<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hadise.M</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@HadisehMirzaei</link>
        <description>که گرچه رنج به جان می‌رسد امید دوا‌ست🤍✨:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:50:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1299751/avatar/aytFQJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hadise.M</title>
            <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حـوض خـون</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AD%D9%80%D9%88%D8%B6-%D8%AE%D9%80%D9%88%D9%86-jikroqywmhlx</link>
                <description>حتی اسمش هم دردناکه! حوضی که در اون خون رزمنده‌هایی ریخته شده که با تمام‌ وجودشون پای اعتقادات و وطنشون موندن و به معنای واقعی کلمه از خونشون گذشتند... وقتی دیدم رد اون خونها هنوز هم روی حوض هست قلبم به درد اومد... یاد یه داستان آشنایی افتادم...&quot;بنا بر روایـت ابن قولویه از‌ امام صادق، در یک نوبت کـه رسـول خـدا در حجره‌ ام سلمه بود و جبرئیل نیز نزد آن حضرت حضور داشت، ناگاه حسین (علیه‌السّلام) وارد حجـره شـد. در این هنگام، جبرئیـل بـه رسـول خـدا گفت: «امـت تـو این فرزندت را خواهند کشت. آیا می‌خواهی خاک زمینی را که او در آن کشته خواهد شد، نشانت دهم؟» رسـول خـدا فـرمـود: آری. پس جبرئیـل دسـت بـرد و مشتی از خاک کربلا را به آن حضرت داد، که به رنگ سرخ بود. رسـول خـدا‌ ام سلمه را از این ماجرا باخبر کرد و فرمود: جبرئیل به من خبر داده که امتم حسین را خواهند کشت و این تربت را نیز به من داده است. هرگاه خون تازه در آن دیدی، بدان که حسین کشته شده است. ‌ام سلمه آن خاک را درون شیشه‌ای نهاد. آن شیشه نزد‌ ام سلمه بود تا زمانی که‌ امـام حسین آهنگ خروج از مدینه کرد. ام سلمه نزد ایشان رفت و با نگرانی، پیشگویی رسول خدا(ص) را درباره شهادت آن حضرت و قضیه خاک را بازگو کرد. امام در پاسخش فرمود: اگر نروم نیز، کشته خواهم شد. سپس دستی بر چشمان‌ ام سلمه کشید، و او مکان شهادت امام و یارانش را در کربلا مشاهده کرد. در این هنگام امام مقداری از خاک کربلا را به‌ ام سلمه داد و فرمود: اگر این خاک، و خاکی که رسول خدا به تو داده است، خونین شد، بدان که من کشته شده‌ام. وی پس از عزیمت امام به کربلا، همواره به آن خاک می‌نگریست تا اینکـه عـصر روز عاشورا آن را خونین یافت؛ پس با فریاد «واحسینا، وا ابـن رسـول الله» مدینه نیز همراه او گریستند و در مدینه چنان غوغایی برپا شد که هیچ گاه کسی مثل آن را ندیده بود.&quot;روایتی دیگر &quot;در روایت شیخ صدوق از فاطمه دختـر‌ امـام علـی آمده است: «پس از قتل امام حسین، هیچ سنگی در بیت المقدس از زمین برنداشتند، مگر آنکه زیر آن خون تازه یافتند».  ابن قولویه نیز در روایتی، سخن فردی از اهالی شام را چنین گزارش کرده است: «به خدا سوگند ما اهالی بیت المقدس و اطراف و نواحی آن، شام قتل امام حسین (علیه‌السّلام) را چنین شناختیم که هـر سـنگ و کلوخی برمی داشتیم، زیر آن خـون تـازه و جوشان می‌یافتیم&quot;مثل اینکه رسم حسینی بودن حسینی به شهادت رسیدنه!همون‌طور مثل مولا رد خونشون موند! رد خونی که حالا ضامن عاقبت به خیری ماست، البته اگر که‌خودمون بخوایم!رد خونی که بیدارگره ! راسته‌ که میگن خون شهید می‌جوشه!زمینه ساز ظهورند، شاهدان شهیداگرچه هجرتشان داغ بر جگر بسته استکرامتی که ز خون شهید می‎جوشدهزار دست دعا را ز پشت سر بسته استقسم به اوج، که پرواز سرخ خواهم کرددرین میانه مرا گر چه بال و پربسته استچنان وزیده به روحم نسیم دیدارتکه گوش منتظرم چشم از خبر بسته استدرین رسالت خونین بخوان حدیث بلوغکه چشم و گوش حریفان همسفر، بسته استحالا تصمیم دارم این‌بار من هم روایت‌گر این خون‌های ریخته شده باشم تا بلکه حتی یک نفر هم بیدار بشه! اگرچه راوی خوبی نیستم و خب مهارت و تجربه‌ای هم در این‌مورد ندارم اما می‌خوام تلاش خودمو بکنم و در حد خودم برای شهدا کم‌ نزارم! خیلی سخته خیلی‌خیلی سخته...اون‌جا که بودم بیشتر اوقاتم به تفکر در باره اینکه بعد این سفر می‌خوام چه‌کار کنم و قراره چه حدیثه‌ای باشم بودم. می‌خواستم حدیثه‌ی قبل و بعد سفر فرق کرده باشه! در این فکر بودم که چطور می‌تونم ذره‌ای از لطف شهدا رو جبران کنم... و در حال حاضر به این نتیجه رسیدم که درباره‌ی شهدا حرف بزنم . که نزارم دشمن رشادت و فداکاری که این عزیزان در حق ما و وطنمون کردند کمر‌نگ بشه و یا حتی خدای نکرده فراموش... گرچه حق هیچ وقت خاموش نمیشه اما خواستم این‌بار من هم صحبتم‌ رو کرده باشم... حرفامو زده باشم...این مکان-حوض خون- به برکت وجود یه خانم احیا شد... به برکت وجود ایشونه که ما الان اینجا ایستادم.راوی می‌گفت : « ما بعد از سال ها تونستیم راویان کتاب حوض خون رو‌ یکی یکی اینجا بیاریم.خانمی که قصه شون رو گفتم الان یه پیرزن ۸۰-۹۰ ساله است ما روی ویلچر بلندش کردیم و توی رخت شویی آوردیمش. ایشون به زحمت راه می‌رفت. زمانی که آوردیمش توی رخت شویی تا رسید به حوض خون خودش رو از رو ویلچر کند ، رفت لبِ حوض نشست . دستاشو گرفت رو به آسمون. میدونست کجا اومده... در و دیوار این مکان شاهد بودند که این خانم ها در زمان دفاع مقدس چه کردند و چه ها دیدند. چه خون‌ها که اینجا روی زمین ریخته نشد... چه تکه هایی که اینجا دفن نشد... می‌دونست الان وقت دعاست . می‌دونست اینجا اگر اومده دعا مستجابه.  دستاشو برد رو به آسمون و اولین جمله ای که گفت : اللّٰهـم عَجِّـل لِـوَلیـك الفَـرَج ، بود.»به پیروی از این خانم وقتی تصویر  رخت شویی رو دیدی اول برای ظهور امام زمان(عج) دعا کن . وقتی به این فکر می‌کنم که فرزندت پاره‌ی تنت شهید شده باشه و یا همسر و پدر و مادر، ولی باز هم روحیه‌ات رو حفظ کنی و بیای رخت‌شوری لباس‌های خونی ، پتوها و ... رزمنده ها رو بشوری هنر زیادیه... خیلی دل می‌خواد! خیلی خیلی زیاد! سخته واقعا...شیرزن واقعی به این میگن! وقتی میگن خانم ها در جنگ پشت جبهه بودند و اگر این خانم ها نبودند الان خاکمون به دست صدام می‌افتاد دروغ نیست...با دیدن حوض خون محاله در فداکاری ، رشادت، شهامت و شجاعت این شیر زنان شک کنی!خدا حفظشون کنه و اگر هم به رحمت خدا رفتند ان‌شاءالله که با حضرت فاطمه (س) محشور بشن...وقتی فکر می‌کنم که اگر من شرایطی مشابه اون‌ها رو داشتم چه کاری می‌کردم شرمنده می‌شم...شما هم بهش فکر کنید... اینکه اگر شرایطی مشابه اون‌ها رو داشتید همین کار رو می‌کردید یا نه؟ سعادت انسان در انتخاب بین همین دو راهی هاست که همیشه پیش و روی ماست.دوراهی هایی که تقدیر زندگیمون رو رقم می‌زنه...امیدوارم همه‌مون از این دوراهی ها سربلند بیرون بیایم!✨بخشی از کتاب حوض خون : آخر زمستان سال ۶۰ رفت و آمد رزمنده ها توی شهر و آوردن پتوهای خونی خیلی زیادتر شد. دم به دقیقه ماشین بلندگو چیزی را برای کمک به جبهه اعلام می کرد یک دفعه شنیدم نیاز شدید به پتو و ملافه دارند. گفتند جلوی ایستگاه راه آهن تحویل بدهیم. من هم چند تا از پتوهای جهازم را بغل زدم از پل هوایی رفتم داخل رخت شویی چکمه ای پوشیدم چند نفر ملافه های خیس را از توی حوض در آوردند و گذاشتند روی سیمان کف رخت شویی خونابه از زیر آن ها راه افتاد. چنگ انداختم زیرشان و تعدادی را گذاشتم داخل تشت، تاید و وایتکس ریختم و با پا رفتم رویشان خوب لگد زدم و توی دست ساییدم بعد دادم به خانم ها تا توی حوض آب کشی کنند. مدام از بیمارستان و جبهه پتو و ملافه می آوردند. خون و لایه ای از خاک روی ملافه های جبهه را گرفته بود. چند تا ملافه گذاشتم توی تشت وایتکس ریختم رویشان لکه ها را توی دست ساییدم و ملافه را کم کم باز کردم یک دفعه تکه گوشتی آمد توی دستم نرم بود و لطیف استخوان نداشت احساس کردم گوشت برادرم غلام عباس است. یاد لب خشکیده و سینه خونی و شکافته غلام عباس افتادم...وقتی حالم کمی بهتر شد اشکهایم را پاک کردم و بلند شدم خانم ها نگذاشتند رخت بشویم من را فرستادند تا رختهای شسته را پهن کنم. بهم گفتند: «تو دیگه حق نداری بیای سمت لباسای خونی» خودم هم تا مدتی جرئت نکردم به ملافه ها دست بزنم اما توی بیمارستان راه آهن و بمباران ها کم کم آن قدر مجروح و صحنه‌های دردناک دیدم که جرئت کردم تا غسال خانه هم بروم و بدن‌های تکه پاره‌ی زن و بچه ها را غسل بدهم...متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب به شرح زیر است:بسم الله الرّحمن الرّحیم اولین احساس، پس از خواندن بخش‌هائی از این کتاب، احساس شرم از بی‌عملی در مقایسه با مجاهدت این مجاهدانِ خاموش و بی‌ریا و گمنام بود. آنچه در این کتاب آمده بخش ناشناخته و ناگفته‌ئی از ماجرای عظیم دفاع مقدس است. باید از بانوی پرکار و صبور و خوش‌سلیقه‌ای که این کار پرزحمت را به‌عهده گرفته و به‌خوبی از عهده برآمده است و نیز از مؤسسه‌ی جبهه‌ی فرهنگی عمیقاً تشکر شود.مهر ماه ۱۴۰۰تعجیل در فرج آقا و مولامون حضرت مهدی‌ موعود صلوات.  پنج شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۴۸ دقیقه </description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 10:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در راه</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-oih2krtrixaq</link>
                <description>عادت ندارم از چیزی که هنوز بهش نرسیدم بنویسم. همیشه همینطور بوده.. دلم رضا نمیده تا زمانی که درمورد چیزی به یقین نرسیدم حرفی بزنم یا چیزی بنویسم اما این بار فرق می‌کنه...در راه ، در قطارچون این‌جا مسیر عین مقصده!اون‌قدری لبریز از ذوق و شوق هستم که دیگه این‌بار دستم نمی‌نویسه بلکه نویسنده دلمه!هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم که روزی به چنین حالی برسم.. حس و حالی که واقعا وصف نشدنیه.. بخوام از حس الانم بگم اینطوریه که ذوق و شوق و شوری برای وصال توأم با دلتنگی ، آرامش و رهایی... البته که این‌ها تعریف دقیقی از اون نیستند! کاش یه قابلیتی وجود داشت که میشد حسی که داری رو دقیقا بدون هیچ خطایی بیان کنی . مثلا طرف مقابل با گذاشتن دستش روی سمت چپ قفسه سینه‌ات تمام اون رو می‌فهمید و بهش منتقل میشد...در نهایت علاج در وطن است...دلم پرواز می‌خواد.. حس الانم فقط با پروازه که میتونه خالی بشه...تو زندگیم کم چله نگرفتم و خب اکثرا در ظاهر حاجتم از اون چله برای خودم برآورده نشده ولی خب نتیجه‌‌ی اون، حس خوبی بوده که برام به ارمغان آورده. این‌بار چله‌ی دعای عهد رو به نیت تعجیل در ظهور امام زمان (عج) گرفتم و هر کدوم رو به نیابت از یه شهید می‌خوندم. پایان چله روز ۱۵شعبان مصادف با ولادت امام‌زمان(عج) شد . همیشه رسم اینه که بقیه به صاحب تولد هدیه میدن اما این‌بار آقا امام‌زمان بود که به من هدیه داد. هدیه‌ی من سفر به قطعه‌ای از بهشت بود... و حالا من مسافر سفر راهیان نورم. بعد از حدودا سه سال برای دومین بار طلبیده شدم... نمی‌دونم شنیدید این‌جمله رو یا نه :بی‌چاره اون‌که حرم رو ندیدهبی‌چاره‌تر اون‌ که دید کربلاتُراهیان نور کربلای ایرانه! به قول حاج حسین یکتای عزیز شلمچه بین‌الحرمین ایرانه که بین حرم امام رضا (ع) و امام حسینه...حالا منم با یه بار اون‌جا رفتن دلمو جا گذاشتم و هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینطور دلتنگ بشم... و تا وقتی که نری و ندیده باشی نمی‌فهمی . وقتی بری و برگردب تازه می‌فهمی تو چه بهشتی قدم گذاشتی...خیلی شرمنده‌ی امام زمانم شدم که کار خیری هم در مسیر ظهور ایشون نمی‌کنم به کنار، گناهام هم پشت هم صف می‌بندن... ولی باز هم به گناهان و رفتار من نگاه نمی‌کنند و دستمو می‌گیرن. منم تصمیم گرفتم به همین مناسبت ۱۰۰ تا گیره‌ی روسری خوش‌رنگ و لعاب هدیه بدم تا منم سهمی هرچند کوچک در این شادی داشته باشم...فکر کنم آسمون هم مثل دل من اشک شوق می‌ریزه و الان هوای دلم دقیقا همینه این رنگین کمون همون حس خوب منه!کاروان ما به اسم شهید حسن آقاسی‌زاده مزین شد. نمی‌دونم با این شهید آشنائیتی دارید یا نه.. سر فرصت اگر زنده بودم حتما این‌جا هم درموردش می‌نویسم. این شهید بزرگوار رو با نهایت شرمندگی فراموش کرده بودم تا زمانی که اسم شهید رو به عنوان اسم کاروان آوردند. حدودا ۵ سال پیش بود که ما رو از طرف دبیرستانمون برای غبارروبی مزار شهدا در حرم بردن و من هم با دستمالی که هنوز هم دارمش مزار این شهید رو غبارروبی کردم و ازشون خواستم که دستمو اون‌قدری محکم بگیرن که هیچ‌جوره منحرف نشم . ایشون و امام زمان رو واسطه کردم تا مراقب و محافظ دلم باشن، تا خطا نره و عاقبتش مثل خودشون به خیر بشه... درسته که من بعدا اسم شهید رو فراموش کردم اما وقتی نگاه می‌کنم با چشم خودم می‌بینم که هرجا لغزش یا خطایی بود نرسیده حتی لحظه‌ی آخر برمی‌گشتم و اون موقع فراموش کرده بودم که چه کسی داره از من مراقبت می‌کنه اما الان خوب فهمیدم.