<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابوالفضل سبز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Greendayes</link>
        <description>به کنج آسمون می‌کنم سفر؛ بی چمدون!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:47:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/674887/avatar/pFCW0H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابوالفضل سبز</title>
            <link>https://virgool.io/@Greendayes</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهرو</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%B1%D9%87%D8%B1%D9%88-vnpa1tpj2ivw</link>
                <description>تنفس. حضور در لحظه.قلبی سرشار از عشق و تشنه‌ی ماجراجویی.ذهنی خالی از اندیشه‌های گذرا.چه زمانی بهتر از اکنون برای ساختن رویا.نه رویاهای بی آلایش و ساده.رویاهایی که هر کدام داستان‌هایی دارند‌.واقعیت سخت و دردناک است.رویا مرموز و فریبنده.من کیستم؟حتا در رویای خودم فرمان‌روا نیستم.وزیری هستم که دست‌هایش را پشت پرده جا گذاشته.کاتبی هستم که شاید برای تملق، تاریخ را تحریف کند.دانه‌ای بودم که اکنون نهال جوانی است، به امید درخت شدن.من کیستم؟ جزئی کوچک که در درونش کل بازتابیده.تو کیستی؟ تو همان منی در کالبدی دیگر. نه من بهترم و نه تو برتر.ما احمقانیم که دل به رویا خوش کردیم.</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 22:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-eoek5vlkmum3</link>
                <description>عشق یعنی تو، تمامی هستی‌ام باشییعنی که هر لحظه دلیل مستی‌ام باشی.من غرق این دریا شدم: ,,رویای زیبایت,,تا در میان مو‌ج و طوفان کشتی‌ام باشی. زیر نگاه سایه‌های شوم و بدخیم‌امتو می‌توانی باعث خوشبختی‌ام باشی.در لابه‌لای تلخی بی‌حد این دنیاآرام من، شاید خود سرسختی‌ام باشی‌.من باشم و تو باشی و سوز دلِ دفتردر هر غزل آغاز هر سرمستی‌ام باشی.#شعر#غزل #سحر</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 22:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%B2%D8%AE%D9%85-ezduujpqnstq</link>
                <description>اشک می‌ریزم و از حال خودم خندانمدانه‌ای منتظر بارش یک بارانمدلم از دست خودم زخم شد و فهمیدمکه بر این زخم عمیق دل خود می‌بالمکاش می‌شد که زمان رو به عقب برگرددکه از افسوس و از ای کاش بسی بیزارمباز بی‌خود به خودم قول تحول دادمناامید باختم و خسته از این تکرارمحسرت سبز شدن مانده بر این قلب سیاهمست می‌رقصم و از غصه‌ی خود دلشادم- ابولفضل سبز</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 22:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-inxqgbuoe0vy</link>
