<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خاکستری؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gray</link>
        <description>روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:25:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3626069/avatar/hBVrgp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خاکستری؛</title>
            <link>https://virgool.io/@Gray</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محکوم به نیستی؛</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-pbfrcigpfaim</link>
                <description>سزاوار شانه ات نبودم که اشک هایت در پستوی انگشتانش خشک شد؟مرا در حسرت یک نیم نگاهی اتفاقی در خماری گذاشتی و او را بی چون و چرا می پرستیدی...تو خود علت وجودم بودی و برای منطق عشق معلول می خواستیمی دانم که چشمانت به هنگام دیدنش ستاره باران می شد و نگاهت پی دیگری بودلیکن گناه عاشق چیست ؟اصلا عشق چیست؟من که بی کسی را پذیرفته بودم و اورا در آغوش گرفته و خفته بودماز کدام سو آمدی که در پس چشمانم حک شدی کهبعد از رفتنت از تکرر تصویر بی نقص و زیبایت هنوز بر دیواره ی دل رسم شدهبا کدام گل صبر هم نشین شدی که تلخی قهوه هم دیگر به چشمانم نمی آیدبا باد صبا رفتی یا آب رود که قاصدک ها هم نشانی از عطرت نمی دهند؟پس از مدت بسیاری امروز زیر باران تنها قدم زدم ولی این بوی خوش و دلنشین هم فقط بر اندوه درون سینه ام می افزایدمی گویند غم هجران عشاق را فرا می خواندحال با حجوم درد ، مرهمی بر روی زخم هایم می شوی؟نمی شویمی دانمخواهش و اهتمام بیهوده ای استعزیزکم ، من سنگ نبودمجای سنگینی زخم ها بر دوشم زیادی درد می‌کردخسته شده ام همچون آهویی که دیده شکارچی قلبش را نشانه رفته ولی پایش در تله ی دل اسیر استو باز هم در دفتر زندگی منجوهر روح تو رنگین بود و خویشتن را خاکستری می نامیدمجمله ی ابتدایی داستانمان گویا ی همه چیز بوداز سخن گفتن بیزارم وقتی نویسنده پایانمان من نیستممحکوم به سرنوشتی پر صدا در هیاهوی سکوت بودیمعزمم را جزم کرده بودم که برایت بجنگم ولیاز روز ازل جوهر ما را نگاشته بودند :یکی بود و دیگری نبود...-خاکستری؛یکی بود و دیگری نبود...</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 23:27:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به امید زنده ایم...</title>
                <link>https://virgool.io/BABAYAGA1390/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-blg0fsqljhyl</link>
                <description>به امید روزهای بهترروزی که کودکی گرسنه سر بر بالین نگذارد پدری پیش خانه و خانواده اش سر به گریبان نبرد صدای هق هق دختران محکوم به سکوت نشود پسران آرزوهایشان را به گور نبرند ما به امید زنده ایم ...این چند وقت هر کس هر چیزی رو باید می‌دید دید ، هر چیزی که باید می شنید رو شنید و همه چی روشنه به امید روزی که دلمون آروم باشه...</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 22:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالت این است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ljccs73cpfo0</link>
                <description>بغض بدی گلویم را عجیب می فشرد گویی قصد دارد همین هوای آلوده را هم از من دریغ کند ، حرفی نیست از مرگ نمی ترسم ...دغدغه ی این روزهایمان بسیار وسیع تر از این است ،نمی دانم اگر چندین سال بعد کودکانم از من پرسند پس تو آن زمان چه کردی؟ قرار است چه جوابی به آنها بدهم ،بگویم در آن روزها نه توانستم کاری کنم ، نگذاشتند ،نمی دانم آن زمان رویم می شود بگویم در اتاقم که حال برایم حکم قفسی تنگ را دارد نشسته بودم و به گوشه ی غبار آلود دیوار خیره بودم و گاه گاه از یاد می بردم نفس بکشم ،دعا می کردم خون های کمتری بیرون از رگها جاری باشند ، با تمام وجود می خواستم گلوله ها درون اسلحه ها گیر کنند،آرزو می کردم صداهایی که به گوش می رسد برای شکافتن آسمان باشد نه از برای دریدن قلبی تپنده چقدر می خواستم بروم و بی فایده نباشم ،چقدر می خواستم کنار بقیه بایستم و بجنگم همان شب اشکهایم خشکید ، همان هنگام که پسرکی با پهلوی گلگون به کمک دوستش فرار می کرد تا قبل از آن قطرات شور اشک بی رحمانه بر چهره ام جاری بودند ولی آن زمان فهمیدم کوچک و بزرگ ندارد ، زن و مرد ندارد ،همگی باید کنار هم باشیم تا شاید آنچه روزی با بی فکری از ما ستانده شد باز گرفته شود ،این مردم لایق زندگی اند نه آنکه فقط در تقلای برای بلعیدن این هوای آلوده باشند نه آنکه مجبور بر تحمل نقاب های دردناک باشند قلبم کند تر از همیشه می زندسرد سرد سرد است به گونه ای که یخ بی حسی ام را حس می کند ولی در همانجا آتشم ، خشمگین ، شعله ور و سهمناک...