دفترچه‌ای که بهمون هدیه دادند و عکس شهید حسن آقاسی زاده🤍یا اباصالح! شما خوبی رو در حق من تمام کردید. مهربون بودن شما برای من اثبات شده و می‌دونم که مثل یه پدر مهربون همیشه پشت و پناه من بودید و هستید. می خوام از این به بعد هم باشید . می‌خوام تا زمانی که زنده‌ام حضورتون رو درک کنم و موثر در ظهور شما واقع بشم. خلاصه بگم یا اباصالح خیلی دوستون دارم . به قول استادمون فاصله‌ی بین علم و عمل همون ایمانه و متاسفانه من هم ایمان کامل و درست و حسابی ندارم و خب خیلی از دانسته‌هام رو عملی نکردم اما می‌خوام بدونید که این باعث نمیشه که تلاش نکنم . خودم به چشم خودم دیدم که تا تصمیم می‌گیرم در راهی قدم بزارم خودتون پا پیش می‌زارید و در هایی رو به روم باز می‌کنید که فکرشم نمی‌کردم. حالا هم می‌خوام فاصله‌ی بین علم و عملم رو به حداقل‌ترین حالت ممکن برسونم و درحد خودم یارتون باشم نه سربارتون! امیدوارم لیاقت یار شما بودن رو به دست بیارم...خلاصه که یا اباصالح خیلی دوستون دارم !🤍✨نامه‌ی پدر مهربونم🤍منو ببخش برای لحظه هاییکه بردم از یاد تو رو مهربونماز من فقط بدی رسید و تنهاخدا به خاطر تو داد امونمدلگیر جمعه ها برای اینکهدلگیری از منو تموم کاراموقتی که تو راضی نباشی از منبارونی شبیه ابره چشماماین که میگم دوست دارم دروغ نیستدروغه هر چی غیر از این شنیدیبیا که پیر شدم توی جوونیرنگ موهام میزنه به سفیدیقصه عشق من به تو نبودهبرای این یکی دو روز دنیامن اگه مردم و تو رو ندیدمبدون که بودم عاشق تو تنهاهر جا میرم یاد تو ام عزیزمچون که تو هم به یادمی همیشهمن تو رو دوست دارم فقط ببینمقسمت من میشه یا که نمیشه؟-بهمن ترکمانیبه وقت چهـارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴١٥ شعبان ١٤٤٧ساعت ۱۷:۲۰ دقیقههم‌زمان با اذان مغرب به افق مشهد</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 18:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش روبه رو شدن با خودت</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-ixrz0okazhsf</link>
                <description>سوال‌هایی که شاید بهتر بود کسی از ما می‌پرسید تا بیشتر مارو بشناسه و به این زندگی امیدوارتر‌مون کنه ولی حالا خودمون باید درموردش فکر کنیم تا به شناختی هرچند کم از خودمون برسیم...سوال ها :-اگر یک روز کامل فقط برای خودت بود چطور خرجش میکردی؟در حال حاضر یک روز کامل که نه... بلکه یک هفته تمااام می‌خوابیدم! دنیای خواب خیلی بهتر از بیداریه... وقتی که از فکر و خیال خسته میشی، بلاخره مغزت کم میاره و تموم کارهات رو انجام داده باشی و بدون عذاب وجدان بخوابی ...-رویاهات چیه؟شاید کلیشه‌ای به نظر بیاد اما عدالت! عدالتی که نتیجه‌اش آرامشه... عدالتی که ظلم رو از ریشه بسوزونه...-ترسات؟همیشه ترسم از اینه که از استعدادی که خدا بهم داده استفاده‌ی مفید رو نبرم.. درواقع از ظرفیت وجودی خودم بهره‌ی کافی رو نبرده باشم و به حداقل‌ها راضی باشم..ترس دیگه‌ام از دست دادن عزیزانمه...این دو ترس همیشه همراهمن...-عاشق شدی؟اصلا عشق یعنی چی؟عاشق شدن رو دوست دارم اما فعلا خودمو درحد و لیاقت عشق نمی‌بینم... هنوز به اون درجه‌ای نرسیدم که خودم رو عاشق بدونم.به نظر من عشق یعنی این که حاضر باشی از باارزش ترین دارایی‌هات براش بگذری... حالا می‌خواد معشوقت خدا باشه یا آدم و یا هر چیز دیگه...و شاید بشه گفت تنهاترین عاشق خداست:)-اگر قرار بود روزی رو از تقویم زندگیت پاک کنی ، چه روزی بود؟روزی که مادرجانم رو از دست دادم❤️‍🩹:)میشه یه صلوات براش بفرستید؟🥲🫱🏽‍🫲🏻حقیقتی تلخ-از چی خوشت نمیاد؟از دورویی و ریا. هیچ وقت نتونستم آدمی که دو رو هست رو تحمل کنم... من آدمی نیستم که بخوام از کسی متنفر بشم؛ ولی دربرابر آدم دو رو و ریاکار نمی‌تونم این حس رو نداشته باشم...آدمی که دو رو هست به راحتی دروغ میگه، نقش بازی می‌کنه، و تموم بدی‌های دنیا از پسش برمیاد...-الگوت تو زندگی کیه ؟الگوی من کسی هست که به اون‌چه که من آرزوش رو دارم و براش تلاش می‌کنم رسیده باشه! (نمی‌تونم بگم کیه)-تا حالا چیزی رو از دست دادی که هنوز هم ردش توی دلت مونده؟آره... خیلی چیزا.. محبتایی که زمانی که بهش نیاز داشتم نبود.. آدمی که زمانی که می‌تونست کنارم باشه بدتر پشتمو خالی کرد... دوستی که بی‌معرفتی رو در حقم تمام کرد.(البته که بعدش فهمیدم چنین کسی رو نباید حتی تو ذهن هم دوست خوند) . موقعیتی که بهش نرسیدم... نمی‌تونم با جزئیات بگم ولی همینقدر که خیلی چیزا ردشون تو دلم موند!-بدترین اشتباهت تو زندگی ؟وقت‌هایی که زمانم رو برای کسی و چیزی که ارزشش رو نداشت هدر دادم. خداروشکر دارم تمام تلاشمو می‌کنم که دیگه وقتمو اینطور بیهوده هدر ندم...                                        -در چه موردی به خودت افتخار میکنی؟شاید این رو باید از اطرافیانم بپرسم که به نظرشون چه چیزی در من هست که بشه بهش افتخار کرد...اما یه چیزی که وجود داره و همیشه از خودم ممنونم این هست که هیچ‌وقت جلوی ناحقی سکوت نکردم... اگر دیدم داره در حق کسی اجحاف (نمی‌دونم درست نوشتم یا نه🫢) میشه و ظلم میشه ساکت نموندم. حتی اگر کسی که درحقش بدی شده سکوت کرده بود من نمی‌تونستم حرفی نزنم و هیچی نگم. در برابر ناحقی و ناعدالتی و تبعیض در حد و اندازه‌ی خودم نمی‌تونم ساکت بمونم . اگر ببینم کسی حرف بی‌منطق و بی‌پایه و اساس بزنه و بخواد اون حرفو تحمیل کنه نمی‌تونم سکوت کنم. من چند سالی هست که آدم آروم و ساکتی شدم یا حتی به قول خیلیا گوشه گیر... اما دراین‌جور موارد نه!البته که نتیجه‌ی این ساکت نبودن در ظاهر خیلی جاها به ضررم تموم شد اما می‌دونم که در اصل خدا خودش برام جبران می‌کنه! گرچه من در این مورد بدون چشم داشت جبرانی از طرف خدام و همین که می‌دونم خدا می‌بینه و کارم اشتباه نیست برام بسه!و در آخر تشکر از قلم:( که زمینه‌ی این چالش رو فراهم کرد.✨</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 22:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عـ‌کــ‌س📷</title>
                <link>https://virgool.io/httpTaghche/%D8%B9%D9%80-%DA%A9%D9%80%D9%80-%D8%B3%F0%9F%93%B7-bgllluazfq3n</link>