                <description> مات/ محو/ سردرگم/ رها و بی‌قید/پرسه‌زنان و پرسشگر/خودمختار و بی‌پروا/من/ رنجور و محزون اما در عین حال سعادت‌مند و سرحال/برگ زرد و شاخه‌های لخت و لرزان/ بی صدا/باد بی‌رحم خزان/قبل از آن رقص گندم‌زارها در آفتاب/بعد تهران و خیابانی که غرق سایه شد/یک جوان ساده و عاشق/پر شد از رویا و باورهای ناب/ حاصل هم‌خوابی آبی و زرد/ روی بوم خالی نقاش مجنون/ چه فرقی می‌کند این نوشته یک شعر بد باشد یا یک متن خوب؟/ جمله‌های دفتر از دستم شکایت می‌کنند که چرا نوشتمشان/از تو تمنا می‌کنند که آن‌ها را بخوانی/فرق ما تنها همین بود/تو نمی‌دانی همین تنها تفاوت/چقدر میان من و تو فاصله انداخت/</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 22:24:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-uyt11flk04t6</link>
                <description>هیچ‌وقت نمی‌دانستم می‌شود به سادگی شعر گفت. ذهن‌ام درگیر عروض می‌شد و قافیه تنگ می‌آمد و می‌گفتم اصلن من را چه به شعر گفتن. خدای نکرده یک وقت اشتباه تفهیم نکرده باشم که بنده‌ی خشک قلم سراپا آلوده‌ی بی‌توجه را هم شاعر حساب کنید. اصلن من را چه به شعر گفتن و شاعرپیشگی؟! من تنها یک عاشق‌ام. نه عاشق یک فرد خاصی یا یک مفهوم انتزاعی. کلن عاشق‌ام. جوانی است و جنون! اگر امروز از شور وصال خواندم نگویید مگر تو همانی نبودی که پارسال از غم فراق می‌گفتی؟ بگذریم... گمان می‌کردم که شاعری طاقت‌فرساست. مگر نثر چه ایرادی داشت که برای انتقال مفاهیم بخواهم به سراغ نظم بروم؟  اما عاشق که شدم ( - مگه نگفته بودی کلن عاشقی؟ + منظورم همین دختریه که به تازگی باهاش آشنا شدم - آها) فهمیدم آنچنان هم شعر گفتن کار دشواری نیست، کافیست واقعن عاشق باشی. حالا عروض و قافیه‌ای هم در کنارش بدانی بد نیست. یک وقت فاز برت ندارد بروی شب شعر، در میان کاردرستان این کارزار برخیزی و بگویی:« غزلی سروده‌ام در باب نیاز» بعد که شعرت را خواندی با پوزخند بهت بگویند:« اینکه خواندی قطعه بود، نه غزل» البته گمان می‌برم دوران این جور مسخره‌بازی‌ها گذشته باشد. یک‌سری در کتاب‌فروشی داشتم با مرد کتاب فروش گفت و گو می‌کردم. از ترانه‌سرایی می‌گفت که ریتم و عروض بلد نبود. مرد می‌نالید که:« تعداد شاعرهای مسخره و بی‌سواد روز به روز در حال افزایش است. طرف برمیگردد می‌گوید نیما - انگار که آقای اسفندیاری پسرخاله‌ی پدرش باشد- وزن و عروض را کنار گذاشت. نمی‌داند نیما یوشیج استاد بزرگی در علم عروض و قافیه بود. شعر کلاسیک را جویده بود تا توانست کنارش بگذارد، تازه کنار هم نگذاشت، تغییرش داد. این شاعرانی که پشت سر هم کتاب غزل چاپ می‌کنند فکر می‌کنند شعر نیمایی وزن و قافیه ندارد. چیز رفته تو هنر و فرهن......»  من هم لبخند تلخی زدم و افسوس خوردم. او صحبتش را با گفتن از مافیای هنر و چاپ کتاب ادامه داد اما من حواسم پرت شعر شده بود. چیدن کلمات کنار هم به گونه‌ای که وزن خاصی بسازند. حتی در حد یک حرف یا آوا جا به جایی می‌تواند وزن را به هم بریزد. اگر مصرع اول را مفاعلن گفتی تا انتهای شعر باید با مفاعلن پیش بروی. حالا رنجی که فردوسی برای سرودن شصت‌هزار بیت شاهنامه کشیده مشخص می‌شود. هزاران کلمه در قالب شعر، داستان گفتن با کمترین استفاده از کلمه‌های بیگانه، همه در بحر مُتَقارِبِ مثمَّنِ محذوف ( فعولن فعولن فعولن فعل) بابا انصافن دستخوش! بعد به یه بنده‌خدایی نگاه کردم. طرف برای گفتن یه غزل چهار بیتی که واقعن مسخره است چند بار دست به دامن اختیارات شاعری و پیدا کردن قافیه از شعرهای بقیه