<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گلناز توکلی بهروز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Golnaztavakoli</link>
        <description>گلناز توکلی بهروز روانشناس، شاعر و مترجم است. وی ترانه نویسی را نزد دکتر افشین یداللهی آموخت، کتاب شعر خود را سال ۹۷ به چاپ رساند و با تسلط بر زبان های انگلیسی عربی و ایتالیایی به ترجمه هم پرداخته است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 18:08:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3833601/avatar/DiZ1dT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گلناز توکلی بهروز</title>
            <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوباره عاشق شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-azzaanw7yhtd</link>
                <description>چه آوردیکه در سرزمینی سوخته از اعتماد،در دلی که سال‌هافقط صدای فرو ریختن خودش را شنیده بود،جایی برای کاشتن نامت پیدا شد؟چه کردی،که لحن صدایتبی‌آن‌که فریاد باشد،دیوارهایی را شکستکه هیچ‌کسبا هزاران خواهش و التماسنتوانسته بود ترک بیندازد بر آن‌ها? من،از عشق عبور کرده بودم.نه با خشم،نه با شکست،بلکه با نوعی صلح غمگینکه آدم را ساکت می‌کند،نه آزاد.و تو آمدی.بی پرچم،بی لشکر،بی نقشه‌ی تسخیر.تو حتی نگفتی بماناما منماندم.عجیب بود،که هیچ تلاشی نکردیاما قلبم،بی‌آن‌که بفهمدپیش تو نشستمثل پرنده‌ای که سال‌ها آسمان را فراموش کرده بود و ناگهان دوباره پرواز کرد تو چیزی نگفتی،اما تمام نبودن‌هایت،شبیه حضور بودو تمام بودن‌هایت،شبیه آرامشی که سال‌هاهیچ‌کس بلد نبود بیاورد و من،سال‌ها بعد،وقتی کسی بپرسد:“چرا دوباره عاشق شدی؟”سکوت می‌کنم.چون چطور می‌شود گفتکسی آمدو بدون لمس،بدون وعده،فقط با “بودنِ بی‌نقابش”قلبی را گرفتکه دیگر قرار نبودبتپد؟</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 07:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان دو احتمال</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-xnrr7iu5rtw2</link>
                <description>نه تو رفتی،نه من ماندم.ما،در سکوتی کش‌دار و بی‌رحم،میان دو احتمالبه فراموشی افتادیم.تو را هرگز نداشتم،اما از تو عبور نکردم.و زمان، با همه تظاهرش به درمان،این کلاه بردارِ کهنه کار،با تمام وعده هایش،نتوانستچیزی از تو را در منکم‌رنگ کند.نامت،در جانم افتادهچون دعایی بی‌پاسخکه شب‌به‌شببی آن‌که خوانده شوددوباره تکرار می‌شودتوچنان آرام از من عبور کردی،که گویی هرگز در مننبوده‌ای.اما من،چنان از تو پُرم،که حتی خودمجایی برای خود ندارم.هرکه از من می‌گذردبه تو می‌رسد؛تو، آن‌چنان با من آمیخته‌ایکه نبودنتتنها چیزی‌ستکه هنوز هست</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 04:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل بی باران</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gkqwzt17ghg8</link>