                <description>از سری عکس‌های تابستون🌳اولین سال برداشت آلبالو 🥹🍒 سال قبلش نهالی خشکیده بود که کاشتیم و ذوق منو مامان بابام ازین‌که دسترنجمون داره ثمر میده:)گل آفتاب‌گردون به انتظار دیدن یاره🌻...نصف عکسای گالریم متعلق به حرمه💫از روز اولی که شروع به حفظ جزء دو کردم و نوری که شکار شد✨💕و آیه‌هایی که کنج قلبم خونه کردن و سراسر نور✨💕مشخصه عاشق نورم✨؟؟ این عکس رو هنگام اذان مغرب در صحن پیامبر اعظم گرفتم✨🤍 هنوز هم وقتی نکاش می‌کنم حس خوبش منتقل میشه:)))صبحانه‌ی لاکچری تو باغ 😂🤣 (اصلا دوست ندارم از خوراکی عکس بزارم خواستم پاک کنم دیدم نمیشه شما ندیده در نظر بگیرید🥲🤍)ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال / مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشدیوان حافظ که دیگه رفیق شفیق منه🥲😅🤍هر زمان از درس خوندن خسته میشم یا پارت درسیم تموم میشه به عنوان زنگ تفریح یه تفأل به حافظ می‌زنم و با عشقققق شعر می‌خونم:))) نمی‌دونم کسی هم به اندازه من اینقدر عاشق شعر هست یا نه؟ خصوصا اگر رشته‌اش انسانی باشه و وزن شعر هم بگه... عشق می‌کنم عشقققق🥹:))سلامی گرم از جانب سالن مطالعه و کتاب جغرافیا دوازدهم (تنها کتابی که دوست ندارم جغرافیاست البته جغرافیا دوازدهم خوبه ، دهم و یازدهم برام غیرقابل تحمل بود.)اگر آرامش عکس بود قطعا این دو عکس بودند☝🏽✨🪷آهنگ نوشتن روی کتاب درسی🤭😂، یادش بخیر...شما هم نوشتید؟و گلای کنار حوض 🌺✨فرشای حرم❤️؛)نماز روز عرفه روی پشت بام✨گوربا🐱بازم حرم✨🤍از ماشین در جاده، راهی سفرکربلا🥹❤️‍🔥 ( یادمه دو ساعت این‌جا ایستاده بودم و به گنبد خیره، کاش دوباره قسمتم بشه:)سامـرا🥹❤️پائیز زیبا🍂🍂🤎اتاق شهید دانیال رضا زاده🕊️🤍بازم پائیز🍁شب آرزوها:))کتابی که رزق ماه رجب بود و هست✨:)ز پیله بافتنم خسته‌ام ولی چه کنم؟!امیدوارم و زندان آدمی‌ست امید...از برفای امروز🥹</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 21:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه كنم..؟</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%DA%86%D9%87-%D9%83%D9%86%D9%85-qqh3yzfnfvt8</link>
                <description>دلم از سنگ كه نيست!چه دل است اين دل من!كه ز يک لرزش اشکبر رخ رهگذریيا ز ناليدن مادر به فراق پسریدل من می‌شكندچه كنم؟ دلم از سنگ كه نيست...گريه در خلوت دل ننگ كه نيست..!چه دل است اين دل من؟كه ز تردی چو يكی ساقه تاکبه شتابی كه تگرگبشكند ساقه و از هم بدرد پيكر برگيا به آسانیِ يک شاخه‌ گل می‌شكندچه دل است اين دل من؟هر كجا اشك يتيمی رنجورمی‌چكد بر سر مژگان سياههر كجا چشم زنی غمزده با ياد پسر مانده به راه؛دل من می‌شكند...چه كنم؟ دلم از سنگ كه نيست...گريه در خلوت دل ننگ كه نيست..!چه دل است اين دل من؟در مزاری كه زنی ناله كنددر عزای پسرشيا يتيمی كه كند گريه به سوگ پدرشجانم آيد به خروش...حالت دختركی كوچک و تنها و فقيركه به حسرت كند از شيشه اشکبه عروسک نگه گاه به گاهوز دل تنگ كند ناله و آهدل من می‌شكندچه كنم؟ دلم از سنگ كه نيست...گريه در خلوت دل ننگ كه نيست..!ناله پيرزنی غمزده دست تهیكه ندارد نفسی..ضجه مرغ اسير،كه كند ناله به كنج قفسی...هق هق مرد غريبیكه بلا ديده بسیحالت دختر زشتی كه ز شرمرو ندارد به كسیدل من می‌شكندهر كجا در نگه تازه نهالانی خرداز ستيز پدر و مادر خشم آلودمی‌وزد بوی طلاقوز پراگندگی عائله‌ای برخيزددر سرا بانگ فراقدل من می‌شكند...چه كنم؟ دلم از سنگ كه نيست..گريه در خلوت دل ننگ كه نيست..!آن زمانی كه به دنبال شهيدمادر داغ به دلسينه می‌كوبد و می‌نالد زار...همچنان ابر بهار...يا زماني كه نشيند در اشكبر سنگ مزارو به فرياد كند نام پسر تكراردل من می‌شكندچه كنم؟ دلم از سنگ كه نيست..💔گريه در خلوت دل ننگ كه نيست..!چه دل است اين دل من؟دلم از ناله مرغان چمن می‌شكندز خيال غم مردم دل من می‌شكنددلم از داغ شهيدان وطن می‌شكندچه كنم؟ دلم از سنگ كه نيست..گريه در خلوت دل ننگ كه نيست..!چه كنم؟دل من می‌شكند...-مهدی‌ سهيلی</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 20:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراید پرنده مدل ۱۴۴۰ واقعا تمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B4%DB%B0-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%B2-pxqqy4voiget</link>
                <description>عکس ها از پیج : hamed.ghaffسال ۱۴۴۶ بود، بعد از ۲۲ سال پس‌انداز ریالی-دلاری-بیت‌کوینی و فروش کلیه‌ی چپم (البته قسطی)، با تورم سالانه ۱۳۷ درصدی بالاخره پول یه پراید دست‌دوم جور شد. رفتم تو سایت «دیار» و همون صفحه‌ی اول چشام ۸تا شد!!سایپا انگار کل بخش تحقیق و توسعه‌ش رو داده دستِ بچه‌های کلاس ششمی و گفته (هر چی دلتون خواست به پراید اضافه کنید)....چندتا آگهی عجیب که هنوزم به خاطر دارم:عکس ها همه از پیج hamed.ghaff- پراید کوپتر مدل ۱۴۴۵، رنگ نوک مدادی«باسلام ماشین تازه تعمیر اساسی شده دوستان . بیمه بدنه هنوز ۱۰ ماه مهلت داره. چهار تا پر داره ، فقط سه‌تاش کار می‌کنه، چهارمی تزئینیه . فوق تمیز. ماشین سالمیه قسمت هرکی میشه نوش جانش . می‌خوام اف۱۱۱ بخرم و گرنه نمی‌فروختمش . قیمت ۱۲ میلیارد مقطوع .لطفا خواهشا آقایون کاسب و شکارچی تماس نگیرن ، فقط مصرف کننده!باتشکر از دیار .»اف ۱۱۱که دوستمون میخواستن بخرن پیج : hamed.ghaffعکس ها همه از پیج hamed.ghaff- پرایتوبوس ۴۸ نفره سایپا ، مدل ۱۴۳۵«سام علیک رخ عالی و شفاف . موتور استاندارد . سالن تمیز . ظرفیت ۴۸ نفره هست اگه وایستاده باشن ۹۲ نفر هم جا میشن . یک گلگیر عقب سمت راست مقداری رنگ . دوگانه سوز کارخانه . برای اطلاع از قیمت تماس بگیرید.معاوضه با ویلا در زعفرانیه.رخصت . »عکس ها همه از پیج hamed.ghaff . فقط پاپیون صورتیش رو خودم اضافه کردم 🎀😁- پهراید خودران مدل ۱۴۴۲ . رنگ فیلی مایل به صورتی. ( آره رنگش با عکسش فرق میکنه زرنگ😒)«سلام و ادب لطفا آقایون این آگهی رو نخونن و مزاحم نشن🔐 این آگهی فقط برای خانوم‌هاست❤️. ۱۳ سال ماشین خواب بوده و مدارک پارکینگ هم موجوده. پهراید تا الان می‌رفته مدرسه بچه‌ها رو برسونه، فقط گاهی می‌ره می‌شینه رو پشت‌بوم همسایه و همسایه شاکی شده. من به تازگی باهاش تا تبریز رفتم عکس آخر مربوط به پل معلق سرعین هست . دوست ندارم بفروشمش ولی برای خرید آیفون ۵۳ مجبورم. برای قیمت فقط پیام بدید تماس نگیرید.بازم میگم لطفا مشتری واقعی تماس بگیره برای کنجکاوی تماس نگیرید برای وقت دیگران ارزش قائل باشیم.باتشکر از عوامل محترم دیار.»به جای عکس هواپراید پل معلق سرعین رو گذاشتم کیف کنید.🙌- هواپراید مدل ۱۴۴۶ . رنگ مشکی .«سلام هواپراید فول کم کار . روکش کفپوش داره . زیر آب هم می‌ره، فقط شیشه بالابر برقی خیس می‌شه. شاسی ها کامل ترمیم شده جوری که از شاسی هواپژما (پژو) سفت‌تره. از کوه برو بالا هیچیش نمیش چون تقویت شده و شاسی بلند داره.بیمه بدنه و شخص ثالث تا برج ۳ سال آینده .