<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های reyhane.yazdi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Gsf.Reyhane</link>
        <description>.باشد که رستگار شویم.عاشق نوشتن و تولید محتوا….ایمیل من reinyazdi@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 02:52:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/141130/avatar/OGmSNC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>reyhane.yazdi</title>
            <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلپ قلپ ماهیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%82%D9%84%D9%BE-%D9%82%D9%84%D9%BE-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%87-vv8zkirm79ul</link>
                <description>اقا باشگاه که میری مربی‌های آن جا بر خلاف اینکه تو تصوراتت فک می‌کنی که آدم‌های اسکینی و باربی طوری باید باشن، ( با نگاه به اندامشون ، یاد آخرین کت واک 2025 میفتی)اصلن اینطوری نیستن ، و باید عرض کنم با ورودم به باشگاه در اولین روز این تصور بهم ریخت و من با حجم عظیمی از قلپ قلپ عضله‌ی مربی ها مواجه شدم که تجمع کرده بود در یک ظریف زنی که قراره شما فک کنین او هست قوی زنی ، مسئله اصلی در حوزه بانوان مربی باشگاهی وجود داره که آن ها نمی‌توانند چون هادی چوپان حجم بگیرند، چون که اولا خب فک کنید یک زنی با آن همه عظمت و حجم را چه کسی  می‌گیرد، کدام مردی شوهرش می‌شود، مرده که نیامده شوهر قوی هیکل بگیرد، بلکه آمدی زنی طریف جثه بستاند، و اگر مربی باشگاهی حجم بگیرد، متاسفانه در دبه ترشی می‌افتد، اوقاتش همیشه تلخ و ترش می شود، و با شاگردهایش ترشرویی می‌کند. حجم گیری مربی‌های زن باشگاهی نیز یه جورایی بر خلاف عرف جامعه محسوب می شود، به این دلیل که آخ آخ آخ، زن قوی هیکل، پهلوان طوری اصلن یه جوری است والا،خلاف تصور عمومی است والا. همیشه باید مردانی با هیکل‌هایی ورزیده( قلپ قلپ به توان 10، ماهیچه های ورم کرده) باشند و زن ها را وقتی به چاه افتاده‌اند نجات دهند، راستش را بخواهید من خودم به عنوان یک زن دوست دارم مردم مرا نجات دهد، اما میدانم که خودم هم  میتوانم قهرمان خودم باشم. در مواقعی.خب بگذریم از این حرف های خاله زنکیبگذارید از باشگاه مربی هایش بگویم، خب پس مربی باشگاه باشی و برای اینکه خفن بودنت را به نمایش بگذاری که نمیتوانی زیاد گنده و ماهیچه ای شوی فقط تا همین حد اجازه داری که کاملا همه بدنت ماهیچه باشد و حتی یه موچولو چربی هم به درونت راه نمیدهی ، همه چربی ها را بیرون میکنی یک بدنی کاملا سفت خواهی داشت که حتی به سمتت دارت هم بندازند، گسسته نمی شودی و بعد هم تمرکزشون می‌رود روی بزرگ کردن یک قسمت های دیگر که هم عرف پسند باشد و هم شاگرد جذب کن باشد، بگذریم دیگر نمیتوانم به جزئیات بپردازم.این مقدمه بود و در روزهای بعد داستان های بیشتری واسه‌تون میگم از باشگاهم.</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 12:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسبببببب حیوان نجیبی است</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lrrqregmvpcn</link>
                <description>اسب حیوان نجیبی است، باید اضافه کنم حیوان خوشتیپی نیز هست، در هیچ کجای تاریخ به کسی کاری نداشته، اما این مردمان پررو او را راحت نمیگذاشتند و از او در کشاورزی، مسافرت و جنگها و حتی پزدادن نیز استفاده می‌کردند.از همان اول هم اسب را گول زدند، چرا که مردی رند پیش اسبی وحشی رفت و گفت: حیف شما نیست با این همه کمالات و جمالات، وحشی باشید و اسب که خیلی نجیب بود رویش را گرفت و چشمانش را پایین انداخت و رفت، اما آن مرد رند دوباره پیگیرش شد و یک زین به گردن اسب انداخت و او را اهلی کرد و این شد که اسب به زندگی انسان ها راه پیدا کرد.البته زمان حال را نبینید که خیلی اسب را محل نمی‌دهند در گذشته کالای لوکسی بود مثلادر قدیم که هنوز تکنولوژی ماشین شاسی بلند آلبالویی نیامده بود، آقا خسروشاه برای اینکه شیرین جون را غافلگیر کند، برای او اسب عرب خوشتیپی گرفت تا با آن کالسکه آلبالویی شیرین خانم را جا‌به‌جا کند.همچنین از اسب نیز برای شکار آهو نیز استفاده می‌کردند، گفته شده اولین بارکه برای شکار آهو از اسب استفاده کردند، آهو خانم ابتدا فکر می‌کرده که آن اسب خوشتیپ شتابان دارد به خاستگاریش می‌آید اما وقتی تیری به سمتش پرت شد، کار دستش آمد و اشکی از چشمانش چکید و سپس در خون خود غلتید و این سبب شد که نفرین آهو گریبان اسب را بگیرد و از او در کارهای سخت‌تری مثل میدان جنگ استفاده کنند.گزارش شده که اسب ها اولین بار که خون و شمشیر را درمیدان جنگ دیدند غش کردند اما بعدا تکامل آن‌ها را آدم کرد و شجاع شدند و موفقیت‌های بیشماری کسب کردند.همچنین وقتی هنوز تیپاکس و پست سریع السیر نیامده بود و کبوترهای نامه رسان خنگ و خسته بودند، اخبار و پیام های فوری را با پیک‌هایی سوار بر اسب می‌رساندند.خلاصه که اسب در زمان قدیم موجود بسیار با ارزشی شناخته می‌شد و آنفدر دوستش می‌داشتند که گاهی وقت ها جوگیر می‌شدند و آن را برای بت های خود قربانی می‌کردند.خلاصه اسب جیوان نجیبی بود و هیچ شکایتی برزبان نیاورد و به خاطر این همه نجابت و کاربردی بودنش از زمان گذشته تاکنون موجودی ارزشمند حساب می‌شده است.نظرات و پیشنهادات شما قطعا کمک کننده خواهد بود.</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 19:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هسته خرما سرنوشتش تفی شد، سپس اصلاح شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B4-%D8%AA%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D8%B3%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B4%D8%AF-hjdu45xkfw94</link>
                <description>هسته خرما جایش امن بود، اطرافش پر از گوشت خرما بود، جهانش فقط همان خرما بود، همیشه بیکار بود، آرزوی او تجربه کردن لحظه های متفاوت و دنیاهای جدید بود، به همین دلیل داوطلب شد تا عضو خرماهای حاضر در خط مقدم روضه باشد. در روضه جماعت حاضر، تشنه چای و خرمای مجلس بودند. هسته خرما کمی استرسی شد، به همین دلیل انتهای خرما کمی ترش شد، در عرض 30 ثانیه برداشته شد و بدون مکث وارد دهان شد، گوشت اطرافش خورده شد، کمی دندان دندان شد و دردش گرفت، خیلی زیاد تفی شد، واقعا انتظار نداشت با چنین چیزهایی روبه رو شود، هسته خرما در وضعیتی چندش بود، هسته در دهان دختری مجرد گیر کرده بود. دختر دم بخت بود، هر لحظه امکان داشت مادرشوهر آینده اش پیدا شود و او را برای پسرش از بین همه گل ها بچیند، پس سعی کرد هسته را با سرعت مافوق صوت تف نکند در همان حین که هسته داشت در تف های دهان حل می شد، دختر دستش را جلوی دهانش گرفت و آرام هسته را داخل دستش کرد. حال هسته در یک مچ دست بسته قرار داشت.وحشت کرد، کم کم عرق های دست پیدا شدند، هسته با عرق دست رفیق شد، مزه ی گرما و شوری را به صورت قاطی حس کرد. دختر دستش اذیت بود، با خود فکر کرد که هسته خرما را داخل لیوان چای بیندازد، اطراف را نگاه کرد، دید که داخل لیوان کسی خرما نیست، خجالت کشید وبا خود گفت: اگر هسته را داخل لیوان بیندازم مادر شوهرهای احتمالی مرا رد می کنند، ناگهان دید چشم پیرزنی ریز شد، بر روی چهره ی او تیز شد، برانداز کردن دختر شروع شد، دختر بیشتر استرس گرفت و هسته را بیشتر در دستش فشار داد. هسته و عرق کف دست خیلی با هم قاطی شدند و کاملا له شدند.