ما همه فرزندان ایران هستیم و نمی گذاریم یک ذره از این خاک را نابود کنید تاوانش را پس خواهید داد در این چند وقت فهمیدم من از رفتن در خیابان و کنار عزیزانم مردن واهمه ای ندارم اگر می گذاشتند می رفتم بالهایم بسته بود و زخمی ولی من هم تا توانستم جنگیدم جنگیدم که اهریمن را بشناسند هر گونه که شد سعی کردم کمک کنم ،سعی کردم بیشتر اطلاعات کسب کنم سعی کردم بت سازی های احمقانه ای که پخش می کنند را کنار بزنممادر می‌گوید سیاست خوب نیست ، سیاسی نباش هنوز بچه ای ..اما مامان همون بچه ای که رفت تا کشورش درست شود از من کوچکتر بود او زندگی نداشت؟ مگر خون من رنگین تر است؟!چرا نمی گذارید بروم؟ چرا نمی پذیری راهی که به آن اغتشاش می گویند فقط اعتراضی بود با امید آنکه نسل های آینده بتواند در شرایطی مناسب زندگی کند نه آنگونه که نسل ما پر پر شد متاسفم بابت کسانی که چشمانشان را بر حقیقت ها بسته اند ؛ خدایا گله مندم می شود فقط کمی این حوالی را نگاهی بیندازی؟ کف خیابان هایمان غرق در خون است فکر هایمان عجیب خسته و رنج کشیده اند روح هایمان پیر اند زندگی در رگهای این سرزمین خشک شده آزادی را در نطفه خفه کرده اند خدایا ما را می بینی؟ صدای فریاد و فغانمان را می شنوی؟ مگر عادل نمی خواندنت ؟ این بود داد حقیقی؟ خداوندگارا حال به تو نیازمندیم ما را می بینی ؟ کمکمان می کنی؟ _خاکستری </description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 22:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی در خون؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-fwgvr2kkbylk</link>
                <description>به درستی در خاطر ندارم پس از آن شب چه شد، ولی تک به تک حرفهایی که بر لبانت جاری گشت و خونی که ریخته شد را از برم.هرآن که نگاهم با آن برق چشمانت روبه رو می‌شدم آنچنان دیوار دلم فرو می ریخت که چیزی از بقایای من باقی نمی ماند ، نمی دانم شاید چشمانت کارشان را خوب بلد بودند؛ دل می ربوند و از مهلکه می رستند.تاکنون اینقدر ساده نبوده ام ، خنده دار است ولی منطق بی رحم من در مدار تو قرار نمی گرفت ، هیچگاه در مقابل کسی اینقدر بی دفاع نبوده ام ، بی سلاح ، بی سپر ، بدون هیچ مقاوتی تمام دیوار چین هایی که در طی این سال بردور خویشتن کشیده بودم بر نگاهی تخریب شد .گلایه ای نیست تو مرا دوست نمی داشتی ولی آنقدر بازی را خوب بلد بودی که قبل از دست به مهره ، مات گشته بودم. لعنت بر چشمانش ، با همان ها فریب خوردم ، حیله گر ماهری بودی عزیزتر از جانم ، آفرین بر تو ؛کسی را شکاندی که این کره ی خاکی که سهل است تمام کیهان را برای لبخند کوچکت می سوزاند .دلم هرگز هوایت را نمی کند ولی آرام جانم ! با او خوشحالی؟! دوستش داری یا او هم همانند من مهره ای بی ارزش بیش نیست؟دستانش به هنگام سرما گرما بخش وجودت می شوند یا بر سردی دل و نگاهت می افزاید؟در آن لحظه که کلمات را همچون شمشیری زهرآگین بر جانم فرو می کردی نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی هنگامی که به خود آمدم ،سرخی زیبایی پیراهنم را زینت بخشیده بود و قطرات باران قلبم بر روی آن نگاره خوش سیما خودنمایی می کردند..چه بی رحمانه می کشند آدم ها و قدرتشان ما را ؛ مگر آرزویمان چه بود جز قطره اشکی کمتر ،زخمی با درد و سوز کمتر،آینده ای  به جای پر ظلمت در فروغی سوسوزن آرامشی که دخترک می خواست را به جز با رهایی از این قفس تنگ به دست نمی آورد مرهمی که پسرک می طلبید برای زخم کهنه ای بود که بر بالهایش مستولی کرده بودند آنها فقط می خواستند با دردی کمتر زندگی کنند با خنده ای از ته دل با اشکی از سر شوق با فکری آسوده با آزادی آنها فقط می خواستند زندگی کنند!_خاکستری اینبار مایل به سرخ؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 18:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری مایل به نارنجی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-ewiacocbxkkc</link>