باتشکر از سایت دیار »بالاخره یه آگهی پیدا کردم که به بودجه‌ام می‌خورد:-پراید پرنده مدل ۱۴۴۰، رنگ سفید صدفی، واقعاً تمیز«سلام، ماشین برای یه خانم معلم بازنشسته‌ست.از سال ۱۴۴۰ تا ۱۴۴۲ فقط مسیر خونه تا مدرسه و بالعکس رو می‌رفته، اونم روزهایی که آلودگی هوا نبوده و اجازه پرواز داشتم. بقیه‌ی سال تو پارکینگ خاک می‌خورده و با ملافه پوشانده می‌شده. باهاش ۸۴۰ ساعت پرواز داشتم (در حد نون گرفتن از نونوایی طبقه چهارم).بال‌ها کاملاً سالم بدون خط و خش!سپر عقب هم فقط یه خط خیلی ریزی داره چون یه پرنده بهش خورد و یه ترمز اضطراری کردم.روغن‌موتور تازه عوض شده.بیمه شخص ثالث و بدنه یک سال کامل داره (هوایی و زمینی). با بنزین کار می‌کنه.قیمت: ۱۱ میلیارد و ۵۰۰ (یه تخفیف جزئی هم میدم چون می‌خوام تعطیلات بازنشستگی برم شمال .پیروز و سربلند باشید.»بلاخره تماس گرفتم :-سلام وقت بخیر برای آگهی ماشینتون تماس گرفتم-سلام آدینه‌ات بخیر عزیزم. ماشین خیلی تمیزه، من فقط بچه‌ها رو می‌رسوندم مدرسه و برمی‌گشتم. هیچ‌وقت بالای ۲۰۰ متر نرفتم، چون از ارتفاع می‌ترسیدم. همیشه تو پارکینگ زیرزمین بوده، حتی یه بار گرد و خاک روش ننشسته ، فقط چند وقت پیش بچه‌های کلاس با ماژیک روش نوشته بودن : «خانم معلم دوست داریم❤️» منم پاک نکردم، هنوزم هست، می‌تونی به عنوان یادگاری نگه داری...فردا رفتم تا ببینمش... یه پراید سفید با دو تا بال تاشو خیلی تمیز و مرتب پارک شده بود. ملافه‌ی گل‌گلی روش بود، وقتی کشیدش کنار، ماشین برق می‌زد.خانم معلم گفت: بفرما یه دور پرواز کنیم تست کنی.منم گفتم: من هنوز پول کامل ندادم...گفت: اشکالی نداره دخترم، اگه افتادیم که دیگه لازم نیست بدی، سندشو می‌ذارم توی وصیت‌نامم که ماشین مال تو بشه!سوار شدیم، استارت زد و تا ارتفاع ۶ متری رفت، یه دور ، دور پارکینگ زد و نشست.پیاده که شدیم خانم معلم گفت: تنها یه ایراد کوچیک داره اونم این هست که وقتی می‌خوای فرود بیای باید اول آهنگ «مرغ سحر» رو بخونی تا بشینه، وگرنه یه کم کج می‌شینه.گذشت اون روز و بلاخره خریدمش. پول رو ریختم به حسابش، سند رو به نامم کرد و گفت: موفق باشی دخترم، فقط قول بده گاهی بچه‌ها رو مجانی برسونی مدرسه.حالا هم هر صبح که می‌رم سر کار استارت می‌زنم، یه «مرغ سحر» می‌خونم تا ماشین بلند بشه، از بالای ترافیک رد میشم و ۲۰ دقیقه‌ای می‌رسم محل کارم.گاهی هم چند تا بچه‌ی همسایه رو سوار می‌کنم و تا مدرسه مجانی می‌برم.گرچه با یه کلیه میرم آسمون اما همینکه دیگه لازم نیست تو ترافیک صبحگاهی باشم، ارزشش رو داره.!پ.ن : ایده‌ی این داستان با دیدن تصاویر پیج آقای hamed.ghaff به ذهنم اومد و شد اینی که خوندید... به همین بهانه به پست مسابقه هم اضافه می‌کنم. ممنون که تا آخر خوندید💕#دنده_عقب_با_اتو_ابزار    #سایپا</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 16:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلا معاش چنان کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%D8%AF%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4-%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86-puf5tjbafxuy</link>
                <description>دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دست دعا نگه داردگرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارداین روزا همه‌اش دارم به این فکر می‌کنم که چی شد؟ که ثمره‌ی این ۱۸ سال زندگیت چی بود؟اول از همه تک به تک خبط و خطاهای بزرگ و کوچیک و کرده و نکردمو مرور کردم... از آخرین اشتباهم شروع کردم تا جایی که حوصله و ذهنم بهم اجازه میداد...همین چند دقیقه پیش بود :فکر کردن بیش از حد به کسی که حتی شاید تو رو یادش نیاد...شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد.....چند ساعت پیش :تصمیم اشتباهی که باید پاش وایستی و نمیشه از دور برگردون استفاده کنی، حالا که انتخاب کردی باید تا تهش بری و پشیمونی درحال حاضر فایده‌ی چندانی نداره... فاصله‌ات با دور برگردون قبلی و بعدی اونقدر زیاده که به هزینه‌ی هدر رفتن عمرت نمی‌ارزه...🤍🩹..۷ سال پیش :باید از حالی که داشتی بهش میگفتی. علم غیب نداشت که بدونه چی از دل و ذهنت می‌گذره. اونم مثل تو نمی‌دونست که قراره بعدا حسرت چیزایی رو بکشی که داری ولی..چون قشنگ بود...الان :حسرت بده، خوب نیست، البته که ممکنه بعضی وقتا هم خوب باشه، نمی‌دونم... من خوبش رو تجربه نکردم، شایدم متوجهش نشدم...می‌خواستم بگم آدما اکثرا برای چیزایی که ندارن حسرت می‌خورن. ولی شده برای چیزی که داری حسرت بخوری؟ که میشه بهش برسی اما نتونی. یه حس مضخرفی که از ته دلت با سرعت برق جلوتو میگیره و حسرت داشته‌هات رو به دلت میزاره... حسرت گاهی برای داشته‌هاییه که انگار یه دیوار شیشه‌ای جلوت گذاشته و نمی‌ذاره لمسشون کنی. مثل اینه که چیزی نزدیکته ولی همون نزدیکی اذیتت می‌کنه...✨داشتم درمورد چی حرف میزدم و به کجا رسیدم...میگفتم از آخرین اشتباهم شروع کردم به یادآوری کردن تا جایی که حوصله و ذهنم بهم اجازه میداد...اما اینجا متوقف نشد. بعد از اون شروع به مرور کارهای خوب و ویژگی‌های خوبی کردم که هنوزم با یادآوری‌شون لبخند به لبم میاد...ولی هر چی فکر کردم وزنه خوبی‌ها هم زیاد بالا نبود و فاصله چندانی با وزنه بدی‌ها نداشت...حالا دارم به این نتیجه میرسم که شاید توی این ۱۸ سال اونقدری هم خطا و اشتباهاتم زیاد نبوده یا لااقل کمتر از تصمیمات درست زندگیم بوده، البته که تصمیمات اشتباهم غیرقابل توجیهه ولی خب شاید بتونم به این شعر امیدوار باشم:هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه داردخُداش در همه حال از بلا نگه داردحدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوستکه آشنا، سخنِ آشنا نگه دارددلا مَعاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دستِ دعا نگه داردگرت هواست که معشوق نَگْسَلد پیماننگاه دار سرِ رشته تا نگه داردصبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینیز رویِ لطف بگویش که جا نگه داردچو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟دستِ بنده چه خیزد؟ خدا نگه داردسر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاریکه حقِّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد-شما هم می‌تونید امیدوار باشید؟(چقدر رسیدن به این جایگاه خوبه که حتی اگر قراره لغزشی داشته باشی گذشته‌ات طوری باشه که خدا خودش تو رو نگه داره...  گاهی تلنگر برای آدمی لازمه... که بفهمی کجایی و دقیقا داری چی‌کار می‌کنی؟ آیا واقعا درست زندگی کردی و می‌خوای که درست زندگی کنی..؟)