                <description>تو هنوز تمام نشده‌ای.فقط فصلی بی‌باران را می‌گذرانی،مثل شهری خشکیدهکه در اعماق خاکشبذرهای نم‌زده خوابیده‌اند.کمبود، آب نیست.کمبود، زمان نیست.کمبود، فقط صبرِ رسیدن است.و حتی اگر زمینبه خشکی بی‌انتها برود،حتی اگر جهاندر تاریکی غرق شود،انسانی مثل تومی‌تواند یک قطره بماند؛نه برای نجات دنیا،برای آن‌که خودش خشک نشود.امشب اگر دلت نخواستبرای کسی بدرخشی،اگر نخواستی رنگ بزنی،آرایش کنی،لبخند بزنی…نکن.نخند.فقط زنده بمان.همین.فقط یک روزِ دیگر تحمل کن.و اگر فرداخواست دلت کنار کسی آرام بگیرد،بگذار فقط شنونده باشد،نه موعظه‌گر،نه قاضی.کسی که تنها بگوید:«همین‌جوری بمان…حق داری زنده بمانی.»امشب برای درخشیدن نیست،امشب برای زنده ماندن است.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 23:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام تازه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-go69mbhgv7dy</link>
                <description>به هیچ‌کسدل نسپردم از این عالمِ بی‌قرار،مگر تو.نه از سرِ امیدنه به تمنّای نجات،بلکه…چون دل بی‌تواز تپیدن هممی‌هراسید.اگر تو همرو برگردانی،نه فریادی خواهد ماندنه اشکی،نه التماسی…فقطسری‌ست خمیدهبر زانوی بی‌کسی،آرام،بی‌صدا،بی‌پناه.تو، آخرین پناهی…و بی‌توتنهاییدیگر نامِ تازه‌ای‌ستبر زندگی</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 21:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارپایه</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-mqzls6dpzbfp</link>
                <description>با عطش توآب نوشیدمو نفهمیدمزهر بود.دلتنگت شدم بی‌صدا،که حتی دردشرم کرداز حضورشتو را نه مثل آدم‌ها،تو را مثل خوابِ نیمه‌شبدوست داشتم—که وقتی چشم باز کنیرفتهاما حسش تا صبح می‌سوزاندبا نگاهتقد کشیدم،ریشه دواندمدر خاکی که مرا در آن دفن کردیو حالابا هر بار بادیمی‌افتماز درختیکه مال من نبودو آخرش؟فقط فهمیدمتو هرگز پشتمو خالی نکرده بودی…من خودم بودمکه چهارپایه را از زیر پای خودم کشیدم…</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 21:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبرستان دل</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84-pzfhqxi5azji</link>
                <description>دوستت داشتمنه از سرِ میل،نه برای داشتن،دوستت داشتمچون هرچه جز تو بودکم بود.نامت رازیر زبانم نگه ‌می‌داشتممثل دعایی ممنوعکه هر شبخدا را از خواب می‌پراند.و خدا؟خودِ خداوقتی دید چطور نگاهت می‌کنم،لحظه‌ای سکوت کردو آهسته گفت:«به ذاتم،اگر این عشق،زود از پا نیندازدش،جاودانه می‌سوزاندش.»تو را دوست داشتمدر سکوت،در سایه،در نبودت،آن‌قدر که حتی اگرروزی بازگردیدیگر جایی برایت نمانده باشدجز قبرستانِ دلیکه خودتبا بی‌رحمی ساخته‌ای.تو رابی‌قانون،بی‌دلیل،بی‌رحمدوست داشتمو حالاهر شببوسه‌ای به پیکر بی جانم می‌زنمو می‌پرسم:«این همان عشقی‌ستکه قرار بودنجاتم دهد؟»و اگر روزیصدایم را از دور بشنویو بپرسی:“هنوز دوستم داری؟”می‌خندم…نه با لببا زخم.و می‌گویم:«به همان خدایی که قسم خورداین عشق را نمی‌شناسد—هنوز.»</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 21:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی گلوله</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-duccqdtry43b</link>
