<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Goldfish</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Goldfish</link>
        <description>اینجا قراره هر چی تو دلم هست رو بنویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 20:22:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11595/avatar/45AAFr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Goldfish</title>
            <link>https://virgool.io/@Goldfish</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا الان اینجام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-crwmozzxwmmr</link>
                <description>هیچ وقت بهش نگفتمقبل اینکه بیاد تو زندگیم همه بهم میگفتن این ازت خوشش میادولی من باور نمیکردم کسی از دختری مثل من خوشش بیاد... همیشه متفاوت بودم و هیچ کسی متفاوتا رو دوست نداره...لحظه ای که بهم گفت تو دلم گفتم ولش کن بچه است با این که من 19 سالم بود و اون 22 ساله ولی مثل همیشه اون ادم مزخرف درونم که باید عاقل باشه بهم گفت داره اشتباه میکنه... نتیجه اش چی شد؟ بهش گفتم باش امتحانی با هم بمونیم 4 ماه... نتیجه ی 4 ماه 4-5 تا بریکاپ بود و دوباره برگشتن به هم ولی اسیب دیده تر از قبل... وقتی شروع شد اصلا دوستش نداشتم... حتی تا اخر 4 ماهم نداشتم... ولی بعدش که دور شدیم انگار اون احساس توم ایجاد شد... ولی اون هیچ وقت نفهمید دختر 19 ساله ای که باهاش دوست شده اولین باره از یه فرد واقعی خوشش اومده و شایدم عاشق شده و داره یه سری احساسات قشنگ رو حس میکنه برای اولین بار... نتیجه اش این شد که یه جوری شروع کرد بد رفتاری باهام که همه ی اون احساسات قشنگ از بین رفت و من شدم پر بی اعتمادی و تنفر نسبت بهش و این حسای قاطی کشیده تا الان که من شدم 22 ساله...حتما میخواید بدونید چرا موندم؟ نموندم راستش عملا با سری دومی که با هم دعوای شدید کردیم من عملا حذف شدم ولی همش بهم گفت نه درست میشه من ادم توام و این حرفا... از حق نمیگذرم دوست خیلی خوبی بود برام خیلی جاها... ولی همیشه دروغ میگفت که درست میشه و همون بچه ای بود که دیده بودمش... پیارسال گفت بهم یاد بده... دیدم منطقیه شروع کردم بهش گفتن و واقعا هم سعی کردم ... حتی خودم رو فراموش کردم...روز و شب عملا پیش هم بودیم و یا دعوا میکردیم یا از دلم در میاورد و من بهش یاد میدادم... میخواید بدونید نتیجه اش چی بود؟ گفت من باعث شدم از دوستاش دور شه... گفت من کنترلش میکنم و ایده های من کار نمیکنن و تقصیر منه که نتونست انجامشون بده و من تقصیر دارم و این حرفا ( از حرفاش این حس رو میگیرم که کلا تقصیر منه که وجود دارم و اگه نداشتم همه چی عالی بود ولی وقتی میخوام برمم نمیذاره من نمیدونم چیکار باید کنم )... بهم گفت احساساتم نسبت به همه چی اشتباهه و اشتباه مفهمم... رسید اسفند 98.. تو قرنطینه تمام دو ماه رو فکر کردم... به همه چی... به این رسیدم که نه... من ادم خودم رو میخوام و این اون نیست... با یکی هم اشنا شده بودم و میدونستم ازم خوشش میاد و منم خوشم میومد ازش یکم...اخرش یه شب تمام حرفام رو با دوستام براش فروارد کردم چون اونا صادقانه ترین حرفام بودن... فقط میخواستم بدونه که چرا نمیتونیم با هم باشیم و چرا به هم نمیخوریم... کلی با هم حرف زدیم... گفت اوکی تمومه... منم میشناسمش... امکان نداشت اگه تموم میکردیم بعد یه هفته یا دیگه خیلی دو ماه بهم پیام نده یا حتی یه دفعه ببینم جلوی دانشگاهه... همینکه گفتم مطمئنی؟ گفت نه و بیا بمونیم... اتفاق مسخره ای که افتاد این بود که فکر کرد من دارم بهش التماس میکنم که بمونیم (اره زیاد اینجوری میشه که من یه چیزی بگم اون یه چیز دیگه اصلا بشنوهه یه جورایی انگار تو توهماتش میپیچن حرفام و به چیز دیگه میشن)... به هر حال بازم بهم دروغ گفت و موند ولی من نه... شروع کردم زندگی خودم رو بردم جلو... 8 ماه گذشت بدون هیچ دعوای بزرگی و حتی مشکلاتمونم داشت حل میشد... من واقعا عجیب بود برام که واقعا سر قولاش داره میمونه و چرا دروغ داشتم نسبت بهش احساس دوباره پیدا میکردم ولی چون احساساتم تو 19 سالگی داغون شده بود شکسته ازم میومد بیرون... با ناراحتی و ترس میومد ترس اینکه الان بازم بهش بگم خرابش میکنه و دعوا میکنه... از اون طرفم درگیر بودم و میدونستم بهش بگم درک نمیکنه که خود این باعث فشار دو برابری روم بود... خودم رو میشناختم... میترسیدم سر عصبانیتم بهش پرخاش کنم... بهش میگفتم اگه نمیتونی کنارم باشی بهم فضا بده حداقل... بهش گفتم تحمل ندارم و دلم نمیخواد هر چیزی رو بگم... واکنشش چی بود؟... تو یه بغل میخوای... اره شاید میخواستم... ولی چیز اصلی که میخواستم این بود بهم گوش کنه و بفهمتم... دستم رو بگیره بدون هیچ چشم داشتی و واقعی بهم کمک کنه... کاری که یه مرد خوب برای کسی که دوست داره میکنه... پیششه تو خوشیا و بدیا... خیلی تحت فشار بودم... واقعا بودم... استرس بی نهایتی که داشتم... استرس اینده... استرس ثبت نام کنکور ارشد و دیدن دوستام که ارشد دارن میرن و من هنوز یه سال داشتم برای درس خوندن...اوضاعم واقعا بد بود... تو خودم بودم... همه زندگیم به هم ریخته بود... با هر چیزی و کسی درگیر بودم... اخرش بهش گفتم بیا بهم فضا بده یا برو از زندگیم... نتیجه اش؟... گفت یکی داره باهاش ناشناس حرف میزنه و اون منم... دلیلش؟ وقتایی که من بیدارم اونم بیداره و من خوابم اونم خوابه و وقتی من انلاینم اونم هست و این حرفا.. و اینکه تو جوابش نوشته &quot;باش&quot;... چرا دروغ... من پنیک کردم... چرا؟ چون اول از همه بهم گفت من با یکی رفتم خوش گذرونی... ترسیدم که نکنه کسیه و اینا رو به کسی دیگه هم گفته... نکنه عکس گرفته و اینا... تمام این فکرا تو اون همه فکرای قاطیم اومد بیرون و من رو به گریه انداخت... واکنشش؟ تو گریه میکنی پس تویی... بیا و بگو تویی... هر چی گریه کردم که من نیستم باور نکرد...وقتیم گفتم هستم بازم باور نکرد....مثل یه موش افتاده بودم بین دستای گربه...نمیدونستم کدوم طرف برم فرار کنم... بعد اون دعوا هر سری که حرف زدیم مشکلش یه چیز دیگه بود... یه مورد دیگه اضافه میشد که دعوا کنیم سرش... شد بودم ضبط صوت... حرفام رو هزار بار میگفتم ولی نمیشنید... 1 ماه طول کشید دعوا... دیگه واقعا خسته شده بودم... متوجه شدم تمام 8 ماه دروغ بوده و هیچ ادمی عوض نمیشه حتی بخاطر کسی که دوستش داره... الان چی شدیم...