‌... لعنت به جبرشان.اما...تلاش میکرد...برای سیترا.وقتی نفسش به هوای تازه خورد کمی سرفه کرد.و بعد یاد سیترا افتاد.دستانش بر سینه هایش می‌شکست.با رنج صدا می‌زد و هق هق می‌شد.بیدار شوی جانم را قربانیت میکنم...و اشک ها بود که بر صورت خواهرکش میریخت ، شاید که اشک ها نوش‌داروی جانش بشود!برف ها سجده می‌کردند بر زیبایی اشک و بر صورت خواهر شفا می‌شدند تا برقصند:)با تمام تن، تن صدایش می‌لرزید و صدایش میزد دنیا را سیه تر نکن... بیدار شو.باز کردن چشمانش فقط معجزه بود به دنیای تاریک گین.••گیـ...نچشمانش گشاد شد، حدقه شکست: خوبه‌.. خوبه بلند شو... بلند شو... وقتمون کمه باشه...؟ باید.. باید...•• می‌دانم. ..لنگ لنگان ادامه می‌دادند...دوشادوش.شانه به شانه.قدم به قدم.صدای زوزه‌ی گرگان از ترس خفه شد.حیوانی درنده تر در پوست انسان آمده بود.ابر های تیره آسمان را می‌گرفتند.صدایشان زد، صدایش فریاد نبود، آنقدر صدایش محکم بود که پولاد آسمان شکست.صدای قهقهه شان مانند خنجری بر قلب سردشان بود.چشمشان به دختر ها افتاد.دستان گین، محکم تر شد، گویا که اگر رها کند، آنان خواهر دیگر را با چشم شکار می‌کنند.و چشمان سیترا به گین بود و فکرش پیش خنجری که پنهان کرده بود.صدایش رسا بود، داد نزد، لرزید و زمزمه‌اش را به باد سپارد،^^ دور شوید، چیزی جز تکه‌ی مرگ گیرتان نمیاید!قدم هایشان زانو را می‌لرزاند، وادار به زانو زدن می‌کرد صدایشان و چشمانشان تهدید به بیهوشی...§ اگر ما به دنبال ازدواج با شما بودیم بدل های خود را در مهمانی نمیفرستادیم∆خبر فرارتان دهان به دهان میچرخد پرنسس هاتحقیر...فقط تحقیر طنین انداز صدایشان بوداینان هم قرار است مدال افتخاری بر سینه‌ی ستبرشان بشود دوخواهر ژرف امید!^^ پس قصدت چیست بیچاره!؟ رهایمان کن...§ قصد؟ خدایان را احتیاجی نیست.^^ خدایان؟ اینجا خدایان مرده‌اند، برده‌ای بیش نیستی رهایمان کن!§ که رهایتان کنم؟∆ بیخیال شاهزاده...مارا با فراری ها چه کار؟§ صبر کن.^^ مگر جوک است گفتارمان!؟§ از سر تا پایتان جوکی بیش نیست و حس میکنم دلقک قصر رو به رویم قرار دارد!خنده ای از نفرت بر زبانش جاری میشود: دلقک قصر را چنین دنبال میکنی برده؟...اگر دلقکی بیش نیستم، به دنبال که آمدی؟ از اول با این کودک همسری مخالف بودم!شاهزاده دندان برهم میسابد و شمشیر می‌کشد و حمله ور می‌شود.گرگ خویان را چه به پادشاهی؟آنان که فقط به دنبال شکار بر میل درنده شان هستند!اگر سیترا گین را هل نمیداد ضربه کاری بود و گین...گین روی زمین بود و برف سراسر قرمز شد.پخش بر جهان برین شد، چشمان سبز، خون بود، نگاهش به خواهر زیبایش محزون بود...سرگیجه تنها چیزی بود که سیترا حس می‌کرد.سرگیجه...§ و تو شاهدخت•• من؟§ همراه ما به قصر می آیی تو به چموشی خواهرت نیستی مگرنه؟سیترا نگاه محذونش را از گین گرفت و خود را به دستان شاهزاده سپرد...دستانش که دور کمر او حلقه میشد و اورا به خود نزدیک تر میکرد...حالش بد و بد تر میشد،اما برای نقشه اش لازم بودنفس بر سینه‌اش حرام شده بود، تنگ بود... زمان، نفس...در نزدیک ترین نقطه و لحظه ای که فاصله شان هیچ شد خنجر برکشید و گوشت و استخوانش را یکی کردشاهزاده دیگر مبهوت مانده بود!دخترکی ظریف و طبعی درنده؟سیترا بر سر جسد نشسته بود و سعی درآرام کردن نفرت خود داشت.^^ خواهر! بس است... نگاهم کن!برگشت و به گین نگاه کردچند قدمی برداشت.تا اینکه بازوانش اسیر دست شاهزاده دیگر شد.شاهزاده اورا بر زمین پرت کرد و روی او خیمه زد.