<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hadi_dhghn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:58:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/579401/avatar/p65NVX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hadi</title>
            <link>https://virgool.io/@Hadi_dhghn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگهبان</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadi_dhghn/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-s9gmfrdzvmha</link>
                <description>شب سایه خود را برافراشته بود باران خاک سرد و سخت را نوازش می‌کرد باد دچار تشویش در میان هیاهوی سکوت دوست و دشمن در فراقدر انتظار مطلق  نگهبان با تنی خسته و زخم خورده به کلبه خود رسید وارد شد و در را به سرعت بست لباس رزم را از تن خود کند و شروع به التیام زخم هایش کرد نبرد طاقت فرسایی در گرفته بود  نگهبان باز هم پیروز میدان به روی صندلی در انتظار نبرد بعدی همین هنگام چشمش به دیوار کلبه افتاد کهسر دشمنانش را که یکی پس از دیگری شکست داده  آویزان بود طمعشهوت حسادتو...دشمنانی که نابود شدنی نبودند گاهی به شکل دوست و گاهی در هیبت دیوی به معرفی خود می‌پرداختند نگهبان در گرماگرم این اندیشه که به راستی این نبرد ها کی به پایان می‌رسد یا که چرا دچارش شده ؟در افکار خود غرق بود که بانگ نبرد به صدا در آمد رنگ از چهره اش پرید چراکه هم زمانش عجیب بود هم نوع بانگدر هر صورت شواهد از این قرار بود که باید به نبردی جدید تن دهد با دشمنی ، شاید ناشناخته لباس رزم به تن کرد و ابزار جنگی اش را در دست گرفت سپری به نام غرور شمشیری به نام منطق خنجری به نام انسانیت از سنگر محقر خود خارج شد گویی که رد زخم هایش بر تن کلبه نیز مانده به میدان نبرد رسید با دیدن حریف خاطرش مشوش شدچرا که به عکس تنی نهیف داشت و به مبارز شباهتی نداشتشروع به رجزخوانی کرد اما در مقابل پاسخی نشنیدگامی رو به جلو برداشت اینبار به نصیحت حریف برخواستچراکه اطمینان داشت که اشتباهی رخ داده در پاسخ این چنین شنید :+من آمده ام این سرزمین را از آن خود کنم به تو هم پیشنهاد میکنم که سلاح خود را به زمین بزاری و از خیر این نبرد بگذری چرا که این نبرد تو نیستنگهبان سخت خشمگین شد و به سمتش یورش بردنبرد سختی در گرفت  خاک در هوا به رقاصی می‌پرداخت زمین دچار تزلزل میشددر میانه نبرد حریف ضربه ای را به سمت نگهبان وارد کرد که نگهبان آن را با سپر دفع کرد اما...سپر ترک نبرد کرد نگهبان قدمی رو به عقب برداشت چراکه سخت متعجب شده بود زیرا سپری که تا به حال کسی توان آن را نداشت خطی رویش بندازد حالا شکسته بود در مقابل نگهبان به سرعت باد خواست به ضربه حریف پاسخی بدهد و با شمشیرش به تن حریف ضربه ای وارد کرد اما دریغ از یک خراش نگهبان فرو ریخت و به سخن درآمد : تو کیستی؟در این هنگام که حریف نقاب از چهره برمی‌داشت گویی در زمین و آسمان هم پیروز شده بود زمین خشک و سخت جای خود را به چمنزار میداد آسمان که همچون تهی دستان نور را دریغ می‌کرد حالا به مهمانی روشنایی همه را دعوت کرده بود حریف چهره نمایان کرد و به معرفی خود پرداخت؛اسم من ( عشق ) است و حالا من از این سرزمین سهمی دارم این نبرد بازنده ای و شکستی ندارد چراکه قراره در کنار هم به شکوه این سرزمین اضافه کنیم و باهم به مصاف دشمنان برویم اما طبیعی است که در این راه دشمنان جدید و چالش های جدید پیش خواهد آمد که باید از آن ها گذر کنیم .و دست نگهبان را گرفت و استوار به سمت کلبه رفتند.در انتظار بانگ نبرد...</description>
