<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی کمالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HadiText</link>
        <description>خُرده نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/200339/avatar/FHXhuk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی کمالی</title>
            <link>https://virgool.io/@HadiText</link>
        </image>

                    <item>
                <title>206</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/206-tobyuzuhuwxk</link>
                <description>ظهرِ چارشنبه‌ی چند هفته‌ی پیش یک ماشین تازه خریدم و امروز 206 سفید را فرستادم برود پیِ باقیِ زندگی‌اش. این اولین ماشینم بود. اصلاً اولین چیزِ مهمّی بود که در زندگی‌ام خریده بودم. ساعت ١٧:٣٠ پنج‌شنبه ششم شهریور ١٣٩٣ از نمایندگی ایران‌خودرو، درست روبروی شهرکتاب مرکزی، تلفن کردند که ماشینتان آمده و چرا نمی‌آیید تحویل بگیرید. ده روز قبل‌ از آن، ٣۶،٨٨٠،٠٠٠ تومان واریز کرده بودم و قرار بود یک‌ماهه تحویل بدهند، که زودتر آمد. صفرِ صفر بود. بوی خشکی می‌داد. بوی پلاستیک. از آن‌هایی بود که اگر کلاچ را سریع ول می‌کردی پشتت را می‌چسباند به پشتیِ صندلی. حتی توی یک-به-دو هم این خاصیت را داشت، چه‌رسد به معکوس کشیدن. بعدِ هزار‌سال خو کردن به انواعِ نداشتن‌ها، حالا این اولین چیز مهمّی بود که داشتم. چه ذوقی هم داشت. انگار صاحب دنیا شده باشم. سه‌سالِ تمام کار کردم و پولش را به زور، و با شوق، جمع کرده بودم برای همین ماشین. صغیر و کبیر منبر می‌رفتند که: «مبارک باشه، ولی حالا بهتر نبود یه پرایدِ دست دوم می‌گرفتی؟ / حالا کاش اول خونه می‌خریدی بعد ماشین / آدمِ مجرد ماشین خیلی براش اولویت نداره و ...» گوشم بدهکار نبود و با دویست‌وشیشِ سفیدِ تیپِ پنج عشق‌بازی می‌کردم.یادم می‌آید آن‌وقت توی شرایط گارانتی آورده بودند که خدماتِ رایگان تا دو سال یا چهل‌هزار کیلومتر، هرکدام زودتر منقضی شود، ارائه خواهد شد. منطقشان این بود که مصرف‌کننده‌ی معمولی بعید است بیشتر از سالی بیست‌هزار کیلومتر براند. امّا به یک‌سال نرسیده، گارانتی ماشین به خاطر رسیدن به سقفِ کارکردِ معین، منقضی شد! در یازده ماه چهل‌هزار کیلومتر رفته بود. تقریباً هر هفته می‌رفتم شمال. [آن‌وقت‌ها هنوز مثل سگ از ساحلِ مازندران نمی‌ترسیدم]. هر جایی که بشود رفت، می‌رفتم. یک‌بار تنهایی رفتم سنگسرِ سمنان. می‌رفتم گورگردی. و بارها شابدالعظیم و لواسان و الموت و گدوک و ورسک. یک‌بار از لواسان، از مسیر ناهموارِ شمشک، زده بودم وسطِ جادّه‌چالوس. یک‌بار تنهایی و یک‌روزه رفتم گیلان &#x27;الف&#x27; را دیدم و برگشتم. و بارها اصفهان و یزد و کردستان و جاهای دیگر. و شب‌های تهران با رفقا، که هیچ‌کدامشان آن‌موقع هنوز ماشین نداشتند، به شبگردی و الواتی، و روزها لابد با زن‌هایی که آن وقت‌ها باهاشان معاشرتی داشتم. &#x27;آ&#x27; که شوهر کرد بعد از شامِ عروسی سوارِ همین ماشین با شوهرِ آمریکایی‌اش از باغ تا خانه رفتند. &#x27;ا.