<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ح جیمی.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@H_A</link>
        <description>جریانِ عصبناکِ نوشتار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:34:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1526511/avatar/hw6ZuQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ح جیمی.</title>
            <link>https://virgool.io/@H_A</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آبی یعنی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-rnfj0sdcvqsi</link>
                <description> در گوشه‌ی دنیای آبی تنگ کوچک خودم نشسته‌ام...اینجا واحد شمارش زمان، بغض و گریه است...کسی دوروبرم نیست و من جسم حقیرم را در تگنای این پراشوب به این طرف و آن طرف می‌کشانم... نمیدانم چرا خاطرات لطیف دوران‌هایی که تنگ و دور نبودی به یادم می‌آید و دنیای کوچکم را بیشتر می‌آزرد...زمان بیشتر درد میکشد و بغض و گریه بیشتر روحم را خراش می.دهد...اینجا آنقدری کوچک است که فقط صدای برگشت گریه خودم را میشنوم...گویی ارکستری در نزدیکی‌ام سمفونی اشک‌هایم را می‌نوازد ...و این بیشتر چشم‌هایم را تر می‌کند....زمان کش می‌آید و من بیشتر مچاله میشوم...خاطرات امانم نمی‌دهد و من فراموش کرده‌ام لمس پوست دستانت چه رنگی داشت...یادم نمی‌آید صدایت چه آهنگی داشت ...گویی هیچوقت نبوده‌ای و اینها فقط خواب بوده است...آنقدر دوری... دنیایم تنگ‌تر میشود...گوشه‌ای که نشسته‌ام گوشه‌تر میشود و من هرآن ممکن است به پایین پرت شوم.....بگذار پرت شوم....بگذار تنگ‌تر شود ...بگذار این سقوط برگشتی نداشته باشد خدای من..بگذار.-اسفند ۴۰۴اسفند ۴۰۴</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 17:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوسِ بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-y04fgwrb3qo3</link>
                <description>گم شدم در جایی که باید پیدا میشدم...در پشت دری که منتظر باز شدنش بودم حالا بیشتر میکوبمفریاد میزنم و داد...جیغ میزنم و انگار در یکی از خواب‌هایم هستم،همان خوابی که نمی‌توانم فریاد بزنم و انرژی سرکوب شده‌ی پشت حنجره‌ام را به بیرون پرتاب کنم...انگار در یکی از خواب‌هایم هستم...خوابی که تو با سردی نگاهم می‌کنی و غزل خداحافظی را می‌خوانی...همان کابوسی که نیمی از شب، خواب را از چشمانم گرفت و هراسان از خودت به خودت پناه آوردم...همان پناهی که در صدایت نهفته بود...همان صدایی که اولین‌بار بوسیدمش و در اتاقِ صداهای محبوب قلبم ثبتش کردم ...با همان صدا بغلم کردی و گفتی که فقط کابوس دیده‌ای...گفتی با چشمان خودت میبینی که کنارم آرام گرفته‌ای...گفتی که فقط خواب بوده است...گفتی و من هم باور کردممن هم باور کردم که فقط خواب بوده است...من هم باور کردم که تو اینجایی و من هستم و جز همین چیز دیگری واقعیت ندارددرست مثل الان...الان هم فکر می‌کنم شاید دارم خواب می‌بینمدارم هرچیزی جز واقعیت را می‌بینم...نمی‌تواند درست باشداما کاش بتوانم از این خواب لعنتی بیدار بشوم...کاش راه بیداری را هرچه زودتر پیدا کنم...کاش وقتی از خواب بیدار میشوم تو هنوز آنجا باشی و صدایت منتظرم باشد...کاش بار دیگر صدایت این کلمات را ادا کند :&quot;فقط خواب دیده‌ای، من اینجا هستم&quot;</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 21:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره‌‌ وار</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1-cficodd3oeap</link>
                <description>به خودم میام میبینم وسطِ زومِ چشمات روی عکس سه در چهارت موندم...با دقت فرم لب‌هات و ابروهات میبینم و به خودم میگم مگه میشه عکس سه در چهار کسی هم خوب بشه ... توی لایه‌هایی پنهان از دلم حس دل ضعفه و چیزی شبیه قربون صدقه حس می‌کنم ....درحالیکه قبلش خیلی اتفاقی طومارهایی کهنه از پیام‌های نوشته شده ولی ارسال نشده رو در لابه‌لای انبار ذخیره پیام‌ها پیدا کرده‌بودم و میخوندم...حرف‌هایی که هرخط از یک زخم عمیق روی قلبم حکایت می‌کرد...حرف‌هایی که به دقت توصیف وضعیت و حال روز و شبم بود...دوباره خوندم و گفتم چقدر آره ...چقدر من بودم...چقدر درست نوشته بودم...چقدر تنها بودم...اگر پیام‌ها علاوه بر انتقالِ خالی حرف‌ها، می‌توانستند هیجانات پشتشون رو هم انتقال بدن...شاید ما الان ازهم دور نبودیم، شاید هیجوقت از حس و تجربه هم دور نمی‌شدیم... اما پیام فقط پیام انتقال میده و حرفی از هیجانات نمیزنه، مثلا نمیگه این جمله‌ای که خوندی رو با گریه نوشته، آهسته‌تر و بادقت‌تر بخون، یا اینجا خیلی از دستت عصبانی شده، یا مثلا نمیگه اینجا چندبار نوشت و پاک کرد، بهت فکر کرد و ترسید قلبت رو بشکنه پس یه طور دیگه نوشت....اما خب، اون پیام‌ها و هیجانات هیجوقت فرستاده نشد و هیجوقت خونده نشد...گفتم بیخیال بشم و نزارم اون هیجانات قدرت بگیرن ..درحالیکه حجمی از اون هیجانات هنوز در من زنده بود و فقط با اشاره کوچیکی زنده میشد...این یعنی یجایی از من همچنان میل به دیدنشون شنیدنشون و بغل کردنشون داره‌...نفس عمیقی کشیدم و گفتم حواسم پرت کنم، دنبال یه حس خوب بودم...یه عکس یه پیام یه خاطره که به موضوع الانم هیچ ربطی نداشته باشه...شاید اصلا برگرده به چندسال پیش و من یادم نباشه و با دیدنش لبخند بزنم و یادم‌بره هیجانات دردناکی که پیام دربرابشون به وظیفه‌اش خوب عمل نکرده بود ...اما ...ناخوداگاه عکسی رو باز کردم که تو توش بودی من توش بودم کنارهم بودیم...لبخند داشتیم...صبح روزی بود که قدِ صبح‌های الان درد نداشت...بازم بود و من قبل اینکه بفهمم پام به اون بازی باز شده بود...عکس پشت عکس، لبخند پشت لبخند، عشق خالص در پس عشق خالصی دیگه...من دیگه آلوده شده بودم...!!!...تاریخ‌هارو چک میکردم و دنبال عکس بیشتر میگشتم...، دنبال عکس‌هایی خاص‌تر میگشتم...تازه یادم اومده بود چه عکس‌هایی رو خیلی وقته ندیدم...دنبالشون می‌گشتم...از اینور به اونور....مثل معتادی که دیگه‌ نمی‌فهمه چیشده و فقط مصرف بیشتر و بیشتر و بیشتر...؛تا خودمو بین فاصله‌ی ابروهات دیدم.....و با نیشخندی به خودم گفتم &quot;تو خودت هم این آلوده بودن رو دوسداری....&quot;</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 12:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای وارونه</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-sbuty8o9osap</link>
