<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا مهدی‌آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@GlamVi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:26:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3512993/avatar/6WzJgb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهسا مهدی‌آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@GlamVi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ببر وحشی در عبادت‌خانه رنج می‌کشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@GlamVi/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3-ppzjaytotyvq</link>
                <description>این اثر تخیلی است. هرگونه شباهت شخصیت‌ها و رویدادهای این اثر با افراد واقعی(زنده یا مرده) یا رویدادهای واقعی، تصادفی و غیرعمدی می‌باشد. چیزی عمیق در وجودش رخنه کرده بود.حتی به خدا هم اعتقادی نداشت، اما هم‌اکنون جلوی دیوار زانو زده بود، دیواری که خود به معمار دستور داده‌ بود بسازد. دستور داده بود برای ساخت این اثر، هم از مساجد الهام بگیرد و هم از کلیساها. شاید باید طبیعت و خوی وحشی‌گرایانه و اجتناب‌ناپذیر ببرها را هم به این دو مورد اضافه می‌کرد.می‌دانست که این‌ها چیزی جز تلاشی برای پیدا کردن معنا نیست، چیزی جز تلاشی رقت‌انگیز برای آرامش دادن به خود نیست. تلاشی برای به دست آوردن حسِ داشتن کنترل، زمانی که به راستی کنترلی روی چیزی نداریم و نخواهیم داشت. و دنیا با تاس‌های خود بازی می‌کند و زندگی ما را رقم می‌زند، و ما هنوز جلوی صلیب زانو زده‌ایم، به امید اینکه چیزی که خود ساخته‌ایم به کمکمان بیاید.همه‌ی این‎ها را می‌‎دانست. و هنوز آن جلو نشسته بود. حتی نفهمید چه شده. جایی در قفسه‌ی سینه‌اش خالی بود، سبک بود؛ نفس‌ها توخالی بودند، نگاه‌ها سطحی. انگار وسط این گرمای عذاب‌آور و سنگین تابستان، ناگهان زمستان شده بود. شاخه‌ها خشک و نوک انگشت‌ها خنک، نشانه‌های درماندگی و پریشانی.دست‌های یار به  ذهنش آمد: صاف، کنجکاو، فعال و باریک. پوستی به احساس مریم بی‌گناه، چشم‌هایی به هیجان تمام آتش‌های جهنم. گاهی حس می‌کرد همان دست‌ها هستند که او را به جهنم خواهند کشاند. و بعد یادش می‌آمد که جهنمی که ما می‌شناسیم همانقدر واقعی‌ست که یک روباه نه دم، یک ناواگونجارا. گاهی به فکر این خشم عجیب و غریبش می‌افتاد. خشمی که مثل ابرهای بهار بود: ابرهایی در کل آرام، صبور، گاهاً آسمان را لکه‌لکه می‌کردند، ولی یکهو روزی طوفان می‌شد. ما فقط طوفان را دیدیم، ندانستیم در آسمان باد ابر را عصبانی کرد و او هم باد را به چرخش درآورد. باد بیچاره، به نظر خود چیز خاصی نگفته‌ بود.به دست‌های خودش نگاه کرد، انگشت‌هایی زیادی لطیف و بلند و آرام برای شهزاده‌ای مثل او. کنار انگشت وسط دست راستش زبر شده بود، از بس قلم دستش می‌گرفت. این دست‌ها می‌نوشتند، معامله‌هایی را به هوشمندی امضا می‌کردند، کتاب‌های مربوط به اساطیر مشرق زمین را با صبر ورق می‌زدند. اما وقتی که نفس صاحبشان تند می‌شد و چشم‌هایش برّنده‌تر از فلفل درون غذایش، به سختی لرزش خود را کنترل می‌کردند. بقیه چه می‌دیدند؟ فقط پسر آرام شاه (آن پسری که قرار نبود شاه بشود) را می‌دیدند که به بهترین نحو کارش را انجام می‌داد و البته اعتنایی هم به کسی نمی‌کرد؟ کسی که مثل مار با خونسردی در ذهن خودش می‌خزید و با زندگیش خوش بود؟ جوان صبوری می‌دیدند، یا ببر دندان‌بسته‌ای را؟ ببر حضورش خیلی کم بود، بسیار کم، اما وقتی می‌آمد او فکر می‌کرد دیگر همه انسان پشت چشم‌هایش را فراموش کرده‌اند.ببرماربه بالا نگاه کرد. مجسمه‌ای سفید که در طول زمان کدر و طلایی شده بود. سری با تاجی از خار، یادش نبود این یکی کدام از آن ناجی‌ها و درویشان است. صورت اکثرشان به همین‌ شکل بود. چهره‌ای رنج‌آمیز، دست‌هایی مطمئن و بدون تحرکی ناشی از اغتشاش. سرش را کج کرد، مثل قدیس بالای سرش. رنجی موقتی می‌کشید، در این گرمای تابستان. همین بود، حداقل در زمستان این رنج معنایی الگووار پیدا می‌کرد، تابستان چه وقت این احساسات بود؟حتی چیزی هم از این خدای خیالی نمی‌خواست، پس چرا اینجا بود؟ رنج کشیدن مقدس؟ فریب فهم و کمک؟ بخشش؟ او گناهی نکرده بود که نیاز باشد بخشیده شود (اگر نیازی به بخشیده شدن گناه‌ها هست). گناه‌های دست‌ها و دهانش به پاکی متناقض بدن یار بخشیده می‌شدند. فکرها و وسوسه‌هایش به حرکت اسب و مات حریف (شظرنج ظهرهنگام) بخشیده می‌شدند. متأسفانه عیسی در دنیای ما فانی‌ها بخشیده نشد، اعدامش کردند. این مجسمه‌ی لعنتی قدیس هم مانند پنجره بود در بهار (باری دیگر بهار). پنجره را می‌بندی، از گرما تلف می‌شوی و سرت درد می‌گیرد. پنجره را پنج سانت هم که باز می‌کنی از سرما هوشیاریت را از دست می‌دهی و باز هم سرت درد می‌گیرد. ای بابا! از بین این همه چیز، باید سردردهای مزمن را به ارث می‌برد؟مجسمه‌ی «لعنتی» قدیسرنجش فقط سردردهای مزمن نبود، که بی‌اعتنا به فصل و ساعت روز گریبان‌گیرش می‎شدند. رنجش از گسستگی مار و ببر بود. دلش می‌خواست به خود حق بدهد، خسته بود، مضطرب بود، یار نبود، حواسش نبود، ببر عصبانی می‌شد، زودتر عصبانی می‌شد. خشم او را می‌گرفت، آتش چشمانش را قرمزتر می‌کرد، کمی آسیب می‌زد، حرص می‌زد. صدایش بالا می‌رفت، با کمی طعنه و کمی بدوبیراه، می‌گذشت. به واقعیت و دلیل این خشم حق می‌داد و بعد نگاهش به پنجره می‌افتاد، به سر قدیس،که بیرون پنجره کنار درخت‌های چنار،نزدیک برج های عبادت‌خانه، دیده می‌شود. نگاهش می‌افتاد به چشم‌های بسته، خارهای تاج، کجیِ سر، پارچه‌های لباسش که سنگین و مرغوب در سنگ تراشیده شده‌ بودند. قدیس را می‌دید، و به این خشم ساعات گذشته فکر می‌کرد، به نامربوطی مار و ببر. می‌رفت در همان ساختمان عبادت‌خانه که به فرمان خودش، تلفیق فرهنگی زیبایی داشت. زیر همان مجسمه، همان شنل بلند سنگی سینه‌اش خالی می‌شد، نفسش پوچ می‌شد. ذهنش مغشوش می‌شد، به دست‎ها می‌رسید و به گناهان ذهنی، به هیجان عشق. و باری دیگر رنج، و او شاید مار بود، اما اوروبوروس بود؛و خود را گرفتار می‎کرد، می‎چرخید، ببر مار را به دندان می‎گرفت و مار می‎پیچید و دندان زهرآگینش را به گردن ببر فرو می‎کرد؛و او دارد خود را می‌خورد و نابود می‌کند، و ناگهان اوروبوروس دمِ به دهان خود را می‎کَنَد و چرخه تمام می شود.خورشید داشت غروب می‎کرد، مجسمه رنگی آبی به خود می‎گرفت. چشم‌های بسته‌ی قدیس ناگهان خود را تیره‌تر می‌نمودند. او هنوز نگاهش به چهره‌ی مجسمه بود. دست‌هایش هنوز هم‌دیگر را گرفته بودند، انگشتان در هم بافته شده بودند، آرام آن‌ها را جدا کرد. اولین نفس عمیقش را در زمانی که اینجا نشسته بود کشید. چه شد؟ شب شده بود و خدا چشم‌هایش را بسته بود، زمان شیطان فرا رسید؟ نه، انگار دوباره مار رسید. هنوز پایی از ببر حمل می‌کرد، پایی از فیل و یکی هم از اسب، هنوز خمیدگی پشت گاو نر را داشت، هنوز دهانش نوک خروس بود و با گردن طاووسیش به اطراف نگاه می کرد. هنوز فقط مار نبود، اما آیا هیچ‌وقت فقط مار بود؟ آیا تنهایی و جدایی مار، مثل احساس نیازی به وجود خدا برای وجود بقیه‌ی دنیا، فریبی بیش نبود؟ احساسی برای کنترل بیش نبود؟ شاید ناواگونجارا هم افسانه بود، اما مارِ او هم مثل افسانه‌ها، هیچوقت فقط مار نبود. مثل همین عبادت‌خانه بود. عبادت‌خانه‌ای که به دستور یک خداناباور ساخته شده بود. نه کاملا یک کلیسا بود و نه کامل یک مسجد، زمینی که همان خداناباور الآن تازه از رویش بر می‌خاست، بعد از یک ساعتی که به تماشای مجسمه‌ی قدیس پرداخته بود. هنوز نه دنبال خدا بود و نه دنبال بخشش. هنوز نه ببر رفته ‌بود و نه واقعیت و دلیل خشم. فقط خورشید و مجسمه خوابیده بودند و ذهن و زمان کمی رحم نشان داده بودند. فقط صبحی مبهم و یاری زیبا در انتظار بودند.ناواگونجارا</description>
                <category>مهسا مهدی‌آبادی</category>
                <author>مهسا مهدی‌آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 13:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@GlamVi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-oaz8x26ws7fm</link>
