<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین الهیاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@H_Allahyari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 03:48:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4892969/avatar/jkjNYi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین الهیاری</title>
            <link>https://virgool.io/@H_Allahyari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خط شکن (روز بیستم/نیروی جدید/بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-relchvta5u73</link>
                <description>روز بیستم (نیروی جدید/بخش اول)درب ساختمان را برایم باز کردند، (بیا به طبقه پنجم). از داخل حیاط به سمت ورودی راهرو ساختمان حرکت کردم، حیاط پر بود از درختان زیبا، گل‌های رنگارنگ، یک زمین بازی بزرگ برای کودکان که داخلش هم یک زمین بازی شنی تعبیه شده بود و دیوارهایی که مملو از نقاشی کودکان بود. داخل راهرو پنج اتاق قرار داشت، دو اتاق بزرگ سمت چپ و سه اتاق نه چندان بزرگ سمت راست. از یکی از پرستاران محل آسانسور را پرسیدم، زد زیر خنده (نیروی جدیدی آره؟ اشکال نداره، باور کن بالا پایین رفتن روزانه توی پنج طبقه کمترین دردسرت قراره باشه. بهرحال، راه پله انتهای راهرو سمت چپه). رفتار بسیار عجیبی داشت، اصلا دلم نمی‌خواست جایی مغشول به کار شوم که آدم‌های عجیب و غریب دوره ام کنند. به سمت راه پله رفتم، همینطور که طبقات را یکی یکی بالا می‌رفتم احساس کردم که اندازه‌ی هر طبقه نسبت به طبقه پایینی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. شاید هم بخاطر به نفس افتادنم همچین احساسی می‌کردم. به طبقه پنجم که رسیدم مردی با موهای بور و هیکلی نسبتا لاغراندام را روبه‌روی خودم دیدم. (خیلی خوش اومدی. امیدوارم بهش عادت کنی، پله‌ها رو میگم. بیا دنبالم، می‌برمت اتاق مدیر). طبقه پنجم دو راهرو داشت، انتهای راهرو اول که دست راست می‌شد اتاق مدیریت قرار داشت و بجز اتاق مدیر تقریبا ۱۶ اتاق دیگر وجود داشت، ولی چطور؟ تازه عجیب‌تر اینکه با یک نگاه سرسری اصلا نتوانستم انتهای راهرو سمت چپ را ببینم. بالاخره به اتاق مدیر رسیدم، (برو تو، منتظرته، موفق باشی). در زدم و صدایی آرام گفت: (بیا داخل). اتاق مدیر کوچکتر از چیزی بود که تصور می‌کردم، بیشتر از اینکه به اتاق مدیریت شبیه باشد شبیه یک اتاق بایگانی کوچک بود. از همان اتاق‌هایی که هیچ‌کس در اداره به خاطر نمی‌آورد. اتاقی که هر سی سال یکبار دقیقا زمان بازنشستگی نیرویی که در آن کار می‌کند روی انسانها دیگری را بجز کارمندش می‌بیند. یک مرد بسیار لاغر اندام پشت یک میز کوچک نشسته بود و بشدت مشغول نوشتن یادداشتی بود، کنار دستش هم یک ماشین حساب قرار داشت که هر چند ثانیه یکبار جمع و تفریق چند عدد را داخلش حساب می‌کرد. با انگشت اشاره صندلی را نشانم داد تا بنشینم. روی صندلی که نشستم تازه توانستم چهره‌اش را ببینم، بسیار پیر و فرسوده بود، به قدری پیر بود که مطمئن شدم از آن دسته آدم‌هایی است که مجددا دعوت به کار شده است. حتما هیچ کسی بجز خودش توانایی انجام کارش را نداشته.بعد از حدود بیست دقیقه حکم‌فرمانی صدای دکمه‌های ماشین حساب، مرد بالاخره دست از نوشتن برداشت. (پرونده‌تو بده ببینم). دستم را به سمتش دراز کردم و او به آرامی پرونده را از من گرفت، اصلا حرکاتش شبیه چند لحظه قبل نبود گه داشت با عجله چیزی را حساب م‌ی‌کرد. (۱۶ سال؟ واقعا؟ چقدر خوش شانسی. این میزان میشه معادل دو دوره. اونطور که معلومه اونقدرا هم توی زندگیت گند بالا نیاوردی). گند؟ منظورش چه بود؟ من که هیچ سو پیشینه‌ای ندارم. بجز این چه چیزهای دیگری را در پرونده کاری‌ام دیده؟ حتی معرفی نامه محل کار قبلیم آنجاست، مطمئنم که آقای مرادی مدیر سابقم کلی حرف‌های خوب درباره‌ام نوشته است. هرچند که اصلا به خاطر ندارم برای چه محل کار قبلی‌ام را ترک کرده‌ام. (عذرخواهی میکنم، منظورتان از گند چیست؟)(آاا نگران نباش، پس تو هنوز متوجه شرایطت نشدی. چیز خاصی نیست، بزرگترین گندی که زدی هدر دادن چندماهی از زندگیت بوده، بجز اون هیچ مشکل خاصی نیست)اصلا متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم. هدر دادن زندگی‌ام؟ نکند منظورش چندماهی‌ست که بیکار بودم؟ بهرحال همه انسان‌ها به استراحت نیاز دارند، از نظر خودم که هیچ ایرادی نداشته چند ماهی را مشغول کاری نبودم.(بنظر گیج شدی. بهم بگو رابطه‌ت با بچه‌ها چطوره؟)(بچه‌ها؟)(معلوم نبود که توی این ساختمون قراره با بچه‌ها سر و کار داشته باشی؟)(یعنی دقیقا باید چیکار کنم؟ اصلا اون ۱۶ سال که گفتید چیه؟ من که برنامه‌ای ندارم تا بازنشستگی اینجا بمونم. تازه از کجا معلوم که اصلا دلم بخواد باهاتون همکاری کنم؟)مرد از جایش بلند شد و پرده‌های پشت سرش را کنار زد، پشت پنجره‌ها هیچ چیزی جز آسمان آبی و زمین خاکی و خالی نبود. (ببین پسر، یکمی طول میکشه تا عادت کنی ولی باور کن هیچ جای دیگه‌ای بجز این ساختمون برای کار کردن وجود نداره. درواقع تو مجبوری که اینجا کار کنی).کاملا گیج شده بودم، کم کم داشتم وحشت می‌کردم. اصلا اینجا کجاست؟ من برای چه باید به همچنین جایی برای کار کردن بیایم؟ اگر بلایی سرم بیاورند چه؟ اصلا چه جور کاری دارند با کودکان انجام می‌دهند؟ کارشان قانونی‌ست؟(می‌دونم که خیلی عجیب بنظر میرسه، ولی بهت قول میدم آخر حرفامون همه چی برات عادی و معقول بشه. پس یه لطفی به خودت بکن و جواب سوالام رو بده تا خودت متوجه وضعیت بشی).کار از کار گذشته بود. کاملا وحشت زده شده بودم. هیچ احساس خوبی نسبت به شرایطی که در آن بودم نداشتم. از روی همین ترس قبول کردم تا پاسخ سوالاتش را بدهم و تمام سعیم را کردم تا عادی رفتار کنم. اول از همه باید سعی می‌کردم که بفهمم دقیقا وارد چه مخمصه‌ای شده‌ام.(خب نگفتی، رابطت با بچه‌ها چطوره؟)(نمیدونم، هیچوقت به بچه‌ها علاقه نداشتم، اصلا نمی‌تونستم مثل بقیه آدما برای بچه‌ها ذوق کنم و باهاشون بازی کنم یا هرکار دیگه‌ای، بیشتر ازشون فراریم).(حدس می‌زدم، بهرحال گفتم شاید امروز یه معجزه‌ای رخ بده)همه چیز داشت عجیب و عجیب تر می‌شد و افکاراتم آنقدر پریشان شده بودند که نمی‌توانتسم به چیزی درست فکر کنم.(اسمت چی بود پسر؟)(بابک)(ببین بابک کار ما خیلی سخت و عجیب غریب نیست، ما فقط باید سعی کنیم بچه‌ها رو برای درک کردن پرورش بدیم)آنقدر ذهنم درگیر بود که نمی‌توانستم کلامی را بر روی زبانم بیاورم. فکر کنم که متوجه سردرگمی‌ام شد، بلافاصله گفت: (ببین من خیلی وقت برای سروکله زدن باهات ندارم، پس سریع میرم سر اصل مطلب. تو وظیفت اینه بچه‌ها رو قانع کنی که کار بدی باهاشون انجام ندادن. بیشترین زمانم برای این کار چیزی حدود ۸ ساله که برای تو میشه تقریبا دو دوره. سر و کارتم با بچه‌های ۱ تا ۲ ساله. یه تعداد بچه رو بهت می‌سپاریم تا باهاشون کار کنی. تا وقتی ۹ سالشون بشه وقت داری که قانعشون کنی، اگر موفق نشی می‌فرستیمشون به یه ساختمان دیگه تا باهاشون کار کنن. همین).