<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیس گلاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gisgolaab</link>
        <description>تا اطلاع ثانوی (دوباره) نیستم. به محض اینکه برگردم جوابتون رو میدم✍</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:11:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4536749/avatar/AL4Yw3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گیس گلاب</title>
            <link>https://virgool.io/@Gisgolaab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>《این》</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A7%DB%8C%D9%86-uoxxjgscr8zi</link>
                <description>اولین بار که دیدمش تابستان ۴۰۳ بود. واقعا به حضور کسی نیاز داشتم و توی بهترین لحظه ممکن برای اون و بدترین لحظه برای من دیدمش. من رو بغل کرد و گفت که همه چیز درست می‌شه. گفت تا وقتی که بخوام پیشم می‌مونه و هر وقت که بخوام می‌ره. آدمای زیادی اومدن و رفتن. روزای من با اون گذشت. همه اسرارمو بدون این که من بهش بگم می‌دونست. راستش اوایل درباره این موضوع خیلی فکر بدی نکردم. طبیعی بود که بدونه.همه اتفاقای روزمره‌ام رو به محض این که می‌رسیدم خونه باهاش به اشتراک می‌گذاشتم. جنون محض بود و منم داشتم آگاهانه تن به آتش می‌زدم. حرفاش منطقی به نظر می‌اومد و همیشه راهنمایی‌ام می‌کرد. بعد از چند وقت بهش گفتم که می‌خوام به یکی از دوستای نزدیکم درباره‌اش بگم. قیافه‌اش تو اون لحظه رو یادم نیست ولی احساسی که بهم دست داد رو یادمه. خیلی ترسیدم. اولین بار بود که ازش می‌ترسیدم. از خونه زدم بیرون و توی نزدیک‌ترین پارک شروع به دویدن کردم. نمی‌تونست بیرون از خونه اذیتم کنه، مگه نه؟ این بهم احساس این رو می‌داد که هنوز کنترل اوضاع دستمه. وقتی برگشتم خونه اون هنوز اونجا بود و خیلی خیلی عصبانی‌تر از قبل. وقتی بهش گفتم که &quot;خب چرا نمی‌خوای که من به دوستم بگم؟&quot; گفت &quot;اگه بگی ما رو از هم جدا می‌کنن.&quot; حرفش منطقی بود جوابی نداشتم.روزها همینطوری گذشت و گذشت. صبور بود، به من اهمیت می‌داد، وقتی گریه می‌کردم من رو دلداری می‌داد. اتفاقای زیادی افتاد که نیاز به دلداری داشتم اون تو همشون پشتم بود. کم کم متوجه شدم که دارم از بقیه از لحاظ عاطفی جدا می‌شم. شگفت‌انگیز نبود چون هیچوقت آدم اونقدر اجتماعی‌ای نبودم ولی اصلا فکرشو نمی‌کردم که مسببش اون باشه. نمی‌دونم شیدایی بود یا نه. احتمالا بود.همه چیز خوب بود تا تابستون ۴۰۴. کابوس واقعی از اونجا شروع شد. به خاطر کنکور زمان زیادی باهاش می‌گذروندم. با هم درس می‌خوندیم، حرف می‌زدیم و تقریبا همه لحظاتم رو باهاش می‌گذروندم. تا این که 《اون》 رو واقعا دیدم. قبلا فقط چشمام گزارشی به مغزم درباره‌اش می‌داد ولی من بالاخره *دیدمش*. یه آدم واقعی. درباره 《اون》حرف زیاده. بعدا بهش تو متن‌های مفصل خواهم پرداخت. فقط این رو بگم که دیوونه شد. فوق‌العاده سلطه‌گر و خشمگین شد. نمی‌تونست تحمل کنه که به جز خودش به فرد دیگه‌ای توجه کنم. دعوای شدیدی کردیم و بهش گفتم که دیگه دور و برم نیاد. اونم رفت. رفت و تا چند ماه بعد نیومد. یه متنی داشتم به عنوان &quot;اولین نامه&quot; که الان پاکش کردم. اگه اونو خونده بودید یه پیش زمینه از 《اون》داشتید. اگه هم نخوندید خیلی مهم نیست. چند ماه بعد دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. دوباره تو همون حالتی که دفعه اول دیده بودمش قرار گرفته بودیم. منو دوباره بغل کرد و گفت که همه چیز درست می‌شه. گفت که به خاطر همین چیزا بود که رفتم. قرار گذاشتیم که فقط شبا به دیدنم بیاد. قراری که هنوز که هنوزه برقراره. راستشو بخواین به خاطر همینه که صبح دارم این رو می‌نویسم. چون شبهام مختص به اونه. وگرنه الگوی ثابت رفتاری من اینه که شبا که احساسی‌ترم(چون با اون وقت بیشتری گذروندم) متنام رو می‌نویسم. از خدا که پنهون نیست از شما چرا خیلی اخیرا اذیتم می‌کنه ولی مویی که سلامت روانم رو سرپا نگه‌داشته اونه پس فعلا نمی‌تونم بی‌خیالش بشم. خودم می‌دونم که اوضاع مسخره‌ایه ولی از خیلی آدمای دور و برم بهتره. شاید بعد کنکورم فکری درباره‌اش کردم.یه سری گل و نامه‌هایی که برای 《اون》 نوشتم. بقیه نامه‌ها تو سالنامه‌ام هستن.خب دیگه باید به کارام برسم، قربان شما. گیس گلاب۹:۲۰ صبح شنبه ۳/۱۶ </description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 09:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ با کی؟ جنگ تا کِی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%90%DB%8C-lwikm1pkk2q0</link>
                <description>دست و دلم اصلااا به نوشتن نمی‌رود. هر چه کامنت می‌گذارم یا تایید نمی‌شود یا بیش از یک روز در حال بررسی می‌ماند. موضوع برای نوشتن زیاد است و کم و آدم نمی‌داند چه بنویسد. از کجا شروع کند، به چه برسد. پست موقتم تمام کامنت‌هایش پاک شد. اصلا نمی‌دانم چرا اینطور شد. اصلا من لاگ اوت کرده بودم، خودش دوباره منتشر شد🤦🏻‍♀️خداروشکر آقای گنجشک من را از بلاک درآوردند وگرنه ناراحت می‌ماندم، ممنونم از sadaی عزیزم که به ایشان گفتند. تا اطلاع ثانوی احتمالا نخواهم نوشت. در ویرگول هستم و تلاشم را خواهم کرد که حضورم نمایان باشد.ببخشید ولی نوشته‌هایی که همیشه در انتظار تایید باشند را باید بدهیم سگ بخورد. چه فایده دارد که چیزی بنویسم که می‌دانم منتشر نمی‌شود. تازه ویرگول تا به حال به من خیلی سخت نگرفته که توانسته‌ام بخشی از مطالبم را منتشر کنم. باگ‌هایش هم کم کم دارد اعصابم را خورد(فکر کنم همینجوری نوشته می‌شود) می‌کند.تکلیف کنکور و نهایی هم که مشخص نشد. دارم دیوانه می‌شوم. سال دیگر احتمالا به جای ادامه تحصیل در دانشگاه در تيمارستان تحصیلاتم را ادامه خواهم داد. اما هنوز امیدوارم و می‌خوانم. امیدوارم که در چند(؟) ماه آینده میانگین درصدهایم به بالای ۷۰ برسد. واقعا دلم یک رشته خوب می‌خواهد. انشالله شما هم یک رشته خوب قبول شوید اکر کنکوری هستید.امیدوارم یا جنگ بشود یا نشود. فقط این حالت بلاتکلیف از بین برود. مسئولین هم که معلوم نیست دوست و دشمنشان کیست. الان با کسانی دوست هستند که سال ۱۴۰۱ سایه‌شان را با تیر می‌زدند. خدا به ما صبر بدهد. خداروشکر در جنگی هم بودیم که هر دو جناح برنده شدند. تنها بازنده این جنگ مرغی بود که شد کیلویی ۴۲۰ تومان و بقیه اقلام و مردم هم که اصلا در بازی حضور نداشتند که شانس برنده شدن داشته باشند. شکایت‌ها تمامی ندارد. زحمت را کم می‌کنم.به امید رها نوشتن. خدانگهدار.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 17:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر اینجا نبودم چه می‌شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-uxg9nokyaz5g</link>
                <description>راستش متن‌های زیادی درباره غم نوشتم و غم تمام نشد پس تصمیم گرفتم به تبعیت از سما خانم و آقا حسین کمی رویاپردازی کنم. راستش بلد نبودم لینک‌ها را کپی کنم ولی امیدوارم خودشان ببینند.گل لاله بنفش که می‌گویند نماد خوشبختی، جسارت و فراوانی‌ست.۱. مربی مهد کودکعاشق کودکان هستم. خیلی ناز نیستند؟ برعکس بزرگسالان اگر ازت بدشان بیاید توی تخم چشم‌هایت زل می‌زنند و پیف پیف می‌کنند. پشت سرت حرف نمی‌زنند و سرگرم کردنشان کار سختی نیست. مهربانند و واقعا خوردنی‌اند. همیشه رابطه‌ام با بچه‌ها خوب بوده‌است و امیدوارم تا ابد همینطوری بماند. امروز پشت چراغ قرمز به یک دختر سه چهار ساله لبخند زدم و او هم به من لبخند زد. فکر کنم بهترین لحظه روزم بود.۲. نقاشاشتباه نکنید! بنده تقریبا هیچ استعدادی در این امر ندارم! اما اگر می‌توانستم تمام احساساتم را بر روی کاغذ ترسیم کنم انسان شادتر و احتمالا به مراتب بهتری می‌شدم. همه نقاش‌ها در نظرم خارق‌العاده و دوست‌داشتنی‌اند چون می‌توانند کاری بکنند که من نمی‌توانم.این را صرفا چون قشنگ بود گذاشتم۳. خانم خونهاین یکی دیگر خیلی خوب است و حق دارید کمی مسخره‌ام کنید اما واقعا بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد که یک شوهر خوب داشته باشم و برایش غذا بپزم، لباس‌هایش را اتو کنم، بچه‌داری برایش کنم و خلاصه حسابی شوهرذلیل باشم(البته مشروط بر اینکه شوهر فرضی هم زن ذلیل باشد.)