                <description>ترجیح دادم مجنونِ قصه باشم،اما تو در امان بمانی.می‌دانستم چشم‌ها دروغ نمی‌گویند،اما نمی‌توانستم تردید و شکی را که در وجودم می‌جوشید خاموش کنم.تردیدم در دوست داشتنت،و در این بود:آیا من برای تو کافی بودم؟نمی‌دانم تو هم دلتنگییا فقط این قلبِ بیمارِ من استکه کندتر از گذشته می‌زند…عزیز من،نمی‌خواستم با این رفتنبه احساسات پاک و صادقانه‌ات آسیب بزنم.نمی‌دانستم راهی بهتر از اینبرای نجاتِ هر دوی‌مان وجود دارد یا نه.به خودم که آمدم،دیدم با فکر کردن به کسی،با دیدن پیامی یا نشانه‌ای از تو،تبسمی بی‌آلایشبر لبانم می‌نشیند.حالم با تو خوش بود؛شاید وابسته شده بودم،نمی‌دانم.نمی‌توانم نامش را عشق بگذارم،برای من عشقپاک‌تر و مقدس‌تراز حسی بود که به تو داشتم.شاید دوستت داشتم…نمی‌دانم نام این حسِ خوب چه بود،اما احساسِ امروز منبی‌شک دلتنگی‌ست؛برای خاطرات کوتاه‌مان،برای آن دخترکِ خوشحالِ آن روزها،و برای تو.نمی‌توانم فکر نکنمکه حالا در چه حالی،چه می‌کنی،و آیا همدمی راکه به خاطر من ترک کرده بودیدود می‌کنی یا نه…شب آخر تو گریه می‌کردیو منمات و مبهوت مانده بودمکه چه باید بکنم.مرا ببخش، عزیز جان.شاید حالاتنها چیزی که در دلت نسبت به من ریشه داردنفرت باشد…نمی‌دانم.مراقب خودت باشنارنجیِ کوچکِ من.— خاکستریِ مایل به اندوه</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 19:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D9%88-jrpcuojomndu</link>
                <description>برای بار آخر خواهشی دارم ، می شود اینبار کنارش نگذاری؟همیشه به پایان داستانمان می اندیشیدم ولی تمام تصوراتم اهتمامی بیهوده بود برای نگه داشتن چیزی که از ابتدا هم وجود نداشت و حضورش فقط مه غلیظی بود از ابر لبریز دود دلش.هنوز یادت هست؟ دوست داشتی در آینده دختر دار شوی ، موهایش را شانه کنی ، ببافی ، ﴿شعر یه دختر دارم شاه نداره ﴾را براش بخونی، براش لاک بزنی و قهرمان زندگیش باشی ، آخه همه ی دخترا بابایین...خیلی تصویری که برایمان رسم می‌کردی را دوست می داشتم و از ژرفای وجودم می خواستم مادر دخترکت باشم، حیف که نشد و دنیا سرنوشتمان را جدا نگاشته بود ، ببخشید عزیزکم ، ببخشید که نشد بمونی ببخشید که از یه جایی به بعد بی رحم شدی و با کبریتی همه ی آن رویا های زیبا را سوزاندی! بی رحم شده بودی  آرام جانم؛ می شود آخرین تمنایم را انجام دهی و آن ماهیچه یک قرمز بی درک را بیشتر از این نرنجانی؟ می شود نام دختر کوچکت نام من باشد؟! تا شاید متوجه شوی چقدر از ژرفای وجود می پرستیدمت آخر می دانی ؟ می گویند دخترها عاشق باباهاشون هستن...نه اشتباه نکن ، نمی خواهم عذابت دهم فقط می خواهم بدانی چقدر دوستت داشتمقول می‌دهی آبی من؟! قول انگشتی ؟!_خاکستری</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 14:29:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتلی به نام من؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-cbub9atfawm8</link>
                <description>صدای خش خش برگ می آمد ، گویی چیزی بر روی زمین تکان می خورد .  دور بودم و بوی خطر به مشامم می رسید بوی خطری ناشناخته از غریبه ای ناشناخته ،  در آن حوالی میان برگ ها نمی دانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد ولی دلم گواه خوبی نمی داد ، می ترسیدم تنها بگذارمشان آخر جوجه هایم  هنوز آنقدر بزرگ نشده بودند که بتوانم بروم .......روی یکی از شاخه هایم به تازگی مأمنی شده بود برایشان ، خوشحال بودم چون من که سالهای سال به انتظار میوه ای مانده و هیچ را نیافته بودم حال پناهی بودم برای جان بخشیدن و زندگی !صدای گام هایی می شنوم ، از دور می آید و اندکی نزدیک تر می شود ، صدا قطع شد در نگاهم قرار نمی گیرد ولی خطر ، از برگهایم به من نزدیک تر است ، نمی توانم بگذارم حال که بعد از این انتظار طولانی برای انجام کاری که همیشه آرزویش را داشتم ، به ثمر نرسیده آن را فدا کنم........کسی راه می رود فشاری که با هر قدمش حس می کنم عجیب است انگار این فرد کوله باری از دردهای دنیا را با خود آورده و عاجز مانده از حمل آن،نمی دانم ، شاید او هم تنهاست و در این کره ی خاکی  همدمی ندارد برای مرهم گذاشتن بر روی زخمهای سوزناکش.صدای افتادن چیزی می آید امیدوارم وسیله ای آورده باشد تا بتواند چاله ای حفر کند  و دردهایش را درمیان قلب من بگذارد و برود به سمت آینده ی نامعلومش...‌‌رهایی و آزادی حس وصف ناپذیری است ، اینکه باد هرجا که می تواند تو را ببرد و همنشین تو باشد ، هنگامی که غمگین است نجوایی در گوشت بخواند ، چون که خشمگین شد در هم پیچد و تو گره های دلش را باز کنی .گویا همسفر خوبی نبودم که زود از دستم رست و شاید هم به دنبال معشوق خویش می گشت که با چنان سرعتی مرا به روی زمین انداخت ،بسیاری از دوستانم اینجا هستند که روی هم انباشته شده و تعدادی فقط هنوز نفس می کشند ،صدای مرگ می آمد و من به آن می اندیشیدم که این صدای مهیب مرا هم خواهد کشت ؟! آیا به زندگی کوتاه من پایان خواهد داد؟!