<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hadiseh Moghaddam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hadiseh_Moghaddam</link>
        <description>تشخیص رویا و واقعیت باتوعه!دانشجوی رشته مشاوره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:11:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/169372/avatar/ILed0l.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hadiseh Moghaddam</title>
            <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کی اینهمه غریبه شدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-wi4bzhmq7khd</link>
                <description>امروز مثل هرروز توی این چندماه اخیر تنهایی از خواب پا میشم(song:Nothing wakes you up like wakin&#x27; up alone) صبح کلاس دارم مبحث مورد نظر استاد چگونه از خودمون مراقبت کنیم بود واقعیتشو بخوای زیاد برام مهم نبود پس صداشوکم کردم و روی تخت دراز کشیدم تخت بوی عطر تن تورو میداد اگه این عطر نبود شک میکردم که تو اصلا اینجا بودی!شب مثل یه دزد میای و صبح مثل یه روح میری منم خودمو میزنم به نفهمی که انگاری ندیدمت انگاری خوابم مثل اینکه اینجوری بهتره البته من هیچوقت دروغگو خوبی نبودم شاید توام  به روی خودت نمیاری که من خواب نیستم از کی اینهمه غریبه شدیم؟                                                                                                                                                 چندوقتیه که هیچ چیز مثل قبل نیست دقیق تر بخوام بگم از وقتی که تو از کارت استعفا دادی و فکر میکنی من نمیدونم.اولش دلم برات پر کشید آخه فکر کردم اخراج شدی و روت نمیشه به من بگی بعد که محسن گفت با پای خودت رفتی هُری دلم ریخت فکر کردم یه کار جدید پیدا کردی که از قبلی خیلی بهتره و قراره سوپرایزم کنی پنج ماه از اون روز میگذره و من هنوز منتظرم ما کی اینهمه غریبه شدیم؟                                                  محسن میگه من خیلی خوش خیالم میگه چندباری با یه خانومای مختلف دیدتت میگه انقدر بی پروا دستشونو میگیری و بهشون محبت میکنی که انگاری زن نداری مامانم میگه چون من بی عرضه ام از اول نتونستم شوهرمو نگه دارمو الانم نمیتونم ولش کنم برم زهرا میگه وقتی سکوت میکنم یعنی اشکالی نداره هرکاری میخوای بکن از کی اینهمه غریبه شدیم که راجب مسائل شخصی زندگیمون باید بقیه نظر بدن؟                                             محسن میگه از اول نباید باهات ازدواج میکردم بعد زنش همیشه سر این جمله یه چشم غره طولانی به من میره دارم با خودم فکر میکنم من واسه محسن مثل اون زنه برای توام زندگیمون چقدر عجیبه البته با این تفاوت که من هیچوقت محسن و نخواستم چون تو انقدر منو کور کرده بودی که نمیتونستم به چیز دیگه ای حتی فکر کنم ولی الان میخوام شروع کنم به هرچی فکر کنم غیر از تو.                                                                           استادم میگه این عشق سمیِ، میگه من وابسته ام فقط همین هرچی هست عشق نیست میگه باید ترکت کنم چون این برای هردومون بهتره میگه باید فراموشت کنم.عزیزم اونا چی از عشق میدونن؟هیچ میدونن با هر نفست من بیشتر عاشقت میشم با هر پلک زدنت بیشتر به معجزه خلقت پی میبرم من تورو میپرستم تحسینت میکنم من چیجوری باید فراموشت کنم مگه آدم میتونه جزئی از وجودش رو فراموش کنه مثلا فراموش کنه دست داره یا فراموش کنه چشم داره تو منو ساختی تو جزئی از منی من بدون تو معنایی ندارم.                                 بعد از هرباری که بهم خیانت میکنی بغلم میکنی و میگی چقدر دوستم داری اما مثل اینکه این بار فرق داره تو منو نمیخوای همیشه دلم خوش بود درکنار همه ی زنای رنگارنگ دورت اونی آخر سر بهش میگی دوستش داری و شب روی کاناپه باهاش فیلم میبینی منم اما دیگه مطمعنم با &quot;اون&quot; بهت بیشتر خوش میگذره پس من باید برم.از کی اینهمه غریبه شدیم که من تنهایی راجب زندگیمون تصمیم میگیرم؟                                                این رفتن سخت باشه شاید من اولین نفری باشم که بخاطر غم مرده بدون هیچ دلیل جسمی شاید من مثل بقیه که تونستن بدون معشوقشون زندگی کنن نباشم آخه تو همیشه بهم میگفتی که عجیب غریبم دیونه ام اره عزیزم باید تو کدوم نقطه بلند دنیا داد بزنم من دیونه توام که باورت بشه.                                                                 لابه لاب افکار بهم ریختم صدای استاد میاد: این جمله رو هزار بارشنیدیم ما فقط یکبار زندگی میکنیم اما چقدر بهش عمل میکنیم؟.... مامان بزرگم میگفت زندگی ما پراز تلنگره یکهو انگاری خدا بهت لبخند میزنه سرتو میبوسه و بهت راه رو نشون میده شاید اینم تلنگر منه شاید داستان من جور دیگه ای تموم بشه شاید خدا بهم لبخند زده.بلند میشم خاطرات عاشقانمونو میبوسم وبعد از خونه میرم راستشو بخوای عزیزم من فقط یکبار زندگی میکنم.ح.م https://www.google.com/search?sa=X&amp;biw=1536&amp;bih=722&amp;sxsrf=ALeKk00prdPiTgeBv87lejT1ev5m6W_0kw:1629463222222&amp;q=louis+tomlinson+walls&amp;stick=H4sIAAAAAAAAAONgFuLVT9c3NMwwzSssNC4pVEJwC6qMsrVEs5Ot9HNLizOT9RNzkkpzrYrz89KLF7GK5uSXZhYrlOTn5mTmAcUUyhNzcop3sDJOYGMEAC0H2YtVAAAA&amp;ved=2ahUKEwjhpKPEz7_yAhUJ_7sIHcZoD2IQri4wLnoECAEQPQ پی نوشت:آهنگ ذکرشده درمتنArtist: Louis Tomlinson/Song: walls/Album: wallsروایت دیگر از همین داستان https://vrgl.ir/jj1g5 </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 17:35:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روسیه و بعدتمام!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-rvi90pzambqb</link>
                <description>russiaمنم مثل اکثر جوونای ایرانی که تو سرشون مهاجرت و آزادی و زندگی در رفاه و آفتاب گرفتن در سواحل قناری میگذره خیلی بهش فکر میکردم از اول راهنمایی که تقریبا فهمیدم چی به چیه تو ذهنم بود که از ایران برم حس میکرم هر چی نمیتونم اینجا داشته باشمو اونجا قراره دو دستی بهم بدن اینجوری شد که بعد از یه دوره بالا پایین کردن طولانی موقعیت ها &quot;اون&quot; گفت اگه نشد نهایتا برمیگردیم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ولی خب مثل اینکه بود ما تو غربت بالاتر از سیاهی رو دیدیم.                                                                                            وقتی که آدم یکی رو دوست داره حاضره براش هرکاری بکنه یا حداقل من اینطوری فکر میکردم راستشو بخوایید الان که کلاهمو قاضی میکنم میبینم چقدر خر بودم من اصولا نسبت به هر موقعیت ناآشنایی احساس خطر میکنم ولی وقتی با &quot;اون&quot; بودم انگاری که دیگه هیچ چیز ترسناکی تو دنیاوجود نداشت این خودش ترسناک ترین چیز ممکن بود یعنی دور شدن از خود واقعیم کیو گول میزنم؟من هنوز دوسش دارم یعنی خب مگه میشه آدم اولین حس هاشو فراموش کنه؟ همیشه با خودم فکر میکردم کسی بهتر از اون توی دنیا نیست هرکی رو باهاش مقایسه میکردم در نهایت اون با اختلاف زیاد برنده میشد آدم وقتی عاشق میشه دیگه بدی معشوقش رو نمیبینه اینو همه شنیدیم ولی من برای تک تک بدی هاش برای خودم دلیل قانع کننده میاوردم بهش حق میدادم ولی رفتن به روسیه تیر خلاصی بود.                                                                                                                    اونجا ما توی کمپ نرفتیم گرفتار دزد و قاچاقچی نشدیم ولی اونجا من تازه فهمیدم زندگی من یه راه یطرفست که خودم به تنهایی دارم توش قدم برمیدارم زندگی من پر شده از کنار کشیدن، پر از فداکاریای بیجا، پر از حس کمبود، کافی نبودن پر از حس تنهایی انگاری که پرده ای از جلوی چشمام برداشته شد و من تونستم حقیقت غمگین زندگی ام رو ببینم من تنها بودم هرچند که کنارم &quot;اون&quot; رو داشتم هر روز کنارش میخوابیدم،باهاش غذا میخوردم، صحبت میکردم، لمسش میکردم اما حس میکردم برای کالبد غریبه ای اینهمه مدت نوای عشق سرمیدادم حس میکردم خیلی وقته گم شدم انگاری خودم رو سالها پیش توی دفترخونه ازدواج جاگذاشتم من از خودم گذشتم رد شدم تا به اون برسم ولی غافل از اینکه این اسمش عشق نیست.پس واقعا عشق چیه؟ح.ماگه این پست رو دوست داشتی به بقیش هم سر بزن. https://vrgl.ir/pQptK  https://vrgl.ir/T3PD4  https://vrgl.ir/4tVfB  https://vrgl.ir/bPbF1 </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 14:40:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولوی عزیز!</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-yzuuccl5ujft</link>
                <description>شازده کوچولو اثر آنتون دوسنت اگزو به ری با ترجمه منحصربه فرد احمدشاملواولین بار شازده کوچولو رو توی مدرسه خوندم توی هیاهوی کارگاه هنر وقتی همه داشتن چیزی روی صفحه حک میکردند و من در تلاطم فهمیدن کلمه به کلمه ی حک شده به روی صفحه های کتاب بودم یادمه کل کتاب رو توی همون یک ساعت ونیم کلاس خوندم و باشوری وصف ناپذیر شروع به نوشتن نامه ای پشت کتاب خطاب به شازده کوچولو وگل سرخ عزیز کردم عادتی که بین من و دوستام بعد از خوندن هرکتاب بود.اما حالا مدت ها از زمانی که اولین بار با گل سرخ و شازده کوچولو صبحت کردم میگذره و من ناخوداگاه گذرم به این کتاب افتاد دلتنگ روزهای گذشته شدم و میخوام صحبتی تازه کنم:سلام شازده کوچولو عزیز! زندگی بزرگترها خیلی سخت است  یادم هست از روباه پرسیدی :کی همه چیز بهتر میشه؟ و روباه گفت از وقتی که بفهمی  همه چیز به خودت بستگی داره. اما من گاهی گمان میکنم مدت هاست در خلعی سرگردانم، میترسم خودم را گم کرده باشم روزی درگیر اعداد و ارقام و روز دیگر از بالا پایین شدنشان گریه میکنم خلاصه بگویم کاش من هم با تو در همان زمان از زمین میرفتم اکنون دل کندن خیلی دشوار شده است و غمگین، هر ثانیه از خودم میپرسم چه چیزی مرا اینگونه کرد؟ من در گذر ثانیه ها کم کم به زندگی غمگین تو پی میبرم میدانی آخر آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد غروب خورشید را دوست دارد. من هم این روزها دلم خیلی می گیرد اما غروب خورشید را نمی بینم، چون اسیر پنجره های بسته و پرده های کشیده ام اسیر دست هایی که مرا هر لحظه پایین و پایین تر میکشند. نمیدانم چگونه شد که من خودم را فراموش کردم آخرین باری که برای خودم وقت گذاشتم را به یاد نمی آورم، آخرین باری که کودک بودم، آخرین باری که در ارتفاع ایستادم و دربرابر دنیا فریاد زدم.                                 