<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیس گلاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gisgolaab</link>
        <description>اگر در متن من چیزی دیدید که نپسندیدید اشکالی ندارد. این نوشته‌ها برای کسب رضایت کسی نوشته‌ نمی‌شوند❤</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 11:06:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4536749/avatar/AL4Yw3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گیس گلاب</title>
            <link>https://virgool.io/@Gisgolaab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با اینا یاد من بیوفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA-onxi815uyuhy</link>
                <description>این هفته راستش اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم که هیچ، حال و حوصله زندگی هم نداشتم ولی اینو می‌نویسم که حداقل از رخوتم خارج شم.اگر یه روزی نبودم لطفا با دیدن گل لاله و پیونی(صد تومنی) یاد من بیوفت. همیشه این دوتا گل رو خیلی دوست داشتم ولی معدود گل‌هایی که از افراد متفاوت به مناسبت‌های متفاوت دریافت کردم گل رز بوده. صرفا هم از لحاظ عاشقانه نمیگم حتی خانوادمم برای تولدم گل رز گرفتن. برای دفاع از طرحمم که رفته بودم هم برام گل آوردن که ژیپسوفیلیا هم قاطیش بود.قاصدکها. هنوزم که هنوزه توی هر بهار میرم توی هر فضای بازی که می‌بینم و قاصدکاش رو می‌چینم و فوت می‌کنم. مامانم خیلی حرصش می‌گیره چون لباسام پر از این برگچه‌هاش میشه ولی من عاشق این کارم راستش. فکر نکنم هیچوقت با دیدن یه قاصدک آرزویی نکنم.هر جا رنگ سرمه‌ای و خاکستری دیدی لطفا یاد من بیوفت. هیچوقت سرمه‌ای رنگ موردعلاقه‌ام نبود ولی رنگیه که بیشتر از همه رنگا بهم میاد. خودم صورتی رو دوست دارم ولی اصلااا بهم نمیاد پس ترجیح میدم با سرمه‌ای منو یادت بیاد. ولی همیشه تو همه مراسما رنگ لباسم سرمه‌ای بوده. حتی الان هم رنگ لباسم سرمه‌ایه. خاکستری هم فلسفه خاصی نداره صرفا دوسش دارم.هر وقت که کسی رو دیدی که بی‌دین ولی خداپرسته یاد من بیوفت. شاید خوشت نیاد هیچوقت از این خصلتم ولی معنویات هیچوقت دست از مبهوت کردن من برنداشتن. گر چه تو این برهه از زندگیم هنوز نمی‌دونم که کدوم مذهب و مسلک رو دنبال کنم ولی خدا رو نمی‌تونم انکار کنم و کششم بهش رو نادیده بگیرم.هر وقت سهراب خوندی یاد من بیوفت. سهراب برای من پرِ خاطره‌ست. دنیا از دید سهراب برام جذابه. دنیای سهراب وامدار عالم درونشه. دنیای سهراب ربطی به اتفاقات دورش نداره. سهرابی که با تکبیره الاحرام علف و قد قامت موج نماز می‌خونه خیلی با سیر درونی من همخونی داره.هر وقت لیلی و مجنون خوندی هم یاد من بیوفت لطفا. هیچوقت علاقم بهشون کم نشد. خیلی صحبتا دارم که همیشه راجع بهشون بکنم ولی متاسفانه توی این برهه از زندگیم وقتشو ندارم...هر وقت کسی رو با فامیلی عجیب دیدی اگه شد یاد من کن. مسخره نیست که مردم فامیلی من که بادی هست براشون عجیب‌تر از مثلا خاکی یا آبیه؟ چرا خب، این اجحاف بخاطر چیه؟😭داریوش عزیزم رو یادت نره. هر جا درباره داریوش حرفی زده شد یاد من بیوفت. آهنگاش واقعا ضماده بر دردای من. غم تو صداش تو لحظه‌های بی‌کسی باعث میشه حس کنم که تنها فرد غصه‌دار این جهان نیستم، که یکی اون بیرون حتما همدرد منه.