می خواهم از عزیزانم خداحافظی کنم ولی دیگر وقتی باقی نمانده، مرگ به سراغم آمده و همیشه فرصت نخواهم داشت و حال با حسرت هایم زیر این جسم سیاه دفن خواهم شد .......روی حالت شلیک قرار گرفتم ولی گلوله هایم تمام شده بود و گویا حواسش نبود ، هرچه شلیک کرد تیری بر پهلویی ننشست  ، مدتی بعد بر روی زمین قرار گرفتم .همیشه وسیله ی مورد استفاده و یار همیشگی اش  بودم که به اندازه یک درنگی کوتاه مرا از خود جدا نمی ساخت گویا به شیره ی جانش وصل بودم ،این تیر ها بودند که جان می ستانند و من فقط آن ها را پرتاب می کردم ،مرا از روی زمین برداشت گلوله ای نهاد و آن را به سمتی گرفت  ، شلیک کرد ، نفهمیدم چه شد که با ضرب بر روی زمین خوردم ،صدای پرواز و پریدن پرندگان از روی شاخه ها و بال زدنشان در میان آسمان طنین انداز شده بود ،لکه هایی سرخ بر روی زمین و من خودنمایی می کردند ،دستانم آلوده به خون بود ، بگرفت جانش راکسی که جان می ستاند این بار جان خویشتن بگرفته بود ... قاتلی به نام من!پی نوشت۱:تیر از تفنگ شلیک شد ،  همه ی پرنده ها پریدند ولی این بار شکارچی خودکشی کرده بود...پی نوشت۲: این جمله ی بالا رو جایی به صورت دیگری خوندم و نوشتم ..._ خاکستری؛چطور شده؟</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 22:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم تو را فراموش؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-dkjyhv7we6yu</link>
                <description>یادم تو را فراموش ؛)من می‌ترسیدم از گام نهادن در این مسیر پرپیچش و خم؛ که مملو است از چند راهی‌هایی که ناممکنی وصل ، چنان سیل حقیقت پیکرم را به یغما می‌برد؛ولی تو انقدر بی‌آلایش پاک و زلال بودی، که ناگزیر جای خود را در دلم گستراندی!یادت هست ؟!ابتدای راهمان زیبا نبود؛ تو با ذوق مرواریدهایت، هنگامی که از فرداهایمان می‌گفتی گویی گرمای دستانت سرمای قلبم را در آغوش می‌کشید، زیبایش کردی.من عجیب می‌ترسیدم از انتهای این راه منفی بی‌نهایت، و دانی که احساس درونی از بن جان است و ترس در آن هنگام حس درونی من بود؛گویی با هر دم تنش‌های میان اکسیژن‌های درون ریه ام تشدید شده و در سینه‌ام احساس سنگینی می‌کردم به پنداری که جان می کندم برای بلعیدن هوا!دورانی که به تو فکر می‌کردم ،عقربه‌های ساعت مادرشان مجبورشان می‌کرد به سرعت بدوند تا من به تو و به ما نرسد! روزگارانی از ژرفای وجود می‌پرستیدمت و آفریده‌ای که مخلوق دگر را بپرستد سزایش به جز تنهایی نیست.حقیقت این بود که تو مرا دوست داشتی و آن را هرگونه که می‌توانستی بیان می‌داشتی ؛ولی من هیچگاه مثل تو نبودم... هیچگاه!تو از من خسته شدی؛ می‌گفتی همیشه می‌مانی ،می‌گفتی تا ابد و ۷ دقیقه دوستت دارم ولی من می‌دانستم در این دنیای فانی که مادرم هم از من خسته می‌شود تو که هیچ پیوند خونی با من نداشتی؛ تو حتی مرا هم  از نزدیک ندیده بودی...عمر پیوند سرخ میانمان بسیار کوتاه بود و من چقدر زود باور بودم که می‌اندیشیدم؛ تو فرق داری! که قرار است او تو را برایم نگاه دارد  ؛که پیوند میان قلب‌هایمان واقعی است!تو قبول نمی‌کردی پناه یک نفر می‌تواند قلبی باشد که از او دلگیر است، تو نمی‌خواستی بپذیری که فقط دوست داشتن کافی نیست ؛ منطق من بی‌رحم بود می‌دانم ولی اگر من این کار را نمی‌کردم هیچ تضمینی نبود که تو نروی ؛پس ترجیح دادم آدم بد قصه‌یمان من باشد؛آخر نمی‌خواستم تو بد شوی، مراقب خودت باش! ماوی من!_خاکستری</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 16:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنجر نفس؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B3-ycmwd5iwl1ka</link>