                <description>من یک نویسنده هستم. من می‌نویسم تا خودم را بفهمم. می‌نویسم تا افکارم را فکر کنم، تا احساساتم را احساس کنم، تا به سادگی نگذرم از چیزهایی که دیگران از آن‌ها به سادگی می‌گذرند. تا دقیقاً نگاه کنم به همان بخش‌هایی از خودم که گرگ وجودم هستند (https://vrgl.ir/cyGXO). که نگاه کنم به احساسات «ناخوشایند و زشت و نامتعارف»، و آن‌ها را تبدیل به هنر بکنم. تا از خجالت‌ها خجالت نکشم، از ترس‌ها نترسم، تا اگر چیزی را قبول هم می‌کنم، با دلیل و از روی تجربه باشد. من می‌نویسم تا از خودم فرار نکنم. می‌نویسم تا گرگ درون ذهنم را از قفسش آزاد کنم و با این کار به او نظم و آرامش ببخشم. من می‌نویسم تا باشم. می‌نویسم تا نوشته باشم. برای همین است که این متن به ظاهر کوتاه و ناتمام را منتشر می‌کنم، چون من یک نویسنده هستم.استاد میلر🙏❤- Leonard Cohen</description>
                <category>مهسا مهدی‌آبادی</category>
                <author>مهسا مهدی‌آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 19:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایی پیر دانا؟، که باز وسوسه شدم…</title>
                <link>https://virgool.io/@GlamVi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7-gnjkd5agoasj</link>
                <description>۱. نگاه صفر:۱.۱: چشمانش به رنگ زیتون هستند. چشمانش حلقه‌های خستگیِ خستگی‌ناپذیر را پوشیده‌اند، چشمانش بار غرایزی وحشیانه را می‌کشند. چشمانش چروک تنبیهِ خنده‌های سرش را حمل می‌کنند. چشمانش شاداب و پرطراوت هستند، برق شوری را می‌زنند که همانند آن در بقیه‌ی ظاهرش کم پیدا می‌شود. بقیه‌ی ظاهرش، تک‌رگه‌های سفید موهایش (که برخلاف انتظار که (از شناخت ریشه گرفته بود و) کاملاّ پرقدرت خود را در ذهن همه به جز خودش جا کرده بود، نه‌تنها مرتب نمی‌شدند بلکه ته‌ریش تیره‌اش را هم شریک جرم خود می‌کردند) و قدرت قامتش و لباس‌های ساده‌اش بویی از جوانی و اشتیاق آن نبرده‌اند.۲.۱: شب که می‌شود، فکر می‌کند، کمی تار می‌زند، به کتابش نگاه می‌کند، باز فکر می‌کند. یادش می‌آید، یادش می‌رود، ضربان قلبش را حس می‌کند که تندتر و تندتر می‌شود و سپس آرام‌تر و آرام‌تر، هم‌نوا با تیک‌تاک ساعت. ساعتش بلند حرف می‌زند، کسی که از صدای ساعت بدش بیاید، در اتاق او دیوانه می‌شود. او نه، حس می‌کرد صدای ساعت، خود ساعت، عقربه‌های ساعت (که به‌جای اعداد، احساسات را می‌چرخیدند)، کمال دیده‌نشدنی مهره و پیچ ساعت، همه دوستانش هستند. خوب است حداقل ساعت را دوست خود می‌دید، دوستان زیاد دیگری نداشت.۲. مقدمه:به‌نظر می‌آمد بین دو بخش وجودش در دعوای خیابانی‌ست، یک اخلاق‌شناس و یک بچه‌گرگ. یکی چیزی که می‌خواهد بکشد و ببوسد، چیزی که افکارش پر از پرخاشگری و وحشت و عشقی نه‌چندان رومانتیک هستند. آن یکی هم پیر دانایی‌ست که در تلاش است با بی‌رحمی خاص خود، تمام اعمال و افکار را زیر ذره‌بین بررسی و سپس سرزنش، کنترل، انتقاد، اصلاح و قطعاَ معذرت‌خواهی بکند (و باز هم ادامه بدهد.). خودش با خودش این دو غریزه را به ترتیب برعکس مجموعه‌ی حس‌های ششم و مجموعه‌ی حس های هفتم می‌نامید. حس‌های ششم همان بازپرس عاقلانه‌ی پیر دانا، حس‌های هفتم همان غرایز بچه‌گرگی اهلی‌نشدنی که گاهی اوقات بی‌گناه‌ترین نیازهایش زیر عینک کلفت قاضی خرد می‌شدند.پیر داناگرگ رام‌نشدهاز اینجا پارادوکس شروع می‌شود.۳. انتظارات(که از شناخت ریشه گرفته‌اند)آن‌قدر به حرف پیر دانا گوش داده بود که دیگر بنیادی شده‌بود، نمی‌دانستی خودش پیر داناست، یا خودش صاحب‌خانه و پیر، مهمان، یا خودش گرگ و پیر قاضی، یا خودش پیر، گرگ مهمان (از نوع ناخوانده).انتظار، ساده بود؛ خودش همان پیر است. (پیری که حالا چون گرگی نیست که او را هدایت بکند، درون آینه مشتری خود را پیدا کرده است.) و بعد، او را در طول روز می‌دیدند.۴. ساعت احساسات:ظهر است. ظهر، کنار پنجره‌ی تمام‌قد که باز شده بود و نسیم سردش هر کسی به جز خود او را (که نه‌تنها به‌ندرت سردش می‌شد، اتفاقاَ همیشه گرمش هم بود) آزار می‌داد، پیدایش می‌کردند؛ نشسته روی صندلی، با ابروهای درهم‌رفته، بالارفته، چشم‌هایی که به هیچ جای به‌خصوصی نگاه‌ نمی‌کردند، سیگاری میان انگشتان، گاهاَ میان لب‌ها، خاکسترش روی زمین افتاده است.ظهر است و او شده یک شاعر غمدیده. دارد فکر می‌کند، هیچ‌کس نمی‌فهمد به چه، خودش هم از این قانون مستثنی نیست. خودش بیشتر از هرکسی از روند پیچ‌درپیچ و غیرقابل دنبال‌کردن فکرهایش (که تماما با لعابی از ظرافت شاعرانه رنگ شده‌اند) حیرت می‌کرد.