ع&#x27; که زن گرفت با همین ماشین می‌رفت نامزدبازی. &#x27;میم&#x27; را با همین ماشین بردیم فرودگاه که برای همیشه برود آمریکا. &#x27;ح&#x27; را اولین بار توی همین ماشین، و دقیقاً توی همین ماشین، دیده بودم: هشتِ صبحِ یک روزِ مردادی، در ضلعِ جنوب ِ غربی ِ چارراهِ‌ پارک‌وی. این ماشین برایم واجد یک هویت عمیق عاطفی بود و تا قبل از اینکه موتور را ـــ‌ انگار هَووی ماشین ‌را ـــ بگیرم همین بود. هزار چیزِ فراموش نشدنیِ دیگر هم بود که با این ماشین یا با حضور او اتفاق افتاد. یک‌بار تنهایی چهار ساعت رانندگی کردم پیِ نشانیِ گنگ و نادقیق جایی در مازندارن که کابوس‌های هرشبم روبروی درب یک ساختمان سه طبقه‌ای در آنجا اتفاق می‌افتاد (می‌افتد). توی راه با خودم حرف می‌زدم و گریه‌های عصبی می‌کردم و این ماشین لابد همه‌ی آن حرف‌ها را شنیده بود. لابد همه چیز را می‌دانست. بی‌که بخندد یا تخفیف بدهد یا خسته شود یا سرزنش کند. و حالا، بعدِ همه‌ی این‌ها، بعدِ نُه سال، فرستادمش برود پیِ بقیه‌ی زندگی‌اش. لابد اگر زبان داشت می‌گفت این یارو عجب بی‌معرفت و تازه‌به‌دوران‌رسیده است. شاید دلش می‌شکست و خیال می‌کرد فراموش شده. و من خوب می‌دانم این نادیده‌گرفته شدن و فراموش شدن عجب دردِ جان‌کاهی دارد.کاش ماشین‌ها واقعاً فقط آهن‌پاره باشند و مثل آدم‌ها درد نکشند.</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 21:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سِـــگا</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D8%B3%D9%90%D9%80%D9%80%D9%80%DA%AF%D8%A7-k2dx2pjrekct</link>
                <description>سِــگا، بعد از آتاری و میکرو، و قبل از پلی‌استیشن و ایکس‌باکس آمده بود ـــــــ نیمه‌های دهه‌ی هفتاد، برای بچه‌های دهه‌ی شصت. شگفت‌انگیز ‌بود و شورانگیز. من نَـــداشتم؛ برعکسِ تقریباً همه‌ی بچه‌های فامیل. خیلی دلم می‌خواست. اصلاً شیفته و شیدای سگا شده بودم. می‌رفتم کلوپ و Kombat-3 بازی می‌کردیم. هر سِت، ده تومان. پولِ کمی نبود و نمی‌شد همیشه بازی کرد. شاید به‌زور هفته‌ای چهار-پنج بار. آن را هم با دوستم تبانی می‌کردیم که یک راند من بِبَرم و یک راند او، که بازی سه‌رانده شود تا بیشتر بتوانیم آن دسته‌های جادوییِ مشکی را توی دست بگیریم. جدالِ نفس‌گیر می‌ماند برای راندِ سوم. صد ثانیه وقت داشتی دمار از روزگار طرف دربیاوری. کاراکتر محبوبم Sub-Zero بود. &quot;مایل/جلو+A&quot; را که می‌زدی دست‌هایش را به طرفِ حریف می‌گرفت و روی هیکلش یخ می‌پاشید. حریف منجمد می‌شد و فرصت داشتی بروی زیرِ پایش بنشینی، &quot;دسته‌پائین+A&quot; را بگیری، و با یک آپرکات زیر چانه‌اش، ایـن‌هـوا از خونش کم کنی. فِـرز اگر می‌بودی، و سه‌چار بارِ متوالی این کار را می‌کردی، کارش تمام بود. یارو هم البته بی‌کار نمی‌نشست. Noob Sibot و Smoke هم کمابیش همین ترفند را داشتند، گیرم به‌جای یخ، هاله‌ای از دودِ سیاه روی سر طرف می‌پاشیدند و گیج‌اش می‌کردند. بیشترِ وقت‌ها روزی دو سه ساعت یا بیشتر، توی کلوپ، پشتِ نیمکت، سرپا می‌ایستادم و با هیجان بازیِ بقیه را تماشا می‌کردم. یک کاغذِ دستنویس هم چسبانده بودند روی دیوار که «به دستور ارشاد از انتخاب بازیکن زن خودداری کنید.»سگا هـجده ‌هزار تومان بود. صد بار این را از مسعود، صاحبِ کلوپ، پرسیده بودم. هــجده هزار تومان پول زیادی بود، شاید حتی بیشتر بود از همه‌ی حقوقِ یک ماهِ پدرم. من این را می‌دانستم و مطمئن بودم هرگز برایم نمی‌خرند. یک مدل دیگر هم البته داشت که می‌گفتند ژاپنیِ اصل است و اگر وسطِ بازی، خواهر یا برادرِ کوچکترت سر برسد و فیلم را بیرون بکشد، دستگاه نمی‌سوزد. این یکی سی‌هزار تومن بود. هیچ‌وقت نفهمیدم واقعاً چه فرقی با هم داشتند. طبعاً به اولی راضی بودم. برخلافِ عادت همیشگی‌ام، یک‌بار گفتم «برام سگا بخرید». یا شاید گفتم: «می‌شه برام سگا بخرید؟» ــــــ نمی‌شد. لابد هیج جوره نمی‌شد. اما برای من چه فرقی داشت که &quot;چرا&quot; نمی‌شود. پاسخِ از سرِ ناچاری این بود: «تو بزرگ شدی، سگا مالِ بچه‌ها ست». کلاسِ پنجم ابتدایی بودم. در واقع تابستانِ کلاسِ چهارم بود و می‌خواستم بروم کلاسِ پنجم. پسرخاله‌ام که سگا داشت، می‌رفت کلاسِ دومِ دبیرستان.