<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی سیاوش‌کیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@H.Siavashkia</link>
        <description>یک طلبهٔ بی‌گناه🙃|یک رفیقِ نیمه‌راه‌😬|و یک همسرِ خاطرخواه❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:27:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3188195/avatar/hBoHTa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی سیاوش‌کیا</title>
            <link>https://virgool.io/@H.Siavashkia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>موجودی</title>
                <link>https://virgool.io/@H.Siavashkia/%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-rrocsklhbgee</link>
                <description>- پنجاه هزار تومن مرغ سوخاری لطفا.پسر جوان پشت دخل پوزخندی به پیرمرد زد و کوچک‌ترین ظرف یک‌بارمصرف را برداشت.پیرمرد نگاهی به او کرد. کارت بانکی‌اش را درآورد و گفت: «ببخشید قبلش می‌شه یه موجودی برام بگیری؟»پسر با اکراه کارت را کشید و استعلام موجودی زد. رسید را کند و به پیرمرد داد.- عینکم رو نیوردم. می‌شه بخونیش؟پسر اخم کرد و رسید را گرفت. نگاهش کرد. لحظه‌ای مکث کرد. چشمانش گرد شدند. به پیرمرد رو کرد و دوباره رسید را دید.- چقدره موجودیش؟- آقا! موجودی‌تون... دوازده میلیارد و سیصد میلیون و دویست تومنه.- آها. درسته. تشکر... بی‌زحمت همون پنجاه هزار تومن سوخاری رو...- چشم آقا... الان...پسر ظرف بزرگ‌تری برداشت و پُرش کرد. همراه نوشابه و سس مخصوص و رسید و کارت دو دستی برد جلوی پیرمرد.- بفرمایید قربان. نوشیدنی مهمان ما هستید.پیرمرد نوشابه را از نایلون درآورد و روی میز گذاشت. - نه مرسی. و میان جمعیتِ پیاده‌رو گم شد.#داستان_کوتاه_کوتاه#بداهه</description>
                <category>هادی سیاوش‌کیا</category>
                <author>هادی سیاوش‌کیا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 19:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>