                <description>#سه_فصل_عشقجایی که ترس تمام می‌شود و عشق شروع می‌گردد، همان لحظه‌ای است که جهان دگرگون خواهد شد.  نقطه‌ی موهومی و در عین‌ حال زلال ، که در آن تمام سپرها فرو می‌ریزند و وجود من ، بی‌حفاظ در معرض  هیاهویی از احساس بی‌سابقه قرار می‌گیرد.می‌ترسم آری، از ژرفای وجود از بن جان می‌ترسم ولی در میان همین وحشت، دوستت دارم و شاید این مات‌ترین و مبهم‌ترین سردرگمی زندگی است. سردرگمی‌ای که همچون خنجری سرد و تیز ، به گمانم بی‌دلیل و در سکوتی مرگبار، به درون قلبم فرو رفت و آن را از هم درید...دردی که نه نشانه‌ای داشت و نه هدفی ، فقط آمد و ماندگار شد.نمی‌دانم احساس حقیقی  من نسبت به او چیست؟!  آیا این عشقی است راستین یا تنها دستاویزی است برای پرکردن خلأ تنهایی‌ام؟ ولی وقتی چشمانم را می‌بندم و به روزی می‌نگرم که او در آن حضور ندارد، وقتی دنیایی را تصور می‌کنم که صدایش، نگاهش و وجودش در آن نیست، آنگاه است که می‌گویم: شاید این حس، بسیار بیشتر و فراتر از یک احساس گذرا یا وابستگی ساده و بیمارگونه باشد!گویی وقتی که راجع به دیگری سخن می‌گوید، وقتی نام کسی دیگر را با لبخندی بر لبانش بر زبان می‌آورد، آتشی از خشم و حسادت در وجودم زبانه می‌کشد؛ می‌خواهم دستانم را به خون دگری آلوده سازم و این فکر، خودم را  هم می‌ترساند و دردناک‌تر و عجیب‌تر این است که در نهایت، تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، توان و تحمل ندیدن اوست؛ نه گرفتن جان فردی دیگر! این را که می‌فهمم، حیران می‌شوم.شاید مرا هیولا بنامید، شاید لقب موجودی خطرناک و غیرقابل درک را بر من بگذارید. ولی آیا کسی هست که به زیر  این نقاب عظیم و ترسناک نگاهی بیندازد؟ در پس این نقابِ هیولا، پسر کوچکی تنها و وحشت‌زده وجود دارد. پسری که روزگاری آدم‌ها، یک به یک، اعتماد و احساسات ناب و دست‌نخورده‌اش را به تاراج بردند و آنها را مفت و ارزان فروختند. روح سپید و پاکش را به ظلماتی از غم و خیانت آغشته ساختند و دل مهربان و بی‌آلایشش را زیر قدوم سنگین خود لگدمال کرده اند.اعتماد کردن به او، یا به هرکس دیگری، پس از آن همه فرو ریختن و شکستن. ، پس از آن همه تجربه‌ی تلخ، سخت‌ترین کار ممکن در این دنیاست. آن هم در این دنیای پوچ خاکی، که در آن، آدمی پس از هبوط، غم و اندوه را همراز همیشگی خود می‌یابد و این دو، همواره بخشی جدایی‌ناپذیر از  او هستند. در این دنیا که در پایان، حتی روح نیز، جسم فانی را رها کرده و خود به تنهایی پرواز می‌کند، چگونه می‌توان باور کرد که آدم‌های ماندنی وجود دارند؟ هیچ چیز و هیچ‌کس، همیشگی نیست؛ همه چیز رنگ می‌بازد و می‌رود.اما؛در میان این دریای یأس و گذرا بودن، تنها یک آرزو در دل جان سخت‌ من خانه دارد: دلم می‌خواهد، بی‌قید و شرط، هنگامی که آخرین نفس از سینه‌ام برون می‌آید و چشمانم برای آخرین بار به روی این جهان گشوده است، او کنارم باشد و وجودش، آخرین تصویر من از این جهان پر از خداحافظی باشد!جایی که ترس تمام و عشق شروع شد..._ خاکستری </description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 17:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ی مرده؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-xztq3hml2ayw</link>
                <description>تقصیر توست... قلبم  را کشتی ، هستی ام را به شعله ور ساخته  و چشمانم را خموش گرداندی؛ پروانه های در حال پروازی که تا از پیله سر بر آورده بودند را در میان انگشتانت خفه کردی و حال دستانت به رنگ سرخ درآمده اند...؛امید ، داروی وحشتناکی است که تو درون رگ هایم با آمدنت تزریق کردی و عجیب اعتیاد آور است؛ آدمی از روز ازل مانند طناب به خویش می پیچد و با داستان های دیگران گره می خورد.می گویند خدا در آغاز انسان را با دو سر و چهار دست و چهار پا آفرید و بعد آن ها را به دو نیم گرداند تا هر فردی نیمه ای در این حوالی داشته باشد ، ولی خدایا مگر انسان چقدر تاب و توان تحمل دارد که در سنی کم پیر می شود؟!این بار غم و اندوه کافی نیست ؛ که باید پاسخگوی بقیه و عقده های کودکی اطرافیانش هم باشد؟! میان فشار زندگی سالهاست که بزرگ شده دختر کوچکی انتهای ذوقش به  بسته ای پاستیل ختم می‌شد!مگر او از زندگی چه می خواست ؟! _خاکستری شاید هم ظلمات؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 17:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر کوتاه ، حقیقت بلند</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-twdmmkbskioh</link>