ناگهان پیرزن برخاست، قلب دختر ناگهان افتاد. اما پیرزن راهش را کج کرد و رفت و یک چایی از آشپزخانه گرفت و برگشت. دختر آه افسرده ای کشید.باز هم دختر احتیاط کرد و هسته خرما را در جیبش، کنار موبایلش گذاشت، دیگر هسته بالانشین شده بود، با دوربین یک گوشی معروف هم نشین شده بود، می توانست اوضاعش خراب تر شده باشد، می توانست در دهان شتری در حال له شدن باشد و یا با سرعت مافوق صوت به سمت سطل آشغال تف شده باشد.اما حال کنار گوشی مدل بالا ماندگار شده بود. و آن هسته درست بود که عرقی و نمکی بود و قیافه ضایع استوانه ای داشت اما دوربین گوشی ازش چند تا عکس گرفت برای گذراندن وقتناگهان صدای سخنران در روضه آمد و گفت: مردم حاجت هاتون رو از خدا بخواین...دختر دعا کرد که یک خاستگار خوب برایش بیاید.هسته خرما دعا کرد که مفید باشد.پس از آن مجلس روضه، خرما به آرزویش رسید و دختر او را خیس کرد و سپس پودر کرد و به عنوان پودر هسته خرما برای دوای دلدرد شوهرش استفاده کرد......</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 13:06:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه عالمه چروک همراه پوست و مو</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%DA%86%D8%B1%D9%88%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%88-b9wxv8fwy0bh</link>
                <description>چند روزیه  نه فکر کنم یک ماهی هس که به کلاس شنا می روم و همزمان با کلاسم، کلاس ورزش در آب برای بزرگسالان هم تشکیلمی‌شود ، و در آنجا خانم های اندک سن بالا در حدود دو سال جوان‌تر از حضرت نوح شرکت می کنند، دیروز وقتی وارد رختکن شدمدیدم یه عالمه چروک همراه پوست و مو (پیرزنها)، در حال مایو به تن کردن هستند، چه صحنه ای به به چه صحنه ای، هر کدام از خانم هادرگیری خاصی با مایوهای شنا داشتند، طفلکا مایوها واسه باربی ها طراحی شده بودند و دیگه ماکزیمم تن آدمای توپُر می شدن امامایوها برای شکم هایی به قدر فوتبال، و یا پوشش دادن چروک هایی آویزان از پوست مناسب نبودند. من در آن میان شاهد بودم که یکخال مشکی که روی دل یک پیرزن بود از مایو رد نمیشد( البته خال نبود بلکه زیگیل جهش یافته ای بود  که از عصبانیت زیاد  سیاه شدهبود) خلاصه که رفتم سر کمدم و وسایلم را در آن گذاشتم، صدایی از پشت سرم گفت:( سلام دخترم حالت چطوره، جلسه پیش نبودی؟) نزدیک بود فکم سپس جلو بندی صورتم بیفتد، سرم را برگرداندم و دیدم یکی از آن پیرزن هاییست که قبلا در استخر میدیدم ، برام عجیببود که بهم سلام کرده و حالم را می پرسد . اخه من نمیشناختمش و تا حالا باهاش حرف نزده بودم، چقد مهربون بود .بعد هم دیدم تقریباهمه ی این خانم های سن بالایی احوال همدیگر را میپرسند و با هم کرم گرفته اندچقد این خانم های سن بالا حال خوب کن و با معرفت بودن، کاش ما جوونا و نسل جدید هم نسبت به هم مهربان تر باشیم و هوایهمدیگر را داشته باشیم😇 اون روز شنا خیلی چسبید.</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 17:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پتو جانم آن نرم جانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%BE%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-wawaakilojfo</link>
                <description>آخ بیا پیشم، بدو پیشم، تند بیا پیشم? (سخنانی از پتوی درهم برهم خانه)?هر موقع که چشمم بهش می افته این حرفارومی زنه. میگه:( بیا که خوشحالت کنم، توی گرمام غرقت کنم?.) اما هر بار که گولش رو می خورم ، پیمانه ای زیاد از خواب را بهچشمانم می خوراند? و بیشتر کِسِلَم می کند تا خوشحال?اصلا چند روزه که قیافش خیلی آزارم میده، ?چشمانم خراش میده?،فک کنم چون شِلَختَس، مُچالَس، به هم ریخته و دیوونَس?‍?قبلاها تنها در مواقع داخل شدن مهمان از درِ خانه ام، یا ترس از مادرشوهرم، یا خودشیرینی واسه شوهرم، پتو می‌شد نازدانه ام، تامی‌شد رو تختم?اما در بقیه مواقع به هیچ وجه، و استدلالم هم این بود که چون ظهر و شب قراره زیرش بخوابم بیخود انرژی صرف نکنمو آن را بهم ریخته رها می کردم روی تخت، تا راحت واسه خودش بِچَره ? و رو سرامیک ها سُر بخورهاما چند روزیه که پتو خودشو می کشه رو سرامیک و میاد درِ اتاق و دَر می زنه و‌میگه: ( بیا پیشم ، بدو پیشم، زود بیا پیشم و حسابیتمرکزم رو زخمی میکنهامروز تصمیم گرفتم مرتبش کنم و اون رو در پنجه های نظم گرفتار کنم . ولی خیلی خوب شد ، دیگه چشمامو خراش نمیده و از خودشصدایی نمیده.یک خیال راحت اومد توی ذهنم، حال شاد شدم اندکی بلند?آدرس پیج اینستاگرام نوشته های منKhiale_ajibe_man</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 15:48:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن روز تبخیر گشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-zjzshri6b4sn</link>
                <description>ریحانه یزدی رادآن روز آمپر چسباندم به سقف ، از داغی شعله کشیدم بلند. آن روز بود که چند ویروس به سمتم هجوم آوردند. اچو...بومب..صدای عطسه ام یود که واقعا ترکیدم و فضای خانه را به ویروس ها آراییدم. دیگر نمی شد جمعشان کرد، از کریستال های لوستر بالا رفتند، تق..تق..لامپ هایش را ترکاندند. راستش خیلی داغ شده بودم، از سرما هم فراری شده بودم . هر گاه دستمال خیسی با مهربانی به پیشانی ام می چسبید، صدای جیزی خشن از تماس پوست و دستمال به گوش می رسید، دستمال بیچاره بی حال روی زمین افتاد و درجه ی تبم از داغی زیاد نمی افتاد. برای کمک به من هواساز را روشن کردند ، هر-هر -هر صدای هواساز بود که آن را به کار انداختند، وقتی هوای خنک به من نزدیک می شد تیریک تیریک دندان هایم به هم می خورد.روی تخت خوابیده بودم ، از پنجره صدای کوبیده شدن لاستیک ماشین به آسفالت می آمد، خریششش ...گاه موتوری هم تخته گاز می رفت. چشم هایم کم کم می رفت روی هم که صدای شر شر آب سیفون توی لوله ها آمد..فهمیدم همسایه طبقه بالایی رفت دستشویی، پس از چند دقیقه صدای ویژ ویژ حاروبرقی طبقه بالا توی دیوار های خانه پیچید، داشتم خیلی متشکر می شدم از دیوار های چند جداره ی ساختمان عزیزدوباره داغی ام زیاد شد ، کم کم بدنم داشت تبخیر می شد، اول از شصت پایم شروع شد...فیسسس شصتم تبخیر شد. ترسی اندرونم پیدا شد، لبانم شروع به پچ پچ کردند ناگهان به درگاه خدا التماس کردند. صدای تپی آمد، فرشته ای از چراغ خانه خود را انداخت داخل، انگشت شصتم همراهش بود، چسباند آن را به پایم زود. کمی آب پاشاند روی سرم، از شوقم دستش را گرفتم و محکم تکان دادم اما ندانستم که داغی ام سبب شد فیسی صدا دهد و تبخیر شود. چیک چیک اشک هایم روی گونه ام نشست حالا بودم قاتل یک فرشته ی کوچکرفتم به سمت آشپزخانه ، زیر قابلمه سوپ را روشن کردم تا صدای غار و غور معده را بخوابانم. کمی روی صندلی نشستم، پاهایم را از دمپایی درآوردم و روی سرامیک های سرد گذاشتم، آخیشی کوتاه گفتم و کمی روی زمین سرد آشپزخانه راه رفتم، پاهایم روی سرامیک  قریچ قریچ  صدا می دادند و سرامیک ها بوسه هایی چسبناک به پاهای داغم می زدند و با گرمای کف پایم حال می کردند. بعد دیدم قابلمه سوپ خور خور می کند و بخار هایی بی اعصاب را به بیرون تف می کند، در قابلمه را برداشتم، بخار ها به صورت داغم خوردند و از داغیم فرار کردند.جو پرک های شل و وامانده عصبانی بودند و گفتند چرا فقط موقع مریضی می افتی یاد سوپ و جو و رب گوجه فرنگی . سوپ را ریختم توی بشقاب و نفسم را از روی ناچاری بیرون دادم .جوپرک ها: (( چیه توقع داشتی الان مزه پیتزا بدیم؟نه جونم فقط بچش طعم زرد چوبه ناب با جوپرک بی حالو چند دقیقه بعد صدای لیسیدن بشقاب توسط زبانم به گوش رسید و من بودم عاشق آن سوپ لذیذ.نظراتتون کمک کننده ی من در این راه است ممنون</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 15:53:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تف کاری خودکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%AA%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-i7q3s4jtzmco</link>