پ.ن: اولین باریه که اون چه که در ذهنم می‌گذشت رو توی ویرگول پست کردم .. اگر پراکنده است ببخشید! معلمم این بیت رو زیاد تکرار می‌کردند... منم با شوق گوش می‌دادم و مثل همیشه به فکر فرو می‌رفتم... بعد یه مدت دیگه این شعر رو نخوندن و وقتی ازشون پرسیدم گفتن تکرارش خسته کننده میشه... اما من اینبار ساکت نبودم، گفتم که تکرار برای آدمی لازمه، تکرار باعث میشه شکرگزارتر باشی، باعث میشه به خودت بیای و برات تلنگری باشه، گفتم که هر چقدر هم شما بگید برای من تکراری نمیشه... البته که تکرار هم آدابی داره.. همیشه هم میگفتن کلاستون انرژی رو از آدم می‌گیره ولی فقط به خاطر شوقی که تو چشم یکی دو نفرتون میبینم اینارو میگم و من ممنونش بودم و هستم🦢🤍:)</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 22:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعــوت🌙</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%AF%D8%B9%D9%80%D9%80%D9%88%D8%AA-oyid9sehcsb1</link>
                <description>ماجرا از  ابراز دلتنگی زیر پست‌های سیدخانوم و نگین‌اصل  شروع شد... یه حس عجیبی تو دلم افتاد، انگار یه چیزی تو وجودم شکست. همش با خودم می‌گفتم:  یعنی من جام اینجا نیست؟ من لیاقت اینکه کنار شهدا باشم رو ندارم..  یه بغضی تو گلوم گیر کرده بود که نه می‌تونستم بریزمش بیرون، نه می‌تونستم ازش خلاص بشم. بغضی که ترکیبی از شوق و دلتنگی بود... خلاصه یه حال عجیب! تا اینکه یه روز مامانم گفت: بچه‌های پایگاه می‌خوان برن بهشت رضا.&quot;همین که اینو شنیدم، انگار قلبم یه لحظه وایستاد و بعد تند تند شروع کرد به زدن. با خودم گفتم: یعنی قسمت منم میشه؟!اشکام بی‌اختیار جاری شد. فقط تونستم تو دلم به شهدا بگم: قول میدم براتون جبران کنم... فقط شما منو دعوت کنید! دیگه تحمل این روزا برام سخت شده.. نیاز به خلوت با شما رو دارم...رفتم تو کانال پایگاه. نوشته بودن که سریع ثبت نام کنین چون ظرفیت محدوده. پیام برای یه روز پیش بود! یه لحظه شوکه شدم، با خودم گفتم: نکنه جا پر شده باشه؟!سریع رفتم پی‌وی مسئول ثبت نام. خداروشکر آنلاین بود و گفت: نگران نباش، هنوز ظرفیت داریم! با خوشحالی ثبت نام کردم و خیالم راحت شد ..!حالا یه چالش دیگه اومد سراغم: تنها برم یا یکی رو هم با خودم ببرم؟ دلم می‌خواست تنها باشم. اینجوری می‌تونستم با شهدا خلوت کنم، حرف بزنم، سبک بشم. و تموم دلتنگی‌ها و دردل هام رو باهاشون درمیون بزارم... از این روزام براشون تعریف کنم که چه سخت و طولانی میگذره... ولی از طرف دیگه، شاید حضور یه نفر کنارم باعث می‌شد حس بهتری داشته باشم، خصوصاً تو جمع که ارتبتط با بقیه برام کمی سخت بود. بالاخره تصمیم گرفتم دو تا از دوستام رو دعوت کنم.اول به دوست قدیمیم که از بچگی رفیق بودیم پیام دادم. وقتی گفت نمی‌تونه بیاد، راستش یه کم دلم گرفت. بعد به همکلاسیم پیام دادم. وقتی گفت میاد، خوشحال شدم ولی یه کمی هم دودل شدم. گفتم: نکنه فقط تعارف کرده؟  ولی نه، معلوم شد تصمیمش جدیه.بالاخره روز پنجشنبه رسید. با دوستم سوار اتوبوس شدیم. حس یک مهمون رو‌ داشتم ... انگار شهدا خودشون دعوت کرده بودن. به بهشت رضا که رسیدیم، یه عطر خاص همه جا پیچیده بود. قلبم سنگین بود ولی یه آرامشی عجیب تو وجودم پیچیده بود.اولین جایی که رفتیم، مزار شهدای امنیت بود؛ شهید دانیال رضازاده و حسین زینال‌زاده. این دو تا شهید بچه‌های ناحیه‌‌خودمون بودن. کنار مزارشون ایستادم. دستام می‌لرزید، اشکام بی‌اختیار روی صورتم سر می‌خورد. یاد اون روزی افتادم که شهیدشون کردن، و من با ترس و شوک شاهد بودم و خیره خیره نگاه می‌کردم... هنوز اون لحظه‌ها مثل یه فیلم تو ذهنم زنده‌ست. هر زمان از اون‌ کوچه رد میشم اون روز تو ذهنم زنده میشه... چه روز سختی بود...  براشون فاتحه خوندم و گفتم: امیدوارم ازم راضی باشین..روی کسی به جز حسین(ع) حساب نکن!بعد از اون رفتیم مزار شهدای مرزبانی که هنوز یک‌سال از شهادتشون نگذشته... دوتا از این شهدا دهه هشتادی بودن! یعنی بچه‌هایی که تو این دوره و سن این‌قدر فهم و معرفت داشتن که جونشون رو برای وطن و دین‌شون فدا کردن. به عنوان یک دهه هشتادی حس کسی که از کاروان خوبان روزگار جامونده بهم دست داد..  شهیدان : شیخ‌هادی ، ربیع زاده و خموشیروبه رومون یه فروشگاه کوچیک محصولات مذهبی بود .یه توقفی هم کنار فروشگاه داشتیم.(البته این توقف مزدیک ۲۰ دقیقه طول کشید..) بعد از کلی نگاه کردن و این پا و اون پا کردن، بالاخره یه دفترچه با عکس سیدحسن نصرالله خریدم. دوستم هم یه کیف کوچیک با عکس شهید سلیمانی برداشت. دفترچه قشنگم✨ می‌خوام هرچه زودتر افتتاحش کنم..!🥲بعد رفتیم سراغ قفسه کتاب‌ها. چندتا کتاب رو برداشتم، چندتا رو فقط نگاه کردم. هر کتابی که قبلا خونده بودم رو می‌دیدم، برام یه عالمه خاطره زنده می‌کرد. ولی حیف! کتابی که دنبالش بودم، اونجا نبود. با خودم گفتم:  الان که مامانم همرام نبود چه موقعیت خوبی رو برای خرید کتاب از دست دادم... حالا اگه مامانم اینجا بود، می‌گفت: این همه کتاب گرفتی، دیگه بس نیست؟!بعدش، برای پیدا کردن مزار شهید سنجرانی و شهید هریری کلی تو گوگل جستجو کردم. بالاخره با کلی جستجو تونستم آدرسشون رو پیدا کنم و به مزارشون برم. شهید محمدرضا سنجرانی 🥲شهید حسین هریری ( سیدعمار ) اما متأسفانه هرچی گشتم، آدرس مزار شهید مصطفی عارفی رو پیدا نکردم. خیلی دلم می‌خواست به مزارشون برم، ولی نشد.  کتاب رویای بیداری زندگینامه‌ی این شهید به روایت همسرشونه... دوست داشتید مطالعه کنید.. خالی از لطف نیست..مزار شهید مرتضی عطایی عزیز هم رفتیم. کنار مزارش که ایستادم، یه حس عجیبی داشتم. انگار خودش اونجا بود و داشت نگاهم می‌کرد.شهید مرتضی عطایی (ابوعلی) بعدش رفتیم مزار شهید شهدفروش که به شهید صلواتی معروفه، مزار شهید محمدزاده، شهید شوشتری ، شهید برونسی و شهید چراغچی... هر کدوم از این شهدا یه دنیا حرف داشتن، یه دنیا خاطره و فداکاری..شهید شهد فروش (شهیدصلواتی)شهید شوشتریشهید محمزادهگمنام در زمین💔با توجه به کمبود وقت و قراری که داشتیم باید برمیگشتیم محل قرارمون و نتونستیم مزار شهید توسلی(فرمانده گردان فاطمیون) و شهیدان مصطفی و مجتبی بختی بریم... اگر کتاب خاتون و قوماندان رو خونده باشید با شهید توسلی آشنایی دارید..نماز و افطارمون هم خیلی ساده و در عین حال برای من خاص بود. اینکه کنار شهدا روزه‌تو باز کنی خودش یه توفیقیه که نصیب خیلی ها نمیشه..  