<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حدیث .</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Hadith</link>
        <description>به تماشای جهان مبهوتم؛ در اندک مجالِ خواندن و نوشتن
اگر روزی نتوانم بنویسم، مرده‌ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:30:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/697/avatar/CEi3xf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حدیث .</title>
            <link>https://virgool.io/@Hadith</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%AA%D9%81%D9%86%D9%91%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%86%D8%B2-p0caycbifs1x</link>
                <description>چندی پیش که دانشگاه استنفورد بخشی از دست‌نوشته‌های هوشنگ گلشیری را در سایتش منتشر کرد، هم به دست‌خطش دقیق شدم و هم به سیاق خط‌خوردگی‌ها، حتا به کاغذی که رویش می‌نوشت یا فاصله‌ی سطرها از هم و فاصله‌ی آغاز سطرها از لبه‌های کناری کاغذ. تا مدتی، دقیقه‌هایی از روزم را به این کار سرگرم بودم. می‌دیدم که در کنار دست‌نوشته‌ی کتاب‌های مختلف، یادداشت‌ها و فیش‌برداری‌هایی هم دارد. مثلن یادداشت‌هایی درباره‌ی تقیه برای کتاب بره‌ی گمشده‌ی راعی و یادداشت‌های بسیاری برای کتاب‌های «جن‌نامه» و «در ولایت هوا».بدیهی است که گلشیری برای نگارش داستان بلند «در ولایت هوا» و پس از آن، رمانش «جن‌نامه» کتاب‌ها و منابع مرتبط با علوم غریبه را مطالعه کرده و به دقت و با جزئیات از آنها یادداشت‌برداری کرده است.باربد گلشیری در یادداشتی که به مناسبت انتشار دست‌نوشته‌های گلشیری از طریق وبسایت دانشگاه استنفورد نوشته، به این موضوع اشاره می‌کند: «هوشنگ گلشیری هم نویسنده بود و هم محقق، طبیعتاً بخش عظیمی از این دست‌نوشته‌ها فیش‌هایی هستند که از مطالعاتش می‌آمد، چون هرچه را می‌خواند، خیلی منظم فیش‌برداری می‌کرد که ارجاعــــات مختلفی هم دارد؛ از داستان‌های بورخس گرفته تا کتاب‌ها و علوم خفیه ایرانی اسلامی و...، بنابراین طبیعتاً هزاران هزار فیش از او باقی مانده است. اما در این بین، بیشترین یادداشت‌هایی که من جمع‌آوری کردم از «جن‌نامه» است که هزاران صفحه می‌شود. انواع و اقسام علوم خفیه و غریبه را برای «جن‌نامه» و «در ولایت هوا» می‌خواند از کتاب‌های معروف مثل کنزالحسینی تا کتاب‌های عجیب و غریب که اصلاً با خط خفیه نوشته شده و احتمالاً با ذره‌بین آن را می‌خوانده است.»دستخط هوشنگ گلشیری؛ صفحه‌ی اول پیش‌نویس کتاب «در ولایت هوا»درباره‌ی «در ولایت هوا» خیلی کم نوشته شده و متاسفانه در میان کتاب‌های گلشیری، بسیار مهجور است. چراکه از همان ابتدا برای انتشار در ایران اجازه نیافت و گلشیری مجبور شد آن را در خارج از کشور به چاپ برساند. فرصتی دست داد و یادداشتی نوشتم بر این کتاب.گلشیری خود این رمان را «تفنّنی در طنز» نامیده است. در بحبوحه‌ی موشک‌باران، در آن شرایط هول و هراس، که کار کردن روی نمایشنامه‌اش او را شکسته بود، به زبان طنز پناهیده شد. پایان تحریر اول کتاب ۱۳ اردیبهشت ۶۸ و پایان پاکنویس ۷ خرداد ۶۸ است. در آن ظلمت‌آباد، او چیزی نوشت تا بشود آن را خواند و به قهقاه خندید. بنا به تحمیل و اقتضاء زمانه که ادبیات همواره راهی پیش پای انسان می‌گذارد، پستویی برای پناه بردن از شرّ مصائب و هراس‌ها.گلشیری اندیشه‌ورز است و این اندیشه‌ورزی در طنز سیاه «در ولایت هوا» کاملن مشهود است. نگاهی سراسر انتقادی به فرهنگ خرافی از جمله توسل جستن به موجودات ماوراءالطبیعی برای حل مشکلات و معضلات زندگی روزمره. نیروهاى جهل و خرافه‌ای که همچنان می‌خواهند بر جامعه‌‌اى مسلط شوند که در مسیر پذیرش عقل مدرن قرار گرفته است و روشنفکر به این موضوع اشراف دارد و واقف است.نماینده‌ی این تفکر خرافی «میرزا یدالله درب کوشکی شصت و چهار ساله، ولد مرحوم مغفور میرزا محمود» شخصیت اصلی داستان است. او به تنها امیدش یعنی ماوراءالطبیعه و دستورالعمل‌های جادویی کتاب‌های علوم غریبه و مذهبی (کتاب جفر و...) متوسل می‌شود، چله‌نشینی می‌کند، چهل شبانه‌روز هرچه در دستورالعمل‌ها نوشته انجام می‌دهد، در مقابل همه‌ی وساوس شیطانی تاب می‌آورد و از دایره‌ی مندل بیرون نمی‌رود، تا بتواند موجودی غیرزمینی و بی‌بعد را به تسخیر خود درآورد و با کمک او امور نابسامان زندگی‌اش را سر و سامان بدهد و از آن رهگذر رابطه‌ی ازهم‌پاشیده‌ و متزلزلش با بیرون (وضعیت مالی، فرزندان و...) را ترمیم کند و از نو بسازد.متن کامل این یادداشت در سایت پیرنگ (+) در دسترس است.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Thu, 03 Sep 2020 14:54:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلی‌بخش‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-i7edxuyscmvw</link>
                <description>.خوب است آدم فهرستی از تسلی‌بخش‌هایش را بنویسد و در جایی محفوظ نگه دارد. آن‌وقت، در روزهایی که انگار آسمان با همه‌ی هیبتش افتاده روی قفسه‌ی سینه‌ی او و نفسش را به هن‌هن انداخته، آن لیست را بگذارد مقابلش؛ در طلبِ تسلایی، التیامی، دلخوش‌کنکی... مثلن اولین‌اش می‌تواند کتاب باشد. کتابی را از کتابخانه بردارد، ورقی بزند، چند سطری بخواند. اگر کتاب‌های عادی جواب ندادند، برود سراغ کتاب‌های بالینی‌اش. راستی شما لیستی از کتاب‌های بالینی‌تان دارید؟ همان‌ها که آدم شب باهاشان به بالین می‌رود. همیشه بالای تخت‌اند. بخواهی بگذاری‌شان توی قفسه‌ی کتابخانه، به دو روز نکشیده می‌بینی باز خودشان را رسانده‌اند تا بالای تخت و مجبوری بالینت را باهاشان شریک شوی.اما گاهی کتاب‌های بالینی هم جواب نمی‌دهند. با خودت می‌گویی شاید اگر یک فیلم ببینم، حالم بهتر شود. فیلم کمدی؟ فیلم‌های کلاسیک‌؟ راستی که کمدی‌ها هیچ‌وقت حال من یکی را خوب نکرده‌اند. عوض‌اش کلاسیک‌ها، آن فیلم‌های سیاه و سفید نسخه‌ی دوبله، توانسته‌اند گاهی‌وقت‌ها نجاتم بدهند. این‌جوری که بعد از فیلم، انگار هیچ غمی روی سینه‌ام سنگینی نمی‌کرده. برمی‌گردم به روال عادی زندگی‌ام.خب متاسفم که بگویم گاهی فیلم‌های خنده‌دار و کلاسیک هم کاری ازشان برنمی‌آید. باید لیست بلندتری داشته باشیم که این‌طور وقت‌ها بی‌راه و چاره درنمانیم. آشپزی چطور است؟ بله آشپزی. پختن هر طعام لذیذی، سر صبر، شبیه آیینی باستانی. عصرانه‌ای رنگارنگ. نوشابی گوارا. چاشتی لذیذ و مفرح. به‌راستی که هر طعام از نوع لذیذش و آیینِ پخت و ساختش، گاهی غم و غصه‌ها را از دل می‌برد و ‌جایش شادی و سرور می‌نشاند. چایی که عطر هل و دارچین بدهد. چای به. شیرقهوه‌ی داغ. شربت آبلیمو با کمی گلاب. مشخص است که من چه‌قدر نوشیدنی‌ها را دوست دارم؟اما از شما چه پنهان، گاهی نه طعام جواب می‌دهد و نه آشپزی. گویا به لیستی بلندبالاتر نیاز داریم. مثلن پیاده‌روی را هم اضافه کنیم. آواز خواندن را. یا گوش دادن به موزیک‌های کلاسیک؛ باخ و بتهوون و موتسارت. شما کلاسیک دوست ندارید؟ خب به‌جایش بگذارید موزیک جاز، راک، رپ. هرچه. اصلن محسن نامجوی خودمان. شجریان، محمدرضا یا همایون، خانم هایده، مارتیک، ویگن، یا حتا موسیقی بی‌کلام؛ النی کاریندرو، آدام هرست، ماکس ریشتر، ویولنسل، عود، عود، عود، انور براهم، نصیر شمه، مارسل خلیفه، منیر بشیر، ظافر یوسف...