<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hadigheh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hadigheh</link>
        <description>شاید نوشتن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:57:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Hadigheh</title>
            <link>https://virgool.io/@Hadigheh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرار پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadigheh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ixpwtpdgykj9</link>
                <description>با صدای سوسوی بادی که وارد اتاق شده بود و آرام صورتش را لمس میکرد چشم های بسته اش را کمی فشرد ، سپس آرام میان پلک هایش را باز و دوباره با بی‌حالی بست . باری دیگر چشمانش را باز کرد . سقفی کثیف و نم خورده که قطره های ریزی به همراه عنکبوتی های بیوه از ان آویزان بودند . دیگر گیج نبود ، به اطرافش نگاه کرد . اتاقی تاریک و سرد ، تخت درب و داغانی که پر از نجاست  خونی و دیگر چیزها بود ؛ پنجره ای با شیشه های کم و بیش شکسته که اجازه ورود باد سرد را به همراه صدای سوسویش را میداد . با تکیه بر آرنج دستش از جا برخاست و از پنجرهٔ کنار تختش که بافاصله میله های محافظتی الکتریکی داشت به هوای خاکستری بیرون چشم دوخت . هوایی بارانی درمیان درختان بلند قامت کوهستان و مِهی که در میان آنان همانند ابری بهاری در حرکتی آهسته بود . نزدیک پنجره شد ، درحالی که مراقب بود دستش مانند دفعه قبل به میله ها نخورد ، برپنجه های پایش ایستاد و یه طور نامحسوسی کنجکاو به بیرون نگاه کرد .در طبقات بالای ساختمان قرار داشت ، این را میتوانست در حالی که هیولاها و قربانی هارا از بالا به اندازه بند انگشت کوچکش میدید بفهمد . صورت و قامت هیولاها را بدلیل شنل سیاهی که بر سر و تن داشتند نمی‌توانست ببیند اما ، گاری در از جسد زن و مرد و کودک روایتگر همه چیز بود . روز به گور انداختن قربانی های جان داده رسیده بود . این کار جزوی از روتین روز آن هیولاها بود ، هنگامی که تعداد اجساد به صد نفر می‌رسید آنها را به جایی ناشناس می‌بردند ؛ شاید بدلیل تعداد زیاد جسد ها ، آنها را به درون دره ها و دریاهای اطراف می انداختند تا خوراک حیوانات وحشی کوهستان شوند ، یا شاید آنها را آتش می‌زدند ، کسی از مقصد آن اجساد خبری نداشت . صدای تق تق قدم زدن آشنایی از پشت درهای اتاقش می آمد . سریعاً به سمت صدا چرخید . تق ،تق ،تق،تق و دیگر صدایی نمی آمد . نفسش بند آمده بود ، با چشمانی ترسیده و بدنی آمرزیده به پایین در پوسیده و رنگ رفته که از آجر های شکسته زیر پایش حدوداً پنج سانت فاصله داشت چشم دوخت .سایه ای که از ایستادن آن دو جفت کفش در مقابل اتاق دختر بوجود آمده بود ، اشک در چشمان دختر جمع کرد . ذهنش بار دیگر به حرف در آمده بود : نه ، اون چرا اینجاست ، برو ، من نمیخوام ، نمیخوامش ، نمیخوامش ، نمیخوامش ، نمیخوامش . دستان لرزانش را بر روی گوش هایش قرار داد ، به انگار با اینکار می‌توانست صدای درونش را ساکت کند و نشنود . لرزشش خفیف تر شد ، طوری که دختر با ناتوانی بر روی زانوهایش افتاده بود . فکش را می فشرد و سرش را به طرفین تکان میداد . صدای چرخیدن کلید درون قفل سکوت را شکست و در این حال اشک دختر از گونه های رنگ رفته اش سرخورد ، با برخورد قطره اشکی دختر با آجر ها ، در باز شد .(بابت حذف پست قبلی متاسفم ولی راستش زیاد حسی توش نبود پس مجبور به تعویض شدم امیدوارم خوشتون بیاد) 😆</description>
                <category>Hadigheh</category>
                <author>Hadigheh</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 08:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadigheh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-iot7dhfgcufk</link>