۴. محصل در هنرستان موسیقیاگر کمی جسارت بیشتری داشتم یا خودخواه‌تر بودم و آرزوی خودم اهمیت بیشتری برایم داشت شاید این یکی هم ممکن می‌بود. خدا را چه دیدید شاید در آینده اسمم به عنوان یک نوازنده/ خواننده معروف روی بیلبوردها برود. آن وقت می‌آیم و به همه‌تان بلیت مجانی کنسرتم را می‌دهم. به هر حال پارتی‌بازی هم دنیایی دارد. احتمالا با پست بعدی اولین شعر را بخوانم و به عنوان نسخه صوتی پست منتشر کنم. انشالله که خوب می‌شود.شقایق آی شقایق. گل همیشه عاشق.(داریوش) نماد عشق و هیجان و امید و...۵. مربی اسکیتاین یکی را دوست دارم. باز هم شاید به این یکی هم رسیدم. خیلی حقوقش فکر نکنم زیاد باشد ولی به پرستیژ کار می‌ارزد، نمی‌ارزد؟۶. اینفلوئنسراگر در ایران نبودم و نتم ملی نبود و مثل سیدعلی و لادن زوال عقل نمی‌گرفتم و وضعیت مالی‌ام با سلیقه‌ام جور درمی‌آمد به همه‌تان نشان می‌دادم که تیپ و استایل واقعی یعنی چه و یک جامعه را به‌دنبال خودم می‌کشاندم. ولی متأسفانه پول کم و همتِ پَست و نرمی لباس‌های مردانه من را وادار می‌کند که با پوشیدن لباس‌های برادر بزرگترم مثل اصغر سگ‌سبیل‌ها تیپ بزنم. البته بلانسبت این بزرگواران. امیدوارم به دل نگیرند.۷. گل فروشتصور اینکه کل روز را در یک مکان پر از گل‌های زیبا و وسایل تزئینی و بوی خوب و مشتری‌های باسلیقه بگذرانم روحم را جلا می‌دهد. فکر کنم لازم به ذکر نباشد که بگویم چقدر گل‌ها را دوست دارم.و در نهایت چیزی که هستم:یک کنکوری بلاتکلیف تقریبا روانی که اندک سلامت روانی که داشت را دیگر ندارد. خدا را شاکرم که قبلا سلامت روانم صفر حدی بود و الان دیگر منفی شده یعنی نه تنها خودم ندارم، برای بقیه را هم از بین می‌برم.اگر تا اینجا خواندید متشکرم. شب شما به خیر.گیس گلاب۱:۰۸ شب چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵پی‌نوشت: https://vipshop.flowers/mag/flower-meanings/ این سایت تقریبا معنی خوبی از گل‌ها می‌دهد اما بعضی گل‌ها را ندارد. اگر خواستید به دردتان می‌خورد.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 01:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به یک دوستِ از دنیا، از دست و از یاد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-dcvnjryzxfut</link>
                <description>&quot;پ&quot; عزیز، حالت چطور است؟ آن بالا هوا خوب است؟ خوش می‌گذرد؟ امیدوارم که بگذرد. از آنجا که هستی همه چیز را می‌بینی؟ اگر نمی‌بینی بگذار برایت تعریف کنم. کمتر از ۵ ماه به سالگرد وفاتت مانده‌است. شرمنده که زودتر از اینها برایت چیزی تعریف نکرده‌ام. مادرت در عرض این ۷ ماه به اندازه ۴۰ سال پیر شده‌است. دوری‌ات برایش گران تمام شد. H را از روزی که از دنیا رفتی ندیده‌ام. خطش را هم که عوض کرده، نمی‌توانم باهاش تماسی بگیرم. اما فکر کنم حالش خوب است(امیدوارم) چون با پدربزرگش که چاق سلامتی داریم علامت خطری به من نمی‌دهد.نمی‌دانم تو از من خاطره‌ای داری یا نه اما من از تو چیزهای زیادی به خاطر دارم. یادم است که در سن ده سالگی با اینکه یک سال از من بزرگتر بودی اما قدت از من و کلا همه ما کوتاه‌تر بود و یک دوچرخه قرمز رنگ داشتی که حداقل ۲ برابر خودت بود. از قیافه‌ات شیطنت می‌بارید. به جای اینکه به دنبال پسرها بروی و فوتبال بازی کنی با ما می‌نشستی و بازی می‌کردی. چه روزهای خوبی بود، نه؟ بعدها در حوالی زمانی که من کلاس هشتم یا نهم بودم تو یک‌هو قد کشیدی و از بچه غول تبدیل به یک نره غول شدی.نمی‌دانم یادت است یا نه اما با &quot;ش&quot; گلهای بنفش رنگِ خودروی پارک را هنگامی که هنوز غنچه بودند می‌کَندیم و می‌خوردیم و می‌گفتیم مزه پنیر می‌دهد. چند وقت پیش دوباره امتحانشان کردم. نمی‌دانم چشایی‌ام ضعیف‌تر شده یا قوه تخیلم که دیگر آن طعم پنیر را حس نمی‌کنم. از بوته‌های زرشکی رنگ(همانهایی که مزه‌شان ترش بود) هم برگ می‌کَندیم و روی دیوارها یادگاری می‌کشیدیم. واقعا عجب نسل تباهی بودیم چرا هر چیزی می‌دیدیم می‌کَندیم و می‌خوردیم؟؟البته ته پارک یک بوته توت وحشی بود که آن یکی واقعا خوردنی بود و فقط من جایش را بلد بودم. هر دفعه برایتان می‌آوردم تا چند روز دست‌هایم قرمز بود.یادم است از این دستگاه آب‌پاش‌ها که می‌چرخند و می‌چرخند و همه جا را آبیاری می‌کنند می‌گذاشتند و ما عاشق این بودیم که یک جوری از کنار این‌ها رد شویم که خیس نشویم. یادش بخیر یک بار که با بچه‌ها مسابقه دوچرخه‌سواری گذاشته بودیم من به شلنگ یکی از اینها گیر کردم و افتادم و تو تنها کسی بودی که ایستادی و به من کمک کردی و رفتی از خانه‌تان چسب زخم آوردی. بابت آن روز واقعا ممنونم.حالا که خاطراتم تمام شد می‌رسیم به این موضوع که چرا؟ چرا این کار را با ما که دوستانت بودیم و با خانواده‌ات که انقدر دوستت داشتند کردی؟ همیشه آدم توداری بودی، از همان روزی که شناختمت که شاید ۸ ۹ سالت بیشتر نبود اما واقعا هیچکسی نبود که به او بگویی مشکلت چیست؟ من هنوز بعد ۷ ماه نمی‌دانم چه شده و این من را عذاب می‌دهد. شاید روزی که دوباره ببینمت ازت پرسیدم که چه باعث شد همه این‌ها را به جان بخری؟می‌دانی من چطور فهمیدم که دیگر بین ما نیستی؟ مادرم یک روز از پیاده‌روی عصرانه‌اش برگشت و گفت که در خانه شما فردی فوت شده‌است. در همان لحظه از مادرم پرسیدم که &quot;پ&quot; که نبود؟ و مادرم گفت که نفهمیده‌است که چه کسی بوده چون برای اینکه مادرم ببیند چه خبر است زیادی شلوغ بوده‌است. فردای آن روز یک بنر بزرگ جلوی در خانه‌تان زدند که&quot; پ.ک&quot; جوان ناکام. مراسم عزا مورخ فلان و من آن روز گریستم.به من گفتند که تو اتفاقی اوردوز کرده‌ای. اما من باورشان نکردم. مادر تو پرستار بود روی چه دقیقا &quot;اتفاقی&quot; اوردوز کردی؟ بروند اتفاق را بگذارند دم کوزه آبش را بخورند. ببخشید که مراسم ختمت شرکت نکردم. نمی‌دانستم باید بیایم و چه بگویم و چه کار کنم. کاری از دستم برنمی‌آمد جز گریه و آن مجلس هم یک گریان بیشتر نیاز نداشت. امیدوارم مرا از این بابت ببخشی.آیا در لحظات آخرت تنها بودی؟ ترسیده بودی؟ به چه فکر می‌کردی؟ به سوی خدا برگشتی؟ پشیمان شدی شاید از کاری که شروعش کردی؟ از ترک جهان غمگین بودی یا شاد؟ حس رهایی داشتی؟ این‌ها را هم شاید هیچوقت تا زمانی که لحظه رفتن من سر برسد نفهمم.اما امیدوارم در آن بالا زندگی‌ات خوب و عالی باشد چون پسرکی که آن روز به سمت خانه‌شان دوید تا برایم چسب زخم بیاورد لیاقت چنین مرگی نداشت ولی لایق خوشبختی و شادکامی است.روحت شاد و یادت در دلم گرامی است.گل فراموشم مکن به یاد تویی که قرار نیست فراموش شوی.شنبه ۲/۱۹ ساعت ۱:۲۳ صبح</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 01:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-remjdvacpfq5</link>
                <description>می‌دانید فکر نکنم هیچوقت بتوانم از حس و حال این روزهایم بگویم. شاید بخاطر این است که در عین اینکه حسی ندارم، همه احساسات را با هم دارم. امروز وسط درس ناگهان زدم زیر گریه. دلیلش را نمی‌دانم. بعدش همه به ادامه تست‌هایم پرداختم، به همین سادگی. می‌دانید ما چه باشیم چه نباشیم زندگی ادامه دارد. روزها خیلی فکر می‌کنم. کلمات را نمی‌توانم کنار یکدیگر بچینم. دلم می‌خواهد شعر بخوانم اما دلم نمی‌آید. شعرهای سهراب خیلی نرم و لطیف هستند و اگر بخوانمشان زیر گریه خواهم زد. اشعار فروغ تندتر و صريحند و داغ دلم را تازه می‌کنند. مهدی اخوان ثالث هم اخیرا اشکم را درمی‌آورد.مصرف قرص‌های پروپرانولول و فلوکستینم دارد سر به فلک می‌کشد. مشاورم گفت شاید لازم باشد آسنترا ۵۰ را شروع کنیم. با همه دعوایم می‌‌گیر پس سعی می‌کنم تا حد ممکن حرف نزنم به قدری حرف نزده‌ام که الان دیگر اصلا نمی‌دانم چه بگویم. قبلا انگار حاضرتر بودم در لحظه. می‌دانستم که باید کی بخندم و کی گریه کنم. الان اختیار هیچکدامشان را ندارم. هر چیزی که بخواهم بگویم یک بار گفته شده‌است پس چرا من دوباره بازگویشان کنم؟دایره ارتباطی‌ام دارد از ناخن انگشت کوچک پای دختردایی‌های دووماهه‌ام کوچک‌تر می‌شود. احساس عذاب وجدان یک دم رهایم نمی‌کند. اگر می‌شد و وقت داشتم به دنبال کار می‌گشتم. دلم برای خانواده‌ام می‌سوزد که در این شرایط سربارشان هستم. بعد از کنکورم برایشان جبران می‌کنم.