                <description>دیروز پیش سردبیر روزنامه رفتم تا گزارشی را که نوشته بودم را تصحیح بنمایند، دقیق نشسته بودم روی صندلی، ماهیچه هایم منقبض به خاطر حواس جمعی، به پلکم گفته بودم مبادا بپری روی چشمم و از دست بدهم نکته ی نوشته ام ، از آنجا که وقتی تمرکز می کنم ،چشمانم گشاد و دهانم باز می ماند ، پس کمی ته خودکار را کردم در دهانم تا زبانم کمی مشغول باشد به تف کاری سر خودکارم …آقای سردبیر گفت باید میان تیتر خفن باشد و روتیتر هم اگر خواستی می توانی بچسبانی رو نوشته ات …یهو گفت خودکار را بده به من تا علامت بگذارم رو نوشته ات??یک لحظه برق بدی از جسمم گذشت ، با خود گفتم کِی تف ها را خشک کنم ؟??در همان لحظه دستم خیانت کارانه خودکار را کشید بیرون از مابین تف ها و داد به سردبیر ما . سردبیر که غرق در غلط گیری بود از متن ما ، میانه خودکار را گرفت از دعای ما ، باز خوب بود ته خودکار نظرش را نگرفت ، دیگه هیچی نفهمیدم ، همش نگران سر خودکار نفس بودم ، وانگهی آخ آخ آخ — ناگهان سردبیر غرق در متن ما سر خودکار را کرد در دهانش ?وای که تف ها قاطی شد آن هم با چه طعم ?‍? نکته اخلاقی : خودکار نخورید لطفا.نظراتتون قطعا ارزشمنده و کمک کننده من در این راه پر ابهام هس ممنون</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 11:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمولی باشم یا نباشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-esuf6das4sa4</link>
                <description>راستش از اول عمرم از همان ابتدا که برای آرام کردن گریه ام پستونک را گذاشتند بر دهانم نمی خواستم معمولی باشم ،پس پستونک راپس زدم و زدم زیر گریه ای بلند که نتوانستند مهارم کنند و من شدم سرآمد بچه نق نقو ها (متاسفانه راه خوبی را برای غیر معمولی بودنانتخاب نکردم و این سبب شد که با سرعتی سانتریفیوژ وار تکانم دهند و کمی از مغزم از جمجمه بیرون بزند و باعث شد اندکی بیشترغیر معمولی بشوم)بعد ها که بزرگ شدم دوست داشتم یه جوری جلب توجه کنم که فقط نباشم یک بچه ی معمولی بی سروصدا یا بچه ی معمولی که خالهبازی می کرد با بچه ها
پس دفتر انشایم را بر می داشتم و داستان های طنز می نوشتم از سرنوشت یک توپ فوتبال یا گفت و گو با قوری خانه مان و برای ابرازوجود مثل چسبی محکم می چسبیدم به پای معلم و فقط وقتی رهایش می کردم که یا پایش را با سرعت نور بتکاند یا اینکه اجازه دهدنوشته هایم را بخوانم و خوندن انشا خیلی کیف می داد.همینطور وقتی می خواستم صفت شاگرد معمولی را از روی پیشانی ام بتکانم ، آنقدر درس می خواندم که بشوم شاگرد اولی و این سبب می شد که به خاطر نمره 20 برگه های امتحانیم یه عالمه دوپامین انرژی زا در مغزم ترشح بشود به خاطر همین هم بیشتر وقتم را می گذاشتم روی درس خواندن های زیاد ،انقدر زیاد که گاهی گیر می کردم در مرداب ریاضیات و دیگر وقتی نمی ماند که انشایی بنویسم و لذت ببرم از آنبعد ها به سبب علاقه ام رفتم رشته ریاضی فیزیک که خوب بود و من برای اینکه بهترین باشم و یک شاگرد معمولی نباشم همه وقتم را روی درس ها می گذاشتم و روحم گاه گیر می کرد در دیواره های سنگی منطق و بهترین بودن و این تلاش برای معمولی نبودن زمانی نمی گذاشت که کمی سرک بکشم در کوچه پس کوچه های نقاشی و یا مباحث انسانی و رباتی بشوم که فقط یک کاره  تنها تواناست در بحث معادلات پیچیدهخب راستش اعتراف کنم که ریاضی شیرین بود اما فقط نیمه چپ مغزم را به بلوغ می رسانید و نیمه راستم می رفت پی نخود سیاهیپس یک روز از سر بیکاری پناه بردم به کتاب شعری که بود متعلق به پروین اعتصامی ، کمی رنگ برخاست از کتاب شعر و کمی روحم را زنگ آمیزی کرد ، کم کم آهنگ بعضی شعر ها در ذهنم ماند و می توانستم شعر هایی بگویم ناقص وزن و خیلی معمولی ، ولی حال می داد و کیف می کردم که می توانستم خیال بافی هایم را به شیوه ای خیلی معمولی بگویم ولی در عین حال روحم داشت نفس می کشید میان این کلمات معمولی .بعضی وقتها برادر زاده 4 ساله ام ازم می خواست که برایش نقاشی بکشم و او آن را رنگ کند و من گریزان از معمولی بودن این دفعه پا را گذاشتم در عرصه ی معمولی ها و و نقاشی هایی می کشیدم خیلی معمولی ولی حال می داد یک چیزی خلق کنی و روحت بیشتر نفس می کشید.کم کم تو زندگیم به این نتیجه می رسیدم که وارد شدن به عرصه ی معمولی بودن باعث می شد که چیزهای جدیدی را تجربه کنی و انگار که می توانستی هر لحظه زندگیت را رنگ های متنوع بکنی و ابعاد بیشتری از خودت را کشف کنی .حالا من هستم پیشتاز عرصه ی معمولی ها و می چشم زندگی را با تجربه های جدید.نظراتتان خیلی کمک خواهد کرد به من ممنون</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 21:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل خاله قزی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B2%DB%8C-ilmycelbvvxi</link>
                <description>نامه ای از طرف یک خانم خانه دار به مهندس کارخانه ساخت رباتبا عرض سلام و وقت بخیر خدمت آقای مهندس طراح رباتآقای مهندس اینجانب زنی شاغل هستم ، شاغل به امور خانه.به صورت 24 ساعته مشغول کارم و کار می کنم تا انتهای جانماگر بخواهم وظایفم را برای شما شرح دهم، اینجانب باید با دستان جادویی ام بسازم طعامی تا خوشمزه باشد به قدر کافی و اگرنه توبیخ می شوم به قدر زیادیو همچنین باید برق و تمیزی را هدیه کنم به اسباب خانه با همکاری جارو و دستمال و وایتکس خانهالبته باید خودم هم باشم مظهر زیبایی ، باید موهایم شانه باشند و صاف یا فرفری و خوشگل و نازهمین الان که دارم قلم را می فرسایم تا بگویم اندکی از زحماتم ، مفصل دستانم ناکوک شده و به سختی همراهی می کنند تا بنگارم اندکی از مشقاتمآقای مهندس، از همان ابتدا که پیاز را بر می دارم و شروع می کنم به سلاخی اش، اشک هایم از جیغ و داد پیاز می چکد و علی رغم خواسته ام او را به مسلخ می برم تا کمی این گوشت های بد بو سر به راه شوند و اندکی خوشبو شوند و آنگاه شاید خورشی پزم یا پلو قاطی فرقی نمی کند اما هر دو غذا درگیر می کنند ابتدا بازو های نحیفم را و بعد چشمان حساسم را و در این بین کمی هم نثار می کنم عشقم را تا غذا جان گیرد و خوشمزه شود.می بینید آقای مهندس ، شما یک محصولی می سازید که سالیان سال ممکن است دوام بیاورد اما محصولات غذایی من بلافاصله بعد از مرحله تولید بلعیده می شوند و مستقیم راهی معده های گرسنه می شوند.بین این دو جمله یک اشکم چکید (جایش مشخص است)از این همه کار های شدید خسته شدم .لطف کنید ساخت یک ربات آشپز را در دستور کارتان قرار دهید.