خیلی غم‌انگیز است، اما پیش آمده که موسیقی هم آدم را نجات نمی‌دهد. (آیا نجات‌دهنده در گور خفته است؟) با موسیقی محرک و شاد هم گریه‌ات می‌گیرد. به خودت می‌آیی می‌بینی اشکی شده‌ای به پهنای صورت. خواسته بودی خودت را تسلی بدهی، به‌جایش غم در تو غلیان می‌کند و می‌جوشد. هرچند خیلی‌ها معتقدند بگذار بجوشد، بعدش بهتر می‌شوی. اما آیا تسکین با چشم‌های سرخ پف‌کرده، آن چیزی بود که تو می‌خواسته‌ای؟شاید باید به گلدان‌هایت رسیدگی کنی. آبپاشی‌شان کنی. برگ‌های خشکشان را بچینی. خاکشان را عوض کنی.شاید گوشی را برداری و به یک دوست زنگ بزنی. یا با خواهرت، مادرت، پدرت، برادرت حرف بزنی. شاید دخترت را بغل کنی. یا نزدیک‌ترین کودکی را که بوی بهشت می‌دهد.شاید کاغذی برداری و آن را خط‌خطی کنی. آن‌قدر خط‌خطی کنی تا سیاه سیاه شود.شاید فایل وردت را یا سررسیدت یا دفترت را باز کنی و بنویسی. بی‌وقفه بنویسی. بی‌ربط و باربط بنویسی.شاید خیلی مسخره توی گوگل جست‌وجو کنی جوک‌های خنده‌دار. یا بروی توی اینستاگرام سرچ کنی کلیپ‌های خنده‌دار یا دابسمش‌های مسخره. (خب این آخری کاری نیست که من تا به حال کرده باشم.)شاید... شاید... بهتر است تا جایی که می‌شود این لیست را بلند و بلندتر کنیم. آن‌وقت لیستی بلندبالا داریم که می‌توانیم اسمش را بگذاریم «تسلی‌بخش‌هایم». بعد هر بار که آسمانِ سنگین و فراخ -بی‌هوا- افتاد روی قفسه‌ی سینه‌ات و نگذاشت که نفس بکشی، لیست را بیاور بگذار جلوت. از بالا شروع کن. هر کدام را امتحان کردی و جواب نداد، یک ضربدر بزرگ قرمز بگذار بغلش. یکی یکی بیا پایین. هی ضربدر بزن. بیا پایین. اگر یکی‌شان جواب داد -خاصه آن بالایی‌ها- کنارش تیک بزرگی بزن و نفس راحتی بکش و بلند بگو آخیش...اما اگر هیچ کدام جواب ندادند...آخ، امان از وقت‌هایی که هیچ‌کدام جواب نمی‌دهند.تو تسلایی نداری و فقط باید صبر کنی تا زمان بگذرد.می‌گذرد؟..این آدرس کانال تلگرام من است که قرار است زین پس آنجا هم بنویسم..</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 19:36:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین قسمتِ هر روزی، شبِ آن روز است</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%90-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-feqlosfmef21</link>
                <description>دیروز نجف آقای دریابندری، بعد از دوره‌ای بیماری فوت کرد. خبر را که خواندم، همان‌طور مبهوت مانده بودم، نمی‌دانستم چه کنم یا چه بنویسم. نه اینکه خبر مرگ او غیرمنتظره بوده باشد، نه... با خودم فکر کردم باقی‌مانده‌ی غول‌ها، آن هیولاهای ناممکن، یکی یکی دارند می‌روند و ما مانده‌ایم سرگشته و سوگوار با دستانی تهی. ما نسل اخته‌ی بی‌همه‌چیز.دوست داشتم چیزی بنویسم در یادکردش. نشد. نیامد. فقط دو خط توییت زدم و همان را هم در اینستاگرام گذاشتم. با عکسی زیبا، بغایت زیبا از ایشان. عکس را عبدالخالق طاهری برداشته. پرتره‌ای سیاه و سفید، سراپا ایستاده با دستی زیر چانه، سرخوش و سرمست با چشم‌های شیطان خندان. تجسم عینی آن چیزی که مانا روانبد عزیز درباره‌ی ایشان نوشت: «عیّاش دنیای فانی» و من چقدر این تعبیر را دوست داشتم.توییتی که از آن حرف زدم، این بود:بله آقای دریابندری بزرگ؛ «بهترین قسمتِ هر روزی، شبِ آن روز است.»و اکنون شما پلک‌هایتان را بر هم گذاشته‌اید، تا ابد...و کیست که مقدمه‌ی درخشان نجف آقای دریابندری را بر کتاب «بازمانده‌ی روز» از خاطر برده باشد. قبل‌تر گفته‌ام و باز هم می‌گویم نجف دریابندری آموزگار یگانه‌ایست در مقدمه‌هایی که بر کتاب‌ها نوشته است. یک بار به دوستی که گفته بود همیشه مقدمه‌های مترجم را رد می‌کند تا به متن کتاب برسد، گفتم: «برای اینکه مقدمه‌های نجف دریابندری را نخوانده‌ای که بدانی معجزه‌ی یک مقدمه‌ چیست.»حالا دیگر او در میان ما نیست. این یکی غول هم شاخش شکست. روز به روز تهی‌دست‌تر می‌شویم و زندگی بدون این غول‌ها چیزهای زیادی کم دارد. هی باید برگردیم به گنجینه‌ای که بر جا گذاشته‌اند. هی باید مرور کنیم همان‌ها را. و هی دریغ و افسوس‌مان باشد که چرا بارقه‌ای از آتش آن نسل درخشان، در خاکستر نسل تاریک ما نیست...چه می‌دانم. تلخم این روزها. زیادی تلخم...نجف دریابندری و ایرج افشار</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 16:03:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خیال شهرها؛ روایتی از این روزهای کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-ljltazlqfoua</link>
                <description>دراز کشیده‌ام روی تخت. صدای باد می‌آید از بیرون. هنوز در حال و هوای کنسرت بوچلی‌ام. کاری به آن کلیسای گوتیک خالی از جمعیت ندارم. گیریم که کلیسای توریستی بوده باشد و همیشه هم لبالب از جمعیت. خالی‌اش زیاد اذیتم نکرد. حواسم پی آن لحظه‌ایست که بوچلی پایش را گذاشت روی پله‌های ورودی کلیسا و رو به شهر خالی آواز خواند. گیریم که در تاریخ بنویسند چند میلیون آدم کزکرده در کنج خانه رو به صفحه‌های نورانی، مخاطب بوچلی بودند و... نبودند.در پس‌زمینه‌ی صدای بوچلی، بعد از نمایش میلان خالی از جمعیت، نوبت پاریس شد، بعد لندن، بعد نیویورک. و بعد... بعدش چی؟ من منتظر دیدن تهران بودم روی صفحه‌ی تلویزیون. یا اصفهان. یا شیراز. نه نشان‌شان نداد. نشان‌مان نداد، حتا غیاب‌مان را. مثل همیشه که ما در هیچ‌کجای تصویر مشترک جهانیان نیستیم. ما پرت‌افتاده‌ایم در گوشه‌ای غریب از دنیا. در جزیره‌ای متروک اما شلوغ. ما فقط اتاق‌های کوچک‌مان را داریم و سهم اندکی از خیابان‌ها. کرونا بهانه ا‌ست. ما قبل از کرونا هم می‌خواستیم خیابان‌هایمان را پس بگیریم. با گیسوان رها در باد، با صداهایی بلند، بی‌ترس از گزمه و راپورت‌چی، حرف بزنیم. حرف‌های ساده‌ی معمولی‌. مثلن از هم بپرسیم چرا ما هیچ‌کجای این جهان نیستیم؟ چرا همیشه غایبیم؟ صورت قشنگ و زخمی آزادی را کی می‌بوسیم؟تهران خلوت و خالی در روزهای کروناکنسرت بوچلی تمام شد. حالا دراز کشیده‌ام روی تخت. چشم‌هایم را بسته‌ام. خودم را تصور می‌کنم در خیابان کریمخان، ولیعصر، ویلا، سنایی، بلوار کشاورز. راه می‌روم. سر می‌چرخانم. عابری به من تنه می‌زند و می‌گذرد. من پلک‌هایم را فشار می‌دهم.طفلکی بازیگوش با فاصله از مادر، محو ویترین‌ها. زنی زیبا از خیابان رد شد و مردی که دارد با خودش بلند بلند حرف می‌زند: «تف به این زندگی!» و تفش را پرت می‌کند کف خیابان. نگاهم می‌کند با بهت. «ساعت چنده جوون؟» من ساعت ندارم. هول می‌شوم. دنبال گوشی‌ام می‌گردم. می‌گویم: «پنج عصر!» می‌گوید: «قدیم یا جدید؟» بلد نیستم. الکی می‌گویم: «جدید!» نمی‌ماند. راه می‌افتد، زیر لب می‌لندد: «قدیم. قدیما بهتر بود.»پیرمرد و پیرزنی هم‌پای هم نزدیکم می‌شوند. انگار روح همه‌ی مردگان شهر در آنها حلول کرده است. دلم می‌خواهد باهاشان حرف بزنم. بگویم مادر! پدر! تا امروز شهر را این‌طور دیده بودید؟ بگویند چطور؟ سر بچرخانم، بگویم همین‌طور خالی. بعد آنها بزنند زیر خنده. خالی؟ پس ما چی هستیم؟ خودت؟ بگویم شبح.من شبحم. عابران و مغازه‌داران و رانندگان و دستفروشان شبح‌اند. همگی پرت شده‌ایم پشت این پنجره‌های دودگرفته و شهر مانده خالی. شهری که قرار بود پس‌اش بگیریم. کاش آواز یگانه‌ای داشتیم تا با هم بخوانیم. مثل ایتالیایی‌ها پنجره‌ها را می‌گشودیم، می‌رفتیم به بالکن‌ها، می‌خواندیم: «دلتنگ آزادی! آزادی با دهان زخمی!» ولی ما نیستیم. ما شبحیم، هر کدام‌مان تنها، درازکشیده در اتاقی تاریک، خیره به سقف‌ها، در فکر و خیال اندوه و جراحت شهرها.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 23:11:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واپسین روزهای زندگی هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-f1ersjzqcutp</link>