شازده کوچولو دوست داشتنی، هنوز هیچ گلی مرا اهلی نکرده است این کمی نگران کننده است نه؟ کمی قبل تر از اهلی شدن میترسیدم اما حالا از خودم میپرسم اگر هیچوقت اهلی نشوم چه؟ آن وقت قرار است بقیه عمرم را هم به تنهایی بگذرانم؟ اهلی شدن چه حسی دارد؟ شاید من هم باید گل سرخی پیداکنم. شازده کوچو تو پرسیدی:دوست داشتن بهتره یا دوست داشته شدن؟و روباه جواب داد:کدوم یکی برای پرنده مهمتره ؟ بال چپ یا بال راست؟!نگاه کن! زمین دیگر زیبایی سابق را ندارد دیگر هیچ چیزی مثل گذشته نیست انگاری که غباری غم بر تمام جهان سایه افکنده زندگی سخت میگذرد،گاهی میخواهم بلندشوم و به جان پنجره و حصار ها بیفتم ولی من در این جنگ یک طرفه همیشه بازنده ام چون توان جنگیدن ندارم.میدانی چرا؟ چون زمین پرشده از غم ونفرت، تنهایی وتنهایی و تا ابد تنهایی.شازده کوچولو تو پرسیدی : گول خوردن یعنی چی؟ و روباه گفت: همون که اگر نخوری “تنها” میمونی. من بعد از سالها تازه به معنی این پرسش تو رسیدم، شاید ما آدم ها زاده شدیم که گول بخوریم و گول بزیم؟راستی یک سوال از آن بالا زمین هم تنهاست؟ح.م https://virgool.io/p/yzuuccl5ujft/%C2%AB%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/12405 پی نوشت:در این شرایط به خصوص برای مراقبت از خودتون و عزیزانتون میتونید کتاب های مورد علاقتون رو در حوزه های مختلف به صورت چاپی و صوتی از طاقچه خریداری کنید کتاب های صوتی تجربه متفاوت و جدیدی ان از دستشون ندید! به امید قدم زدن در  قفسه های کتابخانه و لمس برگه های کتاب.</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 16:19:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق ماه و خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-fklgymto1enu</link>
                <description>شب هنگام بود خوب به خاطر می آورم،ساعت ثانیه های خود را میان امروز و فردا نگه داشته بود،سکوت زوزه های بی محابای خود را در آسمان سرمی داد.آسمان بغض سنگینی در دل داشت به دنبال تلنگری هرچند ناچیز تا بباراند ابرهای افسانه ایش راغم حکمران بی حکم این دنیای بی منطق شده بودلاله های سیاه دشت به خون نشسته بودند از دیدار بی تابانه ماه و خورشیدو از بوسه های آن دو بود که ستاره باریدماه عاشق سیاهی شب نبود اگر خورشید دلبری روزش را صرف کوه و دشت نمی کردآواز گرم دوستت دارم را به جهان بی بها نمی فروختدلم به حال ماه زخم خورده میسوختهرشب میدیدم که با بی تابی خاطرات ستاره ایش را مینگرد و آنان را در آغوش می گیردهرروز کوچکتر می شود و دوباره غرورش را میسازد و کامل می شودروزها همانگونه خواهد گذشتمعشوقه طلایی روزی خواهد مرداما هیچکس ندانست ماه هرروز می میرد و دوباره زنده میشود.ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 16:34:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدمت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AA-q2fbriraiscm</link>
                <description>دیدمتمحو وپریشان پشت دیوار توهملابه لای شاخ و برگ بید کهنهزیر آواز پرستوبرلب موج خروشان به زیبایی گلبرگ شقایقبه خوش عطری باران بهاریبه تاریکی درهٔ غم آلودسرد و مبهمچون دلِ یک دیو ارغنداشک جاری شد از کاسه چشمت جویی کوچک شدروان شد زیر بیشهبرلبت غنچه شادی شکفتآفتاب از بر کوه رخ نمایان میکرددست مارا بگرفتما به سویش رفتیمخنده شد گل داد غنچه ما دگرگون شدیمح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 20:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه پناهم بده</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-h9f4pdmniwfk</link>
                <description>کاش میتونستم بهت بگم چقدر ناراحتم،چقدر عصبیم از شلوغی مترو،از ماسک نزدن مردم از حال بدم با ماسک ودستکش از ساعت کاریه طولانی از گرمای تابستون از صدای بوق و چراغ قرمز از دختر ۱۵ساله ای که تو بغلم گریه می‌کنه و میگه کاش دوست پسرم بهم پیشنهاد ازدواج بده از قیمت لباس و کوفت و زهرمار از آرزوهام که باید فوتشون کنم تو هوا از تو که اون گوشه ای شایدم نیستی از درس،امتحان از تختم که جیرجیر صدا میده از سوسک سیاه گوشه اتاق از خودم،چقدر بگم بازم بگم؟گوشات سوت نکشید عزیزم؟از ذهنم که بسته شده خستم، چندوقتی همش غم میاد،ناراحتی نه حال خوبی نه ذهن مجذوبی،هیچیه هیچی پرشده از غم، عصاب خوردی بعداز مدت ها یه فیلم دیدم نه اینکه وقت نداشتما چرا داشتم،حتی وقت داشتم با دوستم برم سینمای هنرو تجربه بخاطر گربه ام مرا طلاق بده ببینم ولی نرفتم بجاش رومبل دراز کشیدم زوار مبل در رفته ولی خب کیه که پول داشته باشه که مبلو عوض کنه،فیلمو که دیدم تا چند ساعت گریه کردم شاید بخاطر فیلم بود شاید بخاطر خودم نمی‌دونم،یه خورده مغزم قاطی کرده عزیزم،خونه که تنهام دوست دارم برم تو جمع ووقتی میرم تو جمع حتی حوصله شنیدن حرفاشونم ندارم،نمیدونم دردم چیه چی میخوام،چند وقت پیش یه کلیپ از حرم امام رضا دیدم قبل از اینکه کرونا بیاد قرار بود برم مشهد قرار بود به قول سید مرتضی بار سبک کنم قرار بود برم بگم ببخشید گریه کنم قرار بود برم پنجره فولاد قرار بود همه چی درست بشه سید مرتضی می‌گفت همه چی درست میشه تو فقط بخواه ازش،ولی حتی نتونستم برم یعنی انقدر گناهکارم یعنی انقدر آقا منو دوست نداره؟وقتی کلیپو دیدم دیونه شدم تمام صورتم اشک شده بود باهموم حال زارو نزارم رفتم پیش سید مرتضی گفتم چیشد سید مگه تو قول ندادی درست میشه مگه نگفتی آقا درست میکنه چیشد؟آقا حتی نداشت برم پیشش هیچی درست نشد بلکه بدترم شد گریه میکردم و اتاق سید مرتضی رو کنج حیاط مسجد بالا پایین میرفتم میخواستم انقدر گریه کنم که توش غرق بشم میخواستم از زمین جداشم از مشکلاتم جداشم میخواستم یبارم که شده ضعیف باشم اون آدمی باشم که نیاز داره بهش کمک بشه یبارم که شده میخواستم یکی دستمو بگیره راهو بهم نشون بده یه دستی به سرم بکشه بگه من پشتتم میخواستم بدونم من که همیشه پشت همه ام یبارم یکی هست که پشت من باشه مراقب من باشه؟من چیز زیادی میخواستم؟قلبم می‌گفت سرماشینو کج کنم بیام تو تعمیرگاه تو محکم باهمون لباس روغنیت بغلت کنم بگم گوربابای مشکلات گوربابای پول نداشتنم گوربابای مریضی ودرد بزار عقلمو بندازم دور بزار یبارم که شده دودوتا چهارتا نکنم که بعدش چی میشه بزار باقلبم برم جلو بزار بقیه عمرمو با تو برم جلو حتی اگه بیفتم تو چاه حتی اگه نابودشم خراب شم ناامیدشم بزار دلم خوش باشه که داشتمت بزار پس فردا سرپیری شرمنده خودم نشم که چرا به خواسته دلم عمل نکردمولی نشد،نکردم نخواستمبجاش الان اینجام صدای اذان پیچیده تو مسجد،حیاط مسجد خلوته سیدمرتضی گفت جواب این سوالاتو سرسجاده از خدابگیر.ماهیا تو حوض مسجد وول میخوردن هوا داشت تاریک میشد صدای سیدمرتضی رو می‌شنوم که با صوت اونور پرده داره حمد میخونه به سجاده نگاه کردم اشک تو چشمام پربود خدا میبینه مگه نه؟از خدا خجالت میکشم آخه من غرق گناه اومدمحس میکنم بلاخره تو اشک خودم غرق شدم. ح.م https://www.aparat.com/v/MSCaW/%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%26laquo%3B%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%85_%D8%A8%D8%AF%D9%87%26raquo%3B%D8%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%8C_%26laquo%3B%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jul 2020 22:02:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-kxwtrqsgg0sx</link>
                <description>لطفاً بی خبر بیا..بدون اینکه از قبل بهم بگیبدون اینکه منتظرت باشم ونگام به صفحه قفل شده گوشیم باشه،بدون اینکه زنگ زده باشی یاپیام داده باشییکی از این روزا که تو عالم خودم چایی به دست دارم قمیشی گوش میکنم،یا اینکه باموهای خیس زیر کولرنشستم و کسی نیست بهم بگه آهای سرمامیخوریا،یکی از این روزا که کسی نیست مراقبم باشه بیا.بی هوا بیا!آخه بدون تو هوا میخوام چیکار؟بزار همه چیم عوض بشهبزار دیگه مثل دختربچه ها کنج اتاق گریه نکنمبزار بعداز اینهمه مدت از عذاب وجدان خودم راحت شم،ازاینکه میتونم داشته باشمتو این عقلِ لنتی هی میگه نه!چرا میگه نه؟مگه نمی‌بینه حالمو مگه نمی‌بینه روزو شبم به هم دوخته شده؟خیلی وقته به معجزه اعتقاد پیداکردممگه اینکه معجزه ای بشه وتو اینجا باشی.ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jul 2020 02:23:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من شایدم ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%A7-gfumjmyuqxbu</link>
                <description>اینبار برای خودم مینویسم،کم پیش میاد به خودم فکر کنم وبنویسم،از خودم بگم معمولا فکرم درگیرتوعه درگیرچندساعت پیش،چندساعته آینده،معمولا تو اتوبوس موقع برگشتن به خونه به این فکر میکنم که شام چی بپزم،روتختیو بشورم یااول لباسارو، قبلش میوه بخرم یانه بهت پیام بدم که توبخری وقتی میرسم خونه هُل میزنم که کارامو سریع بکنم هرچند میدونم خیلی مونده که برسی ولی چیکارکنم دیگه منم زنم دوست دارم همه چی برات حاضرو آماده باشه سریع آشو بارمیذارم،لباسارو پهن میکنم، روختیو جابه جامیکنم،آخ دیدی امروز یادم رفت اتاق بچه رو گردگیری کنم،تو همیشه کلی غرمیزنی که لازم نیست درو دیوارشو دستمال بکشم میدونم این اتاق قرار نیست حالا حالاها پربشه ولی دوست دارم تمیزش کنم،نگاش کنم،چشمامو ببندمو باخودم تصورکنم که خب اینجا چی باشه تخت کجاباشه،پرده چه رنگی باشه،برای من فرقی نداره که یه پسرچشم سبز باشه مثل تویانه یه دختر گندمی باشه مثل من ،خب من عاشق بچم،تورو نمیدونم چون هردفعه میگی ماشرایطشو نداریم ما هردومون کارمیکنیم ولی خب هنوز کلی راه مونده،من میترسم هیچ وقت شرایطش نباشه،همین.کارام تموم میشه هنوز دوساعتی مونده که با دستای روغنی درو بزنی،میشینم رو مبل یه موسیقی آروم داره پخش میشه نمیدونم چیه کیه،این سلیقه توعه پس منم دوسش دارم،بوی آش رشته بلندشده،حس میکنم خونمون هم سنتیه هم کلاسیک،به دستام نگاه میکنم خشک شده،ناخنام بی آداب وترتیب بلندوکوتاهن وقتی دختربودم همیشه یه رنگ نرم صورتی روشون بود،بلندمیشم میرم سمت میزآرایش توکشوها دنبال لاک میگردم درشونو دونه دونه بازمیکنم اکثرا خشک شدن مگه چندوقته ازشون استفاده نکردم؟شاید از مهمونی عمه مهری به اینور وقتی که اوضاعمون هرروز بدوبدترشد این لاکا وخیلی چیزای دیگه موندن یه گوشه وخاک خوردن درلاک قرمزو باز میکنم میکشم روناخنام بهترشد،به صورتم میرسم،بزار وقتی رسیدی خونه خوشحال بشی شایدم تعجب کنیو بغلم کنی نمیدونم انگاری واکنشات نسبت بهم یادم رفته.به خودم نگاه میکنم یه خورده حالا برای خودم آشناشدم شاید همون دختر چندسال پیش فقط یه خورده خسته ترشاید...بااین تفاوت که من تورو دارمو عاشقتم غیرقابل وصف وعجیب.لباس زرشکیمو میپوشم وموهامو شونه میکنمو دورم میریزم عالی شد.مثل یه پرنسس میشینم رو مبل تادرو بزنیو بدو کنم وبیام درو باز کنم بعد بپرم بغلت خیلی وقته انقدر ذوق تو وجودم نبوده.عقربه ها تکون میخورنو تو درو میزنی درو روت بازمیکنم طبق معمول دستات روغنیه _برو کنارحتما خسته ای_سلام عزیزمیه راست میری تو دست شوییحتما خسته ایلباستو عوض میکنیو میشینی رومبل،میشینم کنارت به این امید که شاید ببینیم_غذا میخوری یاچایی؟_هیچی بلندشو میخوام دراز بکشمگفتم که خسته اینگات میکنم ثانیه ای نکشیده خوابت می بره.از سرتاپامو تو آینه قدی نگاه میکنممنم خستم عزیزم ولی نه مثل تو،من چیکار کنم؟ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 22:34:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوخستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%86%D9%88%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-rks2tzs3ykcp</link>