خب با هم صحبت کردیم... همه حرفام رو گفتم... گفتم که چقدر این سه سال بد بوده... گفتم که چقدر از خودش و رفتاراش و بچه بازیاش خستم و چی میخوام از یه هر چی خوب و اینکه میدونم نمیتونه باشه و بیاد تمومش کنیم و بریم هر کدوم سر زندگیمون... اخرش قبول کرد تموم کنیم... خداحافظی که میکردم دست دادم باهاش... دستم رو گرفت گفت مطمئنی... اره مطمئن بودم... بهشم گفتم ولی فکر کرد دعوا میکنم... از ماشینش پیاده شدم برم خونم... هنوز حتی 30 قدمم نرفته بودم زنگ زد برگرد و اینا...گفتم تو که الان گفتی سر قولات میمونی... گفت باش راست میگی... بازم یکی دو قدم رفتم... برگشتم دوباره تو ماشینش... چرا؟ نمیدونم... چون اون بیچ درونم دلش سوخت... عوضی هیچ وقت دلش برای من نمیسوزه و زندگیم رو داغون کرده ولی دلش برای این ادمی که 3 سال بازیم داد سوخت... گفتم ببینم چی میگه... رفتم تو ماشینش و شروع کرد دوباره کلی دروغ گفتن... حالم داشت به هم میخورد از حرفاش و صداش... خوش بختانه یه جایی رفت و من 5 دیقه تو سکوت ماشین با خودم موندم... تو تمام 22 سال... هیچ وقت ساکت نبودم... اون 5 دیقه بودم... فقط میخواستم صداش از گوشام و سرم بره... اروم شم ...وقتی دوباره اومد... برای اخرین بار بهش گفتم... گفتم دیگه خیلی سنمون بالا رفته برای این بازیا... نه من دیگه اون دختر 19 ساله بودم که میخواستم دنیا رو بفهمم و عالی باشم.. نه اون دیگه یه پسر 22 ساله ی لوس بود...(هر چند هنوزم به شدت لوس و بچه است که وقتی بهش میگی ناراحت میشه ولی نمیفهمه بخاطر خودش میگم که بزرگ شو)...گفتم بهش که خسته شدم... دلم یه چیز ثابت میخواد... دلم یه مرد خوب و عاقل میخواد... یکی که من براش مهم باشم و اولویت... یکی که باشه وقتی نیازش دارم و ازش نترسم و منتظر نباشم همه چی رو خراب کنه... یکی که من مجبور نباشم ادم منطقی باشم پیشش و باهوش و اونم به من کمک کنه مثل کاری که من برای بقیه میکنم... گفتم دلم یه ستون میخواد که بدونم اونجاست برای من همیشه و نترسم ازش و بدونم حمایتم میکنه و همیشگیه و هزارتا حرف دیگه...اره بازم گفت قول میدم شدم و این حرفا... ولی من باور نمیکنم و نکردم... الان که اینو مینویسم... دارم دوباره میگم... من میدونم این ادم مناسبم نیست اونم میدونه...من کاملا اگاهم که این باید تموم شه و منم میخوام تمومش کنم... ولی میخوام یه بارم شده اون یه تصمیم بگیره سرش بمونه همین... میخوام اگه میمونیم با هم ببینم که راست میگه و ممکن سخت باشه ولی تحمل کنه و برای همیشه خوب بمونیم (میدونم نمیشه و بازم یه جایی گندش در میاد چون نمیتونه و تو ذاتش ندارتش) یا تموم کنیم و بدونم دیگه مزاحمم نمیشه هیچ جوره و اینا... واقعا نیاز دارم یه بار بزرگ شه و تصمیم بگیره... چون من خسته شدم از این عاقل بودنای خودم... میخوام یه جاهایی هم من بشینم و تکه بدم و ببینم یکی دیگه کارا رو اوکی میکنه و مشکلی نیست توش...این چرندیات رو برای خودم نوشتم که بگم خواستم یه مرد خوب و عاقل برای همیشه است که تحت هیچ شرایطی هیچیش عوض نشه... و خسته شدم از تمام این بالا پایینای سه سال... دیگه قلبم و خودم کشش بازی نداریم... فقط میخوام یه زندگی خوب داشته باشم با کسی که دوستش دارم و همیشه با هم عالی باشیم...پ.ن: میدونم خیلی یه جوری شد این حرفای این سریم... ولی خب مال خودمه و دیدم دلم میخواد بگمشون... نظر ندید لطفا اگه میدید حرفای مسخره نزنید... مرسی... مرسی که هستید و میخونینم بعد دو سال...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 04:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-tcyxlcj6dzu5</link>
                <description>بعد بيشتر از يك سال بازم برگشتم اينجاتو اين يه سال خيلي اذيت شدم ولي نميتونستم بيام حرفام رو بزنم چون حس ميكردم براي حسي اهميتي نداره كه من چي حس ميكنم و چي ميخوامقشنگ تو يه ترن هوايي بودم از نظر احساسي امسالبعضي وقتا انقدر حس پرت بودن از زندگي و همه چي رو داشتم كه حتي دستم نميرسيد به چيزي كه خودم رو بتونم بكشم سمت زمينبعضي وقتام حس ميكردم تو باتلاقيم كه هر كاري ميكردم نميتونستم خودم رو نجات بدم كه از هموني كه هستم هم عميق تر فرو نرماين وسط تنها بودم و با بي ارزشي تموم زندگي كردمبي ارزشي از طرف دوستام و خانوادم و حتي خودمالان كه اينجام اومدم بگم يك سال گذشتهولي مشكلاتم كوچكتر نشدن و حتي تا حدي فهميدم كه بي ارزش ترين عضو خانواده و گروهاي دوستيم خودمم و اين باعث شده خيلي حوصله حرف زدن و بيرون رفتن اينا رو نداشته باشمانگيزه ي ادامه دادن يا اعتماد به نفس اينام كه هيچي همون يه ذره اي هم كه داشتم رو از دست دادمهر شب و هر روز با ارزوي مرگ خودم زندگي ميكنم چرا؟چون ميبينم تمام همسناي من چيا تو زندگيشون دارن و من بخاطر لياقت نداشتن هيچ كدوم رو ندارمهمسناي من كارشناسيشون رو دارن تموم ميكنن... همه دنبال زبان سوم يادگرفتنن... به خودشون ميرسن كه خوشگل باشن... خيلياشون دارن ازدواج ميكنن يا حداقل خواستگار و دوست پسر دارن...ولي من چي... درسم حتي نصفم نشده چون يه سال مرخصي بودم... انگيزه اي براي درس خوندن و كار پيدا كردن ندارم چون ميدونم هر كاري هم كنم در نهايت از همه پايين ترم... به خودم نميتونم برسم چون بايد با همون ماهيانه اي كه ميگيرم هم رفت و امدم رو اوكي كنم هم خورد و خوراكم رو و هم لباسام رو و دانشگاه رو... ازدواج اينام كه هيچي... كسايي كه اطرافمن رو دوست ندارم و معمولا به پيشنهاداشون  ميگم نه چون مثل از چاله افتادن تو چاه ميشه قضيش... اوناييم كه سمتم ميان به دروغ ميگن دوستت داريم ولي خودشونم يكين مثل بقيه....پارسال شروع كردم پيش روانشناس رفتن رو حتي ولي اونم كمك نكرد چون فهموندن حرفام به اونا سخت تر از هر چي بود...ميخوام بازم برگردم همينجا حرفام رو بزنم... ميدونم مهم نيستن ولي ميخوام قبل اينكه يه روزي يا خودكشي كنم يا انشالله بميرم يه جايي بوده باشه كه حرفام رو زده باشم كه حداقل با دل پر نميرم...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 03:18:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودنی که با نبودن فرقی نداره!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-vbj4jtwrujtw</link>