                <category>Hadi</category>
                <author>Hadi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 12:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس نخودی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadi_dhghn/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-syrnjjx2qdrr</link>
                <description>ساعت ۲۳ :باران زمین سرد شهر را نوازش میکردتیرهای چراغ برق به خواب رفته بودندکوچه های شهر در خشکسالی انسان هادخترک در میانه راه خانه ، منزجر از درد روده های در هم پیچیده ، در وصال با هندزفری خود ، نیازمند خلسه ای ابدیدر میان هجوم تاریکی ها یک رنگ نخودی تو ذوق میزدبه مانند عقربه های ساعت در هر لحظه در یک جهت دیده میشدتوهم ناشی از بی خوابی؟؟یا واقعیت به جامانده از گذشته؟؟----------ساعت ۲۳:۳۰ ؛دخترک به خانه رسید به سوی آغوش معشوق خود(تخت خواب)خواب؛گریز از کابوس های واقعی و در پناه رویاهازندانی که به هر آزادی دیگری ترجیح میداد----------ساعت ۱۰:۲۵ ؛پرده های نمایش کنار رفتتاریکی ، تاریکی ، تاریکیدر اتاقش نبود، در اسارت طناب های گره خوردهصدای نزدیک شدن یک نفر به گوش میرسدروشنایی اتاق شروع به پلک زدن کردچهره ای آشنا با لباس های نخودی نمایان شدباران اسیدی از چشم هایش جاری شداو را میشناخت خوب هم میشناختدخترک شروع به صحبت کردن کرد، کلمات با ترس و غم از دهانش خارج میشدبعد از طوماری از کلمات هم چنان پاسخی نشنید تا اینکه از هوش رفت----------ساعت ۱۳ ؛به وقت ناهار، سر میز غذاچشمهایش را باز کرد ، سه نفر از دوستانش را بر سر میز دیدهیولای گذشته آن ها را بلعیده بودمنوی غذا را جلوی خود دید ، آن را باز کرداینگونه نوشته بودقبل از صرف غذا اول باید این بازی رو انجام بدیمبرای خودت و بقیه مهمون ها یکی از گزینه های زیر رو انتخاب کن در غیر این صورت خودم انتخاب میکنم.عنوان بازی (بازی مرگ)اتاق گاز ، تیر خلاص ، آکواریوم ، سمدخترک بعد از خواندن آن از شدت ترس توان صحبت کردن را نداشتبعد از گذشت چند ساعت فقط برای خودش را انتخاب کرد : تیر خلاص----------ساعت ۱۶:۳۰ ؛بازی شروع شد، هر نیم ساعت یکی از دوستانش از جلوی چشم دخترک غیب میشدندتا اینکه تنها فرد باقی مونده خودش بودبا وجود اتفاقات از سرنوشت دقایق بعد خودش خبر داشت ، در حال مرور کردن خاطرات زندگی اش بود----------ساعت ۱۸ ؛صدای شلیک گلوله سکوت را شکست(تیر خلاص)----------ساعت ۱۸:۰۵ ؛دخترک از جایش بلند شدآن چهره آشنا را در مقابل خود دید در خوابی ابدیاما اینبار با لباس های مشکی ، لباس های آشناچند دقیقه ای در فکر فرو رفته بود، نمیدونست باید چیکار کنهبعد پا به فرار گذاشت و به سمت خانه اش رفتبه اتاقش رسید نامه ای را بر روی تختش دیدترس بر بدنش چیره شده بودبا انبوه شک آن را برداشت شروع به خواندن کرد《من زخم به زخم خودم را ساختم،من اولین زخم را به تو زدم، تو را در انزوا رها کردم》دوست دارم----------موسیقی تیتراژ پایانی شروع شدسینما از خواب بیدار شدسینماچی ها مردم را به سمت درب خروجی راهنمایی میکردنددختر با دوستانش هم در سینما بودند و اسم کارگردان فیلم که نمایان شد فقط همیدگه رو نگاه میکردند مات و مبهوتبه سمت درب خروجیساعت ۲۳•••</description>