می‌شد و چهار ساعت طول می‌کشید تا چهار مصرع شعر بگه. بعد یاد رضا گرجی افتادم. دوست خوب من که انصافن شاعر خیلی خوبیه. رضا عروض و قافیه بلد نیست ولی بیشتر شعرهاش علاوه بر احساس برانگیز بودن از لحاظ وزنی هم درسته. یه بار تو کافه آرکان با رضا و چند تن دیگه از دوستان عزیز نشسته بودیم که دیدم رضا مشغول نوشتن شده ( کافه آرکان معمولن شلوغ و پر سرصداست و بیشتر وقت‌ها آهنگ‌های دوبس دوبسی و پرانرژی و شلوغ توش پخش می‌شه) پیش خودم گفتم لابد داره فهرست کارهای روزانه‌اش رو می‌نویسه ولی بعد پنج دقیقه سرش رو آورد بالا و بهم با لحن خاص خودش گفت:« ابل این رو بخون ببین چنیمه؟» من برگ‌هام ریخت. رضا تو این پنج دقیقه، توی این فضای پر سر و صدا، یه غزل دوازده بیتی درمورد مرگ خودش نوشته بود. از اون غزل همین دو بیت که درمورد قبر بود این نوشته‌ را بس:« بوی نم می‌آید و احساس سردی می‌کنممن جوان‌ام، بچه‌ام، با خود نژندی می‌کنمجمعه‌های پشت هم یادی ز رویایم نشدگرچه اینجا سرخوش‌ام، مانند دنیایم نشد»پیش خودم گفتم شعر رضا بسیار دلنشین است اما رضا احتمالن نمی‌داند وزن این شعری که اکنون سروده چیست. آنجا بود که فهمیدم شاعری قبل از چیدن کلمات کنار هم، احساس کردن است. - دقت کردید چقدر لحنم ادیبانه شد یهو؟! - من هم از وقتی عاشق شدم دارم یه سری چیزها رو احساس می‌کنم. اتفاق‌ها و انفجارهایی توی قلبم. خیلی وقت بود یادم رفته بود انسان می‌تونه همچین حس‌هایی هم داشته باشه. مثلن ریختن اشک شوق وقتی به صورت زیبای معشوقت نگاه می‌کنی. صورتی که شاید فقط از دیدگاه تو زیبا باشه. از وقتی عاشق شدم تصمیم گرفتم تمام تلاشم رو برای شبیه شاعرها شدن بکنم‌. شعر گفتن اونقدرها هم دشوار نیست، کافیه عاشق باشی!</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 10:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>/یک تفاوت کوچک/:</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-zmfk4gd9nhnc</link>
                <description> مات/ محو/ سردرگم/ رها و بی‌قید/پرسه‌زنان و پرسشگر/خودمختار و بی‌پروا/من/ رنجور و محزون اما در عین حال سعادت‌مند و سرحال/برگ زرد و شاخه‌های لخت و لرزان/ بی صدا/باد بی‌رحم خزان/قبل از آن رقص گندم‌زارها در آفتاب/بعد تهران و خیابانی که غرق سایه شد/یک جوان ساده و عاشق/پر شد از رویا و باورهای ناب/ حاصل هم‌خوابی آبی و زرد/ روی بوم خالی نقاش مجنون/ چه فرقی می‌کند این نوشته یک شعر بد باشد یا یک متن خوب؟/ جمله‌های دفتر از دستم شکایت می‌کنند که چرا نوشتمشان/از تو تمنا می‌کنند که آن‌ها را بخوانی/فرق ما تنها همین بود/تو نمی‌دانی همین تنها تفاوت/چقدر میان من و تو فاصله انداخت/</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 11:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-xoeq2bx3uy9k</link>