بیست و اندی سالی می‌شود که خانواده‌ام در این خانه زندگی می‌کنند. می‌گویم زندگی می‌کنند چون حدودا ۶ سال قبل از اینکه من به دنیا بیایم اینجا را خریده‌اند. همسایه‌هایمان انسانهای شریفی‌اند البته وقتی که بعضی‌هایشان در تراس خانه با شعارهای شبانه‌شان کاممان را تلخ نمی‌کنند. همسایه پایینی ما هم بیست و اندی سال است که همسایه ماست. خانم همسایه و مادرم بعد از این همه سال هنوز یکدیگر را به نام &quot;خانم (فامیلی شوهر)&quot; صدا می‌زنند. شاید برایتان تا وقتی که ندانید این خانم مادرم را در همه حالتی(حتی با کیسه آب پاره شده) دیده و تمام داستان‌های زندگی ما را می‌داند خیلی این امر عجیب نباشد اما الان قاعدتا باید باشد.خانه ما آپارتمانی است و خیلی هم بزرگ نیست. وقتی به این بیندیشید که پدر و مادرم با دو فرزند که یکی تقریبا ۲۰ و دیگری تقریبا ۳۰ ساله است در یک واحد دو رقم متری با دو اتاق خواب زندگی می‌کنند اوضاع کمی قارشمیش می‌شود. خانه‌مان را با هیچ جای دنیا عوض نمی‌کنم اما خب به هر حال این اوضاع محدودیت‌هایی دارد دیگر. مثلا اینکه حریم شخصی در خانه ما تقریبا وجود ندارد. من عادت دارم که نامه‌هایی در اتاقم مخفی کنم برای خود آینده‌ام اما خب اتاق واحدی برای من وجود ندارد و گاگای عزیزم همه را پیدا می‌کند، می‌خوانَد و می‌خندد.می‌دانید بعضی وقت‌ها واقعا عصبانی می‌شوم و می‌خواهم همه چیز را فدا کنم تا خانه‌ای برای خودم دست و پا کنم؛ البته احتمالا مادرم را هم با خودم ببرم( نمی‌توانم بی او زندگی را ادامه دهم). پس به هوش مصنوعی گفتم که بنظرت با فلان اوضاع من چه کاری بکنم بهتر است. پیشنهادات جالبی داد و خیلی راحت می‌شد عملی‌شان کرد اگر در ایران نبودم. این ایده‌ها شامل معلم خصوصی، برنامه‌نویسی، تولید محتوا و دستیار مجازی بود.ایده اولی را شاید بتوانم عملی کنم. تعریف از خود نباشد درسم خیلی خوب است، شاید بعد کنکور شیمی و فیزیک تدریس کنم. خدا بزرگ است. بین آشنایانمان هم کسانی هستند که به کودکان دبستانی خود روزی بیشتر از منِ کنکوری درس و مشق می‌دهند تا &quot;تیزهوشان&quot; قبول شوند. تیزِ چه هوشی عزیز من! صرفا بخوان و بخوان تا قبول شوی.زندگی سگ‌دو زدنی بیش نبود و از زمانی که اسکیت را کنار گذاشته‌ام این دنبال‌بازی با زندگی خسته‌کننده‌تر شده‌است. شاید اگر رشته‌ام را بر هنر پافشاری می‌کردم کمی وضعم بهتر می‌بود. اگر گیتار را ادامه می‌دادم. اگر دنیای کوچکی داشتم. اگر در خاورمیانه کنونی وجود نداشتم. عاشق ایران هستم اما کمی دارد شورش درمی‌آید.نمی‌دانم طرفدار سریال ترکی هستید یا نه. من خودم خیلی نیستم اما می‌دانم که سریالی که دارد زیاد طول می‌کشد سگ باید دورش را علامت‌گذاری کند. قصه‌های بدبختی ما هم مثل این سریال‌ها تمامی ندارد. تازه اگر برای همه اینطور بود که خوب بود. بعضی‌ها نفسشان از جای گرم بلند می‌شود. افسرده‌ای؟ برو تراپیست. حوصله‌ات سر رفته؟ یک ساز یا زبان یا ورزش جدید شروع کن. روز سختی داشتی؟ برو خرید. تا اینکه می‌بینند ای دل غافل! طرف در نان شبش مانده. بخدا رویم نمی‌شود برای کتاب کمک درسی از پدرم پول بگیرم. حرفهایم ته کشید، خدا لعنتشان کند با مدیریتشان.پی‌نوشت: ظاهرا کامنت‌ها دوباره بسته شده‌اند. یادم نمی‌آید در پست قبلی به چه کسانی پاسخ دادم ولی فکر کنم به الهه جانم پاسخی ندادم. شرمنده‌ات شدم. پیامت را دیدم ولی یادم رفت جوابت را بدهم الان هم که کامنت‌ها رفته‌است نمی‌توانم شناسه کاربری‌ات را ببینم که وارد کنم. Gisgolaab@ اگر خواستی پیام بده. بابت تأخیر در پاسخگویی متاسفم🥲💗</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 22:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>املِ دهاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%90-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AA%DB%8C-vrrcvcp1o22g</link>
                <description>اینها کلماتی بودند که دیروز بلند کسی به دیگری خطاب به من در پانسیونی گفت که اخیرا می‌روم. من هیچوقت از مثلا دهاتی بودن خودم خجالت نکشیدم. به هر حال من یک زبان بیشتر از آنها بلدم، تجربه دنبال جوجه‌ها دویدن را دارم، بره‌ها را در آغوش کشیده‌ام، پاهایم را هر سال سیزده بدر در جوی آب گذاشته‌ام، از سگ‌ها فرار کرده‌ام، درِ باغبان را با یک تکه چوب باز کرده‌ام، هر سال از طعم میوه‌های طبیعی لذت می‌برم و هزار و یک تجربه دیگر در این باره دارم.البته که تجربه خیلی چیزهایی که آنها ازشان حرف می‌زدند را ندارم. مثلا هیچوقت ننوشیده‌ام. باورتان نمی‌شود اگر بگویم دختران همسن من می‌آیند و از درد تهوع و... بعد از مستی با همدیگر در تایم استراحت سخن می‌گویند و بقیه مثل کارکشته‌ها می‌گویند که اِل کن و بِل کن و چه می‌دانم آب زیاد بنوش که دفع شود و غیرهبه من می‌گویند امل چون برای جایی که می‌روم تا درس بخوانم تیپ نمی‌زنم. البته شایسته ذکر است که من تا ساعت ۹:۳۰ شب در آنجا می‌مانم و آنها ساعت ۶ می‌روند تا به کارهای اداری‌شان برسند.چون که زمانی که فحش می‌دهند همراهی‌شان نمی‌کنم. چون یکبار به یکی‌شان گفتم که من فضای معنوی مساجد را خارج از حالتی که الان برایشان درست شده دوست دارم. یکی‌شان خندید و گفت بار و بندیلت رو جمع کن بچه بسیجی و چند چیز دیگر که گفتنش را جایز نمی‌بینم. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان خیلی ناراحت شدم. من وقتی که یکی از آنها گفت عرق سگی شده لیتری ۳ تومن می‌توانستم حرف بارشان کنم و نکردم ولی حالا که از کاشی‌کاری و معماری مساجد خوشم آمده‌است به خودشان اجازه داده‌اند با من این‌طوری حرف بزنند. مگر شهر هِرت است؟ راستش من خیلی عذابِ وجدان دارم که پدرم در این شرایط سخت انقدر برایم هزینه می‌کند و دست‌بوسش هم هستم پس تلاش می‌کنم تا در آنجا فقط درس بخوانم. هزینه‌های غیردرسی‌ام در ماه شاید به یک میلیون هم نرسد. کیفی که از کلاس پنجم‌ دارم را هنوز استفاده می‌کنم. آن وقت می‌آیند و می‌گویند که برای کاشت ناخنم ۴ میلیون هزینه کردم یا مثلا لباسی خریدم به فلان قیمت. من خودم را برای اینکه ملاحظه وضع پدرم را می‌کنم امل نمی‌نامم. صحبت‌هایشان در فحشا و جنس مخالف اگر خلاصه می‌شد که کلاهم را بالا می‌انداختم. این همجنسگرایی برخی‌شان است که آزارم می‌دهد. من واقعا با این قضیه که هستند مشکلی ندارم ولی اینکه به صورت عمومی این را نشان می‌دهند واقعا معذب‌کننده‌ست. منظورم این است که خب هر کاری جایی دارد. رویم نمی‌شود که بیشتر از این، قضیه را بسط دهم ولی امیدوارم که منظورم را فهمیده باشید.خلاصه که من فکر می‌کردم که اگر کارشان نداشته باشم آنها هم کاری به من نخواهند داشت که مشخص شد اگر کاری به کار مردم نداشته باشی فکر می‌کنند با هالو طرفند. اولین باری نیست که همچین بلایی سرم می‌آید و فکر نکنم آخرین بار هم باشد. فرخ در مسافران اگر بود می‌گفت: &quot;اگه تو با مردم کاری نداشته باشی مردم با تو کار دارن.&quot;به امید روزی که دیگر مردم کاری به کارم نداشته باشند.گل برای اینکه زشتیِ رفتار این مردم کمی کمرنگ‌تر شود.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 09:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-c5ocy3pxycnw</link>
                <description>این اولین شعری بود که امسال به ذهنم رسید. خیلی خوب نشد ولی خب هر روز تلاشمو دارم می‌کنم که بهتر بشه. کلماتی بودن که بیشتر از ۱۰۰ روز بود نمی‌دونستم چطور باید به هم چسبونده بشن ولی بالاخره تصمیم گرفتم که بنویسمشون.ای غریب آشنای هم‌وطنای هجای زخمیِ فریاد منمن تو را هرگز ندیدم، مهربانای گلِ گم‌گشته در خاک وطنسفره‌مان یک بود و دردمان یکیگریه‌هامان، خنده‌هامان، اندکیتکه‌ای از من شدی با رفتنتمثل زخمی کهنه، اما متکیداغ تو، داغ تمامِ خانه‌ استمرگ تو، مرثیه‌ا‌ی جانانه استگریه می‌بارم برایت بی‌دلیلاین جنون، زیباترین افسانه استخط مرزی، بین ما دیوار نیستاین عزاداری فقط تکرار نیستخون ما در یک رگ آبی دویدحس ما محتاج استدلال نیست​شب نمی‌مانَد، سحر در راه ماستبغض تو، در قلب ما، خون‌خواه ماستتقص این خون را از این شب می‌بریمروشنی، تنها نشان و راه ماستشعله‌ای در عمق شب، بیدار ماندیاد تو، در قلب این دیوار ماندصبح روشن، می‌رسد از راه دورحق خونت، تا ابد دین‌دار ماندگل برای قشنگیِ این نوشته.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 01:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نوآوری‌&quot;های کلیشه‌ای: توهم خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-uwjyehwpt4ov</link>