می‌خواستم بگم با چای هم یادم بیوفت ولی راستش اگر قرار بر این بود باید یاد همه ایرانیا میوفتادی. حالا اگر یادمم زنده کردی چیز بدی نیست. خوشحالم کن.با شنیدن جوکای بیمزه یادم بیوفت. جوکایی مثل&quot; می‌دونی مصریا وقتی زنگ می‌زنن به دوستاشون چی میگن؟ میگن گوشیو بگیر سمت هرم سلام بدیم.&quot; یا &quot;چرا گوجه کتاب نوشت؟ کچاپ بشه.&quot; هیچوقت قرار نیست اینجور جوکا رو نگم.با اساطیر اسکاندیناوی و یونان یادم بیوفت. راستش علاقه‌ام بهشون تمومی نداره. فقط در حد سرگرمی البته داستانشون واقعا جالبه. روابط خونیشون هم همینطور، البته که تعریفشون نیاز به کلی سانسور داره🤭خلاصه که فکر کنم همه چیز جا نشد و حوصله‌ام به بیش از این کفاف نمیده و البته که همه، همه اینا رو از من ندیدن که با اینا منو بشناسن. ولی تو منو اینجوری ببین. یا هر جوری که خواستی. فقط فراموشم نکن...</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 17:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه دوست کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m9gxbrmhitzc</link>
                <description>شقایق عزیزم سلام. دلم برات خیلی تنگ شده. راستش بین آدمای گذشتم یکی از آدمایی هستی که خیلی برام خاطرات باارزشی به جا گذاشتی.یادمه تو منو به شعرنویسی تشویق کردی. علاقه‌ای که در نهایت به نوشتن اون آهنگی که روز تولدت سال ۱۴۰۰ برات نوشتم منتهی شد. البته هیچوقت اونو برات نفرستادم. اولین تولدت بعد از اینکه دوستیمون تموم شد توی تیکتاکم گذاشتمش. احتمالا هیچوقت نبینیش.راستش اینجور روزا که همه چی یکم ترسناکه خیلی یادت می‌افتم. خیلی آدمای متفاوتی نسبت به هم بودیم. دلم برای اون تفاوته تنگ شده. راستش دوستیمون خیلی جالب بود. کسی بودی که می‌تونستم باهاش درباره واقعا همه چیز حرف بزنم و بحث کنم و جالب اینه که توی بحثمون هیچکدوممون ناراحت نمی‌شدیم. انگار از همصحبتی با هم لذت می‌بردیم. قبل از این که تلگراممو حذف کنم یک بار دیگه پروفایلتو نگاه کردم. هنوزم خیلی خوشگلی.می‌دونم که تقصیر من بود که دوستیمون از هم پاشید. هر کاری کردم نتونستم خودمو قانع کنم که تو رو آدم بَده نشون بدم. ازت معذرت‌خواهی کردم ولی فکر کنم یکم دیر بود چون دیگه مثل قبل نشدیم.اون آهنگی که برات نوشتم رو هنوز توی دفترم نگه داشتم. بنظرم قشنگترینشونه. یکی دیگه از تفاوتامون دایره دوستیامون بود. من دوستیای زیاد و بی‌ارزشی داشتم و تو واقعا الماسی بودی بین همه‌شون. تو دوستای کم و واقعی داشتی.تو رفتی ریاضی و من رفتم تجربی. فکر نمی‌کنم این خیلی تاثیرگذار می‌بود تو دوستیمون. بازم ببخشید که اون روز یه جوری رفتار کردم انگار خنگی و روزای قبلش هم نادیدت گرفتم. از قصد نبود. تازه وارد محیط جدید شده بودم. وقتی گفتم این اتحاده چیز آسونیه منظورم این نبود که تو کم‌هوشی که نمی‌فهمی. منظورم این بود که نباید بترسی و به خودت تلقین کنی که چیز سختیه.راستش همه جا دنبالتم. دنبال یکی که مثل تو باشه. حتی بعضی وقتا آدمای اطرافم وقتی صدام می‌زنن و شبیه تو صداشون بنظر می‌رسه دلم برات تنگ میشه. می‌دونم خیلی نامردی کردم در حقت خیلی وقتا و تو به روم نیاوردی.