                <description>.روزی در یکی از کافه‌های مونت‌پارناس (Montparnasse) نشسته بودیم. اظهار داشت: «اگر عرضه یا میل تهیه‌ی قصری در دیار خود نداشتم از دیرزمانی در ملک خاج‌پرستان خانه‌ی آخرتی برای خود زیر سر گذاشته‌ام.» من شوخی پنداشتم و حمل بر این کردم که می‌خواهد برای همیشه اینجا بماند و هرگز برنگردد ولی نمی‌دانستم چه مدت؟واپسین روزهای زندگی هدایت؛ به نقل از مهین فیروز خواهرزاده‌ی هدایت________________صادق هدایتحسن قائمیان در مقدمه‌ی «نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت» نوشته است: «چند شب پیش از حرکت هدایت به پاریس با دوستانم آقایان اکبر هوشیار و دکتر محمدباقر هوشیار استاد دانشگاه تهران در منزل هدایت بودیم. هدایت مقدار زیادی از نوشته‌های خود را در حضور ما پاره کرده در زنبیل زیر میز تحریر خود ریخت. هنوز که هنوز است هروقت من و آقای دکتر هوشیار به هم می‌رسیم از این موضوع ابراز تأسف و تأثر می‌کنیم که چرا آن شب هدایت را از این کار مانع نشدیم.»مصطفی فرزانه نیز در شماره‌ی اول مجله‌ی «کبوتر صلح» پانزدهم اردیبهشت ۱۳۳۰ نوشته است: «روز اول آوریل که یکشنبه بود، بعد از چند روز (در پاریس) به سراغش رفتم. دیدم تو زنبیل زباله‌ی اتاقش پر از کاغذپاره است. بعد معلوم شد سه تا رومان و چهار تا نوول‌هایی را که این اواخر -یعنی پیش از آمدن به فرنگ- نوشته، پاره کرده است. موضوع دوتای آنها را خودش برایم گفت. من به‌اصرار و حتی به‌حیله خواستم کاغذپاره‌ها را از چنگش دربیاورم ولی نگذاشت... می‌گفت: «دیگر نمی‌خواهم یک کلمه فارسی ازم بماند. بنویسند، دیگران بنویسند، به من چه... از من نباید بماند.»________________در همین موقعی که هدایت آرزو داشت یک نان بخور و نمیری در پاریس داشته باشد و به کار و مطالعه‌ی خودش ادامه بدهد، ده‌ها و صدها نفر از تمام دستگاه‌های دولتی مأمور مطالعه در اروپا بودند... در چنین وضعی که صدها نفر از صندوق دولت حقوق و خرج سفر و فوق‌العاده و انواع و اقسام مزایای مالی داشتند و در پاریس ولو بودند، هدایت با حقوق چهارصد و نود تومن می‌بایست در پاریس زندگی کند.در تمام عمر هدایت، صد یک توجهی که به دیگران می‌شد به هدایت نشد. در همان سال‌هایی که هدایت با بی‌اعتنایی و حتی با دشمنی هیأت حاکمه‌ی ایران رو‌به‌رو بود، صدها نفر افراد بی‌هنر مدال علمی و هنری گرفتند ولی در قبال هیچ یک از کارهای هدایت حتی دو سطر هم نه تمجید بلکه حتی تشکر هم ازش نکردند. شما بردارید ببینید کار هدایت را که مشابهش را وزارت معارف وقت حق‌التأليف داده و دیگران نوشتند: هدایت ترانه‌های خیام را نوشته و با پس‌انداز کردن از حقوق ناچیز خودش آن را چاپ کرده و بعد از آن وزارت معارف حق‌التأليف گزاف به فروغی و غنی داده که خیام بنویسند. خیام هدایت را با خیام فروغی و غنی مقایسه کنید... گناه هدایت فقط یک چیز بود: مناعت و بزرگ‌منشی. او می‌خواست به خاطر هنرش او را بشناسند نه به خاطر زدوبند و تملق گفتنش یا به خاطر افراد متنفذ خانواده‌اش. مقصود این‌که این عوامل در هدایت همگی تأثیر خود را گذاشته بود.انجوی شیرازی و روزهای واپسین هدایت________________</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 14:07:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد آن تابستان دور رابینزخوانی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-iydazdb9ts5t</link>
                <description>از کودکی من یعنی دو سه‌سالگی‌ام، چندتایی عکس بر جا مانده که در آن عکس‌ها، کتاب قطوری را روی پایم گذاشته‌ام و دارم ورق می‌زنم. برقی که در چشم‌های این دختر دو سه‌ساله و شوری که در دست‌هایش دیده می‌شود، نویدبخش آن است که این دختر وقتی سوادی دست و پا کند، کتاب‌ها را خواهد بلعید.کم‌کم بزرگ‌تر که شدم، یعنی شاید چهار پنج‌ساله، خودکار برمی‌داشتم و خط می‌کشیدم توی صفحه‌های سپید آخر کتاب‌های بابا. شاید معنایش این است که دوست داشته‌ام سپیدی کاغذهای دفتری داشته باشم و سواد خواندن و نوشتنی، تا چیزی بنویسم در آن. شور نوشتن داشته‌ام گویا. هنوز گاهی که کتاب‌های بابا را ورق می‌زنم می‌رسم به آن خط‌خطی‌ها و نشانِ بابا و مامان می‌دهم و آنها هم لبخندی می‌زنند و سری تکان می‌دهند و نگاهشان برق ضعیفی می‌زند انگار که غمی دست و پا بزند در خاطرشان. که یعنی چه عمری گذشته از ما، از همه‌ی ما! آن خط‌خطی‌ها گونه‌ای تذکارند، تذکار گذر عمر یک خانواده.می‌خواهم کمی از کتابخانه‌ی بابا بگویم، از آن کتابخانه‌ی چوبی قدیمی، تا بعد برسیم به آن حرف اصلی که بهانه‌ی این نوشته شد.از همان وقتی که من کودک بودم، بابا یک کتابخانه‌ی چوبی داشت. الان نمی‌توانم تشخیص بدهم از چه نوع چوبی ساخته شده بود، با آن رگه‌های قهوه‌ای سوخته و آن شیشه‌های ویترینی. لبه‌های میانی کتابخانه، نزدیکای دستگیره‌ها، نمی‌دانم در اثر کدام حادثه سوخته بود که ردی سیاه از آن برجا مانده بود، عینهو ذغال. دارم سعی می‌کنم تصورش کنم، هرچند عکس‌هایی هم ازش داریم که می‌توانم با نگاه کردن به آنها واضح‌تر به خاطرش آورم. کتابخانه را بعدتر که رفتیم یزد، در یکی از اسباب‌کشی‌ها دادیم رفت. و کاش نداده بودیم.هر تابستان کار من این شده بود که همه‌ی کتاب‌های کتابخانه را بریزم بیرون، از کتاب‌ها لیست‌برداری کنم، کتابخانه و کتاب‌ها را گردگیری کنم و بعد دوباره با چیدمانی جدید بچینم. شبیه معاشقه بود. من این کار را با چنان کیف و لذتی انجام می‌دادم که گذر زمان را احساس نمی‌کردم. دلم می‌خواست هر هفته همه‌ی کتاب‌ها را بریزم بیرون، لمس‌شان کنم، گرد و غبارشان را بگیرم و دوباره بچینم. در چیدمانم همیشه کتاب‌های قطور با جلدهای گالینگور و چرمی آن ردیف بالا بود. مثنوی معنوی، نهج‌البلاغه، تاریخ فلسفه ویل دورانت، تاریخ مشروطه ایران احمد کسروی، فیزیولوژی گایتون و... به این کتاب‌ها احترام زیادی می‌گذاشتم. انگار خیلی بزرگ و دور و دست‌نیافتنی بودند و باید مقابل‌شان تعظیم می‌کردم.بعد کتاب‌های روانشناسی را می‌چیدم در ردیف پایین‌تر. کتاب‌های اقتصاد و تاریخ و جامعه‌شناسی را طبقه‌ی زیرش و در انتها آن پایین پایین، کتاب‌های باریک‌تر و قطع کوچک‌تر، بعضن کتاب‌های داستانی؛ برمی‌گردیم گل نسرین بچینیم ژان لافیت، پخمه عزیز نسین، کتاب‌های جلال آل‌احمد و... من از همان ابتدا، همین ردیف محقر با کتاب‌های معدود را بیشتر ازباقی ردیف‌ها دوست داشتم. باهاشان احساس صمیمیت و رفاقت می‌کردم. چاق سلامتی می‌کردیم و دلمان برای هم غنج می‌رفت. حلقه‌ی کوچک دوستانم، آن ردیف زیرین، بالای کشوها، بدون هیچ شیشه‌ و ویترینی، پنهان از نظرها، بدون جلوه‌نمایی. همیشه در دل آرزو می‌کردم کاش بابا کتاب‌های ادبی بیشتری داشت. اما خب نداشت و من هر یک از آن کتاب‌ها را بارها و بارها خوانده بودم؛ تابستان‌ها بخصوص که مدرسه تعطیل بود و من باید خودم را با چیزی سرگرم می‌کردم. دریغ که تابستان دراز بود و کتاب‌های من اندک. برای همین شروع کردم کتاب‌های دیگر را هم خواندن. مثلن کتاب‌های روانشناسی بابا که از خیلی‌هاش سر درنمی‌آوردم. اما آنقدر می‌خواندم و می‌خواندم تا چیزهایی دستگیرم شود. کتاب‌های شریعتی را می‌خواندم. حتا کتاب‌های اقتصادی را هم می‌خواندم. یادم است کتاب‌های بنی‌صدر هم بود آن میان.Isaac Israels (Amsterdam 1865-1934 The Hague), Girl reading on a sofaخب کم‌کم داریم می‌رسیم به آن حرفی که مراد این متن بود و مقدماتش طولانی شد.