مطلب دوم که باید خدمتتان عرض کنم این است که آقای مهندس لطفا به داد مهره ی دوم کمرم برسید که از جا درآمده و دیسک کمر به سراغم آمده ، آخر تا به کی باید بروم به جنگ لکه ها ،تا به کی پاک کنم کثیفی ها. اگر حواسم پرت شود گرد و غبار یواشکی وارد خانه می شوند و روی اعصاب نخ کش شده ام اسکی می روند و دوباره آن دستان بیچاره ام به همراه استخوان های ترک خورده ام باید بشورند و بسابند استخوان های خانه ام.اگر می شود فکری به حال این مشکل کنید و یک ربات نظافتچی را برایمان بسازید و دعای خیرما را بدرقه راهتان کنید.مطلب سوم مربوط به زیبای ما خانم ها می باشد  .مخصوصا زیبایی موهایمان می باشد.همیشه آن شاعران خوش ذوق موهای ما را به دریایی مواج آرام تشبیه می کنند اما کار خانه موهای ما را چون اسکاچی خشن می کند که شانه را مغلوب می کنند و نمی دانیم چگونه آن موهای وحشی را رام کنیم .اگر بتوانید رباتی بسازید که مو ها را سشوار و اتو بکشد و البته ناخن هایمان را هم مانیکور و پدیکور کند از شما بسیار متشکر می شویم .ممنون از زحمات شمااز طرف خاله قزی(خانمی خانه دار)</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 20:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای چند عدد دندان را روی دستش یافتم3</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%853-zhkivl0hv2an</link>
                <description>سلام دوستان حالتون خوبه قراره اینجا ادامه این خاطره مو بگم که قسمت آخرشه واسه این که بیشتر در جریان اتفاقات قبلی قرار بگیرین میتونین دو قسمت قبلی خاطره مو از این لینک ها بخونیین جای چند عدد دندان را روی دستش یافتم(خاطره یک از روز هایم ) - ویرگول (virgool.io) جای چند عدد دندان را روی دستش یافتم2 - ویرگول (virgool.io)که اصلا اصلا زیاد نیس در حد پنج دقه وقتتون رو میگیرهوارد کلاس طنز شدم و در سمت راست کلاس در ردیف دوم نشستم .در ردیف اول سه دختر جلویم نشسته بودند ،از آن دختر های ساده ی شهر ،از آن ها که هنوز نگرفتند رژلب به دست یا که فکل ها را بنشانند برای تماشای اهل نظر و با لباس هایی ساده نشسته بودند تا یابند مثلا گنجی در کلاس طنزحدود ده دقیقه از شروع کلاس گذشت و صدای قدم هایی آهسته از پشت در کلاس آمد .با قدم اول استاد ،مولکول بویی پر هیجان به دماغم برخورد ،یادگار سیگار عزیر را جلوی چشمم آوُرد. بیشتر بو ها اصابت کردند به ردیف اول ، آن ها هم گیج شدند گیج آن نیکوتین ابلهبه یه فین مولکول بوی آویزان به دماغم را راندم اما تلخی سیگار را هنوز بر خاطرم داشتم.خلاصه استاد داخل کلاس شد و شاید بهتر است بگویم که کهنه پیر دانشگاه وارد طنز کلاس شد.بعد از بوی سیگار پاهای استاد وارد کلاس شد ،آخ بلندی استخوان پایش کشید ،ساق پای دیگر به کمکش آمد اما آن ساق هم دردش آمد و دوباره جیغی کشید و چند میلی متر به ترک هایش اضافه گشت .بعد از پاها ، آن اندام نحیف و لاغر استاد وارد شد ،لرزش اندام استاد به اندام هایم سرایت کرد .ترسیدم که استاد استحکاماتش فرو بریزد یا که چانه اش از خستگی ثابت بماند و یا کلمات زیادی آرام بگیرند و با نرخ لاک پشتی بیرون بیایند و چشمان ما را خوابی زیاد بگیرد .یک سری ریش سپید و سن و سال دار در محدوده ی دهان تمرکز کرده بودند،ریش ها عظمتی بر چهره استاد می انداخت و آن قیافه ی چروکیده را کمی ممتاز می ساخت .مرزبندی ریش ها او را به بزی پیر شبیه کرده بود کهچست و چابک نبود اما انگیزه جوانی در درس دادنش بود.رنگ پوست استاد جوگندمی بود و در اثر وحشی بازی فوتون های خورشید اندکی سبزه شده بود.موهایش اندکی یاغی بودند و با گذر سالها تعداد زیادی از آن ها فرار کرده بودندو تعدادی اندک از مو ها باقی مانده بود که دلشان واسه پیرمرد سوخته بود و می دانستند بدون آن ها قیافه پیرمرد داغون تر می شود .اما...اما.. راستش را بگم که عجب کتی، تیپ زده چون جنتلمن های خارجی ،آن چهارخانه ی قهوه ای یادم می اندازد خاطرات با کلاسی از استاد های خارجی خلاصه که یک نفر خانم چاق را آورده بود که لیست حضور و غیاب را بخواند .....صبر کن.. مگر خودش چشم ندارد ،وای چرا مردمک هایش سرگردانند و مدام یه جای دیگری می روند ، اگر کور است پس چرا عینک دارد ،چرا طنز جالبی در نگاش دارد  . وقتی به یک نفر باید نگاه کند چرا مردمک هایش جای دیگری می روند ،انگار که گوش آدرس اشتباهی به او می دهد.راز چشم هایش پنهان بود شاید دیگر اندکی از بینایی برایش مانده بود.نمی دانممن به عنوان مهمان در کلاس نشسته بودم و او هم که نمی دید پس نمی خواست معرفی بعیدآن استاد فقید که یادم می آورد فسیلی از قرن پیششروع کرد به سخنرانی ....که چرا تکالیف را تحویل نمی دهید مثل آدم حسابی اگر بی تفاوت شوید ...دیگر هستید سنگی جامد ...بی احساس.. رو مخ ... معمولی و دچار لحظاتی فرسوده باید انجام دهید کار های زیادی تا روال معمول خارج شود از شما آدمای داغوناین سخنش به دلم چسبید و ازش خوشم آمد .بعد هم استاد شروع کرد به سخنرانی و معرفی منابعراستش من تو این خاطره سعی کردم بگم که از محیط پایان نامه و مهندسی کمی زدم بیرون تا کلاس طنز رو هم تجربه کنم...آقا اصن خوبه شما چیزای جدیدو تجربه کنید خبو من مهندسی هستم سردرگم بین ریاضی و شعر شاعری و همیشه تلاش می کنم یه کاری انجام بدم که از رکود جلوگیری کنم ..راستش نمی دونم آخرش چی میشه ولی تمام تلاشم اینه که تو هر راهی که دوسش دارم بهترین تلاشمو بکنم تا تو انتهای مسیرم یعنی جایی که دندونام سفید شد شرمنده خودم نباشم...آقا اصن هرکار می خواین بکنین و بیفتین تو چاله زیاد اما انجام بدین فقط که آخرش شرمنده خودتون نباشین....ممنون از نگاه دوست داشتنی توناگرم نظری بدین راجع به نوشتم که خیلی گُلین</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 16:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای چند عدد دندان را روی دستش یافتم2</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%852-bvpghmx194l5</link>
                <description>خب در  مقدمه بذارین خدمتتون بگم که قسمت اول این خاطره توی پست قبلی هس که میتونین بخونینش از این لینک جای چند عدد دندان را روی دستش یافتم(خاطره یک از روز هایم ) - ویرگول (virgool.io)اما اگه تنبلی بر شما عارض گشت یا با خودتون گفتین (حسش نیس) اشکالی ندارهاگه ادامشو بخونین متوجه می شین.....امیدوارمکم کم مغز بازیگوشم پیشنهاد داد که برویم سراغ کلاس طنز در دانشکده ادبیاتجلوی دانشکده ادبیات همان اول هایش پارک کردم.نگاه مردی پاورچین پاورچین ماشین را دنبال کرد تا رسید به قیافه من یعنی همان صاحب ماشین جیگر.......نگاه سوزان بود ،انگار که دنبال ماشینی دلبر بود....همان دم بود پریدم تو ماشین و قفل فرمون را زدم به افسار ماشین ....دوباره نگاه آن مرد کش آمد و با حسرت پرید رو ی خط نگاه بنده ،با خودم گفتم پس دزد نیس احتمالا خواستگار بوده ،اما حلقه دستم را جلوی گرفتم و با نیشخند فهماندم که دیر کرده چون من شوهر کردهراستش یکم عقب تر از درب اصلی دانشکده ادبیات پارک کرده بودم ،کمی جلوتر رفتم و به خودم فحش دادم که  چرا این چکمه های گرم را امروز پوشیدم..گوشه ای از صحبت هایم با خودم:(خب نه آخه کخ داشتی یا قِری اضافه در کمر داشتی که خواستی جلوه بنمایی ...آها نه تو اندکی پُزی هستی ...بذار میکنم ادب تو را با پوشیدن دمپایی)در همین احوالات دعوا کردن خودم بودم که دیدم یک عدد گامبو که بود اهل محفل شعر دانشگامون در حال راه رفتن است با ریزه دختری کم رو، ....