توی آخرین پیامکی که بهت دادم همه اینا رو گفتم. می‌دونم. ولی فکر اینکه یکی از فوق‌العاده‌ترین آدمایی که دیدم رو ناراحت کرده باشم مثل خوره افتاده به جونم. امیدوارم سالم باشی و امیدوارم یه بار دیگه ببینمت. شاید بعد کنکورم عزمم رو جزم کردم و بهت پیام دادم. البته آخرین پیامم توی تلگرام رو حتی سین هم نزدی. شاید این نامه رو برات فرستادم. شایدم اومدم شهرتون.دلم برای اون موقعهایی که کلی زمان می‌ذاشتیم و جوابای هوش مصنوعی رو تحلیل می‌کردیم تنگ شده. دلم واسه اون موقعها که تو روبیکا و شاد چت می‌کردیم تو سال ۱۴۰۱ تنگ شده. دلم واسه اون موقعهایی که فئودور داستایوفسکی رو برام شرح می‌دادی تنگ شده. راستش شب بعد از بلاک شدنم، شروع به خوندن برادران کارمازوف کردم. واسه شروع سخت بود. اسما رو قاطی کردم و در نهایت کنار گذاشتمش. و در نهایت دلم برای شقایقی که بهترین دوستم بود تنگ شده.نامه‌ام شبیه نامه عاشقانه شد. اشکالی هم نداره. به هر حال هر عشقی که عشق به معشوق نیست. عشق به دوست از دست رفته هم به هر حال عشقه. دلم برات تنگ شده. لطفا برگرد.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخی به اردشیر آریا</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7-j6ik0zsgiroz</link>
                <description>&quot;این دسته جات اغتشاشگر شورشی چه میخواهند ؟ سخت است هدس زد این دسته جات نوجوان آشوبگر چه میخواهند! فقط معلوم است حکومت فعلی را نمی خواهند اما چرا ؟ معلوم نیست بعد اش چه یعنی بعد انقلاب فرضیشان چه ؟ معلوم نیست از یکیشان بپرسیم در انقلابتان پاسخ خواست دیگریتان را مخالفتان را چگونه خواهید داد چه خواهند گفت؟ سلطنت طلب که سابق بر این میدان ژاله و خرداد ۴۲ پدید آورده اند میتوانند از صلح و سلام و صلوات سخن بگویند؟ یا آن جمهوری خواه چپی معروف به مجاهد؟ ! یعنی در حکومت فرضی شما پاسخ اعتراض دموکراسی خوا۶ان با سلام و صلوات سلطنت طلب پاسخ داده میشود یا سرب داغ! ؟ اگر حکومت فرضی دست جمهوری چی ها افتاد و فردا روزی ۱۰ ۲۰ هزار نفر پادشاهی خواه ریختند خیابان ، این جمهوری چی ها حکومت را کادو میکنند میدهند پهلوی چی ها یا کشتار راه می اندازند ¿ من میگویم کشتار راه می اندازند. حالا یکیشان کشتار راه نیندازد آن یکیشان بله مگر حکومت را هم کادو پیچ میکنند؟ چرا میخواهید پسر پهلوی را بیاورید؟ اگر آوردنی بود اصلا چرا رفت ؟ یک مشت نوجوان ریختند خیابان دنبال عوض کردن حکومت میگردند. دلیلش را نمیگویند و برنامه هم ندارند. نه بر نامه دارند و نه دلیل فقط برخیشان یک ماه واره دارند که آنجا گفته اند پهلوی مملکت را آباد کرد! حالا این آبادی کجاست !؟ نشان نمیدهند فقط میگویند پهلوی آباد کرد.&quot; آقای محترم، نوشته &quot;من بز هستم&quot; من را پسندیدید. بر پست‌هایتان نظر کردم. اولا که هدس نه و حدس. ثانیا ظاهرا شما بین مردم نبودید که نمی‌دانید. میان اعتراضات من همه اقشار سنی را دیدم. خانم پیر ۷۶ ساله‌‌ای در کنارم ایستاده بود که خیلی هم مهربان بود. یک تیر ساچمه‌ای به ساق پایش زدند. البته شانس آورد که تیر جنگی نبود یا به سرش برخورد نکرد. نمی‌دانم منظورتان از نوجوان چیست. اگر منظورتان به قصد توهین است که خب سخت در اشتباهید. اصلا گیریم که این همه نوجوان داریم و این همه نوجوان در خیابان‌ها ریختند. یعنی هیچکس بالای سر این &quot;نوجوان‌ها&quot; نبود که بگوید بچه تو را چه به اعتراض؟