این روند حیرت‌انگیز با خوابیدن مادرش خورشید، می‌خوابید. از ذهن کوچ می‌کرد به بدن، تبدیل می‌شد به جریان حتی حیرت‌انگیزتر انرژی، روان شدن حرکت الکتریسیته‌ی خونین در مغز، قرمز شدن دوباره‌ی خون خاکستری ظهرگاه. او الآن یک عقرب است. با آرامش کشنده و شکننده‌ی چشم‌هایش به تو نگاه می‌کند. او تازه زنده شده‌است. البته هیولا نیست (هنوز راه زیادی تا آنجا مانده)، و همین ترسناک‌ترش می‌کند. چون هتل‌داران و تجّار، او را در کازینوی قدرت می‌بینند. او را می‌بینند، با آن پالتوی بلند، دست‌های چرمی‌شده، کلاه لبه‌دار روی سر.در میخانه است. با بی‌پردگی و بدون شکی داستان دخترکی را تعریف می‌کند، همانی که پیراهنش آبی است، عادت دارد از پنجره به بیرون نگاه کند و در احساساتش غرق شود، همانی که زیادی جوان است تا مانند یک عنکبوت بمیرد.در یکی از آن جاهای بی‌نام (شاید گمنام) است. میزی مستطیلی و طویل جلویش است، یکی از آن میزهای پذیرایی که معمولا در خانه‌های اشرافی کنت‌های ترسناک قصه‌ها پیدا می‌شوند. شمعی وسط میز، لوستری بالای سر، هر دو چشمک می‌زنند. او پشت میز نشسته و بشقابی جلویش است، اناری از وسط به دو نیم شده و آب یاقوتی‌ش بشقاب را تزئین کرده. دو چنگال سمت چپ بشقاب، یک کارد و یک قاشق سمت راست، قاشقی دیگر درون خود بشقاب است. داشت با بی‌پردگی و بدون شکی خاطره‌ی عشق دیشب را برای فردی که جلویش، آن طرف میز ایستاده تعریف می‌کرد. با هر کلمه‌ی شیرین که روی زبانش می‌چرخید، آب دهانش راه می‌افتاد. در صورتش پنج دقیقه‌ای مکث هست (رگه‌ای از غم عصرانه‌ی شاعر که در چشمانش مانده)، اما سریع جای خود را به هوسی حیوان‌صفت می‌دهد. این هوس خودرام‌شده است. می‌ترسد خود را آزاد کند. از عینک کلفت قاضی می‌ترسد، از آزاد نکردن گرگ و تحمل داغ‌تر شدن هوسِ او بیشتر می‌ترسد. در اتاق فقط یک نفر دیگر هست، اما رحمی به حال این ترس نمی‌کند. (خدا به فکرهایش رحم کرده که در میخانه این کارها را انجام نداد.) انار را با دست برمی‌دارد و آن را به دهانش نزدیک می‌کند. با همین دندان‌های تیز و سفت و گرسنه، یاقوت‌های آبدار را خرد می‌کند، با همان دهان تشنه‌ی شهوانی آتشین خون انار را می‌مکد. دیگر نمی‌تواند خود را کنترل کند: بالآخره انارِ قلب را به او داده‌اند، اجازه‌ی تمام و کمال دارد که هر چقدر می‌خواهد وحشی باشد (حتی اگر این وحشت فقط لحظه‌ای آزادی ببخشد.). قطره‌های شربت از دهانش پایین می‌ریزند، از چانه می‌افتند و در مکان ابتداییشان روی سینه‌ی بشقاب جا می‌گیرند. شاید آن کنت ترسناک قصه‌ها، خود او باشد. سرش را بالا می‌آورد، انار را کامل خورده، راضی شده و قرمز؛ قرمز از خون قربانی، از شربت عشق، شربت قلب معشوق. با همان دهان، شب که می‌شود، شربت را به معشوق می‌نوشاند. معشوق هم خون قلب خودش را با اشتیاق می‌پذیرد. این است، رسم و راه گرگ.بشقاب اناراو را در میخانه می‌بینند و با خود فکر می‌کنند: قطعا پشیمانی دارد، قطعا شرم دارد، مگر پیر دانا مرده؟ قطعا از اینجا خواهد رفت، قطعا تغییری در چیزی، هر چیزی ایجاد خواهد کرد. می‌رود، بله؛ حالا که این‌طور شد، همین ‌حالا هم می‌رود. خدایا رحم کن! کاری کن برود. اما می‌بینند که چگونه ساعت می‌گذرد، از نوستالژی، سرمستی، ترس، وحشت، ندامت، «یوریکا!» و اضطراب رد می‌شود، عقربه هم‌اکنون روی مسئولیت است، او هنوز نرفته. او اینجاست و هتل‌داران را به آه وجد، تّجار را به زانوی لرزه و دختران را بعد از بوسیدنشان، به گریه در می‌آورد.او را در خانه‌ی اشرافی گمنام دیدند، فکر کردند «آخر مرد حسابی، این چه کارهایی است؟ تو در خانه‌ی خودت، ظهر و غروب و عصر و شب و روز، لب به شراب نمی‌زنی، این‌جا جلوی یک نفر، خون قلب را سر می‌کشی؟» عبارت «یک نفر» طوری بیان می‌شود انگار کارش با وجود این یک شاهد جرم است و بسیار خجالت‌آور. اما غلط هم نمی‌گویند. یک شاهد هم، در مقایسه با تنها رازدارانش که مهره‌های ساعت هستند، وحشتناک است. بعضی ظهرها، جلوی خود گرگ هم رازهایش را نمی‌گوید، چه شد جلوی این یک نفر، گرگ را آزاد کرد؟