نگا کنین فقط لفظ گامبو برای او بس نیس بلکه خروارها چربی هم این جا ردیف کنم ذره ای از توصیف چاقی او را جبران نمی کند.بگذریم...همیشه با خود فک می کردم که آخه چه کسی از این لُکه ی چربی خوشش می آید و با او قدم می زند خب الان فهمیدم که کسی که آرزومند است واسه یک میکرون چربی یا پاره ای گوشت که وصل شوند با ترتیب یعنی کسی که خیلی لاغر باشد و از خوشتیپی به دور باشد ،دوست دارد حداقل از نظر روانی کمی داشته باشد همراهی پرچربی .....البته جدا از شوخی این را بگویم که اصل زیبایی درون است که قلب مهربان و شاعر آن گامبو را پیوند داده با احساسات ترک خورده یک دختر معمولی کم رواز آن ها که گذاشتم به سمت درب اصلی دانشکده ادبیات حرکت کردم،پیش خودم در چرتکه ذهنم کمی بالا و پایین کردم که آخه مگه طنز هم یاد دادنیه ...و ربطی به قوه تخیل نداره ؟..توی همین فکرا و نشخوار های ذهنی بودم که آدرس کلاسو از یک دختر خوشگل چادری که نشسته بود روی صندلی پرسیدم و رفتم طبقه بالا ..در پاگرد پله ها یک عالمه نقاشی چسبیده بود به دیوار که اعلامیه واسه کلاسای مختلف بودند.چند تا پله بالاتر رفتم و اولین کلاس در سمت راست را پله مقصدم بود .قبل از ورود به کلاس دیدم یک دختر چادری دست در گردن یک زن زندگی آزادی انداخته و دارند با هم بگو بخند می کنند و..وارد کلاس شدم و در سمت راست در ردیف دوم نشستم .این داستان ادامه دارد.....نظرتون به من خیلی کمک می کنه ...ممنونم.</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 12:47:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای چند عدد دندان را روی دستش یافتم(خاطره یک از روز هایم )</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-h8zmtrwcupzt</link>
                <description>دیروز تصمیم گرفتم بروم به سالن مطالعه دانشگاه ....چون با توجه به شناختی که از خودم داشتم ،آقا جان من در محیط بسیار آزاد خانه کار نمی کنم ....می پرسید چرا؟..چون ذهنم از استیصال فسفر سوزی و سخت کاری چنگ می اندازد به TV و گاه هم می خزد سراغ خاطرات قدیمی و یا در سرم طبل کوبیده می شود که آخجون برو سراغ فیلم های آرشیو لپ تاپی ،تا حال و هوای این مغز عوض شود از این فضای اسیدی .اخه مغزجونم هر چی بیشتر سعی کنی پایان نامه رو زودتر تمام کنی برای خودت بهتره عزیزم.زودتر راحت میشی .اما خب گوشش به این حرف ها بدهکار نیس.خلاصه که رفتم سراغ چهار چرخم ،همان ماشین دلبندم،پایم را فشردم روی گاز ،دنده ها را جا به جا کردم تا برسم به کتابخانه بزرگ.راستش چون کارت دانشجویی فرار کرده بود از یاد ذهن خاکستری ام.نتوانستم به سالن مطالعه بروم و به جایش به کتابخانه رفتم اما مامور آن جا هم مثل این که قدرتمند شده بود و با چشمان گرسنه اش کارت می خواست و من هم با زبان  راندم شماره دانشجویی را به طرفش تا نکند فکر کند که از آن آدم های آویزانمدر انتهای غوقای کتاب ها که نور به سختی خودش را عبور می داد از همهمه ی کتاب ها ،چند تا میز ریقو قرار داده بودند و من مغزم را جسد گونه و مجبور گونه به آن سمت کشیدم.بساط تحقیق و خواندن مقاله را آن جا باز کردم و ابتدا شعر صبحگاهی ام را در ویرگول نشر دادم که متاسفانه وسوسه ای برای جلب نگاه ها نداشت.بعد هم شروع کردم به مقاله خوانی ، مردمک چشمم را سر دادم از یک کلمه به کلمه بعدی .مغزم درگیر شد ، خیلی درگیر راستی قبل از این که سر یک میز بنشینم ،دیدم یک عدد زن زندگی آزادی  در کناردوست دخترش پشت یک میز نشسته اند و دارند تمرین حل می کنند ،اندکی جلوتر رفتم و دیدم یک پسر است که موهایش را مثل دخترا در قسمت تحتانی سر گوجه کرده و با دوست دخترش تمرین هایشان را می نویسند ،مردک ریز اندام و سیخ مثه دخترا خز کرده بود پشت میز و سرش پایین بود تا نگیرند مچ او را با دختری مریضخب برگردیم به مقالهحدود دو ساعت گذشت و چند عدد فسفر با چند عدد لیپید را در آشپزخانه مغزم تفت دادم تا خرج تمرکز فراری ام کنم که یهو پسر خوشتیپی را دیدم که پشتش کشیده می شد احساس دختری ، دیدم که دوست دخترش چون فالوئر قدیمی اش به دنبالش راه افتاده و قدم های چاق پسر را دنبال می کند.امان از این دوستی های غربی که فاتحه می خوانند بر تمرکز زخمی این مهندس رسمیخلاصه که خواستم دوباره افسار مغزم را بکشم که گرفتار قضاوت نشود این شد که یهو موبایلم زنگید کی بود ؟چی بود؟بله دخمل خاله بود با آن صدای صمیمی که همیشه به طرز مرض واری می خواستم داشته باشم چون او خواهریسیستم اخباری خاله به او پیام رسانده بود که شوهرم رفته به مسافرت راه دور تا اندکی پول بجوید از درهم و دلار پر سودکمی با من احوالپرسی کرد و در میان صحبت هایش گفت که  اندکی مجنون شده با مخلوط بیکاری و دیوانگی شده و می خواهد برود به سمت روانشناس و از پیشنهادش استقبال کردم چون جای چند عدد دندان نیش را روی بازوی شوهرش یافته بودم.بعد از گفت و گو با او ،مغز بازیگوشم پیشنهاد کرد که برویم سراغ کلاس طنز که در دانشکده ادبیات برگزار شده است،در جایی که احساس را با کلمات نقاشی می کنند .به دنبال این وسوسه ی بازیگوش پریدم پشت فرمون و گازززز دادم به حدی معقول و رسیدیم به مقصد با سرعتی به حد نورجلوی دانشکده ادبیات همان اول هایش پارک کردم.نگاه مردی پاورچین پاورچین ماشین را دنبال کرد تا رسید به قیافه من یعنی همان صاحب ماشین جیگرداستان این روز ادامه داردنظرتون رو بگید خوشحال میکنین یه بنده خدا رو</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 13:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزش جون</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AC%D9%88%D9%86-anoba07gmx3u</link>
                <description>خب من چند وقت هس که میرم باشگاه خواستم چند سکانس از مشاهداتم را در باشگاه به صورت شعرکی اینجا برای شما بیان کنم:به باشگاه که می روی می بینی قُلُپ قُلُپ چربی زده بیرون ، زده بیرون از همه جای اون آدمای جوون به باشگاه که می روی میبینی آن چربی های لَخت که خسته اند و اما زورشان کرده اند تا بلرزند با هر شتاب تنبه باشگاه که می روی میبینی بوی سوختنی که جریان یافته از تکاپوی بدنی و برای رفع بو ،می پاشی اسپری را به بدن های در حال چربی سوزیمیبینی یه عالمه دختر های خوشتیپ که چند میلی پرچربی اذیت کرده چشمشان و به تکاپو انداخته اندامشانبه باشگاه که می روی میبینی دختر ها قرتی شده و مژه هاشان دراز شده و لب هاشان یهویی چاق شده و عشوه هایشان دلبر شدهبه باشگاه که می روی می بینی ماهیچه های ممتاز ،در آمده از بازوهای مربی  سرکار و فخر می فروشند به چربی های آویزان مامیبینی وزنه های سنگین ، بهت چشمک می زنند با آن ابهت بی رقیب و می خواهند تو را به خاک بزنند بدون هیچ رقیببه باشگاه که می روی می افتی به تکاپو تا خوشتیپ شوی و خوشبر و رو</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 09:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت مقداری اسید</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-dytfc7csy5ph</link>