با خودم قرار گذاشته بودم یک روزی اگر پولدار شدم، حتماً یک سگا می‌خرم. اما، رفته‌رفته یک حسّ متناقضی پیدا کردم: دلم می‌خواست، و بدم می‌آمد. بعدها هم سراغِ هیچ کنسولِ دیگری نرفتم. هرگز دستم به دسته‌ی P.S و X-Box نخورد. سال‌ها بعد، وقتی واقعاً بزرگ شده بودم، یک‌بار وسوسه شدم، رفتم توی مغازه و از فروشنده پرس‌وجو کردم. حالا می‌توانستم همان‌جا چارپنج‌تا از آخرین مدلِ هرکدامشان را بخرم. اما نخریدم. می‌ترسیدم. نتوانستم. حسّ بدی داشتم: ترکیبی از حـسـرت و نـفـرت. دلم سگا می خواست. ولی بزرگ شده بودم. و سگا مالِ بچه‌ها بود.</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 12:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیّتِ ورودِ آبرومندانه به طبقه‌ی جدید؛</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%91%D8%AA%D9%90-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ydvrtyf0sxj7</link>
                <description>لزوماً قرار نیست که انسان وارثِ فقرِ والدین‌اش باشد، گرچه معمولاً چنین می‌شود. با این‌حال برخی این توفیق را دارند که به نحوی، و از یک جایی به بعد، پیشرفت کنند و از شرایطِ گذشته‌ی خود، پا به طبقه‌ی جدید و دورانِ تازه‌ای بگذارند. به هرحال این فرآنید را می‌توان &quot;تازه به دوران رسیدن&quot; هم نامید، و آن افراد را نوکیسه قلمداد کرد. البته که قرار گرفتن در چنین موقعیتی، به‌خودیِ‌خود بد نیست، اما لازم است برای عبورِ آبرومند از آن بسیار مراقب بود.آن‌چه به طعن و کنایه نوکیسه‌گی‌اش می‌گویند بیشتر ناظر است به مجموعه‌ای از رفتارهای اجتماعی و خلقیّاتِ نامطبوع، که این افراد -خیلی بیشتر از دیگران- در معرضِ خطرِ ابتلا به آن هستند؛ چیزهایی مثلِ تبختر و خود برتر بینیِ حادّ، تمایلِ افراطی به نمایشِ دارایی‌ها، رفتارِ غیرمحترمانه با زیردستان، و بی‌اعتنایی به مشکلات و شرایط دیگران. این‌ها مهم‌ترین شاخصه‌های رفتاری‌ای هستند که البته مذموم‌اند، و در نظرِ مردم نشانه‌ی تازه به دوران رسیدگی. بروزِ این رفتارها، عموماً ناشی از نوعی رشدِ نامتقارن در توانایی‌های انسان است. یعنی رسیدن به توانایی مالی و امکان بهره‌مندی از آن، بدونِ آموختن و درونی کردنِ ارزش‌هایی که جامعه از افرادِ متمکن انتظار دارد. قابل درک است که اگر سرعتِ توانگر شدنِ کسی، بیش از آن باشد که وی فرصتِ کافی برای خو کردن به آدابِ متعارفِ آن را داشته باشد، ممکن است مرتکب پاره‌ای از رفتارهای ناخوشایند شود که در نظر دیگران مصداقِ &quot;تازه به دوران رسیده بودن&quot; است.در جامعه‌ای که اقتصادش کم و بیش متعادل است و امکانِ به‌دست آوردنِ پول‌های بادآورده از روش‌های ناسالم در آن چندان زیاد نیست، افراد برای جدا شدن از طبقه‌ی اقتصادیِ پیشین و ثروتمند شدن ناگزیر به طی کردنِ فرآیندی هستند که حتماً با مراتبی از تلاش و تفکر و برنامه‌ریزی و ممارست همراه است. همچنین، طی این مراحل مستلزمِ سپری شدن زمانِ نه‌چندان کوتاهی نیز هست. صرفِ گذراندنِ چنین مراحلی، تا حدّ خوبی این فرصت را به افراد می‌دهد که -اگر بخواهند، و اگر دغدغه‌ی اخلاقِ پسندیده داشته باشند- بتوانند به آدابِ حسنه‌‌ای که متناسب با طبقه‌ی اقتصادیِ جدیدشان است، خو بگیرند.