یک تابستان، پدرم برای یک کنگره‌ی روانشناسی، رفت تهران. وقتی برگشت، سری کتاب‌های «به سوی کامیابی» آنتونی رابینز را با خودش آورد. آن موقع آنتونی رابینز تازه گل کرده بود و هنوز خیلی‌ها او را نمی‌شناختند. من کتاب‌ها را ورق می‌زدم، مزه‌مزه می‌کردم و می‌دیدم کتاب‌های روانشناسیِ این مرد جذاب (عکسش با آن لبخند جذاب پشت جلد کتاب این را می‌گفت)، با کتاب‌های روانشناسی آکادمیکی که در کتابخانه‌ی بابا پیدا می‌شد، فرق دارد. خب جذبش شدم. خودم را در قفسی می‌دیدم که این کتاب به من اجازه می‌داد برای باز کردن درهایش و رهایی از آن، خیال‌پردازی‌ها کنم. نیاز داشتم به تخیل کردن دنیاهای قشنگ، به اینکه باور کنم می‌توانم بزرگ و موفق شوم اگر بخواهم. من، دختری باهوش و بااستعداد اما محدود در شهری کوچک و دنیایی متوسط. گاهی یک چیزهایی در آن می‌خواندم که برایم غریب بود. می‌رفتم از بابا می‌پرسیدم واقعن انقدر راحت است؟ می‌شود آدم اراده کند و یکهو به همه‌ی رویاهایش برسد؟ بابا آب پاکی را می‌ریخت روی دستم. می‌گفت نه عزیزم این‌طورها هم نیست. اینها که رابینز نوشته، برای جامعه‌ی فردمحور امریکاست. در ایران، اوضاع فرق می‌کند. اما آخرش هم بهم می‌گفت نومید نشوم و دست از رویاپردازی و تلاش برندارم.همیشه کاغذی جلوی رویم بود که تمرین‌های آنتونی رابینز را انجام می‌دادم و در آن می‌نوشتم. لیست رویاهایم، لیست هدف‌ها و ارزش‌هایم و... هنوز آن کاغذها را دارم. البته مدتی گم‌شان کرده بودم. سال‌های سال گذشت تا روزی اتفاقی آن کاغذها را لابه‌لای کتابی پیدا کردم و از خواندن تک‌تک کلمه‌ها با آن دستخط خام نوجوانانه شگفت‌زده شدم. حالی غریب بهم دست داد. اما اینجا نمی‌خواهم به آن رویاها بپردازم. به اینکه به کدامش رسیده‌ام و کدامش را عامدانه فراموش کردم و در راه کدامش تلاش کردم و سرخورده شدم و کدامش اصلن اشتباه بود و بعدها ناخودآگاه در ذهنم خط خورد. این حرف‌ها مجال دیگری می‌طلبد.اما چیزی که مرا امروز به آن روزهای دور و تابستان‌های رابینزخوانی برد، یک چیز بود. این روزها زیاد سعی می‌کنم برای سال جدید و ادامه‌ی عمر، برنامه‌ریزی‌ کنم. هی دارم همه‌چیز را بالا و پایین می‌کنم، لیست می‌‌نویسم، خط می‌زنم، برنامه‌ی هفتگی می‌نویسم، عمل می‌کنم، آخر هفته ارزیابی می‌کنم و بعد اصلاح می‌کنم و... امروز میان همین کشمکش‌ها، یاد یک جمله از آنتونی رابینز افتادم که پررنگ‌ترین جمله‌ای‌ست که در همه‌ی این سال‌ها از او در خاطرم مانده. نقل به مضمون می‌کنم. می‌گفت ما عضلات تصمیم‌گیری‌‌مان شل شده است. باید هر روز و هر روز تصمیم‌های جدید بگیریم تا این عضلات قوی شوند. تاکید داشت که هر روز تصمیم‌های کوچک بگیرید تا عضلاتتان برای تصمیم‌های بزرگ ورزیده شود. مثلن تصمیم بگیرید که امروز به یک دوست قدیمی زنگ بزنید و حالش را بپرسید. تصمیم بگیرید با کسی که قهرید آشتی کنید. تصمیم بگیرید مارگارین را از رژیم غذایی‌تان حذف کنید. تصمیم بگیرید صبح نیم‌ساعت زودتر بیدار شوید و بیست دقیقه پیاده‌روی کنید.حالا من امروز داشتم به تصمیم‌های کوچکی که می‌توانم بگیرم فکر می‌کردم. بله، به نظرم می‌شود هر روز صبح بعد از چند تنفس عمیق، سلام به آفتاب و شکرگزاری، چند تصمیم کوچک را در دفترچه‌ی برنامه‌های روزانه نوشت و بعد از انجام هر یک، کنارشان تیک زد. این را دختری چهارده ساله از آن تابستان دور رابینزخوانی‌اش به یاد سپرده است و حالا بعد از بیست‌وپنج سال دلش خواست با شما هم در میانش بگذارد.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 16:04:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی شنیدن داستان صوتی با صدای نویسنده، برای ایام در خانه ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-aecumog64ed6</link>
                <description>نمی‌دانم وقتی داستانی را می‌خوانیم، صدای چه کسی توی گوش‌مان است. یعنی کلمه‌ها با صدای چه کسی در ذهن‌مان ادا می‌شوند. شاید با صدای خودمان. شاید هم بعضی‌ها بازی‌ای داشته باشند که هر بار صدای کس دیگری را در حال داستان‌خوانی تصور کنند. مثلن تصور کنند مادرشان، پدرشان، دوستشان، معشوق‌شان یا فلان بازیگر خوش‌صدا دارد برایشان داستان می‌خواند. اما بعید است کسی داستانی را با صدای نویسنده‌اش بشنود و بعدتر بتواند با صدایی جز آن صدا تصورش کند. مثلن داستان «انفجار بزرگ» هوشنگ گلشیری تا ابد با همان صدا در ذهن من طنین‌انداز است و هیچ صدایی را نمی‌توانم جایگزینش کنم. یعنی حتا وقتی خودم دارم می‌خوانمش، باز انگار صدای گلشیری است با همان اداها و زیر و بم‌ها که دارد می‌خواندش.خلاصه اینکه، شنیدن داستان‌های صوتی با صدای نویسنده، از جذابیتی شگفت برخوردار است. یکیش همان که در بالا نوشتم.هوشنگ گلشیری در حال داستان‌خوانیحالا کانال ادبی پیرنگ، از دیشب تا شانزدهم فروردین، برای ایام در خانه ماندن، ده «داستان صوتی با صدای نویسنده» را تدارک دیده است. این‌طور شد که من دیشب با صدای داستان‌خوانی هوشنگ گلشیری به خواب رفتم. داستان «انفجار بزرگ»‌اش را می‌خواند. امشب قرار است با صدای داستان‌خوانی محمد کشاورز به خواب روم. «روز متفاوت»اش را خوانده است. و شب‌های بعدتر با هشت داستان صوتی دیگر، به خواب خواهم رفت. و این ایام با این صداها و با طنین این کلمه‌ها، در خاطرم خواهد ماند.لینک کانال را هم اینجا گذاشته‌ام تا اگر کسی خواست، در این تجربه همراه شود.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 22:11:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل، ارنستو ساباتو</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88-leygghub0pjl</link>
                <description>داستان را بی‌وقفه و یک‌نفس خواندم. جنبه‌های روان‌شناختی‌اش فوق‌العاده جذاب و وسوسه‌برانگیز است و خواننده را مجبور می‌کند بی‌ که کتاب را زمین بگذارد تا انتهایش پیش برود.داستان که تمام شد، با خودم گفتم بیخود نبوده که آلبر کامو، توماس مان، گراهام گرین و بسیاری دیگر از نویسندگان و منتقدان آن را ستوده‌اند. بله، اثر این نویسنده‌ی آرژانتینی، ستایش‌برانگیز و بدجور خواندنی‌ست.آلبر کامو درباره‌اش گفته است: «تلخی و تندی، شور و حرارت آن را می‌ستایم.» به راستی که تلخ و تند و پرشور و حرارت است. نویسنده، دست‌ودلبازانه یک جنون تمام‌عیار را به تصویر کشیده است.«فقط یک نفر بود که می‌توانست مرا درک کند. ولی او همان زنی است که من او را کشتم.»| تونل، ارنستو ساباتو، ترجمه‌ی مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر |تونل، ارنستو ساباتو | عکس از فیدیبو</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 17:11:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف یک لغت تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%BA%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-lpaybqizq9qc</link>