                <description>زندگی سفری است کوتاه و من مسافر کوتاه تر آن هستم!من خاکستری...نمی دانم چرا گاهی از اشتباه کردن می ترسم ؛ مگر چند بار زندگی خواهم کرد که قرار است همیشه تصمیمات و رفتار هایم درست باشند؟!به طور کلی حتی اگر این را هم در نظر نگیریم که من فقط زندگی خواهد کرد ، گاهی اشتباهات ما شیرین تر از عسلند و گاهی به تلخی قهوه ولی در دیده به من:اشتباهات سیاه ما از اشتباهات رنگینمان بهترند...ترجیح می دهم به شوق خویش دیوانه باشم تا به میل دیگران عاقل ؛کس نمی تواند من را قانع سازد ، کاری که در دیدگاه من حتی اگر به بن بست منتهی شود برای من مفید نیست،من راهی را می روم که دلم می گوید ولی این را هم باید بر دیده ی منت نهاد که منطق، احساسی پیراسته است و احساساتی که بر پایه ی منطق باشند می تواند انسان را به کمال رساند...شاید بار ها توسط بیگانه ها ، دیوانه خوانده شده اماهتمامی بیهودهولی معتقدم در این دنیای رنگی می توان خاکستری بود ، ترکیبی از نور و ظلمات...می شود با کودکان کار کمی مهربان تر بود ،می توان با زدن یک لبخند روز یک نفر را ساخت ،می شود دل ستاره را شاد کرد با آرزویی،می توان لبخند زد درمیان اشک های روان ومی شود زنده بود وزندگی کردهمان گونه ای که من دوست دارد..._ خاکستری ؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 19:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقِ وهمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%90-%D9%88%D9%87%D9%85%DB%8C-qrjka6eztpxr</link>
                <description>چرا  فقط تو‌ اینقدر دوری؟هرگز نفهمیدم دوستم داری یا نه... هرگز از عشق نگفتی، هرگز حرفی نزد که بشکنم سکوت را، که بگویم!اما در قهوه‌ی جوشان چشمانت، وقتی به تو خیره می‌شدم، عصیان عشق را می‌خواندم. دلم لابه‌لای حلقه‌های کوتاه موهایت گیر کرده بود،و هیچ اراده‌ای برای رهایی نداشت.گاهی با خودم فکر می‌کنم: &quot;شاید درگیر یک&#039;هیچ&#039; شده‌ام.&quot;اما مگر من انسان نیستم؟! گویی دلم را از سنگ تراشیده‌اند،نه از جوهرِ احساس.چند شب پیش،وقتی خیالاتم در کوچه پس کوچه‌های وجودت پرسه می‌زد،به خوابم آمدی.گفتی:&quot;دیگر دوستت ندارم.&quot; و من پرسیدم:&quot;مگر داشتی؟!&quot;اما بعد،مرا در آغوش کشیدی و نجوا کردی: &quot;مگر می‌شود دوستت نداشت؟!&quot;گفتی از این همه فاصله دلگیر شده‌ای...نمی‌دانم... توهم‌ زده‌ام؟  تا تو بیایی، یا از شدت این عشق،دیوانه شده‌ام؟_ خاکستری؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 16:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه ی طلوعی دگر؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-t0jxxuqbngje</link>
                <description>ماه خونین ؛سرخی ات همچون شراره ها آتش اند ، همان‌قدر مسحور کننده و بی همتا... گویی بهشتی در کام شب گم گشته،و تو،ای ماه زیبا!  تنها یادگار سرخوشی آنی.آسمان پلک هایش را بر هم نهاده تا راز سرخ تو را نبیند،اما من، این راز دیرینه را ربودم و در قاب ابدیت زندانی کردم.لب های سرخت نشان از عشقی سوزان دارد ، سیاهی ات تنها بازتابی از سنگدلی انسان هاست...لیکن تو هنوز بخشی پرفروغ را در خود جای داده ای ،جزوی کوچک اما روشن! همچون آینده؛..._ خاکستری ؛پی.نوشت: در انتظار طلوعی دگر؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 21:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره ای به وسعت تو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%AA%D9%88-wqycsxejpygq</link>
                <description>امیدوارم گاهی دلت برایم تنگ گردد!اگر بعد تو عاشق نشوم ،چی؟!اگر بعد از رفتنت خویشتن را به دنبالت فرستم و برنگردد؛اگر خودم را درمیان آن دو گوی قهوه ای جاگذارم؛اگر پس از گوش دادن آهنگی در کوچه ی خیالات تو غرق شوم ؛اگر هرگز پشت سرت را نگاه نکنی و برنگردی ، چه کنم؟!من از بی خبری خواهم مردالبته اگر بتوان به زیستن بدون تو زندگی گفت...من لبخند هایت را می پرستیدم ،من هر چه که مقصدش تو بودی راعاشقانه دوست می دارمیعنی دیگر نمی شود من تو را ببینم؟نمی شود دوباره اختیار نگاه به آن ذوق مروارید هایت بدهم؛حتی برای لحظاتی کوتاه به قدر پلک بر هم زدنی؟!یعنی دیگر قرار نیست روبه روی هم بنشینیم و ساعتی را در مصاحبت یکدیگر بگذرانیم؟!یعنی قرار نیست کنار هم تلاش کنیم برای ساختن رویاهایمان ؟!می گفتی :آدم برای عشقش هر کاری می کنه؛پس چی شد ؟!من عشقت نبودم!راست می گویی من فقط برایت یک نفر بودم که تمام شد.من خوش خیال بودم که پندارم آن بود که دوستم داری ،خیال می کردم چشم ها هرگز دروغ نمی گویند ولیتودروغ گوی خوبی هستی؛ممنونم که باعث شدی تغییر کنم وآزاد بودن و لذت پرواز را درک کنمفقط ای کاشدر انتهابی آنکه بالهایم را کوتاه کنیمی رفتی که دنبالت بیایم...اگر بعد از تو آدم قبل از تو نشم چه؟!اگر بعد از تو دل شکسته ام تا ابدیت همینگونه باقی ماند وکسی نیاید که نیمه ام باشد ،چه ؟!هر چه می خواهد بشود ،منتا آخراین مسیرمنتظرتخواهمماند..._خاکستری</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 20:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به مادری که هرگز نفهمید؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-vjasgc0lr3vu</link>