برای نماز هرچقدر گشتم مُهر پیدا نکردم، برای همین برای اولین بار، روی یه دستمال و نگین انگشترم نماز خوندم. افطار کردیم و بعدش پای صحبت‌های حاج آقا ماندگاری نشستیم. حرفاش واقعاً مثل نور بود؛ هر جمله‌ش انگار یه گوشه از تاریکی دلم رو روشن می‌کرد.اون روز، یه روز خاص بود که هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره. شهدا من رو دعوت کرده بودن و من ازشون واقعاً ممنونم. هنوزم بهشون می‌گم: شهدا، ممنونم که منو دعوت کردین. کمکم کنین که یه روز بتونم محبت‌هاتون رو جبران کنم. و مثل همیشه قلبمو پیش شهدا جا گذاشتم...شهید برونسیشهید چراغچیمراسم تماشای هزاران قمرتماشای هزاران قمر! راستی عزیزان مشهدی برنامه تماشای هزاران قمر تا ۲۷ اسفند هست و دوست داشتید شرکت کنید حتما..!     </description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 16:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهیـان‌نـور✨</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%80%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%80%D9%88%D8%B1-gi1untdapi7i</link>
                <description>أنا عند قلوب المنکسره...چند روزیه که عجیب هوس حال و هوای روزهای خاطرهانگیز سفر راهیان نور رو کردم...دلم خیلی خیلی تنگ شده... دلـتنگ روزی که بعد از این ور اون ور رفتن و خواهش کردن و ... طلبیده شدم و اسمم توی لیست مسافرای این سفر بهشتی رفت..✨دلـتنگ اشک شوقی که در طول سفر باهام همراه بود...دلـتنگ ذوقی که با نشستن تو کوپهی قطار و بعد راه افتادنش بهم دست داد... و با خودم زمزمه میکردم بیدارم... خواب نیست... واقعیه...دلـتنگ همکوپه ای های شر و شیطونم که میشه گفت من وصله ی ناجورشون بودم... هرچقدر اونا حرف میزدن و سروصدا میکردن من ساکت و آروم بودم... با خودم فکر میکردم الان وارد کوپه بشم با دخترایی روبهرو میشم که همه یه تسبیح و قرآن به دستشونه و یه چفیه هم همراهشون.. و از شهدا و ... حرف میزنن... مدیونید فکر کنید یه دونه از این کارا رو انجام دادن... اوایل تو حال خودم بودم اما بعد که دیدم دارن دابسمش میگیرن و ... گفتم نه اینا از خودمونن.. پس اونایی که فکرشو میکردم کجان؟؟بعد از رسیدن به خوابگاه اولین مقصد ما فتح المبین بود...&quot;فتحالمبین&quot; دلم برای راوی و راویتگریهاش هم تنگ شده.. اولین بارم بود و حس و حال عجیب و غریبی داشتم ... البته که ذهنم خیلی مشغول شده بود.. مقصد بعدی دوکوهه بود... &quot;دوکوههعزیز&quot;اون جا هنوزم همون حس و حال عجیب همراهم بود... و کمکم داشتم به حال کسانی که اشک از چشماشون سرازیر میشد غبطه میخوردم... برام سخت بود که حرف های راوی واقعا اشک آوره اما من نمیتونم اشک بریزم... منی که همه میگن «اشکم دم مشکمه!» دلم واقعا شکست که چرا این جا هرکار میکنم اشکم در نمیاد .. و باز خودم رو آروم میکردم که حتما نباید اشک بریزی باید بفهمی تاریخ چه روزها و آدمایی رو گذرونده، قدردان بشی و مرد عمل بشی... ولی بازم ته دلم میگفتم همه ی اینا درست اما شاید واقعا لیاقت اینکه اشک بریزی رو نداری...&quot;دوباره دوکوههی عزیز&quot;دیدم حالا که «اشک دم مشکم» نمیاد لااقل یه کاری کرده باشم و دادم به یکی از بچه ها ازم عکس گرفت... وقتی فکر میکنم خدایی خیلی غریب بودم... نه دوستی نه همراهی ... حداقل یه کسی نبود که فقط ازم عکس بگیره:// البته سختگیر بودن من توی انتخاب دوست و حتی هم کلام هم بی تاثیر نبود ... خلاصه که دوران غریبی رو طی میکردم😅..از تابلوهای راهیان نور خیلی عکس گرفتم و تعدادی ازش باقی مونده...تا اینکه رسیدیم به طلائیه... از همون اولش که از داخل اتوبوس چشمم به گنبد طلایی رنگش خورد دلم رو اون جا ، جا گذاشتم...&quot;اینم همون گنبد طلایی طلائیه عزیز&quot;&quot;از زیبایی های طلائیه &quot;وقتی نشستیم و راوی روایتگری رو شروع کرد و گفت که شهید همت اینجا بوده و من از قبل آشنایی بیشتری نسبت به این شهید داشتم حس خوبی بهم دست داد... راوی میگفت طلائیه جایی هست که باید دل بدی.. میگفت اگه میبینی اشکت نمی ریزه به خاطر گناهایی هست که انجام دادی ... همین جا دلت رو صاف کن... کاری ندارم تا الان چه جور آدمی بودی... اما اینجا میتونه نقطهی شروعت باشه... از ته دلت بخواه که امام حسین اشک رو بهت هدیه بده ، و قول بده که سراغ گناه نری... مطمئن باش نصیبت میشه... و اون جا بود که تموم اشکایی که در طول اون چند روز هیچ خبری ازشون نبود سرازیر شد.. آره من دلم رو اون جا ، جا گذاشتم و الان دو ساله که بی تاب طلائیه ام ... راوی میگفت وقتی از اینجا بری بیرون میفهمی که &quot;طلائیه عجب طلائیه!&quot; راست هم میگفت... حالا که چند شب پیش اتفاقی شب های بله برون با روایتگری حاج حسین یکتا رو دیدم دلم بیش از پیش تنگ اون مکان آسمانی شد..  و باعث خیر شدند که این چند روز دارم به گناهایی فکر میکنم که در طول این دو سال گذشته انجام دادم و لایق دیدار دوباره با شهدا نبودم... من معتقدم باید دعوت بشی تا بری ، دعوتنامهی من امضا نشده بود... حالا به هر بهانهای... که بهانهی امسالم کنکور بود... نمیدونم... شایدم خودم نخواستم که دعوت بشم... ازتون میخوام برام خیلی دعا کنید..! انشاءالله سال دیگه به عنوان دانشجو در همون رشتهای که میخوام راهیان نور به عنوان سفر دانشجویی برم...&quot;طلائیه ی عزیز&quot;پ.ن: حرفامو تموم میکنم...چون خودم از پست خیلی طولانی خوشم نمیاد و تا همین جا هم به نظرم طولانی شد... انشاءالله توی یه پست دیگه اگر شد تابلوهای عکس نوشته این سفر رو میزارم❤️&quot;فکه و جایگاه نماز عشق&quot;باز هم طلائیه..اللهم عجل لولیک الفرج مقصد آخر شلمچه نماز در آخرین مقصد شلمچه</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 19:36:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۲بهمـن؛</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%DB%B2%DB%B2%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%80%D9%86-qwzg6ft8pule</link>