                <description>نزدیک دو ماه بود نبودم...حتما فکر کردید همه چی حل شده که دیگه نمیام اینجا...دقیقا برعکس... انقدر همه چی بدتر شده که حتی توان صحبت ازش رو ندارم... برگشتم شهر خودم... خونه ی خودم... دانشگاه خودم ...ولی... با این که همه چی همونه تقریبا ، هیچی همون حسای قبلی رو نداره... یه حسی بهم می گه اونی که فرق کرده منم.. هر کی بهم می رسه می گه خشن تر شدم... ناراحت ترم... عصبیم... مضطربم... ولی خب... برای هیچ کدومشون دلیل اینا مهم نیست...فقط بهم یاد اوری می کنن و بعد ولم می کنن می رن...این چند وقت نبودم چون مامان بزرگم فوت کرده بود... خیلی سخت گذشت بهم سر این قضیه... با ادمی خداحافظی کردم که شاید تنها کسی بود که دوستم داشت البته... الان می دونم دوستم نداشته.. اگه داشت هم ولم نمی کرد هم حتی یه بارم شده بهم محبت می کرد و ازم حمایت می کرد... نه اینکه هر وقت بهش می‌گفتم فلانی اینجوری کرد یا بیساری فلان کار رو کرد بهم بگه باشه تو فقط مواظبشون باش و خودت مهم نیستی...بدترینش این بود که من هم باید خودم رو نگه می داشتم هم خانوادم رو بعد این اتفاق سخت... چرا؟ چون اخرین حرفی که مامان بزرگم بهم گفته بود بهش قول بدم که انجامش می دم این بود که مواظب خانوادم باشم... تو چشم بقیه بیشتر شبیه یه سگ نگهبانم که باید مواظب بقیه باشه... این در حالیه که اونا کوچک ترین نگهداری و محبتی به من نمی کنن و وقتی می خوام کمک کنم بهشون با بدترین چیزا بهم حمله می کنن و ناراحتم می کنن...شبی که مامان بزرگم رفت از پیشم... مامانم بهم گفت ای کاش تو می مردی اون می موند... خیلی دلم شکست ولی بازم بهش کمک کردم و تو اون حالش و حالم تا خونه مامان بزرگم رانندگی کردم...بدترش اینه که نمی دونم به بقیه چی گفته ولی همه فکر می کنن من باعث مشکلات خانوادمم،فکر می کنن من جاسوسم،بین بقیه اختلاف می ندازم... این در حالیه که من تو خانواده تا وقتی کسی کاری باهام نداشته باشه کاری انجام نمی دم... من ممکن تو یه جمع خانوادگی بشینم و از اول تا اخرش چیزی نگم... چرا؟ چون وقتی میگم یا مسخرم می کنن یا پشتم حرف در میاد یا بهترین حالت نمی فهمن چی می گم و گوش نمی دن...دیگه از همه ناامید شدم... وقتی خانواده خودم دوستم ندارن،چرا باید یه غریبه دوستم داشته باشه؟</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Thu, 28 Feb 2019 10:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My Misery In 4 Words</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/my-misery-in-4-words-w3ywb9tvcltk</link>
                <description>تیتری که گذاشتم رو همین الان از ترندای توییترم برداشتم... تو ۴ کلمه نمی تونستم بگم گفتم اینجا بنویسم...بدبختی های من تمام ۲۷ تا صفتین که بهم دادن و خیلیاشون واقعی نیستن درباره من...متاسفانه یکی از اشناهام این اکانت رو پیدا کرده و من نمی دونم چقدر امنیت دارم که اینجا به نوشتنم ادامه بدم... ازش خواستم نخونه ولی نمی دونم چقدر می تونم اعتماد کنم به باشه ای که بهم گفت... وقتی گفت پیدام کرده خیلی ناراحت شدم... گریه کردم... چرا؟ چون چندین سال می شه که هر شب یه سری چرت و پرت می نویسم ولی هیچ وقت نتونستم به کسی نشونشون بدم... اینجا اولین جایی هست که حرفام یا حتی مشکلاتم رو میام می گم و کم و بیش کمک می گیرم اونم بدون این که بهم حرفایی بزنن که حقم نیست... بگذریم... نوشته هام رو خونده بود و بهم گفت این مریضی رو دارم: دگمانی، پارانویا (به انگلیسی: Paranoia) در تعریف عام آن، غریزه یا فرایندی از فکر است که تحت تأثیر اضطراب یا ترس به حالتی غیرمنطقی و وهم آلود در می آید.افراد پارانوئید معمولا فکر می کنند که دیگران برای آزار و اذیت آنها می کوشند و یا فکر می کنند که دیگران به دنبال توطئه علیه آن‌ها هستند.پارانویا با فوبیا تفاوت دارد. افرادی که دچار فوبیا هستند ترس غیر منطقی دارند، اما به خاطر ترس و اضطرابشان دیگران را سرزنش نمی کنند.وارد کردن اتهامات غیرواقعی و عدم اعتماد معمولا از دیگر نشانه های پارانویا است.به عنوان مثال، حادثه ای که اکثر مردم به عنوان یک حادثه یا تصادف تلقی می کنند، از منظر یک فرد پارانوئید ممکن است توطئه تصور شود.دو شاخصه شناسایی توهمات پارانوئید (1) آمادگی ذهنی پذیرش سست ترین شواهد در حمایت از باورهای غیرواقعی و (2) عدم توانی در تشخیص شواهد و ادله مستحکمی است که افکار پارانوید را رد می کند.به شدت هم اصرار داره که اینجوریه ام... منم نمی تونم همه چی رو بهش بگم... با این که خیلی چیزا رو می‌دونه ولی خب... خیلی چیزا رم نمی دونه... نمی تونمم بهش بگم... بعضی چیزا راز می مونه تا اخرین روز زندگی... اینام جزو اوناست...درسته... اعتماد نمی کنم به بقیه... چون خیلی وقتا اعتماد کردم و اذیتم کردن... اخرینشم همین دوستم اینجا بود... ولی ... من نمی گم توطئه و اینا می کنن ... سه روز شده این صفت جدید رو گرفتم... با این شدم ۲۷ صفته... تقریبا جزو بدترین صفتاییه که دارم ولی خب... صفتای بدتر هم دارم...بگذریم...تصمیم گرفتم اینجا رو برای خودم نگه دارم... نیاز دارم به گفتن... واقعا نیاز دارم به این که شنیده شم... حتما می گید چرا پیش مشاور نمی رم؟ یا چرا از روان شناس کمک نمی گیرم؟گرفتم... دوره مدرسه... دوره دبیرستانم که خیلی اسیب دیدم رفتم پیش مشاورای مدرسه که روان پزشک و روانشناس بودن... پیششون نشستم... یادمه انقدر حالم بد بود وقتی رسیدم بهشون که دم در زدم زیر گریه... بهشون گفتم معلما مسخرم می کنن بخاطر عدم تمرکزم... دوستی ندارم تو کل مدرسه که بتونم ازش کمک بگیرم یا باهاش حرف بزنم با این که کلی ادم اطرافمن که مثلا دوستامن... فکر می کنید واکنش اونا چی بود؟ هیچ... واقعا هیچ...اصلا... انگار حرفای من رو نشنیده بودن... راهی که جلوی پام گذاشتن بسیار مسخره بود... بهم گفتن باید بیشتر با بقیه وقت بگذرونم... :/... وقتی کسی نیست چه جوری باید وقت می‌گذروندم؟...بعد اون هیچ وقت دیگه پیششون نرفتم... بعد مدرسه هم یکی از دوستام سر یه پروژه ای با استادش من رو برد پیشش... موش ازمایشگاهی... استادش جلوم نشست... گفت از اول تعریف کن... کلی حرف زدم... تمام زندگیم رو واقعا تعریف کردم به امید این که کمکم کنه... یه ماه رفتم پیششون... اخرش؟ بهم گفت باید عادت کنم و بدونم کسی دوستم نداره... وات؟ من خودم اینو می دونستم... این راهیه که به من نشون می دی که خودم رو نجات بدم؟بعد اون تقریبا به هیچ کسی کامل نمی گم چه اتفاقی افتاده که الان این ادم جلوشونه... یه دختر که ۲۷ تا صفت بد داره و فقط سه تا صفت خوب... یه دختر با پرخاشگری شدید و جدیدا بیماری روانی... دختری که همه فقط دوست دارن از دور باهاش دوست باشن و وقتی پیششن ازش متنفرن...(راستی... می گه این که می گمم ازم متنفرن بخاطر مریضیمه... البته... من رو هوا اینو نمی گم و می تونم نشونشم بدم... خودشم دیده دلیلام رو ولی خب... می گه دیگه... یه روز یادم می مونه درباره این بنویسم براتون که نشونتون بدم چرا می گم اینو)در نهایت...از خدا واقعا یه چیزی می خوام... می خوام دیگه نباشم تو زندگی هیچ کسی... نمی خوام کسی باهام حرف بزنم... نمی خوام کسی ببینتم... کسی بشناستم... نمی خوام برای کسی مهم باشم... نمی خوام دروغ بشنوم... واقعا نمی خوام باشم... خستگی داره از پا درم میاره و هنوز مسیرم نصف هم نشده...بازم ببخشید طولانی شد... خیلی مونده بودن تو دلم و می ترسیدم اینجا بنویسم...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jan 2019 16:12:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری ۲۰ ساله در آستانه ی ۳۰ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DB%B2%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%B3%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ecchbcpty2ao</link>