                <description>این نوشته، مانند قبلی‌ها صرفا جنبه غر دارد. خود را در جایگاهی به شمار نمی‌آورم که به فردی توهین کنم اما به خود این حق را می‌دهم که برخی ایده‌های مرسوم در کتاب‌ها، سریال‌ها و... را زیر سوال ببرم.(امیدوارم که ویرگول اجازه انتشارش را بدهد)تلاشم را کرده‌ام مثال‌هایی بیاورم که همه می‌شناسند و تقریبا داستان را می‌دانند تا چیزی &quot;اسپویل&quot; نشود. اما اگر هری پاتر را نخوانده/ ندیده‌اید مورد آخر ممکن است داستان را کمی برایتان بی‌نمک کند.همجنسگرایی: من اصولا مخالف همجنسگرایی نیستم. نمی‌گویم طرفدار پروپاقرصش هستم ولی چیزی است که وجود دارد و نمی‌توان چشم بر رویش بست. اخیرا در اکثر آثاری که مطالعه می‌کنم این امر وجود دارد و راستش را بخواهید به نظرم دیگر شورش درآمده. مختص به یک ژانر خاص هم نیست. اغلب یک عنصر اضافه در داستان است که چیزی به ما اضافه نمی‌کند و تکه‌ای از پازل هدف نهایی نیست. تنها وجود دارد که نویسنده بتواند عرض اندام کند و بگوید که &quot;من روشنفکر هستم که خلاف جهت باد حرکت کرده‌ام و همچین عنصری را وارد اثرم کرده‌ام.&quot; مثلا در همین کتابخانه نیمه‌شب(که البته نقد آن خودش داستانی دارد ولی علی ای حال کتابی‌ست که مردم می‌خوانند و آشناست.) همجنسگرایی برادر شخصیت اصلی به نظر من نکته قابل توجهی نبود. نویسندگان سخت در تلاشند که کتابشان را به عنوان تکه‌ای از زندگی نشان بدهند و با تابوشکنی کلیشه جدید می‌سازند. اخیرا دو مجموعه رمان خارجکی خوانده‌ام که هر دویشان این خصوصیت شخصیت‌ها را برجسته کرده بود(شخصیت‌های مذکور خودشان به حد کافی مایه داشتند که این خصوصیات لزومی به این وضوح نداشته باشد. یکی‌شان نقاش بود و دیگری نابغه کامپیوتر). بنظرم اگر قرار است عادی‌سازی کنید پس باید با آن مثل یک چیز عادی رفتار شود. نه از این ور بوم بیوفتید نه از آن ور. آن را مثل بنزین زدن(که البته اینجا کم کم دارد غیرعادی می‌شود) یا خرید از سوپرمارکت هم اگر نشان بدهند مشکلی نیست. نه که یکی از شخصیت‌های اصلی یکهویی همجنسگرا شود.بیماری که در نهایت به عنوان اهرم تغییر استفاده شود: این را در خیلی از کارهای مدرنیسم می‌توان دید. معمولا شخصیت‌های اصلی نیستند که مریض‌اند اما بیماری یکی از اطرافیان ناگهان اهرم فشارشان می‌شود و زندگی‌شان را تغییر می‌دهد. در برخی موارد واقعا خوب نوشته می‌شود، مثلا در سه شنبه‌ها با موری (راستش اگر خوب هم نبود از آن انتقادی نمی‌کردم چون ارادت خاصی به این کتاب دارم). اما وقتی مخاطب تولیدکننده اثر قرار است نوجوانان باشند کمی تو زرد درمی‌آید. منظورم این است که خب اندکی نوجوانی پیدا می‌شود که واقعا درک کند که شخصیت داستان وقتی از سرطان خون صحبت می‌کند چه حسی دارد و چطور ممکن است این موضوع به باور خود فرد مریض و اطرافیانش به خدا و فهمیدن مفهوم زندگی شود.شخصیت‌های ناموافق: از این یکی متنفرم! تنفر واژه قوی‌ای است و معمولا با احتیاط استفاده‌اش می‌کنم. ولی بخاطر خدا دست از نوشتن کتاب‌هایی با مضمون اینکه &quot;دخترک با قلب مهربان و گرمای ذاتی‌اش توانستد به قلعه یخی شخصیت اصلی مرد داستان که تا پیش از آن زنی نتوانسته بود آن را فتح کند وارد شود&quot; بردارید. در اغلب این کتاب‌ها شخصیت‌پردازی‌ها مزخرف و سیر و سلوک عاشقی جفنگیاتی بیش نیست. گفتن ندارد که اغلب کتاب‌هایی که در بوکتاک معروف می‌شوند دارای همین چرند و پرند‌هاست که دلیلی می‌شود که هر چه &quot;ترند&quot; می‌شود را به خورد ذهنتان ندهید.بی‌بند و باری جنسی: دوباره!! از جفنگیات بوکتاک است. من عموما از مفهوم عشق خوشم می‌آید. وقتی نویسنده درباره این می‌نویسد که هر یک از افراد داخل اثرش(الی الخصوص مردان) با فکر کردن به فرد مقابل ضربان قلبشان تند می‌زند و وقتی اسم او را صدا می‌کنند لبخند می‌زنند، واقعا به قول یکی از دوستان جگرم حال می‌آید. متأسفانه در عصر حاضر، مُد شده که عشق را وسیله لذت می‌بینند. شاید مشکل از من است که جذابیتی در اینها نمی‌بینم و شاید هم نویسنده و خوانندگان را باید جمیعا به یک وعده کافور دعوت کنم تا از خدشه‌دار کردن نام عشق با رفتار‌های شهوت‌گونه بردارند.تفاوت رفتاری از جامعه نمونه(به خصوص در شخصیت اصلی زن): از این یکی کمتر از بقیه بدم می‌آید. راستش اصلا دلم نمی‌خواست اینجا بگذارمش. اما می‌خواهید بگویید تا به حال در یک خط داستانی با خود فکر نکرده‌اید که &quot;باااااشه بابا! فهمیدیم خاصی!&quot; بیشتر در رمان‌های عاشقانه آبکی تومخی است. یعنی خب مثلا در یک رمان اجتماعی انقدر به این اشاره نمی‌کند که مثل خانم x با ۴۶۸۳۷۵ تا برادر بزرگ شده‌است و رفتارهایش مثل &quot;بقیه دختران&quot; با ناز و افاده نیست و به همین خاطر است که آقای y عاشق او می‌شود و با گذر زمان متوجه می‌شود که او هم مانند &quot;بقیه دختران&quot; ناز دارد اما تا به حال نازکش درست نداشته و الی آخر. (خدا لعنت کند سوپراپلیکیشن روبیکا را که آدم هر چرت و پرتی آنجا می‌خواند.)استانداردهای زیبایی نقض شده: کک و مک، ماه‌گرفتگی، رد زخم، آناروکسیا، بینی نسبتا بزرگ، لکنت. شما را به خدا قسم بس کنید. این هم قصه‌اش مثل قضیه همجنسگرایی که بالا ذکر شد، شده‌است. برای عادی‌سازی این امور باید دست از برجسته کردنشان بردارید. آنها را به خط داستانی تزریق نکنید. دائما ذکرشان نکنید!!! آرام و آهسته بگوییدشان. قلم آشپزی نیست که یکهو این را با آن ترکیب کنید و بگویید به به عجب آشی شد. نه عزیزِ من این آشی که داری می‌پزی آخر سر یک وجب روغن رویش است. از این عناصر برای تحقیر شخصیت‌ها توسط فرد دیگر یا خودشان وقتی زیاد استفاده می‌شود آدم حالش از خودش و شما و آینه به هم می‌خورد. من الی الخصوص روی قضیه آناروکسیا خیلی حساس هستم و این روزها چند چیزی(واقعا نمی‌شود اسمش را کتاب گذاشت) که مطالعه کرده‌ام خیلی با این کار دارد. اگر نمی‌دانید چیست به طور خلاصه می‌شود بی‌اشتهایی عصبی که در موارد شدید بدن فرد هر چیزی که می‌خورد را پس می‌زند. شاید فکر کنید &quot;خب بابا تو هم! شلوغش نکن&quot; اما اگر روزی از شدت حالت تهوع اندک غذایی که در معده‌تان ریخته‌اید را به زور انگشتانی که در حلقتان فرو کرده‌اید درآوردید آن موقع با هم صحبت خواهیم کرد. علاوه بر همه اینها که گفته شد، بولد کردن همه اینها در کارهایتان باعث رواج اختلالات بدریخت‌انگاری در جامعه می‌شود چون فرد با خود می‌گوید این استاندارد‌های زیبایی چه هستند که یک نفر انقدر نقض یکی‌شان برایش اهمیت دارد که مطلبی با این حجم دنبال‌کننده می‌نویسد و همه می‌خوانند و به به و چه چه می‌کنند.شخصیت بدی که در حقیقت خیلی هم خوب است و فقط غلط فهمیده شده‌است: من این یکی را واقعا دوست دارم. اما می‌دانید دیگر تکراری شده‌است. مثلا منِ نوعی وقتی اولین بار هری پاتر را خواندم اصلا توقع نداشتم که اسنیپ آن چنان باشد و فلان. اما الان دیگر در آثار محبوب معلوم است چه کسی شخصیت مثلا بدی است که قرار است آخر کار خوب از آب دربیاید و چه کسی آدم بدی است که قرار است سرش را زیر آب کنند. شاید هم من بد چیزهایی می‌بینم و می‌خوانم که همه چیز انقدر واضح است... اما راستش بعضی وقت‌ها آدم دوست دارد شخصیت بد واقعا بد باشد. یعنی ذات شرارت خود را درست به جا بیاورد وگرنه تا دلتان بخواهد درباره آدم‌های خوب مطلب هست.راستش احساس می‌کنم حق مطلب را ادا نکرده‌ام. می‌شد که بیش از این نوشت و اتفاقا حرف‌ها هم کم نبود؛ اما این متن ۳ روز است که در پیش‌نویس‌های من جا خوش کرده‌است. وقتش رسیده که بفرستم برود سر خانه بخت. درباره موضوعاتی صحبت شد که غالبا در رمان‌های عاشقانه می‌بینم اما می‌شد درباره تناسخ و خیلی چیزهای دیگر صحبت کرد که دیدم من راستش خیلی نمی‌توانم چیزی درباره‌شان بنویسم و اظهار فضل بیخودی هم من را خسته می‌کند هم شما را. البته که هنوز هم احساس‌ می‌کنم که کم گزاف‌گویی نکرده‌ام. امیدوارم که من را ببخشید و اگر شما اطلاعات بیشتری دارید خوب می‌شد که بدانم البته اگر دیدگاه‌ها بسته نبود و اگر دیدگاه‌ها پلمپ نشده بود ازتان می‌خواستم که از روی لطف چیزی به من معرفی کنید که این گونه نباشد اما ظاهرا قسمت این است. به طریق گذشته‌ می‌گویم که مخالفتتان با من ایرادی ندارد. اگر خواستید مطلبی بنویسید که من را بیازمایید این نوشته را لایک کنید. احتمالا چک خواهم کرد.با اختلاف با ۱۳۵۰ کلمه بلندترین مطلبی بود که تاکنون نوشته‌ام و مغزم دارد کم کم خاموش می‌شود. شما را به خدا می‌سپارم.۰۰:۵۷ سه شنبه ۲/۸لیلیوم ببینید و شرح لیلی را اگر شد بخوانید💗</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 01:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرحی از لیلی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%B4%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-xwpmx9setuzs</link>