                <description>باغچه‌ی سبز رویاببخشید اگه این مدت حواسم به خودم نبود. فردا می‌آد و دیروز می‌شه؛ وضعیت ما بدتر و بدتر... گاهی یادمون می‌ره به خودمون تو آینه لبخند بزنیم. بازم دارم یه متن کلیشه‌ای راجع به خودم می‌نویسم تا بفهمم زنده‌ام. تکرار، تکرار، تکرار... صدای استخوان‌های بدنم. لمس شدن صورتم به وسیله‌ای انگشتانم. عطسه‌ای سنگین بعد از بیست دقیقه دوش آب گرم. عادت‌های مسخره که بازم قول می‌دم بزارمشون کنار. من اون آدمی که می‌خوام باشم نیستم. به این نکته خوب تسلط دارم. ولی از الان به بعد یه جوری فاصله‌ام رو باهاش کم می‌کنم که بگی: آها، حالا شد چیزی که باید خیلی وقت پیش می‌شد. </description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 11:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه و پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ymftj8oee1ui</link>
                <description>ماه لنگ لنگان رسید. به شهری که از ساختمان‌های بی‌رنگ و روح لبریز بود. هنگامی که بر سیاهی شب تابید، ساکنین شهر با حالت چشم‌هایشان زوزه کشیدند. مغز گربه‌های شهر زیر چرخ ماشین‌ها متلاشی می‌شد. ماه، کودکی را دید که لباسش پوسیده بود و فال می‌فروخت. پیش خود به سگ‌لرز زدن کودک در سرمای آذر فکر کرد. کودک نزدیک ماه شد و پرسید:« یه فال می‌خری؟»ماه ذره‌ای از خاک خود را به او داد و فال حافظ گرفت. کودک خاک درخشان ماه را در مشت گره‌کرده‌ی خود نگه داشت. ماه به او گفت: « اگه یه وقت سرمای پاییز داشت اذیتت می‌کرد، بهش این خاک رو نشون بده. اینجوری می‌تونی خودت رو گرم نگه داری»کودک که ماه را مهربان و جادوگر پنداشته بود، با سادگی پرسید:« پاییز کجاست؟»ماه به درخت انتهای خیابان اشاره کرد و پاسخ داد:« آنجاست!» بچه‌ی فال‌فروش دوان دوان به سمت درخت رفت و گفت:« آهای پاییز! کمی باران برای شهرمان ببار. کمی سرمای ناب به جانمان ببخش. ناسلامتی آبانی گفته‌اند. آذری گفته‌اند...»بعد خاک تابناک و سفید‌رنگ ماه را پای درخت ریخت. ناگهان باد به تندی شروع کرد به دویدن در شهر. ابرهای سفید و صورتی و بنفش، آسمان را احاطه کردند. کودک به خانه رفت. ماه فالش را باز کرد:« ماه کنعانی من، مسند مصر آنِ تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان راحافظ »یک برگ از درخت انتهای خیابان، هنوز زردنشده بر زمین افتاد.- زبرجد----------------------------#راه_برو #سبز #پاییز #ماه #حافظ #آبان #باران</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Fri, 22 Oct 2021 03:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پیش‌بینی کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-zekg5nvhwaga</link>
                <description>وقتی اتفاق‌ها بدان شکل که پیش‌بینی می‌کنم پیش نمی‌آیند، از خودم می‌پرسم که چرا؟!مگر نمی‌خواستم که چنان کنم، چرا نکردم؟ بیشتر که می‌اندیشم پی می‌برم که روز و شبم را چگونه می‌گذرانم: اتفاق‌های کوچک و بزرگ، خوب یا بد و واکنش من، درست یا غلط، دیدارها و گفت‌وگوها، شنیده‌ها و نشنیده‌ها... این‌ها همه‌گی از لحاظی می‌توانند مفید باشند. حتا گاهی بدین فکر می‌کنم که شاید، همه‌ی این واقعه‌ها باید رخ می‌دادند. حتی لحظه‌ای که اکنون می‌گذرد، باید بدین صورت بگذرد. (به نوشتن) پس رها می‌کنم خودم را تا به خیال بی‌نهایت بپیوندم. در مسیر زندگی راه می‌روم تا ببینم از چه منظره‌هایی عبور خواهم کرد؛ به کجا خواهم رسید؟ اما دیگر پیش‌بینی نخواهم کرد که چه پیش خواهد آمد. Bet باشد برای آن‌هایی که سیرابِ تشنه‌اند.</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 23:10:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبادت، تفکر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-cqmgsxcne6ti</link>