                <description>هفته ی اخر پاییز ۹۷ خیلی بد بود... حرفایی رو شنیدم که واقعا لایقشون نبودم... شایدم بودم ولی خودم حسم می گه نبودم... چیزایی دیدم که نباید می دیدم... رفتارایی باهام شد که از بین بردم...شب یلدا رو تنها گذروندم... این هفته رو هم تنها موندم... یعنی... بودن... ولی خب... مثل نبودن بود بودنشون... دلم شکسته و هیچ کاریش نمی تونم بکنم... اکانت توییترم رو دی اکتیو طوری کردم و یه اکانت جدید ساختم و کسی اونجا نمی شناستم... یه جورایی راحت شدم... قضاورتم نمی‌کنن و می تونم راحت از همه چی حرف بزنم... تو اون یکی اکانتم وقتی می نوشتم ناراحتم مسخرم می کردن که مگه توام می دونی ناراحتی چیه... فکر می کردن همه ی خندیدنای من واقعیه... مشکلی هم نیست... به هر حالی بود از بین اون ادما اومدم بیرون و الان یه جای دیگه بازم تقریبا ناشناسم که بازم جای شکرش باقیه...تمام این هفته رو با این فکر گذروندم که کسی دوستم نداره... واقعا هم نداره... مثلا شده خیلی وقتا باید ساعت ۲-۳ می رفتم خونه و ساعت ۶ شده نرفتم و حتی یه نفرم بهم زنگ نزده که زندم یا نه... یا عملا تو روم گفتن نمی خوایم تو رو و مجبوریم تحملت کنیم...اون روز خبر اتوبوس علوم تحقیقات رو می خوندم و توییتایی که بچه هاشون زده بودن رو... نوشته بود مادرم چندین بار بهم زنگ زده بود یا هر چی... یه ذره فکر کردم... گفتم من تو اون اتوبوس بودم چی؟ بعدش دیدم می شدم تنها کسی که تا ساعت ۴ هیچ کسی بهش زنگ نزده... چرا ۴؟ چون همه ی اطرافیانش یا کارمندن یا دانش اموز... تازه که کار خودشون تموم شده یاد من میوفتن...(اگه قرار باشه بیوفتن البته) تازه مگه مهمه؟ چه سالم چه زخمی چه مرده... من مهم نیستم... فقط اگه دوتای دیگه می شدم خانوادم تو خرج می یوفتادن... همینش بد بود فقط...برای تولد خواهرم کادو گرفتم... کتابایی که می خواست رو بدون این که بدونه و چند تا چیز دیگه... سورپرایزش کردم مثلا... ولی ... مثل همیشه اصلا خوشش نیومد... نمی دونم... هر وقت برای هر کی کادو می گیرم... حتی اگه چیزی باشه که واقعا خودشون گفتن بهم و من گرفتم دوستش ندارن و پرتش می کنن یه طرف... یه ذره ناراحت می شم... دوست دارم ببینم یه کاری که کردم یکی رو خوشحال کرده ولی خب... هیچ وقت باعث یه حس خوب نبودم تو زندگی هیچ کسی... شاید بخاطر همین مادرم مصیبت صدام می کنه...صفت منفی که زیاد دارم... لیستشون کردم... ۲۶ تان... همشونم اطرافیانم بهم دادن... از لوس و ضعیف تا بچه و احمق... و کلا سه تا صفت خوب دارم... که حتی نمی دونم واقعین یا نه... چون بودن باید چند باری می شنیدمشون (مثل صفتای بدم که هر روز می شنوم)... ولی خب... کلا تو این ۲۰ سال یکی دو بار شنیدمشون...این چند وقت خیلی نگاه کردم به روابط بقیه... تعداد ادمایی که یکی رو دارن که دوستشون داشته باشه و کمکشون باشه کم نیست اصلا... ولی... چی شد که من تو این جمع به این بزرگی افتادم بیرون دایره؟ شاید مصیبت باشم... شاید بد اخلاق  باشم یا پرخاش گر...شاید زشت باشم و بلد نباشم کارایی که بقیه دخترا می‌کنن رو انجام بدم... ولی ... مگه بقیه ۱۰۰ درصد خوبین؟ من ۹۰ درصدم بدیه درست ولی بقیه ۱۰ درصد چی؟ یعنی هیچ کسی من رو بخاطر اون ۱۰ تا هم نمی خواد؟ ۲۰ سالگیم داره تموم می شه ... بقیه من رو یه دختر ۲۵ ساله می دونن...(اکثرا می گن بهم که ۲۵ سالمه)... ولی خودم حس می کنم ۳۰ سالمه... حرفام با ادمایی که ۳۰ سالشونه بیشتره تا با هم سنام... تمام هدف زندگیم شده کار کردن و ارشد دولتی قبول شدن و رفتن از پیش تمام ادمایی که الان اطرافمن... رفتن و هیچ وقتی برنگشتن و راه ندادن... یه جای دور... یه جای جدید... یه خونه ی راحت و ساکت که فقط خودم توشم و خودم...ارزو های سی سالگیم رو می خوام شروع کنم به براورده کردن...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Fri, 28 Dec 2018 20:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره مشکلاتتون با بقیه صحبت کنید. یه شعار مسخره</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-y4z8hlj56n4l</link>
                <description>یکی اومده نوشته که وقتی مشکلی یا ناراحتی دارید با بقیه دربارش صحبت کنید...نفسش از جای گرم بلند می شه...مثلا یه دختری مثل من... یه دختر جوون و تقریبا خوب... ولی ۱۰۰٪ تنها... من به کی بگم مشکلاتم رو؟به مادرم که هنوز حرفم تموم نشده شروع کنه بگه تقصیر خودته و به من هر چی دلش می خواد بگه؟یا به اون دوست صمیمیم(که الان تقریبا دیگه تو زندگیم نیست) بگم که باهاش اذیتم کنه و بزنه تو سرم با اون زبون تندش؟یا بازم مثل همیشه به خودم بگم و بنویسمشون...چرا ملت درک نمی کنن... هیچ کسی درک نمی کنه... حتی روانشناسایی که از صبح تا شب شعار می دن ما به همه گوش می دیم و بدون قضاوت کردنشون بهشون کمک می کنیم...واقعا... من چی کار کنم؟ من نمی دونم چه مشکلی دارم که انقدر همه ازم متنفرن... یعنی... اولش همه دوستم دارن و اینا ولی بعدش می شم بدترین دشمنشون... خب چرا؟ چون مثل بقیه دخترا خوشگل نیستم؟ یا چون مثل بقیه خیلی باهوش نیستم؟الان چرا باید تنها باشم؟ چرا باید حرفام رو بنویسم و اخرشم به جایی نرسه... من واقعا نیاز دارم با یکی هم که شده ولی.... ولی ملت من رو که می بینن ازم فرار می کنن عملا...الان تو حالتی قرار دارم که هر ثانیه دلم می خواد بمیرم و خودم رو از این زندگی مسخره نجات بدم... درسته همه چی دارم... خونه ی خوب خانواده خوب دانشگاه خوب... حتی کار خوب جدیدا... ولی... خیلی تنهام... دلم می خواد یه دوستی داشتم که باهاش بتونم حرف بزنم... جلوش بتونم بگم ناراحتم و بدونم برای اون مهمه...بعد اتفاقی که افتاد تو دانشگاه الان درسته که تنهام و خوبم کم و بیش... ولی حس خیلی بدیه که بدونی همه ازت متنفرن و تو زندگی هیچ کسی هیچ نقشی نداری اصلا هم مهم نیستی... و از اون بدتر که باید همیشه تنها باشم و تنهایی زندگی کنم...(این سری چرت و پرتام قاطی شد... ببخشید)</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Wed, 19 Dec 2018 12:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست صمیمی پارسال آشنا امسال...</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-ew1g3gavpkio</link>