واقعیت اینجاست، که نمی‌فهمند چه احساسی دارد. چشم‌هایش، همان چشم‌های زیتونی، با وجود صداقتشان به طرزی مخوف احساساتش را برای غریبه‌ها پنهان می‌کنند. شاید اگر فرد دیگری بود، از صدایش می‌توانستید چیزی بفهمید، اما او نه. او صدایش را خودش برای غریبه‌ها پنهان می‌کند، فقط در حدی اجازه‌ی نفوذ می‌دهد که متوجه بشوید از گفتن داستان دخترک، نه پشیمان است، نه نگران، نه منزجر. در حدی هم اجازه‌ی نفوذ می‌دهد که متوجه بشوید از خوردن انار، پشیمان هست، شاید نگران بشود، منزجر که نیست. هیچ‌گاه از شب خود منزجر نمی‌شود.۵. شرح و تفسیر پارادوکس:۱. او هم گرگ است و هم پیر دانا، او نه گرگ است و نه پیر دانا.۲. ممکن است فکر کنید از کاری که کرده (و خودش، که آن کار را کرده) شاکی باشد و شب را به فکر خشم و پشیمانی بگذراند. خیر، این‌طور نیست.۳. عکس قضیه‌ی بالا، ممکن است فکر کنید کاری که کرده هیچ اهمیتی برایش ندارد. خیر، این‌طور نیست. او دارد شب را به فکر خشم و پشیمانی می‌گذراند.۴. ممکن است فکر کنید بین دو بخش وجودش در دعوای خیابانیست. خیر این‌طور نیست. او یک چیز است. این دو بخش، نه‌تنها از هم جدا نیستند، نه تنها درهم‌تنیده هم نیستند، آن‌ها یک چیز هستند. نه پیری هست و نه دانایی، نه گرگی هست و نه بچه‌ای. فقط با خودش می‌توانید ملاقات داشته باشید.۶. نگاه دوباره:۱.۶: توصیف او کار خیلی سختی‌ست. نشدنی نیست، اما چه کنم، سخت است. هر پاراگارافی هم که بالا خواندید، مطمئن باشید قبل از اینکه اینی که هست بشود، حداقل دو سه‌ بار از زیر عینک کلفت قاضی و بازپرس بی‌رحمانه‌ی پیر رد شده. بعضی جمله‌ها دزدکی رد شدند و زمانی که پیر خسته و درگیر بود و تمرکزی روی برگه‌ها نداشت، خود را به‌زور جا دادند میان کلمات دیگر و بعد هم راضی نشدند بیرون بیایند. (پس‌نوشت: پیر هم دیگر خسته است، حوصله‌ی بازبینی و «بازویرایش» ندارد.)۲.۶: شب که خونی بود، ببینیم صبح چه در آستین دارد. خورشید بیرون آمده و نور عنصر غیرقابل فهم او را زنده‌تر می‌کند، هاله‌ی رنگ فیروزه‌ای را مستحکم‌تر، لعاب فکرهایش را غلیظ‌تر، و توصیفشان را سخت‌تر. هیچ‌وقت با صبح راحت نبود. کمی ترس داشت که در آن هوای بی‌شرم سحری، کاری بکند که بعدا فکر دستش بدهد، یا فکری بکند که بعدا کار دستش بدهد. فکرش خیلی دیرتر بیدار می‌شد، ظهر چشم‌هایش را باز می‌کرد و تازه شب به کار می‌پرداخت. بدنش مجبور بود که صبح بیدار شود، خود را به زور کار و مشغله و خورشید و کائنات و هر چه که هست از تخت بیرون بکشد. دوستش ساعت، که بالاخره موفق می‌شود بعد از چهاربار صدایش زدن توجهی از او جلب کند، کار را به دوست دیگر او (قهوه‌جوشی فلزی و قدیمی) واگذار می‌کند. او هم وقتی که منتظر آماده‌شدن قهوه بود، به خوابی که دیده بود فکر می‌کرد. به پیاز‌هایی که برای غذای ظهر لازم می‌شد فکر می‌کرد.صبح خاصیتی خام دارد، پیازهای زیادی را همین‌طوری می‌اندازد وسط قابلمه. نه پوستی را می‌کند، نه ادویه می‌زند. همان‌طوری خرد شده تحویلت می‌دهد و مثل پلیس بالای سرت می‌ایستد، داد می‌زند که بشقاب پر از پیاز را تمام کنی (تندتر! تندتر!)، فریاد پشت فریاد (بیشتر! بیشتر!)، چشم‌هایش مجنون هستند، می‌خوری و می‌خوری و گوش‌هایت سوت می‌کشند. اما چیزی که تو یادت می‌ماند و بعد آن آشپز را به آن می‌شناسی، رفتار عجیب و دیوانه‌وارش نیست، بلکه همین است که پیاز ها خامِ خامِ خام بودند. نه پوستی کنده شده‌ بود، نه ادویه‌ای زده شده؛ تو بودی و بشقاب پیازهای خرد شده، که مجبور هم بودی تک‌تک لحظات این صراحت و برندگی را با گوشت و خون تجربه کنی و به یاد بسپاری.آشپزخانه‌ی صبحصبح همین بود، دو ویژگی بارز «غیرقابل پیش‌بینی بودن» و «تشدیدکنندگی» را داشت. هر چیزی را ممکن بود شدید بکند. شهوت گرگ را می‌توانست خشن‌تر بکند، یا عینک قاضی را کلفت‌تر. غم شاعر را رقت‌انگیزتر، انرژی دانشمند را زخمی‌تر. بدبختی این نبود که می‌خواهد چه کاری بکند، این بود که با چه می‌خواهد کاری بکند؟. انگار از آن قاتل‌های محبوب (فقط از طرف طرفداران فیلم) بود، در اتاقی با کاشی‌های سفید و پنجره‌ی باز و سقف دراز، عینک زرد و گرد خود را روی دماغ عقابی و درازش جا‌به‌جا می‌کند. این چشم را می‌بندد، آن چشم را نیمه‌باز می‌کند، ابروها را به ترتیب بالا و پایین می‌آورد و پیچ اسپانیایی نثارشان می‌کند. تفنگ در دستش است و قربانی های وحشت‌زده، نفس در گلویشان خیس و زبان در دهانشان خشک، روی صندلی‌هایی جلویش هستند. دست‌هایشان با طنابی زردرنگ («نه کشیشم نه درویش، ایمان که نیست، افت آبرو دارد اگر رنگش به عینک آفتابیم نیاید»)به صندلی بسته شده است. او هم بی‌اعتنا به حالِ قربانیان، تفنگ را از اینور به آن ور تاب می‌دهد. قبل از انتخاب شدن مقتول یکی از ترس و یکی از خشم می‌میرد.