                <description>وزش آرام بادی  از بین برگ های خشکیده درختان عبور و با موهای دختر بازی میکرد ، زمان به راه افتاده بود . مرد از چهره دختر فاصله گرفت و بلند شد ، درحالی که یقهٔ کت مشکی اش را با هر دو دست درست میکرد رو به دختر سخن بر لب آورد : تو هدیهٔ خاصی هستی ولی در حالی که از اومدنت تنها یک ماه گذشته فکر فرار به سرت زده ، معلومه توان زیادی داری . و با پوزخندی ادامه داد : نظرت در مورد کمی اضافه کاری توی آزمایشگاه چیه؟ دختر با شنیدن کلمات آخر مرد ، همانند کسی که به او برق وارد شده از جایش با تکان نه چندان ریز  اما سریعی بلند شده و به سوی کفش های چرم مرد پناه برد ، با چشمانی که التماس آزادی میکرد ؛ مرد را نگاه کرده و سرش را به دو طرف به نشانه خیر تکان میداد و سرش را بر کفش های براق مرد قرار می‌داد .مرد دست راستش را بلند کرد و درحالی که موهای افتاده بر صورت دختر را کنار میزد با لبخندی که دیگر کم کم محو میشد ناگهان موهای دختر را بر چنگ گرفت و با تمام زورش کشید ، طوری اینکار را وحشیانه انجام میداد به انگار که درد دختر باعث آرامش مرد میشد . درد دختر به نحوه ای بود که اشک از چشم چپش می‌چکید . مرد با چهره ای جدی و عاری از لبخند مصنوعی قبل به سمت دختر خم شد : واقعا فکر کردی نظر تو مهمه ؟! موهای دختر را در حالی که محکم او را به سمتی پرت میکرد رها کرد . کل سرش نبض میزد ، به انگار تک به تک موهایش را از جا کنده  و یا به وسیله موهایش اورا آویزان کرده باشند ، دردش در سر و اندامش به قدری بود که نمی‌توانست ذره ای تکان بخورد .مرد درحالی که موهای خود را چنگ زده و به عقب می راند به سمت دختر قدم برداشت و در عین قدم برداشتن او را سرزنش میکرد : بخاطر سگ پستی مثله تو ، من چند ساعت تمام توی این جنگل کوفتی دنبال تو بودم پس ازم نخواه آروم باشم ،بِِل. بِل تنها اورا از زیر موهایش که صورتش را پوشانده بود نگاه میکرد . مرد رو به روی دختر قرار داشت و او را با خشمی که در چشمانش موج میزد نگاه میکرد : بنظرت چطور باید تقاص کارت رو پس بدی ؟!. کمی ایستاد و ناگهان قهقهه ای زد : ایده ای دارم، شاید با درد و لگد زدمت بشه به آرامش ذهنم برسم؟ . پس از پایان جمله اش سریعا با پای راستش ضربه محکمی به شکم و دنده های دختر زد ، ضربه ای که بی گمان به راحتی دو یا چند دندهٔ او را با خاک یکسان میکرد . دختر از شدت درد پیچیده در درونش تنها جیغ میزد ؛ نه در خواست کمک و نه درخواست بخشیده شدن ، تنها جیغ . مرد ضربه پشت پشت ضربه به دختر لگد میزد ، مانند روانی ای که جیغ بقیه او را آرام میکرد ، بدون مکثی او را مهمان درد میکرد . پس از مدتی کوتاه ، دختر از شدت درد چشمانش سیاهی را به آرامی می‌پذیرفت و پلک هایش سنگین میشد ، بی گمان مرگ او را صدا میزد ، دیگر چیزی به ذهنش خطور نمی‌کرد و تنها با چشمانی لبریز از اشک و در حالی که خون بالا میآورد ، درد را دیگر حس نمی‌کرد ، گوشش که به صدا در آمده بود نمی‌گذاشت صدای دیگری را بشنود . تصور میکرد این آخرین لحظات زندگی نفرت انگیزش است که با درد تمام میشود ، پس به آرامی آخرین نفسش را سرکشید و خود را درحالی که چشمانش دیگر بسته شده بودند به آغوش باد سپرد .(سلام دوستای عزیز بابت اینکه رمان من رو میتونید تشکر میکنم و البته اگر حرفی با انتقادی دارید لطفاً با من در میان بزارید تا روی زمانم بهتر کار کنم. بازم مرسییی😁)</description>
                <category>Hadigheh</category>
                <author>Hadigheh</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 13:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadigheh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-xfqbltnknsud</link>