                <description>سلام...هفته پیش قول دادم درباره دوست صمیمیم صحبت کنم...ولی قبلش...مرسی بابت تمام کامنتای نوشته ی قبلی... خیلی حس خوبی داشت... این که بدونی چند نفر هستن که حتی نمی شناسنت ولی حرفات رو می شنون و می خونن خیلی حس خوبی داره... واقعا تشکر...و... این هفته خیلی خوب بود... باید بگم یه جورایی ضربه ای که خوردم باعث شده حالم بهتر بشه... خودم می رم و می یام و اصلا برام مهم نیست بقیه چی می گن... حتی این هفته تنها رفتم کافه نشستم و درس خوندم و اصلا نمی ترسیدم که الان می گن این دختره چرا تنها اومده و اینا... هفته سختی بود واقعا پر کار و اینا ولی تمام هفته تقریبا حالم خوب بوده... نمی دونم با چه زبونی باید خدا رو شکر کنم ولی واقعا از این که اون اتفاق بد برام افتاد خوشحالم انگار پرتم کردن تو دنیایی بدون هیچ کسی...خیلی اروم تر و راحت ترم الان...برسیم به این دوست صمیمیم... امروز دقیقا یک سال و پنج ماه هست که باهاش دوست شدم...از خوبیاش بگم اول از همه... کلا خیلی مهربونه و خیلی کمک می کنه نه فقط به من به همه... هر کاری می کنه که کمک کنه به هر کی شد که پیشرفت کنه...ادم خیلی باسوادیه... خیلی جا ها کمکم کرده چه درسی چه زندگی... در کل ادم خیلی مثبت و خوبیه...ولی...یه سری مشکلات دارم باهاش از همون روزای اول... خیلی وقتا بهم بی توجهی می کنه و من براش مهم نیستم... وقت می ذاره برام ولی خیلی وقتا اصلا نمی یاد پیشم... همش بهش می گم بعضی از رفتارات بده و بهت اسیب می زنه... بهش که نه ولی به دوستا و اطرافیانش اسیب می زنه... من بدیاش رو بهش می گم که اگاه باشه بهشون و سعی کنه کنترلشون کنه ولی به جای گوش دادن بهانه می یاره... همش شخصیتش عوض می شه بعضی وقتا خیلی خوبه بعضی وقتا خیلی بد... اینو اطرافیانش نمی دونن حتی پدر مادرش من می‌دونم  چون دقیقام... بعضی وقتا با حرفاش خیلی ناراحتم می کنه... دو هفته پیش بهش گفتم سعی کنه خیلی با من کار نداشته باشه و خودشم می دونه چه اتفاقایی افتاده ولی هفته پیش یه حرفی زد خیلی ناراحت شدم و بهش گفتم دوستیمون همینجا تموم شد...بهم گفت تحت فشاره و اینا ولی من به اندازه کافی خودم بی خیال و بی حس بودم و نباید اون حرف رو می زد... الان چند روزه همش می گه ببخشید و سعی می کنم بهتر شم ولی قبلا هم از این حرفا زیاد زده... می گه فرصت بده می گم همین که الان اینجایی فرصته...من نمی دونم باید چی کار کنم و چه جوری یه کاری کنم بهتر شه ولی خسته شدم و نمی خوام رفتاراش رو تحمل کنم...به نظرتون چه جوری بهش بگم که یاد بگیره و این یادگرفتنش پایدار بمونه؟</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Sat, 15 Dec 2018 23:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم اخر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-bxlhjnqqfief</link>
                <description>سلام دوستان...هفته ای که گذشت هفته ی خیلی بدی بود برای من کم و بیش... تقریبا کسی که الان جلوتون نشسته فردیه که از مرگ برگشته تقریبا... می دونم به نظرتون شوخی می کنم یا خیلی بزرگش می کنم... ولی اتفاقی که این هفته افتاد باعث شده تقریبا هیچ حسی نداشته باشم به هیچی... شاید باورتون نشه ولی حتی ناراحتم نیستم... چرا...خب دلم شکست... ولی حالت بی حسی دارم بیشتر... اصلا نمی تونم توضیح بدم چه جوریم ولی می دونم که بی حسم به شدت...من از شنبه به شکل عجیبی حسام زیاد شده بود و یه حس جدید حتی پیدا کرده بودم...حسام زیاد شده بود یعنی مثلا از یه چیزی به شدت خوشم می یومد... به شکل عجیبی خیلی خیلی شدید... یا مثلا یه دفعه بی دلیل گریه می کردم ولی نه گریه عادی... نفسم می رفت از گریه... افتضاح ترینش عصبانیت بود یه دفعه به حدی بالا می رفت که متوجه می شدم می لرزم از عصبانیت و واقعا می تونستم همه چی رو بشکنم... بشدت از افراد متنفر شده بودم...تنفر حسی بود که هیچ وقتی تو زندگیم نداشتم و نمی دونستم کلا چیه اگه بخوام راستش رو بگم...یک شنبه با اون دوست صمیمیم (دوست که نه نمی دونم... من دوستی ندارم ) پشت تلفن دعوا کردم چون دست گذاشت رو موضوعی که نباید می گفت... بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه اصلا و منم بهش پی ام نمی دم ولی اگه خواست هستم پیشش... ناراحت شده بود ولی خب دعوامون تا همین چند دیقه پیش ادامه داشت ...دلیلشم بخش زیادیش بخاطر من و شرایط روحی بسیار خرابمه... قرار نبود اینجوری شم ولی خب به لطف بقیه شدم...درباره این  شاید بعدا صحبت کردم... ولی الان نه...سه شنبه ها با یه سری از بچه ها کلاس دارم که خب دو تا کلاسم رو تقریبا باهاشون مشترکم... با دو تا از دخترا دوست شده بودم و سه شنبه ها با اونا می گذروندم... دو سه هفته ی پیش یه ذره ناراحت شده بودم باهاشون... فکر می کردم خودم ناراحت شدم و اونا کاری نکردن... ولی... این هفته فهمیدم چه ادمایی بودن... وارد جزئيات نمی شم... ولی ادمی که صبحش کلی بغلم می کرد... یه دفعه بعد دو سه ساعت ازم به شکل مسخره ای متنفر شد... جوری که من گفتم خوبه دو سه هفته دیگه بیشتر نیست ولا این من رو می کشت... :/ ... تو روی خودشم گفتم... من یه کلمه درباره یکی از هم کلاسیام گفتم اینم رفت جلوی همه من رو خراب کرد...(من یه شوخی کرده بودم که شوخی تندی نبود واقعا... دفاع هم نمی کنم واقعا نبود)این کار رو که کرد بیش از حد به هم ریختم... فهمیدم همه ازم متنفرن و هیچ ارزشی براشون ندارم... نه فقط برای اونا... کل دانشگاه... کل ایران... شایدم کل جهان... به نظرتون مسخره ممکنه بیاد ولی اینا غر غر یه دختر بچه نیست... حرفای جدیه...خیلی حالم بد  بود... خیلی... حمله افسردگی بهم دست داد... به شدت و غیر قابل کنترل گریه می کردم و حالم خیلی بد شد... خیلی گریه کردم... صبح چهارشنبه ساعت ۳-۴ که هنوز داشتم گریه می کردم تصمیمم رو گرفتم... من خیلی تلاش کردم... برای این که یکی مثل خودم پیدا کنم که دوستم باشه..نشد... اینم باید قبول کنم که ۱۰۰٪ مردم این کشور از من متنفرن به هر دلیلی... شاید بهتره دیگه برای خودم زندگی کنم... یعنی این رو قبول کنم که همیشه قراره تنها باشم و در نتیجه به زندگی خودم ادامه بدم و فکر کنم هیچ کسی تو دنیا نیست به جز خودم...شاید باورش براتون سخت باشه...ولی... چهارشنبه نشونه افسردگی تقریبا نداشتم... خیلی راحت رفتم دانشگاه... تو راه اهنگ گوش دادم... تو دانشگاه با این که هیچ کسی نگام نمی کرد و باهام حرف نمی زد مشکلی نداشتم... حتی یکی از پسرا رو سر جاش نشوندم خیلی محترمانه... پنج شنبه هم همین طوری.. جمعه هم... حتی امروز... امروز که بیشتر حتی... بدون ارایش و با موهای فر فریم رفتم چون می دونستم کسی نگام نمی کنه و کاری باهام نداره...