                <description>«الاّ لیعبدون[1]»! در مسجد یا کلیسا؟ تمام جهان بی‌کران ذهنم عبادتگاه من است. برای ساعتی تفکر. تو بگو آتش‌کده یا آن بگوید کنیسه. من به احترام خلقت عجیب و عظیم خود، خم به رکوع می‌شوم. من به خاک عقلانیت سجده بردم. اهل تشیع‌ام یا تسنن؟ اگر سنی‌ام بپرس شافعی یا مالکی؟ اگر  شیعه‌ام بپرس علوی‌ام یا عددی؟! بپرس تا بتوانی خدایم را بشناسی. بعد من می‌پرسم... بعد می‌فهمیم که می‌شود هم را بکشیم یا نه؟ نه. دوباره بپرس. من جواب می‌دهم لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ وقتی که قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ... ساعتی تفکر عبادت‌گونه یا سال‌ها عبادت بی‌تفکر؟</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 12:55:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داداش بزرگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%87-gjhfq7yopijv</link>
                <description>من زودتر از برادر بزرگترم به دنیا آمدم! چهار سالم بود که پدرم مشهد و کار در کارخانه‌ی شیرآلات را رها می‌کند. من را لا به لای اثاث خانه پشت یک نیسان آبی می‌گذارد و به تهران می‌آورد. برادر بزرگترم وقتی به دنیا آمد که پایم را روی آسفالت یکی از کوچه‌هایش گذاشتم. از همان لحظه انگار زنجیری به پایم که نه! به قلبم وصل شد. زنجیری که قلبم را اسیر تهران کرده. من در تهران دوست پیدا کردم و خندیدم. من با تهران عاشق شدم و اشک ریختم. من در ایوان انتظار میدان ولیعصر با خودم قرار ملاقات گذاشتم. من در بلوار کشاورز قدم زدم و رویا بافتم. من در پارک لاله خاطرات تلخ و شیرینی دارم که می‌شود یک مجموعه‌ی داستان کوتاه خوب از درونشان بیرون کشید. من در بهارستان فکرهایی به سرم زده‌اند که مسیرم را عوض کردند. کافه‌های تهران با بوی خوش قهوه‌ من را مست می‌کنند. نشستن در متروی تهران می‌تواند آرامم کند. حالا با #راه_برو ، شهر را اندازه می‌گیرم و قدم‌هایم کیلومتری شده. قدم می‌زنم و به سمفونی پاییز گوش می‌سپارم. راه می‌روم و درس خیابان‌ها را از بر می‌کنم. بله! چشم انداز توچال و آنقدر برایم شورانگیز است که می‌خواهم فریاد بزنم: تهران! عاشقتم داداشی!</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 12:54:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن علیه نوشتن!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-zqgaz16dzxe4</link>