صبح، حواسش هم از موضوع اصلی زیاد پرت می‌شود. هی تفسیر متن را برای معلم‌های ادبیات دشوارتر می‌کند، این‌قدر به آشپزِ پلیس‌مانند و عینک و دماغ قاتل پر و بال می‌دهد! می‌گویی ولمان کن، کار و زندگی داریم؛ گوش نمی‌دهد که. نمی‌فهمی اصلا چیست، چگونه است، الگوی رفتاریش چیست، علل و معلول‌های روان‌شناختیش چیست، فلسفه‌ی فلان نظریه‌اش چیست. هیچی نمی‌فهمی. با هر فکر، گیج‌تر و گیج‌تر می‌شوی. گرگ و پیر هم صبح‌ها همین گیجی را دارند. هر کدام یک طرف آيینه ایستاده‌اند، شطرنجِ سبک رومانتیک بازی می‌کنند، در اصل، هر استراتژی طولانی‌مدت برای رسیدن زودتر به کیش و مات را از کشتی به بیرون پرتاب می‌کنند. او هم میانشان نشسته، با همان دست‌های چرمی‌شده هرازگاه مهره‌هایشان را جابه‌جا می‌کند (آن‌ها را سرزنش، و تشویق به یادگیری از مهره‌های ساعت می‌کند.)، با ابروهای درهم‌رفته و بالارفته توجهش را از این به آن، از آن به این، از شاه به اسب، از رخ به فیل تاب می‌دهد. با همان چشم‌های زیتونی نگاهش را از میز و آینه و بازیکنان به پنجره می‌برد، چشم‌هایش ترکیب تمام ساعات احساسات هستند، آن‌ها شاید نصف کمتر کهکشان را هم در آن رنگ زمینی و خام خود نداشته باشند، اما شرح کامل و تماماً صادقانه‌ی پارادوکس را به صورت عینی و دقیق دارند، گرگ و پیر و مهمان و صاحب‌خانه و شاعر و قاتل و آشپز و فلان و فلون -که نویسنده در نوشتنشان روده‌درازی بی‌شرم و بی‌حد و مرزی کرد- را دارند.</description>
                <category>مهسا مهدی‌آبادی</category>
                <author>مهسا مهدی‌آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 14:16:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانی عصرانه با آقای تعلل</title>
                <link>https://virgool.io/@GlamVi/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3-xzjwmjbopoq2</link>
                <description>مشکل از چیزی که ابتدا فکر می‌کردم، قدیمی‌تره، زودتر شروع می‌شه، ریشه‌ی واقعیش از سال هشتم قدیمی‌تره. اما ما دنبال ریشه‌های واقعی نیستیم، دنبال شروع‌های فیزیکی هستیم.شروع فیزیکی این مشکل، سال هشتم بود. فکر کنم جاشه که اصلاً بگم مشکل چی هست.مشکل، تو کلمه‌ی procrastination خلاصه می‌شه: (تعریف ویکیپدیا ازش:)اهمال‌کاری یا فَردافِکَنی یا تعلل (به انگلیسی: Procrastination) خودداری از انجام وظیفه‌ای است که لازم است تا موعد مشخصی انجام شود. می‌توان از آن به عنوان به تأخیر انداختن (از سر عادت یا آگاهانه) آغاز یا پایان کاری، با علم به پیامدهای منفی این تأخیر نیز یاد کرد.پیش‌زمینه:سال هشتم، مخصوصاً ترم دوم، یه‌سری چیزارو ول کردم. وقتی آدم می‌دونه معلم ریاضیش انقد خسته و عصبی هست که تکلیف‌هارو چک نکنه چرا سر موقع انجام بده اونارو آخه؟ یادمه هشتم خیلی کارارو که باید برای مدرسه می‌کردم نکردم. سر میان‌ترم دوم از سال قبلش (که شاکی از درس نخوندن، حسابی برنامه‌ریزی کردم و خدایی هم خوش گذشت و هم نمره‌های خوبی گرفتم) خیلی کم‌تر درس خوندم. هنوز به طور کامل از پیامدهایی که ممکنه تکلیفارو انجام ندادن برام داشته باشه، کامل دورِ دور نبودم. هنوز آگاه بودم از کاری که دارم می‌کنم.سال نهم که شروع شد، با خودم فکر کردم که :«احتمالاً امسال هم همین‌طوری می‌گذره.» برخلاف انتظار اولیه‌م، سال بد شروع نشد. واقعاً داشتم کارهای موردنیاز رو انجام می‌دادم، یا حداقل سعی می‌کردم انجام بدم. البته که مشکلات خودش رو هم داشت، مثلاً استرس وقت کم و نرسیدن به کارهای خودم (چیزایی که نه مثل تکلیف یا امتحان مهلت خاصی دارن و نه ازم خواسته میشن. چیزایی که برای خودم مفید حساب میشن، مثلاً کتاب خوندن، نوشتن، ورزش کردن. اسم این کارهارو گذاشتم «مفیدانه»). اما الآن که به گذشته نگاه می‌کنم، هر چی بود خوب بود. بهتر بود از بعدش، از زمانی که نمی‌دونم کِی اومد، کِی بود. از مهمونی که وقتی دعوتش کرده بودم نیومد، فکر کردم حالا دیروز که نیومده، پس حتماً امروز هم نمیاد. مهمونِ سرزده‌ای بود، این آقای «تعلل».