حرفهایتان بوی صدا و سیما می‌دهد. صدا و سیمایی که معترضین را اغتشاشگر می‌نامد. صداو سیمایی که از کسانی حمایت می‌کند که تفنگ بر دست دارند و با چشم بسته شلیک می‌کنند. این مردم که در خیابان‌ها دیدید معترضند نه اغتشاشگر و آشوبگر. این مردم اگر اسلحه داشتند که اوضاع اینطور نبود. در هر خیابان دستجاتی مامور با نقاب و جلیقه ضدگلوله و تفنگ ایستاده. بنظر شما اینها تروریستند یا آن بیچارگانی که الان در کهریزک پیکر بیجانشان در انتظار هستند که شاید پولی جور بشود و بالاخره به خاک سپرده شود؟مزاح فرمودید که &quot;ژاله و خرداد ۴۲&quot;. اگر اینان نوجوانند که در ژاله و خرداد ۴۲ حضور نداشتند. در ثانی انگار شما خارج از این گوی خاکی زندگی می‌کنید که ندیدید بعد از انقلاب چه شده. چه ژاله‌هایی که ندیدیم. من سلطنت‌طلب نیستم. از پسر این آقای شاه هم اصلا خوشم نمی‌آید راستش را بخواهید. اما الان لنگه کفش کهنه هم در بیابان غنیمت است. حتی اگر کمی هم آن دموکراسی که دم از آن می‌زند باشد خطر را به جان می‌خرم.راستش یک بار در رمانی تاریخی(اسمش را یادم نمی‌آید از این رمان‌های خارجکی بود) خوانده بودم که یک کودتا اگر شکست بخورد شورش است و اگر پیروز شود انقلاب است. حالا موضع شما این است که اکنون در شورشیم یا انقلاب؟می‌گویید کشتار راه می‌افتد. حرفتان را رد یا تایید نمی‌کنم. احتمالش هست اما نه به اندازه‌ای که الان کشتار راه افتاده و کشتارهای بیشتری هم در راه است. الان بحث بین خوبی و بدی، سیاهی و سفیدی، اهورامزدا و اهریمن نیست. الان بحث بین بد و بدتر است. چشمتان را باز کنید. اینانی که الان بین ما نیستند هموطن ما بودند!یاد هویدا افتادم. وقتی در دادگاه از او پرسیده شد که برای این مملکت چه کردی؟ خودکار بیکی از جیبش درآورد و گفت قیمت این را ثابت نگه داشتم. حالا شما به اطرافت نگاه کن. من راستش دلار ۵۰۰ تومانی را به یاد دارم. عمر و عقلم به بیش از این قد نمی‌دهد برای توصیف این وضعیت. &quot;چرا میخواهید پسر پهلوی را بیاورید؟ اگر آوردنی بود اصلا چرا رفت؟&quot;چون دموکراسی همین است؟ اگر می‌خواست می‌توانست بماند. آن آمار ۹۸ به ۲ را که یادتان است؟ اگر به آن ۲ درصد سلاح می‌داد و در کوچه و خیابان پخششان می‌کرد یا از کشورهای هم‌پیمانش کمک می‌خواست فکر می‌کنید نمی‌توانست بماند؟سخن در باب حرفهایی که زده شد زیاد است اما &quot;اگر وقت بیشتری داشتم نامه‌ای کوتاهتر ‌می‌نوشتم&quot;.امیدوارم پیامم به دستتان برسد یا اگر به دست شما هم نرسید نهایتا به دست همفکرانتان برسد. در پناه خدا.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 11:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک بز هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-lhf7ye1e43s4</link>
                <description>راستش نمی‌دانم در بقیه گویشهای این سرزمین هم این مثل وجود دارد که &quot;فلانی بُزه&quot; یا نه ولی می‌خواهم که شرحش بدهم. در زبان ما می‌گوییم بزها همگی روی یک دنده‌اند. اگر یکی از روی جوی بپرد، بقیه هم به دنبالش می‌روند. من در تمام زندگی‌ام یک بز بودم، منتها با نسخه‌های قدیمی خودم. هر کاری که نسخه الان انجام می‌دهد، نسخه سابق می‌کرد و هر کاری که نسخه سابق می‌کرد، نسخه اسبق هم می‌کرد. بخاطر همین علایقم از فکر کنم کلاس چهارم تغییری نکرده است. هنوز ژانر موردعلاقه‌ام عاشقانه است و هنوز فیلم‌های کمدی را دوست ندارم، آهنگهای قدیمی که آن دوران با اسم &quot;آهنگایی