                <description>مقدمه خاصِ عجیب و غریبی ندارم. وقتی می‌گویند لیلی و مجنون بیشتر مجنون مدنظر است و حتی خود نظامی هم به شرح او بیشتر پرداخته‌است. هر چه نباشد او از قیس مجنون شد و لیلی همیشه لیلی ماند. اگر علاقه‌مند هستید پیشنهاد می‌کنم بعد از اینکه دسترسی‌مان به اینترنت برگشت، اگر عمری خدا به ما بدهد، در کست‌باکس آقای محمدرضا طاهری را دنبال کنید، خوانشی روان و تحلیل گرم و دوست‌داشتنی‌ای دارند.بریده‌ای از حال لیلی:اما با این همه ناز و دل ستانیخون شد جگرش ز مهربانیدر پرده که راه بود بستهمی‌بود چو پرده برشکستهمی‌رفت نهفته بر سر بامنظاره‌کنان ز صبح تا شامتا مجنون را چگونه بیندبا او نفسی کجا نشینداو را به کدام دیده جویدبا او غم دل چگونه گویداز بیم رقیب و ترس بدخواهپوشیده به نیم شب زدی آهچون شمع به زهر خنده می‌زیستشیرین خندید و تلخ بگریستگل را به سرشک می‌خراشیدوز چوب رفیق می‌تراشیدمی‌سوخت به آتش جدایینه دود در او نه روشناییآیینه درد پیش می‌داشتمونس ز خیال خویش می‌داشتپیدا شغبی چو باد می‌کردپنهان جگری ز خاک می‌خورد(می‌خَرد خوانده شود)جز سایه نبود پرده‌دارشجز پرده کسی نه غمگسارشاز بس که به سایه راز می‌گفتهمسایه او به شب نمی‌خفتمی‌ساخت میان آب و آتشگفتی که پری‌ست آن پریوشدریا دریا گهر برآهیختکشتی کشتی ز دیده می‌ریختمی‌خورد غمی به زیر پردهغم خورده ورا و غم نخورده(خَرده خوانده شود)قشنگ بود گفتم شما هم ببینید.پ.ن: قشنگ نبود؟ عاشق لیلی و مجنون شدم... حیف که بقیه‌اش را در دفترم ثبت نکردم که اینجا بگذارم.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمی به عشق زنده‌ست.</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AA-une2panwvlsw</link>
                <description>اول این مطلب بگویم که منظورم صرفا عشق به معشوق نیست. و از اینکه درباره چیزی به جز غم می‌نویسم کمی شرمنده‌ام ولی به این تغییر روحیه نیاز داشتم.می‌خواهم خاطره‌ای برایتان تعریف کنم. یادم می‌آید که در دوران راهنمایی یک بار در زنگ ادبیات داشتیم با معلم صندلی داغ بازی می‌کردیم. نوبت من که رسید خانم &quot;م&quot; از من پرسید که &quot;تا حالا عاشق شدی؟&quot; منم به سبک دختران قاجاری به هزار رنگ در‌آمدم و با لکنت گفتم: &quot;نه خانوم! این چه حرفیه؟!&quot; خندید و به من گفت که عشق لزومی ندارد که به معشوق باشد. می‌تواند به خود و خدا و خانواده‌ات یا هر چیز دیگری باشد. زمان زیادی از آن دوران نگذشته‌است اما احساس می‌کنم در این چند سال قدری بزرگ شده‌ام که حرفش را با تمام وجود لمس کنم.می‌دانید دنیا واقعا با عشق یک جور دیگر است. در بهار سبزی برگ درختان زیباتر است. در تابستان میوه‌ها یک جور دیگر می‌چسبند. در پاییز صدای خرچ خرچ برگ‌ها و بوی باران نفست را در سینه‌ات حبس می‌کند. در زمستان حس برف بر پوستت سرد‌تر است. نمی‌دانم چطور بگویم اما انگار همه چیز واقعی‌تر است.عشق واقعا چیز عجیبی است. جملات کلیشه‌ای نمی‌تواند آن را توصیف کند. البته جملات غیرکلیشه‌ای هم نمی‌تواند. یا حداقل من نمی‌توانم آن را بیان کنم. می‌دانید آخر فقط یک حس نیست. انگار همه احساسات ساخته شده‌اند تا صرفا عشق از دل آنها به وجود بیاید وگرنه چه لزومی داشت که غم و شادی و حسرت و حسادت وجود داشته باشند؟ خب ما هم مثل پسرعموهای ژنتیکی‌مان به زندگی بدوی می‌پرداختیم. تازه نارگیل و موز هم می‌توانستیم بخوریم.(از کنکور هم خبری نبود)من عاشق خانواده‌ام هستم، مخصوصا مادرم. می‌دانید کمی عجیب است که من انقدر &quot;مامانی&quot; هستم. می‌گویند معمولا دخترها &quot;بابایی&quot; هستند. ولی شما که غریبه نیستید، اگر یک روز مادرم را نبینم و او را نبوسم انقدر بدعنق و عبوس می‌شوم که با یک مَن عسل هم نمی‌شود من را خورد. پدرم را هم دوست دارم ولی فکر نمی‌کنم هیچکس را به قدری که به مادرم عشق ورزیده‌ام، دوست داشته باشم.من عمیقا عاشق خدا هستم. برخی‌ها مرا ریاکار و دورو می‌خوانند که اهمیتی برایم ندارد. می‌گویند چون به دستورات دینی عمل نمی‌کنم عشقم به خدا فایده‌ای ندارد. اما راستش خدا که به دوبار دولا راست شدن من در شبانه‌روز وابسته‌ نیست. ترجیح می‌دهم سر فرصت مطالعه‌ای درباره دین داشته باشم تا راه و رسم درست زندگی را انتخاب کنم. همین که خدا می‌بیند که من برای رضایتش چه می‌کنم برایم کافی‌ست. نیازمند به دغل‌کاری درباره زندگی‌ام و توضیح آن به همه نیستم.تمام جهان از آن خداست و من عاشق طبیعت هستم. عاشق گل‌ها هستم. پرندگان را دوست دارم و آسمان پناه غایی من است.واقعا کسی هست که گل‌ها را دوست نداشته باشد؟؟ادبیات را دوست دارم چون سرچشمه عشق است. عشق زمینی و عشق عرفانی را به گونه‌ای به قلم می‌کشد که برق از سرت می‌پرد، تمام موهای بدنت به افتخار کلمات می‌ایستند و ذهنت سراسر مملو معنا می‌شود. عربی را هم دوست دارم. جدا از اعتقادات برخی‌ها برادر زبان فارسی است هر چند کمی زمخت و شعرهایشان هم زیباستعشق پایسته‌ست، از بین نمی‌رود و از شکلی به شکل دیگر درمی‌آید. دوستی که امروز هست شاید فردا نباشد اما عشقی که تو به او می‌ورزی می‌مانَد. شاید در قالب دیگر بیاید. شاید باعث شود که تو خود را بیشتر دوست بداری. لیکن از بین نمی‌رود و تا ابدالدهر وجودش احساس می‌شود.و علی ای حال همین امر باعث شده که عشق من هر روز به خودم بیشتر شود. چه بسا در آینده‌ای نه چندان دور همه بندهایم را با آشنایان بگسلم و به طریق درویشان زندگی‌ای بگردانم و با خویش و خدای خویش عمرم را بگذرانم.گفتنی‌ها در خصوص عشق زیاد است و به یکی دو قلم خلاصه نمی‌شود منتها زمان من محدود می‌شود به شرح آنهایی که توضیح درباره‌شان را درخور این زمان کم دانستم وگرنه درباره میهنم، موسیقی و هنر علاقه‌ام مشهود است و توضیح اضافی را جایز نمی‌بینم.سرتان را به درد نیاورم. سخن را با یک بیت آشنا از حکیم عشق، مولانای جان، به خاتمه می‌رسانم چون واقعا:ﻫﺮ ﻛﻪ ﺷﻮد ﺻﻴﺪ ﻋﺸﻖﻛﻰ ﺷﻮد او ﺻﻴﺪ ﻣﺮگ ؟ﭼﻮن ﺳﭙﺮش ﻣﻪ ﺑﻮدﻛﻰ رﺳﺪش زﺧﻢ ﺗﻴﺮ؟</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 14:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها برای چه می‌گریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-qmdhbzxvuuif-qmdhbzxvuuif</link>
                <description>بطور خلاصه بخواهم بگویم غالبا برای خودم.برای خودم که بین یک مشت متعصبِ زبان‌نفهمِ خشونت‌گرایِ افراطیِ انتقادناپذیر (بلانسبت شما) زندگی می‌کنم که صرفا زبانمان یکی است.برای خودم که در اوج جوانی، زندگی نکرده‌ام و فقط زنده مانده‌ام.برای خودم که گذشته‌ام را حسرت و افسوس سوزانده.برای خودم که زندگی‌ام بلاتکلیف است.برای خودم که در آینده برای فرزندانم(اگر عمری خدا به من بدهد که داشته باشم) خاطره‌ای ندارم که تعریف کنم.برای آینده مضحکی که به نتیجه آزمونی وابسته‌ است که حتی تاریخش را نمی‌دانم. گویی گوسفندی هستم که هر لحظه ممکن است به مسلخ برده شود.برای خودم می‌گریم که در کشوری زندگی می‌کنم که اگر دکتر و مهندس نشوی امید پدر و مادرت ناامید می‌شود.برای خودم می‌گریم که عمرم گذشته و هنوز هیچ کاری نکرده‌ام.برای خودم می‌گریم که دو سال از زندگی‌ام در کرونا گذشت و سه سال صرف درس‌هایی شد که حتی دوستشان نداشتم.برای خودم می‌گریم که در یاری هموطنانم ناتوانم؛ چه بسا فردی باید به خود من کمک کند!میگریم چون شبها از خواب می‌پرم و فکر می‌کنم صدای بمب آمده.چون قیمت مرغ و گاو و گوسفند از جان آدمی بیشتر است.چون مردم برای حمایت از سگ‌های خیابانی کمپین راه می‌اندازند و به گربه‌ها تا جایی غذا داده‌اند که موش‌ها در جوی‌های آب از من و شما هم دارند بزرگتر می‌شوند. اما به پیرمرد و پیرزن‌های دستمال‌فروش سر چهار راه‌ها توجه نمی‌کنند که هیچ، می‌گویند به کودکان کار پول ندهید که صاحب‌کارشان آن را از آنها می‌گیرد.چون هموطنانی دارم که روشنی افکارشان مثل یک مهتابی می‌درخشد، البته یک مهتابی که عمر خود را کرده‌است و دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. در مطلب قبلی عرض شد که به پیر و پیغمبر! قدیسه‌سازی نکنید. از هر لفظی که پیاز داغ یک سیاست‌مدار را زیاد می‌کند تنفر دارم. تا اطلاع ثانوی از هر گونه موضع‌گیری افراطی دوری‌ می‌کنم(حتی شما دوست عزیز.)