                <description>من خسته شدم از خودم از فکرم از ذهم از همه چیم.من از تک تک سلولام خستم میخوام تموم بشه نمیدونم چی فقط میخوام تموم بشه.من سردرگمم انگار توی شهر غریب گم شدم انگار ناراحت ترین آدم روی زمینمتوام اونطرف شهرنشستی ومن عاشق توعه توی رویامم.من گمم،ذهنم شلختست باخودم درگیرم ذهنم پراز توعه پراز خودم پراز فکرای منفی پراز همه چی.میخوام به ذهنم بگم دست از سررویات برداره ولی نمیدونم بعدش بااون توده خالی ذهنم چیکارکنممن ازت بدم میاد متنفرم.شایدبقیه راست میگن باید بایکی وارد رابطه بشم تابری،تا خونتو ترک کنیولی من نمیتونم تحمل آدمای غریبه برام سخته،برام سخته بخوام صورت کس دیگه ایو نگاه کنم، نمیتونممن گرفتار خودمم نه توچون اون تویی که من تو رویاهام دارم زمین تاآسمون باتوعه واقعی فرق داره،اصلا تو نیستی یه اشتباه یه دروغ گنده فقط اسمش مثل توعهپس من گرفتار خودمم نه تو من باید باخودم دعوا کنم نه توخواستم بنویسم سلام خوبی خواستم فحشت بدم خواستم اون لحظه گریه کنم،به درو دیوار بزنم من خستم از این جنگ.من خستم فقط همین!این اولین بارهمن همیشه قوی بودمهمیشه یه امیدی بوداگه نبود میساختم،اما الان فقط منم،تویه سیاهچال تاریک من گم شدم نمیدونم کی قراره همه چی درست شه،شایدهیچوقت.کاش میشدچندساعتی خاموش باشم،خودمو یه ری استارت بکنم ودرست شم کاش میشد تو از حافظم پاک بشی.تو دیگه تمومی هم خودت وهم رویات،مثل اینکه از اول نبودی.ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 02:03:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شایدبرای شماهم اتفاق افتاده باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-vpcoxq6lndxf</link>
                <description>چهارشنبه،۲۸خرداد ساعت۱۲ظهربود.بعداز چندساعته طاقت فرسا کارکردن با ماسک ودستش وقت ناهاربود.از بچگی عاشق چهارشنبه هابودم چون دوروزه بعدشوخونه بودمو استراحت هرچند که این نظم بهم خورده بود ولی من تاهمین چندساعت پیش عاشق این روز بودم.اگه به من یه نی نشون بدن میتونم تاصبح از تمام اتفاقاتی که با این نی برای من واطرافیانم افتاده بگم از کوچکترین ودورترین خاطره تا پررنگ ترینش واسه همین اختصاص دادن یه روز هفته به بدترین روز برای من واقعا مهلکه.طبق روال دستکشامو درآوردمو دستامو شستم نشستم پشت میز امروز زهرا نبود پس تنها بودم وسط غذا خوردن بودم که آقای همکار اومد یه جوری هم رئیسم بود هم همکارم اما خیلی آقای محترمی بود همه رو سرش قسم میخوردن حتی خودمن، نسبت به سنش قیافه جوونی داشت وموهای جوگندمی،همکارای مردش اونو جوگندمی جذاب صدامیزدن که البته خیلی اغراق آمیز بود،زهرا همیشه به شوخی میگفت یعنی بچه هاشم جوگندمین وبعد میخندید.اول تعجب کردم که چرا اینجا نشست آخه معمولا تو اتاقش غذا میخورد،بعدشم سلام واحوالپرسی های عادی ومن معذب شدم ونتونستم چیزی بخورم درنهایت که میخواستم کارو بهانه کنمو ازاون موقعیت دهشتناک خودمو فراری بدم بحث درخواست وامی که چند روز پیش به کارگزینی دادمو مطرح کرد._از کارگزینی برگه درخواست وامتو دادن به من که در صورت تائیدامضا کنم من هیچوقت ندیده بودم وام بگیری پس حتما مشکل خیلی بزرگی پیش اومده که سنت شکنی کردی ببین اگه مشکلی هست وپول نیاز داری به خودم بگواز این لفظ خودمونیش تعجب کردم،ببخشید؟صحبتای این چندسال منو اونو جمع بکنی بیشتر از بیست جمله متفاوت نمیشه جز سلام ممنون خسته نباشید بله تکمیل شد نه و...بعد برفرض مثالم اگه مشکلی باشه یعنی فکر کرده من الان بهش میگم؟_نه ممنونم همون وام کافیهبلندشدم که برم هیچ حس خوبی نداشتم_تعارف میکنی؟بعدا جبرام میکنی خب اینکه مسئله ای نیست.بدنم یخ زود اون الان یه نیشخند لعنتی به من زد؟منظور لعنتیش چیه؟بیشتر راهودویدمورفتم تو آسانسور اکسیژن تو آسانسور کمتر از همیشه بود......تقریبا هوا به تاریکی میزدو داشتم به سختی یه اسنپ میگرفتم که سایه آقای همکار افتاد رومیز_امروزم که ماشین نیاوردی نکنه برای همون مشکل فروختیش؟اشکال نداره من میرسونمتبعد که انگار چیزی یادش اومده باشه دستشو روهوا تکون دادو یه لبخند چرک زد_تازه بخاطراون حرکت توی سالن هم میبخشمت من کلا ادم باگذشتیم.چی گفت؟ من الان بدهکارم شدم؟نکنه من بودم که داشتم لاس میزدم._ممنون،شما زودتر تشیف ببرین منزل دیروقته مطمعنم همسروبچه هاتون منتظرتونن.انگاری که خوشش نیومد از این حرفم روبرگردوند ورفت.خداروشکربعدازاینکه نتونستم اسنپ بگیرم زنگ زدم به زهرا که بیاد دنبالم.رفتم تو آسانسور که یکهو یکی جلوی درو گرفت._میدونی عزیزم من جنس زن جماعتو خوب میشناسم وقتی اون حرفو زدی فهمیدم که راهو درست اومدم آخه کاملا مشخص بود حسادت میکنی از اینکه من الان میرم پیش زنم خب اشکال نداره تاهروقت توبگی من پیشتمفقط بگو از کی حسادت میکنی هوم؟چی؟الان چه کوفتی داره اتفاق میفته؟الان باید چیکارکنم یه کشیده آبداربزنم توگوشش خب اینجوری که اخراج میشم یانه هیچی نگم وبی محلی کنم ولی تاکی؟_چیشدخانم خانما؟میای بریم یه وری؟_میدونید من هیچی از حرفاتون متوجه نشدم ولی پدرم دارن میان دنبالم شاید پدرم بهترمتوجه بشن؟رنگش پرید_واگه بخواین بازم برام مزاحمت ایجاد کنید صداتونو ضبط کردم وفکر نکنم این به نفعتون باشه.چشماش خشک شد به گوشی تودستم مرتیکه خنگ!بلافاصله بعد بازشدن در آسانسورخودشو انداخت بیرون ورفت.رفتم تو ماشین زهرا و براش سیر تا پیازقضیه روتعریف کردم وبگذریم که زهرا فقط خندیدوفحش داد که البته به جاهم بود.شیشه رو دادم پایین و گذاشتم نسیم خنک شب منو تو آغوشش بگیره وباخودم فکرکردم اگه الان واقعا جای زهرا پدرم نشسته بود اونم فقط میخندید؟ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 21:30:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-dskbijaqdn5t</link>
                <description>این چند روز،روزای جالبی برام نیست من از نظم همیشگیم خارج شدم،دیگه صبحا وقتی بیدارمیشم حموم نمیرم گاهی اوقات یادم میره مسواک بزنم،گوشیمو چک نمیکنم چندروزی میشد که حتی نگاهی بهش نکرده بودم،منی متفاوت از چندساله اخیر.تو همش توی ذهنمی لابه لای تمام افکارم حتی وقتی به توفکر نمیکنمم دارم به تو فکرمیکنم،همه چی سخت شده من یه عذاب وجدان مذخرف ته گلوم داره خیس میخوره،چون میدونم تو غلطی فکرت غلطه رویات غلطه هرچند که خیلی جذابه تو جذاب ترین مزه ذهنمی،هنوزم که هنوزه ذهنم مثل یه ربات همه رو با تو مقایسه میکنه و توبازم پادشاه میمونی هیشکی این دورو اطراف نیست که از تو بهترباشه هیشکی.شاید تو زیادخوبی یاذهن من بدیاتو فراموش کرده،نه این لفظ اشتباهه من حتی بدیاتم دوست دارم اعصاب خوردیات یا وقتایی که سرمن خالی میکردی الکی یا بی توجهیات که انگار توام تو ذهنت جنگ میکردی باخودت یاغذا پختنات یا اینکه بیشتر حرفات بهم دروغ بود گفتی،کم گفتی،نگفتی،دروغ گفتی،من بچه بودم ولی الان بهترمیفهمم اما میدونی جابده داستان اینجاست که باوجوداینکه میدونم دروغ میگفتی ولی هنوزم دوست دارم.شاید این اسمش دوست داشتن نیست آخه ما که هیچ وقت هیچ رابطه عاطفی نداشتیم نمیدونم اصلا ما چی بودیم ولی الان میدونم که هیچی نیستیم.دیشب نزدیک اذان صبح یهو دلم شور افتاد نمیدونم خیلی غریب بود،بلندشدم صورتمو آب زدم انگار بی قرار بودم چیزی گم کرده بودم،گوشیمو از ته کولم پیدا کردم،روشن نشد شارژ نداشت باهزار بدبختی شارژرو پیدا کردم رفتم آیدیتو سرچ کردمیباردوبار سه بار نیاورد،با شماره دیگه ام رفتم باز نیاورد دلم ریخت انگاری که صفحه سوم امتحانو ندیده باشم،انگاری که عینکمو گم کردم، انگاری که یهویی چشم بازکنمو خودمو تو بیابون ببینم انگار غریب شده بودم اره منِ لعنتی انگار وسط خونه خودم غریب شده بودم انگار تموم شدم،همونجا نقطه وپایان قصه.تنها راه دیدن تو همون چندتا عکسی بود که بعضی وقتا از خودت میذاشتی هرچند بیشترعکس سگتو میذاشتی ولی خب من حتی دیگه اونم نداشتم خلع سلاح کامل.صفحه چتیم باهات نداشتم که بخوام چک کنم که دیلیت اکانت کردی یانه بلاکم کردی شاید آیدیتو عوض کردی.لعنت به من کاش شمارتو سیو میکردمرفتم زیرپتو نمیدونم چمه هروقت که یادت میوفتم یه چیزخوب ته دلم حس میکنم با چاشنی عذاب وجدانآخه به خودم یاددادم چیزایی که نمیتونم بدست بیارمو فراموش کنم ولی تو اون گناه شیرینی که من تو قلبم قایمت کردم.دوباره خواستم سرچ کنم به سرچای قبلیم نگاه کردم خدایا من آیدیتو اشتباه زده بودم،دوباره امتحان کردم عکست رو صفحه ظاهرشد،یه عکس جدید چشمات بودن، سبزه گم شده توی سرخی،گستاخ و همونقدر دوست داشتنی و من اشتباه بزرگرو انجام دادم تو چشمات غرق شدم سریع گوشیو خاموش کردمو زل زدم به گلای کاغذدیواری.میگن وقتی یه حس خوب داری که میدونی غلطه زیاد بهش پروبال نده.همیشه باخودم میگفتم من پسررو دوسش ندارم وانگاری این یه تلنگربود که بفهمم نه من خیلی وقته دارم به خودم دروغ میگمولی چه دروغ چه راست این از اون رویاهاست که هیچوقت نمیشه بهش رسید وهمیشه رویا میمونهمیشه رویا.ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 21:12:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جهان،جهانی دگراست</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-au3jstbmzbah</link>