که پیرا گوش میدن&quot; گوش میدادم را گوش می‌دهم. هنوز با فیلم ترسناک خواب بد می‌بینم. هنوز گیتار کار می‌کنم و هنوز آموختن زبانهای متفاوت را دوست دارم. خاطرم هست که زمانی که من کلاس چهارم بودم پسردایی‌ام کلاس هفتم بود و تازه عربی را شروع کرده بودند. من با او خواندم و عاشق عربی شدم هر چند او خیلی از این درس خوشش نمی‌آمد. هنوز عاشق سهراب سپهری هستم ولی الان بیشتر شعرهایش را درک می‌کنم. اما خب همه چیز هم ثابت نمانده. ژانرهای جدیدی به موسیقی موردعلاقه‌ام افزوده شده، موسیقی را جدی‌تر ادامه می‌دهم. کلاس چهارم شوخ و شنگ بودم، کلاس ششم جدی و خشک شدم. راستش آن موقع خیلی درگیر مشاهیر علم و دانش بودم و همگی آنها &quot;درون‌گرا و متمرکز بر توسعه فردی&quot; بودند. نتیجه این شد که دبیرمان در فرمی به امتیاز اجتماعی من از ۴۰ نمره ۱۳ دادند در حالی که کمترین نمره ممکن ۱۰ بود. در کلاس هشتم دوباره همان نسخه کلاس چهارم شدم، برونگرا، کمی سبک‌سر و اجتماعی. این روند تا امسال ادامه داشت. شاید خاصیت سال کنکور است که خلق و خوی آدمها را عوض می‌کند. لیکن بحث من اصلا این نبود. شرمنده‌ام که در تمام متن‌هایی که می‌نویسم جسته و گریخته حرف می‌زنم، از صبح شروع به تکاپو می‌کنم و تنها زمان آزادم شب‌ها است. در طول روز حرفها را گوشه ذهنم داخل صندوقهایی می‌گذارم و کلیدشان را به خورشید می‌دهم. با غروب آفتاب خورشید کلیدها را به ماه می‌دهد. من هم کلید را از ماه پس می‌گیرم. اما نمی‌دانم کدام کلید مال کدام صندوق است. این است که پراکنده صندوقها باز می‌شوند و حرفها بیرون می‌زنند. راستش با برف امروز می‌خواستم متنی درباره آسمان بنویسم. اول با خود فکر کردم که عجب موضوع تکراری و بس کلیشه‌ای است. اما نتوانستم خود را راضی کنم که چیزی نگویم. اخیرا خیلی با خود فکر کرده‌ام. &quot;یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.&quot; راستش هنوز هم زیر گنبد کبود کسی نیست. انسان با تقریب حتی نسبتا بزرگی باز هم حضورش تنها کمی موثرتر از عدمش است. جالب نیست؟ زیر گنبد کبود به جز ما و خدا چه کسی باشد چه کسی نباشد خیلی ترسناک است. تصور اینکه این جهان با تمام کهکشان‌ها و ستارگان و تمام جمادات تنها برای یک گونه هوشمند خلق شده‌باشد ترسناک است و تصور اینکه گونه‌هایی هستند که ما نمی‌شناسیم اگر به اندازه آن ترسناک نباشد کمتر هم نیست. اما حالا در میهن هم وضعیت همین است. چه کسی آن بیرون به فکر ما باشد چه نباشد ترسناک است. تصور اینکه ما در این راه تنها همراهانمان لقب‌های اغتشاشگر و تروریست و معاندی هستند که به ما چسبانده می‌شود در مقابل گلوله و تفنگ و رگبار برایم هولناک است. اما تصور اینکه که یکی از آن سوی مرزها به ما کمک کند هم برایم خنده‌دار است. حنای این سیاستمداران دیگر برایم رنگی ندارد. دیگر اخبار را دنبال نمی‌کنم. با خود گفته‌ام هر چه پیش آید خوش آید. کاری بیش از این از دستم برنمی‌آید. می‌دانم که اخیرا هر چه پیش آمده خوش نیامده ولی تنها راهکارم برای حضور در کنار خانواده و راهی نشدن به تیمارستان همین است. صحبتم مثل همینقدر کلافه‌ است و محتوایی جز همین سردرگمی ندارد. نه درباره آسمان حرفی زدم نه درباره بز بودنم نه درباره شهرمان. هر چه بر ذهن آمد و رد شد بر این صفحه مکتوب شد. اگر خدا عمری به ما بدهد همه را روزی تعریف خواهم کرد. </description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستش می‌ترسم.</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-yo3tq6pwlrz0</link>