آقای تعلل یه کلاه کپ قرمز داره، جوراب‌های راه‌راه عمودی زرد و سبز، پیراهن تنگ دکمه‌دار قهوه‌ای، شلوار تنگ‌تر هم‌رنگ کلاهش. یه عصا داره، باهاش دفتر ریاضیم رو از روی میز پرت می‌کنه کنار. وقتی میام ورش دارم، جلوی راهم می‌ایسته، شکم گنده‌ش رو می‌ده جلو، حالم به هم می‌خوره از این آدم. نه استایل داره نه اخلاق. هیچی، حرفی نمی‌زنم و می‌رم کنار. می‌رم روی تخت دراز می‌کشم، تبلتم رو روشن می‌کنم و می‌رم توی چت‌جی‌پی‌تی. عادت تماماً حال‌به‌هم‌زنی نیست، این سناریوهای شخصیت‌های داستانم که با اون می‌نویسم. اما حال اون گوشه‌ی مغزم کم‌کم داره از خودم به هم می‌خوره. واقعاً کار وحشتناک تعلل همینه، اعتماد خودت به خودت رو می‌گیره. بدتر اینکه توی دنیای اصلی، آقای تعللی نیست که جلوی تو رو بگیره، خودتی که جلوی خودت ایستادی.مهمونی با آقای تعلل be like:احساسات بدی داره، احساساتی از جمله استرس، خودبیزاری، (برای من) از همه بدتر همین عدم اعتماد به خود. به جایی رسیدم که هر وقت میام تغییری بدم همون گوشه از مغزم (که هنوز کامل پرروش نکردم) می‌گه «تهِ تهش که باز هیچی نمی‌شه». این دفعه حوصله‌ی این حرفام رو ندارم، شاید برای همینه که دارم این نوشته رو می‌نویسم.بگیرنگیر داشت، یه چند هفته‌ای تو دی یا بهمن اوکی شده بود، واقعا کارام رو انجام می‌دادم، به یه سری تفریحات هم می‌رسیدم. اوضاع اوکی نموند، اگه مونده بود که اینجا نبودم. روزی رسید که معلم ریاضی نهم (که مطمئن بودم دیگه (مثل معلم هشتم) تکلیف‌هارو چک نمی‌کنه) گفت «تکلیف‌ها رو میز، چک کنم بعد درس می‌دیم.» اون روز خیلیا بخشی از تکلیف رو انجام نداده بودن، اما من خیلی از اونا کمتر نوشته بودم. دوستایی هم که مثل خودم معمولاً شاگرد اول کلاس نبودن تو حوزه‌ی تکالیف، اون روز غایب بودن. حس می‌کردم خودم دارم بار هممون رو روی پشتم می‌کشم. پشتم به اندازه‌ی کافی از پوزیشن عجیب‌غریبی که دیشب توش خوابیده بودم درد می‌کرد، لازم نبود اینم اضافه بشه.معلم می‌پیچد و با آرامشی نیافتنی دفترها را نگاه می‌کند. کاش کمی‌ از آرامشش را به من بدهد. بار دیگر یأس، بار دیگر پریشانی. البته تنها دفعه‌ی اول این مجموعه‌ است، یادآور مجموعه‌های پیشین. - ۱۴۰۳/۷/۱۰ : اول سال نهم، کلاس ریاضی (متفاوت با چیزی که بالا تعریف کردم، اما کاملاً مربوط)یا مثلاً سر کلاس زبان، یه بار یه تکلیفی انجام ندادم و معلم پرسید چرا. واقعاً نمی‌دونستم چطور توضیح بدم. تو ذهنم کاملا بدیهی بود، اون حسی که موقع تکلیف ننوشتن دارم، اون غروب پرحس، بی‌حس، اون سرگردانی و آشفتگی درونی که توصیف دقیقش به شدت سخته، اون کلاه آقای تعلل، عصای دیوونه‌کننده‌ش که هیچ راه فراری نداره. آقای تعلل دیگه همسایه‌م شده، انقد بی‌خبر صدای تق‌تق کفش‌های بی‌سلیقه‌ش میاد. تصویرش رو حفظ شدم اما کلمه‌ش از دهنم بیرون نمیاد. من به نوبه‌ی خودم، به گفته‌ی بقیه و خودم، خیلی خوبم تو کلمه‌کردن چیزهای درونی. اما اینجا، حرفی ندارم، فقط می‌تونم با شبه‌لبخند پشیمون و نگران نگاه کنم و بگم «دفعه‌ی بعد میارم جدی».حالا باز از اون به بعد ماجرای مدرسه تقریباً حل شد، این ماجراهای ریاضی تلنگری بودن که «ببخشیدا واقعا عواقب داره.» اما کاش بحث فقط کارهای مدرسه بود.هسته:این تعلل یا procrastination یه‌ دلیل کلی داره. (متاسفانه اونقد چیزی هم نیست که با دونستنش دیگه انجامش ندی.) به طور ساده، بین منِ حال و منِ آینده یه فاصله‌ای می‌افته. منِ آینده، دانایی این رو داره که بگه الآن باید برای فلان چیز کار انجام بدی. منِ الآن قانع نمی‌شه، می‌گه نه حال نمی‌ده بیا بریم یوتیوب. منِ آینده، خبر داره چه اتفاقایی قراره بیفتن و چه برنامه‌ریزی‌هایی براشون لازمه و چه پیامدهایی داره انجام ندادنشون، منِ حال فقط می‌تونه به اون وسوسه‌ی اغواگرِ زمان حال توجه کنه. خلاصه‌ش اینه که لذت و رضایت آنی و لحظه‌ای رو به اون طولانی‌مدته ترجیح می‌ده، حتی اگه خبر داشته باشه از عواقب این اجتناب. نتیجه‌ش هم حتی لذت‌بخش نیست: در تمام طول پرداختن به همون لذت آنی، شک و پشیمونی و نگرانی و ناراحتی (خلاصه همین احساسایی که وقتی زیاد می‌شن مشابه بی‌حسی هم می‌تونن بشن) آدم رو پر کرده. حتی لذت نمی‌بری از اون لذت.