                <description>&quot;دنیای وارونه اینو خوب میدونه، منِ دیوونه تورو دوست دارم&quot;ترس لعنتی از دست دادنت در من دوباره بیدار شده و من باز از خواب بیدار میشم....ترس از دست دادنت در من زنده شده و من همچنان دارم مواد غذایی و ویتامین به بدنم میرسونم...ترس از دست دادنت هست و من لباس میپوشم تا به سر کار بروم...به آدم‌ها کمک می‌کنم و گره از کارشون باز می‌کنم و همزمان و همچنان دارم می‌ترسم...با خودت حرف میزنم و از گفتن میترسم...از حرفات میترسم و از سکوتت بیستر میترسم...از گریه‌هایم می‌ترسم و ترس خالی موندن دست‌هام رو دارم‌... از تپش قلبم میترسم و ترسِ خالی شدن آغوشم رو دارم...به عکسات نگاه میکنم و میترسم...‌خاطراتمون، قدم زدنامون، خنده‌هامون، گریه هامون میاد جلوی چشمم و من میترسم....میترسم از اینکه نباشی، نباشی تا برات بگم زندگی برام چطور میگذره، نباشی تا بگم دنیا امروز برام آبی بود ...بگم امروز موفق شدم...و با ذوق عکس موفقیتم رو نشونت بدم ...اما الان این ترس لعنتی..این ترس بزرگ....مدتیه که دارم با این ترس زندگی می‌کنم ...بزرگترین ترس زندگی من روبه‌روم وایساده و داره از من تغذیه می‌کنه...دلم میخواد برگردم و برگردیم اما اینبار بدون ترس...دلم میخواد نترسم از این ترس... میخوام از هرکس و هرچیزی که تورو از من دور میکنه فاصله بگیریم ...میخوام اینبار دیگه نترسم....میخوام با تو باشم ولی نترسم...میخوام باشی ولی نترسم ...نترسم چون دیگه هیچی تورو از من دور نمی‌کنه...چون خودت دیگه دور نمیشی...چون نمیذاری دیگه دور بشی...اما الان هنوز خیلی میترسم و کاش اینجا بودی...کاش دستاتو بغلتو نگاهتو داشتم...کاش به من تعلق داشتی...کاش من لنگر تو بودم...کاش من محور تو بودم...کاش من تاثیرگذارتر بودم...کاش من قدرت بیشتری داشتم...کاش من جایی که باید بودم.... .</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 14:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه‌ای کوتاه.</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-qb7hkmi5far7</link>
                <description>&quot;سفر کردم که از عشقت جدا شم...&quot; از معین تو کافه پخش شد.ساعت ۱۰:۳۰ شنبه ۱۰ آبانالان به فکرم رسید لحظاتی رو ثبت کنم و دارم از روز دوم سفر می‌نویسم.یه پیرمرد اومده تو کافه و کنار بابا نشسته و داره میخونههم صحبتی اون با بابام و گاهی همخوانی، یادم مینداره بابا داره پیر میشه...امروز هم توی قایق که نتونست غواصی کنه تا اخر توی خودش بود و فهمیدم که حالش گرفته...یکم حالم گرفته است...یکم غم دارم...میدونم برای چیه ...عاشق از قمیشی پخش شد و دلم بیشتر گزفت...&quot;عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار رو بفهمی...&quot; من خوب میفهمم...هم تشویشُ هم سوت قطارو...این پیرمرده هم خوشش اومده و بيشتر داره میخونه...●ساعت ۱:۱ صبح، روی عرشه کشتی هستیم...دی‌جی عالی اهنگ‌ها عالی...وایب عالی...اما، رقص و خوشی ممنوع، برای خانم‌ها ممنوع البته فقط ...اقایان میتونن هرکاری خواستن بکنن ...خانم‌ها نه...خدانکنه دست خانمی کمی بچرخه حتی وقتی نشسته...وایسادم یه گوشه و بغض دارمبخاطر عمر و جوونی که از دست دادیم...بخاطر ابتدایی ترین حقمون ....بنظرم هیجوقت دیگه برای نسل ما هیچی خوب نمیشه...یا باید رفت یا تحمل کرد و مرد...بغض دارم کاش میشد براحتی گریه کنم....●ساعت ۲:۲ دقیقه صبحتوی تخت هستمخوابم مباد و همزمان معده‌ام هم درد میکنه...هیچوقت و هرگز نبابد فست فود بخورم دوبارهاحساس از دست دادن و تلف شدن وقت دارمشب بخیر●امروز رفتیم پارک برفی ...و من توی این سفر هرچیز ترسناک و هیجان‌آوری رو تصمیم گرفتم تجربه کنم، اینجا هم درکنار سورتمه و تیوپ سواری، تاب معلقش رو که انگار ۱۱ متر ارتفاع داشت رو تجربه کردم ...وقتی تا لب پرتگاهش رفتم پشیمون شدم و گفتم نمیخوام برم ولی یارو طناب رو کشید و گفت برو ترس نداره و با هر طنابی که می‌کشید من یه قدم ناخواسته به جلو هل داده میشدم تا اینکه دیگه چاره نبود و با اخرین کشش طناب پرت شدم پایین...لحظه اول توی دلم خالی خالی شد...واقعا ترسیده بودم ولی دقیقا همون نقطه اوج ترسم به خودم‌ گفتم ول کن بترس رها شو...اونجا دستام باز کردم طناب ول کردم..و همونطور معلق روی هوا تاب میخوردم...حس بی‌نظیری بود...بار دیگه هیجانات ثابت کردن بهم که رها کردن و مواجهه همزمان چه درد و لذتی داره...شاید فقط ترس از ترسه که پیچیده‌ میکنه...نه خود موضوع ترس.●ساعت ۱۱:۵۰ شب، دوشنبه&quot;بهت قول میدم سخت نیست لاقل برای تو&quot;یه پسره با گیتارش کنار دریا داره میزنه و میخونه...چه وایبیچه حسیآدما میان کنار اون پسره میشینن و باهاش یواش همخونی میکنن...یکی مثل من پاهاش توی آبه و اونطرف تر وایساده و داره نگاه میکنه...من هم درحالی که دارم تا مچ توی شن فرو میرم وایسادم و گوش میدم...دارم فکر میکنم واقعا هرجا میری سایه ات دنبالته ...هرجا میری همه چیو باخودت میبری...جهنم و بهشتت رو با خودت میارییاد اهنگ شَدو آو ماین افتادم از الس بنجامین.●ساعت ۱:۵۰ ظهر سه شنبه.تو هواپیمای برگشت نشستیمبابا یخاطر من از پسری که کنار شیشه نشسته بود درخواست کرد تا صندلیشو به من بده...چون میدونست دلم میخواد توی روز بیرون رو ببینم از هواپیما.... بابا خیلی دوسم داره...بخاطر من هرکاری می‌کنه ...بغضم میگیره...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 00:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های باز - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gofba1lxnqnh</link>