                <description>اگر می‌خواهی بروی—برو.اما نه آرام، نه مودب.نه با لبخندهای بی‌جان و کلمه‌های قلابی.ویرانم کن.مثل فاتحی که می‌داندهیچ‌کس بعد از اواز این سرزمین زنده بیرون نمی‌رود.نگاهت را جا نگذار،لحن صدایت را،قهوه‌ی نیمه‌خورده‌ات را روی میز.همه را با خودت ببر.من چیزی نمی‌خواهم بماندجز صدای سقوط.جز خاکستری که بشود قسم خوردروزی آتش بوده.تو برو،و من می‌مانم،نه برای تماشا،نه برای اینکه ضعیف باشم—برای اینکه کسی بایدتا آخرین لحظهشهادت بدهدکه عشق،چه‌طور بدون گلولهمی‌کُشد.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 08:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلد شده ام…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-hbiztfmzpsud</link>
                <description>نخواستمت که بمانینپرسیدم «دوستم داری؟»نه برای غرور،برای اینکه بلد شده‌ام:عشق، گاهیسکوتی‌ست که از دور می‌تابدو دلی که بدون لمس،داغ می‌شود.من بلد شدم که بخواهمتو وانمود کنم نمی‌خواهمتمن از آن زن‌ها نیستمکه دست دراز کندبرای گرفتن چیزی کهنمیخواهد کنارم بماندتو اگر خوشی،اگر چشم‌هات برق دارنداگر صدای خنده‌ات هنوزگوش جهان را می‌لرزاند—من خوشبختم.حتی اگر اسمم را به یاد نیاوریحتی اگر دیگر شعرهایم را نخوانیحتی اگر ندانی هنوز زنده ام یا نه.عشق در من،تقاضا ندارد.عشق در من، ایستاده استدر آستانه‌ی در،با لبخندی آرام،و دلی که فقط دعا می‌کند:خدایا،هر جا که هست…دلش قرص باشددستش گرم باشدو هیچ‌وقت نفهمدکه اگر او نباشدجهان شاهد اولین زنی خواهد بودکه دست نخوردهبا چشمانی باز که خیره به جای خالی اوستچگونه بی سر و صدادر حالی که نفس میکشدمیمیرد.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 23:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل و یکسال</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84-ew9ojivg6uyi</link>
                <description>امروز، جهان چهل‌و‌یک سال است کهمهربان تر شده،از روزی که تو رادر آغوش گرفت.و من، زنی بی‌سپر،که از تو آموختمعشق،گاهی پناه استگاهی آتشو گاهی… هر دوبا تو، زن شدم.با تو، بلد شدم مهربان تر شومبلد شدم دل ببندمبلد شدم دعا کنمبرای مردی که سهمم نیست،اما تمامم است.تو نه فقط معشوق منی،تو پدرمی،که زخم‌های جهانم را نوازش می‌کند،پسرمی،که مادر قلبم را نگران خودش میکند،و مردی،که هیچ نامی در زبانحق تو را ادا نمی‌کند.از تو هیچ نمی‌خواهم،نه لمس، نه وعده، نه ماندن.تو را فقط می‌خواهم،همین‌طور که هستی،با همان وقار خاموش،با همان دوری پر از حضور.و امشب،در چهل‌و‌یکمین فصل زندگی‌ات،فقط یک آرزو دارم:اگر مرگ، روزیمیان ما یکی را باید انتخاب کند—من باشم.من.نه تو.که جهان، بی‌من دوام می‌آورد…اما بی‌تو؟فرو می‌ریزد.در شب میلادتاز خدا خواسته ای دارمنه این‌که با من بمانی…که بیشتر از من بمانی.تا اگر روزی خاک، تنم را بلعید،تو هنوز زیر آسمان،نفس بکشی…و جهان،بی‌من،باز هم بوی تو را بدهد.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 00:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحب درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-joozkokemhkd</link>
