<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ه.اشرف زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@H.ashrafzadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:35:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4848963/avatar/cG6Vw7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ه.اشرف زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوست دارم در رختخواب بمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-v2f0zt6vy7ee</link>
                <description>چطور می تواند حضورت در خواب چنین آرامشی با خود بیاوردای کاش با هم میماندیم و این حال را هر روز و هر روز تجربه می کردمای کاش آن زمان تجربه امروز را داشتمبیشتر صبوری می کردمبیشتر سکوت می کردم  ... ،از خواب بیدار شدمدوست دارم در رختخواب بمانمنمی خواهم در لا به لای روزمره گی حس حضورت در آن رویا محو شود</description>
                <category>ه.اشرف زاده</category>
                <author>ه.اشرف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 11:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد دست از همه آن ها کشیدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%85-lo4758jvgxd0</link>
                <description>جوراب های مهد دختر کوچولو را می شورمبه پوشیدن بعضی از لباس ها مصر است ، طاقت ندارد لباس ها جمع شوند و ماشین لباس شویی روشن شودیکی دیگر از خصوصیت های این گروه سنی استاین هم می گذرددر آینه به خودم نگاه می کنمموهایم بلند شده استموهای بلند خرمایی ، که در لا به لای آن رشته های سفید خودنمایی می کنندحجم موهای سفید در شقیقه هایم بیشتر از گذشته استدر آینه به خودم نگاه می کنمگویی در میان هیاهو زندگی دست از جستجو برداشته بودمچندین سال به دنبال خودم می گشتم ، گمشده بودمبه دنبال موهای بلوند ، که گاهی بلند و سشوار کشیده بود و گاهی کوتاه و حالت داربه دنبال گوشواره های کوچک و بزرگ که با هر لباس تغییر می کردندبه دنبال انگشتان پر از انگشتر ، که هر کدام به یک معنا بودبه دنبال لنز های خاکستری و سرمه ایچه شد دست از همه آن ها کشیدم؟در آینه به خودم نگاه می کنمازدواج...آنچه که مرا از نوجوان پر شور و با اعتماد بنفس درونم دور کردآنقدر دور که هر چه گشتم دیگر پیدایش نکردم</description>
                <category>ه.اشرف زاده</category>
                <author>ه.اشرف زاده</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 11:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان در تجریش متوقف شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tsd7pmc2ufqb</link>
                <description>امروز رفتم میدان تجریشدر میان صدای شلوغی و همهمهصدای مامان را می شنیدم که با ذوق می گفت هر قسمت بازار چه نوبرانه ای آوردهبه یادش به همه مغازه هایی که معمولا سر میزد ، رفتمسال ها گذشتهخیلی ها آمدن و خیلی ها رفتناما گویی زمان در تجریش متوقف شده استحال و هوا مثل همان زمان است...صدای مامان را می شنوم ، به یادم می آورد چه چیزهایی لازم دارمتجریش با این همه صدا و خاطرات به جا مانده چه می کند؟</description>
                <category>ه.اشرف زاده</category>
                <author>ه.اشرف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 22:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربان آن خال چشمت شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D9%88%D9%85-u6iurzud8vo5-u6iurzud8vo5</link>
                <description>سال ها بود به خودم اجازه نداده بودم آزاد و رها به تو فکر کنمدر خیالم در آغوشت بگیرمبه چشمانت نگاه کنمو قربان آن خال چشمت شوماین روزها خاطرات با تو را گلچین کرده و هر آنچه که در نظرم بوی عشق میدهد را مرور می کنمدیگر هیچ احساس گناهی ندارمیک چیز باید به من قدرت ادامه دادن بدهدو تنها چیزی که این روزها دارم یادآوری و مرور لحظات شیرین با تو بودن است ، هر چند کم...و هزاران افسوس که بعد از تو دیگر طعم عشق را نچشیدم و با تمام تلاشی که کردم هیچ خاطره و حسی جای آن لحظات را نگرفت...</description>
