<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گلنساء- هم‌«آن»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Golnessa-HamAan</link>
        <description>گلنساء هستم و از روزهایی در زندگی حرف می‌زنم که یا تجربه کردی یا تجربه می‌کنی. هم «آن» قصه «آن‌»‌های مهم زندگیه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 18:51:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2921919/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گلنساء- هم‌«آن»</title>
            <link>https://virgool.io/@Golnessa-HamAan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاورقی برای بازگشت به «آن»</title>
                <link>https://virgool.io/@Golnessa-HamAan/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-vmqlvsphtcte</link>
                <description>لپ تاپ رو باز کردم که به ادامه کارهام برسم، اینستاگرام به چه بزرگی باز بود و آماده برای اینکه من رو غرق کنه توی چندماه پیش ، چند سال پیش و چندین سال پیش....هر عکسی رو باز میکردم یا فقط با یک اسکرول ساده از روش میگذشتم به سرعت نور پرتاب میشدم توی اون عکس، بدنم هوای اون روز و ساعتی که عکس رو گرفتم یادآوری میکرد، ذهنم بوها و صداها رو به خاطر میاورد و به طرز عجیبی قلبم از یادآوری همشون احساس دلتنگی میکرد! مگه میشه که آدم برای تمام لحظات و روزهای قبلی زندگیش دلش تنگ بشه؟ حتی روزهای سوگ، حتی روزهای بیماری و روزهای سخت؟!من دلم برای لحظه های سوگِ جدا شدن از آدم هایی که دوستشون داشتم، برای پریشون احوالی تموم شدن رابطه ای که براش جون کنده بودم، برای روزهایی که خیلی سیاه و افسرده بودیم و میرفتیم لب رودخونه سیگار میگیروندیم و اشک میریختیم و بیام نزدیک تر.... دلم برای دوران کووید تنگ شد....و در اکثر همه این زمان هایی که دلم براشون تنگ شده، قدر دان نبودم، خوشحال نبودم.در اکثر این زمان ها به نظرم به اندازه کافی زیبا و خوش اندام نبودم، به اندازه ای که دلم میخواست خوش لباس نبودم، به اندازه ای که دلم میخواست پولدار نبودم؛ اما واقعیت اینه که تنها چیزی که نبودم «آگاه» بود، من در اون لحظه ها حضور کافی نداشتم، که اگر داشتم الان با دلتنگی و ای کاش به چند قاب یادگاری ازشون چشم نمیدوختم.و الان... اکنون... حالهمچنان پریشون و ناآگاه در خطوط زمانی مختلف، گاهی در آینده، گاهی در گذشته و کمی در حال، سیر  و بدون حضور بدون قدردانی بدون توجه زندگی میکنم...ولی آیا واقعا زندگی می کنم؟؟!</description>
                <category>گلنساء- هم‌«آن»</category>
                <author>گلنساء- هم‌«آن»</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 18:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌«آن»- قسمت دوم- ترس از تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/HamAan/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-faya4nbjiygp</link>