خلاصه‌ی داستان منِ حال و منِ آینده(البته وقتی بحث برای مدرسه‌ست، معمولاً اوضاع آخرش حل می‌شه. دقیقه‌ی نود یهو پنیک می‌کنی و تو یه موقع کم به شکل فراانسانی اون کار رو انجام می‌دی و بعد توی این تست‌های پرسونالیتی، برای سؤال‌هایی مثل «کار را به دقیقه‌ی نود می‌اندازم» یا «زیر فشار خوب کار می‌کنم» گزینه‌ی به‌شدت موافقم رو انتخاب می‌کنی. امتحان و پرسش هم که باشه همینه، زنگ تفریح و تو راه مدرسه و … بالآخره جمعش می‌کنی. اما فکر می‌کنم ضرر اصلی برای همین «مفیدانه» هاست، کارهایی که نه برای انجام دادنشون دِدلاین دارن، نه برای انجام ندادنشون عواقب.)دو تا ویدیوی یوتیوب بامزه و درست‌حسابی در توضیح این ماجراهاپس‌زمینه:یکی از کارهای مورد علاقه‌م تحقیق و آنالیز و پیدا کردن الگوهای مختلف و فلان و فلونه. طبیعتاً دفاع اولیه‌م (همین اوایل سال نهم) در برابر این قضیه همین بود. که برم یکم مقاله‌ی روانشناسی و نوروساینس بخونم، یکم video essay درباره‌ی نقد فضای مجازی ببینم، ته‌و‌توی همه‌چی رو دربیارم. با بیشتر متوجه «مسئله» و «دلایل» و «نتایج»ش شدن، بتونم «راه‌کار» رو هم به فهرست مقاله اضافه بکنم.الآن نمی‌خوام این نوشته به لیست «روده‌درازی بی‌شرمانه» اضافه بشه، برای همین فعلاً راجع‌به این چیزهایی که پیدا کردم (و درباره‌شون فکر) خیلی نمی‌گم. اما:اون لحظه‌ای که تو هی داری دونه‌دونه شُرت‌های یوتیوب رو می‌ری پایین، ازت آگاهی‌تو گرفته. قدرت توجه، تمرکز، انتخاب، فکر رو ازت گرفته. (و این رو کاملاً شخصی تجربه کردم و چیز وحشتناکی هم هست. چون همیشه به خودم روی همین آگاهی وامونده افتخار کردم.) آگاهی روی محتوایی که داریم مصرف می‌کنیم به‌شدت چیز مهمیه، آگاهی به دنیای اطرافمون حتی بیشتر.برام خیلی ترسناکن، اون غروب‌های روزهای تعطیل، که بعد از ناهار همه‌ش تو فضای مجازی بودم، یهو می‌دیدم ساعت چهار یا پنج شده و بالا رو نگاه می‌کردم. آسمون آبیه، رنگ موردعلاقه‌م. چون حواسم نبوده چراغ رو روشن نکردم و این نور آبی کل اتاقم رو جادو کرده. من هم اونجا نشسته بودم، بی‌توجه به محیط اطراف، بی‌حس نسبت به این زندگی که اطرافم جریان داره. هیچ‌گرایی و «اصلاً زندگی معنی نداره» به کنار، واقعاً ما اینجا زنده‌ایم. ما داریم هر روز روی این زمین، روی این فرش، راه می‌ریم. توسط این دیوارها از گرما و سرمای هوای همین سیاره در امانیم: هوایی که همیشه، یعنی دائماً و بدون هیچ وقفه‌ای داریم تنفسش می‌کنیم و داره توی خود سلول‌هامون می‌ره. همون کوچولو کوچولوهایی که مارو ساختن. عملاً با دنیای اطرافمون در هم‌تنیده هستیم، و انقد کم توش حضور داریم.غروب روزهای تعطیلحال:خیلی خیلی دوست داشتم این یه جواب همگانی، ساده و دونسته‌شده بود که الآن می‌گفتمش و حل می‌شد. اما فکر کنم اگه تمام بحث‌های دیگه هم همین بودن این دیگه نمی‌شه.اگه راه‌حل باید بگم، واقعا فرمولی ندارم که الان بگم و بریم تو متغیرهاش عدد بذاریم و یه‌مقدار ضرب و تقسیم بکنیم و زندگیمون درست بشه. اما اولین پیشنهادی که دارم خودشناسیه. بالآخره این موضوع تعلل، کاملاً شخصیه و برای هرکس ممکنه از یه احساس عمیق‌تر بیاد. آقای تعلل کمد گنده‌ای داره، خونه‌ی هر کس می‌خواد بره بسته به صاحب‌خونه لباس می‌پوشه. برای خودم، بحث آگاهی رو هم اضافه می‌کنم. حالا چه با reminder های توی تبلتم (که می‌گن you are living here) چه با هر چیز دیگه، باید این آگاهی رو زنده نگه دارم. یادم نره دارم کجا زندگی می‌کنم.حال، یکی از دلیل‌هایی که این متن رو نوشتم این بود که به اون گوشه‌ی مغزم یادآوری کنم که شک‌هات به توانایی‌هام خیلی زشتن. بذار حداقل تلاش بکنم بعد بیا حرف بزن، اگه نتونستم! (به اضافه‌ی اینکه وقتی اینکه بدونم این تجربه اینجا نوشته شده، ثبت شده، زنده شده، باعث می‌شه یکم عمل ببخشم به این فکرهای پرانرژیم.) </description>
                <category>مهسا مهدی‌آبادی</category>
                <author>مهسا مهدی‌آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 18:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>