                <description>شاید این قصه به پایان رسد امشبشاید این درد به درمان رسدامشبلیک آرام بباید دل پژمرده ماشایداین بار نگاهی متوجه بشودشاید این بار لبی آغشته به لبخند بشودیاد یار غریب ما عجب دل خوش کن استیاد این عشق عجب غوغا کُن استامشب ای یارمن آغوش بگشا تا ابدیار نزدیک من و من درگیر غمماین غم از کجا بیامد که شده مهمان منیا رب این مهمان ناخوانده رابه دور افکنشرشک ورزم به درو دیوار این شهرآخر این شهر در محو نگاهت ویران شده استز دردم نوشتمو درمان همی کو؟ز خوشحالی نویسم زان سبب گلگون شود رویاین جهان رخ ماه را به خود دید وزان به بعدگوینداین جهان جهانی دگر استح.محال خوبِ خوشمزه https://vrgl.ir/3TtJQ </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 23:47:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه زودمرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%B1%DA%AF-ncdwx3sqmpa7</link>
                <description>چه سبز است نگاهتچه زیبا آن لب بی مدعایتبه من زندگی هدیه میدهدچه خرم این تن بی قرار مندر حصارتنگ عشقزیبایِ محو منتورا دنبال خواهم کرددرپساپس این دشت گلگونتورا فریاد خواهم زددرعمیق ترین نقطه دریاتورا لمس خواهم کردبرروی گلبرگ های آفتاب گرفتهتورا تنفس خواهم کردهمچون خاکی که باران را درآغوش گرفتهوآرامشاین پروانه زودمرگمارا باخود خواهدبردبه آن سوی عشق.ح.موبرای چاشنی چندتا عکس حال خوب کن? https://vrgl.ir/Cj6Bx  https://vrgl.ir/htDQb </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 18:26:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزدوم:صلح</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD-sdlpshuvodmu</link>
                <description>امروز،رنگین کمونی بود. خیلی حس خوبیه که شب با صدای بارون بخابیو صبح با صدای بارون بیدارشی،اونم تو شهری که غیر آلودگی و شلوغی اکثر اوقات چیزی نصیبت نمیشه.حموم،مسواک،چک کردن گوشیخب مثل اینکه روز خوبیه،بااین زمین خیس وهوایِ نم داره شاید عالیه،از توی خیابونای خلوت از کنار درختای توت که پراز بارن ردمیشم،شاید این یه روز صلح انگیزِ لعنتیهرسیدم به ساختمون درو هل میدم میرم تو،با بچه ها شروع میکنم به خوش وبش کردن که خانم کریمی میاد سمتم_سلام عزیزم چطوری؟اون آقا از ساعت۷اینجا منتظرته.پشتش به منه نمیتونم بفهمم کیه_ممنونممیرم جلو،نه خدا امروز روز صلحِ یادت نرفته که؟!_چرا هرچی زنگ میزدم برنمیداشتی کلی پیغام گذاشتمآخ_ببخشید نیما جان یه چیزی شده حالا بعدا تعریف میکنم چیزی شده چرا اومدی اینجا_ تو دردسرافتاد_یعنی چی؟ عین آدم حرف بزنم ببینم چیشدهسرم داره گیج میره،میشینم رومبل_یادت رفته مگه تو گاراژش ماشین دزدی داشت؟اومدن گشتن پیدا کردن،مثل اینکه یکی گزارششو داده کلانتری فقط شانس آورده خودش اونجا نبود اما رضا اینارو گرفتن.وای کله خرابِ احمق_مگه این قضیه مال پنج سال پیش نبود؟من فکر کردم رد کرده رفته ماشینارو خدایاچرا اینطوری دیونه بازی درمیاره همیشه_دیونه بازی چیه،خلافکاره اسمش روشه پنج سال پیش تو بودی قرار بود رد کنه ماشینارو ولی بجاش تورو رد کرد.چه وضع حرف زدنه مگه من ماشین دزدیم باباا_اون موقع هام تو لجن بود الانم هست فقط بیشتر تو مثل یه شاخه درخت بودی که زیاد نتونست کمکش کنه بیشتر نره تو باتلاقمیشه این تشبیهات مسخرتو تموم کنی بامزه،چرا همه دوست دارن این موضوعو بکوبونن تو صورتم؟_الان چیکار باید کرد؟_فعلا رفته لواسون تویه خونه_تا آخر عمرش که نمیتونه قایم بشه_برو پیشش ببین چی میگه کارت داشتیاخداا_چیکار میتونه داشته باشه بامن، تو نیرو انتظامی آشنا ندارم که دیگه._من اندازه خودم کلافه هستم،فقط چند دقیقه برو ببین چی میگه همین،میترسی چی بشه.هیچی واقعا هیچی میترسم خربشم فقط واضح نیست؟من خودمو واسه این آماده نکرده بودم،مگه امروز روز صلح لعنتی نبود؟_باشه آدرسو بده....هوف اینجاست،فقط میرم تو وحرف میرنیم همین._بله_منمتق دربازشد،پول این خونه لعنتیو از کجا آورده ملوم نیست چه غلطی داره میکنه،نشسته رو پله های ورودی_سلام_حتما نیمارو باید میفرستادم؟_نگفت قراره بیام که دعوا کنیم کار داری بگو اگه نه برم._ملوم نیست کی دعوارو برات بدتعریف کرده،بزرگ شدی ولی هنوز لوسی.اهاا اما تو متاسفانه اصلا بزرگ نشدی فقط جذاب تر شدی یاخدا من چی دارم میگم؟_ببین فهمیدی چه گندی شده که، میخوام سند بزاری رضارو بیاری بیرون.حلواعه مگه من خیراتش کنم. سند خونمه ها_سند خونه من؟اینجا مال کیه پس،چمیدونم به نیما بگو_مال بابامه اینجا،نیمام چیزی نداره بزاره وسط.میدونستم اندازه این خونه دیگه سرت تو لجن نیست._هووف این انقدرم سخت نیست به بابات بگو خب،اون که خداروشکر تو این کاراست و مشکلی با این گندکاریات نداره.عصبی شدی شایدم کلافه از اینکه همش داری بامن سروکله میزنی._اگه میتونستم مطمعن باش به تو نمیگفتمبیا بدهکارم شدیم بیا مرد،بیا یدونه ام بزن تو صورتم،انگار فقط منم که با این قضیه مشکل دارم،بعدِ پنج سال اومدی میگی سند بزارم برای رفیقِ خلاف تر از خودت اونوقت توقع داری توسینی سندو بزارم وبهت تقدیم کنم؟_مسئله بعدیش این که به کسیم اعتماد ندارم شایدم کسی نیست فقط ذهنم به تو رسید.الان چی؟ باید خوشحال باشم؟_جبران میکنم برات دختر خانمبیا زندگی مارو نگا از چی رسیدیم به دختر خانم،خاک تو سرمن که هنوزم دلم برات نرم میشه احمقِ پشمالو ریشاتو بزن حداقل_باشه...به سند تو دستم نگا میکنم،میدونم دارم خریت میکنم اما خبمیرم تو کلانتریِ ۱۳۵کارارو میکنمو با رضا میام بیرون،داغونه،مشینیم تو ماشین._برام یه آب میخری اون تو هیچی ندادن بهم_چون ماه رمضونه_هرچی بابااه تو دیگه کیی_بیا اینو بگیر خودت برو بخر،رمزش ۱۳۹۷جلوی یه مغازه ترمز میکنممیرسیم به خونه ،پسر خسته کننده سیرمونیم نداره میاد جلو در،رضارو بغل میکنه،ووه چه استقبال گرمی من توقع بقل ندارم ولی یه سلام حداقل ها؟_دمت گرم،میدونی که برات جبران میکنمجبران میکنی؟سندو؟پنج سالم جبران میکنی؟هوف_خدافظهمین،زیادم سخت نبود.وقتی پیشش بودم،هیچی مثل قبل نبود،یعنی مثل اون موقع ها نبود که من دلم قیژ بره وقتی پیششم صداش محوم کنه،انگار خبری نبود.واقعا مثل اینکه خیلی وقته همه چی تموم شده،من دیگه عاشقش نیستم ولی هنوز ریشه این نهال تو قلبم هست،باید مواظب باشم جوونه نزنه.ح.م https://vrgl.ir/Cj6Bx </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 19:18:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول:جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%AC%D9%86%DA%AF-f3xfaczor1wi</link>
                <description>گرم،تنها چیزی که میتونم برای توصیف امروز بگم.امروز من پر از کار بودم،کار سخت و چیزی که دوست نداشته باشم نه،از اون کارایی که آدم همیشه برای انجامش حوصله داره مثل کیک پختن،ولی فقط دراز کشیدم انگار که روحمو اجاره داده بودم هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.چرا؟سوالی بود که از بعدازظهر حدود ساعت دو و نیم به بعد داشت مغزمنو میخورد من آدم کز کردن و خوابیدن نیستم ولی امروز خودم نبودم.برگشتم به صبح،با حالِ خوب پاشدمحموم،مسواک و سرزدن به گوشیوبووووومیه ایمیل از یه فرد ناشناسزیاد برام ایمیل نمیاد جز تو موارد خاص،اول فک کردم ایمیل از طرف برنامه ای چیزیه ولی وقتی بازکردم دیدم نوشته سلام.همین!آدرس ایمیلشو خوندمو پرت شدم به پنج سال پیش،شاید اگه ازم بپرسن پنج سال پیش کجا بودی،چیکار میکردی، چی دوست داشتی یادم نیاد ولی اون تیکه از خاطراتمو خوب یادمه،اون آدم.میدونین چی باعث میشه که اطلاعات وخاطرات ما از حافظه کوتاه مدت به حافظه بلند مدت متنقل بشه؟بله تکرار.این تکرارو مرور لعنتی.اول خواستم جواب ندم،مثل اینکه هیچوقت ندیدم یااینکه اصلا این ایمیلو خیلی وقته ندارم اما کیوگول میزنم؟دلم تاپو توپ میکرد که باهاش حرف بزنم. با خودم فکر کردم مثلا بعد اینهمه سال میخواد چی بگه؟شاید یه مکالمه عادیسلام. خوبی؟ خوبم.چخبر؟سلامتی.اگه از دهنم دربره بگم وای چقد دلم برات تنگ شده بود چی؟شاید یهو احمق بشم وشعری که چند سال پیش براش نوشتمو بفرستم بگم هی ببین من چقدر احمقانه دوست داشتموتو چیکار کردی و یه هندی بازیه حسابی.سلام ع عزیزحالت چطور است خوبی؟یانه هنوز درسرت دیوانگی موج میزند؟درکدام سو از این جهان درحال نفس کشیدنی؟اینجا همه حالشان خوب استمن هم خوبم،شاید کمی غریب تر از خوبسری به اینجا بزننه اینکه دل ما برایت تنگ شده باشد،نهدیوارهای این اتاق چندی است رویت را ندیدههمین!ع عزیزاز شما چه پنهان دلمان سوراخ شدهحفره ای بس عظیم درنبودشماع عزیزآخرین حرفمان را یادت هست؟گفتی مراقب خودت باشگفتی دوستت دارم،اما باید برومچرا ع عزیز؟!چندی پیش این را از تو پرسیدمجوابی نگرفتم،تو مرا نشناختی،فراموشکار لعنتی.بگذار تمام ناسزاهایم را به کاغذ بگویمبگذار بگریم تو که اینجا نیستی تااز نرمی نگاهت اشک شرم کندع عزیزاز خودم بدم می آیداز اینکه اینقدر دوستت دارماینچنین احمقانه درنبودت تورا میبینمع عزیزمیدانیبازگردی که چه شود؟بازگردی که چه کسی را ببینی؟منی که سالهاست مرده؟نهع عزیز هرجا هستی همانجا بماننیانه من می آیم نه تو بیابگذار یادم رودبگذار فراموشت کنمعجب دروغگو ماهری هستم من.گفتم بیخیالو گوشیو پرت کردم رو مبل خیلی وقت بود حوصله یه درگیری این مدلیه ذهنیو نداشتم.خودمو الکی مشغول کردمو فیلم دیدم اما ذهنم هنوز اونجا بود من خودمو میشناختم شاید اگه نادیدش میگرفتم یادم میرفت اما تو این فاصله تا مرز نابودی میرفتم پس بازم حماقت!_سلام،شما؟بعد از دودقیقه ایمیل بعدی رسید _(شماره)زنگ بزن کارت دارم.ای دیونه نمیبینی مگه میگم شما؟یعنی الان مثلا نشناختمت،بعد اینهمه سال بازم دروغامو میفهمی.چرا همیشه منو میفهمی چرا بعد این همه سال باز میفهمی،چرا.این دیگه واقعا برام زیادی بود،سهمیه اتفاقات عجیب و ترسناک امروزم تکمیل شده بود دیگه نمیتونسم بهش زنگ بزنمو صداشو بشنوم._میشه کمتر با خودت فکر کنی لطفا؟فقط زنگ بزن.من شمارتو ندارم ایمیلتم باهزار بدبختی پیدا کردم.عزیزمن،معلومه که میدونی دارم باخودم جنگ میکنم تو منو از بَری.اینکه شمارمو نداری برام عجیب نیست ولی اینکه من این شمارتو بعد اینهمه سال حفظم برام عجیبه.الان میتونم خوب تصور کنم چه شکلیی!