در غیر این‌صورت بعید نیست که دیگران مجبور باشند رفتارِ نامطبوع آن‌ها را، دست‌کم تا یک نسـل، تحمل کنند.</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 16:38:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبعیض صنفی در حوزهٔ سلامت!</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6-%D8%B5%D9%86%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87%D9%94-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-jx8atg8l47rg</link>
                <description>این شیوهٔ توزیع ⁧واکسن⁩ که با رانت‌های غیرموجّهِ صنفی همراه شده، در عمل به خلق شکل جدیدی از تبعیض در برخورداری از خدمات بهداشتی منجر می‌شود. تبعات زیان‌بار این نابرابری، از جمله متوجه همهٔ افرادی خواهد بود که در *نهادهای رسمی* شاغل نیستند. یعنی چیزی در حدود ٪۸۵ کل جمعیت شاغلین در ایران!به‌عنوان مثال، درحالی که طی یک ماه گذشته هیچ ردهٔ سِنی جدیدی برای تزریق واکسن در تهران اعلام نشده، کارمندان قوه قضائیه و خانواده‌های‌ ایشان بدون محدودیت سنی در حال دریافت واکسن هستند. همین‌طور پرسنل شرکت نفت و شرکت‌های زیرمجموعه وزارت نفت و حتی بعضی پیمانکارهای خصوصی آن‌ها.این موضوع، برخلاف پروژهٔ واکسن خارج‌ از نوبتِ خبرنگارها، که به‌طرز آشکاری با اهداف *امنیتی* اجرا شده بود [و به سکوت جامعهٔ رسانه‌ای ایران در برابر فاجعهٔ کمبود واکسن ‌انجامید]، بیش از هرچیز نشانهٔ ناکارآمدی جدّی در حوزهٔ مدیریت سلامت، و حاکی از اعمال نفوذ از سوی نهادهای دیگر بر آن است. ظاهراً، سمبهٔ قوهٔ قضائیه و وزارت نفت و دیگران بر تن وزارت بهداشت آنچنان پر زور بوده که بدون ارائهٔ کوچکترین توجیه منطقی، آن‌هم در این شرایط فاجعه‌بار، وادار شده روند واکسیناسیون عمومی را به نفع برخی طبقات صنفی خاص، مختل کند.#هادی_کمالی۱۴۰۰/۶/۱۱</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 13:32:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تزویر همگانی</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D8%AA%D8%B2%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-oyovblpucfjs</link>
                <description>گفته‌اند که فقیهان با عرفا رابطه‌ی خوبی نداشتند، و نیز هردو از سیاست رویگردان بوده‌اند. اما آیت‌الله خمینی، خلافِ عموم فقهای سنتیِ هم‌عصر خود، تا حدودی اهل عرفان و فلسفه هم بوده است. به دلیل همین خاستگاه فکریِ ویژه، چه‌بسا وی در ابتدا تلفیقِ غریبی از &quot;عرفان&quot; و &quot;سیاست‌ورزی&quot; را به عنوان پشتوانه‌ای نظری برای تاسیس نظام سیاسیِ اسلامی، در نظر داشته است.اما پس از انقلاب، به مرور، و مقارن با کسب قدرت سیاسی، مفهومِ &quot;ولایت فقیه&quot; نظریه‌ی غالب و قاهر شد و فقه به عنوان منبعِ تئوری‌سازِ اصلی نظام، بر عرفان تفوق یافت.پس از سه‌قرن، دوباره پیوند میان مذهب و سیاست احیا شد و این‌بار، روحانیت نه در مقام نهادِ پشتیبان و مشروعیت‌بخش به سلطنت، بلکه به عنوان متولّی آن، به پا خاست.مذهب به دستگاه حکمرانی سیاسی بدل شد و فقیهان در نقش کارگزاران این دستگاه درآمدند.سیطره‌ی فقه بر سیاست، و حاکم شدن قرائتِ واحدی از شریعت بر تمام شئون جامعه، و محروم ماندن از آن اخلاقی که می‌توانست در ظرفِ عرفان به خورد فرهنگ داده شود، منجر به شکل‌گیری جامعه‌ای شد که در آن تظاهر به تقوا موجب برخورداری از مواهب است و هرچه جز آن، سبب رانده شدن و عقوبت.