                <description>یقین دارم دایره‌ی لغت‌هایم خیلی محدود است. زبان فارسی از این بابت بسیار غنی‌تر از آن چیزی‌ست که بشود فکرش را کرد. گاهی در مواجهه با یک واژه‌ی غریب در یک متن، واژه‌ای که مرا مجبور می‌کند سری به فرهنگ‌های لغت بزنم، بعد از استخراج معنی‌اش، بعد از تکرار چندباره‌‌‌ی زیر و بم آواها و اصواتش، حس کریستف کلمب بعد از کشف قاره‌ی امریکا به من دست می‌دهد. بعد سعی می‌کنم جمله‌ای بگویم یا بنویسم که آن واژه را در خودش داشته باشد. بعد هی جمله را با مکث روی آن کلمه می‌خوانم و قربان صدقه‌ی ریخت و شکل و صدا و آوایش می‌روم. لذتی‌ست شگفت که نمی‌خواهم از آن محروم یا کم‌بهره بمانم.باید واژه‌های جدیدی یاد بگیرم. کلمه‌هایی که بتوانم برای هر موقعیت، هر صحنه، هر توصیف و هر احساسی، بهترینش را گزینش کنم و بگذارمش درست همان‌جایی که باید باشد. اما چطور؟ چطور باید این کار را بکنم؟ روش‌های مختلفی را تا امروز آزموده‌ام، اما مشخص است یک جای کار می‌لنگد که اینها تا به امروز با هم چفت و بست نشده‌اند. باید راه جدیدی بیابم. شیوه‌نامه‌‌ای برای افزایش دایره‌ی واژگانم بنویسم. باید راهش را پیدا کنم. بله، پروژه‌ی بعدی همین است.دنیای واژگان فارسی</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 20:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌گونه گذشت نودوهشت - یک</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-uedhiazhozwi</link>
                <description>شروع سال نودوهشت برای خودم چند برنامه‌‌ی مهم در نظر گرفتم. بماند که کلن زندگی آن‌طور که می‌خواستم و می‌خواستیم پیش نرفت. از در و دیوار بر ما مصیبت نازل شد و مدام اتفاق‌هایی افتاد که برنامه‌ها را، خود زندگی را به تعویق و تاخیر انداخت. قطعن سال‌ها بعد -اگر جان به در بریم- سال نودوهشت را با مصیبت و وحشت و اضطراب و تنهایی و تشویش و تاخیر به یاد خواهیم آورد. اما با همه‌ی همه‌ی اینها بدم نمی‌آید در روزهای پایان سال بنشینم و برنامه‌هایم را مرور کنم. ببینم چه می‌خواسته‌ام، چه مسیری را پیموده‌ام و حالا کجای کارم.واقعیت این است سال نودوهشت برای من سال شلوغ و پربار و متنوعی بود؛ پر از تغییر و تحول در افکار و عقایدم، در مسیرها و هدف‌هایم، در آدم‌های دور و برم، در درونم، دل‌خواسته‌هایم، رویاهایم، باورهایم و سرفصل‌هایی که یاد گرفتم و هنوز در حال یادگیری‌ام.نقاشی دیواری؛ اثر میرزاحمید، پامنار تهراناگر بخواهم همه‌اش را بنویسم، چقدر مفصل و طولانی و پر شاخ و برگ خواهد شد. اما فعلن اینجا فقط از یکی از سرفصل‌ها خواهم نوشت؛ از تاریخ معاصر ایران که چند سالی بود می‌خواستم برایش وقت بگذارم و نمی‌شد. یادم است اول سال نودوهشت نومید و عصبانی به خط پررنگ توی برنامه‌هایم نوشتم: «باید باید باید تاریخ معاصر ایران را یاد بگیرم؛ بخوانم و ببینم و کشف کنم.» راستش چند ماه اول اصلن خوب پیش نرفت. هی می‌خواستم شروع کنم اما نمی‌شد. شروع می‌کردم و کند پیش می‌رفت و وقفه می‌افتاد. اما این چند ماه آخر سال، به طرز شگفت‌انگیزی راه‌ها باز شد. منابعی که در مسیر آگاهی لازم داشتم، یکی یکی سر راهم قرار گرفتند. آدم‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها، جستارها، پادکست‌ها و... منابعی که هر کدام دریچه‌ی روشنی بودند و هستند به آگاهی‌ام‌. حالا لبریزم از اشتیاق بیشتر و بیشتر فهمیدن. تاریخ دیوانه‌ام می‌کند. گاهی از دیدن یک عکس که گوشه‌ای از شهر یا ماجرایی را به تصویر کشیده است، به گریه می‌افتم. شنیدن روایت‌های تاریخ، داستان عکس‌ها و موسیقی‌ها و ساختمان‌ها ضربان قلبم را بالا می‌برد و دلم می‌خواهد خودم را به تمامی بر آن بیفکنم. حالا که در قرنطینه‌ام، دلم برای خیابان‌های تهران که آنها را قدر ندانستم و نشناخته از میانشان گذاشتم، پرپر می‌زند. دل‌دل می‌کنم که زودتر این قرنطینه‌ی اجباری به آخر برسد. بدوم به سوی خیابان‌ها، راه بروم و همه‌ی این چیزهایی که این چند وقت یاد گرفته‌ام در یک‌یک ساختمان‌ها و کوچه‌ها و خیابان‌ها از نزدیک تماشا کنم. حالا فقط یکی از منابعی که لازم داشتم را کم دارم. فقط یکی. یک نفر که سر از تاریخ معاصر دربیاورد یا به آن علاقه‌مند و جست‌وجوگر باشد، یکی که دلش پرپر بزند برای پرسه‌زنی در شهر و لایه‌های گونه‌گونش را کشف کردن. با هم، دوتایی راه بیفتیم، پرسه بزنیم، تماشا کنیم، گپ بزنیم، عکس بگیریم، بخوانیم و بعد بنویسیم. من این پروژه را به‌تنهایی تعریف خواهم کرد و در رویایم کسی هست که به آن و به من خواهد پیوست. این مهم‌ترین چیزی‌ست که برای بعد از قرنطینه احتیاج دارم. نشد هم نشد، نبود هم نبود، من مسیرم را ادامه خواهم داد.پ.ن: این نقاشی دیواری را زیاد دوست دارم. انگار آدمیزاد است، خمیده در دالان‌ تاریک غار عظیم تاریخ، کز کرده در گوشه‌ای، پناهیده بر رویایی سوسوزن در سرش. و دیگر هیچ. مشوش و در آستانه‌ی تسلیم.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 22:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دیگر نمی‌توانم ببوسم‌تان، پس واقعن مرده‌اید.»</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF-vk2ijug8cmcw</link>
                <description>عشق غریبی که یان آندره‌آی ۲۳ ساله را به نامه‌نگاری‌های بی‌وقفه‌ی پنج‌ساله با مارگریت دوراس ۶۱ ساله می‌کشاند، که نه امید پاسخی هست نه راه گریزی از آن؛ همیشه برایم جذاب بوده. عشقی که به مدت ۲۱ سال تا دم مرگ دوراس ادامه پیدا می‌کند.بالاخره فرصتی دست داد تا به مناسبت سالمرگ دوراس، مطلبی درباره‌اش بنویسم که در کانال پیرنگ منتشر شده است.مارگریت دوراس و یان آندره‌آی جوان«امروز یکشنبه است، سوم مارس ۱۹۹۶، حدود هشت صبح. قلب از تپیدن باز می‌ماند. توی بسترتان هستید، کوچه‌ی سن‌بنوآ. جان سپرده‌اید.»اینها را یان ‌آندره‌آ می‌نویسد. یان‌ آندره‌آی چهل و پنج ساله. شوریده‌ی همیشه حاضر. حیّ و حاضر، در شانزده سال پایانی عمر دوراس. حالا، نشسته بر بالین مرگ مارگریت دوراس هشتاد و دو ساله. واگویه می‌کند: «پس مرده‌اید شما. تنها. تنها روانه‌ شدن به وادی مرگ، این‌طور می‌شود گفت. و من اینجا هستم.» یان آندره‌آ آنجاست. تنها. بعدِ شانزده سال جدایی‌ناپذیری. شانزده سال پرسه زدن در حوالی دوراس. در اتاق دوراس. که دوراس کلمه‌ها را هجی می‌کند و یان می‌نویسد. که دوراس به سفر می‌رود و یان پیشاپیش او مقیم سفر است. که یان، دیگر آن دانشجوی بیست و سه ساله‌ی فلسفه نیست که اول بار خیلی اتفاقی کلمه‌های دوراس را در کتاب «اسب‌های جوان تارکینیا» خواند و شیفته‌ی جهان داستانی دوراس شد و سپس شروع کرد به خواندن تمام کتاب‌هایش، تمام عنوان‌ها، ماجراها، تمام کلمه‌ها. مشعوف اسم نویسنده، هر جمله‌اش، یک‌یک کلمه‌های مکتوبش. آغاز شوریدگی. «دوراس برای من شده است نفسِ نوشته.»و بعد دست به کار نامه‌نگاری شد. چند نامه در روز. بی‌وقفه، پنج سالِ تمام، بی‌ امکان دریافت پاسخی از جانب نویسنده‌ی محبوبش. «دلم را به این ساده‌لوحی خوش می‌کنم: بالاخره روزی برایم یکی دو کلمه می‌نویسد.» خواندن کتاب‌های دوراس را ادامه می‌دهد. هر مطالعه‌ی دیگری جز آن را کنار می‌گذارد. درس را رها می‌کند. دست به هیچ کاری نمی‌زند. که مگر راهی بیابد به خلوت دوراس. تا اینکه روزی دوراس شصت و شش ساله در سال ۱۹۸۰ به یان بیست و هشت ‌ساله می‌گوید: «بیایید اینجا... لبی تر می‌کنیم با هم.»