عصبیی،با ناخونت پوست لبتو میکنی،هی دست میکشی لای موهات با انگشتات روی میز ریتم میگیری منم تورو از بَرَم.یه ایمیل دیگه،یه صفحه پراسممو نوشتی.اگه ۵سال پیش بود خرمیشدم ولی الان عزیزم واقعا من کشش ندارم،ببخشید.گوشیو خاموش میکنم.ساعت یک ظهره،تا سرمو رو بالش میزارم خوابم میبره.....بیدارمیشم،گیجم صبحه، ظهره، شبه،چقدر خوابیدم، چیشده.ساعتو نگاه میکنم۲:۰۵همین؟پوف.گلوم خشکه بی هوا میرم سمت یخچال که آب بخورم یادم میاد روزم،هوا داره منو زجرکش میکنه.تلفن خونه زنگ میزنه،حتما زهراست حوصله ندارم تا اونجا برم حس میکنم دارم تجزیه میشم کم کم،میره رو پیغام گیر_سلاممم من خونه نیستم چون اگه خونه بودم حتما برمیداشتم پس با نام خدا و ذکر مشخصات بگو چیکار داری تا بعدا بهت بزنگم بیببب.اه چقد لوس و مسخره بودم_شمارم که افتاد زنگ بزن،میگم زنگ بزن بایه زنگ بزن عادی فرق داره گوش کن!صداش،تیرخلاص لعنتی.گوش کردم به حرفت که الان من اینجامو صدات داره از پیغامگیر پخش میشه،نباید گوش میکردم.خیلی دوس دارم گوشیو بردارم و بهت زنگ بزنم خیلی.ولی تمام اعضا وجوارح بدنم میگه بتمرگ سرجات.الان فقط باید برم بیرون،خونه جهنم شده.میشینم تو ماشین نمیدونم چیکار کنم کجا برم تو این شرایط،تو همین ماشین میمونم....دیگه هوا تاریک شده‌،میرم توخونه هنوز اذان نگفتن،امروز هیچ کاری نکردم ولی خسته تر از هرروزم.چی بپزم؟آش رشته چطوره؟یادته اون چقدر آش رشته دوست داشت همیشه از اون دکه کوچیکه میخریدین.خفه شو هیس!از تو فریزر نخود و لوبیا پخته درمیارم.یادته میگفت همیشه وقتی آش میخورم یاد سریال برره میفتم بعد تو میگفتی چرا اون میگفت آخه نخودداره برره ام که بر محور نخود بعد خودش میخندید تو اون سریالرو ندیده بودی یادته بعدش رفتی چند قسمتشو دیدی؟عاشق بدبخت تروخدااا خفه شو بس کن بس کن.بارون میاد،بارون داره غمو از این شهر میشوره،از من میشوره داریم پاک میشیم.ایمیلارو پاک میکنم وتمام پیغامارو تموم شد،تو دیگه زنگ نمیزنی چون این تویی!به همه یه فرصت میدی حتی اگه خودت باشی.تموم شد، ولی من انگار از جنگ برگشتم.ح.م https://vrgl.ir/jj1g5 </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 21:27:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردونِ بی آسایش</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4-j30cpf1lzwti</link>
                <description>جهانِ من مدتی بی حال بودسردبودآشفته بودغم باربوداین جهان تا کی چنین بیمارگونزیست خواهد کردتاکی زغم زدورینجوا به لب خواهد داشتبس است زیستن با سگ سیاهِ آرامشبس است خفتنِ بی آسایشتا کی؟تاکی،چنین مرداب گونجهان مارا در خود خواهد بلعیدتا کی باید از تو بنویسماز توبخوانمبس است از تو گفتن و جفا شنفتنبس است تحمل این کالبد سنگینمحوشو،نابودشوزین پس زیستنِ من درکنار گل زردِ آفتاب استدرکنار نسیم خنک لبخنددرکنار مدح آنکه نامش اینجاستمنخواهم زیستخواهم خندیدبی توبه این گردونِ بی آسایش.ح.منتیجه اخلاقی پست قبل:اول آشپزی کنید بعد بنویسیدیا اول بنویسید بعد آشپزی کنید،خلاصه حواستون باشه کلماتتون تو روغن غرق نشن:)پست قبلی? https://vrgl.ir/MSViw توی این شب های عزیز ماروهم فراموش نکنین،علی یارتون.</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 23:33:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده شو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88-dt5wqrsp0tsu</link>
                <description>سلام!این مطلبو تا تهش بخون،دونه دونشو اجراکن ایشالا که به مراد دلت میرسی.۱_خودتو رهاکن.هرچی میخوای بنویس،منطقی بنویس،عصبی بنویس،خشک بنویس،فحش بنویس،رپ کن،باریتم بنویس،چهارچوب ذهنی چه کوفتیه؟اصلا چرت وپرت بنویس.۲_احساساتت رو بنویس.وقتی عصبی داد نزن جهزیه زنتو نشکن،بشین و بنویس به خودت یادبده که اینطوری احساساتت رو خالی کنی ذهنتو تربیت کن.۳_ادبی ننویس.کی گفته نویسندگی فقط به ادبی نوشتنو کلمات دهن پرکنه؟نه،اینکه تو بتونی جان کلامو برسونی،مخاطبو تحت تاثیرقراربدی،بهش بفهمونی واقعا چی تو دلت بود تو رسالتتو انجام دادی.۴_کلیشه ننویس.چیزی که همه راجبش مینویسن ننویس،عشق و باران و مادر اینا موضوعات قشنگیه اما فقط وقتی که تو نویسنده ماهری باشیو بتونی یه چیزی خلق کنی که کلیشه نباشه،پس برو سراغ موضوعات بکر و دست نخورده راجب سوسک بنویس،خرچنگ،آبگوشت،کفتر،گل قالی.۵_افراط کن.انقدر بنویس تا جونت درآد دستات گزگز کنه ،چشمات دودو بزنه،از مخت دودبلندبشه،دست نکش،مکث نکن،ول نکن.۶_تخیلتو قوی کن.رویا پردازی کن،نترس!برای خودت شخصیت ذهنی درست کن،باهاشون حرف بزن،زندگی کن.۷_بخون،بخون،بخونکی گفته فقط تولستوی؟هرچی دستت اومد بخون روزنامه،تکست،شعر،زیرنویس تلویزیون،خبر،کامنت،آگهی استخدام،بیلبورد،نوشته پشت ماشین خلاصه هرآنچه درآن حرف وکلمه به کاررفته.یه کتاب تاریخی بگیر دستت بخون چرا فقط رمان؟۸_ببین،ببین،ببینحوصلت نمیکشه بخونی؟اشکال نداره فیلم ببین به دیالوگاش دقت کن حالت چهرشونو حفظ کن هرچند هیچی خوندن نمیشه باورکن!۹_باجزئیات بنویس.ساعت،دقیقه،زمان،مکان،رنگ لباساش حالت نشستنشون،نوع گل،کمد،تخت،فرش همه رو بنویس،فکرکن میخوای بازیش کنی.۱۰_باهرزبونی بلدی بنویس.انگلیسی،فرانسوی،ترکی،لری،کردی باهرچی بلدی بنویس،هیچکس تورو محدودنکرده.۱۱_بازخوردبگیر.متنتو برای خانوادت،سرمیزشام برای همسرت بخون،اونو یه جا منتشرکن،بزار نقصای نوشتتو بگیرن،بعدبرو روهمون کارکن.۱۲_نمیتونی؟همه این کارارو کردیو نشد؟خاطراتتو بنویس،گزارش بنویس،خلاصه فیلم یا کتابی که خوندیو بنویس،یه خبررو نقل کن بنویس،مکالمه خودتو همسرتو بنویس،از رو بنویس،فقط بنویس!۱۳_بازم نمیتونی؟کلمه به کلمه بنویس،یه صفحه پرکن از کلمات باربط وبی ربط،بعد برو باهم ترکیبشون کن،جملش کن و همین فرمون برو جلو.۱۴_ریشتو تقویت کن.حالا که تونستی یه چیزی بنویسی باید خودتو تقویت کنی،برو سراغ خوندن آرایه ها،دستورزبان و...باید تکنیکیش کنی ولی باورکن لازم نیست حتما کلاس نویسندگی بری،اونجا قرار نیست چیزی بهت تزریق کنن،یه کتاب بخربخون،تو نت بگرد،باید خودت بری دنبالش.خودتو ببین،الان یه نویسنده ای!اما همه اینارو بزار کنار تواول باید به خودت بگی میتونم،همین کافیهاون خودکار لعنتیتو بردارو بیفت به جون کاغذ همین!چندتا عکس حال خوب کن ببینو بروبنویس:)اگه دوست داشتی به اینام سربزن^^ https://vrgl.ir/4tVfB  https://vrgl.ir/ek42u  https://vrgl.ir/bPbF1  https://vrgl.ir/IQIKO ودرآخر،من همیشه اینجام تا کمکت کنم.https://t.me/HDSMOGح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 17:57:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عصبانیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ppbznwmsnhee</link>
                <description>من عصبانی نیستم،دومین اثر رضا درمیشیان«من عصبانی نیستم» داستان عشق دختر و پسری‌ست که متاثر از وقایع سیاسی روز جامعه، گام به گام به نفس‌های آخرش نزدیک می‌شود. تماشاگران فرصت تماشای یک نوید محمدزاده‌ی بکر که در اولین حضورش نقش جوانی معصوم و عصیانگر را به بهترین شکل ممکن ایفا کرده است را بعداز۴سال توقیف بدست آوردند.درمیشیان که سبک خاص خود در قاب‌بندی و استفاده از دوربین روی دست و استفاده مکرر از فست موشن‌ها را در فیلم اولش «بغض» پایه ریزی کرده بود، در «عصبانی نیستم» از این سبک برای نشان دادنِ بیگانگی و تک افتادگیِ نوید در میان جامعه‌ای که هر روز بیشتر و بیشتر او را از خود می‌راند، حداکثر بهره را می‌برد. بهترین سکانس‌ در این زمینه تصویر نوید است که میان جمعیت انبوهی که در بازار درحال رفت و آمد هستن، خیره به نقطه‌ای نامعلوم بی‌حرکت ایستاده است و تصویر آدم‌هایی که از کنارش می‌گذرند برای تاکید بیشتر بر گذر سریع زمان، فست موشن شده است. این سکانس بهترین تصویر برای بیان وضع کلی نوید است که می‌بینیم چطور مغلوب شتاب زندگی شده و به جای جلو رفتن در نقطه‌ای نامعلوم میخکوب شده است.فیلم قصد دارد نوید را نماینده نسلی نشان دهد که بهترین سالهای زندگی‌اش را در پی سیاست‌های غالب حاکم بر جامعه می‌بازد و خسته است از تقلاهای بیهوده و به در بسته خوردن. او که حاضر نیست مرتکب خلاف شود، مدام با خودش حرف می‌زند و درد دل می‌کند و سعی دارد از این طریق خودش را آرام کند و بتواند ذهن مشوش‌ خود را برای پیدا کردن راه حل متمرکز کند. همین حدیث نفس نوید که آن را در قالب نریشن‌ می‌شنویم و تصویرهای ذهنی او است که به بیننده کمک می‌کند بهتر با احوالات درونی نوید آشنا شده و با او همزاد پنداری کند. درمیشیان در استفاده از تصاویر ذهنی نوید که درعین غریب بودن بسیار ملموس است تیزهوشی قابل توجه داشته و تلاش کرده علی‌رغم نشان دادن فردی که از بیماری عصبی رنج می‌برد و به ناچار قرص مصرف می‌کند، خشم او را تا حدودی در جامعه فراگیر جلوه دهد. اکثر ما این تجربه را داریم که حداقل برای یک بار هم که شده انقدر از کسی عصبانی شویم که در ذهنمان او را زیر بار مشت و لگد بگیریم، پس با تصاویر خشمگین ذهنی نوید چندان هم بیگانه نیستیم. خشمی که اگر کنترل نشود مانند نوید به خودویرانگری می‌رسد.درمیشیان در فیلمش با کمک گرفتن از داستان‌های فرعی نیز سعی کرده است روی وضعیت نابسامان جامعه از نظر اقتصاد و امید به زندگی بیشتر تاکید کند.داستان هایی مانند داستان همخونه‌های موزیسین نوید که سالها در آرزوی گرفتن مجوز آلبوم و کنسرت، عمرشان را تباه کردند. یا پدر ستاره که دردمندانه می‌گوید پس از سالها کار اگر یک روز سر کار نرود محتاج نان شبش می‌ماند. این داستانهای فرعی علی‌رغم ترحم برانگیز بودن، هیچکدام به قوت خط اصلی داستان نیستند و از حد ناله‌ها و گله‌های روزمره‌ی مردم کوچه و خیابان فراتر نمی‌روند و گاهی حالت شعارگونه می‌گیرند با این وجود می‌توان گفت فیلم درمیشیان به لطف شخصیت‌پردازی خوب، کارگردانی، فیلمبرداری و تدوین جسورانه‌اش که در خدمت داستان است در مجموع توانسته به خوبی از پس ترسیم ناامیدی‌ها طبقه زیرمتوسط جامعه‌ برآید. جامعه‌ای که جوانانش برای آن که بتوانند یک زندگی حداقلی را از صفر شروع کنند خود را تنها و بی‌پشتوانه می‌بینند. اما مهترین نقطه قوت فیلم بی‌شک متعلق به وجه عاشقانه آن است. نوید و ستاره با بازی خوب نوید محمدزاده و باران کوثری به کمک فیلمنامه‌ای که رابطه‌ی آنها را با جزئیات به نگارش در آورده و کارگردانی که عشق پرشورشان را با وسواس به تصویر کشیده، تبدیل خشدند به یکی از ماندگارترین زوج‌های سینمای ایران. قاب لرزان و مستاصل درمیشیان نیز فقط در صحنه‌های دو نفره نوید و ستاره است که آرام می‌گیرد، درست مانند قلبِ نوید.