                <description>این دفعه دیگر متن من نامه نیست، دلنوشته هم نیست، روزمرگی هم دلم نمی‌خواهد بنویسم. حتی اگر هم می‌خواستم، تمام روزهایم ورقه‌هایی هستند که با کاغذ کاربن در دفتر روزگار نوشته می‌شوند. فردا مثل امروز و امروز مثل فردا. هر روز صدای فریاد می‌دهد. فریاد من و تو که به گوش کسی نمی‌رسد. در نوشته آخرم حرفی از اوضاع این روزها نزدم. راستش حرفی نداشتم که بخواهم بزنم. اوضاع از روز روشن‌تر است. با این حال خود را مقید دانستم که تفاوتی بین نفس خود و فردی که خونی که بر سنگفرش خیابانها جاری‌ست می‌بیند و دم نمی‌زند، بگذارم. چند صباحی می‌شود که ارتباطی با جهان نداریم. منظور فقط این خارجکی‌ها نیست. من از دوستانم هم خبری ندارم. راستش هیچوقت آنقدر این بزدلان را با رنگ و خوی واقعی‌شان ندیده بودم. حتی در جریان اعتراضات گذشته هم هیچوقت این قطعی ارتباطات گسترده را ندیده بودم. راستش شاید به سن من قد نمی‌دهد وگرنه مادرم می‌گوید در سال ۸۸ هم همینطور بوده است. واقعیتش از هر دری دارم حرف می‌زنم به جز آن که باید بزنم. آشنایی در بیمارستانی داریم، مردی حدودا ۳۰ ساله که چیزهای زیادی دیده‌است و می‌شود گفت دل شیر دارد. وقتی با ما تماس گرفته بود صدایش می‌لرزید و گریه می‌کرد. صبح جمعه هفته گذشته بود. می‌گفت:《اینجا پرجنازه‌ست. بچه‌های همسن تو رو آوردن. به یکیشون از فاصله نزدیک به سرش شلیک شده، اونم با تیر جنگی.》 دوستی دارم در کتابخانه‌ای که می‌روم. دوستی داشت که پدرش چند روزی بود که مفقود شده بود. امروز برای پرداخت هزینه و آزاد کردن پیکر پدرش به بیمارستان رفته بود. از صدای این دختر داشت آتش می‌چکید. من تاکنون او را ندیدم ولی به حالش گریستم. دختر ۱۸ ساله چه مصیبت و محنتی را در این سن دارد تجربه می‌کند... راستش نمی‌دانم این افراد از انسانیت بویی برده‌اند یا نه. اصلا بو به درک آیا تا به حال اسمش را شنیده‌اند؟ یعنی خود خانواده‌ای ندارند؟ برای کسی دلشان نمی‌سوزد؟ شبها چگونه سر به بالش می‌گذارند؟ حتما با این پول خمس و زکات هم می‌دهند. کاش ندهند، حداقل حرمت یک سری چیزها حفظ شود. راستش غم را در طول روز از خودم دور می‌کنم. موسیقی کار می‌کنم، درس می‌خوانم، بافتنی می‌بافم، شعر می‌نویسم. اما شب که می‌شود و پرده سیاهی بر آسمان که کشیده می‌شود دلم فشرده می‌شود. با خود فکر می‌کنم یعنی چند جوان الان دیگر زیر این گنبد کبود نیستند؟ خانواده‌هایشان چه حسی دارند؟ چند جان دیگر باید فدا بشود تا این وضعیت درست شود؟ راستش خیلی می‌ترسم. می‌ترسم که دوستانم را دیگر نبینم. راستش شرایط سختی‌ست. می‌ترسم دیگر حتی اخبار را چک کنم. می‌ترسم این همه استعداد و جوان بیخودی هدر برود. راستش از صدای تلفن هم می‌ترسم. راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از آینده خیلی می‌ترسم. حرفای نوشته پیشم هنوز هستند. هنوز هم چشم انتظار و اميدوارم؛ ولی می‌ترسم که در آینده‌ای که به انتظارشان نشسته‌ام خودم یا عزیزانم نباشیم...دوباره می‌سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویشستون به سقف تو می‌زنم اگر چه با استخوان خویش</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 01:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هنوز منتظرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-vztib9uovu0x</link>