                <description>۱۴۰۳/۱۱/۲۲ دروغ چرا؟قصد نداشتم برم.. یعنی نمی‌خواستم که برم..به نشونه‌ی اعتراض یا هرچی... خیلی فکرم درگیر بود... همش با خودم می‌گفتم نکنه این یکی از همون امتحاناتی باشه که مردم آخرالزمان باهاش امتحان میشن... عالم و آدم دست به دست هم دادن که نرم، که نریم!هر چی محاسبه میکردم تهش به این نتیجه میرسیدم که نرم! اما باز افکار مثل خوره به جونم میوفتاد که اگه این یکی از همون امتحانا باشه چی؟ اون وقت اون دنیا چی داری بگی حدیثه؟ بهت چی میگن؟ که باید همین زمان که دلارو طلا و همه چی با هم سیر صعودی پیدا کرده ولایت رو تنها نذاری...اعتراض داری حدیثه؟ باشه   وقتی وضعیت سخت اقتصادی مردمتو میبینی و خون دل میخوری به نشونه اعتراض نمیخوای بری؟ باشهاما مشکل کجاست ؟ این انقلاب که درسته و با موازین اسلامی برقراره.. بی کفایتی و نالایقی مسئولین مسبب این حالو روز شده؟ چرا که نه قطعا!پیام آخر این کانال هم برام بی‌تاثیر نبود...اما این ها باعث نمیشه حرف ولی فقیه‌ت رو زمین بمونه..! حالا که نائب امامت این حرفو زده به نظرت تو بیشتر از ایشون میفهمی؟ معلومه که نه (باید بگم مخاطب این سوالا خودمم سوتفاهم نشه)دیگه تصمیم گرفتم که برم...هرچی باشه نمی خوام این پیروزی و انقلابی که علیه حکومت طاغوتی رضاخان و پسرش اتفاق افتاده کم ارزش شمرده بشه..بلاخره رفتم✌🏼🇮🇷امیدوارم شما هم رفته باشید و از این امتحان بسیار سخت سربلند بیرون اومده باشین...</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 15:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا‌ عبـّــٰاس❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D9%80%D9%91%D9%80%D9%80%D9%B0%D8%A7%D8%B3%EF%B8%8F-ase9xsu92ceg</link>
                <description>یا‌ عبـّــٰاس نحن بحماك✨نمی‌دونم دقیقا از کجا باید شروع کنم...شما نقطه‌ی عطف زندگی من بودی و هستی آقای ابالفضل(ع)... زمانی که عرصه دنیا برام تیره و تنگ شد و نمی‌دونستم باید چیکار کنم و اصلا چطور از اون تاریکی بیرون بیام... شما نور شدی و از جایی که فکرشو نمی‌کردم وارد تمام زندگی من شدی و از همه مهم‌تر توی قلبِ تیره و تاریک و غبار گرفته از گناه من جا خوش کردی و همین وجود شما در هر لحظه و هر ثانیه از زندگیم بود که باعث شد بزرگترین سرمایه خودم یعنی امیدمو از دست ندم و شما دریچه‌ی امید به قلب من بودی... اینکه وقتی دلم گرفته بود و هیچ هم‌سخن و هم‌دلی نبود که باهاش درددلمو درمیون بزارم خودت رو نشون دادی و هر زمان ازت نشونه خواستم دریغ نکردی... یا‌ عبـّــاس شما خیلی آقایی.. خیلی مردی.. و مردونگیت رو در تمام لحظات زندگیت به خدا اثبات کردی از همه مهم‌تر توی وفاداری تکی... برای من یکی که لیاقت محبت شما رو ندارم شما بهترین همراه زندگیمی... از اولین باری که گنبدت رو دیدم ۵ سالی می‌گذره اما عشق به تو ، برادرت و خانواده‌ات روز به روز در دلم بیشتر میشه و هر روزی که می‌گذره خدا رو بابت وجود شما توی زندگیم شاکرم⁦..!«۱۴۴۶ ه‍.ق»و همین ولادت بهانه‌ای شد تا دوباره کمی باهات صحبت کنم، البته این‌بار متفاوت‌تر .. &quot; با خودم گفتم چرا توی ویرگول از شما ننویسم..؟ و این پست چرا بین پستای ویرگول نباشه؟.. این شد که این جا نوشتم و بابتش هم خیلی خوشحالم..تولدتون مبارک ماه بنی هاشم 🌙❤️:)</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 21:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیـه واژه‌ی بسیـار ...</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%80%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%80%D8%A7%D8%B1-p7qfybsukkad</link>
                <description>اولین شعری که سرودم و دوست داشتم اینجا به اشتراک بزارم!به نام آنکه به یادش همیشه آرامم💙...تـو را مـن دوسـتت دارم؛ شـبیـه واژه‌ی بسیــارولیکن قسمـت ما نیست؛ با هم بودن بسیــار در این تاریک شب خواهم صدا زد من خدا بسیارکه ای الله شاهد باش؛ بشکست این دلم بسیار من ار صبری کنم کز دوری قلبش به خود بسیار دلم را کرده‌ام خوش تا کنی لطفی به من بسیار که بگذشتم ز جانم تا کشد جانم نفس بسیار... مگر بگذشتن از جانان؛ نمی‌خواهد هنر بسیار؟!الهـا کرده‌ام مـن رو به درگاهـت ز جـان بسیـار...   که لطفی گر شود شامل به من آرامشی بسیار..! ـ✍🏼 ‌‌H.Mپ.ن : می‌دونم اشتباهات زیادی داره و از همین جا از تمام شاعران عزیز و خوش‌ذوق کشور عزیزم عذرخواهی می‌کنم و صرفا خواستم اینجا بارگزاری کنم که اگر در آینده نه چندان دور شعری سرودم بدونم که از کجا شروع کردم. و اینکه نظراتتون هم  برام بسیـار ارزشمنده و با گوش جان به خاطر میسپرم❤️!</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 14:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مےنویسـ..ـم بـہ‌ نـام ؏ـشـ...ـق</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D9%85%DB%92%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%80%D9%80%D9%85-%D8%A8%D9%80%DB%81-%D9%86%D9%80%D8%A7%D9%85-%D8%8F%D9%80%D8%B4%D9%80%D9%80%D9%82-mvcj1gf3vk3u</link>
                <description>•♡♡♡•مےنویســم بـہ یاد او☕! ...مےنویســم تا خاطـراتت از ذهـنم خـالے شـود..مےنویســم تا دیگـر چـشماڼـم بےقرار دو چشـ..ـمان ھم رنگ شبت نشود...اما بالعڪس! بےقرار تر مےشود...چہ ڪنم؟! این دل توان دوری از تو را ندارد...چہ ڪنم؟! این دل بدون تو آرام و قرار ندارد... مےنویسـ..ـم بـہ نـام ؏ـشـ...ـق?! با دل...با جآن...به شوق &#x27;&#x27;طُ&#x27;&#x27; !   </description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 12:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«انتظـــــار...»</title>
                <link>https://virgool.io/@HadisehMirzaei/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%86%EF%B8%8F-fkugratym6l3</link>
                <description>🌒🌓🌔🌕🌖🌗🌘«انتظار...»انتظار گفتنش آسان؛اما ڪشیدنش بہ سختی‌ ڪوہ ها طاقت فرساست...انتظار گاهے شیرین،و گاهے همانند قهوہ اے تلخ ؛ به‌ڪامت‌می‌نشیند‌..! انتظار شاید بہ یڪ موفقیت دست یابد...و یا یڪ شڪست..مهم این است ڪہ مے تواند براے تو موفقیت را رقم بزند...البته اگر خود بخواهیم…و اگر نخواهیم براے خودمان بد تمام می‌شود…همچنین می‌تواند براے اطرافیانمان نیز دردسر ساز باشد..ما با انتظار ڪشیدن درڪ خواهیم ڪرد...انتظار ها تمامے ندارند..!حتے اگر فڪر ڪنے تمام شده‌اند…فقط ڪسے ڪہ درد انتظار را ڪشیدہ باشد، میفهمد…تا چشم به‌راهے، ڪمرت را خم نڪردہ باشد…تا انتظار، چشمت را سفید نڪردہ باشد…تا از دلتنگے، هر لحظہ و هر ثانیہ جان ندادہ باشی…نمیفهمے حال یڪ منتظر را؛نمیفهمے همزمانے وصال با مرگ را…نمیفهمے آسودہ خیالے را؛نفس راحت ڪشیدن را...و اینگونہ است ڪه‌ انتظار را ؛تنها یڪ منتظر درك خواهد ڪرد..!</description>
                <category>Hadise.M</category>
                <author>Hadise.M</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 20:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>