(اصلا متوجه منظور شما نمی‌شم. ببینید من می‌تونم همین الان برم و قول میدم به هیچکس هم درباره اینجا چیزی نگم. من اصلا نمی‌دونم چیشد که برای شما درخواست کار فرستادم و اصلا یادم نمیاد باهاتون قرار ملاقات گذاشته باشم. لطفا اجازه بدید برم تا به کار و زندگیم برسم. هیچوقت دیگه هم قرار نیست منو ببینید. قول میدم.)مرد روی صندلی‌اش ولو شد و مشغول خاراندن سرش شد. (قرار بود عذابم این باشه که با بچه‌های کوچیک سر و کله بزنم، نه یه آدم گنده که اینقدر کلافم کنه)کشوی میزش را باز کرد و یک عکس را از داخلش بیرون کشید. عکس را به سمتم گرفت. عکس من بود، روی تخت بیمارستان! همه جایم را باند پیچی کرده بودند و تمام بانداژ ها از شدت خونریزی‌ سرخ شده بودند. این عکس برای چه زمانی بود؟!ادامه دارد....</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز نوزدهم/مکاشفه)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%D9%87-xiw6hbnxvyej</link>
                <description>روز نوزدهم (مکاشفه)اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی. (آلبر کامو)تمام امروز را داشتم به این جمله فکر می‌کردم. بنظرم این جمله بسیار عمیق‌تر از چیزی‌ست که به نظر می‌رسد. درست است که بسیار کلی مطرح شده و هدفش رهایی آدمی از تامل زیاد درباره زندگی‌ست، ولی اگر جدای از این منظور کامو تامل نکردن درباره هرچیزی باشد چه؟ نشخوار فکری و پیدا کردن معنی و مفهوم در هر چیز کوچک و بزرگی همیشه دردسرساز بوده و غالبا هم نتیجه گیری درستی را نصیبمان نمی‌کند. فلان شخص چرا این حرف را زد؟ چرا فلان اتفاق رخ داد؟ منظور فلانی از انجام فلان کار چه بود؟ هرچیز کوچکی می‌تواند ساعت‌ها مارا مشغول خود کند، در صورتی که غالبا متوجه می‌شویم واقعا هیچ چیزی برای اندیشیدن و نتیجه گیری وجود نداشته و تمام این بازی‌های روای زاییده ذهن خودمان بوده. در مقیاس بزرگتر می‌توان گفت بسیاری از سوالات بی‌جواب آدمی در خصوص زندگی هم به همین منوال است. ما همان انسان‌هایی هستیم که قابلیت این را داریم با نشخوار فکری درباره یک اتفاق یا یک جمله ساعت‌ها یا حتی روزها خوشی‌هایمان را قربانی کنیم؛ پس آیا نمی‌توان گفت که در مقیاس بزرگتر درحال قربانی کردن زندگی‌مان هستیم؟ اغلب شاید به ما بگویند که بهتر است حد تعادل را حفظ کنیم، نه آنقدر به افکارمان اجازه دهیم که مسیر زندگی را مختل کنند و نه آنقدر بیخیال باشیم که هیچ چیز را حلاجی نکنیم. من اما نظر متفاوتی دارم. باید به بیخیالی کامل روی بیاوریم، هرگونه استدلال و استنتاج در اینچنین افکاراتی مارا به بن‌بست می‌رساند. بایک تک تکشان را رها کنیم. چه فرقی میکند جنازه متعفن رو روی دوشمان بگذاریم یا فقط به آن دست بزنیم؟ هردو به یک اندازه تهوع آور هستند و چیزی نصبیمان نمی‌شود. اگر قرار بود حرفی را بشنویم، قطعا گفته میشد. اگر قرار بود چیزی را ببینیم حتما عیان میشد. چشم‌ها و گوش‌هایمان را برای دیدن پوچی و شنیدن سکوت از جان نیاندازیم.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 23:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز هجدهم/جنگ داخلی)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-xfaphsnksbk4</link>
                <description>روز هجدهم (جنگ داخلی)امروز شاهد یک جنگ داخلی تمام عیار بودم، جنگی در درون خودم. می‌دانم که بسیاری از شماها هم درگیر این جنگ‌ها می‌شوید. جنگ‌هایی که غالبا آورده‌ای بدنبال خود ندارند. چرا که شما هم طرف بازنده هستید و هم طرف برنده. اما جنگی که امروز شاهدش بودم کمی متفاوت بود، پایانی غیرقابل پیش‌بینی داشت، تسلیم طرفین! نمی‌دانم این نتیجه را باید بته پای میزان خستگی جسمانی و روحی ام بگذارم و یا نتیجه استدلال‌ها و طوفان‌های فکری دو ماه اخیر. هرچه که بود در یک نقطه متوجه شدم هر دو طرف نبرد سلاح‌ هایشان را زمین انداخته و به من خیره شده اند، مانند انسان‌هایی که برای لحظه‌ای تامل یا نیایش رو به آسمان می‌‌کنند تا شاید بتوانند با خالق خویش ارتباط گیرند. خواه یا ناخواه من خالق تمام این لشکریان بودم، لشکریانی که تا کنون هزاران بار یا شاید میلیون‌ها بار یه پیکار یکدیگر رفته بودند. شاید هم اینسری آنها خسته شده بودند. نتیجه تساوی برایم عجیب و غیرمنتظره بود، نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد رخ می‌دهد، نمی‌دانستم حال باید چه کاری انجام دهم. در گذشته همیشه به حرف‌های طرف برنده گوش می‌دادم و کاری را که میخواست انجام می‌دادم ولی اکنون چه؟ جالب تر این بود که هرچقدر تلاش کردم و از طرفین جنگ پرس و جو کردم، هیچ کدامشان لب به سخن باز نکردند و هیچ خواسته‌های هم نداشتند. بعد از اندکی سکوت محض که تمام صحرای دلم را فرا گرفته بود (صحرایی که همیشه محل درگیری‌ هاست)، این احساس را کردم که تک تک سلول‌های بدنم همانند خود من هیچ ایده‌ای برای وضعیت فعلی‌شان ندارند. هیچ خواسته‌ای، هیچ عطشی، هیچ روزنه‌ای، هیچ طمعی و حتی هیچ شناختی از خودشان ندارند. فقط چشم به آسمان صحرا دوخته بودند تا خالقشان کاری برای وضعیت پیش آمده انجام دهد. در حقیقت باید اعتراف کنم که من نیز به خلق کردن چیزی متفاوت علاقمند شده‌ام، شاید همین شروع ماجرایی بس جدیدتر باشد.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 22:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز هفدهم/آیندگان)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-jq5pwmm8l9au</link>
                <description>روز هفدهم (آیندگان)گاها پیش می‌آید که چشمانم را ببندم و به جایگاه کره زمین در بین تمام سیارات و کهکشان‌ها فکر کنم. آنقدر از سطح این کره خاکی فراتر می‌روم تا اینکه هیچ چیزی جز ذره‌ای غبار از کره زمین در نظرم باقی نماند. سپس بلافاصله بعد از رسیدن به این نقطه چشمانم را باز میکنم و به اطرافم نگاه می‌کنم. سیاره‌ای که تا چند لحظه پیش در نظرم ذره‌ غباری بیش نبود در آن واحد بسیار بزرگ و دست نیافتنس بنظر می‌رسد. تضاد بسیار جالبی‌ست، تضاد بین بودن و نبودن، حقیقتا مساله همین است. سپس از خودم می‌پرسم چه چیزی قرار است از این ذره غبار برای آیندگان به ارث گذاشته شود؟ آیا واقعا ارزشش را دارد؟ جدای از این مساله، آیا واقعا ما پاسدار میراثی که از گذشتگان به ازث گذاشته شده هستیم؟ نام چند تن از آنان در تاریخ جهان ثبت شده است؟ به نام چند تن از آنان جوایزی در نظر گرفته شده؟ اصلا چند نسل گذشته را به خاطر داریم؟ احساس می‌کنم مساله همین است، نه چیزی به ارث گذاشته شده و نه ما باید چیزی را به ازث بگذاریم. این وظیفه‌ای است که به ناحث به گردن آدمی گذاشته شده. بنظرم چیزی که اهمیت دارد این است که سعی کنیم در زندگی خود همانند یک گل شکوفا شویم، از تمام ظرفیت و منابعی که در اطرافمان وجود دارد استفاده کنیم تا به زیبا ترین حالت ممکن خود برسیم. البته که منظورم از زیبا بودن به معنای واقعی زیبایی نیست. زیبایی در اینجا برای من حالتی‌ست که آدمی به نهایت چیزی که می‌تواند تبدیل شود. برای مثال فیلسوفی را در نظر بگیرید که تمام عمرش را صرف پرداختن به فلاکت، درماندگی، ناامیدی و ... کرده است،  اگر بخواهیم معنای تحت‌الفظی زیبایی را در نظر بگیرم آثار این فیلسوف چیزی جز زشتی نیست، ولیکن او توانسته در طول زندگی به نحوی که خواسته‌اش بوده شکوفا شود، پس زیباست. پس واقعا چه ارزشی دارد که چیزی از خود باقی بگذاریم یا نه؟ شاید شکوفایی شخصی در این باشد که هرگز در یادها نمامد. چه بسا که زیربنای بشریت را هم همین فراموش شدگان ساخته باشند.حس می‌کنم که نتوانستم به خوبی چیزی را که در ذهن و قلبم جاری بود را بر روی کاغذ بیاورم، هرچند که ایرادی هم ندارد. فراموشش کنید.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 14:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز شانزدهم/تلاش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-coczfe9tbmuz</link>
                <description>روز شانزدهم (تلاش اول)من غالبا فردی غمگین هستم. یک فرد غمگین که بسیار حس شوخ‌ طبعی بالایی دارد و معمولا می‌توانم اطرافیانم را بخندانم، که البته این هم یک مورد سپر دفاعی یا همان نقابی است که به صورت زده‌ام تا دیگران را وارد حصار بسیار شخصی و بسیار نزدیک به قلبم نکنم. با تمام این اوصاف کهکاهی پیش می‌آید که دوسدارم حقیقتا شاد و امیدوار باشم. امروز به توصیه یکی از دوستانم سعی کردم یک روزنه امید کوچک در زندگی‌ام ایجاد کنم تا شاید بتوانم هم خودم و هم نوشته‌هایم را کمی از حالت افسردگی خارج کنم. قسم می‌خورم که بسیار هم تلاش کردم. به هر دری که زدم بسته بود. شاید هم به اندازه کافی تلاش نکرده باشم، حقیقتا نمی‌دانم که میزان کافی برای تلاش در این مورد بخصوص چطور محاسبه می‌شود، ولی باور دارم میزان تلاشی که انجام دادم باید حداقل یک ایده یا یک مسیر جلوی پایم می‌گذاشت.من معمولا فردی رویاپرداز هستم، از همان سنین کودکی خودم را در موقعیت‌های مختلف متصور می‌شدم که به موفقیت‌های بسیار بزرگی دست پیدا کرده‌ام. تعداد کمی از دوستانم که بسیار به من نزدیک هستند باور دارند شخصی هستم که می‌شود همیشه از درون جیب‌هایش ایده‌ها و برنامه‌های جالبی برای آینده پیدا کرد، شاید هم از لطف زیادی که به من دارند اینطور می‌گویند. با تمام این تفاسیر امروز هیچ اتفاقی نیفتاد. در این برهه از زندگی‌ام عمیقاً باور دارم که علاوه بر تلاش بسیار برای رسیدن به خواسته‌ها، آدمی باید موقعیت مناسبی هم داشته باشد. برای مثال شاید فردی علاقه داشته باید که دکترای ادبیات دریافت کند، آن هم از یک دانشگاه معتبر سراسری. برای رسیدن به این خواسته باید تمام وقت و تلاشش را صرف آموزش کند تا کاملا به نتیجه مطلوبی که مدنظرش هست برسد. حال اگر این فرد در خانواده‌ای ضعیف متولد شده باشد که به ناچار مجبور به کار کردن باشد چه؟ جدای از این اگر مشکلات یا بیماری خاصی هم داشته باشد چه؟ اگر نتواند هزینه منابع مورد نیازش برای آموزش را فراهم کند چه؟ اگر در زندگی‌اش اتفاقی برای یکی از عزیزانش بیوفتد چه؟ و هزار و یک سوال دیگر. آیا واقعا می‌توان گفت این فرد به دلیل کم کاری و تلاش نکردن به خواسته‌اش نرسیده است؟ حداقل درحال حاضر و مخصوصا در جغرافیایی که در آن زندگی می‌کنم، نمی‌توانم بپذیرم که همه چیز به خود فرد بر‌ میگردد. حال چرا تلاش اول؟ دلیلش این است که قلبا بدم نمی‌آید در آینده روزنه‌ای کوچک از امید نصیبم شود، البته روزنه‌ای معقول و منطقی. چرا که خیال بافی و رویا پردازی در این برهه از زندگی‌ام مانند چتربازی خواهد بود که چترش باز نمی‌شود. می‌مانم تا ببینم چه پیش خواهد آمد، تا آن زمان از دل سیاهی‌هایی که برایم به روشنی روز است خواهم نوشت.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 12:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز پانزدهم/موهبت تنهایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ojorapfu0mbk</link>
                <description>روز پانزدهم (موهبت تنهایی)جذابیت بعضی از کارها و تفریحات به این است که تنهایی آن‌ها را انجام دهیم. تنهایی پیاده روی کنیم، برای خودمان آواز بخوانیم، فیلم و سریال تماشا کنیم و ...قطعا برای هر فردی انجام بعضی از این موارد وقتی که تنهاست لذت‌بخش تر است. حال اگر به شما بگویم این موهبت ظرفیتی بیش از اینها دارد چه؟ این موهبت را باید ساخت، کشف کردنی نیست. اگر خوردن غذایی فوق‌العاده، در مغازه‌ای کوچک که به تازگیدبه وجودش پی بردیم را لذتی در نظر بگیریم که کشفش کرده‌ایم، برای موهبت تنهایی باید خودمان دست بکار شویم و یک مغازه راه اندازی کنیم.انسان در اجتماع معنا پیدا می‌کند؟ مگر اینکه باور نداشته باشید خلوت و تنهایی بیش از هرچیزی معرف شماست. خود خود واقعی شما هرچقدر هم که برونگرا باشید هیچگاه در میان جمع دیگر انسان‌ها آشکار نمی‌شود. آیا از همین رو نمی‌شود باور داشت که تنهایی شما بیش از هر شخص دیگری قابلیت این را دارد که سرگرمتان کند؟ متاسفانه پذیرفته‌ایم که تنهایی زننده است. اینطور برداشت می‌شود که انسان تنها عیب و ایرادی دارد که وارد اجتماع نمی‌شود. حتما مساله‌ای دارد که کسی دور و برش نیست. از همین رو بسیاری از ما تنهایی را داخل جیب لباس‌هایمان پنهان می‌کنیم و وارد اجتماع می‌شویم. نتیجه این است که هیچ تغییری اتفاق نمی‌افتد. اینجاست که احساساتی همچون پوچی، دوستنداشتنی بودن، بی اهمیت بودن و هزار و یک درد دیگر به قلبمان هجوم می‌آورند. دقیقا در همین نقطه متوجه می‌شویم که حتی بسیاری از خوشی‌ها از قلبمان گریخته‌اند. خوشی‌هایی که تا چندی پیش به تنهایی دریایی از لذت را با خود به همراه داشتند. بسیاری از بزرگان گفته‌اند که انسان نهایتا محکوم به تنهایی‌ست، چنان که گویی دادگاه زندگی از ازل حکمی ابدی برایمان بریده باشد. با این اوصاف من یکی تصمیم گرفته‌ام از ابتدا حکمم را بپذیرم و بجای دست و پا زدن برای تبرئه شدن از آن، لذت‌های نهفته در آن را، همراه با خودم به زندان مجازات بکشانم. </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 11:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز چهاردهم/آواره)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-oswmrl4lxmga</link>