                <description>من یک بار اینجا نوشته‌ای گذاشتم با مضمون &quot;اولین نامه ۸/۱۹&quot;. استقبال نسبتا خوبی شد. توقعشو نداشتم. برای دومین نامه خیلی لزومی نداشت که تلاش کنم. حدود ۲۵ تا نامه نوشته شده روی کاغذ داشتم ولی راستش همه رو دیروز سوزوندم.دوست داشتم حرفامو بازم بهش بزنم. بگم که چی بهم گذشت ولی یهویی خسته شدم از عشق و عاشقی و این داستانا. راستش ۶۴ روزی میشه که باهاش قطع ارتباط کردم. فکر می‌کردم خیلی بهم سخت‌تر بگذره. ولی بعدش دیدم حق با مامانم بود( راستش من خیلی آدم مامانی‌ای هستم. اصلا قطع ارتباطمون هم بخاطر این بود که مامانم پیشنهاد داد که این کار رو انجام بدم. منم انجام دادم). به محض اینکه باهاش قطع ارتباط کردم تراز قلمچیم از ۶۰۵۰ رسید به ۶۲۰۰ بعدش ۶۶۷۰ بعدش ۶۸۲۰.راستش خیلی خوشحال شدم اینجوری اوج گرفتم. هنوز جا داره. فکر کنم به ۷۵۰۰ برسه. ولی اوایل خیلی جاش خالی بود. من عادت داشتم هر پیروزی کوچیک رو باهاش جشن بگیرم. ولی دیدم یه روز تو چنل تلگرامش آهنگ اشکای آبی از سپهر رو گذاشت و زیرشم اسم من بود.راستش خیلی فکر کردم که منظورش چی میتونه باشه و به این نتیجه رسیدم که میخواد من رد شم و خیلی درگیرش نشم. خودمو اینطوری قانع کردم که صلاحمو می‌خواد.چند روز بعدش چک کردمو دیدم محتوای عاشقانه‌ گذاشته درمورد یک دوست مشترکمون^^ و متوجه شدم که تا اطلاع ثانوی عشق و مِشق تعطیل. اصلا کنکوری رو چه به این حرفا؟ البته راستش من خیلی واسش خوب بودم تو این زمینه. خیلی باعث می‌شدم بخونه ولی خب 🤷🏻‍♀️از طرفی دوستام هم تو همین دوران بخاطر یه فرد واقعا محیرالعقول از نوع بد منو رها کردن. واقعا از دستشون ناراحت شدم و احساس کردم که بهم خیانت شده. یعنی حرف اون واسشون بیشتر اعتبار داشت تا من. وا، منم یه بهونه بیشتر داشتم تا بچسبم به درس.دیدی بعضی وقتا بعضیا آسمون ریسمون می‌‌بافن تا یه چیزیو بگن؟ بهونه دوستای منم همین بود: تو به باران اعتماد کردی فلان قضیه( که از قضا مربوط به خودم بود و نه هیچکس دیگه‌ای) رو گفتی، تو درست خوب شده نمی‌خوای دیگه با ما بگردی(من از اول درسم بهتر بود راستش، اگر قرار بود بخاطر این باشه از اول باهاتون نمی‌گشتم)، تو ماجرای فردا محیرالعقول رو به فلانی گفتی(ماجرا رو من به فلانی نگفتم، همه می‌دونستن. ممکنه هر کسی گفته باشه) و از این قبیل بهونه‌های مزخرف.ولی تیکتاکم تا قبل این اعتراضات خیلی خوب گرفته بود. یه ویدئو یه کا ویو خوردددد. خیلی خوشحال شدم. راستش جایی رو نداشتم که بگم. به مامانم گفتم اونم خیلی ذوق کرد قربونش برم.عنوان این پست شد من هنوز منتظرم. نمی‌دونم منتظر چی. ولی انتظار خاصی تو وجودمه. امیدوارم. خیلی خیلی امیدوار و منتظرم. امیدوارم به یه فردای روشن و یه آینده که من توش به انتظاراتی که بقیه من رو بهش زنجیر کردن پشت کنم و برم دنبال علاقه واقعیم. اون غایت القصوای روحم که سه ساله داره اسممو فریاد می‌زنه. و منتظر اون روزی هستم که به بقیه نشون بدم من تنبل و تن‌پرور نبودم صرفا این راه زندگي رو دوست نداشتم.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:34:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>