چنین شرایطی همان‌طور که ماهیت‌اش ایجاب می‌کند، به خَلق و ترویج نوعی ریای سازمان‌یافته و تزویر دسته‌جمعی می‌انجامد. پیامد این امر تهی شدن هسته‌ی فرهنگ از مکارمِ اخلاق، و فراگیر شدن خصلتِ تملق و تظاهر است، و این به شدت برای اخلاق و همبستگی اجتماعی ما خطرناک است.#هادی_کمالی۱۴۰۰/۲/۱۴</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 02:58:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرهیز مؤمنانه</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D9%BE%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%A4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-bolkyo9xdlhr</link>
                <description>ماه رمضان است اما به‌نظر می‌آید که روزه‌دارها در اقلیت‌اند. آن‌ها که روزه نمی‌گیرند نه فقط از حیث تعداد که از نظر میزان مقبولیت هم دست‌بالا را دارند. در گذشته رسم بر آن بود که روزه‌خورها تقیه کنند. حالا شرایط به شکلی شده که روزه‌دارها از انگشت‌نما شدن می‌گریزند و انگار باید از خودشان برای ارتکاب عملی غیرعقلانی دفاع کند.در این میان بحث‌هایی در باب نسبت روزه‌گرفتن با سلامتی مطرح است. عده‌ای از دو طیف موافق و مخالف، با اقامه‌ی ادله‌ی علمی سعی در دفاع از دیدگاه خود دارند. آن‌دسته از علم‌باوران که مدعی زیان‌های اثبات‌شده‌ی گرسنگی و تشنگی بر سلامتی هستند، با تاکید بر این‌که &quot;علم&quot; به چنین نتیجه‌ای رسیده، روزه‌گرفتن را عملی غیرعقلانی پس ناصواب می‌دانند. دسته‌ی دیگر به همان شکل که فقها در قالب قاعده‌ی ملازمه بیان کرده‌اند بر این باورند که چون &quot;شرع&quot; حکم به روزه‌داری داده پس حتماً عقل هم آن‌را تایید می‌کند و علم دیر یا زود به نتایجی مؤید آن خواهد رسید.اما نگاه علمی و عقلی به اموری که منشاء دینی و ایمانی دارند گره‌گشا نخواهد بود و گرفتار شدن در دوگانه‌ای که در یک سوی آن، عده‌ای اصالت تمام امور را در گرو پذیرش علمی و تجربی آن‌ها می‌داند، و در سوی دیگر کسانی در صدد اثبات عقلانیت تمام امور ایمانی هستند، راه به جایی نخواهد برد.روزه‌گرفتن کار عاقلانه‌ای نیست. بلکه ایمانی و عابدانه است. نه فواید آن برای بدن -اگر اساسا چنین فایده‌ای وجود داشته باشد- دلیل و پشتوانه‌ی کافی برای آن خواهد بود و نه مضرات آن برای سلامتی -آنچنان که برخی پزشکان می‌گویند- آن را از اعتبار می‌اندازد.پذیرفتنی‌تر است اگر بگوییم مؤمنان روزه می‌گیرند، چون آن‌چنان که غزّالی باور داشت &quot;روزه‌گرفتن امر حضرت باری‌تعالی است که توسط پیامبر ابلاغ شده&quot;. با این نگاه، مؤمنین از سر ایمان و بندگی روزه می‌گیرند و از آن‌چه علم در مسیر تکامل خود ارائه می‌دهد آسوده‌اند. اساسا نمی‌توان برای فرائض دینی و مسائل عقیدتی به دنبال دلایل و توجیهات علمی بود. نه به این معنا که دین و علم لزوماً در تضاد با هم یا در بیگانگی محض هستند، بلکه به این دلیل که مسائل عقیدتی و ایمانی وابسته به عالمی غیر از عالم تجربه‌اند و نمی‌توانند پشتوانه‌ی نظری خود را از گزاره‌های علمی و تجربی بگیرند.