                <description>روز چهاردهم (آواره)از این ور مونده و از اون ور رونده. همه‌ی ما آوارگی را تجربه کرده‌ایم. بعضی‌ها با گوشت و استخوان‌شان و بعضی دیگر با سلول به سلول تن‌شان. آوارگی بیش از آنکه مادی و ملموس باشد، احساسی‌ست که در درونمان شکل می‌گیرد. هر لحظه‌ای که احساس کنیم به مکانی، شخصی، خاطره‌ای، رویدادی و... تعلق نداریم، آوارگی درب خانه دلمان را به صدا در می‌آورد. در طول زندگی‌ام متوجه شدم که حرف‌ها غالبا پوچ و بی اعتبار هستند. عمل انسان‌ها بیش از کلامشان حرف برای گفتن دارد و باید بدان گوش سپرد. شاید آوارگی اولین احساس قلبی‌ای باشد که بیش از هرچیزی قدرت کلام را زیر سوال می‌برد و به قدرت عمل رجوع می‌کند. آدم‌ها می‌توانند بگویند بسیار دلتنگ شما هستند، می‌توانند ساعت‌ها با شما خوشگذرانی کنند، می‌توانند در محفل‌هایی که خودتان حضور ندارید از شما تعریف و تمجید کنند، در حالی که شاید یک عمل یا عکس‌العمل از سمت آنها این را به شما نشان دهد که در واقعیت تعلقی به جمع آنها ندارید. روی کاغذ همه چیز زیبا و دوستداشتنی‌ست، روی کاغذ شما بسیار عزیز هستید، روی کاغذ جایگاه شما در کنارشان جایگاه ویژه‌ای است ولی در عمل چطور؟ در این موقعیت بهتر است که اختیار را به جای ذهن، به قلب و احساس‌تان بسپارید؛ چرا که در این یک مورد بخصوص احساس و قلب شما زودتر از مغز شما متوجه اشکال ماجرا می‌شود. هنگامی که ذهنتان مشغول چیدمان وایع روی کاغذ است و تجزیه و تحلیلش همه چیز را زیبا و جذاب می‌بیند، احساس‌تان متوجه غمی نهفته در دل ماجرا می‌شود. حسی که به شما می‌گوید با اینکه دارید از خنده روده‌ بر می‌شوید ولی آنقدرها هم شاد نیستید، با وجود اینکه از شما تعریف و تمجید بسیار می‌شود ولی همچنان محبوب نیستید، با آنکه شما را عزیزدل می‌خوانند ولی آنقدرها هم عزیز نیستید. همچین احساساتی ممکن است از ابتدا در درون شما حضور داشته باشد ولی چشمانتان آن‌ها را نبیند. تنها زمانی متوجهش خواهید شد که زبان عملکرد دیگران بر قدرت تجزیه و تحلیل‌های ذهتان بچربد، آنقدر بچربد که از بین جمع عزیزتان سُر بخورید و خود را آواره‌ای منزوی بیابید. </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 12:44:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز سیزدهم/رقابت فلاکت)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9%D8%AA-of37serylszu</link>
                <description>روز سیزدهم (رقابت فلاکت)تقریبا همه ما در یک نقطه یا برهه‌هایی از زندگی‌مان این احساس را داشته‌ایم که در بدترین حالت زندگی‌خود که از قضا نسبت به بدترین حالت زندگی افراد دور و برمان برتری هم دارد، قرار داریم. بدتری که برتر است بر بدتر دیگران! در آن نقطه از زندگی شاید واقعا این موضوع واقعیت داشته باشد. بهرحال هرکدام از ما قادر به برقراری ارتباط عمیق با تعداد محدودی از انسان‌ها هستیم و همین دایره محدود باعث می‌شود که زندگی‌ های محدودتری را هم برای مقایسه با زندگی خود در دسترس داشته باشیم. در نهایت این امکان وجود دارد که گهگاهی فلاکت ما از فلاکت افراد حاضر در دایره زندگی‌مان پیشی بگیرد، از این رو این نظریه در ذهنمان مطرح می‌شود که فلاکت ما بزرگتر از فلاکت دیگر انسان‌ها است.در حقیقت معیار مشخصی برای اندازه گیری فلاکت وجود ندارد. میزان فلاکتی که به آن دچار می‌شویم بستگی به تعریف و نگرش ما به زندگی دارد. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که فلاکت و بدبختی همیشه وجود دارد، گاهی ملموس است و پیش چشم و گاهی دور از ذهن و پنهان شده در پستو؛ فقط باید دقت کنیم که این فلاکت را وارد رقابت با فلاکت‌های دیگران نکنیم، این امر تنها باعث رنجش بیشتر ما می‌شود. رنجشی که برخلاف درد ملموس‌مان، از دل هیچ بوجود می‌آید و غذابمان می‌دهد.هیچ رقابتی وجود ندارد، و همچنین هیچ تسلی‌ای برای شخصی که احساس می‌کند پیروز این رقابت شده است ایجاد نخواهد شد.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 12:55:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز دوازدهم/سردرگم)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-xn8jjt0z9z75</link>
                <description>روز دوازدهم (سردرگم)سردرگمی علت است یا معلول؟ امروزه سردرگمی بیشتر نقش معلول را بازی می‌کند تا علت. بطور مثال، وضعیت بغرنج زندگی، دشواری تصمیم گیری بین دو انتخاب، تعملات درونی و کشمکش‌های احساسی، باعث ایجاد سردرگمی می‌شود. ولی من نظر دیگری دارم. این تعریف برای سردرگمی بار و تاثیر آن را در زندگی ما نمی‌رساند! سرگردمی مخلوقِ اتفاقات و احساسات و موارد بسیار دیگر نیست، بلکه بنظرم سردرگمی خود خالق بسیاری از پدیده‌هاست. در بسیاری از مسائلی که در زندگی میانشان محاصره می‌شویم و قدرت تصمیم گیری از ما صلب می‌شود، احساس می‌کنیم که دچار سردرگمی شده‌ایم. اما اگر قبل از محاضره شدن، سردرگمی در درونمان وجود داشته و تازه پس از رخداد متوجه حضور شده باشیم چه؟ اگر خود سردرگمی باعث پیدایش تمام این مسائل و مشکلات باشد چه؟ سردرگمی مانند درخت تنومندی‌ست که از بود تولد بذر آن را در درونمان کاشته‌اند. این درخت به مرور زمان رشد می‌کند و ریشه‌هایش در درونمان پراکنده و پراکنده تر می‌شود. هرچه سن آدمی بیشتر می‌شود این درخت تنومند تر و ریشه‌هایش قدرتمند تر می‌شوند. تا جایی که از یک بذر کوچک به درختی پر شاخه و برگ تبدیل شده و سایه‌اش روی تمام زندگی‌مان چنبره می‌زند. وقتی متوجه این موضوع می‌شویم که دیگر بسیار دیر شده و ریشه‌ کن کردن این درخت توانی دیو گونه را می‌طلبد. دقیقا در همین نقطه است که بجای باور به اینکه تمام مشکلات می‌تواند زاییده سردرگمی باشد، سردرگمی را زاییده مشکلات می‌دانیم. چرا که روحمان توان مقابله با سردرگمی را در خود نمی‌بیند. حال چگونه می‌توان دست به تبر برد و از شر این سردرگمی خلاص شد؟ حقیقتا من نیز نمی‌دانم. من به تازگی متوجه قدرت و نفوذ سردرگمی در وجودم شده‌ام، هیچ ایده‌ای برای مرحله بعد از آگاهی ندارم. هرچند که همچنان آگاهی من نسبت به این موضوع در مراحل ابتدایی خودش قرار دارد. مسیری که در آن پا گذاشته‌ام بی بازگشت نیست، ولی میلی به بازگشت ندارم. حتی اگر بهایش اتلاف عمر و بی‌ثمری باشد. </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 14:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز یازدهم/بن‌بست)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-kay3yqtljddi</link>