یان در روز ۲۹ ژوئیه ۱۹۸۰ سوار اتوبوس می‌شود به مقصد دوراس. «می‌آیم. و می‌مانم.» یان آندره‌آ راه می‌یابد به خلوت دوراس. پس از آن بارها از جانب دوراس رانده می‌شود. دوراس چمدانش را از پنجره پرت می‌کند بیرون و می‌گوید: «نمی‌توانم تحملتان کنم. بروید و دیگر برنگردید. تمام شد.» اما یان هر بار می‌رود و باز برمی‌گردد. «در می‌زنم. در را که باز می‌کند، می‌گوید: بیرونتان هم که می‌کنم باز برمی‌گردید، اصلاً لیاقت ندارید، چه موجود عجیبی، واقعاً غیرممکن است.» آ‌ن‌قدر رانده می‌شود و آن‌قدر برمی‌گردد تا که ماندگار می‌شود. تا دم مرگ. تا سوم مارس ۱۹۹۶. و بعدتر. تا روزی که بتواند دل بکند از اتاق دوراس. «آن اتاق کلمه و اتاق نوشتن حال از بین رفته است.»دوراس چند هفته پیش از مرگ به یان می‌گوید: «خودتان خواهید دید که بدون من، زندگی بدون من، چقدر سخت می‌شود برایتان، و تقریباً ناممکن.» پیش‌بینی دوراس درست از آب درمی‌آید. او عاشق‌اش را خوب می‌شناسد. یان قریب به دو سال بعد مرگ دوراس خودش را در اتاقی محبوس می‌کند. میان ته‌مانده‌ی غذاهای آماده، بوی تعفن، مگس‌ها، پاکت‌های خالی سیگار و بطری‌های تهی از شراب. حتا به گورستان مونپارناس، به نزد دوراس هم نمی‌رود. «پای به گورستان رفتن ندارم، هیچ‌جا نمی‌توانم بروم، همین‌جا می‌مانم، می‌روم دوباره دراز می‌کشم، سیگار می‌کشم، انتظار می‌کشم، بی‌فایده.»این‌ها به طول می‌انجامد تا ۳۰ ژوئیه ۱۹۹۸. که یان از خودش به ستوه می‌آید. «حالا که نتوانستم خودم را سربه‌نیست کنم، که هیچ اتفاقی نیفتاده و از گرسنگی هم نخواهم مرد، و عمر هم رسید به اینجا، پس بهتر است زنده بمانم، زندگی کنم، هیچ رغبتی هم به خودکشی ندارم، پس باید بنشینم برای خودم چرت و پرت ببافم.» و زنگ می‌زند به مادرش، که بیاید دنبالش. و با او، کوچه‌ی سن‌بنوآ را ترک می‌کند. در خیال، صدای دوراس را می‌شنود که به او می‌گوید: «از این به بعد زندگی می‌کنید، درستش هم همین است... همان‌جا پیش مادرتان بمانید، حالتان بهتر می‌شود، می‌توانید بنویسید، شخص من را موضوع کتابتان کنید، چیز بدیعی است، من حالا در کنارتان هستم، از عهده‌ی نوشتن برخواهید آمد...» و یان گویی تنها کسی است که از دوراس چیزی می‌داند، حضور دوراس و غیابش را می‌شناسد، شروع می‌کند به نوشتن درباره‌اش. همین را بلد است. همین محنت شگفت را، نوشتن از دوراس را.«دوراسم من. این گفته‌ی شماست، وقتی هنوز چند روزی به سوم مارس ۱۹۹۶ مانده بود. بعد اضافه می‌کنید: «دوراس تمام شد. دیگر نمی‌نویسم.»» تمام نمی‌شود دوراس برای یان. ادامه می‌دهد دوراس را در کتابش؛ «همان عشق.»«۲۱ نوامبر، بعدازظهر، کوچه‌ی سن‌بنوآی.آ: درباره‌ی خودتان چه می‌گویید؟م.د: می‌گویم دوراس.ی.آ: و درباره‌ی من؟م.د: بیان‌نشدنی.» **از کتاب «نوشتن، همین و تمام.»منبع: همان عشق، یان آندره‌آ، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشارات نیلوفراین مطلب، اول بار در این آدرس منتشر شده است.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 18:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چایِ بِه به وقتِ زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%DA%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%90%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-yd7lmv3khn2k</link>
                <description>چند روز پیش دو عدد بهِ بزرگ خریدم. بعد رنده‌شان کردم، گذاشتم‌شان سر شوفاژ و وقتی کمی خشک شدند، روی شعله‌ی اجاق تفت‌شان دادم تا طلایی و بعد کمی قهوه‌ای شدند. وقتی که مدتی هوا خوردند و خشک خشک شدند، دیگر با خیال راحت می‌توانستم بگویم که چای به دارم. چای‌ها را ریختم توی یک شیشه با در نقره‌ای‌رنگ. شیشه‌ها هم برای خودشان داستانی دارند. چند وقت پیش رستورانی را کشف کردم که سوپ‌های متنوعش را در شیشه‌هایی با ابعاد دلنشین و درهایی به رنگ‌های دوست‌داشتنی می‌فرستد در منزل سفارش‌دهنده. خب از طعم‌های هوس‌برانگیز سوپ‌ها که بگذریم و از اسم‌های هیجان‌انگیزشان نیز، می‌رسیم به بسته‌بندی متفاوت و جذاب آنها. چیزی که در نظر اول مشتری را جلب و پایبند سفارش می‌کند. شیشه‌های روزهای اول، درهایی داشتند با رنگ صورتی و گل‌های ریز قرمز. چند وقتی به همین شکل و شمایل بودند تا رسیدیم به شیشه‌هایی با درهای طلایی‌رنگ و حالا شیشه‌هایی با درهای نقره‌ای. این‌طور شد که من تصمیم گرفتم همه‌ی شیشه‌ها را نگه دارم و توی هر کدام، یکی از مخلفات دم کردن و سرو چای را بریزم. حالا توی یکی از شیشه‌ها هل دارم، توی دیگری دارچین، دو تای دیگر چای سیاه ایرانی و خارجی و یکی از آنها حالا مخصوص چای به است. بعدتر قرار است چای کوهی، نبات و گل‌های محمدی را در شیشه‌های دیگری بریزم و همه را به ردیف کنار هم بچینم. من عاشقم به انواع چای. به آداب چای دم کردن. به داغی و عطر مست‌کننده‌ی چای. خاصه در زمستان. خاصه حالا که ورزش کرده‌ام، پنجره را باز گذاشته‌ام، باد خنکی می‌وزد به درون خانه و پرده‌ی توری را تکان می‌دهد و عطر چای بِه هم پیچیده توی دماغم. موسیقی؟ دود عود شجریان.ای یوسف خـوشنام ما خوش می‌روی بر بام ما ای درشکــسته جام ما ای بــــــردریـــده دام ما ای نـــور ما، ای سـور ما ای دولــــــت منصـــور ما جوشی بنه در شــور ما تا مِی شـــود انگـــور ما ای دلبـــر و مقصـــود ما ای قبلــه و معبـــــود ما آتش زدی در عــــــود ما نظاره کـــــــن در دود ما ای یار ما عیّـــــــــــار ما دام دل خمّـــــــــــــار ما پا وا مکــش از کــــار ما بستان گرو دستـــــار ما در گل بمــــــانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل وز آتـــــش ســـودای دل ای وای مــا، ای وای دلچایِ بِه به وقتِ زمستان</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 20:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرم گفت زندگی سرد است...</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tsxpaxmgd5mn</link>
                <description>تلفنی با بابا حرف می‌زنم. می‌پرسم: «خوبی؟ چه‌کار می‌کنی؟» می‌گوید: «هیچ. روی زمین سرد نشسته‌م.» خیال برم می‌دارد که شاید هوا زیادی سرد شده است یا گاز قطع است یا بخاری‌ها کار نمی‌کنند. می‌پرسم: «چرا زمین سرد؟» انتظار دارم از آب‌وهوا یا بخاری‌ها حرف بزند. اما می‌گوید: «چون زندگی سرده.» خودم را می‌زنم به آن راه. با اینکه سرمای زندگی تا مغز استخوانم رسوخ کرده اما دوست ندارم بابا سردش باشد و از سرما حرف بزند. می‌گویم: «ای بابا...» می‌گوید: «زندگی سرد نیست؟ توی این کشور، این اوضاع...» سکوت می‌کنم. چه دارم بگویم؟</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 14:25:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از همسر قانونی و معشوقه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87%D8%A7%D9%85-autf59sqsznv</link>