                <description>ببخشید مامان ولی تو هیچوقت نفهمیدی چه بلایی داره سرم میاد!نفهمیدی‌ که دلم گیره و دارم از دوریش دق می کنم ،چشمم همیشه به دره،منتظرم ، قلبم حالش بدهنفهمیدی وقتی از شدت بغض داشتم خفه می شدم چه اتفاقی برام افتاده بود،وقتی هر چی شد خندیدم ،موقع عصبانیت ، ناراحتی ...نفهمیدی چرا اون دختر شاد و سرحال شد یکی که دلش نمی خواد یه قدم بره بیرون از اتاقش ،نفهمیدی چرا کمتر غذا خوردم و دیگه ذوق نکردم برای غذای مورد علاقه ام!نفهمیدی میون خاطرات مردم و من و زنده دیدی ،دلم گرفت وقتی دوستام از رابطه ی خوبشون با ماماناشون می گفتن وجواب من یه لبخند بود ،لبخند تلخی که هزاران حرف نهفته داشت...همیشه می گفتن : خواهر برادر نمی خوای؟! وجواب من همیشه یه کلمه بود : نه!حالا چرا؟هیچکس نپرسید ...نمی خوام اونم مثل من همه چی براش درد بشهنمی خوام ناراحت باشهبزار وجود نداشته باشه!ولی خوشحال باشه...مامان نفهمید چرا پناه بردم به دنیای کتابا،به گوشیم،به آهنگا،به نوشتن ،مامان نفهمیدی چرا شدم این،چرا رسیدم به اینجا !ای کاش یکم کمتر بقیه چیزایی که دارن و برنن تو سر بقیه،نمی دونی چه دردی داره ،چه بار سنگینیه ،مامان نفهمید،ولی من فهمیدم مامان نتونست از تو چشام بخونه هیچی رو ...مامانی ببخشید دختر خوبی نبودم،زخمام زیادی درد می کردنتونستم دووم بیارم،نشد ،ببخشید ؛_خاکستری؛پ.ن: آن &quot;ببخشید&quot;‌های آخر را پس می‌گیرم. من چیزی برای عذرخواهی ندارم!</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 19:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان‌یادها؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-ubfhlouywrtl</link>
                <description>او با همه فرق داشتنگاه های پنهانی اش،لبخند های پر مهرش،بی آلایشی احساساتش،خنده هایش،او حتی اذیت کردن هایش هم با بقیه تفاوت داشت ...کارهایش حسی را بر می انگیخت که نمی توانستی در هیچ جای دنیا آن را بیابی،چاشنی کلماتش ،مزه ی دوست داشتن می داد ؛ حسی که در من جریان یافته بود را از اعماق وجود  دوست داشتم ،او قلبم را میان میان انگشتانش اسیر کرده بود و من عجیب این زندان را دوست داشتم،همراه با زندان بانش...یادم هست مگر می شود از یاد برود دوست داشتنش؟! عشقش؟!مگر توان فراموشی دارم ؟! عشق من اینگونه بود آری او با همه فرق داشت...یک عشق واقعی بود یک عاشق واقعی بود او برای من با همه فرق داشت...من هنوز همان اسارت را می خواهم!پس چرا دیگر نیست؟!قشاع..</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 22:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-g4l8hno2rbyk</link>
                <description> بودن؟! ای یار ،بیا و بمان برایم؛نیستی و این برایم از هر چیز دردناک تر است...تو نمی‌دانی قبله ام را تغییر داده و معبودم شدی؛آن نگاه مهربانت ، آن لبخند ملایمت ،آن حمایت های زیر پوستی ،آن وقتی که چشمانم در آن دو گوی قهوه‌ای خوشرنگ گره می خورد و می دیدم از قبل در حال تماشایم بودی...آن عصبانی شدن های بامزه ات ،آن تکه کلام های بانمک،آن تنها نگذاشتن ها!نمی دانم چه شد که مارا جدا کردند؛ شاید خبری از ابراز علاقه ی کلامی نبودولی ما همدیگر را بی کلامی دوست داشتیم!- من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند!_ شهریار_خاکستری؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 00:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش فاصله...</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-qtqex3htfljo</link>
                <description>بی تفاوت می گذری آرام جانم از کنارم؛ خسته ام از روزگارم ، من که کاری با تو ندارم،در دل با خود می گویم شاید نمانم شاید بمانم و بسوزم چو شمعی به دورتپناه ببرم به آغوشت...پناه دستانت...مرا ندیدی که چگونه پژمردم تا تو را دوست بدارم شکایتی نیست لیکن گله مندم نه از برای دوست داشتنت ، زیرا تنها چیزی که بیشتر از تو دوستش دارم این است کهدوستت دارم!از برای قلبی ترک خورده و چینی که بار ها بند خورده و گر باری دگر بشکند ؛ تضمین نمی کنم دیگر نفس بکشم آخر می دانی؟! من خیلی وقت است زندگی نمی کنمفقط اکسیژن را با تقلایی بیهوده برای تنفس به داخل ریه ها فرستاده و خارج می کنم،دست خودم نیست حتی اگر مقصود نوشته  نباشی،هنگامی به خودم می آیم که نوشتنم تمام گشته و کلمات آغشته به تو اند !