                <description>روز یازدهم (بن‌بست)تا کنون چندبار شده که در زندگی احساس کنید تمام مسیر‌هایی که می‌روید به بن‌بست ختم می‌شود؟ تا کنون چندبار به در بسته خورده‌اید؟ آیا واقعا تقسیم بندی عادلانه‌ای در جهان برای مسیر‌های پیش روی هر انسان قرار دارد؟ گمان نمی‌برم در این مورد (به اضافه‌ی بسیاری از موارد دیگر در جهان) چیزی تحت عنوان عدالت وجود داشته باشد. کودکی که در دل قحطی آفریقا زاده می‌شود با کودکی که در دل کشوری مانند نروژ متولد می‌شود، چیزی تحت عنوان مسیرهای عادلانه وجود ندارد. در جهان کنونی ما بسیاری از روانشناسان و عزیزانی که مشغول به حرفه‌های امید بخشی به آدمی از طریق مدیتیشن و... هستند، شرایط را به نحوی نشان می‌هند که گویی انسان می‌تواند تنها با تغییر ذهنیت خود و ایمان به خود و ازین قبیل چیزها مسیرهای پیش رویش را هموار کند. این دوستان منکر تاثیرات بالقوه محل زندگی فرد نمی‌شود اما تاکید می‌کنند که می‌شود در هر شرایطی پیشرفت کرد. (یاد یک ضرب‌المثل انگلیشی افتادم که می‌گوید: هر جمله‌ای که قبل از کلمه (but، به معانی اما، یا ولی) بیاید چرند است). جدای از خاصیت تسلیم شدن که پیش‌تر گفته بودم باید توجه داشت که خیالبافی نیز یکی دیگر از سلاح‌های خطرناک برای کنترل بشریت است. طوری وانمود می‌کنند که گویی می‌توان با تغییر ذهنیت سدی بتونی را از پیش پایمان برداریم، صرفا باید به خود ایمان داشته باشیم! هرچیزی در دنیا امکان پذیر است، نمی‌شود منکرش شد. شاید واقعا آدمی بتواند با استمرار و امید سدی بتونی را خراب کند. اما کسی درباره بهایش هم صحبت می‌کند؟ بهای از بین بردن این بن‌بست‌هایی که در مسیرمان وجود دارد در کمترین حالت عمرمان است. بسیاری از انسان‌ها زمانی که چندین بار در طول زندگی به بن‌بست می‌خورند در نهایت چاره‌ای جز پایان دادن به زندگی خود نمی‌بینند. اگر همین عزیزانی که مشغول خیالبافی در خصوص قدرت ذهن آدمی هستند بجای دادن امیدهای واهی و پیش پا افتاده جلوه دادن مشکلات آدمی فقط درد این انسان‌ها را درک کرده و صمیمانه و دوستانه می‌گفتند که احتمالا کاری از دستشان برای از بین بردن بن‌بست وجود ندارد، شاید بسیاری از آنها هم‌چنان مشغول زندگی کردن می‌بودند. پیش از اینکه حرف‌هایم بر علیهم استفاده بشود باید بگویم قبول دارم بعضی از بن‌بست‌ها را می‌توان از بین برد، یا مسیر کوچکی برای عبور ازشان را پیدا کرد، مساله من این است که چرا مابین این این مسیرهای قابل عبور و مسیرهای صعب العبور چرا تفاوتی قائل نمی‌شوند؟ حقیقت این است که بن‌بست‌ها وجود دارند، و حقیقت تلخ‌ تر اینکه بسیاری از آنها را نمی‌توان از پیش پا برداشت. به جای جنگیدن آنها را بپذیرید، عمرتان را بهای تلاش بیهوده برای از بین بردنشان نکنید. بسیاری ایرادات بزرگی از این روز خواهند گرفت، مشکلی با آن ندارم. از زمانی که نوشتن خط شکن را بصورت افکارت بداهه روزانه شروع کرده‌ام این ایرادات را به جان خریده‌ام. کلاه‌ خودتان را بردارید؛ سپر بیاندازید؛ نفسی تازه کنی؛، روحتان را همچون شمشیر در دستتان فرسوده و مملو از ترک نکنید؛ بعضی از نبردها برای پیروز شدن نیستند.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 22:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز دهم/نمی‌دانم)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-cob7hsgl9mof</link>
                <description>روز دهم (نمی‌دانم)نمی‌دانم امروز کرخت بودم یا ناامید. نمی‌دانم درحال حاضر منطقم روی کار آمده یا احساسم. نمی‌دانم پایان این ماجرا مرا به کجا خواهد کشاند. نمی‌دانم باری را از روی دوشم برداشته‌ام یا باری بر روی دوشم شده‌ام. نمی‌دانم چه اتفاقی دارد در زندگی‌ام می‌افتد. نمی‌دانم خط شکن حسرت خواهد شد یا نقطه عطف. هرچه که بیشتر فکر می‌کنم کمتر مطمئن می‌شوم. نمی‌دانم، همین.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 19:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز نهم/داستانی درباره بهرام)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-p0ze9a5xxsvt</link>
                <description>روز نهم ( داستانی درباره بهرام)هر روز صبح تا اینکه چشمانش را که باز می‌کند، سیلی از سوالات به سراغش می‌آیند؛ سوالاتی ساده، و شاید بعضا عمیق. گاهی احساس می‌کند که این سوالات بسیار پیش پا افتاده هستند و گاهی به اهمیت و عمقی که دارند می‌اندیشد. حالتی شبیه به بلاتکلیفی احاطه‌اش می‌کند، یک بلاتکلیفی که روی تمام زندگی‌اش چمبره زده، حتی روی سوالاتی که روزانه از خودش می‌پرسد. سعی می‌کند با نگاه به گذشته منشا این بلاتکلیفی را پیدا کند. با خودش می‌گوید:(اصلا دلیل این بلاتکلیفی‌ها چیست؟). (چطور این حجم از سوال سر و کله‌اش به زندگی‌ام باز شده؟). (منشا سوالاتم بلاتکلیفی‌ست یا اینکه منشا بلاتکلیفی‌ام سوالاتم هستند؟). همین کشمکش روزانه و سوالات بی‌جواب باعث تولد پرسش‌های جدیدتری می‌شود. هر روز به ارتفاع این قله اضافه می‌شود، قله‌ای بنظر نمی‌رسد بشود حالا حالا ها آن را فتح کرد؛ این در حالی‌ست که چاره‌ای جز ادامه مسیر وجود ندارد! مسیر پشت سر که بخشی از گذشته شده و مسیر پیش رو هم که پایان مشخصی ندارد. یک سعود بی‌پایان، همین دلیلی می‌شود که بهرام هر روز بیشتر از دیروز خود بی رمق تر و فرسوده تر بشود. گفتم که در نهایت مجبور به پیشروی‌ است. از جایش بلند می‌شود تا به کار و زندگی‌اش برسد. (برای زندگی کردن کار می‌کنم یا برای کار کردن زندگی می‌کنم؟) یک پرسش جدید دیگر. قله باز هم دورتر شد. بی اهمیت به هرچیز دیگری دست و صورتش را می‌شوید و بدون اینکه چیزی بخورد لباس‌هایش را عوض می‌کند تا از خانه خارج شود. در همین حین با خودش فکر می‌کند که قبل از خروج از خانه حتما بطری آبی را که از شب قبل داخل یخچال گذاشته است تا خنک شود را بردارد. معمولا بسیار زیاد احساش تشنگی می‌کرد و از این رو در هر زمانی می‌توانست آب می‌نوشید. این را هم می‌دانست که نوشیدن مقدار مناسبی آب در طول روز توسیه پزشکان است. از این رو می‌توانست این نوید را به خودش دهد که حداقل در این مورد حواسش به سلامتی‌اش هست. البته باید این را هم گفت که چند روز پیش مطلبی را در فضای مجازی خوانده بود که می‌گفت احساس تشنگی زیاد احتمالا به دلیل میزان بالای قند خون است و می‌تواند احتمال ابتلا به دیابت را به همراه داشته باشد. در نهایت اهمیتی برایش ندارد و این را هم می‌تواند در درسته سوالات بی‌جواب دیگر قرار داده و به همین شکل به مسیر خود ادامه دهد. بعد از اینکه لباس‌هایش را تن کرد، حواسش بود که حتما کیف رو دوشی‌اش را بردارد. اصلا نمی‌توانست تصور کند که بدون کیفش خانه را ترک کند. تمام لوازمی که در طول روز به آنها احتیاج پیدا می‌کرد را در کیفش جای داده بود. پاکت سیگار، شارژر تلفن همراه، فندک، کلید خانه، گیف پول، تلفن همراه، کیف مدارک، یک دفترچه به همراه خودکار و یک کتاب کوچک گه بتواند در زمان بیکاری آن را مطالعه کند. قطعا این کیف رو دوشی چیزی بود که بدون آن کارهای روزانه‌اش انجام نمی‌شد، اما حتی با این میزان اهمیت گهگاهی پیش می‌آمد که فراموشی گریبان گیرش شده باشد و آن را جا بگذارد! جدای از خود کیف جا گذاشتن حتی یکی از اقلام درون آن تقریبا تبدیل به جزوی از عادت روزانه‌اش شده بود. از همین رو وقتی کیف را برداشت با دقت به تمام لوازم داخل آن نگاه کرد تا چیزی را جا نگذار. وقتی خیالش از بابت تمام لوازم داخل کیفش راحت شد دسته کلیدش را برداشت تا پشت سرش در را قفل کند. در همین حین بود که به نظرش رسید امروز بجای کتاب رمان، یک کتاب شعر همراه خودش ببرد. یادش آمد اولین کتابی که خواند دیوان حافظ بود، هرچند که در آن زمان نتوانست بسیاری از اشعازش را درک کند و یا حتی درست روخوانی کند. کلیدش را روی میز گذاشت و روبروی قفسه کتاب‌هایش ایستاد. با خودش فکر کرد که پیش‌تر بیشتر شعر می‌خواند و خیلی وقت است که نتوانسته یک کتاب شعر را تمام کند. جدای از تمام اینها خودش هم گهگاهی شعر می‌نوشت. در کل علاقه بسیار زیادی به شعر داشت. (اصلا آخرین چیزی که نوشتم چی بود؟ کاش میشد رشته دانشگاهیم رو هم ادبیات انتخاب می‌کردم، اصلا اگه الان ادبیات خونده بودم زندگیم چه شکلی میشد؟ اصلا چرا همونطور که میگفتن نتونستم در کنار حرفه علاقم رو هم دنبال کنم؟ احتمالا باید برای این موضوع استعداد و هوش بالایی می‌داشتم که ندارم. آی‌کیو یه آدم باید چقدر باشه که بتونه این کارارو باهم انجام بده؟ نه خنگ که نیستم ولی فکر نکنم اونقدرام که دوستام میگن باهوش باشم. حالا کدوم کتابو بردارم؟ بهتر نیست یکی ازون کتاب‌هایی رو بردارم که نصفه نیمه ولش کردم؟ چرا باید اینقدر کتاب باشه که نصفه خوندم؟ همیشه همینجوریه، همیشه کارهام رو نصفه نیمه ول میکنم و بیخیالشون میشم. اگه درست حسابی مثل بچه آدم همه کارامو تا آخر انجام می‌دادم چی میشد؟ نکنه واقعا من یه ایرادی داشته باشم؟ قطعا همینطوره ولی چه ایرادی؟ من حتی متوجه نیستم مشکلم چیه پس اصلا چطور باید حلش کنم؟) و و و هزار یک سوال دیگر که فقط با ایستادن رو به روی قفسه کتاب ایجاد شده بود. این جنگ هر روزه بهرام بود. این منوال غالبا تا جایی ادامه پیدا می‌کرد که گویی بهرام توسط لشکری دوره شده است که تک تک سربازانش مقابل چشم او شمشیرشان را تیز می‌کنند و بهرام چیزی بجز لباس‌هایی که پوشیده ندارد، دریغ از حتی یک شمشیر چوبی.هشدار زنگ ساعت هفت و نیم صبحش به صدا در آمد. این هشدار را برای این گذاشته بود که اگر روزی برای رفتن به سرکار خواب بماند، بلافاصله بعد از این هشدار سریعا خود را با موتور سیکلت به محل کار برساند. (گندش بزنن، بازم دیرم شد). سریعا یه کتاب شعر را از قفسه برداشت و تلفن همراه خود را از داخل کیف بیرون آورد تا برای سرویس آنلاین موتور سیکلت درخواست راننده کند. شانس آورد و در لحظه یکی از رانندگان درخواستش را پذیرفت. سریعا به بیرون از خانه رفت تا سوار موتور شود و به محل کارش برود. در طول مسیر حس تشنگی به او دست داد. (اشکال نداره وقتی برسم آب می‌خورم. بهتره امروز وقتی برمی‌گردم خونه یه فکری به حال کتابام بکنم). ولی قرار نبود درب خانه باز شود! دسته کلید هنوز روز میز بود.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 15:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز هشتم/زندگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xsygdavc4jdv</link>
                <description>روز هشتم (زندگی)نمی‌دانم این زندگی‌ست که ما را به سمت مرگ می‌برد یا ترش از مرگ است که شوق زندگی را در رونمان ایجاد می‌کند. علت و معلول کدام است؟ اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟ احساس می‌کنم اغلب کارهایی که آدمی در زندگی انجام می‌هد و حتی ایمانی که بدان باور پیدا می‌کند تنها به دلیل ترس از مرگ است. اگر عمیق تر نگاه کنیم خود مرگ مقوله‌ای ترسناک نیست، چیزی که وحشت را به جانمان می‌اندازد نبود آگاهی از اتفاقات بعد آن است. ما همیشه از ندانستن می‌ترسیم. از همین رو حدس و گمان‌ها و وعده‌ها متولد می‌شوند. اغلب وعده‌ها وابسته به محل تولد آدمی‌ست. در هر نقطه از جهان، وعده‌ها و حدس و گمان‌های متفاوتی متولد شده‌اند. در نهایت همین‌ها ابصاری به دور گردنمان می‌اندازند و بدون پرسش درباره اینکه آیا اصلا تمایلی به همراهی‌شان داریم یا نه، ما را به دنبال خود می‌کشند.دوگانگی و جنگ عجیبی در درونم شروع شده است. از طرفی نمی‌خواهم که به هیچ وعده‌ای تن بدهم و از طرفی نبود آگاهی چهار ستون بدنم را می‌لرزاند. هیچ نقشه راهی وجود ندارد، هیچ چشم اندازی وجود ندارد و در نهایت هیچ پاسخی وجود ندارد که تسلی بخش قلب‌های وحشت‌زده‌ آدمی باشد. هر چند وقت یکبار چنین افکاری باعث پیدایش سیاه‌چاله‌ای در سرم می‌شود، سیاه چاله‌ای که همه چیز را در خود می‌بلعد. در انتهای این کشمکش پوچ و بی‌فایده من می‌مانم و احساساتی تهی. دیگر نه ترسی می‌ماند که به لرزه‌ام بیاندازد و نه شوقی که مرا به حرکت وادارد. اندیشیدن بیش از اندازه به مرگ موهبتی همچون خود مرگ را به همراه می‌آورد؛ خاموش، بی‌صدا، تاریک، پوچ، همانند خلأ. </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 18:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز هفتم/اختصار)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B1-z4uzjm9xijht</link>
                <description>روز هفتم (اختصار)در تمام طول زندگی‌ام، همیشه علاقه عجیبی به ماکت‌های کوچک‌ داشتم. هرچیز کوچکی که با ظرافت و هنر ساخته می‌شد مرا به وجد می‌آورد، خانه‌های کوچک، ابزارآلات مینیاتوری و... شاید علاقه‌ی عجیب من در این خصوص باعث این شد که در ادامه زندگی بدنبال اختصار باشم. هرچه کوتاه‌تر بهتر. در ادامه این رویکرد به زندگی‌ام اضافه شد که تا حد امکان در محفل‌ها حضور نداشته باشم، تا جایی که نیازی به صحبت کردن نیست کلامی از دهانم خارج نشود، یا اگر خلاصه‌ای از نقشه راه پیش رویم در خصوص هرکاری که می‌خواهم انجام دهم وجود ندارد، آن کار را انجام ندهم؛ تمام تلاشم را کردم که حضور داشته باشم، اما خلاصه، خلاصه و مفید. گاهی در مسیر زندگی‌ام سرگردم می‌شدم، هرچند که باور دارم ایرادی اصلی از خود من نبوده و کرختی زمانه مرا به چاه سردرگمی انداخته است، اما همین سردرگمی‌های پیوسته موجب این شد که گاهی بیش از اندازه مختصر باشم و گاهی بیش از اندازه مفید. در زمان کودکی، نوجوانی و حتی جوانی،نبود توازن همیشگی ما بین مختصر بودن و مفید بودن ضربات جبران ناپذیری بر پیکره تراش نخورده وجودیتم وارد ساخت. ضرباتی که تراشم دادند، اما ناشیانه. این روزها گمان می‌کنم که روحم همانند جامه‌ای بدقواره بر روی پیکرم زار می‌زند. هنوز هم اختصار را دوست دارم. هنوز هم دوست دارم مفید باشم. شاید در زمانی کوتاه مجبور به انتخاب شوم که مختصر بمانم یا مفید، چرا که پیکره وصله پینه شده‌ی روحم توانی برای تراش خوردن مجدد ندارد. شاید اختصار.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 13:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز ششم/تردید)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-voa2old03jdw</link>