حتی تقریبا بدون مانتو رفتم چون کاملا مطمئن بودم حتی حراستم من رو نمی بینه و خب ندید با این که از جلوش رد شدم :)))  (بعد این مطمئن شدم کاملا نامرئیم...)در نتیجه...ممکنه از این به بعد کم تر از من اینو بشنوید که تنهام و اگه شنیدید یادم بندازید که من تو این دنیا صد در صد تنهام و باید بهش عادت کنم...مرسی که گوش می دید به همه ی حرفام... تقریبا تنها کسایی هستید که باهاشون واقعی و درباره احساساتم حرف می زنم... پ.ن: همون دختری که پنج شنبه هفته پیش کمکش کردم پشت چت سه شنبه اونجوری ناراحتم کرد... احتمالا دیگه به کسی کمک نکنم یا بکنمم... نمی دونم راستش فعلا سر این قضیه تصمیمی نگرفتم...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Sun, 09 Dec 2018 00:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۵ دقیقه تا پایان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%DB%B4%DB%B5-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-rxnm2ptmi2ci</link>
                <description>می دونم...۴۵ دقیقه تا پایان...می دونم همین هفته ی پیش اومدم و غر زدم... و می دونم از خوندن چرت و پرتا و مشکلاتم خسته می شید..ولی یه اتفاق عجیب افتاده...امروز (پنج شنبه) روز اخر هفته ی منه... از وقتی بچه بودم این عادت رو داشتم که پنج شنبه رو اخرین روز هفته می دونستم که هفته ام با جمعه شروع شه که تعطیله که بتونم کارام رو برنامه ریزی کنم...امروز صبح که بیدار شدم رفتم یوتیوب... مثل خیلی روزای دیگه شروع کردم پی لیستی که اونجا دارم رو نگاه کردم... برای کسی مثل من که ۶۰ درصد زمانش رو تنها می گذرونه و کسی کاریش نداره یوتیوب بهترین چیزیه که می شه بهش داد چون ادم یادش می ره چند ساعته اونجاست...وسط اهنگ گوش دادن یکی از همکلاسیای دانشگاهم زنگ زد بهم... گریه می کرد... پرسیدم چی شده و شروع کرد گفتنش که حالش خوب نیست... حال روحیش اوکی نیست... اون روزم گفت بود منم بهش گفتم چی کار کنه و اگه خواست می تونه باهام حرف بزنه... وسط حرفاش... بدون اینکه خیلی حواسش باشه چی می گه یه سری از حرفایی رو بهم زد که خودم هزاران بار اینجا یا یادداشتام یا حتی توییتر گفتم ولی هیچ کسی خیلی متوجه ش نشده بود... نمی دونم حرفی که زد واقعی بود یا نه... یا حتی نمی دونم حرف دلش بود یا شنیده بود و می گفت ولی... یه ثانیه یه حسی اومد تو ذهنم که شاید من تنها نیستم... شاید کسی دیگه هم همین حسا رو داشته باشه... تو نوشته ی اولمم گفتم... همیشه مطمئن بودم مثل من هست ولی نمی‌دونستم واقعی یا نه شدید هم دنبالشون می گشتم... تقریبا یک ساعت با دوستم حرف زدم... کمکش کردم یه ذره حالش بهتر شه... بهش قول دادم اولین فرصتی که خودش خواست برم پیشش رو به روش بشینم و به حرفاش گوش بدم که شاید اروم شه...(خیلی وقتا این کار رو می کنم و همیشه جواب داده...خیلی بهتر از راحل دادنه... خیلی وقتا شنیدن راه درست کردن خیلی از مشکلاته)بعد تموم شدن تلفن و اینا... شروع کردم درس خوندن... ۴-۵ ساعت خوندم... باز اومدم یوتیوب... و به ساجسشن عجیبی خوردم... یه نفری که انیمیشن درست می کرد رو دنبال کردم و متوجه شدم درباره مشکلات و حسا و هر چیزی که دلش می خواد حرف می زنه...باورم نمی شد... تقریبا ۹۰ درصد حرفاش با من یکی بود... کسی که تو استرالیا زندگی می کنه... یه دختر که عمرا من و اون همدیگه رو ببینیم یا نقطه ی مشترکی تو واقعیت با هم داشته باشیم حرفای من رو می زد... انقدر تعجب کرده بودم که خیلیاش رو دانلود کردم و ریختم تو گوشیم... راستش از این که ببینم ناراحته ناراحت شدم ولی این که یکی مثل من هست خوب بود چون تمام این هفته تو ذهنم به خودم همش گفته بودم هیچ کسی تو رو نمی فهمه... همه ازت متنفرن و تو خوشگل نیستی... حتی راستش رو بگم اصلا از ارایش و خط چشم خوشم نمی یاد ولی تمام این هفته رو با ارایش و خط چشم رفتم دانشگاه... چون می‌خواستم دوستم داشته باشن و یکی رو پیدا کنم مثل خودم...الان که دارم این رو می نویسم ساعت ۱۱:۱۴ دیقه ست... من یادداشتام رو نیم ساعت پیش تموم کردم و ۴۵ دیقه دیگه هفته ام تموم میشه... می خوام از خدا تشکر کنم... این که اخر این هفته بهم یه چیزی داد که یه ذره حس خوب داشته باشم... می دونم این دو سه روز حالم رو بهتر می کنه قبل این که حسام دوباره برگردن ولی خب... مرسی خدایا... برای همه چیزایی که دادی و هر چیزی که ندادی... مرسی که اخر این هفته ام رو خوب بستی تا اینجا... مرسی که نشون دادی شاید باشن و دعا می کنم یکیشون وارد زندگیم شه...مرسی...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Thu, 29 Nov 2018 23:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ی عجیبی که گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-l6ju3xwiimtv</link>
                <description>خب... من کلا ادم پر حرفیم... دلیلشم شاید یه ذره مسخره باشه ولی چون معمولا کسی باهام حرف نمی زنه یا به حرفام گوش نمی ده مجبور می شم حرفام رو چندین بار بگم... البته... خب معمولا هم کسی متوجه حرفام نمی شه... خیلی وقتا شده که تو حرفا حسام، خوشحالیام،ناراحتیام و مشکلاتم رو می گم... ولی خب کسی گوش نمی ده که بخواد بفهمه اینا هم هست... در نتیجه من مجبور می شم بگم و بگم... و البته من یه برونگرام که توی جامعه ی اشتباه زندگی می کنه... بگذریم... یک شنبه رفته بودم مصاحبه برای تعیین سطح... از وقتی وارد شدم تا اخرش رو انگلیسی حرف زدم و کلی حرف زدم... اخرش اقایی که باهام مصاحبه می کرد گفت خیلی مهارت حرف زدنم خوبه... منم گفتم مهارت نیست و کلا پر حرفم... فکر کردم الان می خنده و تایید می کنه...ولی خیلی خوشحال بهم گفت این خیلی هم عالیه... ما دانشجوی پرحرف دوست داریم ... راستش نفهمیدم مسخرم کرد یا واقعی گفت ولی خیلی خوشحال شدم از حرفش... کم پیش میاد باهام خوش رفتار باشن...ولی...اتفاق سه شنبه ولی خیلی ناراحتم کرد و به شدت به هم ریختم... راستش خیلی دختری نیستم به به مد و آرایش کردن علاقه داشته باشم... ارایش می کنم لباسایی که مد می شه رو هم هر کدوم راحت تر باشم رو میخرم... خب... من برای خودم باید زندگی کنم البته قبلا این فکر رو می کردم... از سه شنبه به اینور به این رسیدم که برای این که تو جامعه دوستم داشته باشن و قبولم کنن باید مثل بقیه باشم... یه جورایی ناراحت کنندست ولی چی کار کنم؟ این که کسی تو براش مهم نباشی... این که بود و نبودت برای کسی فرق نکنه... احساساتت مهم نباشه... صدات رو نشنون و کارات رو نبینن سخته واقعا... همش به خودم می گم برات مهم نباشه... برای خودت زندگی کن... ولی واقعا نمی شه... واقعا نمی شه که ناراحت نباشم... بعضی وقتا خودم ناراحت می شم... بعضی وقتا به عنوان یه دختر ۲۰ ساله... خیلی وقتا به دخترای دیگه نگاه می کنم... دلم می‌خواد به زیبایی اونا باشم... به باهوشیشون... و از همه مهم تر به خوش شانسیشون... ولی خب... نیستم... خیلی سخته تو سنی که همه دارن به این فکر می کنن که کنار کسایی که دوست دارن قراره چی کارا کنن... منم از دور نگاه می کنم به ایندم و می بینم تو کل مسیر به احتمال بالای ۹۰ تنهام... ولی خب... فکر کنم باید عادت کنم بهش...ولی چه جوری؟ جدی راهی هست بشه به تنهایی عادت کرد؟ به این که هیچ وقت مهم نباشی... به این که دوست داشته نشی.... واقعا راهی هست براش؟</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Sun, 25 Nov 2018 00:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی می گم می خوام شنیده شم و دیده شم یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-cvrfx0enscys</link>
                <description>از وقتی خیلی کوچیک بودم سعی می کردم یکی باشم که بشه بهش اعتماد کرد و بهش پناه برد... خیلی وقتام بودم... برای ادمای مختلف... از پدر و مادر گرفته تا دوست و اشنا... ولی هیچ وقت نشده بتونم برم پیش کسی و بهش بگم مشکل دارم و کمک می خوام... یا اصلا فقط درد دل کنم...با خانوادم که حرف می زنم می گن مشکلاتم تقصیر خودمه و معمولا دعوام می کنن...دوستامم مسخرم می کنن یا گوش نمی دن... حتی اگرم گوش بدن واقعا دلشون نمی خواد کمکم کنن...دوستای من معمولا من رو زود فراموش می کنن و من همیشه گزینه ی اخرم براشون... وقتی ناراحتن می یان پیشم ولی وقتی خوشحالن نمی ذارن برم پیششون... خیلی مسخرم می کنن... یا می زنن تو سرم که ببین ما پیشت بودیم باید تو ده برابر برای ما کار انجام بدی...البته... من به اینا نمی گم دوست دقیقا... ولی خب... اینجا گفتم دوست چون توضیحش برام سخت بود... وگرنه من تو این ۲۰ سالی که زندگی کردم هیچ وقت دوست نداشتم... در نتیجه دوست صمیمی هم نداشتم و ندارم...یه زمانی خیلی سعی کردم یکی رو پیدا کنم که حرفام رو بشنوه و تلاشام رو ببینه و بهم بگه کارم خوبه و درسته... ولی خب... نبود...این شد که مجبور شدم حرفام رو همیشه یادداشت کنم... چه روی کاغذ... چه بالای کتاب دفترام... چه یادداشت گوشی یا حتی تایپ کردن تو لپ تاپ یا حتی توییت کردن... الانم که ویرگول... حداقل اینجا احساس می کنم شاید یکی دو نفر هستن که من رو حتی نیمه ناشناس می شنون...بعضی وقتا هر روز می نویسم اونم مثلا ۱۰ تا... بعضی وقتام هفته ها نمی نویسم... تعداد یادداشتام بستگی داره به این که چقدر از حرفایی که می خوام بزنم رو لا به لای حرفام بزنم و اروم شم...ولی خسته شدم از بس حرفام رو به خودم گفتم...خسته شدم از این که هر وقت کمک می خوام بقیه مسخرم می کنن...واقعا نیاز دارم یکی به حرفام گوش بده... واقعا گوش بده...یا یکی کارام... تلاش هام رو ببینه و بهم واکنش خوب نشون بده ...خسته شدم از اینکه بقیه فکر می کنن من هیچ مشکلی ندارم و من رو مجبور می کنن همیشه خوشحال باشم و لبخند بزنم و به حرفاشون گوش کنم...هر وقت من بخوام حرف بزنم یا مجبورم حرفام رو لا به لای چرت و پرتایی که می گم بزنم... یا اگرم بگم سریع بهم می گن چس ناله نکن(این تو توییتر یه مدت خیلی سرم اومد باعث شد خفه شم اونجا)خسته شدم از این دنیایی که دارم...جدی نمی دونم دیگه باید چی کار کنم...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Sat, 03 Nov 2018 13:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ سیاهم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D8%B3%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%85-pbsss1sh3wjj</link>
                <description>هاپو م دوستان... دوستان هاپو م...تقریبا به هیچ کسی نگفتم که یه سگ سیاه رنگ دارم... نزدیک ترین افراد زندگیم... حتی اونایی که هر ثانیه پیشم هستن هم تقریبا این موضوع رو نمی دونن... می فهمن ناراحتم بعضی وقتا... ولی نمی دونن که من همیشه ناراحتم...امروز از صبح که بیدار شدم هاپوم کنارم دراز کشیده بود... تقریبا اجازه نمی داد از تختم جدا شم...بعدشم که به هزار بدبختی از تختم جدا شدم دیدم حال حتی چایی خوردن رو هم ندارم... نشستم روی مبل و اونم نشست جلوم...  یه دفعه بی دلیل شروع کردم به گریه کردن... گریه های بدون دلیل ولی معلوم بود از یه چیزی خیلی ناراحتم... شدید گریه می کردم... بعدش چند دیقه اروم می شدم و دوباره از اول... همش از خودم می پرسیدم چی شده... چرا ناراحتی... چرا گریه می کنی ولی حتی خودمم نمی تونستم جواب خودم رو بدم... احساس می کردم یه چیزی رو از دست دادم و خودمم نمی دونستم چیه... خودم رو مشغول کردم... گفتم فیلم ببینم بهتر می شم... ولی وسط فیلم شروع کردم به گریه کردن... گفتم بذار دوش بگیرم ولی اونم حالم رو بهتر نکرد... اصلا نمی دونستم با خودم چی کار کنم... شبیه یه بچه شده بودم که بدون دلیل خیلی شدید گریه می کرد...الان زندگیم خوبه... همه چی هم دارم و مشکل خاصی ندارم... ولی گریه هام چیزای دیگه می گفتن...بهم می‌گفتن که یه موضوعی هست که قلبم رو شکسته ولی هیچ ایده ای نداشتم که چیه... نزدیک ۲-۳ ساعت با سگم می چرخیدم و سعی می کردم کاری کنم که بره با خودش بازی کنه...ولی نمی رفت... در نهایت با هزار بدبختی حالم بهتر شد ولی تقریبا کل روز و انرژیم رو از دست دادم... احساس می کنم از یه جنگ برگشتم و خیلی خستم...سگ سیاه من همیشه هست ولی بعضی وقتا خیلی نزدیکم میاد و این می شه که من احساساتم منفجر می‌شه و شروع می کنم به نشون دادن یه سری رفتارای عجیب... بعضی وقتا گریه می کنم...بعضی وقتا پرخاش می کنم... خیلی وقتام عدم تمرکزم رو شدید تر می کنه و بهم حس فرار از اون محیط رو می ده... هیچ ایده ای ندارم باید با سگم چی کار کنم و می دونم این حجم از ناراحتی که برام ایجاد کرده داره باعث می‌شه زندگیم به شدت خراب بشه و داره لذت زندگیم رو ازم میگیره و تقریبا از هیچی خوشحال نشم از ته دلم...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Wed, 31 Oct 2018 15:08:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت کافی نیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/-uk1grayhzrtc</link>