                <description>منطقه امن یا safe zone  اسیرت میکنهسلام، خوبی؟فکر کردی ببینی کدوم لحظه‌ها خیلی تاثیرگذار بوده توی زندگیت؟ببین فکر کردن عمیق به این لحظه‌ها خیلی جالبه؛ به خودت میای، می‌فهمی جای درستی هستی یا نه! اگر مسیرت رو دوست نداری دست به کار میشی.قدر لحظه‌ها، آدم‌های خوب زندگیت و از همه مهم‌تر قدر خودت رو میدونی :)آنِ بعدی، مربوط میشه به یک سال بعد یعنی زمانی که با نشر چشمه قطع همکاری کردم و وارد یک دوره کلافه شامل بیکاری، روزنامه‌نگاری، پا شکستگی، افسردگی و انزوای فراوان شده بودم؛ بعد از چند ماه که به اون شکل گذشت برای اینکه بتونم به جامعه برگردم، مجدد به کار کافه مشغول شدم که باید بگم واقعا تجربه بی‌نظیری بود، که توی یک قسمت جدا می‌نویسمش.ولی این برای من تا یک جایی فایده داشت، چون این کار برای منی که هدف والای زندگیم کافه کار کردن یا کافه‌داری نبود بسیار فرسایشی بود، من دایم احساس می‌کردم آدم بی‌فایده‌ای هستم و هیچ کار مهمی در زندگیم نمی‌کنم، مدام خودخوری می‌کردم و در عین حال انگار قفل شده بودم و با چسب منو توی اون لوپ چسبونده بودن، حسی شبیه کش اومدن داشتم؛ احساس می‌کردم جا موندم، اعتماد به‌نفسم به شدت اومده بود پایین و زندگی و روابطم رو به شدت تحت تاثیر قرار داده بود که الان مهم‌ترین دلیلش رو خلوت نکردن با خودم می‌دونم، خودم رو بین معاشرت بیش از حد با آدم‌های متفاوت، اولویت دادن به بقیه از ترس از دست دادنشون و کار زیاد برای اینکه احساس کنم مفید و موفقم گم کرده بودم. گلنساء یک جسم متحرک و کوک شده بود که خودش داستان خودش رو نمی‌نوشت و پیش نمی‌برد این‌ها همه به دلیل ترس از تغییر و ادامه دادن در مسیر اشتباه بود، ترسِ خارج شدن از نقطه به ظاهر امن چیزیه که مطمئنم همه ما توی قسمت‌های مختلف زندگیمون تجربه‌ش کردیم و باز هم می‌کنیم، ولی بیشتر شدن تجربه زیسته و دقت و توجه بهش خیلی مارو آگاه می‌کنه و البته این آگاهی رو فقط با کار کردن روی خودمون و به قول حسین عرب‌زاده (پادکست این نقطه) &quot;کار خوب کردنه&quot; که می‌تونیم به دست بیاریم و چیزهایی مثل این ترس‌ها رو بشناسیم و نحوه مواجه باهاشون رو یاد بگیریم؛ پیشنهاد می‌کنم واقعا با جون و دل وقت بذارید و (این نقطه) رو گوش بدین واقعا راهتون روشن میشه.حالا چطور پیدا شدم؟تو کافه‌ای که کار می‌کردم یک گروه از خودم خیلی کم سن و ساال‌تر مشتری دایمی بودن، خیلی بچه‌های جالبی بودن و قطعا تفاوت نسل و شرایط و همه چیز در نحوه نگاه کردنشون به جهان اطراف و پیش رفتنشون توی مسیر زندگی تاثیر داشت؛ من باهاشون خیلی دوستی خوبی داشتم؛ یک روز که داشتم سر میزشون باهاشون گپ می‌زدم بحث به سمتی رفت که من از اینکه چی خوندم و چه کارهایی کردم و بلدم گفتم، و یهو یکیشون با تعجب و محکم گفت تو اصلا اینجا چی کار می‌کنی؟ و من نمی‌تونستم جوابش رو بدم! منگ شدم و همون موقع هم باید می‌رفتم سراغ کارم، ولی انقدر صداش بلند بوووود که همون فردا به چندتا از دوست‌ها و همکارهای قدیمیم مسیج دادم که من می‌خوام برگردم به کتابفروشی (چون تنها مسیر دیگری بود که اون موقع می‌شناختم و به نظرم درست میومد و برام خوب بود) و اون آنِ شروع دوباره یک تغییر خیلی بزرگ دیگه توی زندگی من بود، اون مکالمه و اون صدای بلند و معترض انگار صدای من بود که چون از درون خودم شنیده نمیشد یک جسمِ دیگه پیدا کرده بود برای فریاد زدن، و من شنیدمش، دریافتش کردم و حرکت کردم.و باید بگم که اون مسیج فردا به بهترین شکل ممکن برای یک فرد به دنبال تغییر جواب داده شد و من مسیر جدید، دلپذیر، پر چالش و پر آموزه‌ام رو در «عمارت روشنان» به عنوان کتابفروش آغاز کردم. و اونجا شد جاییکه من تونستم به وعده‌ای که به خودم دادم عمل کنم، و توی 27 سالگیم جایی باشم که درسته، توی مسیر باشم و برای پیشرفت تلاش کنم.