                <description>روز ششم (تردید)آیا تردید خطرناک‌تر است یا یقین؟ در حال حاضر تردید تمام جهان اطرافم را در بر گرفته است، تردیدی به وصعت طول زندگانی‌ام. معمولا به این شکل است که تردید یا باید در خصوص تصمیماتی که می‌خواهیم بگیریم و یا درباره آدم‌های اطرافمان بوجود بیاید، این در حالی‌ست که پی برده‌ام تردید می‌تواند کلیدهای متفاوت تری هم داشته باشد. تردید گاهی با نقاب آسودگی، گاهی با نقاب تفریح، گاهی با نقاب علایق آدمی و حتی گاهی هم با نقاب یقین به سراغمان می‌آید. در کشمکش درونی‌ای ام برای پاسخ به پرسش تردید خطرناک‌تر است یا یقین به این موضوع پی بردم که گاها این دو می‌توانند یکسان و در یک‌راستا حضور داشته باشند، به نحوی که اگر بگوییم هردو یکی هستند اغراق نکرده‌ایم. اما چگونه این اتفاق رخ می‌دهد؟به گمانم شرایط‌های گوناگونی که در طول مسیر زندگی با آنها مواجه می‌شویم و هم‌چنین تفکرات و تأملات درونی‌مان، این رویداد را رقم می‌زند. شاید نتوانم به درستی منظورم را انتقال دهم اما شرایطی را فرض کنید که در آن نسبت به پیامدهای انجام کاری نه یقین خاصی وجود دارد و نه تردیدی، چیزی مانند مسواک زدن به دندان‌ها، همینقدر ساده. در حین انجام چنین کاری اگر اتفاقی رخ دهد ما می‌توانیم در لحظه آن را به تردید‌ها یا یقین‌هایمان نسبت دهیم، در صورتی که اصلا اینها وجود نداشتند. مثلا اگر دندانمان در حین مسواک زدن بشنکد، خواهیم گفت (من می‌دانستم با چنین مسواک قراضه‌ای حتما به دندانم آسیب میزنم) یا (احساس می‌کردم که نباید با همچین شرایطی مسواک بزنم و به دلم بد افتاده بود)، یقین و تردید را از هیچ بوجود آوردیم، همینقدر ساده. حالا این مثال را در شرایط و ابعاد گوناگون فرض کنید، شاید تمام تردیدها و یقین‌هایی که روزانه در ذهنمان جنگ راه می‌اندازند چیزی جز یک مشت اراجیف بی‌پایه و اساس نباشند‌. شاید تمامشان زاییده ذهنی‌ست که دوست ندارد واقعیت را ببینید و یا اینکه علاقه‌ای به تامل و حلاجی مسائل ندارد. در این صورت شاید بتوان گفت تردید و یقین هر دو به یک اندازه خطرناک هستند. به جهان امروز که نگاه می‌کنم، در می‌یابم که به دور گردن بسیاری از ما ابصاری از جنس یقین‌ زده شده است. پدیده‌هایی که به چشم خود ندیده‌ایم، با دستان خود لمس نکرده‌ایم و حتی درباره‌شان تامل نکرده‌ایم. یقین‌هایی که زائیده تردیداند، تردید در خصوص سرگذشت انسان و جهان، تردید در خصوص دنیای پس از مرگ و... پس شاید بتوان گفت تردید و یقین هردو به یک اندازه در نقش بستن این ابصار به دور گردنمان موثر بوده‌اند. شاید نتوانم منظورم را به درستی برسانم، اما می‌توانم بگویم که بیشتر در خصوص تردیدها و یقین‌هایتان تامل کنید! </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز پنجم / تسلیم)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-efinomrrkjuw</link>
                <description>روز پنجم (تسلیم)در سرنوشت یاماماتو (داستانی که درباره سرگذشت یک کودک ژاپنی نوشته‌ام) نوشته بودم که چه ایرادی دارد که تسلیم روزگار شویم؟ چه ایرادی دارد که بجای کلنجار رفتن با فلاکت زندگی صرفا به آن تن دهیم؟ یقین دارم بیشتر عذابی که می‌کشیم به دلیل قبول نکردن سرنوشتمان است. مدام با خود می‌گوییم چرا برای من این اتفاق افتاده؟ چرا نباید زندگی‌ام طور دیگری پیش می‌رفت؟ چرا نباید شانس در خانه‌ی من را بزند؟ و و و هزار و یک پرسش دیگر را مطرح می‌کنیم و در نهایت خیال می‌کنیم که می‌توان با امید داشتن به ادامه مسیر زندگی در نهایت این امتیازها را کسب کرد. ولی افسوس که سرنوشتمان با نخوت به کار خود ادامه می‌دهد و خوش‌بینی آدمی خللی در کارش ایجاد نخواهد کرد. خوش‌بینی ما صرفا باعث این می‌شود که بجای امروز چند سال دیگر به این نتیجه برسیم که اگر تسلیم سرنوشت شویم، شاید دردهای کمتری را متحمل می‌شدیم.اگر زندگی را یک جنگ بزرگ در نظر بگیریم، باید بتوانیم مانند یک فرمانده کارکشته عمل کنیم تا از پس آن برییاییم. یعنی اینکه باید بدانیم کی عقب نشینی کنیم، چه زمانی پیشروی کنیم و به وقتش کی تسلیم شویم. آدمی احساس می‌کند اگر تسلیم شود تمام بدبختی‌های جهان در یک لحظه بر سرش آوار خواهند شد، هرچند که این خیال توهمی بیش نیست. شاید این هم یکی دیگر از ترفند‌های نظام سلطه‌گری باشد! کسانی که بالا دست تو هستند، بدون تلاش تو، مسیرِ سرنوشتِ شیرینشان دگرگون خواهد شد. تسلیم شدن هم وجهه و سطوح مختلفی دارد، برای بعضی از ما به معنای رها کردن همه چیز و برای بعضی دیگر به معنای لحظه‌ای مکث کردن است. بسته به موقعیت زندگی و هدفی که پیش رو داریم و میزان فلاکت و درماندگی‌ای که در زندگی متحمل می‌شویم، میزان تسلیم شدنمان نیز دستخوش تغییراتی خواهد شد. در نهایت باید گفت، بر این باور هستم که تسلیم شدن به وقتش ما را از فلاکت مزاعف نجات خواهد داد.</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 20:07:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-galudflpgzic</link>
                <description>روز چهارم (فاصله)فاصله: میزان دوری یا جدایی دو یا چند چیز یا چند نفر از هم، مسافت میان دو چیز.آیا تعریف درستی از فاصله وجود دارد؟ منظورم تعریف لغوی آن نیست، بلکه درباره حد فاصل بین دو یا چند چیز یا چند نفر صحبت می‌کنم. معیار و متری که با آن فاصله‌ها را اندازه گیری می‌کنیم درست است؟ و آیا واقعا برای اندازه گیری هر فاصله‌ای در جهان متر و معیار مشخصی وجود دارد؟ کاری به جهان مادی و جهان معنوی ندارم، هیچ علاقه‌ای هم به موشکلفی بعد معنوی انسان‌ها ندارم، ولی در درونم یک خلا بزرگ حس می‌کنم، خلائی که همزمان فرسنگ‌ها از من دور است و همزمان از رگ گردن به من نزدیکتر. احساسی که به آن دارم هم شبیه وقتی‌ست که می‌گوییم با فلان شخص احساس نزدیکی یا دوری می‌کنیم، و هم شبیه وقتی‌است که برای آوردن نمکدان بر سر سفره غذا نقشه می‌کشیم که چه شخصی به آن نزدیکتر و چه شخصی از آن دورتر است. از همین رو بود که گفتم علاقه‌ای به بخث درباره ابعاد معنوی و دنیوی فاصله ندارم. در ذهن من هر دو اینها شبیه یکدیگر هستند. در تمام طول هستی، زمانی که آدمی برای اندازه گیری چیزی توانسته متر و معیاری بوجود آورد به آن برچسب دنیوی زده شده؛ از کجا معلوم که در چند قرن آینده برای احساست قلبی هم متر و معیاری بوجود نیاید و اینها هم در زمره مادیات قرار نگیرند؟ بگذریم، داشتم درباره فاصله صحبت میکردم. حسی به من می‌گوید حتی با وجود پیشرفت علم و بسیاری از مسائل دیگر، آدمی هنوز نمی‌تواند حد فاصل بین دو چیز یا دو شخص را به درستی اندازه‌گیری کند. از قضا همین احساس به من می‌گوید فاصله‌ها شخصی سازی شده هستند. چیزی شاید برای من بسیار نزدیک و دست‌یافتنی بنظر برسد و همزمان برای شخص که کنارم نشسته است بسیار دور و دست نیافتنی. درواقع هر شخصی مسئول اندازه‌گیری فواصل زندگی خودش است و شخص دیگری نمی‌تواند برای او این کار را انجام دهد. هر اتفاق کوچکی در زندگی می‌تواند باعث بازنویسی میزان فاصله‌ها شود، فاصله‌هایی که شاید در صندوقچه زهنمان سالیان سال میزان و اندازه ثابتی داشته‌اند. برای مثال برای شخص بنده بسیاری از فواصل زندگی‌ام فرسنگ‌ها با چیزی که قبلا در ذهنم می‌دانستم متفاوت شده‌اند. فاصله میان غم و شادی، امید و ناامیدی، خانواده و دوستان، دل‌نگرانی و اطمینان خاطر، اضطراب و آسودگی و حتی چیزهایی همانند گرما و سرما! ماهیتی که زاییده دم و بازدم آدمی‌ست و آن را زندگی نامیده‌اند، در حال حاضر فرسنگ‌ها از من دور است. شاید روزی به سمت آن قدم بگذارم، شاید هم نه. شاید تمام این موجودیت آدمی همین باشد که سعی کند همیشه فاصله‌ی بین خود و زندگی را نزدیک و دست‌یافتنی ببیند. </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 22:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-exiaxvqlkb6q</link>