                <description>کلمات گاهی سخت به روی کاغذ می‌آیند. برایم ناز می‌کنند و ادا و اطوار در می‌آورند. بلاخره هر شغلی سختی‌های خودش را دارد؛ اما بعد از کار در معدن، سخت‌ترین شغل دنیا قاتل بودن است.  من تمام افکارم را می‌کُشم و در کاغذ دفن می‌کنم. شاید بعد از مرگم، در مراسم تدفین، کسی برایش سوال پیش آید که شغل مرحوم چه بود؟آن‌گاه کسی بگوید: مرحوم هنرمند بودن اما در قطعه‌ی هنرمندان دفن نشدند. چون نوشتن علیه کلمات را کسی هنر نمی‌داند. بعد کس دیگری کنجکاو شود که چگونه می‌شود بر علیه نوشتن، نوشت! طرف پیگیر باشد و یک‌جوری به اتاقم بیاید و دفترهایم را باز کند و به مطالعه‌ی سکوت بنشیند. تمام صفحه‌های خالی دفترهایم، بوی گند جنازه‌های افکارم را می‌دهند.</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 12:53:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Greendayes/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-mhuws7oigv2e</link>
                <description>یه زمانی بود می‌نوشتم.مشق‌ می‌نوشتم:امروز جمعه بود. باران بارید. مادر آش پخت.زمان که گذشت می‌نوشتم.نوجوانی رویازده که برای خودش داستان می‌نویسد:مریم دست مهسا را رها کرد و دوید. جوری خودش را از میان مردم رد می‌کرد که انگار موتورسواری دارد بین ماشین‌های در ترافیک گیر کرده ویراژ می‌دهد.زمان که گذشت می‌نوشتم.نوجوانی که عروض و قافیه نمی‌دانست، برای خودش چرت می‌بافت و خیال می‌کرد که شاعر شده:من که مست‌ام از می ناب دو چشم مشکی‌اتپس چرا با عشق و دل بستن غریبی می‌کنی؟زمان که گذشت، می‌نوشتم.نوجوانی که از درون مغرور است و در ظاهر متواضع. گمان می‌کرد که سبک ادبی دارد چون کسی جز خودش نوشته‌هایش را نمی‌فهمید:اگر توانستم برایت از عشق و باران خواهم نوشت. افسوس که اکنون، زندانی الفاظ و نفْس و نفَس‌ام. به امید آنکه پاره شود جِرهای جریده‌های عالم چون ملولم از سکوت و سکون...زمان که گذشت می‌نوشتم.تمرین نوشتن می‌کردم چون فهمیده بودم که هیچ، بارم نیست. غرورم را شکستم و فقط نوشتم:عزیز دل که شما باشی - گوشت با منه؟! - باید بدونی که از تهرونی جماعت باید ترسید. به خیال خودشون کلی فرنگ رفته و با سواد دارند، ولی احکام طهارت رو بلد نیستند. منظورم اینه که تا وقتی بلد نباشی خودت رو از نجاست و کثافت تمیز کنی، تمدن بشری و انقلاب صنعتی و رنسانس به چه کارت می‌آد؟!زمان که گذشت دیگر ننوشتم.دفترهایم را سوزاندم و پاره کردم. خودم را غرق در سیاهی دیدم. قلم را رها کردم. خطاهایم را هرروز تکرار کردم. از جهان اطرافم گریزان، به اتاق تنهایی پناه بردم. دیگر ننوشتم:زمان - دو/سه سالی _ که گذشت؛ دوباره نوشتم:ای عمر که چون آب روان می‌گذریرود تویی! باران کیست؟ دریا کجاست؟من که خود را غرق‌ در اقیانوس یک قطره‌ دیدم.زمان گذشت و فهمیدم که نه نویسنده‌ام و نه خدایی نکرده شاعر؛ اما هنوز نفهمیدم کنار هم نهادن این کلمه‌ها برای چیست! میل درونی‌‌ام که از کودکی من را به سمت نوشتن می‌کشاند از کجا سرچشمه می‌گیرد؟یا چرا اینقدر دلگیر و غمگین‌ام؟از نوشتن نه یک ریال پول به جیب زده‌ام و نه کسی برایم هویی کشیده.گاهی نوشتن نه تنها مرهم زخم نشد بلکه نمک‌دان هم شد.فقط می‌دانم که باید نوشت.زمان می‌گذرد و من گاهی گذرا می‌نویسممشق می‌نویسم:وقت از نیمه‌ی شب گذشته...</description>
                <category>ابوالفضل سبز</category>
                <author>ابوالفضل سبز</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 12:47:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>