                <description>(پیش‌نویس ۱۴ روز پیش):به جای دستبندم که محکم بسته بودم و روی پوستم جا انداخته بود نگام گره خورد...مریم داشت مثل همیشه وقتی بعد از کلی وقت میبینیم همو درباره‌ی وضعیت کار و همکارهاش میگفت و منم مثل همیشه هیچی رو نمیفهمیدم...و هیچکس رو توی حرفاش نمیشناختم...حتی نمیدونم کارش دقیقا چیه و چه پوزیشن داره...پوستم رو لمس کردم...ردِ زنجیرمانندی روی پوستم مونده بود و یه لحظه از اونجا کنده شدم...اطرافم محو شد ...صدای مریمو نمیشنیدم ..‌فقط خودم بودم و تویی که الان جای مریم نشسته بودی...دستمو گرفتی توی دستت و همونطور که داشتی رد دستبند رو نوازش می‌کردی بهم گفتی:&quot;عزیزم انقدر محکم نبند دستبندتو، پوست لطیفت درد میگیره.&quot; منم لبخند زدم بهت و گفتم:&quot;چشم، اگه تو میخوای چشم&quot; تووچشام نگاه کردی و زیر لب اون عبارت همیشگی رو آروم گفتی...نگات کردم و با چشمام لبخند زدم بهت...با صدای مریم که داشت اسممو صدا میکرد برگشتم به اون جا، خودمو از بیرون دیدم که مثل دیوونه‌ها لبخند رو لبمه و دارم با دستم بازی می‌کنم...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودمو با بحث سرمیز مشغول کنم.(پیش‌نویس ۲ ماه پیش):خودکار و دفترم دستمه و مثل همیشه و به مانند یک انسان کاملا متعهد به آدم‌ها، برنامه‌ی جلسه‌ی امروزم رو می‌نویسم؛ قطعا کارم رو با عشق انتخاب کردم و با عشق انجامش میدم، مهم نیست من در کجا قرار دارم و من چی نیاز دارم، این شغل ازم میخواد که از خودم بزارم و حتی گاهی بزنم، از روانم، احساساتم، جسمم. اینکه زندگی برای من کجا جریان داره، کجا متوقف شده به این شغل و این آدمها ربطی نداره، درهرصورت بعد از یک شب طولانی، یک بعداظهر گریان، یک دل شکسته، یک امیدِ سلب شده، باز منم و این برگه‌ها، دلی که باید خالص کنم، چشمی که باید خشک کنم، تعهدی که باید بجا بیارم ...(پیش‌نویس ۳ ماه پیش):دلم میسوزه برای تو، برای من برای آدم‌های تنهایی مثل ما، برای نداشتن آغوش و لمس و اطمینان...برای این قلبی که میسوزه از ترس و دلهره‌ای که با لرزش بدن همراهه...نمیدونم آرامش رو از کجا بیارم و به کجا پناه ببرم...چشمام میبندم و لحظات خوبمون رو تصویر می‌کنم، عکس‌هارو مرور می‌کنم و گریه امونم رو میبره...دوربین باز می‌کنم و با خودم حرف میزنم و تصور می‌کنم دارم شنیده میشم... ولی آرامشی نمیاد که نمیاد...تصمیم میگیرم بیشتر گریه کنم...ولی باز دلم بیشتر میسوزه برای نبود پناهی برای اشک‌هام...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 11:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید موضوع...</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-g8r4r5hsjco9</link>
                <description>فردا، فردا دیگر مرتب میکنم، مینویسم، میخوانم... جمله‌ای که مدتیست در من عقب انداخته میشود، فردا در من عقب انداخته میشود ...هفته شروع میشود و فردا در من بدان آنکه بدانم در من جریان خودش را پیدا کرده است، بیدار میشوم، میروم، می‌آیم، کار میکنم، این بین هم، از لابه‌لای تقلاهایم، احساسات خوب و ارزشمندی سراغم می‌آید، همه‌اش هم بد نیست، گاهی حس میکنم چقدر مفیدم و چقدر میتوانم تاثیرگذار باشم، چقدر برای بودن و رشد دادن اینجا هستم، لحظه ای به خودم میبالم که وقتی دکمه ی خروج از جلسه را میزنم که لبخند و حال خوب را برای آنها ساختم، اما انگار همواره وزنه‌ای روی دوشم همراهم است، انگار غمی پس از هر لبخند منتظرم است، انگار دستی دستم را عقب میکشد و وقتی به لباس های نامرتب تمیزی که در کشوی کمدم جا ندادم نگاه میکنم در گوشم میگوید فردا..فردا مرتب میکنی، آخرهفته مرتب میکنی...فردا میشود و من در انبوهی از لباس ها غرق میشوم و کشویی که هیچگاه مرتب نمیشود و لباس هایی که نرفته در جای خود به تن من مینشینند و بعد در ماشین رخت شویی انداخته و سپس همین پروسه طی میشود...البته که موضوع لباس یا کشو یا کمد نیست... موضوع شاید لباس باشد اما نه لباسی که در جای خود نمیرود و مستقیم بر تن من مینشیند، شاید موضوع لباسی باشد که بر لباسِ تن دیگری چسب نمیشود،  شاید موضوع لباسی باشد که بوی عطر دیگری نمیگیرد...شاید موضوع لباسی باشد که با دستان دیگری بر تن نمیشیند یا از تن جدا نمیشود،  شاید موضوع اصلا دست باشد..دستانی که در دستی از جنس دیگر با ابعاد و رنگ و بویی دیگر جای نمیگیرد، شاید دست و تن هردو باشد...دستی که بر تن سُر بخورد و تنی که بر تنِ انسانی دیگر با شکل وشمایلی همراه با حس دوسداشتنی عمیق و لبریز از دلتنگی، آرام گیرد...و یادش برود که چرا لباسش مرتب نبود، موهایش شانه نبود،  در پس هر لبخند غم بود، نفرت پس از بیداری بود، گریه پس از تنهایی بود، شب‎‌ها بلند بود و عمق حس خوب لحظه‌ای...شاید موضوع دلتنگی بود...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 15:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضحکاک</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%A7%D8%B6%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DA%A9-abpttydshfnd</link>