رابرت گلنسی در مصاحبه‌ای عنوان کرده است: «تمام داستان‌های جهان قبلاً بازگو شده‌اند، اما این داستان‌ها از همه جوانب بیان نشده‌اند.» گفته‌ای که درباره فیلم «عصبانی نیستم!» نیز صادق است. داستانی عاشقانه که صدها غزل، کتاب و فیلم در راستای آن آفریده شده و بعضی مورد اقبال بیشتری واقع شده‌اند. لیلی و مجنونِ نظامی، رومئو و ژولیت از شکسپیر، گتسبی و دیزی در گتسبی بزرگ از فیتزجرالد و ریک و ایلسا در کازابلانکا. همه در جدال بر سر یک موضوع: عشق و هر کدام با داستان و فضایی متفاوت، و به عبارت بهتر از زاویه دید خود، به این مفهوم انتزاعی پرداخته‌اند. عصبانیت یک حالت احساسی است که شدت آن از ناراحتی جزیی تا خشم بسیار شدید و جنون متغیر است. مثل سایر احساسات، با تغییرات روانی و بیولوژیکی همراه است. وقتی عصبانی می شوید، ضربان قلب و فشارخون و همین طور سطح هورمون های انرژی، آدرنالین و نورآدرنالین، بالا می رود.عصبانیت می تواند سبب بروز مشکلات خارجی و داخلی در بدن شود. ممکن است شما از فرد خاصی (مثلاً یک همکار یا سرپرست) یا یک اتفاق (ترافیک سنگین، پرواز لغوشده) عصبانی شوید. ممکن است عصبانیت شما به علت نگرانی یا فکر و خیال در باره مشکلات شخصی تان ایجاد گردد و خاطره حوادث و اتفاقات تکان دهنده یا ناراحت کننده می تواند احساس عصبانیت را در شما به وجود آورد.به طور کلی عصبانیت مى‏تواند عوامل گوناگونى داشته باشد از جمله: 1- حسادت 2- کم‏ حوصلگى و کم‏ ظرفیتى 3- ضعف و ناتوانى مزاج 4- عدم اعتماد به نفس و خودکم‏بینى 5- حساسیت‏هاى افراطى 6- منفى‏بافى و سوء ظن به دیگران 7- همانندسازى و تقلید از والدین، همسالان و همکلاسان و... .چگونه عصبانیت خود را کنترل کنیم؟1- فکر کردنیک نفس عمیق بکشید و تا شماره 10 بشمارید. اندیشیدن و تفکر به شما اجازه می دهد نفس بکشید، آرام بگیرید و سپس به موقعیت برگردید و به جای تصمیم حساب نشده، منطقی رفتار کنید. حتی ممکن است باز تصمیم به فریاد کشیدن بگیرید، ولی این کار را با اطمینان انجام خواهید داد.2- گذشت و بخششعصبانیت معمولا باعث تنفر می شود. تنفری که می تواند با بخشش کاملا از بین برود. شما مجبور نیستید در لحظه فردی را که به صورت رو در رو با او در بحث و مشاجره هستید بخشیده و سکوت کنید. بلکه بخشیدن به هر طریق و در هر زمان حتی هنگام عصبانیت نیز از درون شما را آرام می کند.3- کنترل خشماگر شما فردی عصبانی هستید که خشم و غضب در تمام لحظات همراه شماست و این ویژگی بر زندگی خصوصی شما تاثیر سوء گذاشته است، آگاه باشید که شما بیشتر از هر شخص، به مشاوره با روانشناس نیازمندید.4- درمانگاهی وقت ها عصبانیت و خشم ما آنقدر ممتد و ریشه ای است که حتی خودمان باور نمی کنیم که این رفتار ما غلط و غیر عادی می باشد. در این زمان مشاوره، تنها راه تشخیص علت خشم و ارائه راه هایی برای کنترل آن است.5- خلاقیتبرای رها شدن از خشم خلاق باشید. جیغ بزنید و یا یک بالش را پرتاب کنید، نرمش کششی انجام دهید، روزنامه های قدیمی را پاره کنید، یک توپ را با دست فشار دهید و یا آن را به سمت دیوار پرتاب کنید و یا به آن لگد بزنید. شاید به نظر شما این کارها مسخره باشد. ولی همین کارهای ساده می تواند از اتفاقات بسیار بزرگ و وحشتناک جلوگیری کند.خشممطمئنا علاقه ندارید عکس خود را زمانی که خشمگین هستید ببینید پس سعی کنید این لحظات را کمتر بوجود آورید.متاسفانه افراد وقتی خشمگین هستند به تنها چیزی که فکر نمی کنند، کنترل آن است. این حس تنها زمانی تحت اختیار شما قرار می گیرد که آگاهانه در مورد علت خشم خود فکر کنید. دلیل عصبانیت شما ممکن است در یک لحظه یا در طی یک دوره زمانی بوجود آمده باشد و در یک مرحله به اوج خود رسیده باشد و شما فکر کنید هم اکنون زمان انفجار این بمب است اما قبل از منفجر کردن آن نکات زیر را در نظر داشته باشید چرا که شما یک فرد منطقی هستید.منبع خشم خود را شناسایی کنیداز خودتان بپرسید چه چیزی شما را خشمگین کرده است؟ آیا اعمال و رفتار شخصی، شما را آزرده کرده است؟ آیا به دلیل کمبودهایتان عصبی شده اید؟ اگر شما خاستگاه خشم خود را بدانید خیلی بهتر می توانید آنرا رفع کنید. به نوعی می توان گفت شما بهترین کسی هستید که می توانید علت عصبانیت تان را پیدا کنید حتی کلید حل این مشکل اراده و توانایی شما است.نفس عمیق بکشیدشاید بهترین کار برای زمانی که خشمگین شدید در وهله اول این است که به عواقب آن بیاندیشید. کمی فکر کنید، ممکن است چند لحظه بعد از کار خود پشیمان شده باشید اما این ناراحتی سودی نداشته باشد. با یک نفس عمیق به خودتان فرصت دهید تا در مورد تصمیمی که گرفته اید عاقلانه بیاندیشید. ساعاتی پیاده راه بروید و سعی کنید انرژی ناشی از عصبانیت تان را تخلیه کنید. سعی کنید بدون در نظر گرفتن احساسات، منطقی فکر کنید.محترمانه رفتار کنیددر یک بحث، اظهارات شما در اینکه دیگران حق را به شما بدهند، تاثیرگذار است. طریقه برخورد شما نظر دیگران را تعیین می کند. سعی کنید هنگامی که عصبانی هستید با اطرافیانتان با احترام سخن بگویید. این امر کمک می کند تا تنش ها کاهش پیدا کند و اطرافیان مشکل شما را بهتر درک کنند.عصبانیت کوچه بن بست افکار منطقیبه خودتان یادآوری کنید، شما قرار است مشکلات تان را حل کنید پس عصبانیت و خودخوری نمی تواند شما را در موقعیت بهتری قرار دهد، فقط مشکل را حادتر می کند. شرایط را ناامید کننده نبینید چرا که شما با جمع کردن افکارتان بهترین تصمیم را خواهید گرفت.همه چی آرومه...به خودتان بگویید که آرام هستید و همه چیز بر وقف مراد است. خودتان را تهییج نکنید که می خواهید بلندترین ماراتن عصبانیت را داشته باشید. خطر در کمین شماست، شما به دلیل عصبانیت زیاد نه خودتان را می بینید و نه دیگران را.یادتان باشد عصبانی هستیدوقتی از فراز و نشیب های زندگی خسته شده اید و به زمین و زمان بد و بیراه می گویید لازم است حواس تان جمع باشد تا به دیگران القاب نامناسبی را هدیه نکنید. یادتان باشد عصبانیت شما به مرور از بین می رود اما حرفها و اعمالی که انجام داده اید در ذهن اطرافیان جا خوش می کند و ممکن است بعد از مدتی این خاطرات بد را به شما یادآور شوند، خاطراتی که مطمئنا طعم خوبی نخواهد داشت. پس بهترین کار این است ترمز رفتار ناشایست تان را بکشید.اگر زیاد از کوره در می روید...در آخر اینکه اگر فردی غیر قابل کنترل شده اید و زود از کوره درمی روید لازم است درمان شوید. به نوعی مشکلات را علت یابی کنید. مراجعه به مشاور می تواند به شما کمک کند، همچنین یک برنامه ورزشی روزانه موثر خواهد بود. ممکن است اگر این رفتارتان مداومت پیدا کند، تبدیل به عادت شود،کم کم خشونت های فیزیکی را در پی خواهد داشت.هنگام عصبانیت حتما به چیزی كه می خواهید بگویید یا حرفی كه باید درآن لحظه بزنید فكر كنید بعد تصمیم بگیرید.در هنگام عصبانیت سعی كنید یادداشت كنید و تمام چیزهایی كه به ذهنتان می رسد را روی ورق بیاورید این كار باعث می شود تا هنگام مشاجره و عصبانیت راحت تر به آرامش اولیه بازگردید.پیاده روی و فعالیت بدنی از بهترین روش های كنترل خشم هستند و تا 75 درصد موارد می تواند طول مدت خشم را كوتاه تر كند.در هنگام عصبانیت حتما به چیزی كه می خواهید بگویید یا حرفی كه باید درآن لحظه بزنید فكر كنید بعد تصمیم بگیرید.خشم بیشتر روابط فردی را تحت تاثیر قرار می دهد و روی سیستم عصبی و جسم فرد بسیار تاثیر گذار است. سعی كنید هنگام عصبانیت فقط به سلامت خود و سلامت روح و روان خودتان فكر كنید و اهمیت دهید. زیرا دانشمندان در جدیدترین تحقیقات خود نشان دادند كه عصبانیت و خشم احتمال بروز حملات قلبی را تا 60 درصد افزایش می دهند و باعث چاقی و پرخوری نیز می شوند. 10علت عصبانیت+راهکار1.از درون به شدت آسیب دیده ایدشما به مردم آسیب می رسانید. افراد آسیب دیده به بقیه آسیب می رسانند، افراد شفا یافته، بقیه را شفا می دهند. ممکن است این موضوع را ندانسته انجام دهید، اما زمانی که بیش از حد عصبانی هستید به دیگران آسیب می رسانیدو این می تواند به دلیل شدت آسیب درونی شما باشد. انسان ها پیچیده هستند و این مکانیزم عجیب در جامعه وجود دارد که به ما این امکان را می دهد که باور کنیم آسیب پذیر بودن و صادق بودن در مورد خودمان به این معنی است که ضعیف هستیم و این ویژگی دوستداشتنی نیست.بنابراین سعی می کنیم که قوی عمل کنیم، حتی اگر آسیب دیده باشیم. چون ما نمی توانیم در مورد احساسات واقعی خود صادق باشیم، انتخاب می کنیم که طرف ضرر را با عصبانیت بیان کنیم. برای مقابله با چنین رویدادی یعنی عصبانیت شدید چه می توان کرد:با خودتان مهربان باشید و آنچه را که در گذشته به شما آسیب رسانده است را مورد بررسی قرار دهید.شاید یک روز در گذشته یکی از والدینتان به خاطر اینکه از آن ها خواسته بودید بازی کنید، به شما حمله کرده بوده است. یا شاید از طرف کسی که دوستش داشتید رد شدید.این شرایط را بررسی کنید و سعی کنید خود را از این دیدها دور کنید. و برای همیشه کنارشان بگذارید.به احتمال زیاد متوجه خواهید شد که این عیب همه نیست.آن ها ممکن است وقتی به شما آسیب می رسانند ناخودآگاه این کار را انجام داده باشند، و شما درک می کنید که این فعالیت درد عمیقی را در آنها حکاکی کرده است که پاک کردن آن آسان نیست.به همین دلیل است که شما باید گام بردارید و به افراد دیگر آسیب نرسانید، و این چرخه معیوب را به پایان برسانید و شما هم مشابه کار آنها را تکرار نکنید. 2. احساس رها و طرد شدن داریدیکی از دلایل این که احساس عصبانیت می کنید، می تواند به این دلیل باشد که شما احساس می نید طرد و رها شده اید.این امر به ویژه در صورتی امکان پذیر است که شما در یک محیط غیر حمایتی رشد کرده باشید، مانند داشتن یک پدر و مادر بد رفتار، به طور فیزیکی یا ذهنی.معمولا در دوران کودکی شما یاد می گیرید که همسالانتان شما را تصدیق نمی کنند و به شما عشقی که نیاز دارید را نمی دهند و احساس می کنید که مهم نیستید.این برای سلامت روانی آینده شما خطرناک است، زیرا درد عمیقی را ایجاد خواهد کرد که حتی زمانی که بزرگ شوید، با شما می ماند.زمانی که یک کودک با یک موضوع رها شده، بدون درمان مناسب بزرگ می شود، در آینده یک بزرگ سال با زخم خواهد بود، از اینکه کس دیگری به آن ها نزدیک شود می ترسند، که در نهایت منجر به خشم و عصبانیتشان خواهد شد.خشم رها شده شرایطی است که شما خیلی عصبانی و احساساتی هستید، زیرا می ترسید تنها با افرادی که دوستشان دارید تنها بمانید.