این رو بگم که کار کردن برای من خیلی لذت‌بخشه و خیلی از انجامش لذت می‌برم برای همین همیشه به دنبال کارهایی بودم که با گلنساء همسو باشه و در دنیای من جا داشته باشه تا ازش یاد بگیرم و برای رشد و آگاهی بهم فضا بده. البته تازه با این مساله توی شبکه‌های اجتماعی مواجه شدم که لزوما قرار نیست کار شما مورد علاقه‌تون باشه و می‌تونه فقط جنبه درآمدزایی داشته باشه! من درست و غلط این موضوع رو نمی‌دونم و البته به نظرم هرکس درستِ خودش رو پیدا میکنه؛ ممکنه برای یکی خوب باشه برای یکی بد.اگر چیزی در این مورد می‌دونید یا منبعی سراغ دارید که در این‌باره صحبت کرده بگید با هم بیشتر بدونیم.</description>
                <category>گلنساء- هم‌«آن»</category>
                <author>گلنساء- هم‌«آن»</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 01:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم «آن»- قسمت اول- نجات از لوپ چه کنم</title>
                <link>https://virgool.io/HamAan/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%88%D9%BE-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-kunb2yzmpvy1</link>
                <description>سلام، خوبی؟این اولین قسمتِ هم «آن» هستش و می‌خوام برات از اون وقتی بگم که تصمیم گرفتم کاسه چه کنم رو زمین بذارم و یه حرکتی کنم و یک تغییر مثبتی در زندگیم ایجاد کنم.همین اول هم این رو بگم؛ حرف‌هایی که این‌جا می‌زنم اصلا جنبه آموزشی و نصیحت و بهمان نداره، صرفا تجربه شخصی من در موقعیت‌های مختلف زندگیمه که باهاتون به اشتراک می‌ذارم تا شاید اگر شما هم الان در همون موقعیت قرار دارید به درک و شهودی برسید و ایده‌ای برای خودتون پیدا کنید و چراغی در دلتون و راه زندگیتون روشن بشه.چون یک نسخه برای همه کار نمیکنه.مسیر درستازاین‌جا شروع می‌کنم که من همیشه درتلاش بودم با تفکرات مرسوم همسو نشم، حتی کوچک‌ترین و سطحی‌ترین اون‌ها؛ بنابراین از 18 سالگی با خودم عهد بسته بودم که گلنساء تو بحران 30 سالگی نمیگیری و با دغدغه‌های اون سن مواجه نمیشی ها، به جاش باید تا 27 سالگی توی مسیر درست زندگیت باشی و خودت رو پیدا کرده باشی!حالا بگذریم که واقعا نمی‌دونم این نحوه تعیین تکلیف برای خودم کار درستی بود یا نه اما می‌خوام برم سراغ اینکه من چه مسیری رو طی کردم تا به عهدی که با خودم بستم عمل کنم و از اون «آن‌هایی» که تحول رخ داد براتون بگم.خب مسیر کاریِ من از 17 سالگی تا تقریبا سال‌ سوم دانشگاه با کار جسته گریخته در مطبوعات سپری شد،بعد در اوایل دهه 90 گریزم افتاد به کار در کافه؛ کار دانشجویی نامتداول در سال‌هایی که من درس می‌خوندم و یک سالی رو هم به اون کار مشغول بودم و البته یکی از نقاط عطف در روابط اجتماعیم هم همونجا بود و بهترین و صمیمی‌ترین دوست‌هایی که الان دارم متعلق به اون دوره هستن.از اون‌جاییکه خیلی کتاب دوست بودم به واسطه یکی از همون دوست‌هایی که در کافه پیدا کرده بودم، شانس لمس تجربه بودن توی کتابفروشی و سرو کله زدن با کتاب‌ها رو پیدا کردم و هر وقت که شیفت نبودم دوان دوان می‌رفتم کتابفروشی و کیف دنیا رو می‌بردم و فهمیده بودم که این کار رو هم خیلی زیاد دوست دارم.