                <description>به دستاشون که توی هم قلاب شده بود نگاه می‌کردم...به محض اینکه زن گریه کرد، شوهرش دستش گذاشت تو دستش...نگاش می‌کرد... یه نگاه نگران، ساکت شده بود و بهش گوش میداد...من هم هدایت میکردم و بیشتر و بیشتر براشون راحت‌تر و فضا رو نزدیک‌تر می‌کردم‌‌‌...لبخند رو صورتشون و احساس نزدیکی و یکی شدن تجربه‌ای بود که با ابتدای جلسه خیلی متفاوت بود...و من همه اینارو رقم زده بودم‌‌...من از او حجم خشم  و نفرت کاری کردم که دستاشون توی هم قرار بگیره...اینکه با چه قدرتی اینکارو می‌کنم نمیدونم...وقتی دستای خودم خالیه و قلبم تکه‌تکه‌ست‌‌‌...نمیدونم چطور میتونم خودمو فدای آدم‌های دردمند بکنم، هیجاناتشون رو کنار بزنم، کنارشون بمونم، درک کنم، همدلی کنم، دنیارو از نگاه اونا ببینم، و احساس بهتر و حال راحتی بهشون بدم...وقتی پرسیدم الان چه احساسی داری..؟ جواب داد راحت‌تر نفس می‌کشم و احساس یکی بودن می‌کنیم....لبخند زدم...و جلسه رو با لبخند بستم و به تصویر مضحک خودم د انعکاس مانیتور خیره شدم....لبخندم از لبام رخت بست و این چشمام بود که حالا وارد صحنه شده بود ... پس دستای من چی؟</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 14:42:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک‌ربع مانده...</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-oeehfxlafjpd</link>
                <description>یکربع مونده به شروع جلسه‌ام و من باید در نفش یک همه چیز دان باسواد مطمئن بنظر میرسم، درحالیکه حس می‌کنم هیچی نیستم هیچی...برای اولین بار حس میکنم هیچم...وجود ندارم و هیچم...چون به کسی تعلق ندارم...چون به کسی که باید تلعق می‌داشتم ندارم...درحالی منتظر شروع این جلسه نشستم که لباس رسمی پوشیدم، آرایش کردم و نکات مهمم رو نوشتم روی کاغد ولی حس میکنم هیچم...حس میکنم در دنیا ارزش و بودنی ندارم...چون وقتی بودنت ارزشت همه چیزت رو به یکجا و یک‌نفر گره زدی باید هم اینجا احساس هیچ بودن بکنی...یهو به خودم دارم میام و از خودم میپرسم واقعیه؟ یا دارم خواب میبینم؟ آرزو میکردم کاش خواب بود، آرزو میکردم ... چایی می‌ریختم و یهو به خودم اومدم و از خودم پرسیدم خواب بود یا واقعیت؟ سوختم، از آب جوشی که رو سرم از واقعی بودن ریخته شد و آب جوشی که بعد روی دستم ریخت...لباس میپوشیدم و آرایش میکردم به خودم گفتم واقعی نیست...نه نمیتونه واقعی باشه، مگه میشه همه اون هستی همه اون هویت همه اون دنیا در یک ساعت نابود بشه؟ در یک ساعت هیچ بشه؟ نه نه نه واقعی نیست...واقعی نیست و من دارم خواب میبینم...من فقط خوابیدم و اینا من نیستم...اینا مال من نیست....مال من همه چی خوبه، همه چی قشنگه و همه رنگی توشه، از خاکستری بگیر تا رنگ‌های روشن و براق...این واقعی نیست‌‌‌...حتی منم واقعی نیستم...اگه واقعی بود من اینجا نبودم اینجا نفس نمی‌کشیدم و تا الان غذای مور و مورچه شده بودم...چون واقعی بودنش یعنی نبودنم یعنی نیستی یعنی هیچ یعنی مرگ...۷ دقیقه مونده و من توی دلم آتیش روشنه...توی دلم پرتگاهیه که هربار با فکر کردن بهش یکبار پرت میشم، پرت میشم و مغزم روی زمین می‌پاشه ...ولی باز برم میگزدونه به همون پرتگاه و بعد از هربار فکر کزدن دوباره هولم میده از اون جا پایین و من دوباره یکبار دیگه مغزم متلاشی میشه....دوباره هیچ میشم و هیچ ...دوباره میمیرم و باز برمیگردم...لبخند میزنم..به تصویر خودم توی دوربین به تصویر مضحک هیچ خودم به دوربین که نقابی بشه برای آدم‌ها...آدم‌هایی که هیچن...و منی که باید براشون همه چیز باشم.شروع شد.</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 15:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[لانگ پاز]</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B2-pev2rdhwpib3</link>
                <description>پرسید &quot;داری گریه میکنی؟&quot; سکوت طولانی‌ای کردم، درست مثل لانگ پاز‌های داخل پرانتز که توی کتاب سوجانسون بین گفتگوی خودش و مراجعش وقتی پیش میاد نوشته، سکوت طولانی وقتی میاد که اتفافات زیادی درحال پیش اومدن و چیزهای زیادی برای درک کردن وجود داره که مراجع فرصت میخواد برای هضم کردن چیزهایی که شنیده یا گفته یا رسیده...؛ به سؤالش فکر میکردم‌‌‌‌...به اینکه گریه می کنم یا نمی‌کنم نه، چون خیسی صورتم رو از چند دقیقه قبلش احساس می‌کردم و جای فکر برام نداشت، به جوابی که میخوام بدم و احتمالاتی که در پسش میاد و تاثیری که بجا میزاره و جوابی که میاد و ...، به نتیجه خاصی نرسیدم، فقط جواب نه رو به احتمالات کمتری نسبت دادم و سند کردم‌. پرسید &quot;چرا طول کشید تا جواب بدی؟&quot; این یکی رو جزو احتمالات نمیدیدم و جوابی براش هم آماده نکرده بودم، فقط بدنم و ذهنم بهم میگفتن خودتو خلاص کن و از این بیشتر شوریده نکن هم خودت رو هم اونو هم شرایط رو...دلم میخواست بمونم و به حرفاش گوش کنم...دلم می‌خواست بگم آره منم همینو میخوام...دلم‌ میخواست که دلم بخواد...اما نخواست..نتونست...تاب نیورد...غصه‌هاشو تاب نیورد...نهایت تلاش‌هاشو دید و بیشتر شوریده‌سر شد...بیشتر غصه‌دار شد‌...برای تلاش‌های از روی درماندگی....برای انتخاب لغات بعنوان پناه، نجات و آغوش...اما باز خالی خالی خالی...تنهایی.&quot;این عکسو امروز برات گرفته بودم یادم رفت بفرستم&quot; عکس جوونه‌ای کوچیک و غیرمنتظره از گلی که هدیه‌ات بود...چقدر همش دوسداشتم برات چیزی بخرم که دوست داری، یادم میاد چقدر دلم میخواست از هرثانیه که باهات دارم استفاده کنم مبادا از دست بدم، هرچی که منتظر بودم به دستات برسونم رو برسونم مبادا نرسونم، همش میترسیدم چیزی رو از قلم انداخته باشم...، توی سرم همش فکر میکردم این دفعه که رفتم چی براش ببرم؟ چی بدم بهش که خوشحالش کنم، که سرحالش بیارم...؟ که عشقمو توی چشماش ببینم...روزای آخر بود و این فکرای خودی پررنگ‌تر از قبل شده بودن...دلم می‌خواست چیزی بدم که موندگار باشه و قشنگ...زنده باشه و اصیل...درست مثل همین گلدون که امروز روی میز اتاقت بچه کرده...و من با دیدنش تنها چیزی که میتونستم به زبون بیارم کلمه‌ی&quot;زمان&quot; بود...گذشتن‌ها و چگونه گذشتن‌ها...این واژه‌ی پردردسر نسبی...هم جداکننده هم وصل کننده...برای من فقط مفهوم زمان رو زنده می‌کرد...نه زیبایی نه زندگی رو...نه رشد و نه زنده شدن رو...بلکه جدایی‌هامو، گریه‌هامو، خشم‌هامو، نفرت‌هامو، تنهایی‌هامو...و باز لانگ پااااز و ....گفتم&quot;خیلی خوبه/قشنگه&quot;.</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 00:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلیق</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-enctltp2x4ad</link>