                <description>چخوف جمله‌ای معروف دارد که می‌گوید: «طبابت همسر قانونی من است و نویسندگی معشوقه‌ام.» حکایت من است که از چند سال پیش نویسندگی را به عنوان معشوقه اختیار کردم و کم‌کمک معماری را که طبیعتن همسر قانونی‌ام بود، به حاشیه راندم. نویسندگی آنقدر اغواگر و تسکین‌بخش و به کام و زهر آغشته بود، که طفلک معماری مجالی برای جلوه‌گری نیافت که نیافت. خرجم را می‌داد، درست. می‌گفتم کمتر بده، اما بگذار روزهای بیشتری را با معشوقه‌ام سر کنم، به پر و پایم نپیچ. لابد حسودی‌اش می‌شد، دلش شکسته بود و شب‌ها در خلوتش اشک می‌ریخت. به هر زحمتی بود، خودم را در شرکت پاره‌وقت کردم؛ یعنی سه روز در هفته. چهار روز دیگر را با معشوقه‌ام به عشق و حال و ناز و نوازش و زخم و حیرت و حیرانی مشغول بودم. همسر قانونی روز به روز رنجورتر و فرسوده‌تر از قبل شد و حالا کار به جایی رسیده که دیگر حتا نمی‌تواند خرجم را بدهد. یعنی می‌تواند اما با تاخیر می‌دهد، دیر به دیر. بیچاره تقصیری هم ندارد. او زحمتش را می‌کشد اما اوضاع مملکت طوری نیست که بتواند سرش را پیش من بالا بگیرد و برایم مثل قبل خرج کند. چند وقت پیش گفتم از او جدا می‌شوم و خلاص. «طبابت همسر قانونی من است و نویسندگی معشوقه‌ام.» سخت است. دارم دور خودم می‌چرخم. ترک همسری که سال‌های عمرت را پایش گذاشته‌ای (نُه سال دوران نامزدی/ تحصیل و سیزده سال زندگی زیر یک سقف/کار حرفه‌ای) و سر کردن با معشوقه‌ای که خودخواه است و طناز است و نمی‌تواند خرجت را بدهد، سخت است. با بخور و نمیرش ساختن در این زمانه که گرانی بیداد می‌کند، از محالات است. اما من درست یا غلط، تصمیمم را گرفته‌ام. مرگ یک بار، شیون یک بار. دارم با زندگی کارمندی خداحافظی می‌کنم، دست‌کم برای مدتی. نمی‌دانم قرار است در چه ورطه‌ای بیفتم. هیچ چشم‌انداز روشنی ندارم. چه شغلی را اختیار کنم؟ چطور از پس زندگی بربیایم؟ دلم می‌خواهد کمی، فقط کمی، بی‌دغدغه استراحت کنم. آسوده باشم از همه چیز. زندگی نمی‌گذارد. خسته‌ام از این همه فکر کردن. از این همه دویدن و به هیچ جا نرسیدن. دریغ از اندکی نوازش!</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 01:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن زیبا؛ آن معبد تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D8%A2%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%9B-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-hhgs0gsvx3gp</link>
                <description>امروز سالروز تولد ویرجینیا ولف است. رمان‌نویس، منتقد، مقاله‌نویس و از زنان پیشرو فمینیست تاریخ. او کتاب «اتاقی از آن خود» را نوشت تا به زنان بگوید برای نویسنده شدن، اتاقی از آن خود لازم است. خلوتی که بشود در آن تمرکز کرد و بی‌‌وقفه نوشت. خودش صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شد، تا شب که معمولن با اضطراب به خواب می‌رفت، بیشتر وقتش را به نوشتن و خواندن سپری می‌کرد. دفتر یادداشت‌هایش بر این موضوع صحه می‌گذارد. او از معدود نویسندگان آن دوران ا‌ست که از راه نویسندگی گذران زندگی می‌کرد، اما می‌گفت: «خیلی بهتر است که ناچار نباشم از راه نوشتن درآمد داشته باشم.» خوب می‌نوشت و کتاب‌هایش خوب فروش می‌رفت و مقاله‌هایش در بهترین روزنامه‌ها و مجله‌های ادبی آن زمان به چاپ می‌رسید. او منتقدی جدی و مقاله‌نویسی ماهر بود. کتاب می‌خواند تا از یاد ببرد فقدان عاطفه‌ی انسانی را در زندگی‌اش: «در غیاب علاقه‌ی انسانی که آدم را شاد و آرام می‌کند، بهتر است خواندنِ بایرون را از سر بگیرم.» او نوشتن را خوش‌ترین احساس دنیا می‌دانست: «حالا می‌توانم بنویسم، بنویسم، بنویسم، خوش‌ترین احساس دنیا.» بی‌قرار بود و به کارهای مختلف می‌پرداخت. دوای دردش همین پرداختن به هزار کار بود: «فکر می‌کنم تنها داروی من این است که به هزار نوع فعالیت بپردازم، تا اگر یکی حذف شد، بتوانم فورا نیرویم را در یادگیری زبان روسی یا یونانی، یا مطبوعات یا باغ یا آدم‌ها یا فعالیت دیگری که به نوشتنم مربوط نباشد، جاری کنم.» او زندگی را مصیبت‌بار می‌دانست و در مقابل این مصیبت اجباری، چون و چرا می‌کرد: «چرا زندگی چنین مصیبت‌بار است؟ درست شبیه به تکه‌ای از پیاده‌رو بر فراز پرتگاه. من به پایین نگاه می‌کنم؛ سرم گیج می‌رود. نمی‌دانم چگونه می‌توانم این راه را تا به آخر طی کنم.» نمی‌دانست و بارها به ورطه‌ی افسردگی سر ‌خورد و دوباره خودش را بالا ‌کشید تا بتواند بنویسد. بی‌تابی برای نوشتن او را بارها و بارها نجات داده بود.«او معبدی تاریک بود که رویش پوستی شفاف کشیده بودند.»من یادداشت‌های روزانه‌‌ی او را همیشه در کنارم دارم. او الهام‌بخش من است. زنی که ترد و شکننده بود و با این حال، تا جایی که می‌توانست تاب آورد. خواهرزاده‌اش آنجلیکا گارنت او را به‌خوبی تصویر کرده است: «حتا هنگام استراحت از نشستن اکراه داشت. او همیشه راه می‌رفت. با ران‌هایی بلند و باریک و ساق‌هایی پوشیده در دامنی بلند شیب‌ها را می‌پیمود یا در خیابان‌های لندن قدم می‌زد. او هرگز آرامش نداشت و واقعن استراحت نمی‌کرد. او معبدی تاریک بود که رویش پوستی شفاف کشیده بودند.»</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 23:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطلوب من برای روزهای معمول زندگی‌ این است</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ad8r3y8bx7w8</link>
                <description> مطلوب من برای روزهای معمول زندگی‌ این است:منظری از آسمان داشته باشم. به گلدان‌هایم آب بدهم. برای پرنده‌ها دان بپاشم. کمی بدوم. چند وعده غذای سبک اما لذیذ بخورم. چای بنوشم. یک ساعتی دراز بکشم و موسیقی کلاسیک بشنوم. سه تا فیلم ببینم. دویست صفحه کتاب بخوانم و پنج صفحه داستان بنویسم. زود بیدار شوم و دیر بخوابم.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jan 2019 20:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان، زمان بروز خلاقیت‌ها و بازگشت به رویاهاست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yucveypehpjl</link>
                <description>  درست است که شرایط بد اقتصادی، آزاردهنده است. قبول دارم که فشار زندگی روی آدم‌ها زیاد شده است، خیلی‌ها عصبی و بداخلاق شده‌اند، اجحاف در حق یکدیگر، دروغگویی و چاپلوسی و دزدی رشد کرده است. اما این وسط چیز دیگری هم هست که من به آن اعتقاد دارم. حرف تازه‌ای نیست البته. از قدیم‌الایام گفته‌اند در سختی‌هاست که خلاقیت‌ها بروز پیدا می‌کند. حتا نظریه‌ای وجود دارد که می‌گوید تمدن‌های بزرگ در مناطقی از جغرافیای جهان شکل گرفته‌اند که از بعد اقلیمی و آب‌وهوایی در تنگنای بیشتری بوده‌اند. تمدن ایران را از آن نوع می‌دانند. در خود ایران هم، مناطق کویری و خلاقیتی که مردمانش در معماری، شیوه‌ی زیست، صنعت، صنایع دستی و... از خود بروز داده‌اند، مثال‌زدنی است.حالا برگردیم به شرایط اقتصادی فعلی و چیزهایی که من به‌عینه دارم در اطرافیانم و در خودم می‌بینم. اولش همه‌مان غر می‌زدیم. هنوز هم البته نقل و نبات مجلس‌مان همین غرزدن‌هاست. اما اتفاق دیگری هم در کنارش افتاده. کم‌کمک بعضی از ما که تا پیش از این به زندگی کارمندی حداقلی راضی شده بودیم و یا شرایط متوسطی داشتیم، با خودمان نشستیم فکر کردیم که خب حالا که حقوق‌ها عقب می‌افتد و یا شرکت‌ها تعدیل نیرو کرده‌اند و ما بیکار شده‌ایم یا این‌که دیگری امیدی به پیدا کردن شغل ثابت نیست، باید چه‌کار کرد؟ آیا باید همین‌طور نشست و دست روی دست گذاشت و کاری نکرد؟ واقعیت این است که نه. تازگی‌ها با هرکس سر صحبت را باز می‌کنم، در جست‌وجوی راه‌حلی‌ست برای این‌که توانمندی‌هایی که در خودش سراغ دارد را یک‌جوری به ظهور برساند. خیلی‌ها در حال تحقیق و برنامه‌ریزی‌اند. کاغذ و قلم برداشته‌اند و نقشه‌هایشان را روی کاغذ می‌آورند. آن‌ها می‌خواهند روی پای خودشان بایستند. خیلی‌ها می‌گویند دیگر دنبال کار کارمندی نمی‌رویم. هرکس دنبال راه انداختن کسب و کار شخصی خود است. فکرها به کار افتاده. خیلی‌ها افراد همفکرِ خودشان را پیدا کرده‌اند، دور هم جمع شده‌اند و دارند با هم نقشه می‌کشند. در این مسیر، خلاقیت‌ها به خرج می‌دهند و همدلی‌ها می‌کنند و یک چیزهایی از اعماق درون‌شان می‌جوشد که شاید رویای سالیان قبل‌شان بوده است. من این‌ها را به‌عینه دارم می‌‌بینم. سختی‌هایش را می‌‌بینم و شور و شوق پنهان و آشکارش را نیز. به هرکس سر راهم قرار می‌گیرد، مشورت می‌دهم و خودم برای کارهای خودم از خیلی‌ها مشورت می‌گیرم. کندی و کرختی که تا همین چند وقت پیش رخنه کرده بود، دارد جایش را به شور و انگیزه می‌دهد.این‌ها هیچ‌کدام انکار آن سختی‌ها و فشارها و تلخی‌ها نیست. این‌ها همه‌ی ماجرای همه‌ی آدم‌ها هم نیست. خیلی‌ها زمین خورده‌اند و دیگر نتوانسته‌اند بلند شوند. خیلی‌ها دارند روز‌به‌روز فروتر می‌روند. به کسی نمی‌توان خرده گرفت. توان آدم‌ها برای بروز خلاقیت متفاوت است. بعضی‌ها زودتر کم می‌آورند و بعضی‌ها دیرتر. از همگان نمی‌توان انتظار شق‌القمر داشت. ولی آن‌هایی که توانش را دارند، نباید دست روی دست بگذارند. زمان، زمان پیدا کردن خود، حلقه‌ی دوستان و همکاران و کسب و کار خود است. زمان، زمان بروز خلاقیت‌ها و بازگشت به رویاهاست. </description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jan 2019 21:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر حکایتِ این مدتی که دور مانده بودم از ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-uk6nydxiyh5a</link>
                <description>من سال‌های سال وبلاگ‌نویس بوده‌ام، در بلاگفا. چیزی بیش از یک‌دهه. آن اتفاق تلخ که برای مدتی بلاگفا را از ما گرفت و بعدش دیدیم که بخشی از آرشیومان برای همیشه از دست رفته است، خیلی‌ها را کشاند سمت اینستاگرام. من تا آن موقع حساب اینستاگرام باز نکرده بودم. ولی بدون فضایی که بتوانم در آن بنویسم هم نمی‌توانستم سر کنم. دوستانم پیشنهاد دادند که بروم اینستاگرام و من هم ناگزیر پذیرفتم. ولی در همه‌ی این مدت، با وجود کم‌اقبال شدن بلاگفا و وبلاگ‌خوانی، هرگز وبلاگم را رها نکردم. حضورم گاهی وقت‌ها کم‌رنگ‌تر شده، اما همیشه نخ اتصالی مرا به آن فضا متصل نگاه داشته است.چند ماه پیش، دوستانی در توییتر، ویرگول را به‌عنوان فضایی مناسب برای نوشتن معرفی کردند. کنجکاو شدم که سری بزنم و اوضاع را ارزیابی کنم. حساب کاربری باز کردم و مدتی کوتاه نوشتم. خب، مسأله این‌جاست که من خیلی دیر با فضاهای جدید اخت می‌شوم. فرقی هم نمی‌کند که این فضای جدید، واقعی باشد یا مجازی. محیط کار جدیدی باشد، محیط آموزشی جدیدی باشد، جمع دوستی جدیدی یا شبکه‌های اجتماعی و نوشتاری و... من دیر انس می‌گیرم. ویرگول هم‌چنان برایم غریبه بود که ترکش کردم. این مدت مدام ای‌میل‌هایش را دریافت می‌کردم و بعدِ هر ای‌میل، نیش سوزنی که برگرد، شاید این بار خوشت آمد. شاید توانستی اخت شوی. شاید چیزی تغییر کرده باشد. اما این بازگشتن هی عقب افتاد و عقب افتاد و عقب افتاد تا ام‌شب. درباره‌ی ام‌شب چیزی ندارم بگویم. چی شد که باز سر از ویرگول درآوردم؟ شاید بدانم و شاید هم نه. اما می‌دانم به این امید برگشته‌ام که بتوانم با این فضا اخت شوم و بمانم. تا ببینیم چه پیش می‌آید و چه‌طور رقم خواهد خورد. </description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jan 2019 22:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهیا، منتظر، میخ‌کوب، معلّق</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%91%D9%82-obh9a8c6k2bl</link>
                <description> نخست از رولان بارت نقل می‌آورم. آن‌جا که می‌گوید: «غیاب تنها به‌منزله‌ی پی‌آمدِ حضورِ دیگری می‌تواند مطرح باشد: این دیگری‌ست که مرا ترک می‌کند، این منم که به‌جا می‌مانم. دیگری در وضعیتِ عزیمتِ دائم، در حال سفر کردن است؛ دیگری، برحسب وظیفه‌اش، مهاجر و گریزپا است؛ من -من که وظیفه‌ای به‌عکس دارم- عاشقم، ساکن و بی‌جنبش، مهیا، منتظر، میخ‌کوب، معلّق، هم‌چون بسته‌ای که در گوشه‌ی پرتِ ایستگاهی جا مانده. غیابِ عاشق و معشوق تنها یک راستا دارد، راستایی که آن‌که برجا مانده مشخص می‌کند، نه آن‌که ترک می‌کند: من هماره حاضری که تنها در برابر توی هماره غایب شکل می‌گیرد.» و بعد، این دیالوگ از فیلمِ محبوبم «پیش از غروب»:سلین: چرا داستان شش‌ماه بعد رو تو کتابت نذاشتی؟جسی: اتفاقن داستانشو نوشتم.- جدی؟+ یه نسخه نوشتم که تو توش بعد از شیش‌ماه برمی‌گشتی.- نوشتی؟ اون‌وقت چی می‌شد؟+ هیچی ده‌روز مدام با هم بودیم.- جالبه.+ بعدش اون دوتا همدیگه رو بیشتر می‌شناسن و تهش می‌فهمن که با هم کنار نمی‌آن.- خوشم اومد. این‌طوری واقعی‌تره.+ ولی ادیتورم نظرش این نبود.- آره، همه دوست دارن به عشق ایمان داشته باشن. چون فروش داره. </description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jun 2018 10:55:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ و میش</title>
                <link>https://virgool.io/@Hadith/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4-hgzt0mermbvi</link>
                <description> طاقتِ گرگ و میش هوا را ندارم. بی‌قرار می‌شوم، نفسم تنگ می‌شود و انگار دیوارهای خانه می‌افتند روی قفسه‌ی سینه‌ام و هی فشار، هی تقلا، هی نفس‌نفس زدنِ بیهوده. دلم می‌خواهد بلند شوم بزنم بیرون از خانه و آن‌قدر راه بروم تا شب شود. یا چه می‌دانم، دراز بکشم روی تخت، سرم را بکنم زیر پتو تا این‌که تاریکی، هوا را ببلعد و بعدش من با خیال راحت سرم را از زیر پتو بیاورم بیرون و برگردم به زندگی شبانه‌ی اتاقم. یا مثلن پرده‌ای ضخیم و تیره بکشم روی پنجره، اتاق را تاریک تاریک کنم، بنشینم یک گوشه‌ای تا زمان بگذرد، صدای اذان که از بلندگوها بلند شد، چراغ‌ها را روشن کنم و به باقی کارهایم برسم. اگر خیلی کار داشته باشم و فرصت وقت تلف کردن و نشستن یا دراز کشیدن در تاریکی را نداشته باشم، زودتر از موعد، چراغ‌ها را روشن می‌کنم، هرچند مرتب به خودم می‌گویم چرا این چراغ‌ها که برای شب کافی‌ست، برای گرگ و میش هوا کم است؟ یک‌جورهایی مطمئن شده‌ام گرگ و میش غروب از تاریکیِ شب، تاریک‌تر است. این را نفسم به من می‌گوید، بی‌قراری‌ام می‌گوید و چراغ‌های اتاقم همین حالا که با این‌که روشن‌اند، ولی اتاق هم‌چنان تاریک است و در و دیوارش دارند مرا می‌خورند. منتظرم شب شود، تا اتاق روشن شود، نفسم برگردد سر جاش، دیوارها برگردند سر جایشان و من برگردم به زندگی روزمره‌ام در اتاق.</description>
                <category>حدیث .</category>
                <author>حدیث .</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2017 18:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>