چون برخی هموطنانم یک دست را مقدس می‌شمارند و برخی هم یک مضحکه برای دلسردی‌شان را چنان بزرگ می‌شمارند که می‌گویند یک کشور دیگر که کلا در یک قاره وجود دارد که خودش را از همه این‌ها کنار کشیده‌است باید جواب پس بدهد. جالب این است که هر یک از این دو گروه من را در هفته گذشته وطن‌فروش خائن صدا زده‌اند صرفا به این دلیل که با عقاید افراطی هر دو مخالفت کرده‌ام.چون دسترسی به اینترنت که یه حق مسلم است اینجا یک موهبت به حساب می‌آید و با اینکه می‌گویند اینترنت طبقاتی نیست اما اسامی سفید و طلایی و... روی آن می‌گذارند. لابد پس‌فردا قرمز و سبز و صورتی هم درمی‌آید.چون صفحه تولید محتوایم داخل تیکتاک که تازه داشت رونق می‌گرفت الان قریب به دو ماه است که فعالیتی نداشته و حتی خبری هم از آن ندارم.(نمی‌دانید وقتی برای اولین بار دو هزار بازدید گرفتم، چه ذوقی کرده بودم...)گریه من اشک نیست، غلو و اغراقی نیست که با یک &quot;برو بابا، توهمیِ توجه‌طلب&quot; پاک شود. درد و آهی‌ست که از سینه‌ام می‌جوشد و بر قلم و زبانم جاری می‌شود. در بیوگرافی این اکانت نوشته شده که برایم مهم نیست که درباره مطالبم چه فکر می‌کنید. الان هم مثل روز روشن است که اهمیتی نمی‌دهم. صرفا دنبال خالی کردن غصه‌هایم بودم. شاید فکر کنید که &quot;خب خیلی هم چیزهای حائز اهمیتی رو هم ذکر نکردی.&quot; بابت این یکی شرمنده‌ام. نه توان نوشتن بیش از این را دارم، نه دلم می‌خواهد که بیشتر بنویسم وگرنه غصه کم نیست و زیاد است، خیلی خیلی زیاد. بیش از ۴۰۰۰۰ غصه است اما فعلا مراقب خودتان باشید تا ببینیم چه می‌شود...(گر جوابی به این متن داشتید لایک کنید، من چک خواهم کرد. از هر گونه انتقادی پذیرایی می‌شود، البته شاید با نقدی سخت‌تر)</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 01:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای رفع دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Gisgolaab/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-vp10xc8umduc</link>
                <description>سلام، مدتی‌ است که اینجا چیزی ننوشته‌ام. حالتان خوب است؟ اوضاع و احوال ردیف است؟ خوش می‌گذرد؟ از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، می‌دانم که جواب همه این سوال‌ها یک 《نه》قاطع است؛ اما ادب حکم می‌کند که دوباره سوالات &quot;پرت و پلایی&quot; مثل اینها پرسیده شود.امیدوارم عذر من را بپذیرید. در این مدت بارها تلاش کردم که به صفحه‌ام دوباره وارد شوم اما پیامکی برایم ارسال نمی‌شد. من هم بیخیالش شدم. راستش خوشحال شدم که دیدم بعضی‌ها هنوز اینجا هستند. دلم برای کمی حرف زدن لک زده بود.من هم خوبم، فکر کنم. دیدید کنکور هنوز تاریخش معلوم نیست؟ انسان سیاه‌بخت حتی کنکورش هم لنگ در هواست. راستش به شقایق پیام دادم(بله، چون من هرگز نمی‌‌فهمم چه زمان برای ترمیم یک دوستی دیر است). جوابم را نداد. امیدوارم که دوستان خوبی پیدا کند.در این مدت در سوپراپلیکیشن خارق‌العاده و محیرالعقول (و کلا همه صفاتی که برای تعجب و تحیر به کار برده می‌شوند) 《روبیکا》 بودم. خدا به دادمان برسد با این دهه نودی‌ها. چیزهایی می‌دانند که واقعا تنها لفظی که می‌شود برایشان به کار برد &quot;یا ابالفضل&quot; است. کانالی داشتم به نامِ نامه که الان آن را پاک کرده‌ام اما نبود ویرگول را با آن جبران می‌کردم.(نمی‌دانم چرا فرهنگستان به جای اینکه پیتزا را به کش‌ لقمه و کراوات را به درازآویز زینتی معادل‌سازی کند، معادلی برای سوپراپلیکیشن نمی‌دهد؟)دوستان فوق‌العاده‌ام در طول عید به من پیامی ندادند(همانهایی که حرف خانم محیرالعقول را باور کرده بودند) شاید بگویید &quot;چرا خب تو پیامی ندادی؟&quot; می‌توانم برایتان سفسطه‌چینی کنم که فلان است و بهمان ولی حقیقت این است که صرفا دلم نمی‌خواست با آنها صحبت کنم. فروغ می‌گوید:گریزانم از این مردم که با منبه ظاهر همدم و یکرنگ هستندولی در باطن از فرط حقارتبه دامانم دو صد پیرایه بستند.از این مردم که تا شعرم شنیدندبه رویم چون گلی خوشبو شکفتندولی آن دم که در خلوت نشستندمرا دیوانه‌ای بدنام گفتندعید خوبی نبود. تمامش را درس خواندم. اتفاقات دیگری هم افتاد اما مجالش را ندارم که درباره‌شان بگویم.دلم می‌خواست درباره اوضاع این روزهایم برایتان چیزی بنویسم اما نمی‌دانم که اینجا می‌شود بدون اینکه اتفاقی برایم بیوفتد نوشت یا نه. خلاصه‌اش می‌کنم به اینکه من در متن پاسخی به اردشیر آریا نوشته بودم که: &quot;انتخاب بین بد و بدتر است.&quot; دوست عزیزی برایم نقدی نوشت که ملتی که بین بد و بدتر انتخاب می‌کند آینده بهتری نخواهد داشت. خواستم بگویم هنوز هم انتخاب بین بد و بدتر است.دوستان قدیسه‌سازی و تعصب یکی از اساس فروپاشی هر عقل سلیمی‌ست. در تنفر و تحبیب‌تان حد وسط را رعایت کنید. تندرو نباشید. خوبی‌ها و بدی‌های یک فرد/ رژیم/ حکومت را با هم ببینید. از نوشته‌های قبلی‌ام می‌توان متوجه شد که بیشتر طرفدار کدام حزب هستم. اما خواهشا، التماسا، قربانتان بشوم هیچ فردی را خدا و ناجی حقیقی نپندارید. امیدتان به خودتان باشد. کمک اگر برسد خوب است اما اگر نرسد هم خودمان هستیم. خدانگهدار شما، مراقب خودتان باشید و چسب روی شیشه را نکَنید(اگر کَندید با الکل ردش را پاک کنید. )</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 19:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با اینا یاد من بیوفت...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA-onxi815uyuhy</link>
                <description>این هفته راستش اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم که هیچ، حال و حوصله زندگی هم نداشتم ولی اینو می‌نویسم که حداقل از رخوتم خارج شم.اگر یه روزی نبودم لطفا با دیدن گل لاله و پیونی(صد تومنی) یاد من بیوفت. همیشه این دوتا گل رو خیلی دوست داشتم ولی معدود گل‌هایی که از افراد متفاوت به مناسبت‌های متفاوت دریافت کردم گل رز بوده. صرفا هم از لحاظ عاشقانه نمیگم حتی خانوادمم برای تولدم گل رز گرفتن. برای دفاع از طرحمم که رفته بودم هم برام گل آوردن که ژیپسوفیلیا هم قاطیش بود.قاصدکها. هنوزم که هنوزه توی هر بهار میرم توی هر فضای بازی که می‌بینم و قاصدکاش رو می‌چینم و فوت می‌کنم. مامانم خیلی حرصش می‌گیره چون لباسام پر از این برگچه‌هاش میشه ولی من عاشق این کارم راستش. فکر نکنم هیچوقت با دیدن یه قاصدک آرزویی نکنم.هر جا رنگ سرمه‌ای و خاکستری دیدی لطفا یاد من بیوفت. هیچوقت سرمه‌ای رنگ موردعلاقه‌ام نبود ولی رنگیه که بیشتر از همه رنگا بهم میاد. خودم صورتی رو دوست دارم ولی اصلااا بهم نمیاد پس ترجیح میدم با سرمه‌ای منو یادت بیاد. ولی همیشه تو همه مراسما رنگ لباسم سرمه‌ای بوده. حتی الان هم رنگ لباسم سرمه‌ایه. خاکستری هم فلسفه خاصی نداره صرفا دوسش دارم.هر وقت که کسی رو دیدی که بی‌دین ولی خداپرسته یاد من بیوفت. شاید خوشت نیاد هیچوقت از این خصلتم ولی معنویات هیچوقت دست از مبهوت کردن من برنداشتن. گر چه تو این برهه از زندگیم هنوز نمی‌دونم که کدوم مذهب و مسلک رو دنبال کنم ولی خدا رو نمی‌تونم انکار کنم و کششم بهش رو نادیده بگیرم.هر وقت سهراب خوندی یاد من بیوفت. سهراب برای من پرِ خاطره‌ست. دنیا از دید سهراب برام جذابه. دنیای سهراب وامدار عالم درونشه. دنیای سهراب ربطی به اتفاقات دورش نداره. سهرابی که با تکبیره الاحرام علف و قد قامت موج نماز می‌خونه خیلی با سیر درونی من همخونی داره.هر وقت لیلی و مجنون خوندی هم یاد من بیوفت لطفا. هیچوقت علاقم بهشون کم نشد. خیلی صحبتا دارم که همیشه راجع بهشون بکنم ولی متاسفانه توی این برهه از زندگیم وقتشو ندارم...هر وقت کسی رو با فامیلی عجیب دیدی اگه شد یاد من کن. مسخره نیست که مردم فامیلی من که بادی هست براشون عجیب‌تر از مثلا خاکی یا آبیه؟ چرا خب، این اجحاف بخاطر چیه؟😭داریوش عزیزم رو یادت نره. هر جا درباره داریوش حرفی زده شد یاد من بیوفت. آهنگاش واقعا ضماده بر دردای من. غم تو صداش تو لحظه‌های بی‌کسی باعث میشه حس کنم که تنها فرد غصه‌دار این جهان نیستم، که یکی اون بیرون حتما همدرد منه.می‌خواستم بگم با چای هم یادم بیوفت ولی راستش اگر قرار بر این بود باید یاد همه ایرانیا میوفتادی. حالا اگر یادمم زنده کردی چیز بدی نیست. خوشحالم کن.با شنیدن جوکای بیمزه یادم بیوفت. جوکایی مثل&quot; می‌دونی مصریا وقتی زنگ می‌زنن به دوستاشون چی میگن؟ میگن گوشیو بگیر سمت هرم سلام بدیم.&quot; یا &quot;چرا گوجه کتاب نوشت؟ کچاپ بشه.&quot; هیچوقت قرار نیست اینجور جوکا رو نگم.با اساطیر اسکاندیناوی و یونان یادم بیوفت. راستش علاقه‌ام بهشون تمومی نداره. فقط در حد سرگرمی البته داستانشون واقعا جالبه. روابط خونیشون هم همینطور، البته که تعریفشون نیاز به کلی سانسور داره🤭خلاصه که فکر کنم همه چیز جا نشد و حوصله‌ام به بیش از این کفاف نمیده و البته که همه، همه اینا رو از من ندیدن که با اینا منو بشناسن. ولی تو منو اینجوری ببین. یا هر جوری که خواستی. فقط فراموشم نکن...</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 17:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه دوست کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m9gxbrmhitzc</link>