                <description>تا دیروز حالم خوب بود، میتونم بگم تقریبا پر بودم از حس امید و زندگی، میتونستم مسیر روبه جلو رو با وضوح هرچه بیشتر ببینم، میتونستم علی‌رغم هرچی که میخوام و نشد خوشحال باشم، میتونستم بی‌توجه به آشفتگی‌هام، به خودم و زندگیم به دیده‌ی نظم در بهترین حالتش نگاه کنم…اما درست وسط یک روز نسبتا دوست داشتنی، وقتی که انتظار میرفت باید در حال لذت بردن از حال خوبِ پس از انجام فعالیت موردعلاقم باشم، انگار دستی اومد و منو به سمت اون‌ها هل داد، عجیبه نه؟ نمیدونم این عجیب‌تره که به خودت میگی دیگه خوب شدم، دیگه اونقدر مثل قبل اون چیزها آزارم نمیدن، دیگه میتونم ببینم ولی قلبم نلرزه، دیگه میتونم به خودم و زندگی خودم نقشهای قشنگی بکشم، یا این عجیب‌تره که وسط همه این مونولوگ‌ها، دیدن و خوندن یک پیام در جایی که انتظارش نداری، از کسی که هیچ نقشی در زندگیت نداره، یکهو سبب برهم خوردن اون حال خوبی بشه که ساخته بودی…؟ الان نمیدونم اسم اون حال خوب رو بزارم حال خوب پوشالی؟ به مونولوگ‌های این چندوقتم بگم ساختگی؟ اگه حالم خوب بود اگه فکر میکردم مووآن کردم، پس چرا چنین پیام بی‌ربط و بی‌اهمیتی منو خیلی راحت پرتاب کرد درون هرچی که بنظر باهاش دوست شده بودم؟همه‌ی اونها مکانیسم دفاعی بود؟ همه‌اش ساختگی بود؟ نمیدونم و هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم که نمیدونم…شاید چیزی غیر از این نباید انتظار داشت، شاید همینیه که هست، اینکه تا کجا و کی رو نمیدونم…اینکه تا کجا بیشتر میتونه بره رو نمیدونم…اینکه من تا کجا و به چه شکلی میتونم رو… نمیدونم… نمیدونم…</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 16:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان یعنی تنهایی.</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ijrbuw8ohbky</link>
                <description>به گمانم هیچ‌گاه هیچ‌کس تنهایی حاصله از درد و رنجی که داری را پر نخواهد کرد. گاهی خود همان‌هایی که انتظار داری بر تنهایی‌ات مرهم بگذراند، خودشان عرض تنهايي را برایت بزرگ‌تر و پهن‌تر می‌کنند...همان هایی که روزی به تو عهد داده بودند که تنهایت نگذارند که تورا همانجور که هستی با هر شرایطی که داری، در هر حالی که هستی دوست داشته باشند‌...اما بنظر من براساس تجربه هیچ دوسداشتن بی‌قید و شرطی وجود ندارد، انسان گاهی بر اثر زیادی وجود هورمون‌های لذت‌بخش هوا برش می‌دارد و می‌گوید که تو را بی قید و شرط دوست دارد...مگر دوسداشتن بی قید و شرط نباید بگونه ای باشد که اگر سرت از دردهای روزمره به جان آمده بود مقداری بهت حق بدهد و بر رفتارهای نامربوطی که داری سرپوش بگذارد و بگذارد پای ذهن مریض و بیماری که داری؟ آخر مگر از بیماری که بر تحت بیمارستان یا تيمارستان است انتظار دارند بلند شد بنشیند و کتاب جهان در پوست گردو را بخواند و درک کند و توضیح دهد؟ مگر از او انتظار می‌رود مثلا در دادگاه حاضر شود و از خود دفاع کند؟ نمی‌تواند! چون از هستی به جان آمده و در اوج فشار است...مگر لاف دوسداشتن بی‌قید و شرط نمیزنید؟ پس چرا از او خرده بگیرید و به مانند والدی بر سرش بکوبی که باید و نباید و شاید را یادش بدهی؟ پس چرا از آن دوسداشتن بی قید و شرط وام نگیرید؟ و بخاطر عشق دوسداشتن یا هرچه که اسمش را می‌گذارید قدری رفتارهای بی‌پیشه و ریشه‌‌اش را به جان بخرید و بجایی که در آن شرایط از او بخواهید خودش را اصلاح کند، ترمیم کند و رفتارهای همیشه عاقلانه داشته باشد قدری در آغوش خود بخوانید و بگویید که&quot; عزیزِجانم...می‌دانم این تو نیستی این رفتار دلی تو نیست...میدانم که خسته و تنهایی...حداقل پیش من می‌توانی خودت باشی...میتوانی هرچقدر خواستی غر بزنی ...میتوانی هرچقدر خواستی رفتارهای دیوانه‌وار داشته باشی...چون من می‌دانم این تو نیستی....چون می‌دانم که تو هم انسانی و انسان‌ها گاهی دیوانه می‌شوند و تو هم دیوانه میشوی و این جای هیچ شکایتی نیست...&quot; به واقعیت، دوست داشتن بی‌قید و شرط چیست؟...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 13:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقصد همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-stdnmkkuxczy</link>