این ترس بسیار واقعی و زمان بر است که فراموش کردید چگونه منطقی فکر کنید. کاری که می توانید برای مقابله با آن انجام دهید:سعی کنید تمام آن خاطرات دردناک از رها شدن در گذشته را به یاد بیاورید. به خودتان اجازه دهید گریه کنید و برای برخی از مسائل عشقی که احتمالاً هرگز به دست نیاوردید، اشک بریزید.غمگین شوید، دوباره کودک شوید و بگذارید درد را احساس کنید.همه این باورها را به خاطر داشته باشید که دیگر برایتان مهم نیست. به خاطر داشته باشید که تا حد زیادی برای نظرتان و توجه دیگران ارزش قائل نشوید.سپس به آرامی، سعی کنید به خودتان یادآوری کنید که این رفتار ها درست نیست.برای هیچ کسی نباید مهم باشد.شما حق دارید اینجا باشید و به زندگی خود برسید. شما دقیقاً جایی هستید که به آن تعلق دارید و مهم هستید.بگذارید افراد دیگر با مسیر زندگی شما همسو نباشند و مسیر زندگی خود را بیابند که شما را خوشحال خواهد کرد.نترسید, چون همه راه خود را در زندگی دارند.سعی کنید آن باورهای غلط را رها کنید و افرادی که به شما ستم می کنند را ببخشید.3. شما به اندازه کافی عشق نمی گیرید:وقتی درباره آن فکر می کنید, تقریباً تمام احساسات منفی که شما احساس می کنید و رنج می برید, ریشه در فقدان عشق دارد.برای مثال, اگر به خاطر اشتباه دیگران عصبانی هستید, ممکن است به این دلیل باشد که شما فاقد شفقت (و بنابراین, عشق) نسبت به آن فرد هستید. این می تواند به این معنی باشد که شما به اندازه کافی آگاه نیستید که اعتراف کنید که اشتباهات نیز بخشی از طبیعت انسان ها هستند.مثال دیگر زمانی خواهد بود که شما برای کاری که کرده اید ناامید باشید و یا این کاری را که انجام نداده اید، حسرت بخورید.جامعه اغلب ما را به انجام کامل بهترین شکل کارها می برد تا به عنوان فرد موفقی شناخته شویم و این اغلب گمراه کننده است.اغلب, این شرایط ما را مجبور می کند تا به آنچه که فکر می کنیم که غیرقابل قبول است را پنهان کنیم (منفی)، که این یک رفتار منفی به جای پذیرفتن آن هاست.زمانی که ما دید منفی خود را پنهان نگه داریم, چیزهایی را در خود جمع می کنیم که درست مانند بمب ساعتی است که آماده منفجر شدن می باشد.خشم یکی از جلوه های سو تفاهم ها است. کاری که می توانید برای مقابه ب این مشکل انجام دهید:بدانید که کامل نیستید. و این کاملاً خوب است. هیچ کس کامل نیست.با این همه, همه لیاقت عشق ورزیدن را دارند.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان عشق بدهید، این کار را بکنید و نسبت به خودتان احساس بهتری داشته باشید.زمانی که دچار اشتباه می شوید, سعی کنید مسئولیت آن را به عهده بگیرید و بعد به راه خود ادامه دهید.وقتی بی قید و شرط خود را دوست می دارید, می توانید دیگران را به همین شکل دوست بدارید.سعی کنید شفقت و بخشش داشته باشید و از چیزهایی چشم پوشی کنید.4. به نظر شما عصبانی بودن راهی است برای نشان دادن وجود معنادارتان:وقتی ما به خاطر اشتباهات دیگران نسبت به آنها عصبانی هستیم, احساس می کنیم اشتباه می کنند و ما حق داریم عصبانی شویم.این می تواند ما را به اشتباه &quot; درست تر بودن &quot; نسبت به افراد دیگر و در نتیجه &quot; بهتر بودن &quot; پیش ببرد.به همین دلیل, ما ایده بخشنده بودن را رد می کنیم، زیرا اگر ما نیاز به عصبانی شدن را رها کنیم می ترسیم, ما می ترسیم که این حس بهتر بودن را از طرف دیگر متمایز کنیم.این نوع زندگی به معنای آدم خوبی بودن نیست ،چون خیلی از افراد را درهم می شکند و به آنها آسیب می رساند.به غیر از آزار دیگران, ما به خاطر آن که آن لحظه صلح آمیز را می شکنیم.عصبانی شدن طبیعی است, اما ما باید یاد بگیریم چه موقع آن را آزاد کنیم, چون تنها احساسی موقتی است و نباید اینگونه رفتار شود.کاری که می توانید در این باره انجام دهید:بدانید چه موقع و برای چه کسی عصبانی می شوید و سعی کنید درستش کنید.همانطور که در بالا گفته شد, عصبانیت تنها احساسی است که اگر آن را به درستی رها کنیم, می تواند مفید باشد.راه درست را برای ضربه زدن به عصبانیتتان پیدا کنید; می تواند از طریق کارهای خلاقانه, کار کردن و یا کار بر روی اشتیاق شما باشد.اغلب اوقات, ما باید خشم خود را دفع کنیم، نه به این خاطر که شخص دیگری مستحق بخشش است, بلکه به این خاطر که به صلح درونی نیاز داریم.به یاد داشته باشید, زمانی که عصبانیت خود را حفظ می کنید, تنها کسی که واقعاً تحت تاثیر قرار می گیرد خودتان هستیدو از آرامش درونیتان لذت می برید. 5. غذاهایی که مصرف می کنید برای شما خوب نیست:مطالعات زیادی نشان داده اند که غذاهایی که مصرف می کنیم مستقیماً با حالتی که تجربه می کنیم ارتباط دارد.غذاهای ویژه ای وجود دارد که ما را عبوس می کند و غذایی دیگر که از نظر احساسی ثبات بیشتری به ما می دهد. غذاهایی که احتمال عصبانیت ما را افزایش می دهند، عبارتند از:غذاهای تند، غذاهای چرب، کربوهیدرات ها و جایگزین های شکر و همچنین چربی ترانس.نخوردن غذای کافی نیز می تواند احساسات ما را تحریک کند و به همین دلیل رژیم غذایی اجباری برای شما و بدن شما خوب نیست.یک رژیم خوب و سالم قطعاً به شما در رسیدن به شرایط فیزیکی عالی کمک خواهد کرد، سعی کنید از رژیم غذایی بدون اطلاعات پرهیز کنید.مصرف بیش از حد گوشت و غذاهای سرخ شده، فرد را عصبی و تندخو می کند و به جرات می توان گفت در میان بدترین غذاها برای اعصاب و روان فست فودها بیشتر از همه تاثیر گذارند. دربخش های قبلی سلامت نمناک گفتیم که مصرف ویتامین های گروه B در کنترل و کاهش عصبانیت و خستگی مفید است.مصرف ویتامین های گروه B در افزایش یادگیری نیز مؤثر است. استفاده از مواد غذایی حاوی ویتامین های گروه B در تغذیه روزمره در کاهش عصبانیت، پیشگیری و درمان افسردگی و خستگی فایده دارد. کاری که می توانید انجام دهید:بهبود رژیم غذایی خود. غذاهای سالم تری بخورید که برای بدن شما خوب هستند.میوه ها، سبزیجات و آجیل ها برخی از نمونه ها هستند.به یاد داشته باشید که از نیازهای بدن تان مراقبت کنید، چون این بسیار حیاتی است.6. شما به تغییرات در شرایط خود نیاز دارید، اما احساس درماندگی می کنیدذهن نیمه هشیار ما ابزار قدرتمندی برای کار کردن است. چیزی است که ما به آن نیاز داریم و دقیقاً زمانی که به آن نیاز داریم را می داند.زمانی که ما از محیط و سفر خود در زندگی خارج می شویم، ضمیر ناخودآگاه ما بهتر خواهد دانست و چیزهایی که ما از آن آگاه نیستیم را برجسته خواهد کرد.این مساله منجر به سرخوردگی ویژه ای می شود.در اعماق خودمان می دانیم که به تغییرات و رشد نیاز داریم. اما نمی دانیم چه چیزی تغییر می کند و چه رشدی نیاز داریم. این می تواند منجر به احساس درماندگی و عصبانیت ما شود. کاری که می توانید انجام دهید:از عمیق ترین قسمت قلب خود بپرسید:آیا این روش زندگی واقعاً مرا خوشحال می کند؟قطعاً جواب را خواهد فهمید، زیرا قلب ما هرگز دروغ نمی گوید.کمی فکر کنید و از خودتان بپرسید که چه چیزی نیاز است تا شما را به زندگی شادتر پیش ببرد.گاهی این پاسخ شما را تا حد مرگ می ترساند. اما بدانید که معمولاً چه چیزی شما را ترساند که این برای خودتان و رشدتان عالی است.ممکن است لازم باشد به یک مکان و مسیر جدید حرکت کنید، مسائل را با شریک خود بشکنید، یا شغل خود را تغییر دهید.به قلب خود گوش دهید و برای یافتن هدف حقیقی خود آماده شوید.7. زندگی برای شما سخت است و همه چیز طبق روال و خواسته شما پیش نمی رودبیش از حد بر روی خودتان فشار نیاورید، زیرا گاهی اوقات این گناه شما نیست.همه ما می دانیم که زندگی می تواند یک سفر پر شیب با فراز و نشیب های بسیاری باشد.وقتی همه چیز طبق خواسته ما پیش نمی رود، دیوانه می شویم.به شرایط، به محیط، و اغلب به خودمان بد و بیراه می گوییم و عصبانیتمان را بروز می دهیم.8. عدم وجود آرامش درونیآرامش درونی چیزی است که همه ما باید داشته باشیم. این به ما احساس خرسندی می دهد.با وجود شرایط هرج و مرج که ممکن است خارج از خواسته مان اتفاق بیفتد، ما را آرام و باثبات نگه می دارد.بدون آرامش درونی، ما شبیه ماشین واکنشی عاطفی کوچکی هستیم که به همه چیز واکنش تند و منفی نشان می دهد.اگر ما درک کنیم که جهان خارجیمان آشفته و پر از منفی هاست، متوجه خواهیم شد که شانس زیادی برای جلوگیری از شرایطی که از آن نفرت داریم، وجود ندارد و به همین دلیل است که به آرامش درونی نیاز است. شما مجبور نیستید واکنش نشان دهید و از عصبانیت برای هر مشکلی که به شما محول شده است، استفاده کنید.شما مجبور نیستید هر بار از لحاظ احساسی در نوسان باشید. شما مجبور نیستید به خاطر چیزی که حتی نمی توانید کنترلش کنید، خوشبختی خود را رها کنید و به بدترین شکل ممکن عصبانی شوید. کاری که می توانید انجام دهید:مدیتیشن انجام دهید، بر روی رویاهای خود کار کنید، و کارهایی را انجام دهید که در مورد آن ها شور و اشتیاق دارید.زندگی شما خیلی بیشتر از انجام کارهایی است که شما نمی خواهید.همانطور که همیشه می گویند، زمانی که در بس تر مرگ هستید، از کارهای سخت خود پشیمان نخواهید شد و از اینکه بیشتر وقت اضافه تان را در دفتر خود خرج کردید، خوشحال خواهید بود.این چیزی نیست که از آن پشیمان شوید.9. محیط برای شما خوب نیست و باید آن را تغییر دهید.احتمالاً آگاه هستید که محیط ما ابزار شکل دهی قوی کسانی است که ما به طور کلی هستیم.ما می دانیم که این مساله به یک طریق بر ما تاثیر می گذارد، اما ما اغلب نمی دانیم چه مقدار.تحقیقات نشان داده اند که حتی تغییرات ظریف در بو می تواند رفتار ما را به طور کامل تغییر دهد و ما را وادار به انجام کارهایی کند که معمولاً انجام نمی دهیم.دقیقاً به همین دلیل است که ما باید اطمینان حاصل می کنیم که محیطمان برای ما و بهبود در زندگی مناسب است.عصبانیت ناگهانی نیز می تواند ناشی از محیط اشتباهی باشد که در آن همه افراد عصبانی هستند.هر زمان که لازم بود، اوضاع را عوض کنید و آرامش را به زندگیتان برگردانید. 10. شما نسبت به دیگر افراد یا اصلا و یا کمی احترام می گذاریدصادقانه امیدوار هستم که این آخرین مورد برای هیچ کدام از ما اتفاق نیفتد.با این حال، به خاطر پوشش کامل همه چیز، من باید آن را در این لیست قرار دهم.یکی از دلایل عصبانیت این است که شما نسبت به دیگران همدلی ندارید.این می تواند منجر به درک این مساله شود که چرا نحوه انجام کار افراد را درک نمی کنید و خسته می شوید.شما دیگران را به خاطر ناتوانی در انجام کاری که می خواهید انجام دهید، محکوم می کنید.