اما علاوه بر نگاه مومنانه‌ای که بندگی و تسلیم جوهر آن است، به گمان من روزه معنای دیگری هم می‌تواند داشته باشد. روزه‌گرفتن، روشی است که با چشم‌پوشی موقت از لذایذ میّسرِ غریزی سعی در تضعیف پابستگی‌های نفس و تقویت توجهات درونی در آدمی دارد. &quot;روزه&quot; تحمل محرومیتی خودخواسته است به قصد دور کردن ذهن از تعلقات و مشغولیات همیشگی‌اش، تا پرداختن به عوالم معنوی -آنچنان که مولانا گفته- آسان‌تر شود؛گر تو این انبان ز نان خالی کنیپر ز گوهرهای اجلالی کنیاین روش نه مختص مسلمین است و نه در انحصار خداباوران. اما در نگاهی خداباورانه می‌توان اینگونه انگاشت که روزه‌گرفتن فرمانی الهی است که مسلمانِ مؤمن از سر تسلیم و ایمان به‌جا می‌آورد و در آن موهبتی برای او نهفته است و آن موهبت همان ابزاری است که می‌تواند از او برای ارتقاء معنوی و بهتر کردن احوالات غیرجسمانی‌اش بهره ببرد. کما اینکه ممکن است هزینه‌ی محدودی هم از محل آسایش و سلامت جسمانی‌اش برای این رشد معنوی بپردازد.در دنیای ما، که علم و تجربه در مقایسه با باورهای آسمانی نقش بیشتری را در اقناع بشر به دست آورده‌اند، طبیعی است که رویارویی علم و دین آشکار شده و برهم‌سایش آن‌ها رفتار انسان را به چالش کشیده و آدمیان را با پرسش‌های جدی و جدیدی روبرو کند. مانند چالشی که پزشکی در باب روزه‌گرفتن برای مؤمنین ایجاد کرده.اما این تقابل نه دین را از میدان به در می‌کند و نه می‌تواند از حجیّت علم و تجربه برای عقل، بکاهد. تقابل علم و دین، هر یک از آن‌دو را در جایگاه طبیعی خود می‌نشاند و ما را به سوی بازتعریف و اصلاح انتظاراتمان از آن‌ها نزدیک می‌کند.در این صورت، نه مومنین شفای تمام مشکلات جهان و تفسیر تمام پدیده‌های عالم را در معتقدات ایمانی خود می‌جویند، و نه علم‌باوران عقاید دینی را تماما بی‌اثر می‌بینند.۱۳۹۹/۲/۱۴</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 23:29:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمسخر و آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1-%D9%88-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-upmphwgjq9wg</link>
                <description>‍ ‏آیا مسخره کردن لباسِ دیگران به معنای نفی ⁧آزادی⁩ آن‌هاست و با ادعای &quot;اعتقاد به آزادی پوشش&quot; در تضاد است؟#هادی_کمالی‏به این مساله دست‌کم از دو منظر مختلف می‌توان نگریست.‏دیدگاه اول:تمسخر کسی برای لباسش هرچند به دلیل ماهیت آزاردهنده‌ی این کار اخلاقاً ناروا است، اما لزوما به معنای نفی &quot;آزادی&quot; او در انتخاب لباس نیست. چون فرد حتی در صورت مسخره شدن، همچنان &quot;مختار&quot; است و &quot;می‌تواند&quot; لباس مورد نظرش را به تن کند.پس به نظر می‌رسد تمسخر علی‌رغم ناپسند بودن از منظر ⁧اخلاق⁩، منطقاً نافی آزادی نباشد. استدلال رایجی که در راستای این دیدگاه مطرح می‌شود آن است که «همانطور که شخص در انتخاب لباس آزاد است، دیگران هم آزادند به او بخندند!»در ادامه می‌توان نتیجه گرفت که مسخره کردن لباس دیگران منافات یا تناقضی با اینکه &quot;معتقد به آزادی افراد در انتخاب لباس باشیم&quot; هم ندارد. براین اساس مسخره کردن نه‌تنها نافی آزادی نیست بلکه اساساً ارتباطی با مساله‌ی آزادی ندارد و صرفا می‌توان در چارچوب اخلاق یا آدابِ‌عرفی به آن پرداخت.دیدگاه دوم:طبق یکی از تعاریف ساده و رایج برای محدوده‌ی آزادی، انسان در انجام یا ترک هر کاری آزاد است تا وقتی که مخلّ آزادی دیگران نشود. با این تعریف می‌توان به مساله از زاویه‌ی دیگری نگاه کرد:برخلاف &quot;نقد&quot; که مکانیسم آن مواجهْ کردن مخاطب با استدلال‌های متفاوت است، رویکردِ غالب در تمسخر، تخریب یا تخفیف است. به همین دلیل مسخره کردن ماهیتِ آزاردهنده‌ای دارد و این موجبِ تحمیل فشار روانی به افراد می‌شود.