                <description>دوباره....دوباره این راه و مسیر و تنهایی...دوباره این اتوبوس و کوله‌باری از خستگی و کارهای نیمه‌تمام....چشمی منتظر در انتها و چشمی دیگر در سکوت گریان.... از خودم می‌پرسم در جست‌وجوی چه باشم و در کجا اطراق کنم تا برای ابد رنج سفر را به دوش خود از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر حمل نکنم؟ پاسخی نمی‌شنوم، سیستم پاسخگویی فعلا خاموش است، چون رنج آمدن‌ها و رفتن‌ها و طعم گرمی و سردی‌ها، از انگشتانم به بیرون روانه گشته‌اند.اکنون، آن‌قدری دل‌تنگیِ  ناشی از ترک آشیانه‌ی پیشین یا کمی دقیق‌تر، از ترک آرامش غیرثابتم - که روزی به او گفته بودم همانند بهشتی که بلیطش را برای مدت خیلی کوتاهی در این آشفته‌بازارِ بلبشو‌ی زندگی داده باشند و وقتی فرصت تمام می‌شود تحمل زندگی سابق بر دل و روح آدمی سایه تاریکی می‌اندازد، درد می‌کند که حق بدهید توان تصمیم برای لنگر انداختن در گوشه‌ا‌ی از این سختی را نداشته باشد...نفسی عمیق  برای خروج از لابه‌‌لای استخوان‌های سینه تقلا می‌کند تا شاید اندکی از آن سنگینی بر دل و روح را به بیرون هدایت کند... نمی‌دانم اثر دارد یا نه...تنها اثری که میشناسم همان است که اکنون در مسیر دور و دورترشدن از آن به سر می‌برم...همان نقطه غیرثابت و آرامم...همان بهشت کوتاه گوارا...همان که بلیط برگشتش در جیبم است...همانی که سیستم پاسخگویی باید هرچه زودتر به کار بیفتد و چاره‌ای دست و پا کند...وگرنه در نقطه‌ای از این مسیر به خود مسیر بدل خواهم گشت که نه انتهایی دارد و نه ابتدایی...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 20:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزویی از جنس آسمان برای کودکی زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-cpsw6daiucmc</link>
                <description>اولین باری که متوجه‌ی حرکت ابرها تو آسمون شدم، خیلی خردسال بودم، ۵ یا ۶ ساله بودم. اونموقع فکر می‌کردم چیزیو کشف کردم که تا حالا کسی نکرده، اعجاب‌انگیز بود برام! فکر می‌کردم فقط من هستم که دارم حرکت ابرها رو می‌بینم...یادمه برای چندین دقیقه‌ی طولانی نگام به اسمون بود و فقط به گذر ابرها نگاه می‌کردم... وقتی به مامانم با خوشحالی گفتم که ابرها حرکت می‌کنند! خیلی عادی جواب داد و تایید کرد...فهمیدم که فقط من نیستم که اون‌هارو درحال حرکت می‌بینم...انگار یک چیز خارق‌العاده منحصربفرد رو از دست داده بودم...با خودم فکر می‌کردم که آخه آدم‌ها باید خیلی دقت کنند تا متوجه حرکت ابرها بشن، و این رو همه نمی‌تونن! انگار بازم باور داشتم که هنوز همه نمیدونن!این خاطره وقتی یادم افتاد که چند ثانیه پس از اینکه گریه‌هام کرده بودم و داشتم چشمام پاک میکردم و دماغم بالا می‌کشیدم، از پنجره‌ی باغ خونه‌ی دایی منظره‌ی روبه‌رو رو برای چند لحظه تماشا کردم...ابرها خیلی داشتند سریع حرکت می‌کردند، روی کوه‌ها سایه‌ی ابرها افتاده بود و سایه‌ی ابرها برای من خیلی جالبه همیشه...به کوه‌های دور نگاه کردم، همون کوه‌هایی که از دور رنگِ آبی و خاکستری تیره بنظر میرسه...دو تا پرنده داشتند اوج می‌گرفتن و توی باد مسیرشون رو عوض می‌کردند...کوتاه بود...ولی برای همون ثانیه‌ها فراموشم شده بود چرا داشتم گریه می‌کردم، چرا تحت فشار بودم و چرا تنها موندم تو این خونه باغ...کاش میشد چشمام ببندم و وقتی باز می‌کنم خودمو یک تکه ابر درحال حرکت ببینم که بر فراز کوه‌ها سایه‌ میندازه...خودمو باد ببینم که از هر سمتی که میخوام پرنده‌ها رو به پرواز درمیارم...خودمو کوهِ دوری ببینم که همه‌ی اجسام و آدم‌ها رو قدِ نخود ببینم...خودمو درختی ببینم که میوه میده و موقع زمستون به خواب فرو میره...اما خودمو یک خاکِ متحرک می‌بینم که باید از دور همه‌ی اینها رو نظاره کنه...خاکی که مکررا خیس میشه و وقتی گِل شد سنگین و سفت و زمخت میشه که هیشکی دوسش نداره.</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 14:27:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بگو ديگه چرا پرواز نمیکنی تو که زیباترین پروانه‌ای...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-y9j4ncyq8ykx</link>
                <description>بابا با نگاهی به آسمون با یه لحن شاکی گفت: این چند روز هوا  گرفته بود اما هیچ بارونی نیمد! دست دادم و بوسش کردم. نشستم رو صندلی اتوبوس. اون صندلی های تک کنار شیشه. نه اون دوتایی‌ها. فاطمه دیروز گفته بود من هم فردا برمیگردم. اما بدون توجه به حضور و بودنش تنهایی رو انتخاب کردم. موزیکُ روشن کردم. گذاشتم رو شافل. و چشمام بستم. چشمام بستم و هرچی پلی شد با مودم همخوانی داشت. نگاه کردم به بیرون. اشک‌های شیشه رو دیدم‌. بیچاره همراه با آسمون داشت گریه می‌کرد. بیا بابا جون. بارونی که دنبالش بودی. بابا تو ماشین دوبار نگاهم کرد و گفت چرا حالت خوب نیست. خب چون دارم به نبودنم فکر میکنم بابا. به نداشتن تحمل برای اعصاب خوردی‌هام که از در و دیوار برام میریزه. از اینکه دوست داشتن هم مایه عذابم شده. از زیادی خواستن و زیادی تحمل کردن. از اینکه دخترت ظرفیت روانیش ته کشیده. از اینکه هرچقدر داد میزنه شنیده نمیشه. از بدفهمی و کج‌فهمی. از دردِ توی قفسه سینه و توی دستام. از نداشتن یه خواب راحت. از تنهایی و تنهاتر شدن. از اینا حالم خوب نیست بابا. از اینکه تو اوج جوونی بخوام زنده نباشم. با صدایی که به زور از ته حنجره‌ام بیرون میومد با بی‌حوصلگی تمام با اینکه میدونستم بعدش احساس گناه و عذاب وجدان رهام نمیکنه گفتم حالم خوبه چیزیم نیست. تو چهرش ناامیدی رو خوندم. ناامیدی از دخترش که حالش هیچوقت ثبات نداره. از اینکه هیچوقت هم جواب درست حسابی نمیده. بارون قطع شد. آسمون هنوز بستست. به خوابگاه فکر میکنم. به اون قرص‌های خوش‌رنگ سبزم. به اونهایی که میتونه هم خواب راحت بده هم نبودنم رو. دو آرزویی که خیلی وقته دنبالشم. به شب ترمینال فکر میکنم که وقتی از اتوبوس پیاده میشم انگار ترمینال میخواد منو ببلعه. کاش میشد این مرحله رو اسکیپ کرد. اما باید از میون هوای سرد و سوزناک و گَند ماشین‌های گُنده عبور کنم. آدم‌هایی که فقط رهگذرن. و تنهایی‌ای که تو تهران آدمو میبلعه اگه دستی نباشه که دستت رو بگیره اگه تنی نباشه که بغلت کنه اگه گرمایی نباشه که بهت بده. سرم درد میکنه و دستام انگار پوکه. باز به خوابگاه فکر میکنم و اون میز کنار تختم. به برگه‌ی سبز رنگ قرص‌هام. کاش زودتر برسم.  دیگه زیاد از سرم شده. جوهر پس داده و داره صفحات دیگه رو هم رنگی میکنه. سرم درد میکنه و شادمهر داره سرنوشت رو میخونه. بارون نمیاد دیگه. هیچکس برام محرم و دوست و همراه نیست. هیچکس رو اینجا نمیشناسم. نه پیامی دارم نه صدایی. به خوابگاه فکر میکنم. به خوابیدن. به یکی کردن سالگردِ طلوع و غروبم.</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 14:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گشتم، نبود، نگرد، نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-asols8xartk7</link>