                <category>ه.اشرف زاده</category>
                <author>ه.اشرف زاده</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 03:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای صدایش تنگ شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-grjyeaw09lcm</link>
                <description>دختر کوچلو را می گذارم کودکستاننمی خواهم به خانه برگردمهوای خانه سنگین استکوچه پشتی کودکستان ، در ماشین می مانمیک ساعت... دو ساعت... تا پایان وقتجایی برای رفتن ندارمبرای خوش گذرانی که بیرون نماندمدلم یک چهاردیواری امن می خواهدسرم را به روی فرمان ماشین می گذارم ، گریه می کنم ، فریاد می کشمخیلی وقت است از خانه پدری خبری نیستزمانی که بابا و بعد از آن با فاصله کمی مامان به سفر آخرت رفتند ، وسایل خانه با یک دنیا خاطره بسته بندی و در انباری گذاشته شدند و کلید تحویل صاحب خانه شدما همیشه مستاجر بودیم و اساس خانه از زمانی که من به دنیا آمدم تغییر چندانی نکردنددلم برای تخت فرفورژه قرمزم با آن لحاف سفید و گل های بزرگ صورتیش تنگ شده استلحاف را به روی خودم بکشم ، خنکای بالش را احساس کنم و در سکوت فکر کنم و فکر کنم تا بخواب بروم و بعد با صدای مامان بیدار شوم که اسمم راصدا می زند و می گوید بیا چای...دلم برای صدایش تنگ شده استچقدر دلم برای صدایش تنگ شده.</description>
                <category>ه.اشرف زاده</category>
                <author>ه.اشرف زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 12:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره به دام افتادم</title>
                <link>https://virgool.io/@H.ashrafzadeh/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-wfcyt0aoh4mi</link>
                <description>آخرین بار حدود سه سال و شش ماه پیش بودبه خودم قول داده بودم دیگر گول این مهربانی ظاهری را نخورمدوباره در لحظه حساس که تحت بیشترین تنش و اضطراب بودم ، وقتی کاسه صبرم در حال لبریز شدن بود...آمد جلوچی شده دخترم؟!و دهانی که به گلایه باز شداابته گلایه از او نهگلایه از شرایطو دادهایی که پس از آن شنیدمو اشک هایی که از چشمانش جاری می شدشوکه شده بودمدوباره به دام افتاده بودمقلبم فشرده شد ، بغض به گلویم فشار می آورد ، اشک از چشمانم جاری شدمعذرت می خواهم ... ببخشید...این کلمات به سرعت و به دفعات از دهانم خارج می شدنباید به داد زدن ادامه میدادمثلا مهمانی گرفته بوداهالی خانه مثل دفعات پیشین برای نجات این مادر به ظاهر رنج کشیده و عضو مظلوم خانه می شتافتن و یک دعوا و قهر و طولانی در پیش بودنه ، دیگر در توانم نیستمعذرت می خواهم... بخشید...توانستم با تجارب این سال ها شعله های یک جنگ جدید را تا شعله ور نشده خاموش کنمده سالی می شود در این خانواده هستمزمان خداحافظی بقلم کرد و من پشت لبخندی که بر چهره نشاندم خدا را شکر کردم ، آن صحبت ها که قرار بود یک درد و دل ساده باشد به جای باریک نکشیداما...من با حالی خیلی بدتر از قبل به خانه برگشتمآن عذر خواهی های پشت سر همآن هم از روی ترسچقدر احساس حقارت می کردمبیشتر از او ، از خودم عصبانی بودمچرا وقتی پرسید چی شده دخترم ؟!مانند این سال های اخیر لبخند نزدم ، دست روی زانوهایم نگذاشتم ، بلند نشدم و نگفتم هیچی مادر!!! نگران نباشین....</description>
                <category>ه.اشرف زاده</category>
                <author>ه.اشرف زاده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 07:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>