                <description>دیشب دماغم را سوزاند ،بحث دماغ را جدی میگویم از همان دم که دربش باز شد انگار که در های زندان  بر مهاجمی گشوده شد .ابتدا کمی گوش و چشم تیز کرد که ببیند آیا بند باز است ؟یا  در راهش تله ای تنگ است؟بعد که فهمید آزاد شده ،خوشحال شد چون که او بود اسیدی در بند که نفرین شده بود و مایه ی خجالت هم نوعانش شده ، تازه  به دست آدم ها ضعیف شده ،مایعی سوزنده و خورنده  برای لکه ها شده ،با خود گفت که حتما ننگی شده ، در بین شیران علفزار تبدیل به گربه ای شده.....اسید ضعیف شدههمه ی خشم های فرو خورده اش روانه شد ، با کمک چند عدد مولکول هوا بالا رفت و آتیش پاره شد.می خواست سرو صدا کند ...دادی بلند بر آسمان کند ، اما صدایش را گوش ها نمی شنیدند ، بلکه صدایش طوری  بود که بشنوند دماغ ها با تارهای مویشانآنگاه  مولکول های بویش از سر بطری آمدند بالا تا ردیابی کنند اثر مهاجم احتمالی را ....بعد کله ی ابری اسیدی اش را از درب بطری بیرون آورد و دستان اسیدی اش را روی لبه ی بطری گذاشت و به این طرف و آن طرف سرش را چرخاند، البته یادآوری کنم  که اسید بیچاره چون خیلی هست خورنده ،قبلا چشم هایش را خورده و بینایی ندارد بوی   اسیدچند تا از مولکول های بویش را فوت کرد به سمت من ، من همان آدمی که آزادش کرده زبند ...و مولکول بو به طره ی مویم  آویزان شد و در جنگل مو ها توسط شوره های سرم ،خفت شد و  گم شد.دوباره مولکول بویی دیگر را به سمتم تف کرد و با چنگک خود را به دماغم وصل کرددر درگاه دماغ خواست که وصل کند خود را به موی دماغ ...اما موی دماغ تراشیده شده بود و نا امید گشت آن اسید ویران ، ...بوی اسید به سمت اعماق دماغ رفت و دید جنگل موهای دماغ را ..گفت آخیش و پرت کرد خود را در بغل آن ها و من کم کم فهمیدم بوی اسید ..  سپس آن بوی پلید که دارد با خود ویرانی شدید سر خورد و پایین رفت به سمت مری و گاز گاز کرد آن اندام های دوری و چنین شد که من کم کم گلویم سوخت و برای انتقام هم شده کمی از اسید ها را در کاسه ای ریختم و شیر آب را باز کردم و یک عالمه آب رویش ریختم و اسید با آن دست پای تمیز در آب دست و پا می زد و داشت خفه می شد و خود را به لبه ظرف رسانید و چون به واسطه ی مولکول های آب تکه تکه شده بود تکه ای از خود را سوار مقداری هوا کرد و چون نیشتری هدف گذاری کرد و به سمت دماغم نیش خود را فرو کرد و باعث شد به سرفه بیفتم.یکم دلم برایش سوخت دستکش پوشیدم و اسکاچی به حکم قایق نجات برایش انداختم ، او آویزان اسکاچ شد ودر روزنه های ابری اسکاچ قایم شد . مهربان شدم و گفتم اندکی به او غذا دهم ، کمی او را به سطحی کثیف نزدیک کردم ،سطح پر از لکه های چایی بود که پاک نمی شدو یهو اسید با آن چشمان کور ضعیف ، بو کشید بوی چایی را ، دندان در آورد و روی چایی ها پرید و گازگازشان کرد با مهارتی شدیدروش کارش را نمی دانم چگونه بود همین را حدس می زنم که اسید جان با مهارت تمام که حیران می کرد لکه ها  ،گویی قایم می کرد آن ها را در نهان یا میخوردشان با ولعی زیاد یا جادویی می خواند تا نابود شوند در یک زمانخلاصه که لکه ها را کشت و خورد و بعد از ماموریت کشتار ،عمرش تمام شد و با قاصد هوایی رفت به دیار مردگاناین هم داستانی بود از قاتلی ضعیف شده مخصوص لکه ها ی عزیز</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 17:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطنکی یواشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-agmhevz9peyc</link>
                <description>آن روز ،روز ساده ای برای دختر بود . نشسته بود در خانه باغی تکراری و فقط رنگهای برگ های باغ عوض شده بودند .پچ پچ پاییز رو در هر کجای باغ می توانستی بفهمی ...در برگ های زرد درختا و جنب و جوش مورچه ها و جیغ جیغ برگ هاپاییزپاییز در قامت زنی با موهای حنایی در حال پچ پچ با کاج های مقاوم بود که با کالکشن رنگی جدید موافقت کنند ورنگ برگشان  را نارنجی کنند .پاییز کمی روی شیروانی نشسته بود و پاهای حنا کرده اش آویزان بود.چند تکه مویش روی زمین افتاده بود و مورچه ای تلاش می کرد تا موها را داخل خانه اش ببرد و با آن ها فک و فامیل هایش را گرم کند.آن دختر شهلا با چشمان زیبا رو به روی آینه ایستاده بود و داشت دانه های سایه را با حرکت ماهرانه قلمو روی پلکش می مالید تا کمی شیدا کند آن شوهرش و یا بلکه به توقف وادارد قلب حیران همدمشپاییز از پشت پنجره نگاهی به دختر انداخت و یک رژ نارنجی را یواشکی روی میز گذاشت.دختر موبایلش زنگ خورد و شوهرش از پشت گوشی قربان صدقه اش رفت .در همان حین چشمش به رژلب روی میز افتاد ، از رنگش خوشش آمد و کمی از آن را روی لبش کشید ...پنجره محکم باز شد و بادی برق آسا وزید .انگار که گویی باد چانه ی دختر را گرفت و کمی سرش را این طرف و آن طرف کرد تا رد پاییز را از روی آن رژلب آشنا بگیرد. باد فهمید که پاییز زودتر از او ،اینجا آمده.دختر لرزش گرفت و با دو دست پنجره را بست و باد را در بیرون نگه داشت.بعد کاپشنش را برداشت و پوشید و به سمت کرسی که در وسط اتاق پهن شده بود رفت.پاهایش را زیر کرسی کرد و پتوی گل گلی را به روی خود کشید .کرسی از اعماق قلب خود گرما را رشته کرد و دور پاهای دختر تابید .کرسی از درون خود پنسی در آورد و نخ های سرما را از پاهای دختر بیرون کشید.دختر گوشی اش را در دستش گرفت و کمی با آن بازی کرد و دستش را دراز کرد و دکمه اسپیکر که روی میز کرسی قرار داشت را زد و با بلوتوث گوشی به آن وصل شد و صدای آهنگ در محیط خانه پخش شد .با هر تپش اسپیکر سر او هم جلو و عقب می رفت . صورت دختر رو به دیوار بود و نیم رخش کمی پنجره دیوار کناری را می دید. حس کرد چیزی پشت پنجره است و به او زل زده و دست هایش روی پنجره است.سرش را به سمت پنجره گرداند اما چیزی ندید . به سمت پنجره رفت و پنجره را گشود . پنج عدد موی حنایی و دو تا موی قرمز پایین پنجره ریخته بود .چجوری تو خونه فرهاد موهای حنایی و قرمز دیده میشه .فکر کرد شاید باد آن ها را از خانه همسایه به اینجا آوردهموی حنایی را برداشت و نگاهی به آن کرد و یه حس چندشی بهش دست داد ،مو را به سمت آشپزخانه برد و روی گاز روشن زیر کتری گرفت و آن را سوزاند.صدای جیغ کوچکی آمد آن هم از دور دور ها.....موهای تنش سیخ شد ، یک صدای جیغ از دور دست؟؟؟نزدیک پنجره شد و خانه های این طرف و آن طرف را پایید..کسی نبود که منبع صدا باشد....به سمت زمین پشت باغ نگاه کرد، یک سگ داشت از دیواره های باغ آن ها دور می شد و یک لحظه ایستاد و سرش را به سمت باغ کرد و پارس کرد و بعد هم برگشت و با سرعت بیشتری دوید.دختر خواست پنجره را ببنددو چشمش به پایین پنجره افتاد و دید هیچ مویی نیست. فکر کرد که باد مو ها را با خودش برده .یه جوری شد.تصمیم گرفت که  برود پایین پیش شوهرششوهرش یک ون کافه داشت که در آن به مردم انواع قهوه و دمنوش را می فروخت و چون شهرداری داخل شهر به او مجوز نداده بود ،آمده بود و ون کافه را در بیرون شهر کنار خانه باغشان باز کرده بود.دختر کاپشن خاکستری اش را پوشید . شال را روی کله اش انداخت و در آینه نگاهی انداخت و زیر لب گفت :(( عجب جیگری شدم.)) یکدفعهیکککدفعهباد در خانه پیچید و در اتاق را محکم بست . دختر از جایش پرید ...حس کرد که خونه می خواد اونو بیرون بیندازه تا اجزاش آرام بگیرندختر گیج شده بود. ابروهاشو بالا انداخت و لباشو بهم فشار داد و تصمیم گرفت به پیش شوهرش برود.در خانه رابست و کفش هایش را پوشید و بند کفشاشو بست..یک سوراخ خیلی کوچک کنار دیوار ایجاد شده بود و مورچه های سیاهبه صورت پراکنده داخلش می رفتن و مورچه های حنایی در یک صف منظم از آن خارج می شدن .انگار که ملکه مورچه ها داخل سوراخ در حال رنگ آمیزی آن ها بود.دختر ابروهاشو بالا انداخت و از پله ها پایین رفت و که ...قاه قاه....قاه قاه... صدای قهقهه ی بی قید بندی از پشت در خروجی به گوشش رسید.این داستان ادامه دارد..........................نظراتتون کمک کننده من در این راه است. ممنون از نگاهتون.... </description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 20:53:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرتور میگه:   در  تنهایی ، شادی لا به لای یه چیزایی قایم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-bnb9tdma0fc8</link>