                <description>درحالی دارم اینو می نویسم که ۲۰ سال و ۶ ماهه هر ثانیه با تمام وجودم سعی کردم فقط یک بار یک بارم که شده مورد تایید پدر و مادرم باشم...از وقتی یادمه همیشه یه چیزی بوده که والدینم ازش راضی نباشن و اصلا هم مهم نیست من چقدر تلاش کردم برای اون موضوع... مثلا مهم نبود که من ۹ سالم بود و اسب سوار حرفه ای بودم، چون دختر ۹ ساله‌ی همسایه تو کلاسشون شاگرد اول بود... مهم نبود از ۲۰ نفری که تو کل مدرسه تیزهوشان یا نمونه دولتی قبول شدن یکیش من بودم، چون من تیزهوشان قبول نشدم مثل دخترخالم... مهم نبود من خوارزمی شرکت کردم اونم با مخالفتشون و ناامیدی هایی که بهم می دادن، چون طرحم قبول نشد برای کشوری... مهم نیست من با مخالفتای شدیدشون برای ایلتس شرکت کردم و ۷.۵ گرفتم، چون ۹ نبود و کامل نگرفتم... نه مهم نبوده و نیست... همیشه یه مسئله ای هست که من از بقیه دنیا پایین تر باشم و اصلا مهم نیست که من چقدر تلاش کردم و چقدر وقتی نمی تونم راضیشون کنم ناراحت و ناامید میشم...آرزوم شده برم به مادرم یا پدرم نتیجه ی تلاشام رو نشون بدم و اونا به جای گفتن ایرادایی که داره تشویقم کنن... از این تلاش خسته شدم که سعی کنم حمایتشون، اعتمادشون و محبتشون رو نسبت به خودم به دست بیارم.... خیلی تلاش کردم فقط یک بار بهم افتخار کنن... اونم نه فقط جلوی بقیه بگن که دختر ما موفق و دختر خوبیه... یه بار به خودم بگن که فلانی تو فلان کار رو خوب انجام دادی کامل نبود ولی خوب بود...می دونم نباید بخوام که راضیشون کنم... می دونم که باید زندگی خودم رو بکنم و به تلاشام برای خودم ادامه بدم ولی بعضی وقتا واقعا نیاز دارم تلاشم رو ببینن... نیاز دارم ازم حمایت کنن و بهم افتخار کنن... نیاز دارم بدونم که براشون کافیم با همه ی ایرادای بزرگ و کوچکی که دارم... واقعا نمی دونم تا چند سالگی باید برای این موضوع تلاش کنم و حتی می ترسم که هیچ وقت بهش نرسم و واقعا هم نمی دونم باید چی کار کنم که توی چشمشون اون دختری بشم که می خوان....</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Thu, 20 Sep 2018 17:39:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق یا احساسات... مسئله این است...</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-saen8vc8jovs</link>
                <description>این روزا دارم یه تصمیم خیلی سخت میگیرم...تصمیمی که ممکنه مسیر زندگیم رو کلا عوض کنه... تقریبا ۸-۹ ماهی هست که دارم به این تصمیم فکر می کنم و تو این مدت همش تصمیم گرفتم بعدش نظرم عوض شده...مشکلی که دارم اینکه امسال برای بار دوم کنکور دادم و مطمئنم دانشگاه دولتی اصفهان قبول می شم... ولی از یه طرف دلم دانشگاه ازادی تبریز که الان دانشجوشم رو می خواد... می دونم دانشگاه دولتی خیلی بهتره و کلی فرصت خوب داره و می تونم پیش خانوادم باشم اونجا ولی احساساتم تبریز رو می خواد و ارامشی که داره...نمی تونم تصمیم بگیرم منطقم رو انتخاب کنم یا احساساتم رو...منطقم رو قبول کنم می دونم خیلی ناراحت می شم و به سمت افسردگی ممکنه برم ولی خب یه موقعیت خیلی خوبه و می تونه زندگیم رو عوض کنه.... احساساتم رو قبول کنم باید تنها بمونم و می ترسم دیگه فرصتی به این خوبی برام پیش نیاد که دانشگاه دولتی درس بخونم... نمی دونم باید کدوم رو انتخاب کنم...احساساتم که به جایی که همیشه دوست داشتم و ارامش توش دارم برم یا منطقم که جایی که دانشگاهش خوبه رو برم...تصمیم سختیه اگه نظری دارید خوشحال می شم بشنوم...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Wed, 08 Aug 2018 13:51:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تنهاییم</title>
                <link>https://virgool.io/@Goldfish/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-pufuqpj6xofi</link>
                <description>داستان از اینجا شروع می شه که از وقتی یادم می یاد تنها بودم... به شکلای مختلف...تو مدرسه چون هیچ دوستی نداشتم چون مهارت هایی که اونا داشتن رو نداشتم... تو دبیرستان چون مثل بقیه دخترا نبودم... دانشگاهم هم که انقدر دورش کوتاه بود که اصلا نفهمیدم چی شد...تنهایی من اینجوری نیست که کسی پیشم نباشه و فیزیکی تنها باشم... نه... کسایی که منو می شناسن می دونن من همیشه دورم پره و کسی که از بیرون نگاه می کنه می بینه من همیشه در حال خندم و بهترین زندگی رو دارم...ولی تنهایی من اینجاست که هیچ وقت هیچ کسی تو زندگیم نبوده که عنوان دوست رو بهش بدم... چند بار شد که فکر کردم شاید در نهایت دوست پیدا کردم ولی همشون تبدیل شدن به بزرگ ترین اشتباهات زندگیم و باعث شدن من هر روز تنها و تنها تر شم...شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی بعضی وقتا که دلم می گیره دوست دارم به جای درد دل کردن با خودم با یه نفر دیگه صحبت کنم... یا وقتی یه اتفاق خوب می یوفته به جای نوشتن توی توییتر یا استوری کردنش توی اینستا به یه نفر که دوستمه پی ام بدم و بگم فلان کار رو انجام دادم و نتیجش خوب بود... بعضی وقتا دلم می خواد برای یکی مهم باشم... دلم می خواد دوست یکی باشم... ولی خب... هیچ وقتی این حس رو نداشتم...یه مدت خیلی سعی کردم دوست خوب پیدا کنم از بین شاید هزاران نفری که اطرافم بودن نشد... گفتم مشکلی نیست خانوادم رو جایگزین دوست می کنم...این تا حدی جواب داد ولی نه زیادخوب... تا این که به این رسیدم که شاید باید تا آخر عمرم تنها باشم... تو همون بازه ای که تصمیم گرفتم زندگیی بسازم که همیشه توش تنها باشم... یکی وارد زندگیم شد...اول در حد آشنا...کم کم یه دوست عادی... و الان تقریبا بهترین دوستم که همه ی اون تنهایی که داشتم رو کم و بیش حل کرده...ولی من بدشانس ترین آدم دنیام... بخاطر کار خانوادم مجبور شدیم بریم یه شهر دیگه و من از تنها دوستی که داشتم جدا شدم... ولی الان تنهاییم همون تنهایی نبود... تنهایی همراه با دلتنگی بود...تنهایی همراه با غم بود....الان ۷ـ ۸ ماهه اینجوری زندگی می کنم... با اون دوستم هر روز حرف می زنم می گم می خندم... بهم کمک می کنه مشکلاتم رو کم تر کنم...ازم حمایت می کنه... ولی نیست... نیست که با هم بریم بیرون حتی شده نیم ساعت... نیست که خوشحالیم رو باهاش شریک شم... اگه اینترنت نباشه هیچ راه دیگه ای برای در تماس بودن با هم نداریم...روزایی بوده که تنهایی داشته می کشتتم ولی هیچی نمی گفتم که هیچ کسی ناراحت نشه...در نهایت می خوام بگم... بعضی از آدما تنهان همیشه... فقط شکلش عوض می شه و برعکس همه چی تو دنیا تنهایی رو خیلی راحت می شه مخفی کرد و وانمود کرد مشکلی نیست... آدمای تنها کم نیستن فقط            هیچ کسی نمی بینتشون...</description>
                <category>Goldfish</category>
                <author>Goldfish</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jun 2018 18:39:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>