                <description>روز سوم (طریقت امیدواری)به گمان این بنده ناچیز و حقیر (هم از منظر عظمت کائنات و هم از منظر آنچه که در این سالها بر من گذشته است که یقین دارم نباید بر شخصی که آن را اشرف مخلوقات نامیده‌اند می‌گذشته) امیدواری به مراتب منحوس تر از حسرت است. امیدواری سلاحی خطرناک است. سلاحی که با توسل به آن می‌توان در قعر فلاکت و بدبختی خوشبخت شد، سلاحی که با آن می‌توان مسیری تاریک و پر پیچ و خم را روشن و هموار دید؛ سلاحی که در رگ‌های خشکیده خون جاری می‌کند، به ریه‌های پوسیده دَم می‌دهد و استیصال را بدل به توانمندی می‌کند. سرشت این سلاح دروغ است. هرچه شخصی بیشتر در باتلاق فلاکت فرو رود، امیدواری قدرتمندتر می‌شود و شخص را بیش از پیش به قعر دنیای دروغین خود می‌کشد. اگر کمی دقت کنید متوجه خواهید شد که افراد قدرتمند و کسانی که به راستی خوشبخت هستند هیچگاه از این سلاح برای گذران زندگی‌شان استفاده نمی‌کنند، حتی می‌توان گفت امیدواری دستاویز این افراد است. سرمایه‌داری که به زیردستانش می‌گوید اوضاع بهتر خواهد شد، پزشکی که به بیمار لاعلاج وعده درمان می‌دهد، زمین‌خواری که به کشاورزان نوید بازگشت زمین‌های زراعی را می‌دهد و...حقیقتا که این بنده حقیر و ناچیز ترجیح می‌دهم در دل حسرت‌ها و ناامیدی‌هایم باقی بمانم تا اینکه سلاح امیدواری هر روز روی شقیقه‌ام باشد!</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 00:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (روز دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-sherii5may2l</link>
                <description>روز دوم (حسرت)بدون شک حسرت‌های آدمی بخش بزرگی از زندگی او را تشکیل می‌دهند. بنظرم حسرت‌ در جامعه امروز تعریف مناسبی ندارد، منحوس و شوم تلقی می‌شود، چرا؟این را می‌دانم که در نهایت میل آدمی رو به بینهایت میل می‌کند و هیچ میزان مشخصی برای اندازه گیری میل آدمی وجود ندارد. هرچه که بیشتر از امیال و آرزوهایمان دور شویم بیشتر در درون حسرت‌ها گرفتار می‌شویم. به نوعی می‌توان امیال آدمی را منشا تولد حسرت‌ها دانست. امیالِ پست فطرت!حجم افکاری که در سرم روی هم انباشته شده‌اند بسیار زیاد است، از این رو شاید نوشته‌های امروز انسجام مناسب را نداشته باشد! و اما تعریف حسرت. به ما گفته‌اند که امیال دنیوی مناسب و زیبا نیست، هرچند دقیقا نمی‌دانم که ایرادِ گرسنه‌ای که چشم به کباب دوخته، یا برهنه‌ای که سودای جامه‌ای از ابریشم خالص را دارد و یا حتی کودکی که نوازشی بینهایت را می‌طلبد دقیقا چیست؛ بهرحال گویا امیال دنیوی بو می‌دهند! از طرفی حسرت‌ها زاییده همین امیال هستند. در نتیجه طبق اصل لانه کبوتری که نه ولی مطمئنا طبق یک اصلی حسرت‌ها هم بو می‌دهند و مبارک نیستند. من به این باور ندارم.هرکسی را می‌توان از روی حسرت‌هایش شناخت. برای چند ثانیه چشمانتان را ببندید و شخصی را تصور کنید که حسرت یک آغوش را دارد. ....عمیق بود نه؟ چقدر لطیف، چقدر شکننده، چقدر تنها. بنظرم شخصی بی‌آزار است، اینطور نیست؟ احساس می‌کنم که می‌توانم چند ماه و یا حتی چند سال گذشته زندگی‌اش را هم متسور شوم. حتی می‌توانم بی‌خوابی‌های شبانه‌اش را هم ببینم، حتی؛ حتی گریه‌های مخفیانه‌اش را....می‌بینم که دلیلی برای اهمیت دادن به خودش پیدا نمی‌کند، می‌بینم که تنها شخصی که آسیب می‌بیند خود اوست. ووودر نهایت بله، بنظرم حسرت‌هایمان ما را تعریف می‌کنند، به زندگیمان سمت و سو می‌دهند و یک دریچه مستقیم به قلبمان باز می‌کنند. حسرت‌‌ها صادق هستند، و اطمیان دارم از هر شخص دیگری بیشتر ما را می‌شناسند. اگر پای حرف‌های حسرت‌هایت بنشینی، می‌توانی قسمت‌هایی از خودت را ببینی که فراموششان کرده‌ بودی. در نهایت حسرت‌ها بو نمی‌دهند، جیز هم نیستند. بنظرم حسرت‌هایمان مورد ظلم واقع شده‌اند. آنها همانند بسیاری از ما معصوم‌اند....</description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 21:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط شکن (شروع ماجرا)</title>
                <link>https://virgool.io/@H_Allahyari/%D8%AE%D8%B7-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-j0uprbwtsqrb</link>
                <description>پیش‌گفتار: خط شکن برای من شروع یک ماجراجویی است. مسیری که نمی‌دانم به کدام سو خواهد رفت و سرنوشتش چه خواهد شد. تا جایی که به خاطر دارم همیشه سودای نوشتن داستانی بلند را داشتم اما کرختی روزگار و دوره‌ای که در آن زندگی می‌کنم و صدالبته کمال‌ گرایی بی حد و اندازه‌ام همیشه این امکان را از من دور و دورتر می‌کرد. از همین رو تصمیم گرفته‌ام بدون در نظر گرفتن موضوعی خاص، داستانی از پیش ساخته شده در ذهنم و مسیری مشخص و موشکافی شده دست به قلم شوم. تا جایی که ذهن و خلاقیت مرا یاری کند به نوشتن ادامه خواهم داد. این مسیر شاید به داستانی بلند تبدیل شود و شاید مجموعه‌ای از داستان‌های کوچک باشد. با من به دنیای ناشناخته ذهن آدمی و قدرت قلم پای بگذارید.روز اولنمی‌توانم تصور کنم چه بر سرِ نخستین انسانی که درد فقدان را متحمل شده است آمده. در آن لحظه به چه چیزهایی فکر می‌کرده؟ چه کسی را مقصر می‌دانسته؟ دوره‌ی سوگواری‌اش چگونه سپرس شده؟ چه چیزی درد او را تسکین داده است؟ آیا همراه و همدمی برای تسلای خاطرش حضور داشته و یا اینکه به تنهایی تک تکِ آوارِ غم و مصیبت را از سرش برداشته است؟ چه درد عمیقی...به گذشتگان این کرهٔ خاکی فکر می‌کنم. امکان ندارد آدمی بدون احساس درد تنهایی تا به اینجا رسیده باشد. احساس می‌کنم این خاک نفرین شده است، خاکی که در سینه‌اش هزاران سال امید و آرزو دفن شده، خاکی که حسرت‌های آدمیان را با خود به دوش می‌کشد، خاکی که ثمره‌ای جز مصیبت نمی‌دهد. تا کنون چندین نسل آدمی بر روی این خاک متولد شده و از بین رفته است؟ چند قطره اشک بر مزار عزیزان ریخته شده است؟ چند قطره خون به ناحق ریخته شده است؟ زمان همچون داسی برنده بر پیکره آدم می‌تازد و ما هیچ غایتی بجز درو شدن نخواهیم داشت. با تمام این اوصاف نمی‌دانم باید کوله بار زندگی‌ام را از امید و آرزو پر کنم و یا یاس و حسرت. </description>
                <category>حسین الهیاری</category>
                <author>حسین الهیاری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 01:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>