و این مساله منجر به خشم و عصبانیت شدید در شما می شود. کاری که می توانید انجام دهید:من باور دارم که هر یک از ما انسان ها قادر به دوست داشتن و انجام کارهای خوب برای خود و برای دیگران هستیم.اگر شما این مقاله را می خوانید و می ترسید که ممکن است یکی از آن افرادی باشید که اصلاً همدلی ندارند، نترسید.به دنبال حس های عمیق تر خودتان باشید و سعی کنید ریشه اصلی کاستی های خود را بیابید. علائم و اثرات مشکل عصبانیت چیست؟-عصبانیتی که روابط شما و زندگی اجتماعیتان را تحت تاثیر قرار می دهد -احساس اینکه شما باید خشم خود را پنهان و یا مهار کنید -تفکر منفی مداوم و تمرکز بر تجربیات منفی -پیوسته بی تاب و خشمگین و خصمانه بودن - زیاد با دیگران مجادله کردن و از این روند عصبانی تر شدن -تهدید خشونت به مردم یا اموالشان -ناتوانی در کنترل عصبانیت -احساس اجبار به انجام دادن کارهای وحشیانه و آنی چون شما احساس خشم می کنید، از قبیل رانندگی بی پروا و یا از بین بردن و شکستن اشیا -از وضعیت های ویژه ای دوری کردن چون در مورد طغیان های خشم خود نگران و یا افسرده هستید.معیارهای تشخیصی برای مشکل عصبانیت زیاد کدامند؟ خشم خودش یک اختلال ذهنی را ایجاد نمی کند، بنابراین هیچ تشخیص قطعی برای مشکلات عصبانیت در ویرایش جدید راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات ذهنی وجود ندارد .با این حال، بیش از 32 اختلالات روانی را لیست می کند - مانند اختلال شخصیت مرزی و اختلال منفجر شدن است - که شامل عصبانیت به عنوان نشانه اش است.این امکان وجود دارد که مشکل عصبانیت شما ناشی از اختلال روانی اساسی باشد. اگر یک مشکل عصبانیت درمان نشود، چه اتفاقی ممکن است رخ دهد؟اگر بر روی مشکل عصبانیت خود کار نمی کنید، ممکن است روزی به نقطه ای تبدیل شود که در آن شما کاری افراطی و تاسف باری انجام دهید.خشونت یک نتیجه احتمالی است. شما ممکن است آنقدر عصبانی شوید، که به خودتان و یا فردی که به آن ها اهمیت می دهید، آسیب برسانید.اگر فکر می کنید که مشکل عصبانیت دارید، مهم است که به دنبال کمک از حرفه ای ها باشید. با پزشک خود برای ارجاع به یک پزشک متخصص روانی صحبت کنید که قادر به کمک باشد.دلیل و راه درمان عصبانیت زیاد و بی موردچگونه می توان خشم و عصبانیت زیاد خود را در مدیریت کرد؟1.استفاده از روش های ریلکسیشن:این روش شامل تنفس عمیق و مجسم کردن صحنه های آرامش بخش در ذهنتان است.هنگام تلاش برای استراحت این کارها را انجام دهید:تنفس عمیق درون ریه ها، تنفس و باز دم به آرامی به روش کنترل شده.یک کلمه یا عبارت آرامش بخش را تکرار کنید، مانند &quot;ریلکس باش&quot; یا &quot;چیزی نیست&quot;. همچنین می توانید یک تجربه استراحت را نیز از حافظه و یا تخیل خود تجسم کنید.2.بازسازی شناختی:تغییر راهی که فکر می کنید می تواند نحوه بیان خشم شما را تغییر دهد.وقتی فردی عصبانی می شود، اغلب آسان است که به طور بد و عجیبی فکر کنند. تمرکز بر بیان منطقی، و نه غیر منطقی در این زمان بسیار مهم است. از استفاده از کلمات &quot;همیشه&quot; و &quot;هرگز&quot; در افکار و گفتار خود اجتناب کنید.چنین شرایطی نادرست هستند و می توانند باعث شوند احساس کنید که عصبانیت شما توجیه شده است، که باعث می شود بدتر شود.این کلمات همچنین می توانند به افراد دیگری نیز آسیب برسانند که ممکن است در تلاش برای کمک به شما در راه حلی برای مشکل شما باشند.حل مساله عصبانیت می تواند ناشی از مشکلات بسیار واقعی باشد. در حالی که برخی از عصبانیت وقتی توجیه می شود که چیزی طبق برنامه پیش نمی رود، این عصبانیت نیست که به شما کمک می کند مشکل را حل کنید.بهترین راه برای رسیدن به وضعیتی که باعث عصبانیت شما می شود این است که بر روی راه حل تمرکز نکنید، بلکه نحوه رسیدگی به این مشکل را مشخص کنید.شما می توانید این کار را با انجام یک برنامه و چک کردن آن انجام دهید تا بتوانید پیشرفت خود را بررسی کنید.در صورتی که مشکل حل نشد، ناراحت نشوید. فقط سعی کنید بهترین تلاش خود را بکنید. تا هر چه زودتر نتیجه درست را بگیرید.3.داشتن ارتباط خوب و موثر:وقتی مردم احساس خشم می کنند، تمایل دارند که همان لحظه نتیجه گیری کنند، که این می تواند نادرست باشد.زمانی که یک بحث عصبی دارید، آهسته فروکش کنید و آرام شوید و قبل از جدال به پاسخ های خود فکر کنید. به یاد داشته باشید که به فرد دیگر هم در طول مکالمه گوش دهید.ارتباط خوب می تواند به شما کمک کند قبل از اینکه عصبانیتتان شدید شود، مشکلات را حل کنید.پست های مرتبط ? https://vrgl.ir/guVJW  https://vrgl.ir/WYv3v  https://vrgl.ir/3ZuNN  https://vrgl.ir/fMOLJ  https://vrgl.ir/7ntgZ  https://vrgl.ir/c63nL واقعا امیدوارم براتون مفیدبوده باشه،پیرمان درآمد به عبارتی.  ح.م </description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 11:20:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازمشهدتا سعید امامی</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-c6mohschucy3</link>
                <description>امروز خوشحالم،یه خوشحالی عجیب وغریب اولین بارم نیست که میرم مشهداما اینبار فرق میکنه چونکه توهستی.قبل سفر باخودم گفتم خاطراتمو هرروز بنویسم تا موقعی که میخواستم سفرنامش بکنم چیزی از قلم نیفته،اما وقتی امروز رفتم سراغش پیداش نکردم حتما تو اثاث کشی گم شده،خیلی چیزا گم شدن مثل سیگار برگ شما همسرجان،شایدم یکی انداختتش تو جوب نمیدونم والا.پس خلاصه اصلا یادم نمیاد صبح رفتیم یاشب،چندمین روز هفته بود ساعتش که پیش کش.یادمه وقتی تو مهمونی پاگشامون گفتم میریم مشهدهمه مسخرشون گرفت فکر میکردن لابد من برای ماه عسل یه تور جهانگردی یه سفرترکیه ای چیزی برم نه مشهدچرا؟چونکه آرایش میکنمو به خودم میرسم؟چونکه تو اتاقمون پره از لوازم آرایشو لاک؟چرا وقتی کتابخونمونو میبینن یه رمان از تولستوی برمیدارن وژست روشنفکری به خودشون میگیرن و تحسینمون میکنن که کتابخونمون پره از تولستوی وغیرسمگه کتابای مذهبی و تاریخی نامرئین که چشماشون نمیبینه؟چرا وقتی سرکارنماز میخونم همه فکر میکنن برای خودنماییه مگه خدان که قضاوت میکنن؟من عاشق این بودم که تو صحن راه بریم،روی فرشای جلوی گنبد بشینیم و صفحه صفحه ی زیارت نامه رو لمس کنماما تو انگار همه چی برات تازگی داشت،کل حواست به من بود،هی با چادرم سروکله میزدم که روسرم مرتبش کنم اما خب این موهای لجوج بلاخره از یه گوشش میومد بیرون،این موها فقط با دستای تو رام میشدن.یادم میاد به آقا گفتم حواسش خیلی باما باشه،خیلی کمکمون کنه.ضریح،تسبیح،کتاب دعا،فرشای سبزحرم،خادما همه منو یاد بچگیام مینداختن،وقتی که مامانم موهامو خرگوشی میبستو یه عروسک بافتنی زرد داشتم.اون موقع همش بهت میگفتم که یاد فیلم هرشب تنهایی میفتم،تو بهم میخندیدی_آخه اون اصلا قضیش یه چیز دیگست ما قضیمون یه چیز دیگست.آره راست میگی،ولی حال وهوای فیلمو دوست داشتم،بعد چندباردیدن تهش باخودم گفتم اه پسر چقدر بهم میان این زوجیعنی اگه کسی مارو از دور ببینه اینو میگه؟دیگه چیزی یادم نمیادبلندمیشم فیلم ماجرای نیمروز۲:ردخون رو میزارم_تروخدا حدیثه،دیالوگاشو حفظ نشدی_نه نه هنوز به اون مرحله نرسیده این تازه سومین بارهبلند میخندم،لجوجِ بی حوصله_آخه چی برات تو این فیلم جذابه؟_خب خوشم میاد عه،مگه من میگم تو چرا همش گرگ وال استریتو نگا میکنی؟قبلنا یه تحقیق نوشتم راجب مجاهدین خلق الان برام جالبه که از زبون یکی دیگه بشنوم.بعدمن شروع میکنم از انقلاب گفتن از ترورا،از اینکه واقعا خمینی کی بود._اینهمه تو کتابا خوندیما ولی بازم کلی چیز هست که نمیدونیم.یادمه یه معلم جغرافی داشتیم که از تاریخ متنفربود میگفت هرکس از چشم خودش تاریخو نوشته پس واقعیت وحقیقت نیست،کی میدونه واقعا رضاخان خوب بوده یابد.اگه از چشم یه آدم مذهبی نگاه کنی گند زدبه همه چی اما اگه بدون هیچ پیش زمینه دینی نگاه کنیم بنده خدا کلی کار کرد برای ایران واین ملت.بگذریم که ایشون یکم گرایشات چپ داشتن.من از کسی که از مصدق برام بگه،هوش چمرانو تحسین کنه،گوش دادن به نوار سخنرانیای خمینی براش جذاب باشه خوشم میاد.تواینطوری نیستی ولی از توام خوشم میاد._هیچ نمیفهمم چرا شخصیت صادق برات جذابه لبخند ژکوندشو نکنه دوس داری؟_چون قیافش خیلی شبیه سعید امامی ولی کارگردانش رد کرده گفته اصلا اون موقع تو سپاه نبوده._امااون جاسوس بوده، احمدخمینی ام اون کشته._مصدقو کاشانی دوتا رهبر از دونظر مختلف بودن یکی رهبر سیاسی یکی مذهبی ولی از یه جا دیگه آبشون باهم تویه جوب نرفت ومصدق فکر میکرد آمریکا دربرابر انگلیس از ما حمایت میکنه ولی خب طرف انگلیسو گرفت،ولی ببین کیه که مصدقو قبول نداشته باشه؟اره میدونم،خیلی ام تحقیق کردم کاش میشدپرسی ازش چرا واقعا؟دستور حذف احمدخمینی ام بهش دادن،دستور بوده اونم سرباز.من فقط میگم کی دیگه واقعا برای این ملت مصدق میشه؟ کاش یه مو از اونا تو تن دولت مردای الان بود._وای یاعلی بحثو سیاسی نکناا که میسپارم صفحتو ببندن.سیاست فقط دوست داشتن تو همین.باز میام سراغ دفترچم،ولی چیزی یادم نمیادشاید پیرشدمپس تمام،همین.ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 00:37:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این رافقط برای تو مینویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadiseh_Moghaddam/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-cwnykhm67lpf</link>
                <description>درمدح توبدون هیچ استعاره خیالیدرحمدتوبدون هیچ حس آمیزی دل انگیزدرستایش توبدون اندک کنایه گزندهبرای یگانگی توبدون کوچکترین رویابرای کرمتکه بدون هیچ چشم داشتی است.برای تو ازچه بگویمزبانم قاصردستانم بی جانمغزم تهی است.صورتم شرمگین از رخ مهربانتاز غوطه ور بودنم درگناهاز همیشه بودنتازهمیشه از یادرفتنتای پاک ترین نامای زیباترینای واحدِبی کراندست نوازش نسیمِ خنکتلبخندگرم آفتاب صبحگاهی اترویش سبز دشت خرمتهمگی درستایش تواندومن کوچکترین ستایشگرتوچگونه میتوان تپش قلب گنجشککی را دیدو وجود بی نهایتت را کتمان کرد.سخن کوتاه میکنمخالصانه ترین دوست داشتنم برای توومن حتی دوست داشتنت راهم دوست دارموالسلام.ح.م</description>
                <category>Hadiseh Moghaddam</category>
                <author>Hadiseh Moghaddam</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 00:19:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>