                <description>یموقع هایی دلم میخواد خودمو یجایی جا بزارم و برم فراموش کنم کی و چی بودم. یاد یه اختلال افتادم که کارشناسی تو آسیب شناسی خونده بودم؛ اینجوری بود که طرف یهو میذاشت میرفت ..انگار هویتش رو فراموش میکرد برای روزها یا هفته ها...حتی بدون اینکه خودش هم بدونه… به یه همچین چیزی نیاز دارم... دو روزی رو در حال نسبتا مساعدی گذروندم... میگم نسبتا...چون بهرحال همیشه باید یجای کار بلنگه ..خلاصه که هیچوفت دنبال 100 نباشید و به کمالگرایی مغزتون بگید هیس! ولی چرا هیچی نمیتونه حداقل ثبات رو داشته باشه؟ تا میرم به یچی عادت کنم...باید برم...تا میرم به قول خارجی ها settle down کنم باید برگردم و دوباره قاطی جریانات بشم...شایدم خیلی زوده که دنبال ثبات میگردم... دوباره برگشتم تو این اتاقی که هرگوشه برام خالیه...آدمهایی که بود و نبودت براشون فرقی نداره...البته بود و نبود اونها هم برای من فرقی نداره... . حتی هیچ جایی برای گریه هم نداره...گریه برای من خیلی مهمه..حتی الانم که دارم دربارش حرف میزنم عضلات صورتم آماده شد برای گریه..گریه رفیق و همراه تنهایی هامه...هر وقت دستم نرسیده و هروقت خسته و ناراحت بودم روی گونه هام لغزیده و درونم رو شکافته...اما حتی برای گریه هم راحت نیستم.... خسته و بداخلاق و بی اعصاب شدم...زود جوش میارم و زود میخوام طرفم رو یه لقمه کنم...وسط چت یهو  بخودم میام میبینم همه چی برام محرک شده و این اتمسفر داره حالم رو خراب میکنه...میخوام بزنم زیر میز و حرفایی که قدرت تخریب بالایی داره رو با خشونت شدیدی بریزم بیرون ..بدون اینکه فکر کنم چی باعث چی میشه...و چه احساساتی رو بوجود میاره و قراره چند روز بخاطرش هرروز نامه ی شکر خوردم بنویسم و اشک و آه اضافه کنم به دلیل گریه هام....ولی اینکارو نمیکنم و مجبور میشم خشونت رو بریزم توی خودم و بجاش با طرف مقابل سرد و بی احساس بشم چون باور کنید یا نه این سرما بهتر از داغیِ اون قبلیه!مامان زنگ میزنه و نمیتونم جواب بدم...چون اونم کسی هست که زیاد لقمه اش میکنم...جواب نمیدم...جواب نمیدم و بجاش میگم بزار خودم زنگت میزنم...طولی نمیگذره و نمیتونه تحمل کنه و از هر ابلیکیشنی برای ارتباط استفاده میکنه...بدتر عصبیم میکنه و میخوام که چیزیو که میخواد بهش بدم ولی با بشیمونی که بدنبالش میاد...یه صدایی تو مغزم میکه ممکنه این ادم دیر یا زود نباشه و با این بشیمونی ها و حسرت ها میخوای چیکار کنی؟ اون رو هم از خودم میرونم.... .دو هفته ی دیگه به ربع قرن زندگیم نزدیک میشم... ولی هنوز باید به خودم تکیه کنم و تاریخ رسیدن به آرزوهام رو تمدید کنم... خیلی چیزها تو سرمه که میخوام بگم و بنویسم...اما مگه یجای کار همیشه نباید بلنگه و ناکامل باشه؟ این نوشته هم مثل خیلی از چیزهایی که کامل نیستن کامل نمیکنم و دو قطره اشک میریزم..</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 20:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماره چشمتان چند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-wvqcalyx7x4t</link>
                <description>بدون چشم مسلح یعنی عینکم، نمیتونم اجسام رو از فاصله ۶۰ سانت دورتر ببینم..‌.می‌بینم اما شفاف و واضح نمی‌بینم، بطوریکه اصلا قدرت تشخیص چهره‌ها و اجسام و نوشته‌هارو ندارم...از اونجایی که یه چشمام آستیگماتیسم هم داره، هاله‌ای اضافی دور اجسام میبینم و تصاویر منطبق نمیشن...بدون عینک دنیا رو با کیفیت ۳۶۰p میبینم و وقتی عینک میزارم، ۱۰۸۰ فول اچ‌دی میشه! درسته که خیلی خوب میبینم با عینک و هرنوشته‌ای رو میتونم بخونم، هرآشنایی رو تشخیص میدم از فاصله دور، اما وقتی هم بعد از یه روز طولانی، عینکم رو از صورتم برمیدارم، چشمام یه نفس راحت میکشن...دیگه خیلی مهم نیست کجا باشم یا چی بخوام ببینم...دیگه خسته شدم از دیدن...بهتره نبینم یا با پست‌ترین کیفیت ببینم...گاهی حس نیاز به دیدن و تشخیص ندارم و میبینم اونقدر هم بد نیست که چیزی نبینی، یا حداقل همه چیو نبینی یا اونایی که میبینی رو با کیفیت کم ببینی...اخه زیادی دیدن مصادفه با زیادی فهمیدن و آخ از زیادی فهمیدن....! مخصوصا وقتی قدرت دیدنت بتونه در تمام جوانب ریشه بدونه، و معانی و اتصالات و ارتباطات پیچ و واپیچ رو که البته خیلی هم مهم هستن رو بندازه رو پرده‌ی مغزت با کیفیت عالی! و تو مجبور به پردازش و بررسی بشی...مجبور به تشخیص نشونه‌ها، واژه‌ها، احساسات متراوش از هر معنی. بعد احتمالا دستگاه پرژکتور مغز بخاطر مواجه با اینهمه محرک دقیق و منظم و باکیفیت سیم میماش قاطی کنه و حتی تصاویر کمتر مهم رو هم نتونه بندازه رو پرده .شاید همه چی دیدنی و فهمیدنی نیست...شاید به اینهمه تصویر هم نیازی نیست....شاید اونقدر بد نباشه که گاهی بدون عینک دید و به زندگی کردن ادامه داد...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 20:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-ft4ipa9z1szf</link>