سال آخر دانشگاه بود بعد از کلاس طبق معمول از سرما پناه برده بودیم به کافه اگزیت و همینطور که سرخوش و بی‌خیال دور هم نشسته بودیم و گپ می‌زدیم، یکی از دوستام از در اومد تو و بهم گفت میدونی نشر چشمه داره شعبه میزنه نزدیک خونتون و دنبال نیرو می‌گرده؟ گفتم: عه چه جالب، منظورت چیه حالا؟ گفت: خب همین حالا پاشو برو کریمخان اعلام آمادگی کن و صحبت کن باهاشون. منم که اصلا فکرش رو نمی‌کردم که شدنی باشه چون واقعا تجربه درست حسابی نداشتم و فکر می‌کردم که خب حتما دنبال آدم با تجربه و کاربلد می‌گردن، ولی با این حال با همون سر و وضع بعد از دانشگاه که خستگی هم حسابی بهم ریخته ترش کرده بود پاشدم رفتم کریمخان، دم دمای تعطیل شدن کتابفروشی هم بود، سلام کردم و به ابتدایی‌ترین شکل ممکن درخواست همکاری دادم  و همون شب باهام مصاحبه کردن و قبول شدم و قرار آزمایشی رو گذاشتیم و خیلی ناگهانی دقیقا 9 سال پیش، تجربه یک ساله و پر بار من توی یک کتابفروشی شلوغ و پر ماجرا شروع شد؛ تجربه‌ای که به نظرم بیشتر از 1 سال بود و بعدها حسابی به دردم خورد و «آنِ» دیگر و تغییر بزرگ‌تری رو برام فراهم کرد.به نظرم همین الان یکم فکر کن ببین چندتا ازاین «آن‌»ها پیدا میکنی توی زندگیت که الان شدی اینی که هستی...</description>
                <category>گلنساء- هم‌«آن»</category>
                <author>گلنساء- هم‌«آن»</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 01:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌«آن»، درباره لحظه‌های مهم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/HamAan/%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lynvxrhqowv4</link>
                <description>اگر تو هم معتقدی که هر چیزی به وقتش اتفاق میوفته و یک «آنِ» تاثیرگذار رو در زندگیت تجربه کردی یا الان در دوره‌ کلافگی زندگیت هستی و تصمیم‌گیری برات سخت شده، احتمالا با من و ما هم«آنی» و امیدوارم از خواندش لذت ببری و خوشحال‌تر میشم که این نوشته‌ها بتونه بهت کمک کنه و تاثیر خوبی در زندگیت داشته باشه.هم آن، هم لحظه و همراه اول خیلی کوتاه و مختصر خودم رو بهت معرفی کنم؛من گلنساء هستم و در حال عبور از دهه سی زندگی.روزنامه‌نگار بودم و الان هم کپی‌رایتر و ایده پردازم؛ تا اینجا تجربه زیسته نسبتا عریض و پرماجرایی دارم و در تلاش برای ساختن تجربه‌های جالب‌تر و به دردبخورتر هستم.روزهای زیادی شب و روز و توی خواب و بیداری به این فکر کردم که با تمام علاقه‌ای که به نوشتن و صحبت با آدم‌ها و شناختنشون دارم چی بنویسم که با گلنساء جور در بیاد، به دلم بچسبه و خوندنش به کار بیاد و یک روز صبح در حالیکه داشتم با حرص از قطعی اینترنت و No service بودن طولانی قهوه‌م رو نوش جااان می‌کردم و کتاب عزیزم «رها و ناهوشیار می‌نویسم- نشر اطراف» رو می‌خوندم، «آنِ» پیدا کردنِ چه بنویسم و از چه بگویم فرا رسید و تصمیم گرفتم درباره نقاط عطفِ زندگی خودم و دیگران بنویسم.خلاصه که قراره که از «آنِ» خوشایند، حتی ناخوشایند و نقطه عطف‌های زندگی همدیگه بدونیم بلکه هم‌«آن» بودیم و چراغی به راه همدیگه روشن کردیم.</description>
                <category>گلنساء- هم‌«آن»</category>
                <author>گلنساء- هم‌«آن»</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 01:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>