                <description>دیگر برایت نمی‌نویسم،نمی‌گویم دلتنگم،نمی‌پرسم چرا نماندی…فقط گاهیمی‌نشینم روبه‌روی دیوار،و فکر می‌کنمشاید اگر دیوار بودیمهربان‌تر بودی.من را دوست نداشتی،و من،با همان دوست نداشتنتسال‌ها زندگی ساختم.خانه‌ای از خیال،که تو حتی سایه‌ات را همبه آن قرض ندادی.من آن زنی بودمکه تو را از چشمِ همه پنهان کردتا خودت را فراموش نکنی.من آن زنی بودمکه خودم رادر خودمبه خاک سپردمتا تو بمانی.تو نماندی.حالا هر شباز پنجره‌ی اتاقمبه نبودنت سلام می‌دهم،نه از روی عادت،از روی وفاداری به دردیکه صاحبش تویی.منی که سالهاستبه جای توخودم را ترک کرده ام…</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنگرد…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF-vyo942e8g8es</link>
                <description>اگر روزی رسیدکه رفتن را انتخاب کردی،قول بدهنگاه نکنی به پشت سرت.من آن‌جا ایستاده‌امبی‌اشک،بی‌لرزش صدا،با دستی که چمدانت راکمی آرام‌تر از همیشهمی‌گذارد کنار در.نه چون دیگر دوستت ندارم،نه چون خسته‌ام…چون عشق،اگر آزادی در آن نباشد،بند استنه بالی برای پروازتو را رها می‌کنم،نه از سر بی‌تفاوتی،از سر احترام به چیزیکه میان‌مان بود…و حالا نیست.و اگر جاییدلت برای من تنگ شد،برنگرد…فقط کافی‌ستبه یاد بیاوریکسی بودکه دوستت داشتنه برای ماندن،برای اینکهخودت را گم نکنی.و این،تلخ‌ترین شکلِ عشق است:فهمیدنِ این کهحتی اگر می‌ماندباز همهرگز عاشقم نمیشد</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یعنی عبور کردن…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-hvue2jswzype</link>
                <description>دوستت داشتم…نه مثل یک جمله ساده که بر زبان میاوری که یادآوری کنی،از آن‌جورکه اگر یک روز به تو نمی‌گفتم،نفَسم بالا نمی‌آمد.من عاشقت شدمدر لحظه‌ای که حتی تو هنوز نمی‌دانستینامم چیست،و از همان لحظهجهان،دور تو شروع به چرخیدن کرد.دوستت داشتمنه برای چیزی که بودی،برای چیزی که کنار تودر من بیدار می‌شد—زنی که هیچ‌کس ندید،جز چشم‌های تو.دوستم نداشتی و نمیدانستم که عشق،همیشه کافی نیست.و گاهیتمامِ داشتنِ یک نفر،همین است:که بتوانیبی‌آن‌که صدایش بزنی،از کنارش عبور کنی.من از کنار تو عبور کردم،بی‌آن‌که صدایت کنم…فقط چون می‌دانستمدوستت داشتنمبیشتر از ماندنمبه کارت می‌آمد.دوست داشتنمخودخواهی عشق را کنار گذاشتو حالاتنها چیزی که از من مانده،زنی‌ستکه هر شب از خود می‌پرسد:اگر آن‌قدر دوستش داشتی،چرا گذاشتی برود؟و منهیچ‌وقتجوابی ندارم—جز این‌که:“چون عشق، گاهی یعنی نماندن، یعنی رد شدن از کسی که نمیخواهدت.”</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنی که خسته نمیشود…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-fbargcx36y9v</link>
                <description>دنبالَت دویدم…نه از سرِ خواهش،نه برای خواستن،بلکه چونتو همان نقطه‌ای بودیکه جهان در من شروع می‌شد.زمین‌خوردم،سکوت دیدم،سردی کشیدم…اما باز،بلند شدمو راه افتادم،چون حتی نرسیدنبرای مننزدیک‌تر از بی‌راهی بود.گاهیپاهایم از توان می‌افتند،گاهی دلم می‌گوید:“بس است…”اما امیدمثل خونی‌ستکه در رگ‌هایم جاری‌ست—نه با منطق،که با دل عاشقی که دست کشیدن نمیداند.من از آن‌دسته زنانی‌امکه اگر هزار بار همدر را به روی اش ببندی،باز پشت همان در می‌ماند…نه از ضعف،از وفاداری.راه تمام نمی‌شود،و من،حتی اگر دیگر نایی نمانده باشد،باز دست دلم را می‌گیرمو آهسته راهش میبرم.نه برای تو،نه برای رسیدن…برای خودم،که بلد نیستمعاشق آدمِ دیگری باشم.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروردین ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-evvwct0n0wk4</link>