آری ،عزیز جان من دلتنگ توام و تو با فاصله ای نه چندان دور پلک بر روی من می بندی...نمی دانم لبخندت را تعبیر کنم برای خود آن نگریستن های پنهانی را یا این فاصله ی به وجود آمده را باور؟! بی من بودنت را یا فاصله ی سه ساله ای که با هیچ چیز پر نشد را؟! قلب مهربانت راسردی گه گاهت را؟!ای آنکه از جان دوست‌تر می دارمت ؛ کجایی؟! چرا همه چیز به یکباره فرو ریخت؟! می شود درستش کرد ؛ مگر نه؟ من و تو می توانیم ،گر، ما شویم گرما دهیم به این فاصله و گر ،ما شویمتمام شویم ..._ خاکستری ؛در خیال آغوشت...</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 19:56:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما عقده های متحرکیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%85-fijsfe6riy8t</link>
                <description>ای دوست ، نژند گشته ای و در برهه ای از زمان قرار داری که نمی دانی حقیقت چیست،تنگ دل شدی و این چیزی از واقعیت نیستی او کم نمی کند.بار سنگین غم را بر دوش می کشی و احساس می کنی هر آن بر اندوهت افزوده می شودبه آدم ها که می نگری،می بینی نقاب هایی از نقوش مختلف بر چهره‌شان چنگ زده!آدم هایی که غم را این گونه می بینند:صورتی از احساس که بر سرگردانی روحت دست نوازشی کشیده و بعد به تاریکی بدل شده در چشم‌هایشان می گردم تا شاید حقیقت وجودیشان آشکار شود ولی عزیز من ؛ می دانی؟! چشم ها هم دیگر راست نمی گویند!...حال اگر کسی حقیقت خویش را با نقابی پوشالی پنهان نکردساده است ،بی غم است.آدمی بی درک و ساده که نمی داند زندگی چیست؟به راستی آدمی برای چه پا بر زمین نهاده؟!برای تجربه ی این تلخی؟!نه ، قطعا نه ...اکثرا درکی از حقیقت غم نداریم؛حقیقت غم آن نیست که تو می‌گویی!اندوه حقیقی را نمی توان بیان داشت ؛چیزی فراتر از یک کلمه است فراتر از چیزی است که حتی به صمیمی ترین فرد زندگی ات می توانی بگویی.زخم ها به مرور زمان خوب می شوند، درد ها التیام میابند،دلتنگی ها پایانی دارند ،غم ها کمرنگ می شوند؛ ولی رد برخی تا ابد بر دیواره ی دل حجاری می شوند...غم، آن رنجی نیست که با جاری شدن مروارید ها بر رویت تسکین یابد.رنج آن انتظاری نیست که برای دیدار جان به لبت برساند.این غم رنج آور آن است که نمی توانی حتی لب به سخن بگشایی و حتی کلمه ای راجب آن صحبت کنی!غم در دل است و در دل می ماند ،عقده ای که اسمش را غم نهادیپایانی دارد ،همانند داستان مان؛و در پایان :ما عقده های متحرکی بیش نیستیم!ما عقده های متحرکیم!_ خاکستری؛https://vrgl.ir/JHVRPپی نوشت: حقیقتا ایده ی اصلی برای یکی از دوستان بود ☝🏻که گذاشتم و دیدگاه خودم را هم نوشتم به راستی که ما عقده ای متحرک بیش نیستیم؟! این نقاب زیبا کند</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 22:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرفری های دلتنگی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Gray/%D9%81%D8%B1%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-ulj0hgt7utnf</link>
                <description>دلم تنگ است و دل گیرم!دستم به قلم نمی رود ،توان نوشتن را از خویش سلب کردم به گونه ای کاملا ناخواسته خسته ام از تمام آنهایی که مدت هاست دلتنگی برایشان امانم را بریده ،که تمام افکار قبل از خوابم را در بر می گیرند که هر جا بروم در برابر  خاطرات به زانو در می آیم ...سخت است کسی نباشد که همه چیز بود !جای خالی ات در  قلبم تبدیل به خلائی پر رنگ در زندگی ام گشته ؛خلائی که با هوا هم نمی توان آن را پر کرد!دلم تنگ است و دل گیرم ...در دام دل افتاده و دستانم دیگر قدرت ندارند...درد دارد وقتی می دانی فاصله زیاد است و منتظری ؛ منتظر کسی که نیست !کسی که باعث شد دور همه خطی سرخ رنگ بکشم؛ کسی که هور بود در برابر سرما و تاریکی دلم! دلم برای اون فرفریای کوتاه نامنظمت تنگ شده ،برای اون دوتا گوی قهوه ای خوش رنگ ،برای خنده هات ،برای کل کل کردنامون،برای خاطره هامون ،برای آب بازیامون کنار دریا ،دوییدن دنبال همدیگه ها؛ برای بستنی خوردنامون،برای اختلاف قدیمون  که همه می گفتن بلندیم ولی کنارت خیلی کوتاه بودم،نمی زاشتم کسی بهم بگه کوچولو ولی تو فرق داشتی ،تو با همه فرق داشتی فرق داشتی هنوزم فرق داری ؛ آره من هنوزم دوست دارم تا ابد و هفت دقیقه!_ خاکستری؛</description>
                <category>خاکستری؛</category>
                <author>خاکستری؛</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 16:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>