این فشار حتی اگر فرد را از انجام کار مورد نظر منصرف نکند، موجب وارد آمدن مشقتی غیرضروری بر او در ازای انجام کار مورد نظرش خواهد شد. پس در صورت تمسخرِ لباس، ممکن است آزادی فرد برای پوشیدن لباس مورد نظرش، یا دست‌کم برای پوشیدنِ بی‌دغدغه‌ی لباس مورد نظرش، نقض یا محدود شود.پس می‌توان استدلال کرد که تمسخر افراد برای لباسی که پوشیده‌اند، از این حیث که ممکن است موجب تحمیل یک فشار روانی غیرضروری به آن‌ها شود، تحدید آزادی آن‌ها محسوب می‌شود و احتمالا با ادعای ما مبنی بر &quot;اعتقاد به آزادی افراد در انتخاب پوشش&quot; در تناقض باشد.۱۳۹۹/۱۱/۲۲</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 18:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان‌خواهی؛ مرگ یا دگردیسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C-efrkzoi7jibg</link>
                <description>وقایع منتهی به انقلاب ایران، از زوایای گوناگون بررسی شده و بسیار کوشیده‌اند تا وجوه سیاسی، اجتماعی و تاریخی جریان‌های موثردر آن را مشخص کنند. از خاستگاه اندیشه‌های مختلف انقلابی تا وزن و تاثیر هرکدام در وقوع انقلاب، سال‌هاست در دست کاوش قراردارد. اما آن‌چه کمتر بدان پرداخته‌اند پدیده‌ای است که بیش از آن‌که سیاسی یا تاریخی باشد انسانی است و تولد و تطور و مرگش نشانه‌ی مهمی از تغییرات فرهنگی در ایران دارد. پدیده‌ای به نام &quot;آرمان‌گرایی انقلابی&quot;.تاریخ دو سازمان مهم &quot;چریک‌های فدایی خلق&quot; و &quot;مجاهدین خلق ایران&quot; بیشتر از منظر عقیدتی و مشی مبارزاتی واکاوی شده و آن‌چه در کنار وجوه دیگر شایسته‌ی بررسی است، سرگذشت اعضا و افراد آن سازمان‌ها است. ماجرا، زندگی انسان‌هایی است که از اواسط دهه‌ی چهل شمسی تا زمان انقلاب به این سازمان‌ها پیوسته و در عنفوان جوانی، تمام هستی خود را به تمام معنا وقف مبارزه‌ای کردند که آینده‌ی مشخصی برایش مجسم نبود. آن‌ها جوانانی عموماً تحصیل‌کرده بودند که دغدغه‌های اجتماعی داشتند. در شرایط اقتصادی روبه‌رشد کشور و با توجه به آزادی‌های فرهنگی و اجتماعی فراوان، اگر می‌خواستند می‌توانستند صاحب شغل و درآمد مناسب شده و از زندگی آرام و تفریحات مختلف برخوردار باشند. اما به همه‌ی جذابیت‌ها پشت پا می‌زنند و با پیوستن به این گروه‌ها پا در راه مبارزه گذاشته و با روی آوردن به زندگی مخفی، تبدیل به چریک می‌شوند. زندگی چریکی یعنی قطع کامل ارتباط با خانواده و جامعه و در یک کلام یعنی زندگی در جوار مرگ! مرگی که می‌گفتند حداکثر شش ماه پس از آغاز زندگی مخفی، از راه خواهد رسید. آن‌ها زندگی‌ای را برگزیده بودند که انتهایش از سه حال خارج نبود: مرگ در میدان اعدام، مرگ حین درگیری با ساواک و مرگ در اثر جویدن کپسول سیانور.برای مبارزان اسلام‌گرا ازجمله اعضای اولیه‌ی سازمان مجاهدین خلق (آن‌زمان که هنوز سعی داشتند تا از آموزه‌های اسلام ایدئولوژی‌ای برای مبارزه استخراج کنند) شاید بتوان باورهای اسلامی و شیعی در باب جهاد و شهادت و پاداش وعده داده شده برای مجاهدان را موتور محرک این فداکاری‌ها دانست. اما موضوع برای اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق، پیچیده‌تر است. چرا که مارکسیسم مشرب اصلی اندیشه‌های مبارزاتی آنها بود. چریک‌ها مارکسیسم را (نه چون مجاهدین فقط به عنوان علم مبارزه) بلکه ایدئولوژی اصلی خودمی‌دانستند و جنبه‌های ماتریالیستی آن شاکله‌ی اصلی جهان‌بینی آن‌ها را می‌ساخت. پس برای آن‌ها آرمان‌گرایی ریشه‌ی اصلی گذشتن از زندگی بود.