                <description>تولدت،تصادف نبود…خدا،در لحظه‌ای که جهان داشتاز عشق خالی می‌شد،تو را نوشت—نه برای خودت،برای ماکه دیگر باورمان نمیشد بهار دیگری در راه باشدبا تولدت، فروردین،ماه شروع بهار شد.تولدت مبارک…تو عیدیِ خداییبه دلِ روزهاییکه هیچ نشانی از امید نبودمن از دور تماشایت می‌کنم…بی‌صدا،بی‌ادعا،مثل درختی که فقط نگاه می‌کندچطور خورشیدروی تن سرد زمین می‌تابد.نه سهمی می‌خواهم،نه نامی،فقط گاهیهمین که هستیکافی‌ستتا روزی مثل امروزکمی آسمان مثل چشمانت آبی تر شودو آفتاب درخشان تر بتابد…</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 22:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلاح عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B9%D8%B4%D9%82-g6qewmv8185u</link>
                <description>سرد شو! ناسزا بگو! دلم را بشکن!اما من،حتی در زمستانِ تودست از شکوفه‌ کردن برنمیدارم.نه توانِ نامهربانی‌ست در من،نه رغبتِ نبخشیدن—من،تنها سلاحم عشق است؛زخمی‌ست که نمی‌پوشانم،رازی‌ست که هرگز پنهان کردنش را نیاموختم!باور کن،من از تبارِ آن دل‌دادگانی‌امکه حتی در آتش،با دستانِ خالیعشق می‌کارند.سرد شدی…نه با فریاد—آرام، مثل خاموش شدن شمعیدر عبادتگاهی که دیگرکسی در آن دعا نمی‌کندو من؟هنوز همان زنم…که بلد نیستیک سلام ساده تو را با زبانِ بی‌مهری جواب بدهد.نه از ناتوانی،از زخمی کهدیگر میلی به زخمی کردن ندارد.عشق در من،همیشه بی‌اجازهفاش شده است—نه چون ساده‌دل بودم،که چون دروغ گفتن به تو را بلد نبودمباور کن،من از بازی‌های عاشقانه چیزی نمی‌فهمم…تنها چیزی که بلدماین است که اگر دوستت داشته باشم،باید تا همیشه فقط کنار تو‌ بمانم—حتی وقتی که نباید.تو هرقدر سرد،هرقدر دور…من،همان خانه‌امکه چراغش را خاموش نمی‌کندمبادا روزیدستِ خسته‌اتبر در بکوبد.من بلد نیستم نباشم، نبخشم، نمانم—دوستت دارم،همان‌طور بی‌دفاع،همان‌قدر بی‌مرز،و هنوزبا همان دستیکه فقط بلد استنوازش کند،حتی اگر هر باربا همین دستزمین خورده باشداحساس من،از جنسِ عشق های امروزی نیست…گاه در تو پناهِ پدری‌ستکه بی‌صدا،تمامِ جهان را از شانه‌هایم برمی‌دارد…گاه، پسرکی که دلم می‌خواهدبا تمامِ مهرِ مادرانه امهرچه دارم به او بدهم.و گاهیتو فقط «تو»یی—بی‌نیاز از نقش و معنا،فقط حضورتکافی‌ستتا جهانجایی برای زندگی کردن شودبرایت خطر نیستم،قید نیستم،انتظار نیستم—فقط یک خانه‌ام،که همیشه روشن است،حتی اگر هیچ‌وقتبرنگردی.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 21:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر دیر رسیدی…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-tgmvefj5oivn</link>
                <description>چقدر دیر رسیدی…نه آن‌قدر که نباشی،اما آن‌قدرکه دیگرهیچ‌چیز در منمنتظرت نباشد.کنارم نشسته‌ای،با دستی کهتمام جهان را بلد است گرم کند،اما حالاتنها چیزی که از من باقی مانده،سایه‌ای‌ستکه از آفتابِ تومی‌ترسد.دوستت دارم…و این،بدترین کاری‌ستکه هنوزبا خودم می‌کنم.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 20:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را آرزو نکردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-qimhg2z4yjkq</link>