                <description>در میان درختان سر به فلک کشیدهٔ ترسناک و تاریک ، هنگامی که قدم بر زمین پوشانده از برگ های خشک پاییزی می‌گذاشت ، صدای شکستن آنها تنها صدای ایجاد شده در تاریکی بود . وزش باد سرد مخالف نفس کشیدن را برای او دشوار میکرد ، قفسه سینه اش بدلیل سردی هوا فشرده میشد و دردناک سوزش میکرد .ماه کاملی که نورانی تر از هر الماسی بر فراز آسمان میدرخشید قادر نبود جنگل تاریک نفرین شده را روشنی بخشد . به دویدن در تاریکی ادامه میداد حتی اگر چیزی را به وضوح نمی‌دید حتی اگر دیگر توان فرار را نداشت میدوید چون می‌دانست اگر تنها برای تنفسی ساده بایستد باری دیگر قربانی آن هیولا خواهد شد .این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟! شاید از بدشانسی بود یا از تاریکی غیرطبیعی ولی در هنگامی که هر قدمش را تنها برای فرار کردن از آن هیولا برمیداشت به اشتباه پاهای برهنه اش که از شدت زخم به رنگ سرخ در آمده بود به ریشه های برآمده ی درختان کهنسال گیر کرده و او را بر زمین سرد زد .با ترس هنگامی که نفس نفس میزد به ریشه درخت که به دور پاهای بی جون او می‌پیچید چشم دوخت ، مردمک چشمانش گشادتر میشوند . تقلا برای فرار از آن درخت برایش سخت بود . با دستانش تلاش کرد ریشه را از خود جدا کند اما تنها اتفاقی که در این میان می افتاد خونی شدن دستش بر اثر ساییده شدن بود . احساسش میکرد ، به او نزدیک تر شده بود . قلبش تند تر در سینه اش میتپید و دست و پایش از شدت ترس به لرز در آمده بود . این فقط یک احساس بود ، احساس ایستادن بر لبهٔ پرتگاه مرگ و شاید بدتر از آن .صدای اطرافش به کل از بین رفته بود ، صدای وزش بادی که در میان برگ های درختان گذر میکرد دیگر قطع شده بود و همزمان در این سکوت ، صدای کوچکی که بر اثر شکستن برگ ها بود ، خیلی ترسناک و بلند به گوشش می‌رسید به انگار جنگل برای حضور او ساکت شده باشد .چشم هایش ناخودآگاه تمام اطرافش را برانداز میکرد .زمان به آرامی می‌گذشت و اورا وحشت زده میکرد . خود را باری دیگر با دستانی که خون از تک تک انگشت هایش چکه میکرد به جان ریشه درخت انداخت .ذهنش ناخودآگاه به صدا در آمده بود : اون رسیده من میمیرم . با اشک هایی که مانند قطره های باران در زیر مهتاب میدرخشید ، لب پایینی اش را به دندان گرفت . ناچار به چنگ زدن ریشه درخت ادامه میداد حتی اگر دردناک بود ، ادامه میداد حتی اگر زخم های بر دستش گشاد تر و بازتر میشد .اما دیگر دیر شده بود ، او نیز به این حقیقت پی برده بود . دو جفت کفش چرم و براق رو به روی او قرار گرفت . دختر با چشمان ناباور به هیولای رو به رویش چشم دوخته بود . دیگر راه فراری نبود . مردی که هیولا شناخته شده بود با لبخندی که پلیدی در قلبش را به نمایش می‌گذاشت رو به روی دخترک ایستاده و به آرامی دستش را به سوی دخترک بلند کرد . لرز تمام بدن دخترک را در بر گرفته بود ، راه فراری از آن هیولا نبود .هیولایی که دخترک درمورد آن می‌گفت در حالی که لباس تماما مشکی بر تن داشت و موهایی آراسته ، با چشمانی همانند چشمان هیولایی که به طعمه ی ترسیده اش با لذت هر چه تمام نگاه میکرد به دختر چشم دوخته بود .پیراهن سفید و بلندی که دختر بر تن داشت از شدت خون و خاک کثیف شده بود ؛ مرد بدون جمع کردن دستش که به سوی دختر بلند کرده بود جلوی دختر نشست و خاک بر شانه اش را به آرامی تکاند.دختر باری دیگر چشمانش را از شدت ترس فشرد و با بدنی لرزان خود را به عقب کشید ، مرد با دیدن او با حالتی خندان و در عین حال عصبی از بازوی او گرفته و به سمت خود کشید ، دختر از این حرکت مرد جیغ بلندی کشید . جیغی که جغد هارا وادار به پرواز در آسمان تاریک میکرد . مرد صورتش را به دختر نزدیک کرد و با رها کردن نفسی عمیق با لبخندی که از چهره اش پاک نمیشد به آرامی در کنار گوش دختر زمزمه کرد : باری دیگر به جهنم خوش اومدی .دختر با ترس و مرد با لذت به یکدیگر چشم دوخته بودند .</description>
                <category>Hadigheh</category>
                <author>Hadigheh</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 17:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>