آرمان‌خواهی فی‌نفسه مقدس نیست، که اگر بود تکلیف آرمان‌گرایی‌های دینی یا ناسیونالیستی که در نهایت به بنیادگرایی داعش یافاشیسم نازی‌ها رسید چیست؟! در واقع نه صرف آرمان‌خواهی، که فداکاری در راه تحقق آرمانی که متضمن ارزش‌های انسان‌محور باشد، ارزشمند است.فارغ از قضاوتی که تاریخ در‌باره‌ی اصالت آن اندیشه‌ها دارد و صرف‌نظر از نتایج خوب یا بدی که آن مبارزات به بار آوردند، یک نکته را نباید فراموش کرد. و آن این‌که، پنجاه سال پیش جوانانی در این سرزمین بودند که حاضر شدند برای آرمانی به نام آزادی، هستی خود را فدا کنند و فدا کردند چون تصور می‌کردند آزادی ارزش فداکاری را دارد. چون به زعم آنها ‌آزادی و‌ رهایی &quot;خلق‌ها&quot;، ارزشمندتر از زندگی‌شان بود. امروز اثری از آن دیدگاه دیده نمی‌شود و تن‌دادن به آن نوع از زندگی برای نسل امروز باور پذیر نیست.آیا جامعه طی پنجاه سال گذشته به نوعی پختگی رسیده آن‌چنان که برای رسیدن به آزادی روش‌های مدنی را جایگزین مشی قهرآمیز چریکی کند، یا اینکه آرمان‌خواهی از اساس رنگ باخته و منفعت‌جویی شخصی جایگزین آن شده است؟فارغ از ستایش یا تقبیح، آن جوان‌ها دیگر نیستند و آرمان‌خواهی در قصه‌ها ‌جای گرفته و ما همچنان به آزادی نرسیده‌ایم، اما انگار به نبود آزادی تن داده‌ایم! منشاء این دگردیسی چیست؟ باید دید آیا آرمان‌ها رنگ باخته‌اند یا از ما آدم‌های دیگری ساخته شده است؟ا۱۳۹۹/۱/۱۳</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 16:04:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسطین؛انسانی یا ایدئولوژیک</title>
                <link>https://virgool.io/@HadiText/%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%DA%A9-jdzt9kazs7le</link>
                <description>پرداختن به مساله‌ی فلسطین در فرهنگ عمومی به معنای هم‌سو بودن با سیاست‌های جمهوری‌اسلامی تلقی می‌شود. این خاصیت موجب رواج نوعی بی‌اعتنایی غیرمسئولانه نسبت به ابعاد انسانی موضوع، در ‌افکار عمومی ایرانیان شده است.پس از انقلاب، نظام ایران دشمنی با اسرائیل را به عنوان ابزار مهمی در راستای تقویت هویت خود در عرصه‌ی جهانی به‌کار گرفت و مساله‌ی حمایت از فلسطین را از یک موضوع انسانی به مفهومی ایدئولوژیک تبدیل کرد.پیش از انقلاب، اتحادی متشکل از کشورهای عربِ خاورمیانه علیه اسرائیل شکل گرفته بود. طی چهل‌سال گذشته آن صف تضعیف شده و‌ می‌توان گفت فلسطین دیگر مساله‌ی اول خاورمیانه و جهان‌اسلام نیست. حالا اتحاد جدیدی میان اسرائیل و کشورهای عرب مسلمان، علیه سیاست‌های منطقه‌ای ایران در حال شکل‌گیری است.تهدید به نابود کردن اسرائیل که مکرراً از زبان مقامات جمهوری‌اسلامی شنیده می‌شود، موجب توجیه اقدامات توسعه‌طلبانه‌ی صهیونیست‌ها به بهانه‌ی دفاع از خود شده، و از این راه یاری فراوان به تقویت وجهه‌ی اسرائیل در جهان رسیده است. اسرائیل نقض سازمان‌یافته‌ی حقوق بشر در سرزمین‌های اشغالی را تحت‌شعاع آن‌چه &quot;خطر ایران&quot; می‌نامد قرار داده و در سایه‌ی سکوتی جهانی، فاجعه‌ای انسانی در فلسطین رقم می‌خورد.شاید اگر مساله‌ی فلسطین، بیشتر از جنبه‌های انسانی‌اش مورد توجه جهان قرار می‌گرفت، و در پی تحولات ایران دستمایه‌ی &quot;بسط ایدئولوژیک قدرت&quot; در منطقه نمی‌شد، حالا اراده‌ی جهانی جدی‌تری برای مهار این فاجعه‌ی مزمن خاورمیانه‌ای وجود داشت.۱۳۹۹/۲/۲۸</description>
                <category>هادی کمالی</category>
                <author>هادی کمالی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 13:19:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>