                <description>تو را نگفتم،تو را نخواندم،تو را حتی آرزو نکردم…تو،همیشهقبل از هر فکر،هر خواستن،در من اتفاق افتاده بودی.نه چون عشق،که مثل نفس—بی‌نام،بی‌نیاز از دلیل.و هر بار که نگاهت می‌کنم،دنیاکمی از بی رحمی اش رافراموش میکند!</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 18:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو آمدی…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-gw9xq3s29kwv</link>
                <description>تو آمدی،نه چون بارانِ ناگهانی،بلکه مثل دعایی کهقرن‌هاست گوشه‌ی لب‌ها ماندهو سرانجام، مستجاب شده.تمام اتفاقاتِ نیفتاده،تمام راه‌هایی که نرفتم،فقط برای این بودکه یک‌جا بایستمو تو را ببینم.رسیدنِ تواتفاق نبود،پاسخِ جهان بودبه دلی که هرگز،از دوست داشتنِ بی‌دلیلدست نکشید.و حالاکنار تو نشسته‌ام،مثل درختیکه بالاخرهریشه‌هایش را پیدا کرده…</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 18:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ای که روشن مانده…</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-x9bi54zq8u4y</link>
                <description>تو را سال‌ها پیشدر خوابِ گندم‌زاران دیده بودم،با چشمانی که دریا رابه زانو در می‌آورد.می‌آمدی…نه از کوچه، نه از خیابان،از دلِ دعاهاییکه هر شب بی‌آن‌که بدانم،نام تو را زیر لب می‌گفتند.و حالا که رسیده‌اینه چون غریبه‌ایکه پیدایش کرده‌ام،که چون خودم،که گم‌ات کرده بودم…می‌فهمم:عشق، بازگشت نیست،نه آغاز و نه پایان—عشق، خانه‌ای‌ستکه همیشه روشن ماندهبرای روزی کهتو در بزنی.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 18:16:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه ی درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnaztavakoli/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-wepgdwtyx3ff</link>
                <description>هشت ساله‌ست،اما چشم‌هاشپُر از چیزهایی‌ستکه هیچ بچه‌اینباید بلد باشد.هر صبح،پیش از آن‌که مدادش را بردارد،دل‌درد می‌گیرداز ترسی کهبا زنگِ اول،شروع می‌شود.معلمبا صدایی که خدا هماز آن عقب می‌کشد،نامش را صدا می‌زندو بعد،تحقیرروی دفتر مشقشهجا می‌شود.بچه‌ها می‌خندند،هو می‌کشندو دختربچهدر ردیفِ آخرکوچک‌تر می‌شوداز عددهاییکه هنوز جمع‌شان را بلد نیست.موهایش راهر صبح مادرش می‌بافدبا دست‌هایی لرزانو امیدی کورکه شاید امروزنوبت گریه نباشد.اما امروز هممعلم آمدبا کفش‌هایی پُر از قضاوت،و رفتروی اعصابیکه هنوز شکل نگرفته‌اند.هیچ‌کس نمی‌بیندکه چطور کودکیبی‌صدااز خودشعقب می‌افتد.کسی نمی‌پرسدکه چرا دفترش خیس استوقتی باراننباریده.کسی نمی‌فهمدکه “دوست نداشتنِ مدرسه”گاهییعنی ترسیدن از کسیکه قرار بوددنیا رایادمان بدهد.</description>
                <category>گلناز توکلی بهروز</category>
                <author>گلناز توکلی بهروز</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 03:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>