                <category>Hadi</category>
                <author>Hadi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 13:40:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزارتوی رویا</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-v5k18t8ohjf9</link>
                <description>شهر پر شده بود از هیاهوی سکوتبوی نم نم باران شهر را در آغوش گرفته بودپرندگان پرواز را دریغ میکردندحیوانات اهلی و وحشی در صلحی بی تکرارانگار زمین و زمان آماده بودندهمانند پازلی در فراق تکه آخر خود---------------صدای کوبیدن در به گوش رسید+بیا توقربان همه در جلسه حاضرند منتظر شما هستند فرمانده از جلوی پنجره کنار آمد کلاه خود را برداشت و به همراه سرباز به جلسه رفتخلاصه جلسه : فرمانده تکه آخر پازل را در جای خود قرار دادتمامی نیروها به حالت آماده باش در آمدندانگیزه و تکاپوی خاصی بینشان دیده میشدوجودشان از ترس و شک تهی بوداز همیشه مصمم ترتمامی نیروها به مناطق خود اعزام شدندتیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاکعقربه های ساعت از هم پیشی میگرفتندنبرد آغاز شدجنگ سختی در گرفت سربازان فرمانده مرگ را به سخره میگرفتندطوری میجنگیدند که کسی نظیرش را ندیده بودهمانطور که پیشبینی میشد جنگ به درازا کشیدناعادلانه بودجنگیدن با دشمنان انسانیت کار سختی بود------------۴ سال بعد:بالاخره روشنایی بر تاریکی چیره شدمردم غرق در شادیشهر در تکاپوی برگذاری جشن پیروزیجمعیت باورنکردنی در مرکز شهر جمع شده بودفرمانده لنگان لنگان به روی جایگاه آمد و به سخنرانی پرداختبذر امید و انگیزه را برای شروع دوباره در دل مردم کاشتصدای شلیک گلوله سکوت خلاء گونه را شکستفرمانده به روی زمین افتادپسرک از خواب پریدنفس نفس زنان از جای خود بلند شد و به سمت پنجره رفتباران نم نم میباریدپرندگان خسته از پروازمشتانش را گره کردهزیر لب زمزمه میکرد ؛ من ، من موفق میشم× مرتضی ، مرتضی بلند شو بیا بریم دیر میشه??</description>
                <category>Hadi</category>
                <author>Hadi</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 16:12:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ای بدون در و پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadi_dhghn/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-ksv86tff1tgv</link>
                <description>دوشنبه،ساعت ۱۰:۴۰ شبباران در حال باریدن بودتاریکی بر خیابان چیره شده بودشهر مانند شهر ارواح،خالی از عشق و تکاپومانند خانه ای که در و پنجره نداردو سرمای سوزاننده فریب  لرزه بر تن ساکنین خانه انداختهجای خالی یک چیز به چشم می آید(رنگ روح زندگی)در این شهر همه منتظر بودند که یک نفر از راه برسد و این رنگ را به زندگی اشان بپاچدو هم چنان در تلویزیون سیاه و سفید خود زندگی میکردنددر میان انبوه ناامیدییک نفر هنوز در این شهر باقی مانده بودکه باور داشت میتواند راه نجات این مخروبه را پیدا کندو با تمام وجودش براین عقیده که فقط غیرممکن غیر ممکن است