                <description>شما هم از اون دسته آدمایی هستین که دلتون میگیره گاهی ، یعنی ماهیچه های دلتون غمخوار میشن گاهی یا مولکول های شادی کم یاب میشن تو رگهای خونی .مثلا  دلم گرفتهلحظه های شاد چیا هستن؟؟؟اجزای تشکیل دهنده یه ترکیب شادی چه هستند؟بگذارین چند تا مثال بزنم...وقتی که دلدار رو می بینی به کامت که نگات می کنه با روی ماهش و کرشمه میاد با خم و تاب ابروانش و دوست داری یه بوس گنده بزنی به لپانش..این ازون صحنه های شادی آوره..مثلا من و عشقمیا اینکه.....جووووون....شما هم فهمیدین ..وقتی حس میکنی اون بوی ساندویچ کثیف که یک مولکول تمیزی هم نیست در اون خوراک هندی عزیز و وسوسه می کنه با اون لباتو ،اون دندوناتو و دوست داری سنسورهای چشایی تا ابد حس کنن مزه سوسیساشو...این هم از اون لحظه های شادی کننده است.خب منم یه خانم می باشم محض اطلاعتون ،در جریان باشین که منم از آن مو بلندا که دارن مژه های شهلا و دل می برن از آقاشون با قر و اطوار، وقتی یه برق چشم می بره دل دلدار را ،اسکناس می چکد از جیب شوهر و با ماشین می تازم به سمت بازاری دلبند و می خرم ...آره ..آره ...می خرم  چندین لباس و دوپامین ها سر شار می شوند از مغز خوشحال...آره ..آره...این لذته واسه یه موبلند ، چون کمک میکنه به جلوه گری هاش و حسای خوب بعدمن در هنگام خریددلم طراوت می خواهد طراوت یک روز پاییزی که از بغل ببینی فرش برگارو با روی بازی دلم شاخه می خواد برم ازش بالاتا کمی نرم بشم با لمس لپ ابرادلم تب و تاب می خواد یا یه رقص نابکه با اون پرت بشم به سمت بیخیالی هااز جمله لذتام اینه که خیال پردازی کنم به عنوان یه مهندس موفق که کشیده هندسه ی یه دستگاه خفن که بتونه پول بسازه با حجمی زیاد  ...هنوز فرشته آرزو داره به من پوزخند می زنه با این آرزوی پوچیه راه دیگه هم هس...چک کردن اینستاگرام سلبریتی ها و ..وای اون لباسا و بدن باربیشون و میکاپ های لاکچری شون واون مبلای سفید سادشون که پول خورده به زیادی موهای سرشون و بعد تحریک شدنم واسه پول درآوردن بیشتر و فلسفه بافی های ذهن پوچم که میگه اگه پولدار بشی و همه این کارا رو بکنی ،آیا باز هم خیلی خوشحال میشی؟؟؟؟البته این کار بیشتر سبب حرص خوردنم میشه تا خوشحالی خب به نظرتون همه ی این کارای لذت بخش که نام برده شد همشون وابسته به یه شخص خارجی و یا یه چیز خارجی نیس ؟؟یعنی بدون این چیزا تو عمق تنهایی ،کاری نیس که خودمون به تنهایی انجام بدیم و لذتش رو ببریم؟؟؟؟؟چند وقت پیش تو کتاب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور خوندم که می گفت ، خوبه که آدم در تنهایی خودش هم با خودش حال کنه ،یعنی تو تنهایی حوصلش سر نره و یه کار لذت بخشی واسه خودش انجام بده تو تنهایی و همه ی لذتاش وابسته به یه چیز خارجی نباشه ....من که فعلن نوشتن رو انتخاب کردم ، گفتم فعلا فسفر های مغزی نشانه می دهند که بنویسم اندکی تا بروم تو حالت درگیری واسه سر هم کردن کلماتی کتاب خوبی است و توصیه می شودشما وقتی تنهایین و دلتون گرفته چه کارهایی می کنین؟بنویسید راهنماییتون رو برام اندکی </description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار چشم لپه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%84%D9%BE%D9%87-%D8%A7%DB%8C-tqxjgdvfagbp</link>
                <description>آآه....واقعا ..آه...آنجا که همسر عزیزم هوس کرده بود وعده ای ناهار......یکهو پرید فکری از ذهنش......ناگهان جرقه ای اشتباهی شعله کشید در فکرشنمیدونم چجوری از ذهنش پرید یا  که فسفر های ....مغزش چجوری کار کردن که گفت قیمه ....وات ..کدام قیمه ؟؟  همان خورشی که چشم های ریز زرد دارد و وقتی به او نگاه می اندازی با هزار چشمی زردگونه ،بوسه می فرستد با لبان رب گونهآری معلوم بود که آن قیمه ی بی حیا در خیال مرد چشمکی زده بود به آن مرد چشم مهربان ..و هوس لبان تند خود وانگهی ادکلن دارچینی خود را به دل آن مرد انداخته بود که دستور داد به زنش ....البته این را بگویم که جرات دستور ندارد اما ابراز علاقه مندی دارد...و جلوی من ،همان زن دلبندش از معشوق دیگرش یاد کرد.همان زمان بود که منم بودم یه عروس تازه با یه عالمه فانتزی ضایع . زبانم به طرز جوگیر خود را جلو انداخت و گفت چشم و بقیه اندام هایم را انداخت به حس خشمآنگاهبه فکرم افتاد که تازه عروس های فامیل ،هر وقت بخواهند خورش بخورند ، خانه مامان هایشان لنگر می اندازند ،اما من با دماغ رو به بالا گوشه چشمی تیز کردم برای تنبلی آن ها و با تمسخر گفتم:(اهه.. عجب بی دست و پاهایی ، هنوز یاد ندارند یع خورش چهار چشمی و ساده اینگو که نمی خواستند با دست خودشان درست کنند هوویی که بعد عاشق کنند شوهر را واسه لپله چهار چشمی.......به نظرتون ادامه بدم یا نه؟....ممنون میشم پاره ای از فکرخود را راجع این متن بفرمایید.</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 08:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهزاده گم شده رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-dfscym2kl9yy</link>
                <description>ازدواج یکی از مراحل مهم زندگی هر آدمی است و هر دختری در مورد همسر آینده اش تصورات و ملاک هایی دارد و من تصورم از همسر آینده ام به این صورت بود :پسری ابروپهن با موهایی به سیاهی شب / گاه رَدایی بردوشَش که باشد پادشاه مُلکَش/پسر خوش چهره و گاهی هم برازنده با ماشینی طوفَنده ،باید ترمز گیرد جلوی خانه ی بنده/طره ای از موهایش روی پیشانی اش ریخته باشد/ سبد سبد گل ها بارنگ خونینِ یک قلب عاشق ،باید آورده شود توسط داماد آینده / جیب هایش باید قلمبه باشند و با راه رفتنش پول ها از جیب ریخته باشند/گاه که راه می رود روی مسیر ،قطره های ادکلنش سرگردان روی زمین وخط بویش جامانده باشد روی زمینالبته پسر مورد نظر باید مرا گل دختر فریبنده خطاب کند وباید مهربان باشد و تحصیل کرده و کلاه فارغ التحصیلی بر کله اش و رساله دکترایش توی جیبش باشد تا مبادا غیر دکتر جایگاهش باشد.....حدودای بیست سالگیم بود که سر و کله ی خواستگارا پیدا شد و مشخصات خواستگارهایم به شرح زیر بود:خواستگار اول دکتری با ظاهر مهربان بود که ریش بزی و قامت صافش نشان دهنده ی عظمت کتاب های خوانده شده اش بود.کمی high  بود و یه ده سالی بزرگتر بود که با رفتاری بزرگ منشانه و 30 ساله ،خواستگاری دختری 20 ساله آمده بود.مورد اول به دلیل اختلاف سنی زیاد حذف شد.خواستگار دوم خوش تحصیل و خوش پوش و شاغل بود ،اما چشمانش کمی خواب آلود بود ،انگار که از درز دو خط چشم مردمکش قایمکی بیرون را نگاه می کرد ومن هم نا آشنا با این دو چشم کم ظهور، گفتم که برود پی کارش این مرد مرموزخواستگار بعدی ،پسری خوشتیپ و سپید بود ،سپیدی به رنگ برفک های یخچالی بود اما چشمانش پر بغض بود .هر شیرینی که جلوی او می آوردیم چشمان خیس شبنم اشک می گشت. چشمانش عاشق بود اما نه عاشق دختردر جلسه خواستگاری بلکه عاشق میوه ها و شیرینی های موجود در جلسه خواستگاری  مادر پسر گفت که این پسر 80 کیلویی متناسب ،قبلا غولی 150 کیلویی و گنده بوده که دکتر مجبور شده معده او را تا کند و درز بگیرد تا این همه چاقی را لاغر کند.