                <description>شقایق عزیزم سلام. دلم برات خیلی تنگ شده. راستش بین آدمای گذشتم یکی از آدمایی هستی که خیلی برام خاطرات باارزشی به جا گذاشتی.یادمه تو منو به شعرنویسی تشویق کردی. علاقه‌ای که در نهایت به نوشتن اون آهنگی که روز تولدت سال ۱۴۰۰ برات نوشتم منتهی شد. البته هیچوقت اونو برات نفرستادم. اولین تولدت بعد از اینکه دوستیمون تموم شد توی تیکتاکم گذاشتمش. احتمالا هیچوقت نبینیش.راستش اینجور روزا که همه چی یکم ترسناکه خیلی یادت می‌افتم. خیلی آدمای متفاوتی نسبت به هم بودیم. دلم برای اون تفاوته تنگ شده. راستش دوستیمون خیلی جالب بود. کسی بودی که می‌تونستم باهاش درباره واقعا همه چیز حرف بزنم و بحث کنم و جالب اینه که توی بحثمون هیچکدوممون ناراحت نمی‌شدیم. انگار از همصحبتی با هم لذت می‌بردیم. قبل از این که تلگراممو حذف کنم یک بار دیگه پروفایلتو نگاه کردم. هنوزم خیلی خوشگلی.می‌دونم که تقصیر من بود که دوستیمون از هم پاشید. هر کاری کردم نتونستم خودمو قانع کنم که تو رو آدم بَده نشون بدم. ازت معذرت‌خواهی کردم ولی فکر کنم یکم دیر بود چون دیگه مثل قبل نشدیم.اون آهنگی که برات نوشتم رو هنوز توی دفترم نگه داشتم. بنظرم قشنگترینشونه. یکی دیگه از تفاوتامون دایره دوستیامون بود. من دوستیای زیاد و بی‌ارزشی داشتم و تو واقعا الماسی بودی بین همه‌شون. تو دوستای کم و واقعی داشتی.تو رفتی ریاضی و من رفتم تجربی. فکر نمی‌کنم این خیلی تاثیرگذار می‌بود تو دوستیمون. بازم ببخشید که اون روز یه جوری رفتار کردم انگار خنگی و روزای قبلش هم نادیدت گرفتم. از قصد نبود. تازه وارد محیط جدید شده بودم. وقتی گفتم این اتحاده چیز آسونیه منظورم این نبود که تو کم‌هوشی که نمی‌فهمی. منظورم این بود که نباید بترسی و به خودت تلقین کنی که چیز سختیه.راستش همه جا دنبالتم. دنبال یکی که مثل تو باشه. حتی بعضی وقتا آدمای اطرافم وقتی صدام می‌زنن و شبیه تو صداشون بنظر می‌رسه دلم برات تنگ میشه. می‌دونم خیلی نامردی کردم در حقت خیلی وقتا و تو به روم نیاوردی.توی آخرین پیامکی که بهت دادم همه اینا رو گفتم. می‌دونم. ولی فکر اینکه یکی از فوق‌العاده‌ترین آدمایی که دیدم رو ناراحت کرده باشم مثل خوره افتاده به جونم. امیدوارم سالم باشی و امیدوارم یه بار دیگه ببینمت. شاید بعد کنکورم عزمم رو جزم کردم و بهت پیام دادم. البته آخرین پیامم توی تلگرام رو حتی سین هم نزدی. شاید این نامه رو برات فرستادم. شایدم اومدم شهرتون.دلم برای اون موقعهایی که کلی زمان می‌ذاشتیم و جوابای هوش مصنوعی رو تحلیل می‌کردیم تنگ شده. دلم واسه اون موقعها که تو روبیکا و شاد چت می‌کردیم تو سال ۱۴۰۱ تنگ شده. دلم واسه اون موقعهایی که فئودور داستایوفسکی رو برام شرح می‌دادی تنگ شده. راستش شب بعد از بلاک شدنم، شروع به خوندن برادران کارمازوف کردم. واسه شروع سخت بود. اسما رو قاطی کردم و در نهایت کنار گذاشتمش. و در نهایت دلم برای شقایقی که بهترین دوستم بود تنگ شده.نامه‌ام شبیه نامه عاشقانه شد. اشکالی هم نداره. به هر حال هر عشقی که عشق به معشوق نیست. عشق به دوست از دست رفته هم به هر حال عشقه. دلم برات تنگ شده. لطفا برگرد.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخی به اردشیر آریا</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7-j6ik0zsgiroz</link>
                <description>&quot;این دسته جات اغتشاشگر شورشی چه میخواهند ؟ سخت است هدس زد این دسته جات نوجوان آشوبگر چه میخواهند! فقط معلوم است حکومت فعلی را نمی خواهند اما چرا ؟ معلوم نیست بعد اش چه یعنی بعد انقلاب فرضیشان چه ؟ معلوم نیست از یکیشان بپرسیم در انقلابتان پاسخ خواست دیگریتان را مخالفتان را چگونه خواهید داد چه خواهند گفت؟ سلطنت طلب که سابق بر این میدان ژاله و خرداد ۴۲ پدید آورده اند میتوانند از صلح و سلام و صلوات سخن بگویند؟ یا آن جمهوری خواه چپی معروف به مجاهد؟ ! یعنی در حکومت فرضی شما پاسخ اعتراض دموکراسی خوا۶ان با سلام و صلوات سلطنت طلب پاسخ داده میشود یا سرب داغ! ؟ اگر حکومت فرضی دست جمهوری چی ها افتاد و فردا روزی ۱۰ ۲۰ هزار نفر پادشاهی خواه ریختند خیابان ، این جمهوری چی ها حکومت را کادو میکنند میدهند پهلوی چی ها یا کشتار راه می اندازند ¿ من میگویم کشتار راه می اندازند. حالا یکیشان کشتار راه نیندازد آن یکیشان بله مگر حکومت را هم کادو پیچ میکنند؟ چرا میخواهید پسر پهلوی را بیاورید؟ اگر آوردنی بود اصلا چرا رفت ؟ یک مشت نوجوان ریختند خیابان دنبال عوض کردن حکومت میگردند. دلیلش را نمیگویند و برنامه هم ندارند. نه بر نامه دارند و نه دلیل فقط برخیشان یک ماه واره دارند که آنجا گفته اند پهلوی مملکت را آباد کرد! حالا این آبادی کجاست !؟ نشان نمیدهند فقط میگویند پهلوی آباد کرد.&quot; آقای محترم، نوشته &quot;من بز هستم&quot; من را پسندیدید. بر پست‌هایتان نظر کردم. اولا که هدس نه و حدس. ثانیا ظاهرا شما بین مردم نبودید که نمی‌دانید. میان اعتراضات من همه اقشار سنی را دیدم. خانم پیر ۷۶ ساله‌‌ای در کنارم ایستاده بود که خیلی هم مهربان بود. یک تیر ساچمه‌ای به ساق پایش زدند. البته شانس آورد که تیر جنگی نبود یا به سرش برخورد نکرد. نمی‌دانم منظورتان از نوجوان چیست. اگر منظورتان به قصد توهین است که خب سخت در اشتباهید. اصلا گیریم که این همه نوجوان داریم و این همه نوجوان در خیابان‌ها ریختند. یعنی هیچکس بالای سر این &quot;نوجوان‌ها&quot; نبود که بگوید بچه تو را چه به اعتراض؟حرفهایتان بوی صدا و سیما می‌دهد. صدا و سیمایی که معترضین را اغتشاشگر می‌نامد. صداو سیمایی که از کسانی حمایت می‌کند که تفنگ بر دست دارند و با چشم بسته شلیک می‌کنند. این مردم که در خیابان‌ها دیدید معترضند نه اغتشاشگر و آشوبگر. این مردم اگر اسلحه داشتند که اوضاع اینطور نبود. در هر خیابان دستجاتی مامور با نقاب و جلیقه ضدگلوله و تفنگ ایستاده. بنظر شما اینها تروریستند یا آن بیچارگانی که الان در کهریزک پیکر بیجانشان در انتظار هستند که شاید پولی جور بشود و بالاخره به خاک سپرده شود؟مزاح فرمودید که &quot;ژاله و خرداد ۴۲&quot;. اگر اینان نوجوانند که در ژاله و خرداد ۴۲ حضور نداشتند. در ثانی انگار شما خارج از این گوی خاکی زندگی می‌کنید که ندیدید بعد از انقلاب چه شده. چه ژاله‌هایی که ندیدیم. من سلطنت‌طلب نیستم. از پسر این آقای شاه هم اصلا خوشم نمی‌آید راستش را بخواهید. اما الان لنگه کفش کهنه هم در بیابان غنیمت است. حتی اگر کمی هم آن دموکراسی که دم از آن می‌زند باشد خطر را به جان می‌خرم.راستش یک بار در رمانی تاریخی(اسمش را یادم نمی‌آید از این رمان‌های خارجکی بود) خوانده بودم که یک کودتا اگر شکست بخورد شورش است و اگر پیروز شود انقلاب است. حالا موضع شما این است که اکنون در شورشیم یا انقلاب؟می‌گویید کشتار راه می‌افتد. حرفتان را رد یا تایید نمی‌کنم. احتمالش هست اما نه به اندازه‌ای که الان کشتار راه افتاده و کشتارهای بیشتری هم در راه است. الان بحث بین خوبی و بدی، سیاهی و سفیدی، اهورامزدا و اهریمن نیست. الان بحث بین بد و بدتر است. چشمتان را باز کنید. اینانی که الان بین ما نیستند هموطن ما بودند!یاد هویدا افتادم. وقتی در دادگاه از او پرسیده شد که برای این مملکت چه کردی؟ خودکار بیکی از جیبش درآورد و گفت قیمت این را ثابت نگه داشتم. حالا شما به اطرافت نگاه کن. من راستش دلار ۵۰۰ تومانی را به یاد دارم. عمر و عقلم به بیش از این قد نمی‌دهد برای توصیف این وضعیت. &quot;چرا میخواهید پسر پهلوی را بیاورید؟ اگر آوردنی بود اصلا چرا رفت؟&quot;چون دموکراسی همین است؟ اگر می‌خواست می‌توانست بماند. آن آمار ۹۸ به ۲ را که یادتان است؟ اگر به آن ۲ درصد سلاح می‌داد و در کوچه و خیابان پخششان می‌کرد یا از کشورهای هم‌پیمانش کمک می‌خواست فکر می‌کنید نمی‌توانست بماند؟سخن در باب حرفهایی که زده شد زیاد است اما &quot;اگر وقت بیشتری داشتم نامه‌ای کوتاهتر ‌می‌نوشتم&quot;.امیدوارم پیامم به دستتان برسد یا اگر به دست شما هم نرسید نهایتا به دست همفکرانتان برسد. در پناه خدا.</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 11:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک بز هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-lhf7ye1e43s4</link>