                <description>از بی‌کسی و بی‌پناهی به بی‌کسی و بی‌پناهی رجوع کردن میدونی چه شکلیه؟این شکلیه که داری تو درد‌ها و عصبیت‌های درون و بیرونت دست و پا میزنی، لباس می‌پوشی و میای بیرون  تا شاید هوای بیرون آرومت کنه ولی اتفاقی که می‌افته اینه که حجم درد‌هات رو بزرگتر حس میکنی، چون میبینی نه جایی برای رفتن برای آرامش داری، نه کسی رو داری که بتونی این موقع شب براش گریه کنی، نه امنیتی برای قدم زدن برای یه دختر تنها این اطراف وجود داره تا بتونه کمی لااقل با اشک‌هاش خودش رو تسکین بده و عبور هر رهگذر، هر وسیله نقلیه حس ترس رو هم به بقیه حسای ناخوشایند اضافه می‌کنه.کوچه‌ها تاریک و سیاهن، درست مثل خواب‌هایی که می‌بینم، درست مثل لباسی که تنمه. از خودم می‌پرسم کجا برم؟ کجا گریه‌هام رو بریزم تا یکم احساس فشار از روی سینه‌ام برداشته بشه و بتونم برگردم؟ به تنهایی های اطرافم چشم میدوزم...به رفت و شد بی‌ربط آدم‌ها و ماشین‌ها‌‌‌...به خونه‌هایی که هیچکدوم گرمای دلم نیست...به دستای سردم...به حضور خالی کنارم...جایی نیست، کسی نیست، دستی نیست، نفسی نیست، تا چشم کار میکنه تنهایی و تاریکیه...باید برگردم و امشب این فشار رو بغل بگیرم و بخوابم.</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 20:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابد و یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D8%AF%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-ngcei4ake0dg</link>
                <description>طبیعیه که وقتی از بیرون با دوستات برگشتی، و اتفاقا واقعا لحظات خوبی رو هم درکنارشون سپری کردی، بیای و تو اتاقت بشینی گریه کنی؟امروز واقعا غم داشت، نکه روزهای دیگه نداشته باشه، تنهاییِ امروز بیشتر به چشم میومد، صبح بموقع بیدار شدم چون شب بموقع خوابیده بودم، البته زود خوابیدن هم بهایی داره که تنهایی بهاشه، عوضش تونستم بالاخره برای نماز صبح بیدار بشم و نماز بخونم...با اینکه ۸،۹ ساعت خوابیده بودم ولی بازم وقتی بیدار شدم چشام سنگین بود، گفتم با خودم عب نداره و امروز روز پرکاریه! نشستم پای لپتاپ...نیم‌ساعتی پروپوزال رو جلو بردم و بعدش اندازه ۴۵ دقیقه افتادم رو تخت و اینستاگردی کردم...مغزم امروز یارا نبود، یکم دیگه بزور کار کردم و رسوندم به تایم ناهار...بعد ناهار معمولا بشدت خواب میوفته تو چشام....دراز میکشم رو تخت، چشام می‌بندم ولی مغزم بسته نمیشه، تازه موقع خواب کلی صدا میپیچه تو سرم...مثل اینکه یه کنفرانس هزار نفره تو مغزم برپا شده..نمیتونم بخوابم که نمیتونم...بعد از ۴۵ دقیقه غلت زدن‌های بیهوده خودمو رسوندم به حمام و آب سرد تا کمی تنشِ تو سر و بدنم کم بشه،نمیدونم کم شد یا نه...ولی یادمه وقتی برگشتم، خودمو باز انداختم‌رو تخت و نتونستم دیگه تکون بخورم...نیم‌ساعتی تو اون حالت موندم و برای خودم چایی دم کردم، اسپیکرُ روشن کردمُ و صداشو تا ته زیاد کردم، آهنگ نسبتا شادی رو پخش کردم و سعی کردم مودمو سازگار کنم...اما بخودم میگم کیو داری گول میزنی؟ ...تلاش ناموفق بود و متاسفانه مجبور شدم آهنگ‌هارو با مودِ اشکای در لحظه جاری، سازگار کنم و بخودم بگم روی من این کارا جواب نمیده!چندساعت بعد برای وقتی که گرفته بودم حاضر شدم و اسنپ گرفتم و رفتم...کارم که تموم شد، م. زنگ زد و گفت امشب بریم دنبال ف. برای تولدش و این داستانای هرسال تولد...دلم گرم شد، چون نمیخواستم برگردم خونه و دوباره اون حالاتِ تنهایی و غم رو با خودم روبه‌رو کنم، کارم هم زود تموم شد، زنگ زدم و منتظر م. موندم، طولی نکشید بعد از زنگم که پیداش شد...وقتی از تو خیابون بوق میزد برام ..لبخند اومد رو لبم و با خوشحالی اومدم اون طرف خیابون و جلو سوار شدم...بغلش کردم و دلم گرم شد...ف‌ف رو هم سوار کردیم و راه افتادیم سمت شیرینی فروشی و تولد بازی و ...برگشتم...تو اتاقی  که فقط اثرات افسردگی و تنهایی خودمو میتونم پیدا کنم...این تنهایی خوب بشو نیست...شاید دیگه بستن امید به ادم‌ها رو باید از خودم دور ‌کنم، شاید باید خودمو از نو بسازم و دل نبندم...شاید باید برای همیشه خداحافظی کنم و این زندگی رو ببوسم.</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 16:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریادی بدون حنجره...</title>
                <link>https://virgool.io/@H_A/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AD%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-ujdviee7kpet</link>
                <description>گم‌نامی بودن تو این شهر رو دوست دارم...میتونی با خیال راحت تو اتوبوس گریه کنی بدون اینکه نگران یک چهره آشنا در اطراف باشی..میدونی که نه کسی دلش برای تو میسوزه نه کاری به کارت داره، میتونی با خیال راحت به عبور ماشین‌ها نگاه کنی و به هیجاناتت اجازه بدی تا از چشمات بیرون بریزن...وقتی میام اینجا میدونم که نه کسی منتظر اومدن منه، نه کسی دلواپس رسیدن من...کسی زنگ نمیزنه بگه پس کجایی؟ کی قراره برسی؟ کی میای تا ببینمت؟‌‌‌...حتی اگه نرسم هم کسی نمیفهمه‌...اونایی هم که باید بفهمن، دیرتر از همه خواهند فهمید...وقتی تو این شهر قدم میزنم، فقط صدای قدم‌های خودمو، فقط صدای نفس‌های خودمو میشنوم ...هیچ رهگذری برام دوست نیست...هیچ مکانی برام آشنا نیست...هیچ نگاهی برام گرم نیست...تمام این خیابون‌ها و آدم‌هاش یه رنگ خاکستری تیره و بدون احساسن...دلم میخواد از ابتدای شهر تا انتهاش رو با پای پیاده تنها راه برم، تمام مسیرهارو امتحان کنم.‌..هوای هر خیابون رو استشمام کنم، به تمام مغازه‌ها ظل بزنم، از تمام دستفرو‌ش‌ها خرید کنم، تا دیگه از کم‌شدن‌ها، گمُ شدن‌ها، خالی شدن‌ها نترسم... و از تنها زندگی کردن فرار نکنم...لبامو میگزم تا بغض تو گلوم رو هم کمی برای قدم زدنم ذخیره کنم...</description>
                <category>ح جیمی.</category>
                <author>ح جیمی.</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 17:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>