این مورد هم به دلیل نقص سلامتی به علت عمل جراحی رد شد.به این ترتیب خواستگار های متعددی آمدند و هر خواستگاری یه سری خصوصیات مثبت و منفی داشت و هیچکس شبیه آن شاهزاده سوار بر اسب سفید رویاهای ما نشد و حیران ماندیم.تا اینکه شبی در خواب دیدم:پیر تقدیر با قیافه ای درگیر، در حال ساختن یه سری مجسمه بود که قرار بود تبدیل به آدم شوند .پیر با دقت زیادی هر کدام از آن ها را شکل میداد اما دستان لرزانش گاه انقدر شدید ویبره میگرفت که یک قسمت از مجسمه ها خراب میشد واو که حوصله نداشت تعمیرش کند ،مجسمه ها با ظاهر کج وکوله داخل کوره میفرستاد تا تبدیل به آدم شوند.پیر نگاهی به من انداخت و گفت:(( تا حالا آدمی مشابه به شاهزاده رویاهای تو نساخته ام و هر چه تلاش میکنم که آن مجسمه ها به سفارش شوهر تو شبیه تر شوند ،دستانم بیشتر ویبره می گیرند و مجسمه ها خراب تر می شوند.پس به خود بیا و سختگیری را کنار بگذار.))بعد از دیدن این خواب کمی از کمالگرایی در مورد ملاک های ازدواجم کاستم و در نهایت با کسی که بیشتر شبیه شاهزاده رویاها بود و حس آرامش را به من می داد ازدواج کردم.نظراتتون راجع به نوشته به من کمک زیادی خواهد کرد .ممنون</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 11:43:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریدای یخ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-rylhtmmoibzt</link>
                <description>فریدا داخل قاب عکس یخ زده بود، فضای قاب برایش کافی نبود به همین سبب تنفس را برایش دشوار کرده بود. دستش را روی گلویش گرفته بود تا شاید آن دستان یخ زده ، راه عبور هوا از گلویش را گرم کند و بهتر بتواند نفس بکشد. Wow .....نفس بکشد!!!!!....مگر آن فریدای جوان که اشتیاقش طعنه می زد به نا امیدی فصل خزان ،هنوز می توانست زنده باشد؟؟فریدا در داخل قاب سرش را با کنجکاوی به شیشه قاب نردیکتر کرد تا قضای اطراف قاب را بهتر ببیند ، از گوشه ی قاب رنگ آبی را دید که در یک بطری گیر کرده بود ،فریدا با صدای گرفته ای خطاب به رنگ آبی گفت :(( آهای آبی ...دلم آسمان می خواهد ، اندکی هوای تازه می خواهد ، می توانی آن را برای من بکشی ؟)) آبی با لحنی غمگین و نا امید همچون زمانی که آبی ،پررنگ است و دلگیر پاسخ داد: (( تا کسی در این بطری رنگ را باز نکند ،من نمی توانم کاری کنم.))فریدا آه بلندی از نهادش برآمد و دلش گرفت...یادش می آمد از آن روز های جوانی که با یک عشق صورتی نقاشی می کرد صورت خود را به زیرکی . به همین دلیل فکری یواشکی به ذهنش رسید و خواست تا اندکی رنگ صورتی را وادار به حرکت کند به همین خاطر فریدا گلسر را از روی سرش کند وپنهانی به پشت سرش در یک گوشه ی قاب انداخت ، رو به رنگ صورتی کرد و با هر چه در توان داشت ،تلاش کرد تا داد بزند اما صدا یک نوای آرام بود که به زحمت شنیده می شد.فریدا گفت:(( ای صورتی بیا و گلسر روی سرم را نقاشی کن، مگر یادتان نمی آید که فریدا همیشه موهایش را با آن گلسر های زیبا تزیین می کرد.رنگ صورتی گوشه نگاهی به بالا انداخت و خواست تا اوج گیرد و از بطری بیرون زند ..اما به درب چوب پنبه ای بطری برخورد کرد و پودر شد و به پایین بطری سقوط کرد.با دیدن این منظره ، فریدا پریشان شد و موهای خود را کند و شروع کرد به مشت زدن به شیشه قاب و وقتی دید که شیشه نمی شکند ،دلگیر و افسرده به یک گوشه قاب افتاد.قاب عکس فریدا پشتش به پنجره ها بود و میله های فلزی در جلوی شیشه پنجره ها چون زندان دربسته ی کوچکی ،اتاق فریدا را محصور کرده بودند با هم دیگر غرغر می کردند و می گفتند: (( طفلکی آن فریدای نقاشی که افتاده درون قاب عکس چوبی ، خبر ندارد که همه چیز زندانی شده در این اتاق به این کوچکیبچه بادی که اندر لابه لای میله ها تاب بازی می کرد ،حرف های آن ها را شنید و حرف های میله ها را شنید و  تصمیم گرفت فریدا را با واقعیت روبه رو کند به همین خاطر دزدکی از لای درز پنجره به داخل اتاق رفت و در همین حین که داشت با ترس و لرز میله ها را می پایید که متوجه حضور او نشوند به زنگ کنار پنجره خورد و زنگ یا صدای بلند به صدا درآمد.با صدای زنگ ، بطری های رنگ به خود لرزیدند ، فریدا سرش را حرکت داد تا عامل صدای زنگ را ببیند و چون قاب عکس پشتش به سمت زنگ بود ،فریدا نمیتوانست چیزی ببیند اما کنجکاوی فریدا را بی تاب کرده بود  به همین دلیل فریدا دوباره همه ی نفس های یخ زده اش را جمع کرد و سعی کرد تا صدایش از شیشه ی قاب بگذرد و به گوش صاحب صدا برسد.صدا زد:(( چه کسی اونجاست؟))بچه باد خودش را به پایین قاب رساند و و سعی کرد با فشار دادن قاب را بچرخاند و وقتی قاب چرخید ، چشم فریدای جوان پنجره ها را دید . فریدا آن بازوهای آهنین که با انضباطی دقیق پنجره ها را محصور کرده بودند ، دید. بچه باد روی قسمت بالای قاب نشست و قاب را کمی چرخاند تا تاب بخورد و با صدای زوزه ای که فقط بادها ،آن هم هنگام تنگناها صدا می دهند، آرام زمزمه کرد:(( میبینی فریدا ، همه ی اتاق زندانی شده است ، دیگر پنجره ها نمی توانند تو را به سمت دنیایی بیرون راهنمایی کنند. دیگر رنگ ها بی حرکت شدند و پیش درب بطری اسیر شدند. حتی تو فریدا .... تو فریدای زنده دل هم در قاب چهارگوش یخ زده ای.فریدا دلش شکست و از گوشه چشمش اشکی چکید ، اشک روی شیشه قاب افتاد و معجزه ای درخشید....با چکیدن اشک روی شیشه قاب ، نور آفتاب از پنجره به داخل اتاق پرید و پس از آن شیشه قاب ترک خورد و در یک لحظه ترک به همه ی نقاط شیشه منتقل شد و شیشه قاب تماما شکست و به پایین افتاد.فریدا از شدت تعجب و ترس به خود لرزید ، دستانش را جلو برد تا واقعا باور کند که شیشه قاب شکسته است.سرش را کمی به جلو برد تا بیرون قاب را بهتر ببیند ، واقعا یک معجزه رخ داده بود ، او می توانست سر و دست هایش را از قاب بیرون بیاورد و همه جا را بهتر ببیند . او توانست از قاب بیرون بیاید ولی پاهایش در قاب جا ماندند و او خود را به سمت صندلی ویلچر کشاند و روی صندلی نشست ، سپس رنگ ها را آزاد کرد و شروع کرد به نقاشی تا دوباره حس کند شادی و رهایی</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 15:16:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالایی اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@Gsf.Reyhane/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-fsyqynl4qti9</link>
                <description>امروز خواهم گفت بلند قصه ایکه در عمق شب ،هیچ ندیدم چنین غصه ایهمان دم، در گوش صبح گفتم لالایی اشک راصبح خاموش شد و ندید آفتاب شهر رابگفتم از آغوش او ،از آن مهر و لبخند اوسایه ای تیره زدم بر نفس های تنگ اوبه یادم هست که ثانیه ها را سیاه کردم با قلمتا نگارم نقشی از مهر و یاد پدرپدر تنها نبود بلکه یک‌ سمبل عشق نابکه لبریز می کرد مرا ز آرامشی پر لعابپدر، سال‌ها به سان  گل مرا می داد ناماما نمی دانستم که باغبان نمی ماند به باغپدر تنگ شده قلبم از جای خالیتوجودم زخم شده ز روزهای نبودنت✏️ریحانه یزدی راد✏️</description>
                <category>reyhane.yazdi</category>
                <author>reyhane.yazdi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 05:47:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>