                <description>راستش نمی‌دانم در بقیه گویشهای این سرزمین هم این مثل وجود دارد که &quot;فلانی بُزه&quot; یا نه ولی می‌خواهم که شرحش بدهم. در زبان ما می‌گوییم بزها همگی روی یک دنده‌اند. اگر یکی از روی جوی بپرد، بقیه هم به دنبالش می‌روند. من در تمام زندگی‌ام یک بز بودم، منتها با نسخه‌های قدیمی خودم. هر کاری که نسخه الان انجام می‌دهد، نسخه سابق می‌کرد و هر کاری که نسخه سابق می‌کرد، نسخه اسبق هم می‌کرد. بخاطر همین علایقم از فکر کنم کلاس چهارم تغییری نکرده است. هنوز ژانر موردعلاقه‌ام عاشقانه است و هنوز فیلم‌های کمدی را دوست ندارم، آهنگهای قدیمی که آن دوران با اسم &quot;آهنگایی که پیرا گوش میدن&quot; گوش میدادم را گوش می‌دهم. هنوز با فیلم ترسناک خواب بد می‌بینم. هنوز گیتار کار می‌کنم و هنوز آموختن زبانهای متفاوت را دوست دارم. خاطرم هست که زمانی که من کلاس چهارم بودم پسردایی‌ام کلاس هفتم بود و تازه عربی را شروع کرده بودند. من با او خواندم و عاشق عربی شدم هر چند او خیلی از این درس خوشش نمی‌آمد. هنوز عاشق سهراب سپهری هستم ولی الان بیشتر شعرهایش را درک می‌کنم. اما خب همه چیز هم ثابت نمانده. ژانرهای جدیدی به موسیقی موردعلاقه‌ام افزوده شده، موسیقی را جدی‌تر ادامه می‌دهم. کلاس چهارم شوخ و شنگ بودم، کلاس ششم جدی و خشک شدم. راستش آن موقع خیلی درگیر مشاهیر علم و دانش بودم و همگی آنها &quot;درون‌گرا و متمرکز بر توسعه فردی&quot; بودند. نتیجه این شد که دبیرمان در فرمی به امتیاز اجتماعی من از ۴۰ نمره ۱۳ دادند در حالی که کمترین نمره ممکن ۱۰ بود. در کلاس هشتم دوباره همان نسخه کلاس چهارم شدم، برونگرا، کمی سبک‌سر و اجتماعی. این روند تا امسال ادامه داشت. شاید خاصیت سال کنکور است که خلق و خوی آدمها را عوض می‌کند. لیکن بحث من اصلا این نبود. شرمنده‌ام که در تمام متن‌هایی که می‌نویسم جسته و گریخته حرف می‌زنم، از صبح شروع به تکاپو می‌کنم و تنها زمان آزادم شب‌ها است. در طول روز حرفها را گوشه ذهنم داخل صندوقهایی می‌گذارم و کلیدشان را به خورشید می‌دهم. با غروب آفتاب خورشید کلیدها را به ماه می‌دهد. من هم کلید را از ماه پس می‌گیرم. اما نمی‌دانم کدام کلید مال کدام صندوق است. این است که پراکنده صندوقها باز می‌شوند و حرفها بیرون می‌زنند. راستش با برف امروز می‌خواستم متنی درباره آسمان بنویسم. اول با خود فکر کردم که عجب موضوع تکراری و بس کلیشه‌ای است. اما نتوانستم خود را راضی کنم که چیزی نگویم. اخیرا خیلی با خود فکر کرده‌ام. &quot;یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.&quot; راستش هنوز هم زیر گنبد کبود کسی نیست. انسان با تقریب حتی نسبتا بزرگی باز هم حضورش تنها کمی موثرتر از عدمش است. جالب نیست؟ زیر گنبد کبود به جز ما و خدا چه کسی باشد چه کسی نباشد خیلی ترسناک است. تصور اینکه این جهان با تمام کهکشان‌ها و ستارگان و تمام جمادات تنها برای یک گونه هوشمند خلق شده‌باشد ترسناک است و تصور اینکه گونه‌هایی هستند که ما نمی‌شناسیم اگر به اندازه آن ترسناک نباشد کمتر هم نیست. اما حالا در میهن هم وضعیت همین است. چه کسی آن بیرون به فکر ما باشد چه نباشد ترسناک است. تصور اینکه ما در این راه تنها همراهانمان لقب‌های اغتشاشگر و تروریست و معاندی هستند که به ما چسبانده می‌شود در مقابل گلوله و تفنگ و رگبار برایم هولناک است. اما تصور اینکه که یکی از آن سوی مرزها به ما کمک کند هم برایم خنده‌دار است. حنای این سیاستمداران دیگر برایم رنگی ندارد. دیگر اخبار را دنبال نمی‌کنم. با خود گفته‌ام هر چه پیش آید خوش آید. کاری بیش از این از دستم برنمی‌آید. می‌دانم که اخیرا هر چه پیش آمده خوش نیامده ولی تنها راهکارم برای حضور در کنار خانواده و راهی نشدن به تیمارستان همین است. صحبتم مثل همینقدر کلافه‌ است و محتوایی جز همین سردرگمی ندارد. نه درباره آسمان حرفی زدم نه درباره بز بودنم نه درباره شهرمان. هر چه بر ذهن آمد و رد شد بر این صفحه مکتوب شد. اگر خدا عمری به ما بدهد همه را روزی تعریف خواهم کرد. </description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستش می‌ترسم.</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-yo3tq6pwlrz0</link>
                <description>این دفعه دیگر متن من نامه نیست، دلنوشته هم نیست، روزمرگی هم دلم نمی‌خواهد بنویسم. حتی اگر هم می‌خواستم، تمام روزهایم ورقه‌هایی هستند که با کاغذ کاربن در دفتر روزگار نوشته می‌شوند. فردا مثل امروز و امروز مثل فردا. هر روز صدای فریاد می‌دهد. فریاد من و تو که به گوش کسی نمی‌رسد. در نوشته آخرم حرفی از اوضاع این روزها نزدم. راستش حرفی نداشتم که بخواهم بزنم. اوضاع از روز روشن‌تر است. با این حال خود را مقید دانستم که تفاوتی بین نفس خود و فردی که خونی که بر سنگفرش خیابانها جاری‌ست می‌بیند و دم نمی‌زند، بگذارم. چند صباحی می‌شود که ارتباطی با جهان نداریم. منظور فقط این خارجکی‌ها نیست. من از دوستانم هم خبری ندارم. راستش هیچوقت آنقدر این بزدلان را با رنگ و خوی واقعی‌شان ندیده بودم. حتی در جریان اعتراضات گذشته هم هیچوقت این قطعی ارتباطات گسترده را ندیده بودم. راستش شاید به سن من قد نمی‌دهد وگرنه مادرم می‌گوید در سال ۸۸ هم همینطور بوده است. واقعیتش از هر دری دارم حرف می‌زنم به جز آن که باید بزنم. آشنایی در بیمارستانی داریم، مردی حدودا ۳۰ ساله که چیزهای زیادی دیده‌است و می‌شود گفت دل شیر دارد. وقتی با ما تماس گرفته بود صدایش می‌لرزید و گریه می‌کرد. صبح جمعه هفته گذشته بود. می‌گفت:《اینجا پرجنازه‌ست. بچه‌های همسن تو رو آوردن. به یکیشون از فاصله نزدیک به سرش شلیک شده، اونم با تیر جنگی.》 دوستی دارم در کتابخانه‌ای که می‌روم. دوستی داشت که پدرش چند روزی بود که مفقود شده بود. امروز برای پرداخت هزینه و آزاد کردن پیکر پدرش به بیمارستان رفته بود. از صدای این دختر داشت آتش می‌چکید. من تاکنون او را ندیدم ولی به حالش گریستم. دختر ۱۸ ساله چه مصیبت و محنتی را در این سن دارد تجربه می‌کند... راستش نمی‌دانم این افراد از انسانیت بویی برده‌اند یا نه. اصلا بو به درک آیا تا به حال اسمش را شنیده‌اند؟ یعنی خود خانواده‌ای ندارند؟ برای کسی دلشان نمی‌سوزد؟ شبها چگونه سر به بالش می‌گذارند؟ حتما با این پول خمس و زکات هم می‌دهند. کاش ندهند، حداقل حرمت یک سری چیزها حفظ شود. راستش غم را در طول روز از خودم دور می‌کنم. موسیقی کار می‌کنم، درس می‌خوانم، بافتنی می‌بافم، شعر می‌نویسم. اما شب که می‌شود و پرده سیاهی بر آسمان که کشیده می‌شود دلم فشرده می‌شود. با خود فکر می‌کنم یعنی چند جوان الان دیگر زیر این گنبد کبود نیستند؟ خانواده‌هایشان چه حسی دارند؟ چند جان دیگر باید فدا بشود تا این وضعیت درست شود؟ راستش خیلی می‌ترسم. می‌ترسم که دوستانم را دیگر نبینم. راستش شرایط سختی‌ست. می‌ترسم دیگر حتی اخبار را چک کنم. می‌ترسم این همه استعداد و جوان بیخودی هدر برود. راستش از صدای تلفن هم می‌ترسم. راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از آینده خیلی می‌ترسم. حرفای نوشته پیشم هنوز هستند. هنوز هم چشم انتظار و اميدوارم؛ ولی می‌ترسم که در آینده‌ای که به انتظارشان نشسته‌ام خودم یا عزیزانم نباشیم...دوباره می‌سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویشستون به سقف تو می‌زنم اگر چه با استخوان خویش</description>
                <category>گیس گلاب</category>
                <author>گیس گلاب</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 01:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>