گردن کوچکش را با دست های خود گرفته بود.∆ خوش میگذره پرنسس؟و نفس...تنها چیزی بود که از سیترا میگریخت...خنده‌ای بلند شد، آنقدر خنده بلند بود که کلاغان راه فرار پیدا کردند..گرگان سجده کردنند و روبهان رسم چابکی اموختند...گین با تمام وجود، با تمام کینه، آرنج هایش را چون نارنج ترش بر زخم، بر کمر شاهزاده فرو اوردقدم بعدی، بیدار شدن ققنوس بود، خنجر رها شده، بر شکمش فرو می‌امد^^ چندتا... بگو چندتا از دستای کریهت را به غذا تبدیل کنم!؟وقتی گردنش را لمس کردی... فکر نکردی که یکی یکی آنها را هدیه‌ی مرگ شاهزاده ی دیگر میکنم!؟شاهزاده با دست آزادش به پهلوی آزرده ی زخمی گین فشار می آورد و گین تحمل می‌کرد...نفس نفس کشید و خس خس خون روان شد، چاقو بعدی بر کف دست شاهزاده بود.^^ وقتی گفتم، به خواهرم دست نزنی... نگفتم به من هم دست نزنی!؟ اوپس.. انگار یادم رفت؟!∆ هوووم شما فقط بچه اید.لب های خشکش را تر کرد خشک تر شد، آنقدر خندید که شکافته شد لبانش، روی گوشش خم شد و خنجر را کمر به وسط سینه‌اش فشار داد تا خونی نازک تر از تن خواهرش جاری شود،^^ چه بد برای خودت در تاریخ نویسنده‌ ساختی شاهزاده... به دست کودکی قرار است متوصل به درک شوی اگاهی؟!∆ کار ما اینجا تمام نمیشود خانوم کوچولو! شاید در نیای دیگر آنگاه سایه ای خواهم شد و زندگیت را جهنم خواهم کرد!و خون از گلوی شاهزاده بیرون ریخت.^^ جهنم!؟ آه... مطمئن باش آن روز شیطانم...خنجر بعدی، بر پیشانی اش شکاف ایجاد کرد و ثانیه ای بعد، با هراس از ترس به آغوش سیترا پناه برد،^^ صدایم را می‌شنوی؟...خو...خوبی؟ولی سیترا دیگر جان بر بدنش نبود‌.و گین...خسته.کنار خواهر زانو زده بود.به دنبال نبضی در دست هایش می‌کشت.فقط یک نشانی برای زنده بودن.اما هیچ.ناباور می‌خندید و نبض گردنش را فشار می‌داد تا زنده شود.^^ ت‌‌‌.... تنهایم گذاشتی؟...دستانش را قلاب کرد و روی قلبش گذاشت...تلاش میکردن با احیا اورا زنده کند...اما دیر بود...دیر برای همه چیز... زمان انقدر کشیده شده بود که بندش پاره شده بود...اگر چند دقیقه زود تر میفهمید چه؟شاید...شاید می‌ماند‌.اگر او با شاهزاده کوتاه میامد چه؟اگر با او می‌رفت‌‌‌‌...اگر‌‌....اگر چموش نمیشد و شاهزاده‌ی بزرگ را رام می‌کرد چه...گرمی مایع را بین پهلویش حس میکرد.^^ انگار کار خودمم تمومه...مگه نه سیترا؟خنده‌ی بی رمقی کرد و کنارش دراز کشید، بدون تو نفس هم تنگ تر از شانس من است...آسمان از آتش برق می‌زد.مگر آتشی جز سینه‌ی آنان اتشگه بود؟صدای لشکریان می‌آمد.سواره بر اسب و شاه هر سه سرزمین به پیش از انان.آسمان کمی مانده بود که حقایق را روشن کند.زمین جنگل خون و برف بود، هنوز دریاچه‌ی شکاف دار بر پا بود.ثانیه ای بعد گریز آغاز شد.لحظه گرگ و میش.لحظه ای بود که انسان ماسک درندگی میپوشید.گین خواهرش را کشید.به دره ی یخی سرنوشت رسید.پشت سرش، شاه پدر فریاد و نعره می‌زد.و پیش رویش پدر شاهزادگان.خواهرش را پشتش نهان کرد و با لبخند خونینش به پدرش نگاه کرد‌.گسترش قلمرو... امید پوچت بود... تنها امیدت من هستم نه؟ بمانم و بتوانی از جنگ بگریزی؟ولی...فقط در خیالاتش.شاید که امشب به خواب پدر می‌رفتند.خندید و با خواهر به تل زمین گریختند.سیترا و اولین مرگ ناقص در داستان^^پ.ن۱ : حاضریم قسم بخوریم با دیدن پشت صحنه از خنده در افق محو خواهید شد😅پ.ن۲ : آخر داستان کامل دست گین بود و سیترا بی خبر...پ.ن۳: روون ترین و طولانی ترین متن من!جای خالی + و _ و × رو حس نکردیم زیاد؟...هر دو... میان دریاچه یخ، یخی جاودان شدند</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 18:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《مفلوک فلک‌آفرین》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gin/%E3%80%8A%D9%85%D9%81%D9%84%D9%88%DA%A9-%D9%81%D9%84%DA%A9-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%E3%80%8B-qxdf5uviupcq</link>