پافشاری میکردو در آن شب کزاییدر حال بازگشت از محل کار خود بود(همان کار کلیشه ای)در میانه راه،در حال سپری کردن خاطرات خوب اما محدود زندگی اش بودبه چهار راه بزرگ شهر رسیدبدون توجه به اطراف به راه خود ادامه داد و در حال عبور از خیابان بودناگهان صدایی فضای خالی از هیاهو را فرا گرفتصدای ناهنجار تصادفکورسوی امید شهر به روی زمین افتادو راننده بدون توجه به راه خود ادامه داد تعجبی هم نداشت وجدان و انسانیت در این شهر مرده بودو بر روی زمین خیس و سرد خیابان از هوش رفتساعت ها گذشت و به هوش آمددردی احساس نمیکرداز جایش بلند شد مات و مبهوت ماندسالنی پر از انسان های دیگر را مشاهده کردکه به دستگاه های عجیبی وصل شده بودند و همه در خواب با خود گفت؛《اینجا دیگه کجاست،من اینجا چیکار میکنم،نکنه دارم خواب میبینم》هراسان شد و وحشت زده شروع به دویدن کرداز آن سالن که خارج شد مقابل خود چند نفر را دیدآن ها متوجه حضورش شدندپا به فرار گذاشتکه دیگر خسته و ناتوان در جای خود ایستادو با خود گفت؛《من کجا دارم میرم،من که جایی را بلد نیستم،اصلا اینجا کجاست》بالاخره پیدایش کردندو همراه خود به یک اتاق بزرگ بردند که از آنجا اشراف کامل به سالن داشتو کسانی را دید که همه آن ها لباس های یک شکل و مرتب داشتندو با خود فکر کرد در یک مکان نظامی حضور داردو بدون مقدمه شروع به سوال پرسیدن کردمن کجام؟اینجا چیکار میکنم؟شما که هستید؟و...ناگهان یک نفر از میان آن ها اینچنین پاسخ داد؛شما در قرن ۴۱ ام در سیاره Xهستیدو من مسئول شورای علمی ،بخش زندگی سه بعدی هستمبا چهره ای متعجب و عصبانی شروع به پرخاش کرد و گفت:مگر من با شما شوخی دارم؟و این پاسخ را شنید؛اینجا شوخی معنا ندارد،کار ما جدی است،ما فرصتی برای شوخی نداریم.و شروع به توضیح دادن کرد:زمین در سال های بسیار دور از بین رفت و ما به این سیاره مهاجرت کردیم و بعد از سال ها تلاش و تحقیق موفق به ساخت دستگاهی شدیم که حس زندگی واقعی را در زمین در قالب فضای سه بعدی به شما بدهدو طوری برنامه ریزی شده که تمام عواطف و احساسات را به طور واقعی در آن لمس و درک میکنیدهمانند احساس درد،شکست،عشق و...بعد از تمام این حرف ها فقط یک کلمه گفت :چرا؟چون میخواستیم از اعمال و رفتاری که روی زمین داشتیم درس عبرت بگیریمتا بهتر زندگی کنیم و دنیای بهتری را اینجا بسازیمو درادامه گفت؛متاسفانه مشکلی در دستگاه شما به وجود آمد و شما در زمان مقرر شده به هوش نیامدیدو این سوال را پرسید؛من چند سال است که به خواب رفتم؟؟؟ناگهان مشاهده کرد که تمامی حاضران در اتاق شروع به خندیدن کردندو آن مسئول گفت:تو فقط ده دقیقه به خواب رفته بودیبعد از شنیدن این پاسخ سکوت کرد و به آرامی به سمت آن پنجره ی مشرف به سالن رفترو به فکر فرو رفته بودو در یک دوگانگی عجیب گیر افتاده بوداز یک سو خوشحال بود که از دست آن دنیای خشک و بی روح راحت شدهاز یک سو دلتنگ خاطرات و اطرافیانی که به آن ها عشق میورزید بودو به این فکر میکرد که این افرادی که هنوز در خواب هستندالان کجا هستند،در چ زمانی از تاریخ وکجای زمینآیا زندگی میکنند؟؟؟یا فقط زنده اند؟؟؟؟</description>
                <category>Hadi</category>
                <author>Hadi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 22:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>