                <description>درود، امیدوارم از این متن لذت ببرید و دچار گیجی نشید، این متن پاک شده... حالا با متنی واضح تر نشون می‌دم، من پذیرای هر انچه، نقد، تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^می‌لرزید و می‌لغزید، می‌رقصید و می‌گریید، گاه خنده‌ای از سر خوشی و واپسین گریه از سرخوشی.بی نام نام‌دار با خنده با افکار پلیدش می‌گریید و با گریه به سخنان می‌خندید، از پشت خنده می‌گفت و از جلو، خنجر دندانی تیز می‌کرد.سپید موی و سیه روی، سیه خاک و سپید بخت، پایش در آسمان و سرش در گل.نشسته بر خاک سیهش با بخت سپید... اطرافش را سیاهی جنگل پوشانده، زیر جامه‌ی او، جامعه‌ای خوابانده، جن است یا که انس یا که ورای او... نمی‌داند ، نمی‌دانم، نمی‌دانیم.انسانیتش به جن و جنیش به انسانیت، خالقیش به ورای انان و خلقتش پست تر از نسل ادم، کیست این ابله عاقل، نمی‌دانم، نمی‌دانیم.می‌نویسد و می‌کشد(به هردو روش خوانده‌ می‌شود)، کاغذ نیاز نبود تا مانند نسل ادم، خالق شود، کاغد را به چه کار هنگامی که پوست ادمیان کشته و نمرده را؟قاتل است یا خالق، خالق قتل و قاتله‌ی خلق؟کاغذ را به خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذ می‌داد، دست نوازشش حیله و مکر بود، کاغذش گوشتین و غذایش روحین، کلاغ با تن رنجورش به چشم خورشید التماسی حقیر تر از الماس می‌انجامید، منقارش را می‌زد تا گوشت بیشتری نسیبش بشود،حتی آن کلاغ پر کینه می‌دانست که دشمنش هرکه هست با جن و انس و حَیَوان دشمن خونین است، بیچاره فکر می‌کرد دشمن خونین است... او خود خون بود سپید موی بود، رویش سیه بود و خاک اطرافش را سیه تر از حرکات دستش می‌کرد...می‌نوشت و حق می‌شد، حق می‌گفت و تاریخ می‌شد.او کیست؟ هر انکس که دانست خاک سیهش بالین شد به ناگه و رویش سپید تر از موی سیه روی!ادم بر ادم، می‌نوشت و کلاغ بر کلاغ می‌خوراند، حق را سازنده و فریب را حق می‌کرد چه اهمیت دارد بر ان دو لغزنده گوی؟حق و ناحق را شوخی و توهین، حقایق به فریب می‌انجامیدند، گرگان از روبهان فریب می‌خوردند و روبهان گرگ می‌خوردندبره ای را شناساند به جهانیان که بدانند گوشت را تنها سپید موی به عجز نمی‌اورد.به راستی کیست این سیه روی و سپید موی، هر انچه هست میان جنگل چشمان گم شده... چشمه‌ای خشک کرده و جنگل را به سیاهی کشانده... اوست نویسنده یا اوست خالقِ خالق خلق شونده؟_کافیست... او همین لحظه همین جاست... رهایش کنید، ننوسید، دستان را همچو قلم می‌شکاند، خون را بر کاغذ می‌چکاند!+اشباه همین جای است! ما در قعریم... خانمان سیه تر نمی‌شود!×خفه شوید... لبخند بزنید، عادی نشان دهید همه چیز را‌...آه هاها راست میگه... مثل همیشه سرتون رو ببرید زیر برف، آخرش که بوی خون مفلوک به آنجا می‌اید... بیچاره ها..ا</description>
                <category>Gin</category>
                <author>Gin</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 11:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>